وبلاگ مذهبی درباره موضوعات قرآن داستان دعا مسائل شرعی احادیث - وهابیت - پاسخ به شبهات دینی

میلاد مولود کعبه مبارک باد

شکر خدا که نام علی در اذان ماست
                      ما شیعه ایم و عشق علی از آن ماست
از یا علی زبان و دهان خسته کی شود
                  اصلا زبان برای همین در دهان ماست

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



:: موضوعات مرتبط: مناسبت
:: برچسب‌ها: میلاد مولود کعبه مبارک باد
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت1393
همت برای تهیه جهیزیه عروس نیازمند

السلام علیک أیتها الصدیقه الشهیده

سلام و خداقوت

این فراخوان برای تهیه جهیزیه عروسی آبرومند است.

پدر عروس خانم قبلا کارگر ساختمانی بوده و متاسفانه اکنون از کار افتاده و فاقد بیمه و بازنشستگی است.

برای تامین مخارج خانواده دختر خانواده(عروس خانم) در خانه ها به نظافت و آشپزی و کارهای دیگری مانند نگهداری از سالمند مشغول است و از همین راه هم توانسته چرخ زندگی خود و والدینش که این روزها در منزلی محقر و ساده در اسلامشهر تهران زندگی می کنند را بچرخاند.

با توجه به بررسی های بعمل آمده و احراز نیازمندی این خانواده، با لطف خدا و همت دوستان قصد داریم تا جهیزیه ای به ایشان هدیه کنیم.

همت کنید

برای تهیه بسته جهیزیه ۴۰ میلیون ریال مورد نیاز است.

برای کمک کلیک کنید(خیریه همت)




:: موضوعات مرتبط: گوناگون
:: برچسب‌ها: همت برای تهیه جهیزیه عروس نیازمند
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : پنجشنبه 14 فروردین1393
شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه الزهرا (س) تسلیت باد

کاش از قلبم به قبرش راه داشت / کاش زهرا (س) هم زیارتگاه داشت
کاش "ثانی" ذره ای احساس داشت / احترام باغبان و یاس داشت
کاش زهرا پشت در تنها نبود / مادر سادات هم عباس داشت


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

یا فاطمه الزهرا (س)



:: موضوعات مرتبط: مناسبت
:: برچسب‌ها: شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه الزهرا, س, تسلیت باد
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : پنجشنبه 14 فروردین1393
پرونده ویژه همت در سال ۹۲

این فراخوان برای بسیاری از کاربران فضای مجازی آشناست.

دختر بچه ۵ساله ای در شیراز زندگی می کند که از ۱۰ ماهگی تا کنون ، درد می کشد.

images

مادرش سال هاست که از این اداره به آن اداره و از این وزارتخانه به آن وزارتخانه و از این رسانه به آن رسانه می رود تا بلکه بتواند صدای ناله های “نازنین زهرا”ی کوچک را به گوش مسوولان برساند و دلی به رحم آید و وجدانی به حرکت ؛ اما تا کنون ، اتفاقی نیفتاده و دختر کوچک و معصوم ، هنوز درد می کشد.

نازنین زهرا مشکل هیپوفیز دارد ؛ پزشکان شیرازی گفته اند که او باید عمل شود و بعد از عمل، طی ۶۰ روز ، ۱۲۰ آمپول باید به او تزریق شود. مشکل اینجاست که هر کدام از این آمپول ها حدود ۵ میلیون تومان قیمت دارد.

پدر نازنین زهرا، نگهبان یکی از شرکت های زیر مجموعه شهرداری شیراز است و هرگز ، نمی تواند این پول را تأمین کند.

اگر نازنین زهرا ، فرزند یک خانواه ثروتمند بود ، مانند همه دختر بچه های این سرزمین ، کودکی می کرد نه این که از صبح تا شب ، درد بکشد، ناله کند و مدام تشنج نماید و به بیمارستان برود.مادرش می گفت که از بس برای تسکین درد ، ماساژش داده، پوستش هم درد می کند.

 مادرش به خیلی جاها رفته است ، همه هم به او قول مساعد داده اند ولی وقتی هزینه اش را شنیده اند ، پا پس کشیده اند.

 اگر هزینه درمان کسی در این کشور بالا بود و نداشت باید بمیرد؟

دختر ۵ ساله ای ، درست در همین لحظه ای که شما این چند خط را می خوانید ، بی هیچ گناهی ، دارد درد می کشد و پدر و مادرش هم شرمنده اویند. این را پدر و مادرها خوب می فهمند. اگر می خواهید یا می توانید برای او کاری کنید ، بسم الله.

تجربه ما نشان می دهد که کار سختی است ولی اگر اصل کاری ها کاری برای نازنین زهرا نکنید، چاره دیگری داریم؟!

نمی توانیم ببینیم که یک کودک خردسال ، جلوی چشمان مان درد بکشد و بمیرد.

 منتظر همت تان هستیم.

خیریه همت کلیک کنید



:: موضوعات مرتبط: گوناگون
:: برچسب‌ها: دختر بچه ۵ساله ای در شیراز زندگی می کند که از ۱۰ م, درد می کشد
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : شنبه 24 اسفند1392
مشاهدات عايشه در آخرين لحظات عمر پيامبر(ص)
عن عائشة ان رسول‏اللَّه (ص) دعا فاطمة ابنته فسارها فبكت، ثم سارها فضحكت، فقالت عائشة: فقلت لفاطمة: ما هذالذى سارك به رسوله اللَّه (ص) فبكيت ثم سارك فضحكت؟ قالت: سارنى فاخبرنى بموته فبكيت، ثم سارنى فاخبرنى انى اول من يتبعه من اهله فضحكت و فى رواية اخرى: ثم سارنى ثانية و اخبرنى انى سيدة نساء اهل الجنة فضحكت.(1)


عايشه مى‏گويد: رسول خدا در ساعات آخر عمرش حضرت فاطمه را به حضورش فراخواند و لحظاتى به نجوا و صحبت محرمانه پرداخت، من از دور ديدم كه فاطمه عليهاالسلام نخست گريه كرد و سپس خنديد. من از اين كار تعجب كرده و از دختر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله پرسيدم: يا فاطمه! با پيامبر خدا چه صحبتى كرديد كه اول گريه كردى و سپس خنديدى؟

او از فاش كردن موضوع مذاكره خوددارى كرد، ولى پس از رحلت پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله چون از وى دوباره خواستم كه آن را بگويد، فرمودند: پدرم در مرحله‏ى نخست، از رحلت خود به من خبر داد و لذا گريه كردم، ولى سپس به من فرمود: اولين كسى كه از خانواده‏ام به من ملحق مى‏شود تو هستى و لذا خنده نمودم.

و در يك روايت ديگر فرمودند: تو سيده و سرور زنان اهل بهشتى و از اين جهت خوشحال شدم.

رحلت نبى مكرم اسلام



بر طبق روايات مشهور ميان محدثين شيعه، رحلت رسول خدا (ص) در روز دوشنبه بيست و هشتم ماه صفر اتفاق افتاد، ولى مشهور نزد اهل سنت آن است كه آن مصيبت بزرگ در روز دوازدهم ربيع‏الاول واقع شد و در آن موقع شصت و سه سال از عمر شريف آن حضرت گذشته بود.

و چون اميرالمؤمنين (ع) طبق وصيت رسول خدا (ص) خواست بدن آن حضرت را غسل دهد فضل بن عباس را طلبيد تا به او كمك كند و بدو دستور داد چشمان خود را ببندد و آب به دست على (ع) بدهد، و بدين ترتيب على (ع) جنازه را غسل داد و حنوط و كفن كرد، سپس به تنهايى بر او نماز خواند، آنگاه از خانه بيرون آمده و رو به مردم كرد و گفت:


- همانا پيغمبر در زندگى و پس از مرگ امام و پيشواى ماست اكنون دسته دسته بياييد و بر او نماز بخوانيد، و پس از انجام اين كار عباس بن عبدالمطلب شخصى را به نزد ابوعبيده جراح كه براى مردم مكه قبر مى‏كند فرستاد تا او كار حفر قبر آن حضرت را به عهده گيرد و در همان اتاقى كه پيغمبر از دنيا رفته بود قبرى حفر كرده و همانجا آن حضرت را دفن كردند. و چون هنگام دفن شد انصار مدينه از پشت خانه صدا زدند: يا على براى خدا حق ما را نيز در اين روز فراموش نكن و اجازه بده تا يكى از ما نيز در دفن رسول خدا شركت جويد و ما نيز از اين افتخار سهم و نصيبى ببريم. على (ع) اجازه داد اوس بن خولى- كه يكى از شركت كنندگان در جنگ بدر و از بزرگان قبيله بنى‏عوف بود- در مراسم دفن آن حضرت شركت جويد و چون اوس بن خولى به داخل خانه آمد على (ع) بدو فرمود:


- تو در ميان قبر برو، و على (ع) جنازه‏ى رسول خدا (ص) را برداشته بر دست او نهاد و اوس جنازه را در قبر نهاد و چون روى زمين قبر قرار گرفت بدو فرمود: اكنون بيرون آى، سپس خود اميرالمؤمنين (ع) داخل قبر شد و بند كفن را از طرف سر باز كرد و گونه‏ى مبارك رسول خدا را روى خاك نهاد و لحد چيده خاك روى قبر ريختند و بدين ترتيب با يك دنيا اندوه و غم بدن مطهر رسول خدا (ص) را در خاك دفن كردند.

زمينه ‏سازى حوادث كربلا

مفضل بن حضرت صادق عليه‏السلام عرض كرد: اى مولاى من! اشك ريختن را چه ثوابى است؟" فرمود: "در صورتى كه به خاطر فردى بر حق اشك ريخته شود ثوابى بى‏شمار دارد." مفضل مدتى طولانى گريه كرد و گفت اى پسر رسول خدا، روز انتقام‏گيرى شما از روز سختى و اندوهتان بزرگتر است.

حضرت فرمود: "ولى هيچ روزى همچون روز محنت و اندوه ما در كربلا نيست هر چند روز سقيفه و سوزاندن در خانه اميرالمؤمنين عليه‏السلام و حسنين عليهم‏السلام و فاطمه عليهاالسلام و زينب و ام‏كلثوم و فضه و كشتن محسن با ضرب لگد بزرگتر و وحشتناكتر و تلخ‏تر است زيرا آن روز اصل و ريشه روز عذاب است." و حضرت فرمود: "در روز قيامت حضرت خديجه و فاطمه بنت اسد كه جده‏هاى محسن مى‏باشند او را در حالى كه خون‏آلود است با خود مى‏آوردند و به همراه آنان ام‏هانى و جمانه، عمه‏هاى او كه دختران ابوطالب مى‏باشند و اسماء بنت عميس فريادزنان و شيون‏كنان دستهايشان را بر صورتها كوبيده موهاى سر را پريشان مى‏كنند و فرشتگان انان را با بالهايشان مى‏پوشانند و مادرش حضرت فاطمه عليهاالسلام گريه مى‏كند و فرياد مى‏زند و مى‏گويد: هذا يومكم الذى توعدون.

(جبرييل از طرف) محسن فرياد مى‏زند و مى‏گويد: من ستمديده‏ام و يارى مى‏جويم. رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله محسن را روى دست گرفته او را بالا به سوى آسمان نگه مى‏دارد و مى‏فرمايد: اى خداى من و اى مولاى من! ما به خاطر تو در دنيا صبر و بردبارى كرديم و امروز روزى است كه هركس هر كار خوبى را كه انجام داده حاضر و هر كار بدى را كه انجام داده، در مقابل خود مى‏بيند و آرزو مى‏كند كه اى كاش بين او و بين كار بدى كه انجام داده، فاصله‏اى بس دور مى‏بود (2)

در كتاب فرهنگ عاشورا در اين ارتباط چنين آورده است:
ديد جريان شناسانه در حوادث، ريشه حادثه عاشورا را در انحراف نخستين در رهبرى حكومت مى‏بيند كه در (سقيفه بنى‏ساعده) اتفاق افتاد. اگر جمعى از امت پيامبر، نيم قرن پس از رحلت رسول‏الله صلى اللَّه عليه و آله در كربلا فرزند رسول‏الله صلى اللَّه عليه و آله را شهيد كردند، زمينه آن حوادث گذشته و غصب خلافت و تصدى آل ابوسفيان نسبت به حكومت اسلامى و كنار زدن ائمه از ولايت و رهبرى بود. از اين رو در زيارت عاشورا كسانى لعن مى‏شوند كه آغازگر ظلم بر اهل‏بيت پيامبر و بنيانگذار ستم به ذريه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله بودند، و نيز كسانى كه به آن ستم نخست راضى شدند، همكارى يا سكوت كردند و زمينه‏ساز آن بودند، تا آنجا كه براى جنگ با عترت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله، تمكين كردند: لعن الله امة اسست اساس الظلم والجور عليكم اهل البيت و لعن الله امة دفعتكم عن مقامكم و ازالتكم عن مراتبكم التى رتبكم الله فيها و لعن الله امة قتلتكم و لعن الله الممهدين لهم بالتمكين من قتالكم....

در ماجراى كربلا، همه آنان كه از آغاز، اهل‏بيت را از صحنه اجتماعى و سياسى امت كنار زدند و بر غصب حكومت اسلامى توطئه كردند، تا آنان كه بر كشتن او گرد آمدند و همراهى و متابعت كردند، شريكند. اين نكته در جاى ديگر زيارت عاشورا مطرح است:
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و ال محمد و اخر تابع له على ذلك، اللهم العن العصابه التى جاهدت الحسين و شايعت و بايعت و تابعت على قتله، اللهم العنهم جميعا.
توطئه سقيفه، تلاشى از سوى شركت شكست خورده در جبهه‏هاى بدر و احد و حنين بود، تا دوباره به سيادت جاهلى خود برسند و سفيانيان كوشيدند انتقام كشته‏هاى خود را از آل پيامبر صلى اللَّه عليه و آله، از طريق سلطه يافتن بر خلافت و تار و مار كردن بنى‏هاشم و عترت رسول بگيرند. طرح شورا و بيعت ساختگى سقيفه، ظاهرى فريبنده براى اعمال آن سياست بود. به قول نير تبريزى:

كانكه طرح بيعت شورا فكند -خود همانجا طرح عاشورا فكند
چرخ در يثرب رها كرد از كمان -تير كاندر نينوا شد بر نشان

هواداران سقيفه، در سپاه كوفه بودند. امام حسين عليه‏السلام روز عاشورا با بدن مجروح، آنان را (شيعيان آل ابى‏سفيان) خطاب كرد كه نه دين داشتند نه حريت. ابن‏زياد وقتى با سر بريده حسين عليه‏السلام در طشت طلايى روبرو شد، با چوبى كه در دست داشت بر لبهاى آن سر مطهر مى‏زد و مى‏گفت: يوم بيوم بدر يزيد بن معاويه نيز پس از كشتن امام و سرمستى از پيروزى بر آن حضرت، در پيش چشم فرزندان او كه به اسارت در كاخ او برده شده بودند، آرزو كرد كه كاش نياكان كشته شده‏اش در بدر، زنده بودند و به يزيد مى‏گفتند دستت درد نكند.

كشتن حسين عليه‏السلام و يارانش را در مقابل كشته‏هاى بدر دانست، نكر وحى و نزول جبرئيل شد و گفت اگر از آل ‏احمد صلى اللَّه عليه و آله انتقام نگيرم، از نسل خندف نيستم... حضرت زينب عليهاالسلام با خطاب يابن الطلقاء به يزيد، اشاره به نياكان مشرك او كرد، كه در فتح مكه، پيامبر آزادشان كرد. امام سجاد عليه‏السلام نيز به يزيد گفت: جد من على بن ابى‏طالب عليه‏السلام در جنگ بدر و احد و احزاب پرچمدار رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله بود اما پدر و جد تو پرچمدار كفار بودند. كربلا صحنه تجديد كينه‏هاى مشركان و منافقان بر ضد آل الله بود و همان قدرت سياسى را كه ميراث رسول خدا بود و غاصبانه به دست دشمن افتاد بر ضد عترت رسول به كار گرفتند و اين از شگفتيهاى تاريخ است.

سيدالشهداء عليه‏السلام در خطابه خويش در عاشورا به سپاه كوفه چنين فرمود: "شمشيرى را كه ما به دستتان داديم عليه ما تيز كرديد و به روى ما شمشير كشيديد و آتشى را كه بر دشمنان شما و ما افروخته بوديم بر خود ما افروختيد و با دشمنان خدا بر ضد اولياءاللَّه همدست شديد،" فشحذتم علينا سيفا كان فى ايدينا و حششتم علينا نارا اضرمناها على عدوكم و عدونا... و در نقل ديگر: سللتم علينا سيفا فى رقابنا و حششتم علينا نارالفتن... فاصبحتم البا على اوليائكم و يدا عليهم لاعدائكم. آيا اين همان سخن ابوبكر بن عربى نيست كه حسين عليه‏السلام به شمشير جدش كشته شد؟ ان حسينا قتل بسيف جده؟
تيرى را كه عمر سعد صبح عاشورا به سوى اردوى حسينى رها مى‏كند و تيرى را كه حرمله بر گلوى على اصغر عليه‏السلام مى‏زند تيرى نيست كه در سقيفه رها شد و بر قلب پيامبر نشست؟ و آيا آن تير، بر حنجره اصغر نشست يا بر جگر دين فرود آمد؟ چه خوب و عميق دريافته و سروده است مرحوم آيه‏اللَّه كمپانى:

فما رماه اذ رماه حرمله -و انما رماه من مهد له
سهم اتى من جانب السقيفه -و قوسه على يد الخليفه
و ما اصاب سهمه نحر الصبى-بل كبد الدين و مهجة النبى

اگر واقعه شوم سقيفه نبود هرگز جنايتهاى بعدى كه اوج آن در عاشورا بود پيش نمى‏آمد و مسير تاريخ اسلام و شيعه به گونه ديگرى بود.

پی نوشت

1_ صحيح مسليم، ج 16 به شرح نووى، ص 5- 6 و با مختصر تفاوتى كامل ابن‏اثير، ج 2، ص 323.
2_ فاطمه زهرا عليهاالسلام شادمانى دل پيامبر/ ص 698
3_ فرهنگ عاشورا/ جواد محدثى/ ص 289



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: مشاهدات عايشه در آخرين لحظات عمر پيامبر, ص
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : شنبه 24 اسفند1392
ابليس از غدير تا سقيفه

پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به من خبر داد كه ابليس و رؤساى اصحابش هنگام منصوب كردن اميرالمؤمنين مرا به امر خداوند در روز غديرخم حاضر بودند.
آن حضرت به مردم خبر داد كه من نسبت به آنان از خودشان صاحب اختيارترم، و به ايشان دستور داد كه حاضران به غايبان برسانند.

(در آن روز) شياطين و مريدان از اصحاب ابليس رو به او كردند و گفتند: «اين امت، مورد رحمت قرار گرفته و حفظ شده‏اند، و ديگر تو و ما را بر اينان راهى نيست. چرا كه پناه و امام بعد از پيامبرشان به آنان شناسانده شد». ابليس غمگين (1) و محزون رفت.

اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: بعد از آن پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به من خبر داد و فرمود: مردم در سقيفه‏ى بنى‏ساعده با ابوبكر بيعت مى‏كنند بعد از آنكه با حق ما و دليل ما استدلال كنند. سپس به مسجد مى‏آيند و اولين كسى كه بر منبر من با او بيعت خواهد كرد ابليس است كه به صورت پيرمرد سالخورده‏ى پيشانى پينه بسته چنين و چنان خواهد گفت.

سپس خارج مى‏شود و اصحاب و شياطين و ابليس‏هايش را جمع مى‏كند. آنان به سجده مى‏افتند و مى‏گويند: «اى آقاى ما، اى بزرگ ما، تو بودى كه آدم را از بهشت بيرون كردى»! (ابليس) مى‏گويد: «كدام امت پس از پيامبرشان گمراه نشدند؟ هرگز! گمان كرده‏ايد كه من بر اينان سلطه و راهى ندارم؟ كار مرا چگونه ديديد هنگامى كه آنچه خداوند و پيامبرش درباره‏ى اطاعت او دستور داده بودند ترك كردند». و اين همان قول خداوند تعالى است كه «و لقد صدق عليهم ابليس ظنه فاتبعوه الا فريقا من المؤمنين» (2)، «ابليس گمان خود را به آنان درست نشان داد و آنان به جز گروهى از مؤمنين او را متابعت كردند».

ايجاد شيعه و سنى

هواخواهان و پيروان على عليه‏السلام نظر به مقام و منزلتى كه آن حضرت پيش پيغمبر اكرم (ص) و صحابه و مسلمانان داشت، مسلم مى‏داشتند كه خلافت و مرجعيت پس از رحلت پيامبر (ص) از آن على عليه‏السلام مى‏باشد و ظواهر اوضاع و احوال نيز ، جز حوادثى كه در روزهاى بيمارى پيامبر (ص) به ظهور پيوست، نظر آنان را تأييد مى‏كرد.

ولى برخلاف انتظار آنان درست، در حالى كه پيامبر اكرم رحلت فرمود و هنوز جسد مطهرش دفن نشده بود و اهل‏بيت و عده‏اى از صحابه سرگرم لوازم سوگوارى و تجهيزاتى بودند كه خبر يافتند، عده‏اى ديگر كه بعدا اكثريت را بردند، با كمال عجله و بى‏آنكه با اهل‏بيت و خويشاوندان پيامبر اكرم (ص) و هوادارانشان، مشورت كنند و حتى كمترين اطلاعى بدهند، از پيش خود، در قيافه خيرخواهى براى مسلمانان در محلى به نام سقيفه خليفه معين نمودند و على عليه‏السلام و يارانش را در برابر كارى انجام يافته قرار داده‏اند.

على عليه‏السلام و هواداران او مانند، عباس- زبير و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار پس از فراغ از دفن پيامبر (ص) و اطلاع از جريان امر در مقام انتقاد برآمده به خلافت انتخابى و كارگردانان آن، اعتراض نموده، اجتماعاتى نيز كردند، ولى پاسخ شنيدند كه صلاح مسلمانان در همين بود.

اين انتقاد و اعتراف بود كه اقليتى را از اكثريت جدا كرد و پيروان على عليه‏السلام را به همين نام (شيعه على عليه‏السلام) به جامعه شناسانيد و دستگاه خلافت نيز به مقتضاى سياست وقت مراقب بود كه اقليت نامرده به اين نام معروف نشود و جامعه به دو دسته‏ى اقليت و اكثريت منقسم نگردد، بلكه خلافت را اجماعى مى‏شمردند و معترض را متخلف از جماعت مسلمانان مى‏ناميدند و گاهى با تعبيرات زشت ديگر ياد مى‏كردند.

استحاله فرهنگى

آنچه براى همه مسلم است و به حديث متواتر ثابت شده پس از رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله بايد حاكم بر سرنوشت سياسى مؤمنين و جامعه اسلامى على بن ابى‏طالب عليه‏السلام باشد.

ولى جريانهاى نهان و آشكار و دوست و دشمن با تشكيل سقيفه، يكى از تاريكترين دورانهاى صدر اسلام را رقم زد، دوره‏اى كه موجب شد حضور امام معصوم در صحنه جامعه و در امور سياسى و اقتصادى و نظامى دچار محدوديت و در نهايت ظاهرى و بى‏تاثير گردد و اين حاصل شوم سقيفه بود كه در يك كلام مى‏توان گفت ديانت از سياست تفكيك شد و يك ارتداد اجتماعى پيش آمد و همين نقطه شروع يك دگرگونى و ارتجاع فرهنگى و به عبارتى استحاله فرهنگى و بازگرداندن مردم از اهداف و خواسته‏هاى خدائى پيامبر بزرگوار اسلام بود. حضرت زهرا عليهاالسلام در خطبه‏ها و بيانات خود به تعدادى از عوامل اين استحاله فرهنگى اشاره مى‏كند.

در كتاب تحليل حوادث ناگوار زندگانى حضرت زهرا عليهاالسلام در يك جمع‏بندى كه با استفاده از خطبه‏هاى فاطمه زهرا عليهاالسلام صورت گرفته به اين عوامل اشاره مى‏شود.


1- فانى حرتم بعدالبيان. (سرگردانى و اضطراب)
2- ظهرت فيكم حسكة النفاق. (نفاق و دوروئى)
3- الا تقاتلون قوما نكثوا ايمانهم. (سكوت و بى‏تفاوتى)
4- و نكصتم بعد الاقدام. (پيمان‏شكنى)
5- تفرون من القتال. (ترك جهاد و مبارزه)
6- فقبحا لفلول الحد. (ترس و زبونى)
7- و انتم فى رفاهية من العيش. (تنبلى و تن‏آسائى (رفاه‏زدگى»
8- و ما الذى نقموا من ابى‏الحسن. (ترك حمايت از رهبر معصوم (و انزواى رهبرى»
9- ما هذه الغميزة فى حقى. (از دست دادن روح شهادت ‏طلبى)
10- و اشركتم بعد الايمان. (روى آوردن به شرك و كفر) (3)
11- افحكم الجاهلية يبغون؟ (بى‏وفائى)

پی نوشت

1_«ب»: مأيوس.
2ـ سوره‏ى سبا: آيه ى 20.

3_تحليل حوادث ناكوار زندگانى حضرت زهرا عليهاالسلام/ محمد دشتى/ ص 52

منبع: آوینی



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: ابليس از غدير تا سقيفه
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : شنبه 24 اسفند1392
نشست اسفبار در سقيفه بنى‏ساعده

چون رسول خدا رحلت فرمود، انصار در سقيفه بنى‏ساعده جمع شدند و گفتند: پيامبر از دنيا رفت. سعد بن عباده به پسرش قيس يا يكى ديگر از پسران خود گفت: من به علت بيمارى نمى‏توانم سخن خود را به اطلاع مردم برسانم، تو سخن مرا گوش بده و با صداى بلند براى مردم بازگو كن تا مردم بشنوند. سعد خن مى‏گفت و پسرش مى‏شنيد و با صداى بلند تكرار مى‏كرد تا به گوش قوم خود برساند. از جمله سخنان او پس از حمد و ثناى الهى اين بود: همانا شما را سابقه‏اى در دين و فضيلتى در اسلام است كه براى هيچ قبيله‏اى در عرب نيست. رسول خدا ده سال و اندى ميان قوم خويش درنگ كرد و آنان را به پرستش خداوند رحمان و دور افكندن بتها فراخواند.

از قوم او جز گروهى اندك ايمان نياوردند و به خدا سوگند! كه نمى‏توانستند از رسول خدا حمايت كنند و دين او را قدرت بخشند و دشمنانش را از او دور سازند، تا آنكه خداوند براى شما بهترين فضيلت را اراده فرمود و كرامت را به شما ارزانى داشت و شما را به آيين خود مخصوص گردانيد و ايمان به خود و فرستاده‏اش و قوى ساختن دين خود و جهاد با دشمنانش را براى شما روزى كرد. شما بوديد سخت‏ترين مردم نسبت به آنهايى كه از دين او سرپيچى كردند و از ديگران بر دشمن او سنگين‏تر بوديد، تا سرانجام خواه‏ناخواه فرمان خدا را پذيرا شديد و دوردستان هم با خضوع و فروتنى سر تسليم فرود آوردند، و خداوند وعده‏ى خويش را براى پيامبرتان آورد و اعراب در مقابل شمشيرهاى شما رام شدند، آنگاه خداوند تعالى او را بميراند در حالى كه رسول خدا از شما راضى و ديده‏اش به شما روشن بود، اينك استوار بر اين حكومت دست يازيد كه شما از همه‏ى مردم بر آن سزاوارتريد.

آنان جملگى پاسخ دادند: كه سخن و انديشه‏ى تو صحيح است و ما از آنچه تو فرمان دهى سرپيچى نخواهيم كرد و تو را عهده‏دار اين حكومت مى‏كنيم كه براى ما بسنده‏اى، و مؤمنان شايسته نيز به آن راضى هستند.
سپس در ميان خود گفتگو كردند و گفتند: اگر مهاجران قريش اين را نپذيرند و بگويند ما مهاجران و نخستين ياران پيامبر و عشيره و دوستان او هستيم و به چه دليلى پس از رحلت او در خصوص حكومت با ما ستيزه مى‏كنيد؟ چه بايد كرد؟
گروهى از انصار گفتند: در اين صورت خواهيم گفت اميرى از ما و اميرى از شما باشد و به هيچ كارى غير از آن هرگز رضايت نخواهيم داد، كه حق ما در پناه دادن و يارى رساندن (به رسول خدا) همانند حق ايشان در هجرت است. در كتاب خدا آنچه براى ايشان آمده است براى ما نيز آمده است و هر فضيلتى را كه براى خود شمارش كنند ما هم نظير آن را براى خود بر خواهيم شمرد و چون عقيده نداريم كه حكومت مخصوص ما باشد در نتيجه خواهيم گفت اميرى از ما و اميرى از شما.

سعد بن عباده گفت: اين آغاز سستى است.
در اين زمان ابوبكر به اتفاق همراهان خود عمر و ابوعبيده در سقيفه حضار و به دقت گفتگوى انصار را زير نظر داشتند. عمر برخاست تا سخن بگويد و شرايط را براى ابوبكر مهيا كند، او نگران بود (ابوبكر) از گفتن برخى از مسائل خوددارى كند. چون عمر اراده‏ى سخن كرد ابوبكر او را از كلام بازداشت و گفت: آرام بگير، سخنان مرا گوش كن و پس از سخنان من آنچه را در نظرت رسيد بگو.

ابوبكر پس از تشهد گفت: همانا خداوند (جل ثناؤه) محمد را با هدايت و دين حق مبعوث فرمود، او مردم را به اسلام فراخواند، دلها و انديشه‏هايمان ما را بر آنچه ما را بر آن فرامى‏خواند متوجه كرد و ما گروه مسلمانان مهاجر نخستين مسلمانان بوديم و مردم ديگر در اين خصوص پيروان ما هستند، ما عشيره‏ى رسول خدا و گزيده‏ترين اعراب از لحاظ نژاد و نسب هستيم، هيچ قبيله‏اى در عرب نيست مگر اينكه قريش را بر آن و در آن حق ولادت است، شما هم انصار خداييد و شما رسول خدا را يارى داديد، وانگهى شما وزيران و ياوران پيامبر هستيد و بر طبق فرمانى كه در كتاب خدا آمده است برادران ما و شريكهاى ما در دين و در هر خيرى كه در آن باشيم، هستيد و محبوبترين و گرامى‏ترين مردم نسبت به ما بوده و هستيد سزاوارترين مردم به قضاى خداوند و شايسته‏ترين افرادى هستيد كه به آنچه پروردگار به برادران مهاجر شما ارزانى فرموده تسليم باشيد، و سزاوارترين مردم هستيد كه به آنها رشك نبريد.

شما كسانى هستيد كه با وجود نيازمندى و درويشى خود ايثار كرديد و مهاجران را بر خود ترجيح داديد، بنابراين بايد چنان باشيد كه شكست و آشفتگى اين دين به دست شما نباشد. اينك شما را فرامى‏خوانم كه با ابوعبيده جراح (1) يا عمر بيعت كنيد، كه من از آن دو براى سرپرستى حكمت شاد و خشنودم و هر دو را براى آن شايسته مى‏دانم.(2) عمر و ابوعبيده هر دو پاسخ دادند: هيچكس از مردم را سزاوار نيست كه برتر از تو و حاكم بر تو باشد، كه تو يار غار و نفر دومى (3) ، وانگهى پيامبر خدا تو را به نماز گزاردن فرمان داده است (4) ، بنابراين تو سزاوارترين مردم براى حكومت هستى.

انصار گفتند: به خدا سوگند! ما نسبت به چيزى كه خداوند براى شما ارزانى بدارد رشك نمى‏بريم و حسد نمى‏ورزيم و در نظر ما هيچكس محبوبتر و بيش از شما مورد رضايت ما نيست، ولى ما در مورد آينده و آنچه از امروز به بعد ممكن است اتفاق بيفتد بيمناك هستيم، و از آن مى‏ترسيم كه بر اين حكومت كسى چيره شود كه نه از ما باشد و نه از شما.

اگر امروز شما مردى از خودتان را حاكم كنيد ما راضى خواهيم بود و بيعت مى‏كنيم مشروط بر آنكه چون او درگذشت مردى از انصار را به حكومت انتخاب كنيد و پس از اينكه او درگذشت مردى ديگر از مهاجر را حاكم كنيم و تا هنگامى كه اين امت پايدار است، اينگونه رفتار شود، و اين كار در امت محمد به عدالت نزديكتر و شايسته‏تر است. هيچ‏يك از انصار بيم آن را نخواهد داشت كه مورد بى‏مهرى قريش قرار گيرد و او را فرو (پست) گيرند، و هيچ قريشى نيز بيم آن را نخواهد داشت كه مورد بى‏مهرى انصار قرار گيرد و او را فروگيرند.

ابوبكر برخاست و گفت: هنگامى كه رسول خدا به رسالت مبعوث شد براى عرب بسيار گران آمد كه دين پدران خود را رها كنند، با او مخالفت و ستيز كردند و خداوند مهاجران نخستين (5) را از ميان قوم رسول خدا به آنان اختصاص داد كه او را تصديق كنند و به او ايمان آورند و با او مواسات كنند و با وجود آزار شديدى كه قوم بر آنان داشتند همراه پيامبر صبر و پايدارى كنند و از شمار فراوان دشمنان خود هراس نداشته باشند، بنابراين آن گروه مهاجران، نخستين كسانى هستند كه خدا را در زمين پرستش كردند و پيشگامان ايمان آوردن به رسول خدايند. ديگر اينكه آنان دوستان و عترت او و سزاوارترين مردم براى حكومت پس از او هستند، و در اين مورد هيچكس جز ستمگر با آنها ستيز نمى‏كند و پس از مهاجران هيچ‏كس از حيث فضل و پيشگامى در اسلام همانند شما نيست، ما اميران خواهيم بود و شما وزيران، بدون رايزنى با شما و بى‏اطلاع شما هيچ كارى نخواهيم كرد.

حباب بن منذر (6) اظهار داشت: اى گروه انصار، دستها و قدرت خود را براى خويش نگه داريد كه همه‏ى مردم زير سايه‏ى شما هستند و هيچ گستاخى توانايى مخالفت با شما را نخواهد داشت و مردم جز به فرمان شما نخواهند بود. شما مردمى هستيد كه (رسول خدا را) پناه و يارى داديد و هجرت (او) به سوى شما صورت گرفت و شما صاحب خانه و اهل ايمانيد. به خدا سوگند! كه خداوند آشكارا جز در حضور و در سرزمين شما پرستش نشده است و نماز جز در مساجد شما به جماعت برگزار نشد و ايمان جز در پناه شمشيرهاى شما شناخته نشده است، اينك كار خود را براى خويشتن بازداريد و اگر نپذيرفتند، در آن صورت اميرياز ما و اميرى از ايشان باشد.
عمر گفت: هيهات! كه دو شمشير در نيامى نگنجد.

همانا عرب هرگز رضايت نخواهد داد كه شما را به اميرى خود قبول كند، حال آنكه پيامبرشان از قبيله‏ى ديگرى غير از شماست و اعراب از اينكه حكومت را به افرادى واگذار كنند كه پيامبريهم در بين آنها بوده و ولى امر از آنان بوده است، ممانعت نخواهند كرد و در اين مورد ما را حجت آشكار نسبت به كسى كه با ما مخالفت مى‏كند در دست است و دليل روشن با كسيكه ستيز كند داريم. چه كسى مى‏خواهد با ما در مورد ميراث محمد و حكومت او دشمنى كند؟ حال آنكه ما دوستان نزديك و عشيره او هستيم (7) ، مگر كسى كه به باطل درآويزد و به گناه گرايش يابد و خويشتن را به درماندگى و نابودى دراندازد.

چون عمر خاموش شد حباب برخاست و گفت: اى گروه انصار! سخن اين مرد و يارانش را گوش نكنيد كه در آن صورت بهره‏ى شما را از حكومت خواهند ربود و اگر آنچه به ايشان پيشنهاد كرديد نپذيرفتند آنان را از سرزمين خود برانيد و خود عهده‏دار حكومت بر ايشان باشيد كه از همه بر آن سزاوارتريد و در پناه شمشيرهاى شما كسانى كه در مقابل اين دين سر فرود نمى‏آوردند تسليم شدند و (اسلام را) پذيرفتند، من خردمندى هستم كه بايد از رأى او بهره برد و مردى كارديده و آزموده‏ام. اگر هم مى‏خواهيد كار را به حال نخست برگردانيم، به خدا سوگند! هيچ‏كس سخن و پيشنهاد مرا رد نخواهد كرد مگر آنكه بينى او را با شمشير درهم كوبم.

پس از حباب، ابوعبيده برخاست و گفت: اى گروه انصار! شما نخستين ياران و پشتيبانان پيامبر بوديد، اكنون نخستين تغييردهنده و اولين دگرگون‏كننده نباشيد. سپس بشير بن سعد خزرجى كه از بزرگان قبيله‏ى خزرج بود و از هماهنگى انصار براى اميرى سعد بن عباده دچار حسادت شده بود، برخاست و گفت: اى گروه انصار هرچند كه ما داراى سابقه هستيم، ولى ما از اسلام و جهاد خود، چيزى جز رضايت و خشنودى پروردگار خود و فرمانبردارى از پيامبر خويش نخواسته‏ايم و شايسته‏ى ما نيست كه با سابقه‏ى خود بر مردم فزونى طلبيم و چيرگى را جستجو كنيم و بدنبال يافتن ما بازاى دنيايى باشيم. همانا محمد مردى از قريش است و قوم او به ميراث و حكومت او سزاوارترند، خدا نكند كه با آنان در اين كار ستيز كنم، شام نيز از خدا بترسيد و با آنان اختلاف نكنيد.

فرصت شكارى ابوبكر

ابوبكر چون فرصت را مغتنم و شرايط را مناسب ديد، از جاى برخاست و گفت: اينك عمر و ابوعبيده حاضر هستند، با هر كدام كه مى‏خواهيد بيعت كنيد. (8)
عمر و ابوعبيده گفتند: به خدا سوگند! هرگز عهده‏ دار حكومت بر تو نخواهيم شد كه تو برترين مهاجران و نفر دوم و جانشين رسول خدا در نمازى و نماز برترين كار دين است، دست بگشاى تا با تو بيعت كنيم.
ابوبكر بدون درنگ دست خود را دراز كرد و چون عمر و ابوعبيده خواستند با او بيعت كنند. بشير بن سعد بر آن دو پيشى گرفت و با ابوبكر بيعت كرد.
حباب بن منذر با مشاهده‏ى بيعت بشیر، خطاب به وى گفت: نافرمانى تو را بر اين عمل ناشايسته واداشت، و به خدا سوگند! چيزى جز رشك و حسادت بر پسر عمويت تو را وادار به اين كار نكرد.
زمانى كه اوسيان ديدند بزرگى از بزرگان خزرج با ابوبكر بيعت كرد، اسيد بن حضير (9) كه بزرگ قبيله‏ى اوس بود برخاست و به علت حسادت به سعد بن عباده و اينكه مبادا او به حكومت دست يابد با ابوبكر بيعت كرد، و چون اسيد بيعت كرد همه‏ ى افراد قبيله‏ى اوس با ابوبكر بيعت كردند.
سعد بن عباده را كه بيمار بود به خانه‏اش بردند و او آن روز و پس از آن از بيعت خوددارى كرد. عمر قصد كرد تا وى را به اجبار وادار به بيعت كند، اما به او گفته شد كه اين كار را نكند زيرا اگر او (سعد بن عباده) كشته شود نيز بيعت نمى‏كند، و او به قتل نمى‏رسد مگر آنكه تمامى افراد خانواده‏اش كشته شوند، و آنان كشته نمى‏شوند مگر آنكه با همه‏ى خزرجيان جنگ شود، و چون با خزرجيان جنگ شود قبيله‏ى اوس آنها را يارى خواهند كرد و در اين صورت كار تباه مى‏شود. (10)

ماجراى سقيفه به نتيجه‏اى كه مى‏بايست رسيد و تاريخ اسلام را به طريقى هدايت كرد كه برنامه‏ريزان و دستهاى آشكار و پنهان كودتا اراده كرده بودند.
براستى موضوع چه بود؟ آيا اساس اسلام و حاكميتى را كه پيامبر اكرم بنيان گذاشته بود در مخاطره قرار داشت؟ آيا احساس وظيفه‏ى شرعى پديد آورنده و ادامه‏دهنده‏ى ماجراى سقيفه بنى‏ساعده بود؟ به درستى انصار نگران چه حوادثى بودند كه اجتماع نافرجام سقيفه رابه وجود آوردند؟ آيا نمى‏توان اين احتمال را طرح و مورد كنكاش قرار داد كه انصار ناخواسته مجرى برنامه‏هايى شدند كه ديگران از پشت پرده به هدايت آن همت گمارده بودند، و پيدايش چنان اجتماعى را متضمن منافع فردى و گروهى خود مى‏دانستند؟ چه علت و رابطه‏اى بين اقدام خودسرانه‏ى انصار براى ضديت با مهاجران و اهل‏بيت پيامبر و دست‏اندازى به خلافت اسلامى از يكسو و بى‏اطلاع گذاشتن مهاجران حاضر در مسجد و خاندان بنى‏هاشم توسط ابوبكر و عمر از سوى ديگر، مى‏تواند وجود داشته باشد؟ اگر فتنه‏ى سقيفه بنى‏ساعده آنچنان بزرگ بود كه ابوبكر و عمر و ابوعبيده را در آن ساعات حساس از تجهيز رسول خدا بازداشت و به سوى كانون توطئه كشاند، آيا براى خاموش كردن شعله‏هاى فتنه، نيازى به حضور على عليه‏السلام كه كليد مشكلات اساسى اسلام و پيامبر بود و همچنين ساير بزرگان مهاجران نبود؟

نقبى در سقيفه

بار ديگر به سقيفه بنى‏ساعده بازگرديم. و با دقت بيشترى ماجرا را بررسى كنيم.

1. سعد بن عباده در اجتماع انصار دعوى حكومت و هواى جانشينى پيامبر را در سر دارد، در حالى كه قادر به رساندن سخنان خود به مردم نيست و بيمارى آنچنان بر او غلبه كرده است كه حتى از رسيدگى به امور خود ناتوان است و ناچار مى‏شود سخنانش را توسط يكى از پسرانش به گوش حاضران برساند.

2. مردمى كه در صحنه‏ى سقيفه حاضر شده‏اند، در اوج هيجان و احساس، بزرگان خود را شايسته و لايق امر حكومت مى‏دانند (ويژگى چنين جمعيتى كه حقى جعلى را با احساس و عاطفه‏اى هيجانى تعقيب مى‏كند، عدم تعقل و انديشه‏ى خردمندانه است).

3. آنها على‏رغم تعصب اوليه به طور ناگهانى از موضع خود عدول مى‏كنند (زيرا شجاعت و بزدلى چنين مردمانى لحظه‏اى است، اجتماعى كه تابعيت خرد و فرمان عقيل را نپذيرفت و دلخوش به حقوقى كه من غير حق براى خود قايل است به هيجان و احساس گرفتار شد، در گذر لحظه‏ها تحت تصرف شخص و يا گروه برنامه‏دارى قرار مى‏گيرد كه عوامل مؤثر بر عاطفه را به خوبى بشناسد). 3. ابوبكر و عمر و ابوعبيده با اطلاع يافتن از اجتماع انصار بدون هماهنگى با هيچ‏كدام از مهاجران و اهل‏بيت پيامبر به شكلى كاملا محرمانه به سوى سقيفه مى‏روند و در اجتماع انصار حضور پيدا مى‏كنند.

4. در فرصتى مناسب ابوبكر رشته‏ى كلام را به دست مى‏گيرد، ابتدا به ذكر فضايل مهاجران مى‏پردازد و سپس بدون آنكه شايستگى انصار را براى امر خلافت به رسميت بشناسد سابقه و جهاد و افتخارات مدنى‏ها را برشمرد و متعاقباً با ذكر خويشاوندى مهاجران با رسول خدا و تخصيص مهاجران اوليه (آنها را از همه بالاتر و برتر دانست) نتيجه گرفت كه ما اميرانيم و شما وزيران.

بيانات ابوبكر اگر با هماهنگى قبلى نبوده باشد، بسيار هنرمندانه و دقيق است. او مانند يك روان‏شناس كارآزموده ابتدا با جريان روحى مخاطبانش همراه شد و با ذكر فضايل غير قابل انكار انصار كه پيوسته به آنها مباهات مى‏كردند، عطش و نيازهاى روانى آنها را فرونشاند و قلوب آنان را چنان به تصرف خود درآورد كه چاره‏اى جز اعتراف به فضيلت مهاجران براى انصار باقى نماند. انصاف اين است كه ابوبكر در پاسخ انصار هرچه گفت، راست گفت زيرا هم فضيلتهاى انصار غير قابل انكار و هم ادعايشان بر جانشينى پيامبر بى‏اساس بود.

او بدون اينكه احساسات انصار را جريحه‏دار كند و يا به كينه‏توزى آنها دامن زند با ذكر اين مطلب كه بعد از مهاجران اوليه كسى به منزلت شما نمى‏رسد، به آنها تفهيم كرد كه راه خطا پيش گرفته‏اند، و پس از تمجيد و تعارف مقام وزارت را براى انصار اثبات كرد. ابوبكر با عباراتى ظريف روح و روان انصار را به استخدام خود گرفت و به شكلى كاملا حساب شده با تخصيص مهاجران اوليه انصار را از ساير مهاجران برتر شمرد و با اين كار از يك سو از عصبيت و كينه‏توزى انصار كاست و از سوى ديگر با آرام كردن روحيات سركش مردم نتيجه‏اى را كه خود مى‏خواست گرفت، ضمن اينكه وعده‏ى وزارت نيز اثرى تسكينى و موقت داشت كه آنها را در غفلت فروبرد و بعدها نيز هيچ‏گاه جامه‏ى عمل به خود نپوشيد.

5. حباب بن منذر اگر چه سخنان خود را محكم آغاز كرد، اما در پايان جز شكست خورده‏اى بيش نبود، زيرا با گفتن اميرى از ما و اميرى از شما عملا باب نقادى و استدلال و اعتراض را بر ضد خود گشود.

6. عمر بن الخطاب وارد عمل مى‏شود و دوستى و خويشاوندى با رسول خدا را به عنوان امتياز مهاجران مورد تأكيد قرار مى‏دهد و معارضان با عشيره‏ى پيامبر را افرادى باطل و متمايل به گناه معرفى مى‏كند. لحن و بيان عمر او را در مقام يك مدعى زمامدارى در مقابل انصار قرار مى‏دهد.

7. ابوبكر نيز با فراست كامل در ماجراى سقيفه انصار را به عنوان گروهى محترم، اما زياده‏خواه در جايگاه يك طرف دعوا و عمر را به عنوان مدعى‏العموم مهاجر در سوى ديگر دعوا قرار داده و زيركانه خود را در منصب حكم مرضى‏الطرفين در معرض افكار عمومى قرار مى‏دهد، سپس پيشنهاد مى‏كند كه با عمر يا ابوعبيده بيعت شود.

8. اختلاف ريشه‏دار قبايل اوس و خزرج كه محصول طبيعى رفتار و كردار حساب شده‏ى ابوبكر بود آشكار، و حسادت بشير بن سعد موجب مخالفت اسيد بن حضير و تمامى اوسيان با سعد بن عباده مى‏شود.

9. عمر و ابوعبيده تعارف ابى‏بكر را در خصوص تصدى حكومت به او برمى‏گردانند و ابوبكر بدون لحظه‏اى تأمل على‏رغم تعارفهاى پيشين دست خود را براى پذيرش بيعت عمر و ابوعبيده به سوى آنها دراز مى‏كند، اما بيش از آنكه احدى از سه چهار تن مهاجر موفق به انجام بيعت شوند بشير بن سعد با ابابكر به جانشينى پيامبر بيعت مى‏كند.
در صحنه‏ى سقيفه بنى‏ساعده به استثناى ابوبكر همه‏ى افراد اعم از قبايل انصار و مهاجران حاضر در سقيفه غافلگير و درمانده مى‏شوند، به نحوى كه ناراحتى و پريشانى آن هيچگاه از ذهن بزرگان آنها نيز پاك نشد.

پی نوشت

1_ابوعبيده جراح (عامر بن عبدالله) از سابقين در اسلام است، در هجرت به حبشه و مدينه شركت داشت، از حاضران در ماجراى سقيفه بنى‏ساعده بود. از طرف عمر حكومت شام را عهده‏دار بود و در سال 18 هجرى به بيمارى طاعون درگذشت و در فحل اردن مدفون است. (اصابه، ج 2، ص 245، اسدالغابه، ج 3، ص 84.)
2ـ متن خطبه‏ى ابوبكر با تفاوت مختصرى در الفاظ در كتابهاى البيان والتبيين (ج 3، ص 297)، الامامة والسياسة (ج 1، ص 13)، عقدالفريد (ج 4، ص 258) ثبت شده است.
3ـ منظور از نفر دوم يعنى دومين نفر در اسلام و اولين ايمان آورنده به پيامبر اكرم اسلام كه اين ادعا به طور اساسى مردود است، و اين بنده در كتاب خورشيد غدير به آن پرداخته است.
4ـ به صفحه‏ى 30 همين كتاب مراجعه فرماييد.
5ـ زيرنويس=منظور اولين ايمان آورندگان به پيامبر كه در دوران سه ساله‏ى دعوت پنهانى، اسلام آوردند و از طرف پروردگار مورد تجليل و تكريم قرار گرفتند. «السابقون السابقون اولئك المقربون.» (سوره‏ى مباركه‏ى «واقعه»، آيات 9- 10.)
6ـ حباب از افراد مورد احترام خزرج است كه در جنگ بدر شركت كرد و مورد مشاوره بود و پيشنهاد او براى تغيير موضع لشكر اسلام مورد پذيرش صاحب رسالت قرار گرفت و از آن پس او را فرد خردمند و صاحب رأى مى‏شناختند. وى در سال 20 و در زمان حكومت عمر بن الخطاب از دنيا رفت. (اسدالغابه، ج 1، ص 364.)
7ـ چون امام على عليه‏السلام را از آنچه در سقيفه بنى‏ساعده به وقوع پيوسته بود آگاه كردند، امام فرمود: انصار چه گفتند؟
پاسخ دادند: آناه گفتند از ما اميرى و از شما اميرى.
امام فرمود: چرا براى آنان حجت نياورديد كه رسول خدا سفارش فرمود با نيكوكاران انصار نيكى كنيد و از گناهانشان درگذريد؟
گفتند: در اين (سخن) چه حجتى است؟
على عليه‏السلام فرمود: اگر امارت از آن ايشان بود، آنان را سفارش كردن، صحيح نمى‏نمود، آنگاه امام پرسيد: قريش چه گفتند؟
گفتند: حجت آوردند كه آنان (مهاجران) درخت رسولند.
امام فرمود: حجت آوردند كه درختند (خلافت را گرفتند) و ميوه‏ها (خاندان رسالت) را تباه كردند.
«فهلا احتججتم عليهم بأن رسول‏الله صلى اللَّه عليه و آله وصى بأن يحسن إلى محسنهم و يتجاوز عن مسيئهم (قالوا: و ما في هذا من الحجة عليهم فقال عليه‏السلام:) لو كانت الإمارة فيهم لم تكن الوصية بهم. (ثم قال عليه‏السلام:) فماذا قالت قريش؟ (قالوا: احتجت بأنها شجرة الرسول صلى اللَّه عليه و آله. فقال عليه‏السلام:) احتجوا بالشجرة و أضاعوا الثمرة.» (نهج‏البلاغه، خطبه‏ى 67.) امام عليه‏السلام همچنين فرمود: شگفتا! خلافت از راه هم‏صحبتى به دست مى‏آيد، اگر با شورا كار آنان را به دست گرفتى چه شورايى بود كه رأى‏دهندگان در آنجا نبودند، و اگر از راه خويشاوندى بر مدعيان حجت آوردى ديگران از تو به رسول خدا نزديكتر و سزاوارتر بودند.
«(و قال (ع):) و اعجباه أتكون الخلافة بالصحابة.
شعر
فان كنت بالشورى ملكت أمورهم -فكيف بهذا والمشيرون غيب
و إن كنت بالقربى حججت خصيمهم -فغيرك أولى بالنبي و أقرب»
8ـ سياست‏بازى و زيركى ابوبكر حيرت‏انگيز، و برخورد او با تمامى عوامل حاضر رد سقيفه بنى‏ساعده بسيار حساب شده است. فراست او تنها در قبضه كردن احساسات انصار نيست، بلكه هدايت ظريف و زيركانه‏ى عمر براى جبهه گرفتن در مقابل انصار و در نتيجه طرح وى در افكار اهالى مدينه به عنوان يك مدعى جدى، ابتكار فوق‏العاده‏اى بود كه به تضعيف عمر در افكار عمومى و ارتقاى جايگاه خود وى به عنوان حكم و انسان عادل و بى‏طرفى كه شايستگى داورى دارد انجاميد، اما حتى به وجود آوردن چنين شرايطى نيز او را از رفتار سياسى‏كارانه و اقدام احتياطى بازنداشت. او ضمن تحكيم موقعيت خود در اقدامى حسابگرانه و در فرصتى مناسب پس از اطمينان به اينكه افكار عمومى مردم در قبضه‏ى اراده‏ى اوست و بدون تأييد او با كسى بيعت نمى‏شود، در هاله‏اى از ابهام عمر و ابوعبيده را مشتركا براى تصدى حكومت به حاضران معرفى كرد. قدر مسلم منظور ابى‏بكر از اين توصيه انتخاب هيچ‏كدام از آن دو نبود، زيرا براى امر حكومت بر جامعه‏ى اسلامى تعارف واژه‏اى سرد و بى‏معناست و او مى‏بايست فرد اصلح را به مردم معرفى مى‏كرد، اما چرا دو نفر؟ آن هم با اما و اگر؟ پاسخ روشن و آشكار است اگر ابوبكر يكى از آن دو را به عنوان فرد اصلح معرفى مى‏كرد و حتى يك نفر با فرد پيشنهادى وى بيعت مى‏نمود، به طور قطع ديگران نيز با (همانهايى كه حاكميت ابوبكر را پذيرفتند) وى بيعت مى‏كردند و موضوع فيصله مى‏يافت، آيا اين شيوه‏ى معارفه بر اساس تبانى و هماهنگى قبلى گردانندگان ماجراى سقيفه بود؟ از گفته‏هاى عمر كه در صفحه‏هاى بعدى خواهيد خواند درك مى‏كنيم كه چنين نبوده است و عمر تصريح مى‏كند كه او هشيارتر از من عمل كرد. پس اين نظريه مقرون به قوت و صحت است كه ابوبكر با درك صحيح از جو و فضاى موجود در سقيفه بتحقيق دريافته بود كه پيشنهاد وى در حد يك تعارف غير عملى كه بستر فوق‏العاده مناسبى را براى قبضه كردن قدرت توسط خود او ايجاد خواهد كرد خواهد ماند، و اينچنين شد كه اراده‏ى ابوبكر جامه‏ى عمل پوشيد و عمر و ابوعبيده هيچ راهى جز اعاده‏ى تعارف و بيعت با ابوبكر برايشان باقى نماند و چون زمينه مساعد شد ابوبكر بدون هيچ درنگ و تأملى خواسته‏ى از سر اجبار و اكراه عمر و ابوعبيده را اجابت و دست خود را براى گرفتن بيعت آنها دراز كرد.
9ـ سعد بن عباده تا هنگامى كه ابوبكر زنده بود، نه تنها با او بيعت نكرد بلكه با او نيز نماز نمى‏گزارد و در اجتماعات ايشان حاضر نمى‏شد، احكام و قضاوت او را نمى‏پذيرفت و قبول نداشت. در دوران حكومت عمر نيز تغييرى در رفتار او حاصل نشد، روزى در دوران حكومت عمر در حالى كه سوار بر اسبى بود با عمر مواجه شد، عمر به وى گفت: اى سعد، هيهات! او نيز در پاسخ عمر گفت: هيهات.
عمر به او گفت: آيا تو همانى كه بوده‏اى و بر همان عقيده‏اى؟
سعد گفت: آرى، من همان هستم، و به خدا سوگند! هيچ‏كس همسايه‏ى من نبوده است كه به اندازه‏ى تو از همسايگى با او خشمگين باشم.
عمر گفت: هركس كه همسايگى كسى را خوش نمى‏دارد از كنار او كوچ مى‏كند.
سعد گفت: اميدوارم به زودى مدينه را براى تو رها كنم و به همسايگى گروهى بروم كه همسايگى ايشان را از همسايگى با تو و يارانت خوشتر دارم. پس از گذشت زمان اندكى به شام رفت و در حوران درگذشت و هيچ‏گاه با ابوبكر و عمر بيعت نكرد. (ابن ابى‏الحديد، شرح نهج‏البلاغه، ج 6، ص 178) محمد بن سعد از قول عبدالعزيز بن سعيد نوه‏ى سعد نقل مى‏كند كه در سال 15 يا 16 هجرى اجنه آمدند و سعد را به قتل رساندند. (طبقات كبرى، ج3، ص 144) البته در هيچ‏كدام از تواريخ ثبت نشده است كه جنيان سياست‏پيشه! سعد را به فرمان خدا به قتل رساندند يا به فرمان عمر و يا كينه‏ى خصوصى داشتند! اين سخن ام‏المؤمنين عياشه نيز هدايتگر است كه مى‏گفت: سه روز پيش از اينكه عمر كشته شود جنيان در سوگش نشستند و در عزايش نوحه‏سرايى كردند. (استيعاب، ج 2، ص 241، اغانى، ج 8، ص 192) بلاذرى نقل مى‏كند: عمر شخصى را به شام اعزام كرد و به او دستور داد به هر نحوى كه ممكن است سعد را تطميع كن تا بيعت كند و چنانچه استنكاف ورزيد از خداوند يارى بخواه و...
آن مأمور حركت كرد و سعد را ميان باغى در حوران ملاقات و وى را به بيعت فراخواند.
سعد گفت: هيچ‏گاه با فردى از قريش بيعت نخواهم كرد.
فرستاده گفت: اگر بيعت نكنى تو را خواهم كشت.
سعد گفت: حتى اگر با من جنگ كنى؟
مأمور گفت: مگر تو از آنچه امت بر آن اتفاق كرده‏اند، خارج شده‏اى؟
سعد گفت: اگر مقصود تو بيعت است، آرى.
در اين هنگام مأمور مطابق فرمان تيرى به سوى سعد رها كرد و او را كشت. (انساب‏الاشراف، ج 1، ص 588، با اندكى اختلاف عقدالفريد، ج 3، ص 64.)
ناگفته نماند بعضى از مورخان قتل سعد را به خالد بن وليد نسبت مى‏دهند و مى‏گجويند افسانه‏ى اجنه را به اين علت ساختند كه وى از قصاص نجات يابد.

10ـ اسيد بن حضير از نقيبان دوازده‏گانه و شركت‏كننده در بيعت عقبه است كه تا پايان عمر به پاداش اين عمل خود مورد عنايت و توجه ابوبكر و عمر بود. وى در سال 20 يا 21 هجرى از دنيا رفت و عمر پيشاپيش جنازه‏ى او حركت مى‏كرد. (اصابه، ج 1، ص 64، استيعاب، ج 1، ص 31.)

منبع: آوینی



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: نشست اسفبار در سقيفه بنى‏ساعده
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : شنبه 24 اسفند1392
سقيفه در بيانات اميرالمؤمنين علیه السلام

مرحوم شيخ صدوق به سند خود از ابن‏عباس نقل مى‏كند كه در حضور امير مؤمنان على (ع) (در زمان خلافتش) سخن از جريان خلافت (بعد از رسول خدا تا آن زمان) به ميان آمد، سخن مشروح زير را فرمود، (كه ما آن را از نهج‏البلاغه (1) در اينجا مى‏آوريم) كه ترجمه‏اش چنين است:سوگند به خدا فلانى (ابوبكر) رداى خلافت را بر تن كرد، در حالى كه به نيكى مى‏دانست من در گردش درآوردن حكومت اسلامى همانند محور سنگهاى آسيا هستم (كه آسيا بدون آن نمى‏چرخد) او مى‏دانست كه سيلها و چشمه‏هاى علم و كمال از دامن كوهسار وجودم، جريان دارد و پرندگان بلند پرواز را ياراى وصول به افكار بلند من نيست.

پس من رداى خلافت را رها ساختم، و دامنم را از آن پيچيدم و كنار رفتم، در حالى كه در اين فكر فرورفته بودم كه با دست تنها (بدون ياور) براى گرفتن حقّى قيام كنم، و يا اينكه در محيط سانسور و ظلمى كه ايجاد كرده بودند، صبر كنم، محيطى كه پيران را فرسوده، و جوانان را پير، و مردان با ايمان را تا آخر عمر، رنجيده و اندوهگين مى‏سازد.

سرانجام ديدم صبر و بردبارى به عقل و خرد نزديكتر است، از اين رو راه صبر و استقامت را برگزيدم، ولى مانند كسى بودم كه وَ فِى الْعَيْنِ قَذىً، وَ فِى الْحَلْقِ شَجاً: خاشاك، چشم او را پر كرده، و استخوان، گلوگيرش شده است، با چشم خود مى‏ديدم كه ميراثم را به غارت مى‏برند، تا اينكه اوّلى از دنيا رفت، و بعد از خودش خلافت را به دوّمى (پسر خطّاب) سپرد.
در اينجا امام على (ع) به قول اعشى شاعر، متمثّل شد كه مى‏گويد:

شَتّانَ ما يَوْمِى عَلى كُورِها -وَ يَوْمُ حَيّانَ اَخِى جابِرِ

كه چه بسيار بين ديروز و امروز، فرق است! امروز بر كوهان شتر سوارم و گرفتار سختى هستم، ولى در گذشته كه با حيّان برادر جابر بودم در كمال آسايش بسر مى‏بردم» (2) شگفتا! او (ابوبكر) كه در حيات خود از مردم مى‏خواست عذرش را بخواهند، (و با وجود من بيعتش را فسخ كنند) خودش هنگام مرگ، عروس خلافت را براى ديگرى عقد كرد، و اين دو نفر... خلافت را مانند دو پستان شير ميان خود قسمت نمودند، و آن را در اختيار كسى قرار داد كه آدمى سخت خشن و تندخو و پراشتباه و پوزش‏طلب بود، كسى رئيس خلافت شد كه همانند شتر سركش بود كه اگر يار او مهارش را سخت نگه مى‏دارد، و رها نمى‏كند، بينى شتر پاره مى‏شد و اگر او را آزاد بگذارد در پرتگاه هلاكت بيفتد، سوگند به خدا مردم در زمان او (عمر) به اشتباه افتادند، و در راه راست گام ننهادند و از حق دورى جستند، پس من در اين مدّت (ده سال و شش ماه) راه بردبارى و شكيبائى را به پيش گرفتم، تا او نيز از دنيا رفت، در روزهاى آخر زندگيش، خلافت را در ميان جماعتى (شورى) قرار داد، و مرا به پندارش يكى از آنها نمود، براستى پناه به خدا از اين شورا، چه وقت بود كه مرا با آنها مقايسه مى‏كردند كه اكنون مرا در رديف آنها قرار دهند، ولى باز هم كوتاه آمدم و صبر كردم و در شوراى آنها حاضر شدم (3)

بعضى از آنها (سعد وقاص) به خاطر كينه‏اش با من از من روى برتافت و ديگرى (عبدالرّحمن شوهر خواهر مادرى عثمان، به خاطر خويشى با عثمان) خويشاوندى را مقدّم داشت، و آن دو نفر ديگر (طلحه و زبير) نيز به خاطر جهاتى كه ذكرش خوش‏آيند نيست، به راه ديگر رفتند و در نتيجه سوّمى (عثمان) برنده شد و زمام امور خلافت را بدست گرفت، او همانند شتر پرخور و شكم برآمده، تصميمى جز انباشتن بيت‏المال و خوردن آن نداشت، بستگان پدرش به همكاريش برخاستند، آنها همچون شتران گرسنه‏اى كه بهاران به سوى علفزار هجوم مى‏برند و با حرص عجيبى گياهان را مى‏خورند، براى بلعيدن اموال خدا دست از آستين برآوردند، سرانجام بافته‏هايش براى (استحكام خلافت) پنبه شد، و كردار ناشايستش، كارش را تباه ساخت.

سقيفه در بيانات حضرت زهرا (س)


از على عليه‏السلام چه چيزى را نپسنديدند؟

واى بر آنان! خلافت را از كوههاى بلند رسالت و پايه‏هاى نبوت و محل نزول روح‏الأمين با وحى مبين و از عالمان آگاه و حاذق در امر دنيا و دين به كجا كشاندند. بدانيد كه اين زيانِ آشكار است.
از ابوالحسن (على عليه‏السلام) چه چيزى را نمى‏پسنديدند؟
به خدا قسم، ناراضى بودند از صلابت شمشيرش و بى‏پروائى او از مرگش و شدت حمله‏هايش و برخوردهاى عبرت‏آموز او در جنگ، و از تبحر او در كتاب خداوند و غضب او در امر الهى.
 

چه كسى را بجاى على عليه‏السلام انتخاب كردند؟!

به خدا سوگند، اگر از گرفتن مهارى كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آن را به او (على عليه‏السلام) سپرده بود خوددارى مى‏كردند (1) با او انس مى‏گرفت و آنان را چنان به آرامى سير مى‏داد كه محل بستن مهار را زخمى نكند و حركت‏دهنده‏ى آن خسته نشود و سواره‏ى آن به اضطراب نيفتد. و آنان را بر سر آبى فراوان و گوارا و زلال و وسيع مى‏بُرد كه آب آن از دو طرف نهر لبريز باشد و دو سوى آن گل‏آلود نشود، و آنان را از آنجا سيراب بيرون مى‏آورد. و در حالى كه (2) براى آنان سيرابى را پسنديده است ولى خود از آن استفاده نمى‏كرد مگر بقدر رفع عطش سيراب و دفع شدت گرسنگى.
و اگر خلافت را به او مى‏سپردند بركات آسمان و زمين بر آنان گشوده مى‏شد، ولى آنان از حق روى گردانيدند، پس بزودى خداوند آنان را به آنچه براى خود كسب كرده‏اند مؤاخذه مى‏نمايد و كسانى كه ظلم نمودند به زودى سزاى آنچه كسب كرده‏اند به آنان مى‏رسد و نمى‏توانند مانع چنين عاقبتى شوند.
 

پيش‏بينى عاقبت غصب خلافت

هان، بيا و بشنو. و تا زنده‏اى روزگار امر عجيبى را به تو نشان خواهد داد! و اگر تعجب كنى بدانكه همين حادثه تو را به تعجب واداشته است!
به كدام سو روى آوردند؟! و به كدام تكيه‏گاهى إتكا نمودند؟! و به كدام پايه‏اى اعتماد نمودند؟! و به كدام دستاويزى چنگ زدند؟! و بر ضد كدامين ذريّه‏اى اقدام كردند و بر آنان چيره شدند؟! و براى چه كسى انتخاب كردند و براى چه كسى رها نمودند؟! چه بد سرپرستى و چه بد دوستانى! و براى ظالمين چه بد جايگزينى است.
به خدا سوگند پس ماندگان را به جاى پيشتازان، و ترسوى نادان را بجاى دلير آگاه، و فرومايگان را بجاى معتمدان خود قرار دادند. بينى‏شان بر خاك ماليده باد و پشيمان شوند قومى كه گمان مى‏كنند كار درستى انجام مى‏دهند. بدانيد كه آنان مفسدند ولى خود نمى‏دانند.
واى بر آنان! آيا كسى كه به حق هدايت مى‏كند سزاوارتر به پيروى است يا كسى كه خود هدايت نيافته مگر آنكه هدايت شود؟ شما را چه شده است؟! چگونه حكم مى‏كنيد؟!
 

خسارت امت با غصب حق على عليه ‏السلام

بدانيد قسم به لايزالى خداوند، هم‏اكنون فتنه باردار شده است! پس زمان كوتاهى منتظر بمانيد تا ثمره‏اش ظاهر گردد. آنگاه از آن كاسه‏اى لبريز از خون تازه و سم تلخ كشنده بدوشيد. آنگاه است كه اهل باطل زيان مى‏كنند، و آيندگان از نتيجه‏ى آنچه پيشينيان پايه گذارده‏اند آگاه مى‏شوند. سپس خيال خود را راحت كنيد و قلب خود را براى نزول فتنه قوى كنيد و بشارت باد شما را بر شمشيرى برنده، و قهر و غلبه‏ى متجاوز ظالم، و هرج و مرج دائمى و عمومى، و زورگوئى ظالمين كه اموال عمومى را غارت مى‏كند و براى شما چيز كمى باقى مى‏گذارد و جمع شما را درو كرده و نابود مى‏نمايد.
افسوس بر شما! چگونه خواهيد بود هنگامى كه دچار سر در گمى مى‏شويد؟ آيا حق را به زور به شما بقبولانيم در حالى كه خودتان مايل نيستيد؟!

پی نوشت

1_نهج‏ البلاغه خطبه 3
2ـ حيّان برادر جابر، در شهر يمامه مى‏زيست و رياست قوم را به عهده داشت، و بر اثر اموالى كه كَسْرى براى او فرستاد، ثروت بسيار در اختيار داشت، اَعْشى (گوينده شعر فوق) چون نديم حيّان بود، در آن زمان در عيش و رفاه بسر مى‏برد، ولى بعدها به سختى افتاد و شعر فوق را گفت، منظور حضرت على (ع) از تمثيل به اين شعر اين است كه در زمان رسول خدا (ص)، مورد عنايت خاص آن حضرت بودم و در كمال احترام بسر مى‏بردم، ولى بعد از او، ستمگران، جهان را بر ما تنگ كردند. (مترجم).
3ـ اعضاى شورائى كه عمر تعيين كرد عبارتند از: على (ع)، عثمان، سعد وقّاص، عبدالرّحمان بن عوف، طلحه و زبير، اين شش نفر در خانه‏اى جمع شدند، زبير حق خود را به على (ع) داد، طلحه حق خود را به عثمان داد، سعد وقّاص، حق خود را به عبدالرّحمان داد، بعد از مدّتى سكوت، عبدالرّحمن با على (ع) گفت: من حاضرم حق خود را به تو بسپارم مشروط به اينكه به كتاب خدا و سنّت پيامبر و روشن شيخين (ابوبكر و عمر) رفتار كنى!!
على (ع) فرمود: بلكه به كتاب خدا و سنت پيامبر (ص) و علم و اجتهاد خود رفتار مى‏كنم. عبدالرحمان بن عوف اين پيشنهاد را به عثمان كرد، عثمان آن را پذيرفت و به اين ترتيب (طبق برنامه‏ريزى عمر) عثمان به خلافت رسيد (شرح نهج‏البلاغه ابن ابى‏الحديد جلد 1 ص 188)- مترجم.
4_«ه» و «ك»: اگر بر مهارى كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آن را به على عليه‏السلام سپرده بود متحد مى‏شدند... و در «د» چنين است: به خدا قسم، اگر از جاده‏ى روشن روى گردان مى‏شدند و از قبول برهان واضح سرباز مى‏زدند، ايشان را به سوى آن بازمى‏گرداند و بر قبول آن وادارشان مى‏نمود.
5ـ «د»: و پنهان و آشكارا براى آنان دلسوزى مى‏نمود، و از دنيا استفاده‏اى نمى‏برد و براى خويش برنمى‏داشت مگر بقدر سيراب شدن عطشان و سير شدن گرسنه، و زاهد از راغب در دنيا شناخته مى‏شد و راستگو از كاذب تشخيص داده مى‏شد، و اگر اهل آبادى‏ها ايمان مى‏آوردند و تقوا پيشه مى‏كردند درهاى بركات آسمان و زمين را بر آنها باز مى‏كرديم...

منبع: آوینی



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: سقيفه در بيانات اميرالمؤمنين علیه السلام
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : شنبه 24 اسفند1392
آخرين لحظات عمر پيامبر(ص) و حالات حضرت زهرا (س)

اضطراب و دلهره سراسر «مدينه» را فراگرفته بود. ياران پيامبر با ديدگانى اشكبار، و دلهائى آكنده از اندوه دور خانه‏ى پيامبر گرد آمده بودند، تا از سرانجام بيمارى پيامبر آگاه شوند.
گزارشهائى كه از داخل خانه به بيرون مى‏رسيد، از وخامت وضع مزاجى آن حضرت حكايت مى‏كرد؛ و هر نوع اميد به بهبودى را از بين مى‏برد و مطمئن مى‏ساخت كه جز ساعاتى چند، از آخرين شعله‏هاى نشاط زندگى پيامبر باقى نمانده است.

گروهى از ياران آن حضرت علاقمند بودند كه از نزديك رهبر عاليقدر خود را زيارت كنند، ولى وخامت وضع پيامبر اجازه نمى‏داد در اطاقى كه وى در آن بسترى گرديده بود؛ جز اهل‏بيت وى، كسى رفت و آمد كند.
دختر گرامى و يگانه يادگار پيامبر، فاطمه (ع)، در كنار بستر پدر نشسته بود، و بر چهره‏ى نورانى او نظاره مى‏كرد. او مشاهده مى‏نمود كه عرق مرگ، بسان دانه‏هاى مرواريد، از پيشانى و صورت پدرش سرازير مى‏گردد. زهرا (ع)، با قلبى فشرده و ديدگانى پر از اشك و گلوى گرفته، شعر زير را كه از سروده‏هاى ابوطالب درباره پيامبر عاليقدر بود، زمزمه مى‏كرد و مى‏گفت:

وابيض يستسقى الغمام بوجهه     -     ثمال ايتامى عصمة للارامل

چهره‏ى روشنى كه به احترام آن، باران از ابر درخواست مى‏شود، شخصيتى كه پناهگاه يتيمان و نگهبانان بيوه زنان است.
در اين هنگام، پيامبر ديدگان خود را گشود، و با صداى آهسته به دختر خود فرمود: اين شعرى است كه ابوطالب درباره‏ى من سروده است؛ ولى شايسته است به جاى آن، آيه‏ى زير را تلاوت نمائيد: «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم و من يتقلب على عقبيه فلن يضر اللَّه شيئا و سيجزى الشاكرين»: (1) محمد پيامبر خدا است و پيش از او پيامبرانى آمده‏اند و رفته‏اند. آيا هرگاه او فوت كند و يا كشته شود، به آئين گذشتگان خود بازمى‏گرديد؟ هركس به آئين گذشتگان خود بازگردد خدا را ضرر نمى‏رساند و خداوند سپاسگزاران را پاداش مى‏دهد.(2)

پيامبر با دختر خود سخن مى‏گويد:

تجربه نشان مى‏دهد كه عواطف در شخصيتهاى بزرگ، بر اثر تراكم افكار و فعاليتهاى زياد، نسبت به فرزندان خود كم‏فروغ مى‏گردد. زيرا اهداف بزرگ و افكار جهانى آنچنان آنان را به خود مشغول مى‏سازد كه ديگر عاطفه و علاقه به فرزندان، مجالى براى بروز و ظهور نمى‏يابد؛ ولى شخصيتهاى بزرگ معنوى و روحانى از اين قاعده مستثنى هستند. آنان با داشتن بزرگترين اهداف و ايده‏هاى جهانى و مشاغل روزافزون، روح وسيع و روان بزرگى دارند، كه گرايش به يك قست، آنها را از قسمت ديگر بازنمى‏دارد.
علاقه‏ى پيامبر به يگانه فرزند خود، از عاليترين تجلى عواطف انسانى بود تا آنجا كه پيامبر هيچگاه بدون وداع با دختر خود، مسافرت نمى‏كرد و هنگام مراجعت از سفر قبل از همه به ديدن او مى‏شتافت. در برابر همسران خود، از وى احترام شايسته‏اى به عمل مى‏آورد، و به ياران خود مى‏فرمود:

«فاطمه پاره‏ى تن من است. خشنودى وى خشنودى من، و خشم او خشم من است». (3) ديدار زهرا، او را به ياد پاكترين و عطوفترين زنان جهان، «خديجه» مى‏انداخت كه در راه هدف مقدس شوهر، به سختيهاى عجيبى تن داد و ثروت و مكنت خود را در آن راه بذل نمود.
در تمام روزهايى كه پيامبر بسترى بود، فاطمه «ع» در كنار بستر پيامبر نشسته و لحظه‏اى از او دور نمى‏شد. ناگاه پيامبر به دختر خود اشاره نمود كه با او سخن بگويد. دختر پيامبر قدرى خم شد و سر را نزديك پيامبر آورد. آنگاه پيامبر با او به طور آهسته سخن گفت. كسانى كه در كنار بستر پيامبر بودند، از حقيقت گفتگوى آنها آگاه نشدند. وقتى سخن پيامبر به پايان رسيد، زهرا سخت گريست و سيلاب اشك از ديدگان او جارى گرديد. ولى مقارن همين وضع، پيامبر بار ديگر به او اشاره نمود و آهسته با او سخن گفت. اين بار زهرا با چهره‏اى باز و قيافه‏اى خندان و لبان پر تبسم سر برداشت. وجود اين دو حالت متضاد در وقت مقارن، حضرا را به تعجب واداشت. آنان از دختر پيامبر خواستند كه از حقيقت گفتار پيامبر آگاهشان سازد. زهرا فرمود: من راز رسول خدا را فاش نمى‏كنم.

پس از درگذشت پيامبر، زهرا (ع) روى اصرار «عائشه»، آنان را از حقيقت ماجرا آگاه ساخت و فرمود: پدرم در نخستين بار مرا از مرگ خود مطلع نمود و اظهار كرد كه من از اين بيمارى بهبودى نمى‏يابم. براى همين جهت به من، گريه و ناله دست داد، ولى بار ديگر به من گفت كه تو نخستين كسى هستى كه از اهل‏بيت من، به من ملحق مى‏شوى. اين خبر به من نشاط و سرور بخشيد، فهميدم كه پس از اندكى به پدر ملحق مى‏گردم. (4)


در آخرين لحظه‏هاى زندگى، چشمان خود را باز كرد و گفت: برادرم را صدا بزنيد تا بيايد در كنار بستر من بنشيند. همه فهميدند مقصودش على است. على در كنار بستر وى نشست، ولى احساس كرد كه پيامبر مى‏خواهد از بستر برخيزد. على پيامبر را از بستر بلند نمود و به سينه‏ى خود تكيه داد. (5)

چيزى نگذشت كه علائم احتضار، در وجود شريف او پديد آمد. شخصى از ابن‏عباس پرسيد، پيامبر در آغوش چه كسى جان سپرد. ابن‏عباس گفت: پيامبر گرامى در حالى كه سر او در آغوش على بود، جان سپرد. همان شخص افزود كه عايشه مدعى است كه سر پيامبر بر سينه‏ى او بود كه جان سپرد. ابن‏عباس گفته‏ى او را تكذيب كرد و گفت: پيامبر در آغوش على جان داد. و على و برادر، من، فضل او را غسل دادند. (6)
امير مؤمنان، در يكى از خطبه‏هاى خود به اين مطلب تصريح كرده مى‏فرمايد:
«و لقد قبض رسول‏اللَّه و ان رأسه لعلى صدري... و لقد وليت غسله والملائكة اعواني». (7)

پيامبر در حالى كه سر او بر سينه‏ى من بود، قبض روح شد. من او را در حالى كه فرشتگان مرا يارى و كمك مى‏كردند، غسل دادم.
گروهى از محدثان نقل مى‏كنند كه آخرين جمله‏اى كه پيامبر در آخرين لحظات زندگى خود فرمود، جمله‏ى «لا، مع الرفيق الاعلى» بوده است. گويا فرشته‏ى وحى او را در موقع قبض روح مخير ساخته است كه بهبودى يابد و بار ديگر به اين جهان بازگردد؛ و يا پيك الهى رسانيده است كه مى‏خواهد به سراى ديگر بشتابد و با كسانى كه در آيه‏ى زير به آنها اشاره شده، بسر ببرد. «فأولئك مع الذين أنعم اللَّه عليهم من النبيين والصديقين والشهداء والصالحين و حسن أولئك رفيقاً»: (8)آنان با كسانى هستند كه خداوند به آنها نعمت بخشيده؛ از پيامبران و صديقان و شهيدان و صالحان، و اينها چه نيكو دوستان و رفيقانى هستند. پيامبر اين جمله را فرمود و ديدگان و لبهاى وى روى هم افتاد. (9)

پی نوشت

1_سوره‏ى آل‏عمران/ 144.
2ـ «ارشاد»/ 98.
3ـ «صحيح بخارى»، ج 5/ 21.
4ـ «طبقات ابن‏سعد»، ج 2/ 247؛ «كامل»، ج 2/ 219.
5ـ «طبقات ابن‏سعد»، ج 2/ 247، «كامل»، ج 2/ 263.
6ـ «طبقات»، ج 2/ 263.
7ـ نهج‏البلاغه.
8ـ «اعلام‏الورى»/ 83.

9ـ سوره‏ى نساء/ 69.

منبع: آوینی



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: آخرين لحظات عمر پيامبر, ص, و حالات حضرت زهرا, س
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : شنبه 24 اسفند1392
حضور حضرت زهرا(س) در حجةالوداع و غديرخم

جنب و جوش فوق‏العاده‏اى كه «مدينه» را در كام خود فروبرده بود، به اين خاطر بود كه پيامبر عاليقدر اسلام صلى اللَّه عليه و آله و سلم اعلام داشت مى‏خواهد حج وداع انجام دهد. خبر انجام آخرين حج پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم مردم شهر را به تحرك و رفت و آمدهاى شتاب‏آميزى واداشت و قبايل و چادرنشينهاى اطراف را هم تا آنجا كه از اين دعوت اطلاع يافته بودند، به داخل شهر كشاند. مدينه شاهد روزهاى شادى و شكوهمندى بود.
آنان كه دعوت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم را دريافت كرده بودند، از شهرها و نقاط مختلف بلاد اسلامى و حجاز دسته دسته به «مدينه» شتافته و آنگاه كه با شهر انباشته از جمعيت روبه‏رو شدند، در اطراف شهر چادر زدند و اسكان يافتند تا در مراسم حج در كنار رسول خدا شركت جسته و مناسك حج را از فرستاده خدا آموخته و عملى گردانند.

دوشنبه پنجم ذيقعده سال دهم هجرت است، بيست و سه سال از رسالت پيامبر گذشته و حضرتش در بهار شصت و سومين سال زندگى خود قرار دارد. او در مدينه غسل انجام داد، دو قطعه پارچه ساده را به عنوان لباس به تن پوشاند و در حالى كه محاسن را شانه زده و بدن را خوشبو نموده، و چون نگينى درخشان در ميان اعضاء خانواده، ياران مهاجر و انصار و ديگر مسلمانان قدم برمى‏داشت، ميدنه را ترك گفت.
پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم نماز ظهر را در مسجد مدينه به جماعت برگزار كرد، اما نماز عصر را در مسجد «شجره» كه آن روز تا شهر ده كيلومتر فاصله داشت، به جاى آورد و در حالى كه جامه‏هاى احرام را به تن كرده بود، از جلو ياران و همراهان كه تعداد آنان به نود يا يكصد و بيست و چهار هزار تن مى‏رسيد، (1) بيابان سوزان حجاز را لبيك‏گويان به شوق ديدار كعبه پيش گرفتند.
آهنگ درهم پيچيده‏ى زنگهاى شترهايى كه كاروانيان را حركت مى‏دهند، در سكوت شب صحرا، آواى دلارامى را پديد آورده است. ماه، در شبهاى اوائل ماه، زود به آغوش غروب مى‏خرامد و شب را در سكوت مطلقى فرومى‏برد تا «شيران روز» كه اكنون «راهبان شب» گرديده‏اند با نور ضمير خويش به اوراق كتاب هستى بنگرند و زمزمه شبانه آنان را از خاك به افلاك اوج گيرد.

كاروان حج به پيشوايى محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلم راه مكه را ادامه مى دهد. زمينهاى ريگزار و خاموش حجاز زير پاى هزاران مرد و زن كه لبيك آنان به طور بى‏سابقه‏اى فضا را پر كرده است، مى‏لرزد و راهيان اين سفر تاريخى، ضمن اينكه در هر منزلگاهى براى استراحت و خوردن غذا توقفى دارند، به راه ادامه مى‏دهند.
فاصله مدينه تا مكه حدود نود فرسنگ است، كاروانها به طور معمول اين فاصله را ده روز مى‏پيمودند. اين كاروان عظيم هم، در حالى كه دوشنبه از مدينه بيرون آمده، پس از پنج روز راهپيمائى صبحگاه پنجشنبه روز ششم به «ابواء» رسيد. سرزمين «ابواء» براى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم حساب ديگرى دارد، بوى ديگرى مى‏دهد. آن زمين سالها قبل «آمنه» مادر محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلم را در آغوش پنهان ساخته و اكنون رسول خدا بر تربت مادر رسيده و با چند قطره اشك مزار مادر را شستشو مى‏دهد، و اندكى بيش از ساير منازل، اقامت مى‏كند تا مهر مادر را پاس دارد. پيامبر دوست مى‏دارد اندكى بيشتر هم بر مزار مادر توقف كند، اما رسالت عظيم‏تر حج، اين فرصت را از او مى‏گيرد، و ناچار از آن منزل حركت مى‏كند و همچنان اين سالار بزرگ بر هدايت همراهان به راه شبانه‏روزى ادامه مى‏دهد.

كاروان عظيم حج هزاران نفرى رسول خدا كه فاطمه اطهر عليهاالسلام، همسران پيامبر، اسماء دختر عميس و زنان ديگرى در آن حضور دارند، فرسنگها راه را پشت سر گذاشت. در حالى كه شترانى را هم براى قربانى از مدينه همراه خود آورده بودند. آنها خسته و فرسوده به نظر مى‏رسيدند، پس از عبور از سرزمين «جحفه» شب يكشنبه، چهارم ذيحجه، در منزلگاه «ذى‏طوى» كه در نزديكى مكه قرار داشت، توقفى كردند و پس از اداى نماز صبح همان روز، از گردنه «كواء» وارد مكه شدند، از درب «بنى‏شيبه» به مسجدالحرام آمدند و به اعمال حج پرداختند. (2)

پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم و كاروان همراه، طواف كردند، نماز خواندند، سعى صفا و مروه انجام دادند، از زمزم نوشيدند، دعاى فراوانى سر دادند و به اين ترتيب اعمال عمره آنان تازه پايان يافته بود كه على عليه‏السلام هم پس از مأموريت «يمن» براى شركت در مراسم حج رسول خدا، كه از آن با اطلاع بود، خود را به مكه رسانيد و پس از انجام اعمال به ملاقات رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم و فاطمه عليهاالسلام شتافت. (3)

اين كاروان از روز يكشنبه تا پنجشنبه هشتم ذيحجه به مدت چهار روز در مكه توقف داشت، بعد از ظهر همان روز، كه «يوم ترويه» نام دارد افراد، در حالى كه غسل كرده و لباس احرام به تن پوشيده بودند، براى اعمال حج روانه سرزمين «منى» شدند و پس از توقف در «منى» صبح روز نهم ذيحجه، به بيابان عرفات وارد گرديدند. (4)

سخنرانى پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم در عرفات، يك منشور عميق اعتقادى، اخلاقى، حقوقى و سياسى است. كه آن را شمرده شمرده ايراد مى‏فرموده، گاهى توقفى مى‏كرده و حتى براى اينكه همه هزاران مخاطب، همه مطالب را بشنوند «ربيعة بن امية بن خلف» گفتار او را با صداى بلند و به طور شمرده براى ديگران تكرار مى‏كرد.
فرازهائى از آن خطابه مهم به اين ترتيب است:

- اى مردم! به سخن من درست گوش فرادهيد، شايد بعد از اين، در اين مكان ديگر مرا نبينيد و آخرين ديدار من با شما در اين مكان باشد!

- اى مردم! شما مى‏دانيد، اين سرزمين، اين ماه و اين روز، همه محترمند، و خداوند هم جان و مال همگان را محترم شمرده و هيچ‏كس حق تجاوز به مال و جان كسى را ندارد.

- اى مردم! درباره رعايت حق زنان به شما سفارش مى‏كنم، آنان امانتهاى الهى در دست شما مى‏باشند، از آنان كامجوئى مى‏كنيد، خداوند آنان را براى شما حلال گردانيده، و درباره لباس و خوراك و خوشرفتارى نسبت به آنان نبايد هيچ گونه مسامحه‏اى داشته باشيد.

- اى مردم! مسلمان برادر مسلمان است و هرگز نبايد درباره او غيبت و حيله و خيانت روا دارد و در جان و مال او تجاوز نمايد.

- اى مردم! مبادا بعد از من راه كفر و گمراهى را پيش گيريد و به راه اختلاف و سرگردانى روى آوريد، زيرا من براى پس از خود، دو يادگار به جاى مى‏گذارم كه اگر بدان پناه بريد هرگز گمراه نخواهيد شد.

آن دو يادگار: كتاب خداوند و عترت من كه اهل‏بيتم مى‏باشند، هستند. (5)
بارى، سخنرانى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم در عرفات پايان يافت، در طى آن دوازده بار اللهم اشهد گفت و خداوند را در آن سرزمين مقدس به گواهى خواند و در فاصله‏هاى سخن، كه «ربيعه» آن را جمله جمله به گوش افراد مى‏رسانيد، در جواب رسول خدا، كه مى‏فرمود: «الاهل بلنت؟ آيا من رسالت خود را انجام دادم؟» هزاران مرد و زن مسلمان حاضر در صحراى عرفات، سخنان و انجام رسالت رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم را تأييد كردند و پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم سفارش كرد، اين مطالب را افراد حاضر وقتى به شهر و ديار خود برگشتند ديگران هم برسانند. (6)

پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم در «منى» و پس از آن هم سخنرانيها و مطالبى براى همراهان بيان داشته است، اما چيزى كه دل همراهان، را غم‏آلود ساخته، آن جمله رسول خداست: «در اين مكان ديگر مرا نخواهيد ديد!» از سوى ديگر يك گروه چهارده نفرى از كفار و منافقين هم در صدد قتل پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم برمى‏آيند و مى‏خواهند به وسيله آب مسموم، يا رم دادن شتر آن حضرت در كوهها، وجود نازنينش را از ميان بردارند كه با عنايت خداوند موفق نمى‏شوند. (7)

به هر حال، اعمال حج پايان مى‏يابد و پس از چند روز پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم و همراهان و همه حاجيان مكه را ترك مى‏گويند و راه وطن را پيش مى‏گيرند. در بازگشت. در سر هر كسى سودائى است، اما رسول خدا به آينده مى‏انديشد، او براى امت بسيار زحمت كشيده و شديدا نگران است.
قرآن كريم مسئله‏ى دلسوزى و عشق و علاقه پيامبر به اسلام و امت مسلمان را با تعبير: «... عزيز عليه ما عنتم، حريص عليكم بالمؤمنين رئوف رحيم» (8) بيان فرموده است.

وجود رسول خدا رحمت است، ناراحتى آينده امت بر قلب او سنگينى مى‏كند و براى نجات و آسايش امت حرص شديد و تلاش فراوان دارد. رسول خدا، براى پس از خود و آينده اسلام عزيز نگران است، او هيچگاه امت را بدون سرپرست نمى‏گذاشت. در سال هفتم هجرت هم كه براى شركت در جنگ خيبر موقتاً مدينه را ترك مى‏گفت: «سباع بن عرفطه‏ى غفارى» را جانشين خود قرار داد. (9) در سال نهم هجرت نيز وقتى براى «جنگ تبوك» رفت، على عليه‏السلام را به جانشينى خود در مدينه برگزيد (10) اما پس از سفر ابدى و غيبت هميشگى خود، براى امت اسلامى چه بايد كرد؟

كاروان عظيم حجى كه مكه را ترك گفته به سوى مدينه به راه خود ادامه مى‏دهد. چند روزى راه را پشت سر گذاشته و آهنگ دراى (11) كاروان در فضا درهم مى‏پيچد. آفتاب چون آتش بر لخته سنگها و ماهورها مى‏بارد، و چهره‏هاى زنان و مردانى را كه در ركاب پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم حج گذارده‏اند و اكنون رنج سفر را بر خود هموار مى‏كنند، مى‏سوزاند.

اصل مسئله جانشينى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم به عنوان استمرار رسالت، براى خود آن حضرت روشن است، زيرا خداوند از قبل تكليف را مشخص كرده و آيه تبليغ هم بدان گواهى مى‏دهد، بلكه مشكل در شيوه و زمان تعيين موضوع جانشينى است كه ناگاه اطرافيان رسول خدا مشاهده مى‏كنند، چهره او برافروخته مى‏شود، انقلاب روحى به او دست مى‏دهد و عرق از پيشانى بلندش بر رخسار سرازير مى‏گردد.
اينجا سرزمين پهناور «جحفه» است. در بخشى از دامنه آن گودال بزرگ آبى قرار دارد، كه به آن «غدير» گفته مى‏شود. نزديك ظهر روز هيجدهم ذيحجه سال دهم هجرت است و سابقه‏ى آثار و علائم وحى كه به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم نازل مى‏شد، براى ياران و اطرافيان، سابقه‏ى شناخته شده بود. به همين دليل وقتى آن حالت را در وجود نازنين رسول گرامى اسلام مشاهده كردند، با اشاره‏ى او شترش را خوابانيدند. نغمه آسمانى سر رسيده است:

اى پيامبر! آنچه از خداوند بر تو نازل گرديده، ابلاغ كن. اگر چنين نكنى رسالت الهى را انجام نداده‏اى، بيم نداشته باش، خداوند تو را از مردم حفظ مى‏كند. (12)

كاروان متوقف شد و چه جاى مناسبى! سر سه راهى مدينه و مصر و عراق، اگر جاى ديگر مى‏شد، مصريان و عراقيان بى‏خبر جدا مى‏شدند.... اينجا «غديرخم» است.... همگان از گودال آب وضو گرفتند و در آن دامنه پاك و صاف صحرا نماز ظهر را به امامت رسول خدا به جاى آوردند. به دستور پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم افرادى را كه جلو رفته بودند بازگرداندند و دنباله‏روهاى قافله هم سر رسيدند و توقف كردند، در دامنه غدير جمعيت انبوهى تا يكصد و بيست هزار نفر گرد آمده است. پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم مى‏خواهد سخنرانى كند و پيام مهمى را ابلاغ نمايد. از جهاز شترها منبر بلندى ساختند پيامبر بر بالاى آن قرار گرفت و به سخنرانى پرداخت، تقريبا مضمون سخنرانى «عرفات» تكرار شد و افرادى كه در نقطه‏هاى مختلف آن درياى جمعيت زن و مرد مستقر شده بودند، همه مطالب رسول خدا را به گوش همگان مى‏رساندند.

پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم حمد و ثناى الهى را انجام داد، از حاضران براى رسالت و ولايت خويش اقرارهاى متعدد گرفت، و آنگاه در حالى كه على عليه‏السلام را بر بالاى منبر نزد خود، يك پله پائين‏تر قرار داده بود، فرمود: «اى مردم! آيا من نسبت به اهل ايمان، از خود آنها ولايت بيشترى دارم؟» همگان فرياد برداشتند: «همين‏طور است، اى رسول خدا.»
آنگاه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم ادامه داد: «من كنت مولاه، فهذا على مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه.» (13)

هركس من مولاى او هستم. اين على عليه‏السلام هم مولاى اوست. خدايا! دوست بدار آنكه على عليه‏السلام را دوست بدارد، و دشمن بدار، با آن كه با على عليه‏السلام درستيزد...
سخنرانى رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم كه با فاصله و شمرده صورت مى‏گرفت، و احياناً افراد در آن ميان سؤالهائى هم مى‏كردند، حدود چهار ساعت طول كشيد، و افرادى كه لب به «حجرالاسود» گذاشته و عموماً در زمزم حرم جان شسته و صفاى «صفا» را به جان خريده بودند، آن را استماع كردند!
در صحراى سوزان «غدير» شور و حال بهشتى بوده و در خيمه خلافت على عليه‏السلام، كه سه روز در آن سرزمين برافراشته بود، شكوه و جلال مقدسى موج مى‏زد. هلهله‏ى شادى در فضا اوج مى‏گرفت و افراد دسته دسته بدان وارد مى‏شدند و ضمن تبريك، دست على عليه‏السلام را به بيعت مى‏فشردند. (14)

از افراد سرشناسى كه جلوتر از ديگران تبريك گفتند و بيعت كردند، عبداللَّه بن قحافه (ابوبكر)، عمر به خطاب، طلحه بن عبداللَّه، زبير بن عوام و عبداللَّه بن عباس را مى‏توان نام برد، كه ابوبكر و عمر در حالى كه دست على عليه‏السلام را در دست گرفته بودند، مى‏گفتند: «به به، اى پسر ابوطالب، به تو تبريك مى‏گوئيم، كه مولاى هر مرد و زن مسلمان شده‏اى.» (15)

آنگاه هم كه خطابه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم به پايان مى‏رسيد و موضوع مهم خلافت على عليه‏السلام تثبيت مى‏گرديد، آيه قرآن نازل شد: «امروز كافران از اينكه به دين شما زيانى رسانند، مأيوس گرديدند، شما از آنان نترسيد، از من بيم به دل داشته باشيد، امروز دين شما را به سر حد كمال رساندم و نعمت خويش را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان بهترين آئين برگزيدم.» (16)

سرانجام كاروان عظيم يكصد و بيست هزار نفرى كه مدت سه شبانه روز در «غديرخم» توقف نموده بود، پس از اينكه به نعمت والاى ولايت و امامت دست يافت به صورت گروههاى مختلف راهى ديار خود گرديدند.
رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم با يك دنيا شادى فرياد برداشت: يوم غديرخم، افضل اعياد امتى... (17)

روز عيد غديرخم، از بهترين عيدهاى امت من است.

پی نوشت ها

1 ـ حيات محمد، ص 459، ناسخ التواريخ، ج 4، ص 7.
2 ـ حيات محمد، ص 460، ناسخ التواريخ، ج 4، ص 10.
3 ـ ناسخ التواريخ، ج 4 ص 15، حيات محمد ص 461.
4 ـ ناسخ التواريخ، ج 4 ص 19، حيات محمد ص 461.
5 ـ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 112، ناسخ التواريخ، ج 4، ص 22.
6 ـ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 112.
7 ـ ناسخ التواريخ، ج 4، ص 32.
8 ـ سوره توبه، آيه 128. (... كه بر او دشوار است شما در رنج بيفتيد، به (هدايت) شما حريص، و نسبت به مؤمنان، دلسوز مهربان است.»
9 ـ تاريخ پيامبر اسلام، ص 500.
10 ـ تاريخ پيامبر اسلام، ص 625
11 ـ زنگ بزرگ، جرس- فرهنگ معين.
12 ـ سوره مائده، آيه 67.
13 ـ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 112، ناسخ التواريخ، ج 4، ص 39، الغدير، ج 1، ص 11.
14 ـ ناسخ التواريخ، ج 4، ص 47.
15 ـ الغدير، ج 1، ص 283.

16 ـ سوره مائده، آيه 3.

17 ـ الغدير، ج 1، ص 283.

منبع: آوینی



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: حضور حضرت زهرا, س, در حجةالوداع و غديرخم
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : شنبه 24 اسفند1392
مصحف فاطمه«س» چيست؟

سؤال: گويند حضرت فاطمه(س) كتابي به نام مصحف دارد، كه قرآن جامع همان است، و در دست امامان(ع) دست به دست مي گشته، و اكنون در نزد حضرت مهدي آل محمد(عج) است، و هنگام ظهور، آن را آشكار مي سازد، آيا اين مصحف با قرآني كه در همه جا در دسترس ماست، فرق دارد؟

پاسخ: قرآني كه اكنون در همه جا در دسترس است، تحريف و كم و زياد نشده، بلكه همان قرآني است كه با املاء پيامبر اكرم(ص) نوشته شده و تنظيم گشته است، و شخص پيامبر(ص) در نام گذاري سوره ها و تقسيم قرآن به 114 سوره، و تنظيم آن به همين صورت فعلي نظارت كامل داشته است. ولي مصحف فاطمه زهرا(س) كتاب ديگر با محتواي ديگر است، و هيچ گونه تضادي با قرآن ندارد. توضيح اين كه، مطابق روايات، مصحف فاطمه(س) كتاب مخصوصي است با مطالبي كه آن مطالب از ناحيه فرشته مخصوص يا جبرئيل به حضرت فاطمه(س) القاء شده، و حضرت علي(ع) آن را نوشته و تدوين كرده است، در اين كتاب سخني از حلال و حرام نيست، بلكه مشتمل بر حوادث غيبي آينده و اسرار آل محمد(ص) است، و در نزد امامان(ع) دست به دست مي گشته، و اكنون در نزد حضرت مهدي(عج) است و هنگام ظهور آن را آشكار مي سازد، بناب راين نسبت فوق نارواست. در اين راستا نظر شما را به چند روايت زير جلب مي كنيم:

1- شيخ كليني به سند خود از ابوعبيده نقل مي كند: كه يكي از اصحاب از امام صادق(ع) پرسيد:

«مصحف فاطمه(س) چيست؟»

امام صادق(ع) پس از سكوت طولاني فرمود: «فاطمه(س) 75 روز بعد از رسول خدا(ص) زنده بود، و در اين ايام از فراق پدر، بسيار غمگين بود. جبرئيل نزد فاطمه(س) مي آمد، و او را دلداري مي داد و احوال و مقام هاي پدرش را براي او بيان مي كرد، و از حوادث آينده و غيبي در مورد ظلم هاي دشمنان به فرزندانش به او خبر مي داد، حضرت علي(ع) آن مطالب را مي نوشت، و آن (مجموعه) نوشته شده، همان مصحف فاطمه(س) است.»1

2- روزي يكي از شاگردان امام صادق(ع) به نام حماد بن عثمان در محضر آن حضرت بود، سخن از مصحف فاطمه(س) به ميان آمد، حماد مي گويد: از آن حضرت شنيدم درباره مصحف فاطمه(س) چنين فرمود: «هنگامي كه رسول خدا(س) رحلت كرد، فاطمه(س) بسيار اندوهگين شد كه اندازه آن را كسي جز خدا نداند، در اين هنگام فرشته اي به حضور فاطمه(س) مي آمد، فاطمه(س) را دلداري مي داد، و با او هم سخن مي شد، فاطمه(س) حاضر شدن فرشته را احساس مي كرد، و صدايش را مي شنيد، ماجرا را به حضرت علي(ع) خبر داد، حضرت علي(ع) به فاطمه(س) فرمود: «وقتي كه حضور فرشته را احساس كردي و صدايش را شنيدي، به من بگو.» آنگاه فاطمه(س) به حضرت علي(ع) خبر مي داد، حضرت علي(ع) نزد فاطمه (س) مي آمد و هرچه (از فاطمه يا از فرشته) مي شنيد، مي نوشت. تا آن كه از آن نوشته ها مجموعه اي به نام مصحف، تدوين شد، در آن مصحف چيزي از حلال و حرام نيست، بلكه در آن از حوادث (غيبي) آينده، خبر داده شده است.»2

3- امام صادق(ع) در سخن ديگري فرمود: «مصحف فاطمه(س) در نزد ما است، معتقد نيستم كه در آن، چيزي از قرآن باشد، آنچه را كه مردم به آن نياز دارند در اين وجود دارد، و ما به كسي احتياج نداريم، در آن مصحف، حتي مجازات يك تازيانه و نصف تازيانه و يك چهارم تازيانه و جريمه خراش هست.»3

4- امام صادق(ع) در ضمن گفتار و احتجاج در رد مخالفان فرمود: «اگر آنها راست مي گويند، مصحف فاطمه(س) را كه وصيتش در آن است، و سلاح پيامبر(ص) نيز همراه آن است بيرون آورند.»4 يعني مصحف فاطمه(س) در نزد ما است، و وصيت حضرت زهرا(س) كه در آن مصحف ذكر شده مخالفان را تكذيب مي كند.

5- فضيل بن سكره مي گويد: به محضر امام صادق(ع) شرفياب شدم، به من فرمود: آيا مي داني كه اندكي قبل چه چيزي را مطالعه مي كردم؟ گفتم: نه، فرمود: به كتاب فاطمه (س) مي نگريستم، نام همه سلاطين كه در زمين فرمان روايي مي كنند و همچنين نام پدران آنها در آن، ذكر شده است، ولي من از نوادگان امام حسن(ع) (و زمامداري آنها) چيزي را در مصحف نديدم.»5

از اين روايات فهميده مي شود، كه مصحف فاطمه(س) كتابي غير از قرآن است، و حاوي مطالبي از اخبار آينده و اسراري است كه توسط جبرئيل يا فرشته ديگر به حضرت فاطمه(س) القاء شده، و نيز مشتمل بر وصيت حضرت زهرا(س) مي باشد كه حضرت علي(ع) آن مطالب را تنظيم و تدوين نموده است، و اين مصحف در نزد امامان(ع) مي باشد. بنابراين آنچه بعضي به شيعه نسبت داده اند كه مصحف فاطمه(س) در نزد شيعيان همان قرآن حقيقي است و امام عصر(عج) هنگام ظهور، آن را آشكار مي كند، و آن غير از اين قرآني است كه در دست رس مسلمانان مي باشد، نسبت بيهوده و ناروا است. به نقل از: پاسدار اسلام- ش246

پي نوشت ها:

1- اصول كافي، ج1، ص241، حديث.50

2- همان، ص240، حديث.2

3- همان، حديث.3

4- همان، ص241، حديث.4

5- همان، ص242، حديث8

منبع: آوینی



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: مصحف فاطمه«س» چيست
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : شنبه 24 اسفند1392
سخنان روشنگر حضرت زهرا(س) در ابعاد مختلف

سخن آن حضرت در توصيف خداوند

موجودات را خلق نمود بدون آنكه از ماده‏اى موجود شود، و آنان را بدون هيچ مشابهى پديد آورد، با قدرتش آنها را خلق و با مشيتّش ايجاد نمود، بدون آنكه در ايجاد آن و پديد آوردنشان نيازى داشته، و در تصويرگرى آنها فائده‏اى برايش وجود داشته باشد، جز تثبيت حكمتش و آگاهى بر طاعتش و اظهار قدرت خود، و شناسائى راه عبوديّت، و گرامى‏داشت دعوتش.
 

سخن آن حضرت در توصيف قرآن

با قرآن حجتّهاى فروزان الهى، و واجبات تفسير شده، و محرّمات برحذر گردانده شده، و براهين روشن، و دلائل كافى، و فضائل ارزشمند، و مجوزات بخشيده شده، و قوانين نوشته شده روشن مى‏شود.

نزد شما كتاب گوياى خدا، و قرآن راستگو، و نور فروزان، و پرتو درخشنده را بر جاى نهاد، كه براهينش روشن و رازهايش آشكار، و ظواهرش نمايان، پيروانش مورد غبطه بوده، و آنان را بسوى بهشت رهنمون و شنيدن آن راه نجات است.

امور آن نمايان، و احكامش شكوفا، و نشانه‏هايش روشن، و محرمّاتش آشكار، و اوامرش هويدا است.

سخن آن حضرت در توصيف پدرش

خداوند پيامبر را براى پايان بخشيدن فرمانش، و به پايان رسانيدن احكامش، و تثبيت رحمت بيكرانش مبعوث كرد.

رسالت خود را با انذاز ابلاغ كرد، و از روش مشركين دورى، با رؤساى آنان دشمنى و درگير با آنان بود، با حكمت و پند نيكو بسوى پروردگارش رهنمون شد، بتها را سرنگون و گردنهاى زورمندان را به خاك مذلّت انداخت.

پدران اين امت محمد و على عليهماالسلام هستند، اگر از آنان تبعيت كنند كژى‏هاى ايشان را برطرف، و آنان را از عذاب دردناك نجات مى‏دهد، و اگر پيروى ايشان را نمايند بهشت جاودان را ارزانى ايشان مى‏كند.
 

سخن آن حضرت در فضل پدر و شوهرش

پدران دينيت- پيامبر و على عليهماالسلام- را با ناراحتى پدر نسبى‏ات خشنود ساز، ولى پدر نسبى‏ات را با ناراحتى آنان خشنود نكن، چرا كه پدر

نسبى‏ات اگر ناراحت شود آنان او را با پاداش قسمتى از هزاران قسمت ساعتى از اطاعتشان خشنود مى‏سازند، و اگر پدران دينيت ناراحت شوند پدر نسبى‏ات قادر نيست كه ايشان را خرسند سازند، چرا كه پاداش طاعتهاى تمامى اهل دنيا با ناراحتى ايشان قابل مقايسه نيست.

سعادت و رستگارى، همه سعادتها و رستگاريها، حقانيت و واقعّيت سعادت و رستگارى در كسى است كه على عليه‏السلام را در دوران زندگى و پس از شهادتش دوست داشته باشد.
 

سخن آن حضرت در كيفيت خلقتش

خداوند نورم را خلق فرمود، و آن تسبيح و تنزيه او را مى‏نمود، آنگاه آنرا در درختى از درختان بهشتى به وديعت نهاد، كه به سبب آن نور درخشان گرديد، هنگامى كه پدرم داخل بهشت شد، خداوند به او الهام كرد كه ميوه آن درخت رإ؛ ّّ بچيند و بخورد، پيامبر اين كار را انجام داد، خداوند نورم را در صلب پدرم به وديعت نهاد، آنگاه آنرا در رحم مادرم قرار داد، تا آنكه ايشان مرا به دنيا آوردند، و من از آن نور هستم، آنچه اتفاق افتاده، و آنچه اتفاق خواهد افتاد و آنچه نبوده است را مى‏دانم.

ما وسيله‏هاى الهى در ميان مخلوقاتش، و خواص او، و تنزيه‏كنندگانش، و حجت او و وارثان پيامبرانش مى‏باشيم.
 

سخن آن حضرت در توصيف شيعه

اگر به آنچه تو را بدان امر نموديم عمل كنى، و از آنچه نهى كرديم بازايستى، از شيعيان ما مى‏باشى، و در غير اينصورت از آنان شمرده نمى‏شوى.
شيعيان ما از بهترين افراد اهل بهشت مى‏باشند، دوستان ما و دوستداران دوستان ما، و دشمنان دشمنان ما و كسانى كه با قلب و زبان تسليم ما هستند از شيعيان ما شمرده نمى‏شوند، آنگاه كه با او امر ما مخالفت نموده و از نواهى ما اجتناب نكنند، و با اينهمه در بهشت مى‏باشند، وليكن بعد از آنكه با ناراحتى‏ها و گرفتاريها از گناهان پاك شوند، يا در موقفهاى قيامت با انواع دردها، يا در طبقه اول از جهنم قرار داده شوند و با عذابهاى الهى عقاب شوند، تا با محبت ما از آن نجات يابند و به حضور ما برسند.
 

سخن آن حضرت در فضيلت دانشمندان شيعه

زنى نزد آن حضرت آمده و گفت: مادر ناتوانى دارم كه بعضى از مسائل نماز براى او مورد سؤال قرار گرفته است و مرإ؛ ّّ نزد تو فرستاده تا سؤال نمايم، آن حضرت پاسخ او را داد، دوباره پرسيد پاسخ شنيد، مرحله سوم پرسيد باز پاسخ شنيد، تا ده سؤال مطرح كرد و باز پاسخ خود را دريافت، در اينجا از كثرت سؤال خجالت كشيد و گفت: اى دختر پيامبر دچار مشكل شدى، آن حضرت فرمود: سؤالاتت را مطرح كن- تا آنجا كه فرمود:
از پدرم شنيدم كه مى‏فرمود: دانشمندان شيعه در روز قيامت كه محشور مى‏شوند به اندازه كثرت علومشان و جدّيتشان در ارشاد بندگان خداوند خلعتهاى كرامت بر آنان مى‏پوشانند، تا آنجا كه بر بعضى از آنان ميليونها خلعت نور پوشانده مى‏شود- تا آنجا كه فرمود:
اى كنيز، رشته ‏اى از آن خلعتها ميليونها بار برتر است از آنچه خورشيد بر آن تابيده است. سخن آن حضرت در محبّتش به امت پدرش روايت شده:
آنگاه كه شنيد پدرش او را تزويج كرده و مهرش را مبلغى پول قرار داده، از پدرش خواست كه مهرش را شفاعت گناهكاران امت او قرار دهد، آنگاه جبرئيل نازل شد و در دستش پارچه‏اى قرار داشت كه روى آن نوشته بود: خداوند مهر فاطمه را شفاعت گناهكاران امت پدرش قرار داده است، هنگامى كه آن حضرت به حال احتضار رسيده وصيت كرد كه آن پارچه را روى سينه و زير كفنش قرار دهند، و فرمود:
آنگاه كه محشور گرديدم اين پارچه را با دستم بلند كرده در مورد گناهكاران امت پدرم شفاعت مى‏نمايم.

سخن آن حضرت در مورد قاتل فرزندش امام حسين عليه‏السلام

قاتل حسين عليه‏السلام در آتش دوزخ است.
زيان‏كار است امتى كه پسر دختر پيامبرش را به شهادت مى‏رساند.
سخن آن حضرت در فضيلت درود فرستادن به ايشان
يزيد بن عبدالملك از پدرش، از جدش روايت مى‏كند، كه گفت: به خدمت آن حضرت رسيدم، ابتدا به سلام نمود، و فرمود: پدرم در زمان زنده بودن فرمود: هر كه بر من يا بر تو سه بار درود فرستد داخل بهشت مى‏شود، او گويد: به آن حضرت گفتم: اين مطلب در زمان زندگى پيامبر و شماست يا بعد از رحلت ايشان و شما؟ فرمود:
در زمان زندگى ما و بعد از رحلتمان از اين دنيا.

سخن آن حضرت در آنچه محبوب آن حضرت است

از دنياى شما سه چيز محبوب من است: تلاوت قرآن، نگاه به چهره پيامبر، انفاق در راه خدا.
 

سخن آن حضرت در فضيلت قرائت بعضى از سور قرآن

خواننده سوره حديد و واقعه و رحمان در ملكوت آسمانها ندا كرده مى‏شود: تو ساكن بهشت فردوس مى‏باشى.
 

سخن آن حضرت در آداب غذا خوردن

در غذا خوردن دوازده ويژگى مى‏باشد كه بر هر مسلمانى واجب است آنها را بداند، چهار ويژگى واجب، چهار ويژگى مستحب، و چهار ويژگى از ادب است.
اما واجبات آن: شناخت و رضايت و خشنودى، و نام خدا را بردن و شكر او را نمودن. و اما مستحبّات آن: شستن دست قبل از غذا، و نشستن بر طرف چپ، و خوردن به سه انگشت. و اما آنچه از ادب است: خوردن از جلوى ظرف غذا، و كوچك گرفتن لقمه، و جويدن زياد، و كمتر نگريستن به چهره‏هاى مردم.
سخن آن حضرت در شدت عذاب جهنم
واى، واى، بر آنكه داخل آتش دوزخ شود.

سخن آن حضرت در تحريض به دعا نمودن بر مرده

از حضرت على عليه‏السلام روايت شده كه فرمود: به خانواده‏هاى خود دستور دهيد تا در مورد مردگانتان سخن زيبا گويند، هنگام رحلت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله دختران بنى‏هاشم حضرت فاطمه عليهاالسلام را يارى مى‏نمودند، آن حضرت فرمود:
از ذكر مناقب و مفاخر بپرهيزيد و بر شما باد به دعا كردن.
سخن آن حضرت در ترغيب به تلاوت قرآن و دعا در شب اول دفن
روايت شده: آن حضرت هنگام احتضار به حضرت على عليه‏السلام وصيت كرد و فرمود: هنگامى كه از دنيا رفتم غسلم را به عهده گير- تا آنجا كه فرمود:- و بالاى سرم در حالى كه روبرويم قرار دارى بنشين و بسيار قرآن بخوان و دعا بنما، زيرا آن ساعتى است كه شخص مرده به همنشينى زنده ‏ها نيازمند است.

سخن آن حضرت در فضيلت شب قدر

روايت شده: در شب قدر آن حضرت نمى‏گذاشت افراد خانواده‏اش به خواب روند، و با كم غذا دادن به ايشان، آنان را بيدار نگاه مى‏داشت، و براى اين منظور در روز قبل مواردى را آماده مى‏كرد، و مى‏فرمود:
محروم و زيانكار كسى است كه از خير شب قدر محروم باشد.

سخن آن حضرت در گرامى داشتن ميهمان

روايت شده: مردى نزد پيامبر آمد و از گرسنگى شكايت كرد، آن حضرت فرمود: امشب چه كسى او را سير مى‏كند، حضرت على عليه‏السلام فرمود: اى پيامبر من، آنگاه نزد حضرت فاطمه عليهاالسلام آمده و گفت: اى دختر پيامبر نزد تو چيزى هست؟ فرمود:
نزد ما غذائى جز غذاى كودكان باقى نمانده است، امّا ما ميهمانمان را بر خود مقدم مى‏داريم. سخن آن حضرت در مقدم داشتن همسايه بر خود
از امام حسن عليه‏السلام روايت شده كه فرمود: مادرم حضرت فاطمه عليهاالسلام را در شب جمعه‏اى در محراب عبادت ديدم، همواره در ركوع و سجود بود، تا آنكه طلوع فجر شد، و مى‏شنيدم كه زنان و مردان را نام برده و بسيار براى آنها دعا مى‏كند ولى براى خود دعائى نفرمود، گفتم: اى مادر چرا همانگونه كه براى ديگران دعا مى‏كنى براى خودت دعا نمى‏نمائى؟ فرمود:
پسرم! ابتدا همسايه آنگاه خاندان خود.

سخن آن حضرت در فضيلت مقام مادر

همواره در كنار مادر باش، زيرا بهشت زير پاى مادران است.

سخن آن حضرت در تعيين حدود وظائف زن و مرد

حضرت على و فاطمه عليهماالسلام در مورد تعيين وظائف‏شان در خانه از پيامبر نظرخواهى نمودند، پيامبر كارهاى درون خانه را بحضرت فاطمه عليهاالسلام و كارهاى بيرون خانه را به على عليه‏السلام سپرد، حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمود: از سرور و خوشحالى من از اينكه پيامبر مرا از برخورد با مردان معاف كرد كسى جز خداوند آگاه نيست.

سخن آن حضرت در توصيف بهترين مردان و زنان

بهترين شما كسى است كه اخلاقش نيكو بوده و نسبت به همسرش مهربانتر باشد.

روايت شده كه حضرت على عليه‏السلام از حضرت فاطمه عليهاالسلام پرسيد: بهترين زنان كيانند؟ فرمود:
آنانكه مردان را نبينند، و مردان نيز آنان را نبينند.
و در روايتى ديگر اينگونه آمده:
اينكه مردان او را نبينند.
سخن آن حضرت در مورد بهترين چيز براى زن
روايت شده كه پيامبر پرسيد: چه چيز براى زن نيكوست؟ فرمود: مردى را نبيند، و مردى نيز او را نبيند.
و در روايتى ديگر اينگونه آمده:
او مردى را نبيند و مردان او را نبينند.
 

سخن آن حضرت در اهميت حجاب

از حضرت على عليه‏السلام روايت شده كه فرمود: مرد كورى از حضرت فاطمه عليهاالسلام اجازه ورود خواست، ايشان خود را در پوشش قرار داد،پيامبر فرمود:چرا خودت را در پوشش قرار دادى در حاليكه او تو را نمى‏بيند؟ فرمود:
اگر مرا نمى‏بيند من او را مى‏بينم، و او بو را احساس مى‏كند.
سخن آن حضرت در نزديكترين حالت زن نسبت به پروردگارش پيامبر پرسيد: نزديكترين زمانيكه زن نسبت به پروردگارش قرار دارد چه هنگام است؟ فرمود:
نزديكترين زمان زن نسبت به پروردگارش هنگامى است كه در كنج خانه‏اش قرار دارد.
 

سخن آن حضرت در تعيين ساعت اجابت دعا

آن حضرت در روز جمعه به غلام خود مى‏فرمود: بر بلندى قرار گير، آنگاه كه ديدى قرص خورشيد در حال غروب است مرا آگاه كن، تا دعا نمايم.
 

سخن آن حضرت در فضيلت عمل خالص

هر كه خالصترين عباداتش را نزد خداوند بفرستد، او بهترين مصلحتش را براى او مقدّر مى‏فرمايد.
سخن آن حضرت در مورد خرسندى فرشتگان از پيروزى مؤمنان
دو زن در مسأله‏اى از مسائل دينى با يكديگر گفتگو مى‏كردند، يكى دشمن و ديگرى مؤمن، برهان زن مؤمن غالب گرديد، و او بسيار خرسند شد، آن حضرت فرمود:
خرسندى فرشتگان از پيروزى تو بيشتر از خوشحالى توست، و ناراحتى شيطان و يارانش از ناراحتى دشمن تو افزونتر است.

سخن آن حضرت در توصيف مؤمن

مؤمن با نور الهى مى‏نگرد.
 

سخن آن حضرت در فضيلت خوشروئى

روى خندان نسبت به انسان مؤمن آدمى را به بهشت رهنمون مى‏سازد، روى خندان در چهره معاند و دشمن آدمى را از عذاب دوزخ نگاه مى‏دارد.
 

سخن آن حضرت در وظيفه روزه‏دار

روزه‏ دار آنگاه كه زبان و گوش و چشم و اندامش را حفظ ننمايد، روزه هایش چه اثرى دارد.

منبع: آوینی



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: سخنان روشنگر حضرت زهرا, س, در ابعاد مختلف
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : شنبه 24 اسفند1392
وقايع پس از ايراد خطبه حضرت زهرا(س)
تأثير خطبه حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليه
حضرت زهرا نطق آتشين خويش را با كمال شجاعت، در مقابل چندين هزار جمعيت و حضور ابوبكر به پايان رسانيد و با منطق محكم و مستدل خويش او را استيضاح نمود، نقشه‏هاى غاصبانه‏اش را فاش كرد. فضائل و كمالات خليفه‏ى حقيقى اسلام را بيان داشت. مجلس سخت متشنج شد. افكار عمومى حضار به نفع فاطمه (عليهاالسلام) راى مى‏داد. ابوبكر در بن‏بست سختى گير كرد. اگر مى‏خواست از افكار عمومى پيروى كند و فدك را به فاطمه برگرداند، دو محذور داشت:
اول اينكه: فكر كرد اگر فاطمه در اين قضيه پيروز شد و سخنانش مورد تصديق واقع گشت بيم آن مى‏رود كه فردا بيايد و خلافت را براى شوهرش مطالبه كند و باز هم خطابه‏خوانى را آغاز كند.
ابن ابى‏الحديد مى‏نويسد: به «على بن فارقى» استاد مدرسه‏ى غربيه‏ى بغداد گفتم: آيا فاطمه (عليهاالسلام) در ادعايش صادق بود يا نه؟ گفت: آرى. گفتم: با اينكه ابوبكر او را صادق مى‏دانست چرا فدك را به او رد نكرد؟! استاد لبخندى زد و جواب خوبى داد، گفت: اگر در آن روز فدك را به فاطمه مى‏داد فردا برمى‏گشت و خلافت را براى شوهرش مطالبه مى‏نمود و ابوبكر را از مقام خلافت عزل مى‏كرد و چون قبلاً راستگو شناخته شده بود ممكن نبود عذرى برايش آورده شود. (1)
دوم اينكه: اگر فاطمه (عليهاالسلام) را تصديق مى‏كرد بايد به اشتباه خودش اعتراف نمايد و بدين‏وسيله در آغاز خلافت جلو معترضين را باز گذارد و چنين خطرى براى دستگاه خلافت قابل تحمل نبود.
اما ابوبكر شخصى نبود كه به اين زودى‏ها از ميدان در رود. البته اين حوادث را قبلاً پيش‏بينى كرده بود. فكر كرد در چنين اوضاع و شرائطى كه زهرا افكار عمومى ملت را تسخير نموده، صلاح نيست با خشونت با وى رفتار شود ولى در عين حال بايد به استيضاح او پاسخ دهد و افكار عمومى را تخدير نمايد. پس چه بهتر، از همان برنامه‏ى سابق استفاده نماييم و عوام‏فريبى را از دست ندهيم و به عنوان دين و اجراى قوانين پيغمبر، فاطمه (عليهاالسلام) را بكوبيم، و برائت خودمان را به اثبات رسانيم. ابوبكر فكر كرد بوسيله‏ى ظاهرسازى و طرفدارى از دين مى‏توان دلهاى مردم عوام را تسخير كرد. و با آن حربه مى‏توان هر حقى، حتى خود دين را پايمال ساخت. آرى بوسيله‏ى تظاهر به دين مى‏توان با خود دين مبارزه كرد.

آنچه بين ابوبكر و عمر اتفاق افتاد

آنچه بين ابوبكر و عمر اتفاق افتاد
هنگامى كه اين اخبار به ابوبكر رسيد به عمر گفت: دستت خالى باد! چه مى‏شد اگر مرا به حال خود مى‏گذاشتى كه شايد اين گسيختگى را به نوعى التيام مى‏دادم و مسئله تشنج‏آور پيش آمده را بطورى اصلاح مى‏كردم. آيا اين برايمان بهتر نبود.
عمر گفت: در اين، تضعيف قدرت تو و سبكى مقام تو بود، و من براى‏ي تو دلسوزى كردم!
ابوبكر گفت: واى بر تو! پس كلمات دختر محمد چه مى‏شود كه مردم همگى دانستند كه او چه مى‏خواهد و ما چه حيله‏اى براى‏ي او پنهان كرده‏ايم؟!
عمر گفت: آيا بيش از يك تُندى بود كه از بين رفت و آيا بيش از يك لحظه‏اى بود كه گذشت؟ و مثل آنكه آنچه بوده اصلاً واقع نشده است، و گناه آنچه كه بود بر عهده‏ى من بگذار!
راوى مى‏گويد: پس ابوبكر با دستش بر شانه عمر زد و گفت: چه بسيار گرفتارى كه تو آن را رفع نمودى!

خطاب تهديدآميز ابوبكر به مردم

خطاب تهديدآميز ابوبكر به مردم
آنگاه اعلان كرد تا مردم اجتماع كنند، و مردم جمع شدند و ابوبكر بر فراز منبر رفته و پس از حمد و ثناى خدا گفت:
اى مردم، اين چه حالتى است كه با هر حرفى آرزوئى است؟ اين آرزوها در عهد پيامبرتان كجا بود. پس هركسى كه شنيده بگويد و هر كه شاهد بوده صحبت كند. بلكه اين قضيه همچون قضيه‏ى روباهى مى‏ماند كه شاهدش دُمش بود! (2)خدا او را لعنت كند و لعنت كرده است! ملازم هر فتنه‏اى است و مى‏گويد: «فتنه را بحال اولى برگردانيد». طالب فتنه است بعد از آن كه كهنه شده همچون ام‏طحال مى‏ماند كه محبوبترين اهلش نزد او گمراه است.
آگاه باشيد اگر خواسته باشم بگويم مى‏گويم، و اگر تكلم نمايم مطلب را آشكار مى‏كنم. ولى تا زمانى كه رهايم كرده باشند من سخن نمى‏گويم. از بچه‏ها كمك مى‏گيرند و زنان را به يارى مى‏طلبند.
اى انصار صحبت سفيهان شما به من رسيده است. قسم بخدا سزاوارترين مردم به رعايت عهد رسول خدا شمائيد. شما كسانى هستيد كه پيامبر به سوى شما آمد و شما او را پناه داديد و يارى نموديد، و امروز شما از همه سزاوارتريد كه عهد او را پاس داريد.
و بعد از اين همه، فردا صبح براى گرفتن هديه‏ها بياييد! من كسى هستم كه پرده‏اى را نمى‏درم و دست و زبانى را بلند نمى‏كنم مگر بر كسى كه سزاوار آن باشد! والسلام.

خطاب ام‏سلمه به مردم در دفاع از حضرت زهرا

خطاب ام‏سلمه به مردم در دفاع از حضرت زهرا سلام‏اللَّه‏عليه
راوى گويد: آنگاه ام‏سلمه سر خود را از حجره‏اش بيرون آورد و گفت: آيا به مِثل فاطمه‏اى كه دختر رسول خداست اين حرفها زده مى‏شود؟! در صورتى كه او حوريه‏اى بين انسانها، و اُنس براى نفس پيامبر است. در آغوش پيامبران تربيت يافته و نزد ملائكه دست بدست گرديده و در دامان زنانِ پاك رشد نموده و به بهترين وجهى در وجود آمده و به نيكوترين صورت تربيت شده است.
آيا گمان مى‏كنيد پيامبر ميراثش را بر او حرام نموده و او را از اين مسئله آگاه ننموده است؟ با اينكه خداوند به او فرموده: «و خانواده‏ى نزديك خود را از مخالفت احكام الهى بترسان». (3)آيا مى‏شود پيامبر به فاطمه اين مسئله را فرموده باشد ولى او مطالبه‏ى ارث نمايد؟!! و حال آنكه او بهترين زنان و مادر سرآمد جوانان و همتاى مريم دختر عمران و همسر شير شجاعان است. فاطمه‏اى كه با پدرش رسالتهاى پروردگار پايان يافت.
قسم بخدا پيامبر نسبت به او در گرما و سرما دلسوزى مى‏كرد و دست راست خود را زير سر او مى‏نهاد و روانداز او را دست چپش قرار مى‏داد. عجله نكنيد كه پيامبر ناظر گمراهى شماست و بر خدا وارد مى‏شويد. واى بر شما و به زودى خواهيد دانست. (4)

خطاب حضرت زهرا به رافع و يادآورى غدير


آنگاه حضرت (برخاست و) براه افتاد. رافع بن رفاعة بدنبال حضرت آمد و گفت: اى برترين بانوان، اگر حضرت ابوالحسن در رابطه با اين مسئله قبل از اين بيعتى كه با ابوبكر شد صحبتى مى كرد و اين مطلب را به مردم تذكر مى‏داد، ما شخص ديگرى را بجاى او نمى‏پذيرفتيم! حضرت با حالت غضب به او فرمود: از من دور شو، خداوند بعد از واقعه‏ى غديرخم براى احدى دليل و عذرى باقى نگذارده است!

شكايت حضرت زهرا سلام ‏اللَّه‏ عليه به أميرالمؤمنين عليه‏السلام

سپس فاطمه زهرا عليهاالسلام بسوى خانه مراجعت نمود در حالى كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام انتظار بازگشت حضرت را مى‏كشيد و منتظر از راه رسيدن آن بانو بود. چون حضرت نزد اميرالمؤمنين عليه‏السلام رسيدند و وارد خانه شدند خطاب به اميرالمؤمنين عليه‏السلام عرض كردند:

اى پسر ابوطالب! آيا مانند جنين نشسته‏اى، و مثل اشخاص متهم در خانه جاى گرفته‏اى؟ تو بالهاى بازان شكارى را مى‏شكستى، و اكنون پرِ پرندگان بى‏بال و پر بر تو تأثير كرده است؟! اين پسر ابوقحافه است كه با قهر و غلبه بخشش پدرم و ذخيره‏ى دو پسرم را مى‏گيرد. او با جديت تمام به مبارزه‏ى من برخاسته، و او را با دشمنى هرچه بيشتر در مقابل صحبتهايم يافتم. تا آنكه انصار يارى خود را و مهاجران كمكشان را از من بازداشتند و چشمانشان را در يارى من بستند، و در نتيجه نه دفاع‏كننده‏اى هست و نه منع ‏كننده ‏اى!

با سينه‏اى پر از خشم كه فروخورده بودم از منزل خارج شدم، و با خوارى به خانه بازگشتم. روى خود را به ذلت افكندى هنگامى كه صلابتت را سست نمودى. تو گرگان را از هم مى‏دريدى، ولى اكنون خاك را فرش خود قرار داده‏اى! نه گوينده‏اى را از كلام بازداشتى و نه از باطلى منع نمودى، و من اختيارى از خود ندارم.

اى كاش قبل از اين لحظه و قبل از خواريم مى‏مُردم. عذر من به درگاه خداوند همين بس كه ابوبكر متجاوز بود و من مى‏خواستم از تو حمايت كرده باشم. اى واى بر من در هر صبحگاه! و واى بر من در هر شامگاه! تكيه‏گاهها از بين رفت و بازو سست گرديد. شكايت خود را به پدرم مى‏نمايم، و انتقام از ستم آنان را از خداوند مى‏خواهم. خداوندا! تو در قدرت و قوت بر منع از آنان قوى‏تر هستى و عذاب و عقوبت تو سخت‏تر است.

تسلى اميرالمؤمنين به حضرت زهرا

اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: واى بر تو نيست، بلكه واى بر كسى است كه بغض تو را دارد و با تو بد رفتار مى‏كند. خود را از خشم بازدار، اى دختر پيامبر برگزيده و اى يادگار نبوت. در دينم عجز نشان ندادم و از آنچه قدرت داشتم كوتاهى نكردم.

اگر به اندازه‏ى كفاف زندگى مى‏خواهى روزى تو ضمانت شده است و متكفل آن مورد اعتماد است و آنچه براى تو آماده شده بهتر از چيزى است كه از تو منع شده است. پس به حساب خدا قرار ده.
حضرت زهرا عليهاالسلام عرض كرد: «خدا مرا كافى است»، و ديگر چيزى نفرمود.

پی نوشت

1ـ شرح ابن ابى‏الحديد ج 16 ص 284.

2ـ اشاره به يك ضرب‏المثل عربى است و معنايش اين است كه: شاهدى بر مدعايش جز بعض و جزء خويش نيست.

3ـ سوره‏ى شعرا: آيه‏ى 214.

4ـ راوى مى‏گويد: أم‏سلمه در آن سال- بخاطر اين سخنان- از سهميه‏ى سالانه‏اش محروم شد.

منبع: آوینی



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: وقايع پس از ايراد خطبه حضرت زهرا, س, تأثير خطبه حضرت زهرا عليهاالسلام
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : شنبه 24 اسفند1392
خطبه حضرت زهرا(س) در جمع زنان مهاجر و انصار
خطبتها عليهاالسلام في مرضها لنساء المهاجرين والانصار قال سويد بن غفلة: لمّا مرضت فاطمة عليهاالسلام المرضة الّتي توفّيت فيها، دخلت عليها نساء المهاجرين و الانصار يعدنها، فقلن لها: كيف أصبحت من علّتك يا ابنة رسول‏اللَّه؟
فحمدت اللَّه و صلّت على أبيها، ثم قالت:

خطبه آن حضرت در بيماريش براى زنان مهاجرين و انصار

سويد بن غفله گويد: هنگامى كه حضرت فاطمه عليهاالسلام بيمار شد، به همان بيمارى كه در اثر آن از دنيا رفت، زنان مهاجرين و انصار به عيادت ايشان آمده و گفتند: اى دختر پيامبر خدا با اين بيمارى حالت چطور است؟
آن حضرت حمد و سپاس الهى را گفته و برپدرش درود فرستاد و فرمود:

اَصْبَحْتُ وَاللَّهِ عائِفَةً لِدُنْيا كُنَّ، قالِيَةً لِرِجالِكُنَّ، لَفَظْتُهُمْ بَعْدَ اَنْ عَجَمْتُهُمْ، وَ سَئِمْتُهُمْ بَعْدَ اَنْ سَبَرْتُهُمْ، فَقُبْحاً لِفُلُولِ الْحَدِّ وَ اللَّعْبِ بَعْدَ الْجِدِّ، وَ قَرْعِ الصَّفاةِ وَ صَدْعِ الْقَناةِ، وَ خَطَلِ الْاراءِ وَ زَلَلِ الْاَهْواءِ، وَ بِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ اَنْفُسُهُمْ اَنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ، وَ فِي الْعَذابِ هُمْ خالِدُونَ، لا جَرَمَ لَقَدْ قَلَّدَتْهُمْ رِبْقَتُها وَ حَمَّلَتْهُمْ اَوْقَتُها، وَ شَنَّنَتْ عَلَيْهِمْ عارَتُها، فَجِدْعاً وَ عَقْراً وَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمينَ.

وَ يْحَهُمْ اَنَّى زَحْزِحُوها عَنْ رَواسِي الرِّسالَةِ وَ قَواعِدِ النُّبُوَّةِ وَ الدِّلالَةِ، وَ مَهْبِطِ الرُّوحِ الْاَمينِ وَ الطِّبّينِ بِاُمُورِالدُّنْيا وَ الدّينِ، اَلا ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبينُ، وَ مَا الَّذى نَقِمُوا مِنْ اَبِي‏الْحَسَنِ عَلَيْهِ‏السَّلامُ، نَقِمُوا وَاللَّهِ مِنْهُ نَكيرَ سَيْفِهِ، وَ قِلَّةَ مُبالاتِهِ لِحَتْفِهِ، وَ شِدَّةَ وَ طْأَتِهِ، وَ نَكالَ وَقْعَتِهِ، وَ تَنَمُّرَهُ في ذاتِ اللَّهِ.

وَ تَا للَّهِ لَوْ مالُوا عَنِ الْمَحَجَّةِ اللاَّئِحَةِ، وَ زالُوا عَنْ قَبُولِ الْحُجَّةِ الْواضِحَةِ لَرَدَّهُمْ اِلَيْها وَ حَمَلَهُمْ عَلَيْها،وَ لَسارَ بِهِمْ سَيْراً سُجُحاً، لايَكْلَمُ خُشاشُهُ، وَ لا يَكِلُّ سائِرُهُ، وَ لا يَمِلُّ راكِبُهُ، وَ لَاَوْرَدَهُمْ مَنْهَلاً نَميراً صافِياً رَوِيّاً، تَطْفَحُ ضِفَّتاهُ وَ لا يَتَرَنَّقُ جانِباهُ، وَ لَاَ صْدَرَهُمْ بِطاناً وَ نَصَحَ لَهُمْ سِرّاً وَ اِعْلاناً.

بخدا سوگند صبح كردم در حالى كه نسبت به دنياى شما بى‏ميل و نسبت به مردان شما ناراحتم، آنان را از دهان خويش بدور افكنده، و بعد از شناخت حالشان به آنان بغض ورزيدم، پس چه زشت است كندى شمشيرها و سستى بعد از تلاش و سر بر سنگ خارا زدن، و شكاف نيزه‏ها وفساد آراء و انحراف انگيزه‏ها، و چه زشت است ذخيره‏هائى كه پيش فرستادند، و خداوند بر آنان خشم گرفته و در عذاب جاودانه خواهند بود، بدون شك مسئوليت اين عمل بعهده ايشان بود و سنگينى آن بدوششان است، و ننگ و عارش دامنگيرشان مى‏گردد، پس اين شتر بينى‏بريده و زخم‏خورده باشد، و گروه ستمكاران از رحمت الهى بدورند.

واى بر آنان، چگونه خلافت را از مواضع ثابت و بنيانهاى نبوت و ارشاد، و محل هبوط جبرئيل، و آگاهان به امور دين و دنيا دور ساختند، آگاه باشيد كه اين زيان بزرگى است، و چه عيبى از على عليه‏السلام گرفتند، بخدا سوگند عيب او شمشير براّنش، و بى‏اعتنائى به مرگ، و شدّت برخوردش، و عقوبت دردناكش، و اينكه غضبش در راه رضاى الهى بود.

بخدا سوگند اگر از راه روشن بدور رفته، و از پذيرش طريق مستقيم كناره مى‏گرفتند، آنان را بسوى آن آورده و بر آن وامى‏داشت، و به سهولت براهشان مى‏برد، و اين شتر را سالم به مقصد مى‏رساند، كه راهبرش را دچار زحمت نكند و سواره‏اش را ملول نگرداند، و آنان را به محل آب خوردنى مى‏رساند، كه آبش صاف و فراوان بوده و از آن لبريز باشد و هرگز كدر نگردد، و ايشان را از آنجا سيراب بيرون مى‏آورد، و در پنهان و آشكار برايشان ناصح بود.

وَ لَمْ يَكُنْ يَتَحَلَّى مِنَ الدُّنْيا بِطائِلٍ، وَ لا يَحْظي مِنْها بِنائِلٍ، غَيْرَ رَىِّ النَّاهِلِ وَ شَبْعَةِ الْكافِلِ، وَ لَبانَ لَهُمُ الزَّاهِدُ مِنَ الرَّاغِبِ وَ الصَّادِقُ مِنَ الْكاذِبِ.
وَ لَوْ اَنَّ اَهْلَ الْقُرى امَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكات ٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْاَرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَاَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ، وَ الَّذينَ ظَلَمُوا مِنْ هؤُلاءِ سَيُصيبُهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا وَ ما هُمْ بِمُعْجِزينَ.
اَلا هَلُمَّ فَاسْمَعْ، وَ ما عِشْتَ اَراكَ الدَّهْرَ عَجَباً، وَ اِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ، لَيْتَ شِعْرى اِلى اَىِّ سِنادٍ اسْتَنَدوُا، وَ اِلى اَىِّ عِمادٍ اِعْتَمَدُوا، وَ بِاَيَّةِ عُرْوَةٍ تَمَسَّكُوا، وَ عَلي اَيَّةِ ذُرِّيَّةٍ اَقْدَمُوا وَاحْتَنَكُوا؟ لَبِئْسَ الْمَوْلى وَ لَبِئْسَ الْعَشيرُ، وَبِئْسَ لِلظَّالِمينَ بَدَلاً.
اِسْتَبْدَلوُا وَاللَّهِ الذَّنابي بِالْقَوادِمِ، وَالْعَجُزَ بِالْكاهِلِ، فَرَغْماً لِمُعاطِسِ قَوْمٍ يَحْسَبُونَ اَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً، اَلا اِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ، وَيْحَهُمْ اَفَمَنْ يَهْدى اِلى الْحَقِّ اَحَقُّ اَنْ يُتَّبَعَ اَمَّنْ لاَيهِدّى اِلاَّ اَنْ يُهْدى، فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ.

اگر او در محل خلافت مى‏نشست هرگز ثروت دنيوى براى خود قرار نمى‏داد، و از آن بهره فراوانى برنمى‏داشت، جز به اندازه فرونشاندن تشنگى و رفع گرسنگى، و به ايشان مى‏شناساند تا بين زاهد و دنياپرست، و راستگو و دروغگو تشخيص دهند. و اگر ملّتها ايمان آورده و تقوى پيشه كنند بركات آسمان و زمين را بر آنان فرومى‏ريختيم، ولكن آيات الهى را تكذيب كردند و از اينرو آنان را در برابر آنچه انجام دادند گرفتار ساختيم، و كسانى كه از اين گروه ستم نمودند نتايج زشتى كارشان بزودى دامنگيرشان شده و هرگز بر ما غالب و پيروز نخواهند شد.

آگاه باش، بيا و بشنو، هرچه زندگى كنى روزگار عجائبى را بتو نشان خواهد داد، و اگر تعجب كنى، گفتار اينان تعجب‏آور است، اى كاش مى‏دانستم كه به چه پناهگاهى پناهنده شده، و به كدام ستونى تكيه داده، و بر كدام فرزندانى تجاوز نموده و استيلا جسته‏اند؟ چه بد رهبر و دوستى را انتخاب كرده‏اند، و براى ستمكاران بد بدلى است.

بخدا سوگند، بجاى پرهاى بزرگ، روى بال دم را انتخاب، و بجاى پشت، دم را برگزيدند، ذليل گردد قومى كه مى‏پندارد با اين اعمال كار خوبى انجام داده است، بدانيد كه اينان فاسدند اما نمى‏دانند، واى بر اينان، آيا كسى كه هدايت يافته سزاوار پيروى است، يا كسى كه هدايت نيافته و نيازمند هدايت است، واى بر شما چگونه حكم مى‏كنيد.

اَما لَعَمْرى لَقَدْ لَقَحَتْ، فَنَظِرَةٌ رَيْثَما تُنْتِجُ ثُمَّ احْتَلِبُوا مِلْاَ الْقَعْبِ دَماً عَبيطاً وَ ذِعافاً مُبيداً، هُنالِكَ يَخْسَرُ الْمُبْطِلُونَ وَ يَعْرِفُ التَّالُونَ غِبَّ ما اَسَّسَّ الْاَوَّلُونَ، ثُمَّ طيبُوا عَنْ دُنْياكُمْ اَنْفُساً وَاطْمَئِنُّوا لِلْفِتْنَةِ جاشاً، وَ اَبْشِرُوا بِسَيْفٍ صَارمٍ وَ سَطْوَةٍ مَعْتَدٍ غاشِمٍ، وَ بِهَرَجٍ شامِلٍ، وَ اسْتِبْدادٍ مِنَ الظَّالِمينَ، يَدَعُ فَيْئَكُمْ زَهيداً، وَ جَمْعَكُمْ حَصيداً، فَيا حَسْرَتا لَكُمْ، وَ اَنَّى بِكُمْ وَ قَدْ عُمِّيَتْ عَلَيْكُمْ، اَنُلْزِمُكُمُوها وَ اَنْتُمْ لَها كارِهُونَ.
قال سويد بن غفلة: فأعادت النساء قولها عليهاالسلام على رجالهنّ، فجاء اليها قوم من المهاجرين و الانصار معتذرين، و قالوا: يا سيدة النساء لو كان أبوالحسن ذكر لنا هذا الامر قبل أن يبرم العهد و يحكم العقد لما عدلنا عنه الى غيره.
فقالت عليهاالسلام: اِلَيْكُمْ عَنّى، فَلا عُذْرَ بَعْدَ تَعْذيرِكُمْ، وَ لا اَمْرَ بَعْدَ تَقْصيرِكُمْ.

بجان خودم سوگند، نطفه اين فساد بسته شد، در انتظار باشيد تا اين مرض فساد در پيكر جامعه منتشر شود، آنگاه از پستان شير خون تازه و زهرى هلاك‏كننده بدوشيد، در اينجاست كه رهپيمايان راه باطل زيانكار شده، و آيندگان عاقبت اعمال گذشتگان را مى‏يابند، آنگاه جانتان با دنيايتان، و قلبتان با فتنه‏ها آرام مى‏گيرد، و بشارت باد شما را به شمشيرهاى كشيده و حمله متجاوز ستمكار، و به هرج و مرج عمومى و استبداد زورگويان، كه حقوقتان را اندك داده و اجتماع شما را بوسيله شمشيرهايش درو خواهد كرد، پس حسرت بر شما باد كه كارتان به كجا مى‏رسد، آيا من مى‏توانم شما را به كارى وادارم كه از آن روى گردانيد.

سويد بن غفله گويد: زنان سخنان آن حضرت را براى شوهرانشان بازگو كردند، گروهى از مهاجرين و انصار براى عذرخواهى نزد ايشان آمده و گفتند: اى سرور زنان، اگر حضرت على عليه‏السلام اين مطالب را قبل از بيعت با ابوبكر برايمان مى‏گفت كسى را بر او ترجيح نمى‏داديم. آن حضرت فرمود: از نزدم دور شويد، بعد از ارتكاب گناه و سهل‏انگارى، عذرخواهى براى شما مفهومى ندارد.

منبع: آوینی



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: خطبه حضرت زهرا, س, در جمع زنان مهاجر و انصار
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : شنبه 24 اسفند1392
خطبه فدكيه حضرت زهرا در مسجد
خطبتها عليهاالسلام بعد غصب الفدك
روى انّه لمّا أجمع أبوبكر و عمر علي منع فاطمة عليهاالسلام فدكاً و بلغها ذلك،لاثت خمارها علي رأسها، و اشتملت بجلبابها، و أقبلت في لمّة من حفدتها و نساء قومها، تطأ ذيولها، ما تخرم مشيتها مشية رسول‏اللَّه صلى اللَّه عليه و آله،حتّى دخلت علي أبي‏بكر، و هو في حشد من المهاجرين و الانصار و غير هم، فنيطت دونها ملاءة فجلست، ثم أنّت أنّة أجهش القوم لها بالبكاء، فارتجّ المجلس، ثم أمهلت هنيئة.
حتّى اذا سكن نشيج القوم و هدأت فورتهم، افتتحت الكلام بحمداللَّه و الثناء عليه و الصلاة علي رسوله، فعاد القوم في بكائهم، فلمّا أمسكوا عادت في كلامها فقالت عليهاالسلام:
اَلْحَمْدُلِلَّهِ عَلي ما اَنْعَمَ، وَ لَهُ الشُّكْرُ عَلي ما اَلْهَمَ، وَ الثَّناءُ بِما قَدَّمَ، مِنْ عُمُومِ نِعَمٍ اِبْتَدَاَها، وَ سُبُوغِ الاءٍ اَسْداها، وَ تَمامِ مِنَنٍ اَوْلاها، جَمَّ عَنِ الْاِحْصاءِ عَدَدُها، وَ نَأى عَنِ الْجَزاءِ اَمَدُها، وَ تَفاوَتَ عَنِ الْاِدْراكِ اَبَدُها، وَ نَدَبَهُمْ لاِسْتِزادَتِها بِالشُّكْرِ لاِتِّصالِها، وَ اسْتَحْمَدَ اِلَى الْخَلائِقِ بِاِجْزالِها، وَ ثَني بِالنَّدْبِ اِلى اَمْثالِها.

خطبه آن حضرت بعد از غصب فدك
روايت شده: هنگامى كه ابوبكر و عمر تصميم گرفتند فدك را از حضرت فاطمه عليهاالسلام بگيرند و اين خبر به ايشان رسيد، لباس بتن كرده و چادر بر سر نهاد، و با گروهى از زنان فاميل و خدمتكاران خود بسوى مسجد روانه شد، در حاليكه چادرش به زمين كشيده مى‏شد، و راه رفتن او همانند راه رفتن پيامبر خدا بود، بر ابوبكر كه در ميان عده‏اى از مهاجرين و انصار و غير آنان نشسته بود وارد شد، در اين هنگام بين او و ديگران پرده‏اى آويختند، آنگاه ناله‏اى جانسوز از دل برآورد كه همه مردم بگريه افتادند و مجلس و مسجد بسختى به جنبش درآمد.
سپس لحظه‏اى سكوت كرد تا همهمه مردم خاموش و گريه آنان ساكت شد و جوش و خروش ايشان آرام يافت، آنگاه كلامش را با حمد و ثناى الهى آغاز فرمود و درود بر رسول خدا فرستاد، در اينجا دوباره صداى گريه مردم برخاست، وقتى سكوت برقرار شد، كلام خويش را دنبال كرد و فرمود:
حمد و سپاس خداى را برآنچه ارزانى داشت، و شكر او را در آنچه الهام فرمود، و ثنا و شكر بر او بر آنچه پيش فرستاد، از نعمتهاى فراوانى كه خلق فرمود و عطاياى گسترده‏اى كه اعطا كرد، و منّتهاى بى‏شمارى كه ارزانى داشت، كه شمارش از شمردن آنها عاجز، و نهايت آن از پاداش فراتر، و دامنه آن تا ابد از ادراك دورتر است، و مردمان را فراخواند، تا با شكرگذارى آنها نعمتها را زياده گرداند، و با گستردگى آنها مردم را به سپاسگزارى خود متوجّه ساخت، و با دعوت نمودن به اين نعمتها آنها را دو چندان كرد.

وَ اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَريكَ لَهُ، كَلِمَةٌ جَعَلَ الْاِخْلاصَ تَأْويلَها، وَ ضَمَّنَ الْقُلُوبَ مَوْصُولَها، وَ اَنارَ فِي التَّفَكُّرِ مَعْقُولَها، الْمُمْتَنِعُ عَنِ الْاَبْصارِ رُؤْيَتُهُ، وَ مِنَ الْاَلْسُنِ صِفَتُهُ، وَ مِنَ الْاَوْهامِ كَيْفِيَّتُهُ.
اِبْتَدَعَ الْاَشْياءَ لا مِنْ شَىْ‏ءٍ كانَ قَبْلَها، وَ اَنْشَاَها بِلاَاحْتِذاءِ اَمْثِلَةٍ اِمْتَثَلَها، كَوَّنَها بِقُدْرَتِهِ وَ ذَرَأَها بِمَشِيَّتِهِ، مِنْ غَيْرِ حاجَةٍ مِنْهُ اِلى تَكْوينِها، وَ لا فائِدَةٍ لَهُ في تَصْويرِها، اِلاَّ تَثْبيتاً لِحِكْمَتِهِ وَ تَنْبيهاً عَلي طاعَتِهِ، وَ اِظْهاراً لِقُدْرَتِهِ وَ تَعَبُّداً لِبَرِيَّتِهِ، وَ اِعْزازاً لِدَعْوَتِهِ، ثُمَّ جَعَلَ الثَّوابَ عَلي طاعَتِهِ، وَ وَضَعَ الْعِقابَ عَلي مَعْصِيَتِهِ، ذِيادَةً لِعِبادِهِ مِنْ نِقْمَتِهِ وَ حِياشَةً لَهُمْ اِلى جَنَّتِهِ.
وَ اَشْهَدُ اَنَّ اَبي‏مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ، اِخْتارَهُ قَبْلَ اَنْ اَرْسَلَهُ، وَ سَمَّاهُ قَبْلَ اَنْ اِجْتَباهُ، وَ اصْطَفاهُ قَبْلَ اَنْ اِبْتَعَثَهُ، اِذ الْخَلائِقُ بِالْغَيْبِ مَكْنُونَةٌ، وَ بِسَتْرِ الْاَهاويلِ مَصُونَةٌ، وَ بِنِهايَةِ الْعَدَمِ مَقْرُونَةٌ، عِلْماً مِنَ اللَّهِ تَعالي بِمائِلِ الْاُمُورِ، وَ اِحاطَةً بِحَوادِثِ الدُّهُورِ، وَ مَعْرِفَةً بِمَواقِعِ الْاُمُورِ.

و گواهى مى‏دهم كه معبودى جز خداوند نيست و شريكى ندارد، كه اين امر بزرگى است كه اخلاص را تأويل آن و قلوب را متضمّن وصل آن ساخت، و در پيشگاه تفكر و انديشه شناخت آن را آسان نمود، خداوندى كه چشم‏ها از ديدنش بازمانده، و زبانها از وصفش ناتوان، و اوهام و خيالات از درك او عاجز مى‏باشند.
موجودات را خلق فرمود بدون آنكه از ماده‏اى موجود شوند، و آنها را پديد آورد بدون آنكه از قالبى تبعيّت كنند، آنها را به قدرت خويش ايجاد و به مشيّتش پديد آورد، بى‏آنكه در ساختن آنها نيازى داشته و در تصويرگرى آنها فائده‏اى برايش وجود داشته باشد، جز تثبيت حكمتش و آگاهى بر طاعتش، واظهار قدرت خود،و شناسائى راه عبوديت و گرامى داشت دعوتش، آنگاه بر طاعتش پاداش و بر معصيتش عقاب مقرر داشت، تا بندگانش را از نقمتش بازدارد و آنان را بسوى بهشتش رهنمون گردد.
و گواهى مى‏دهم كه پدرم محمّد بنده و فرستاده اوست، كه قبل از فرستاده شدن او را انتخاب، و قبل از برگزيدن نام پيامبرى بر او نهاد، و قبل از مبعوث شدن او را برانگيخت، آن هنگام كه مخلوقات در حجاب غيبت بوده، و در نهايت تاريكى‏ها بسر برده، و در سر حد عدم و نيستى قرار داشتند، او را برانگيخت بخاطر علمش به عواقب كارها، و احاطه‏اش به حوادث زمان، و شناسائى كاملش به وقوع مقدّرات.

اِبْتَعَثَهُ اللَّهُ اِتْماماً لِاَمْرِهِ، وَ عَزيمَةً عَلى اِمْضاءِ حُكْمِهِ، وَ اِنْفاذاً لِمَقاديرِ رَحْمَتِهِ، فَرَأَى الْاُمَمَ فِرَقاً في اَدْيانِها، عُكَّفاً عَلي نيرانِها، عابِدَةً لِاَوْثانِها، مُنْكِرَةً لِلَّهِ مَعَ عِرْفانِها.
فَاَنارَ اللَّهُ بِاَبي‏مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ و الِهِ ظُلَمَها، وَ كَشَفَ عَنِ الْقُلُوبِ بُهَمَها، وَ جَلى عَنِ الْاَبْصارِ غُمَمَها، وَ قامَ فِي النَّاسِ بِالْهِدايَةِ، فَاَنْقَذَهُمْ مِنَ الْغِوايَةِ، وَ بَصَّرَهُمْ مِنَ الْعِمايَةِ، وَ هَداهُمْ اِلَى الدّينِ الْقَويمِ، وَ دَعاهُمْ اِلَى الطَّريقِ الْمُسْتَقيمِ.
ثُمَّ قَبَضَهُ اللَّهُ اِلَيْهِ قَبْضَ رَأْفَةٍ وَ اخْتِيارٍ، وَ رَغْبَةٍ وَ ايثارٍ، فَمُحَمَّدٌ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ و الِهِ مِنْ تَعَبِ هذِهِ الدَّارِ في راحَةٍ، قَدْ حُفَّ بِالْمَلائِكَةِ الْاَبْرارِ وَ رِضْوانِ الرَّبِّ الْغَفَّارِ، وَ مُجاوَرَةِ الْمَلِكِ الْجَبَّارِ، صَلَّى اللَّهُ عَلي أَبي نَبِيِّهِ وَ اَمينِهِ وَ خِيَرَتِهِ مِنَ الْخَلْقِ وَ صَفِيِّهِ، وَ السَّلامُ عَلَيْهِ وَ رَحْمَةُاللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ.
ثم التفت الى اهل المجلس و قالت:
اَنْتُمْ عِبادَ اللَّهِ نُصُبُ اَمْرِهِ وَ نَهْيِهِ، وَ حَمَلَةُ دينِهِ وَ وَحْيِهِ، وَ اُمَناءُ اللَّهِ عَلى اَنْفُسِكُمْ، وَ بُلَغاؤُهُ اِلَى الْاُمَمِ، زَعيمُ حَقٍّ لَهُ

او را برانگيخت تا امرش را كامل و حكم قطعى‏اش را امضا و مقدّراتش را اجرا نمايد، و آن حضرت امّتها را ديد كه در آئينهاى مختلفى قرار داشته، و در پيشگاه آتشهاى افروخته معتكف و بت‏هاى تراشيده شده را پرستنده، و خداوندى كه شناخت آن در فطرتشان قرار دارد را منكرند.
پس خداى بزرگ بوسيله پدرم محمد صلى اللَّه عليه و آله تاريكى‏هاى آن را روشن، و مشكلات قلبها را برطرف، و موانع رؤيت ديده‏ها را از ميان برداشت، و با هدايت در ميان مردم قيام كرده و آنان را از گمراهى رهانيد، و بينايشان كرده،و ايشان را به دين استوار و محكم رهنمون شده، و به راه راست دعوت نمود.
تا هنگامى كه خداوند او را بسوى خود فراخواند، فراخواندنى از روى مهربانى و آزادى و رغبت و ميل، پس آن حضرت از رنج اين دنيا در آسايش بوده، و فرشتگان نيكوكار در گرداگرد او قرار داشته، و خشنودى پروردگار آمرزنده او را فراگرفته، و در جوار رحمت او قرار دارد، پس درود خدا بر پدرم، پيامبر و امينش و بهترين خلق و برگزيده‏اش باد، و سلام و رحمت و بركات الهى براو باد.
آنگاه حضرت فاطمه عليهاالسلام رو به مردم كرده و فرمود:
شما اى بندگان خدا پرچمداران امر و نهى او، و حاملان دين و وحى او، و امينهاى خدا بر يكديگر، و مبلّغان او بسوى امّتهاييد، زمامدار حق در ميان

فيكُمْ، وَ عَهْدٍ قَدَّمَهُ اِلَيْكُمْ، وَ بَقِيَّةٍ اِسْتَخْلَفَها عَلَيْكُمْ: كِتابُ اللَّهِ النَّاطِقُ وَ الْقُرْانُ الصَّادِقُ، و النُّورُ السَّاطِعُ وَ الضِّياءُ اللاَّمِعُ، بَيِّنَةً بَصائِرُهُ، مُنْكَشِفَةً سَرائِرُهُ، مُنْجَلِيَةً ظَواهِرُهُ، مُغْتَبِطَةً بِهِ اَشْياعُهُ، قائِداً اِلَى الرِّضْوانِ اِتِّباعُهُ، مُؤَدٍّ اِلَى النَّجاةِ اسْتِماعُهُ.
بِهِ تُنالُ حُجَجُ اللَّهِ الْمُنَوَّرَةُ، وَ عَزائِمُهُ الْمُفَسَّرَةُ، وَ مَحارِمُهُ الْمُحَذَّرَةُ، وَ بَيِّناتُهُ الْجالِيَةُ، وَ بَراهينُهُ الْكافِيَةُ، وَ فَضائِلُهُ الْمَنْدُوبَةُ، وَ رُخَصُهُ الْمَوْهُوبَةُ، وَ شَرائِعُهُ الْمَكْتُوبَةُ.
فَجَعَلَ اللَّهُ الْايمانَ تَطْهيراً لَكُمْ مِنَ الشِّرْكِ، وَ الصَّلاةَ تَنْزيهاً لَكُمْ عَنِ الْكِبْرِ، وَ الزَّكاةَ تَزْكِيَةً لِلنَّفْسِ وَ نِماءً فِي الرِّزْقِ، وَ الصِّيامَ تَثْبيتاً لِلْاِخْلاصِ، وَ الْحَجَّ تَشْييداً لِلدّينِ، وَ الْعَدْلَ تَنْسيقاً لِلْقُلُوبِ، وَ طاعَتَنا نِظاماً لِلْمِلَّةِ، وَ اِما مَتَنا اَماناً لِلْفُرْقَةِ، وَ الْجِهادَ عِزّاً لِلْاِسْلامِ، وَ الصَّبْرَ مَعُونَةً عَلَي اسْتيجابِ الْاَجْرِ.
وَ الْاَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ مَصْلِحَةً لِلْعامَّةِ، وَ بِرَّ الْوالِدَيْنِ وِقايَةً مِنَ السَّخَطِ، وَ صِلَةَ الْاَرْحامِ مَنْساءً فِي الْعُمْرِ وَ مَنْماةً لِلْعَدَدِ، وَ الْقِصاصَ حِقْناً لِلدِّماءِ، وَ الْوَفاءَ بِالنَّذْرِ تَعْريضاً لِلْمَغْفِرَةِ، وَ تَوْفِيَةَ الْمَكائيلِ وَ الْمَوازينِ تَغْييراً لِلْبَخْسِ.

شما بوده، و پيمانى است كه از پيشاپيش بسوى تو فرستاده، و باقيمانده‏اى است كه براى شما باقى گذارده، و آن كتاب گوياى الهى و قرآن راستگو و نور فروزان و شعاع درخشان است، كه بيان و حجّتهاى آن روشن، اسرار باطنى آن آشكار، ظواهر آن جلوه‏گر مى‏باشد، پيروان آن مورد غبطه جهانيان بوده، و تبعيّت از او خشنودى الهى را باعث مى‏گردد، و شنيدن آن راه نجات است. بوسيله آن مى‏توان به حجّتهاى نورانى الهى، و واجباتى كه تفسير شده، و محرّماتى كه از ارتكاب آن منع گرديده، و نيز به گواهيهاى جلوه‏گرش و برهانهاى كافيش و فضائل پسنديده‏اش، و رخصتهاى بخشيده شده‏اش و قوانين واجبش دست يافت.
پس خداى بزرگ ايمان را براى پاك كردن شما از شرك، و نماز را براى پاك نمودن شما از تكبّر، و زكات را براى تزكيه نفس و افزايش روزى، و روزه را براى تثبيت اخلاص، و حج را براى استحكام دين، و عدالت‏ورزى را براى التيام قلبها، و اطاعت ما خاندان را براى نظم يافتن ملتها، و امامتمان را براى رهايى از تفرقه، و جهاد را براى عزت اسلام، و صبر را براى كمك در بدست آوردن پاداش قرار داد.

وَ النَّهْىَ عَنْ شُرْبِ الْخَمْرِ تَنْزيهاً عَنِ الرِّجْسِ، وَ اجْتِنابَ الْقَذْفِ حِجاباً عَنِ اللَّعْنَةِ، وَ تَرْكَ السِّرْقَةِ ايجاباً لِلْعِصْمَةِ، وَ حَرَّمَ اللَّهُ الشِّرْكَ اِخْلاصاً لَهُ بِالرُّبوُبِيَّةِ.
فَاتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ، وَ لا تَمُوتُنَّ اِلاَّ وَ اَنْتُمْ مُسْلِمُونَ، وَ اَطيعُوا اللَّهَ فيما اَمَرَكُمْ بِهِ وَ نَهاكُمْ عَنْهُ، فَاِنَّهُ اِنَّما يَخْشَي اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ.
ثم قالت:
اَيُّهَا النَّاسُ! اِعْلَمُوا اَنّي فاطِمَةُ وَ اَبي‏مُحَمَّدٌ، اَقُولُ عَوْداً وَ بَدْءاً، وَ لا اَقُولُ ما اَقُولُ غَلَطاً، وَ لا اَفْعَلُ ما اَفْعَلُ شَطَطاً، لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَؤُوفٌ رَحيمٌ.
فَاِنْ تَعْزُوهُ وَتَعْرِفُوهُ تَجِدُوهُ اَبي دُونَ نِسائِكُمْ،وَ اَخَا ابْنِ عَمّي دُونَ رِجالِكُمْ، وَ لَنِعْمَ الْمَعْزِىُّ اِلَيْهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ.
فَبَلَّغَ الرِّسالَةَ صادِعاً بِالنَّذارَةِ، مائِلاً عَنْ مَدْرَجَةِ الْمُشْرِكينَ، ضارِباً ثَبَجَهُمْ، اخِذاً بِاَكْظامِهِمْ، داعِياً اِلى سَبيلِ رَبِّهِ بِالْحِكْمَةِ و الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ، يَجُفُّ الْاَصْنامَ وَ يَنْكُثُ الْهامَّ، حَتَّى انْهَزَمَ الْجَمْعُ وَ وَ لَّوُا الدُّبُرَ.

و امر به معروف را براى مصلحت جامعه، و نيكى به پدر و مادر را براى رهايى از غضب الهى، و صله ارحام را براى طولانى شدن عمر و افزايش جمعيت، و قصاص را وسيله حفظ خونها، و وفاى به نذر را براى در معرض مغفرت الهى قرار گرفتن، و دقت در كيل و وزن را براى رفع كم‏فروشى مقرر فرمود.
و نهى از شرابخوارى را براى پاكيزگى از زشتى، و حرمت نسبت ناروا دادن را براى عدم دورى از رحمت الهى، و ترك دزدى را براى پاكدامنى قرار داد، و شرك را حرام كرد تا در يگانه‏پرستى خالص شوند.
پس آنگونه كه شايسته است از خدا بترسيد، و از دنيا نرويد جز آنكه مسلمان باشيد، و خدا را در آنچه بدان امر كرده و از آن بازداشته اطاعت نمائيد، همانا كه فقط دانشمندان از خاك مى‏ترسند. آنگاه فرمود:
اى مردم! بدانيد كه من فاطمه و پدرم محمد است، آنچه ابتدا گويم در پايان نيز مى‏گويم، گفتارم غلط نبوده و ظلمى در آن نيست، پيامبرى از ميان شما برانگيخته شد كه رنجهاى شما بر او گران آمده و دلسوز بر شما است، و بر مؤمنان مهربان و عطوف است.
پس اگر او را بشناسيد مى‏دانيد كه او در ميان زنانتان پدر من بوده، و در ميان مردانتان برادر پسر عموى من است، چه نيكو بزرگوارى است آنكه من اين نسبت را به او دارم.
رسالت خود را با انذار انجام داد، از پرتگاه مشركان كناره‏گيرى كرده، شمشير بر فرقشان نواخت، گلويشان را گرفته و با حكمت و پند و اندرز نيكو بسوى پروردگارشان دعوت نمود، بتها را نابود ساخته، و سر كينه‏توزان را مى‏شكند، تا جمعشان منهزم شده و از ميدان گريختند.

حَتَّى تَفَرََّى اللَّيْلُ عَنْ صُبْحِهِ، وَ اَسْفَرَ الْحَقُّ عَنْ مَحْضِهِ، و نَطَقَ زَعيمُ‏الدّينِ، وَ خَرَسَتْ شَقاشِقُ الشَّياطينِ، وَ طاحَ وَ شيظُ النِّفاقِ، وَ انْحَلَّتْ عُقَدُ الْكُفْرِ وَ الشَّقاقِ، وَ فُهْتُمْ بِكَلِمَةِ الْاِخْلاصِ في نَفَرٍ مِنَ الْبيضِ الْخِماصِ.
وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ، مُذْقَةَ الشَّارِبِ، وَ نُهْزَةَ الطَّامِعِ، وَ قُبْسَةَ الْعِجْلانِ، وَ مَوْطِي‏ءَ الْاَقْدامِ، تَشْرَبُونَ الطَّرْقَ، وَ تَقْتاتُونَ الْقِدَّ، اَذِلَّةً خاسِئينَ، تَخافُونَ اَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِكُمْ، فَاَنْقَذَكُمُ اللَّهُ تَبارَكَ وَ تَعالي بِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ بَعْدَ اللَّتَيَّا وَ الَّتي، وَ بَعْدَ اَنْ مُنِيَ بِبُهَمِ الرِّجالِ، وَ ذُؤْبانِ الْعَرَبِ، وَ مَرَدَةِ اَهْلِ الْكِتابِ.
كُلَّما اَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ اَطْفَأَهَا اللَّهُ، اَوْ نَجَمَ قَرْنُ الشَّيْطانِ، اَوْ فَغَرَتْ فاغِرَةٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ، قَذَفَ اَخاهُ في لَهَواتِها، فَلا يَنْكَفِي‏ءُ حَتَّى يَطَأَ جِناحَها بِأَخْمَصِهِ، وَ يَخْمِدَ لَهَبَها بِسَيْفِهِ، مَكْدُوداً في ذاتِ اللَّهِ، مُجْتَهِداً في اَمْرِ اللَّهِ، قَريباً مِنْ رَسُولِ‏اللَّهِ، سَيِّداً في اَوْلِياءِ اللَّهِ، مُشَمِّراً ناصِحاً مُجِدّاً كادِحاً، لا تَأْخُذُهُ فِي اللَّهِ لَوْمَةَ لائِمٍ.
وَ اَنْتُمَ في رَفاهِيَّةٍ مِنَ الْعَيْشِ، و ادِعُونَ فاكِهُونَ آمِنُونَ، تَتَرَبَّصُونَ بِنَا الدَّوائِرَ، وَ تَتَوَكَّفُونَ الْاَخْبارَ، وَ تَنْكُصُونَ عِنْدَ النِّزالِ، وَ تَفِرُّونَ مِنَ الْقِتالِ.

تا آنگاه كه صبح روشن از پرده شب برآمد، و حق نقاب از چهره بركشيد، زمامدار دين به سخن درآمد، و فرياد شيطانها خاموش گرديد، خار نفاق از سر راه برداشته شد، و گره‏هاى كفر و تفرقه از هم گشوده گرديد، و دهانهاى شما به كلمه اخلاص باز شد، در ميان گروهى كه سپيدرو و شكم به پشت چسبيده بودند.
و شما بر كناره پرتگاهى از آتش قرار داشته، و مانند جرعه‏اى آب بوده و در معرض طمع طمّاعان قرار داشتيد، همچون آتش‏زنه‏اى بوديد كه بلافاصله خاموش مى‏گرديد، لگدكوب روندگان بوديد، از آبى مى‏نوشيديد كه شتران آن را آلوده كرده بودند، و از پوست درختان به عنوان غذا استفاده مى‏كرديد، خوار و مطرود بوديد، مى‏ترسيدند كه مردمانى كه در اطراف شما بودند شما را بربايند، تا خداى تعالى بعد از چنين حالاتى شما را بدست آن حضرت نجات داد، بعد از آنكه از دست قدرتمندان و گرگهاى عرب و سركشان اهل كتاب ناراحتيها كشيديد.
هرگاه آتش جنگ برافروختند خداوند خاموشش نموده، يا هر هنگام كه شيطان سر برآورد يا اژدهائى از مشركين دهان بازكرد، پيامبر برادرش را در كام آن افكند، و او تا زمانى كه سرآنان را به زمين نمى‏كوفت و آتش آنها را به آب شمشيرش خاموش نمى‏كرد، باز نمى‏گشت، فرسوده از تلاش در راه خدا، كوشيده در امر او، نزديك به پيامبر خدا، سرورى از اولياء الهى، دامن به كمر بسته، نصيحت‏گر، تلاشگر، و كوشش‏كننده بود، و در راه خدا از ملامت ملامت‏كننده نمى‏هراسيد. و اين در هنگامه‏اى بود كه شما در آسايش زندگى مى‏كرديد، در مهد امن متنعّم بوديد، و در انتظار بسر مى‏برديد تا ناراحتى‏ها ما را در بر گيرد، و گوش به زنگ اخبار بوديد، و هنگام كارزار عقبگرد مى‏كرديد، و به هنگام نبرد فرار مى‏نموديد.

فَلَمَّا اِختارَ اللَّهُ لِنَبِيِّهِ دارَ اَنْبِيائِهِ وَ مَأْوى اَصْفِيائِهِ، ظَهَرَ فيكُمْ حَسْكَةُ النِّفاقِ، وَ سَمَلَ جِلْبابُ الدّينِ، وَ نَطَقَ كاظِمُ الْغاوينَ، وَ نَبَغَ خامِلُ الْاَقَلّينَ، وَ هَدَرَ فَنيقُ الْمُبْطِلينَ، فَخَطَرَ في عَرَصاتِكُمْ، وَ اَطْلَعَ الشَّيْطانُ رَأْسَهُ مِنْ مَغْرَزِهِ، هاتِفاً بِكُمْ، فَأَلْفاكُمْ لِدَعْوَتِهِ مُسْتَجيبينَ، وَ لِلْغِرَّةِ فيهِ مُلاحِظينَ، ثُمَّ اسْتَنْهَضَكُمْ فَوَجَدَكُمْ خِفافاً، وَ اَحْمَشَكُمْ فَاَلْفاكُمْ غِضاباً، فَوَسَمْتُمْ غَيْرَ اِبِلِكُمْ، وَ وَرَدْتُمْ غَيْرَ مَشْرَبِكُمْ.
هذا، وَ الْعَهْدُ قَريبٌ، وَالْكَلْمُ رَحيبٌ، وَ الْجُرْحُ لَمَّا يَنْدَمِلُ، وَ الرَّسُولُ لَمَّا يُقْبَرُ، اِبْتِداراً زَعَمْتُمْ خَوْفَ الْفِتْنَةِ، اَلا فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُوا، وَ اِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ بِالْكافِرينَ.
فَهَيْهاتَ مِنْكُمْ، وَ كَيْفَ بِكُمْ، وَ اَنَّى تُؤْفَكُونَ، وَ كِتابُ اللَّهِ بَيْنَ اَظْهُرِكُمْ، اُمُورُهُ ظاهِرَةٌ، وَ اَحْكامُهُ زاهِرَةٌ، وَ اَعْلامُهُ باهِرَةٌ، و زَواجِرُهُ لائِحَةٌ، وَ اَوامِرُهُ واضِحَةٌ، وَ قَدْ خَلَّفْتُمُوهُ وَراءَ ظُهُورِكُمْ، أَرَغْبَةً عَنْهُ تُريدُونَ؟ اَمْ بِغَيْرِهِ تَحْكُمُونَ؟ بِئْسَ لِلظَّالمينَ بَدَلاً، وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْاِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ، وَ هُوَ فِي الْاخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينِ.

و آنگاه كه خداوند براى پيامبرش خانه انبياء و آرامگاه اصفياء را برگزيد، علائم نفاق در شما ظاهر گشت، و جامه دين كهنه، و سكوت گمراهان شكسته، و پست رتبه‏گان با قدر و منزلت گرديده، و شتر نازپرورده اهل باطل به صدا درآمد، و در خانه‏هايتان بيامد، و شيطان سر خويش را از مخفى‏گاه خود بيرون آورد، و شما را فراخواند، مشاهده كرد پاسخگوى دعوت او هستيد، و براى فريب خوردن آماده‏ايد، آنگاه از شما خواست كه قيام كنيد، و مشاهده كرد كه به آسانى اين كار را انجام مى‏دهيد، شما را به غضب واداشت، و ديد غضبناك هستيد، پس بر شتران ديگران نشان زديد، و بر آبى كه سهم شما نبود وارد شديد.
اين در حالى بود كه زمانى نگذشته بود، و موضع شكاف زخم هنوز وسيع بود، و جراحت التيام نيافته، و پيامبر به قبر سپرده نشده بود، بهانه آورديد كه از فتنه مى‏هراسيد، آگاه باشيد كه در فتنه قرار گرفته‏ايد، و براستى جهنم كافران را احاطه نموده است.
اين كار از شما بعيد بود، و چطور اين كار را كرديد، به كجا روى مى‏آورديد، در حالى كه كتاب خدا روياروى شماست، امورش روشن، و احكامش درخشان، و علائم هدايتش ظاهر، و محرّماتش هويدا، و اوامرش واضح است، ولى آن را پشت سر انداختيد، آيا بى‏رغبتى به آن را خواهانيد؟ يا بغير قرآن حكم مى‏كنيد؟ كه اين براى ظالمان بدل بدى است، و هركس غير از اسلام دينى را جويا باشد از او پذيرفته نشده و در آخرت از زيانكاران خواهد بود.

ثُمَّ لَمْ تَلْبَثُوا اِلى رَيْثَ اَنْ تَسْكُنَ نَفْرَتَها، وَ يَسْلَسَ قِيادَها،ثُمَّ اَخَذْتُمْ تُورُونَ وَ قْدَتَها، وَ تُهَيِّجُونَ جَمْرَتَها، وَ تَسْتَجيبُونَ لِهِتافِ الشَّيْطانِ الْغَوِىِّ، وَ اِطْفاءِ اَنْوارِالدّينِ الْجَلِيِّ، وَ اِهْمالِ سُنَنِ النَّبِيِّ الصَّفِيِّ، تُسِرُّونَ حَسْواً فِي ارْتِغاءٍ، وَ تَمْشُونَ لِاَهْلِهِ وَ وَلَدِهِ فِي الْخَمَرِ وَ الضَّرَّاءِ، وَ نَصْبِرُ مِنْكُمْ عَلى مِثْلِ حَزِّ الْمَدى، وَ وَخْزِالسنان‏فى‏الحشا.
وَ اَنْتُمُ الانَ تَزَْعُمُونَ اَنْ لا اِرْثَ لَنا أَفَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ تَبْغُونَ، وَ مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَومٍ يُوقِنُونَ، أَفَلا تَعْلَمُونَ؟ بَلى، قَدْ تَجَلَّى لَكُمْ كَالشَّمْسِ الضَّاحِيَةِ أَنّي اِبْنَتُهُ.
اَيُّهَا الْمُسْلِمُونَ! أَاُغْلَبُ عَلى اِرْثي؟ يَابْنَ اَبي‏قُحافَةَ! اَفي كِتابِ اللَّهِ تَرِثُ اَباكَ وَ لا اَرِثُ اَبي؟ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً فَرِيّاً، اَفَعَلى عَمْدٍ تَرَكْتُمْ كِتابَ اللَّهِ وَ نَبَذْتُمُوهُ وَراءَ ظُهُورِكُمْ، إذْ يَقُولُ «وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ» (1) وَ قالَ فيما اقْتَصَّ مِنْ خَبَرِ زَكَرِيَّا اِذْ قالَ: «فَهَبْ لي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً يَرِثُني وَ يَرِثُ مِنْ الِ‏يَعْقُوبَ»، (2) وَ قالَ: «وَ اوُلُوا الْاَرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلي

آنگاه آنقدر درنگ نكرديد كه اين دل رميده آرام گيرد، و كشيدن آن سهل گردد، پس آتش‏گيره‏ها را افروخته‏تر كرده، و به آتش دامن زديد تا آن را شعله‏ور سازيد،و براى اجابت نداى شيطان، و براى خاموش كردن انوار دين روشن خدا، و از بين بردن سنن پيامبر برگزيده آماده بوديد، به بهانه خوردن، كف شير را زير لب پنهان مى‏خوريد، و براى خانواده و فرزندان او در پشت تپه‏ها و درختان كمين گرفته و راه مى‏رفتيد، و ما بايد بر اين امور كه همچون خنجر برّان و فرورفتن نيزه در ميان شكم است، صبر كنيم.
و شما اكنون گمان مى‏بريد كه براى ما ارثى نيست، آيا خواهان حكم جاهليت هستيد، و براى اهل يقين چه حكمى بالاتر از حكم خداوند است، آيا نمى‏دانيد؟ در حالى كه براى شما همانند آفتاب درخشان روشن است، كه من دختر او هستم.
اى مسلمانان! آيا سزاوار است كه ارث پدرم را از من بگيرند، اى پسر ابى‏قحافه،آيا در كتاب خداست كه تو از پدرت ارث ببرى و از ارث پدرم محروم باشم امر تازه و زشتى آوردى، آيا آگاهانه كتاب خدا را ترك كرده و پشت سر مى‏اندازيد، آيا قرآن نمى‏گويد «سليمان از داود ارث برد»، و در مورد خبر زكريا آنگاه كه گفت: «پروردگار مرا فرزندى عنايت فرما تا از من و خاندان يعقوب ارث برد»، و فرمود: «و خويشاوندان رحمى به يكديگر سزاوارتر از

بِبَعْضٍ في كِتابِ اللَّهِ»، (3) وَ قالَ «يُوصيكُمُ اللَّهُ في اَوْلادِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْاُنْثَيَيْنِ»، (4) وَ قالَ «اِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةَ لِلْوالِدَيْنِ وَالْاَقْرَبَيْنِ بِالْمَعْرُوفِ حَقّاً عَلَى الْمُتَّقينَ». (5)
وَ زَعَمْتُمْ اَنْ لا حَظْوَةَ لي، وَ لا اَرِثُ مِنْ اَبي، وَ لا رَحِمَ بَيْنَنا، اَفَخَصَّكُمُ اللَّهُ بِايَةٍ اَخْرَجَ اَبي مِنْها؟ اَمْ هَلْ تَقُولُونَ: اِنَّ اَهْلَ مِلَّتَيْنِ لا يَتَوارَثانِ؟ اَوَ لَسْتُ اَنَا وَ اَبي مِنْ اَهْلِ مِلَّةٍ واحِدَةٍ؟ اَمْ اَنْتُمْ اَعْلَمُ بِخُصُوصِ الْقُرْانِ وَ عُمُومِهِ مِنْ اَبي وَابْنِ عَمّي؟ فَدُونَكَها مَخْطُومَةً مَرْحُولَةً تَلْقاكَ يَوْمَ حَشْرِكَ.
فَنِعْمَ الْحَكَمُ اللَّهُ، وَ الزَّعيمُ مُحَمَّدٌ، وَ الْمَوْعِدُ الْقِيامَةُ، وَ عِنْدَ السَّاعَةِ يَخْسِرُ الْمُبْطِلُونَ، وَ لا يَنْفَعُكُمْ اِذْ تَنْدِمُونَ، وَ لِكُلِّ نَبَأٍ مُسْتَقَرٌّ، وَ لَسَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأْتيهِ عَذابٌ يُخْزيهِ، وَ يَحِلُّ عَلَيْهِ عَذابٌ مُقيمٌ.
ثم رمت بطرفها نحو الانصار، فقالت:

ديگرانند»، و فرموده: «خداى تعالى به شما درباره فرزندان سفارش مى‏كند كه بهره پسر دو برابر دختر است»، و مى‏فرمايد: «هنگامى كه مرگ يكى از شما فرارسد بر شما نوشته شده كه براى پدران و مادران و نزديكان وصيت كنيد، و اين حكم حقّى است براى پرهيزگاران».
و شما گمان مى‏بريد كه مرا بهره‏اى نبوده و سهمى از ارث پدرم ندارم، آيا خداوند آيه‏اى به شما نازل كرده كه پدرم را از آن خارج ساخته؟ يا مى‏گوئيد: اهل دو دين از يكديگر ارث نمى‏برند؟ آيا من و پدرم را از اهل يك دين نمى‏دانيد؟ و يا شما به عام و خاص قرآن از پدر و پسرعمويم آگاهتريد؟ اينك اين تو و اين شتر، شترى مهارزده و رحل نهاده شده، برگير و ببر، با تو در روز رستاخيز ملاقات خواهد كرد.
چه نيك داورى است خداوند، و نيكو دادخواهى است پيامبر، و چه نيكو وعده‏گاهى است قيامت، و در آن ساعت و آن روز اهل باطل زيان مى‏برند، و پشيمانى به شما سودى نمى‏رساند، و براى هرخبرى قرارگاهى است، پس خواهيد دانست كه عذاب خواركننده بر سر چه كسى فرود خواهد آمد، و عذاب جاودانه كه را شامل مى‏شود. آنگاه رو بسوى انصار كرده و فرمود:

يا مَعْشَرَ النَّقيبَةِ وَ اَعْضادَ الْمِلَّةِ وَ حَضَنَةَ الْاِسْلامِ! ما هذِهِ الْغَميزَةُ في حَقّي وَ السِّنَةُ عَنْ ظُلامَتي؟ اَما كانَ رَسُولُ‏اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ اَبي يَقُولُ: «اَلْمَرْءُ يُحْفَظُ في وُلْدِهِ»، سَرْعانَ ما اَحْدَثْتُمْ وَ عَجْلانَ ذا اِهالَةٍ، وَ لَكُمْ طاقَةٌ بِما اُحاوِلُ، وَ قُوَّةٌ عَلى ما اَطْلُبُ وَ اُزاوِلُ.
اَتَقُولُونَ ماتَ مُحَمَّدٌ؟ فَخَطْبٌ جَليلٌ اِسْتَوْسَعَ وَ هْنُهُ، وَاسْتَنْهَرَ فَتْقُهُ، وَ انْفَتَقَ رَتْقُهُ، وَ اُظْلِمَتِ الْاَرْضُ لِغَيْبَتِهِ، وَ كُسِفَتِ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ انْتَثَرَتِ النُّجُومُ لِمُصيبَتِهِ، وَ اَكْدَتِ الْامالُ، وَ خَشَعَتِ الْجِبالُ، وَ اُضيعَ الْحَريمُ، وَ اُزيلَتِ الْحُرْمَةُ عِنْدَ مَماتِهِ.
فَتِلْكَ وَاللَّهِ النَّازِلَةُ الْكُبْرى وَ الْمُصيبَةُ الْعُظْمى، لامِثْلُها نازِلَةٌ، وَ لا بائِقَةٌ عاجِلَةٌ اُعْلِنَ بِها، كِتابُ اللَّهِ جَلَّ ثَناؤُهُ في اَفْنِيَتِكُمْ، وَ في مُمْساكُمْ وَ مُصْبِحِكُمْ، يَهْتِفُ في اَفْنِيَتِكُمْ هُتافاً وَ صُراخاً وَ تِلاوَةً وَ اَلْحاناً، وَ لَقَبْلَهُ ما حَلَّ بِاَنْبِياءِ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ، حُكْمٌ فَصْلٌ وَ قَضاءٌ حَتْمٌ.
«وَ ما مُحَمَّدٌ اِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ اَفَاِنْ ماتَ اَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى اَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ

اى گروه نقباء، و اى بازوان ملت، اى حافظان اسلام، اين ضعف و غفلت در مورد حق من و اين سهل‏انگارى از دادخواهى من چرا؟ آيا پدرم پيامبر نمى‏فرمود: «حرمت هركس در فرزندان او حفظ مى‏شود»، چه بسرعت مرتكب اين اعمال شديد، و چه با عجله اين بز لاغر، آب از دهان و دماغ او فروريخت، در صورتى كه شما را طاقت و توان بر آنچه در راه آن مى‏كوشيم هست، و نيرو براى حمايت من در اين مطالبه و قصدم مى‏باشد.
آيا مى‏گوئيد محمد صلى اللَّه عليه و آله بدرود حيات گفت، اين مصيبتى است بزرگ و در نهايت وسعت، شكاف آن بسيار، و درز دوخته آن شكافته، و زمين در غياب او سراسر تاريك گرديد، و ستارگان بى‏فروغ، و آرزوها به نااميدى گرائيد، كوهها از جاى فروريخت، حرمتها پايمال شد، و احترامى براى كسى پس از وفات او باقى نماند.
بخدا سوگند كه اين مصيبت بزرگتر و بليّه عظيم‏تر است، كه همچون آن مصيبتى نبوده و بلاى جانگدازى در اين دنيا به پايه آن نمى‏رسد، كتاب خدا آن را آشكار كرده است، كتاب خدايى كه در خانه‏هايتان، و در مجالس شبانه و روزانه‏تان، آرام و بلند، و با تلاوت و خوانندگى آن را مى‏خوانيد، اين بلائى است كه پيش از اين به انبياء و فرستاده شدگان وارد شده است، حكمى است حتمى، و قضائى است قطعى، خداوند مى‏فرمايد:
محمد پيامبرى است كه پيش از وى پيامبران ديگرى درگذشتند، پس اگر او بميرد و يا كشته گردد به عقب برمى‏گرديد، و آنكس كه به عقب برگردد

فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِى اللَّهُ شَيْئاً وَ سَيَجْزِى اللَّهُ الشَّاكِرينَ». (6)
ايهاً بَني‏قيلَةَ! ءَ اُهْضَمُ تُراثَ اَبي وَ اَنْتُمْ بِمَرْأى مِنّي وَ مَسْمَعٍ وَ مُنْتَدى وَ مَجْمَعٍ، تَلْبَسُكُمُ الدَّعْوَةُ وَ تَشْمَلُكُمُ الْخُبْرَةُ، وَ اَنْتُمْ ذَوُو الْعَدَدِ وَ الْعُدَّةِ وَ الْاَداةِ وَ الْقُوَّةِ، وَ عِنْدَكُمُ السِّلاحُ وَ الْجُنَّةُ، تُوافيكُمُ الدَّعْوَةُ فَلا تُجيبُونَ، وَ تَأْتيكُمُ الصَّرْخَةُ فَلا تُغيثُونَ، وَ اَنْتُمْ مَوْصُوفُونَ بِالْكِفاحِ، مَعْرُوفُونَ بِالْخَيْرِ وَ الصَّلاحِ، وَ النُّخْبَةُ الَّتي انْتُخِبَتْ، وَ الْخِيَرَةُ الَّتِي اخْتيرَتْ لَنا اَهْلَ الْبَيْتِ.
قاتَلْتُمُ الْعَرَبَ، وَ تَحَمَّلْتُمُ الْكَدَّ وَ التَّعَبَ، وَ ناطَحْتُمُ الْاُمَمَ، وَ كافَحْتُمُ الْبُهَمَ، لا نَبْرَحُ اَوْ تَبْرَحُونَ، نَأْمُرُكُمْ فَتَأْتَمِرُونَ، حَتَّى اِذا دارَتْ بِنا رَحَى الْاِسْلامِ، وَ دَرَّ حَلَبُ الْاَيَّامِ، وَ خَضَعَتْ نُعْرَةُ الشِّرْكِ، وَ سَكَنَتْ فَوْرَةُ الْاِفْكِ، وَ خَمَدَتْ نيرانُ الْكُفْرِ، وَ هَدَأَتْ دَعْوَةُ الْهَرَجِ، وَ اسْتَوْسَقَ نِظامُ الدّينِ، فَاَنَّى حِزْتُمْ بَعْدَ الْبَيانِ، وَاَسْرَرْتُمْ بَعْدَ الْاِعْلانِ، وَ نَكَصْتُمْ بَعْدَ الْاِقْدامِ، وَاَشْرَكْتُمْ بَعْدَ الْايمانِ؟
بُؤْساً لِقَوْمٍ نَكَثُوا اَيْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ، وَ هَمُّوا

بخدا زيانى نمى‏رساند، و خدا شكركنندگان را پاداش خواهد داد».
اى پسران قيله- گروه انصار- آيا نسبت به ميراث پدرم مورد ظلم واقع شوم در حالى كه مرا مى‏بينيد و سخن مرا مى‏شنويد، و داراى انجمن و اجتماعيد، صداى دعوت مرا همگان شنيده و از حالم آگاهى داريد، و داراى نفرات و ذخيره‏ايد، و داراى ابزار و قوه‏ايد، نزد شما اسلحه و زره و سپر هست، صداى دعوت من به شما مى‏رسد ولى جواب نمى‏دهيد، و ناله فرياد خواهيم را شنيده ولى به فريادم نمى‏رسيد، در حالى كه به شجاعت معروف و به خير و صلاح موصوف مى‏باشيد، و شما برگزيدگانى بوديد كه انتخاب شده، و منتخباتى كه براى ما اهل‏بيت برگزيده شديد!
با عرب پيكار كرده و متحمّل رنج و شدتها شديد، و با امتها رزم نموده و با پهلوانان به نبرد برخاستيد، هميشه فرمانده بوده و شما فرمانبردار، تا آسياى اسلام به گردش افتاد، و پستان روزگار به شير آمد، و نعره‏هاى شرك‏آميز خاموش شده، و ديگ طمع و تهمت از جوش افتاد، و آتش كفر خاموش و دعوت نداى هرج و مرج آرام گرفت، و نظام دين كاملاً رديف شد، پس چرا بعد از اقرارتان به ايمان حيران شده، و پس از آشكارى خود را مخفى گردانديد، و بعد از پيشقدمى عقب نشستيد، و بعد ايمان شرك آورديد.
واى بر گروهى كه بعد از پيمان بستن آن را شكستند، و خواستند پيامبر

بِاِخْراجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤُكُمْ اَوَّلَ مَرَّةٍ، اَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللَّهُ اَحَقُّ اَنْ تَخْشَوْهُ اِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ.
اَلا، وَ قَدْ أَرى اَنْ قَدْ اَخْلَدْتُمْ اِلَى الْخَفْضِ، وَ اَبْعَدْتُمْ مَنْ هُوَ اَحَقُّ بِالْبَسْطِ وَ الْقَبْضِ، وَ خَلَوْتُمْ بِالدَّعَةِ، وَ نَجَوْتُمْ بِالضّيقِ مِنَ السَّعَةِ، فَمَجَجْتُمْ ما وَعَبْتُمْ، وَ دَسَعْتُمُ الَّذى تَسَوَّغْتُمْ، فَاِنْ تَكْفُرُوا اَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْاَرْضِ جَميعاً فَاِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَميدٌ.
اَلا، وَ قَدْ قُلْتُ ما قُلْتُ هذا عَلى مَعْرِفَةٍ مِنّي بِالْخِذْلَةِ الَّتي خامَرْتُكُمْ، وَ الْغَدْرَةِ الَّتِي اسْتَشْعَرَتْها قُلُوبُكُمْ، وَ لكِنَّها فَيْضَةُ النَّفْسِ، وَ نَفْثَةُ الْغَيْظِ، وَ حَوَزُ الْقَناةِ، وَ بَثَّةُ الصَّدْرِ، وَ تَقْدِمَةُ الْحُجَّةِ، فَدُونَكُمُوها فَاحْتَقِبُوها دَبِرَةَ الظَّهْرِ، نَقِبَةَ الْخُفِّ، باقِيَةَ الْعارِ، مَوْسُومَةً بِغَضَبِ الْجَبَّارِ وَ شَنارِ الْاَبَدِ، مَوْصُولَةً بِنارِ اللَّهِ الْمُوقَدَةِ الَّتي تَطَّلِعُ عَلَى الْاَفْئِدَةِ.
فَبِعَيْنِ اللَّهِ ما تَفْعَلُونَ، وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ، وَ اَنَا اِبْنَةُ نَذيرٍ لَكُمْ بَيْنَ يَدَىْ عَذابٌ شَديدٌ، فَاعْمَلُوا اِنَّا عامِلُونَ، وَ انْتَظِرُوا اِنَّا مُنْتَظِرُونَ.
فأجابها أبوبكر عبداللَّه بن عثمان، و قال:

را اخراج كنند، با آنكه آنان جنگ را آغاز نمودند، آيا از آنان هراس دارد در حالى كه خدا سزاوار است كه از او بهراسيد، اگر مؤمنيد.
آگاه باشيد مى‏بينم كه به تن‏آسائى جاودانه دل داده، و كسى را كه سزاوار زمامدارى بود را دور ساخته‏ايد، با راحت‏طلبى خلوت كرده، و از تنگناى زندگى به فراخناى آن رسيده‏ايد، در اثر آن آنچه را حفظ كرده بوديد را از دهان بيرون ريختيد، و آنچه را فروبرده بوديد را بازگرداندند، پس بدانيد اگر شما و هركه در زمين است كافر شويد، خداى بزرگ از همگان بى‏نياز و ستوده است. آگاه باشيد آنچه گفتم با شناخت كاملم بود، به سستى پديد آمده در اخلاق شما، و بى‏وفائى و نيرنگ ايجاد شده در قلوب شما، و ليكن اينها جوشش دل اندوهگين، و بيرون ريختن خشم و غضب است، و آنچه قابل تحمّلم نيست، و جوشش سينه‏ام و بيان دليل و برهان، پس خلافت را بگيريد، ولى بدانيد كه پشت اين شتر خلافت زخم است، و پاى آن سوراخ و تاول‏دار، عار و ننگش باقى و نشان از غضب خدا و ننگ ابدى دارد، و به آتش شعله‏ور خدا كه بر قلبها احاطه مى‏يابد متصل است. آنچه مى‏كنيد در برابر چشم بيناى خداوند قرار داشته، و آنانكه ستم كردند به زودى مى‏دانند كه به كدام بازگشتگاهى بازخواهند گشت، و من دختر كسى هستم كه شما را از عذاب دردناك الهى كه در پيش داريد خبر داد، پس هرچه خواهيد بكنيد و ما هم كار خود را مى‏كنيم، و شما منتظر بمانيد و ما هم در انتظار بسر مى‏بريم.
آنگاه ابوبكر پاسخ داد:

يا بِنْتَ رَسُولِ‏اللَّهِ! لَقَدْ كانَ اَبُوكِ بِالْمُؤمِنينَ عَطُوفاً كَريماً، رَؤُوفاً رَحيماً، وَ عَلَى الْكافِرينَ عَذاباً اَليماً وَ عِقاباً عَظيماً، اِنْ عَزَوْناهُ وَجَدْناهُ اَباكِ دُونَ النِّساءِ، وَ اَخا اِلْفِكِ دُونَ الْاَخِلاَّءِ، اثَرَهُ عَلى كُلِّ حَميمٍ وَ ساعَدَهُ في كُلِّ اَمْرٍ جَسيمِ، لا يُحِبُّكُمْ اِلاَّ سَعيدٌ، وَ لا يُبْغِضُكُمْ اِلاَّ شَقِيٌّ بَعيدٌ.
فَاَنْتُمْ عِتْرَةُ رَسُولِ‏اللَّهِ الطَّيِّبُونَ، الْخِيَرَةُ الْمُنْتَجَبُونَ، عَلَى الْخَيْرِ اَدِلَّتُنا وَ اِلَى الْجَنَّةِ مَسالِكُنا، وَ اَنْتِ يا خِيَرَةَ النِّساءِ وَ ابْنَةَ خَيْرِ الْاَنْبِياءِ، صادِقَةٌ في قَوْلِكِ، سابِقَةٌ في وُفُورِ عَقْلِكِ، غَيْرَ مَرْدُودَةٍ عَنْ حَقِّكِ، وَ لا مَصْدُودَةٍ عَنْ صِدْقِكِ.
وَ اللَّهِ ما عَدَوْتُ رَأْىَ رَسُولِ‏اللَّهِ، وَ لا عَمِلْتُ اِلاَّ بِاِذْنِهِ، وَ الرَّائِدُ لا يَكْذِبُ اَهْلَهُ، وَ اِنّي اُشْهِدُ اللَّهَ وَ كَفى بِهِ شَهيداً، اَنّي سَمِعْتُ رَسُولَ‏اللَّهِ يَقُولُ: «نَحْنُ مَعاشِرَ الْاَنْبِياءِ لا نُوَرِّثُ ذَهَباً وَ لا فِضَّةًّ، وَ لا داراً وَ لا عِقاراً، وَ اِنَّما نُوَرِّثُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ الْعِلْمَ وَ النُّبُوَّةَ، وَ ما كانَ لَنا مِنْ طُعْمَةٍ فَلِوَلِيِّ الْاَمْرِ بَعْدَنا اَنْ يَحْكُمَ فيهِ بِحُكْمِهِ».

اى دختر رسول خدا! پدر تو بر مؤمنين مهربان و بزرگوار و رئوف و رحيم، و بر كافران عذاب دردناك و عقاب بزرگ بود، اگر به نسب او بنگريم وى در ميان زنانمان پدر تو، و در ميان دوستان برادر شوهر توست، كه وى را بر هر دوستى برترى داد، و او نيز در هر كار بزرگى پيامبر را يارى نمود، جز سعادتمندان شما را دوست نمى‏دارند، و تنها بدكاران شما را دشمن مى‏شمرند.
پس شما خاندان پيامبر، پاكان برگزيدگان جهان بوده، و ما را به خير راهنما، و بسوى بهشت رهنمون بوديد، و تو اى برترين زنان و دختر برترين پيامبران، در گفتارت صادق، در عقل فراوان پيشقدم بوده، و هرگز از حقت بازداشته نخواهى شد و از گفتار صادقت مانعى ايجاد نخواهد گرديد.
و بخدا سوگند از رأى پيامبر قدمى فراتر نگذارده، و جز با اجازه او اقدام نكرده‏ام، و پيشرو قوم به آنان دروغ نمى‏گويد، و خدا را گواه مى‏گيرم كه بهترين گواه است، از پيامبر شنيدم كه فرمود: «ما گروه پيامبران دينار و درهم و خانه و مزرعه به ارث نمى‏گذاريم، و تنها كتاب و حكمت و علم و نبوت را به ارث مى‏نهيم، و آنچه از ما باقى مى‏ماند در اختيار ولىّ امر بعد از ماست، كه هر حكمى كه بخواهد در آن بنمايد.»

وَ قَدْ جَعَلْنا ما حاوَلْتِهِ فِي الْكِراعِ وَ السِّلاحِ، يُقاتِلُ بِهَا الْمُسْلِمُونَ وَ يُجاهِدُونَ الْكُفَّارَ، وَ يُجالِدُونَ الْمَرَدَةَ الْفُجَّارَ، وَ ذلِكَ بِاِجْماعِ الْمُسْلِمينَ، لَمْ اَنْفَرِدْ بِهِ وَحْدى،وَ لَمْ اَسْتَبِدْ بِما كانَ الرَّأْىُ عِنْدى، وَ هذِهِ حالي وَ مالي، هِيَ لَكِ وَ بَيْنَ يَدَيْكِ، لا تَزْوى عَنْكِ وَ لا نَدَّخِرُ دُونَكِ، وَ اَنَّكِ، وَ اَنْتِ سَيِّدَةُ اُمَّةِ اَبيكِ وَ الشَّجَرَةُ الطَّيِّبَةُ لِبَنيكِ، لا يُدْفَعُ مالَكِ مِنْ فَضْلِكِ، وَ لا يُوضَعُ في فَرْعِكِ وَ اَصْلِكِ، حُكْمُكِ نافِذٌ فيما مَلَّكَتْ يَداىَ، فَهَلْ تَرَيِنَّ اَنْ اُخالِفَ في ذاكَ اَباكِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ وَ سَلَّمَ).
فقالت:
سُبْحانَ‏اللَّهِ، ما كانَ اَبي رَسُولُ‏اللَّهِ عَنْ كِتابِ اللَّهِ صادِفاً، وَ لا لِاَحْكامِهِ مُخالِفاً، بَلْ كانَ يَتْبَعُ اَثَرَهُ، وَ يَقْفُو سُوَرَهُ، اَفَتَجْمَعُونَ اِلَى الْغَدْرِ اِعْتِلالاً عَلَيْهِ بِالزُّورِ، وَ هذا بَعْدَ وَفاتِهِ شَبيهٌ بِما بُغِيَ لَهُ مِنَ الْغَوائِلِ في حَياتِهِ، هذا كِتابُ اللَّهِ حُكْماً عَدْلاً وَ ناطِقاً فَصْلاً، يَقُولُ: «يَرِثُني وَ يَرِثُ مِنْ الِ‏يَعْقُوبَ»، وَ يَقُولُ: «وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ».

و ما آنچه را كه مى‏خواهى در راه خريد اسب و اسلحه قرار داديم، تا مسلمانان با آن كارزار كرده و با كفّار جهاد نموده و با سركشان بدكار جدال كنند، و اين تصميم به اتفاق تمام مسلمانان بود، و تنها دست به اين كار نزدم، و در رأى و نظرم مستبدّانه عمل ننمودم، و اين حال من و اين اموال من است كه براى تو و در اختيار توست، و از تو دريغ نمى‏شود و براى فرد ديگرى ذخيره نشده، توئى سرور بانوان امّت پدرت، و درخت بارور و پاك براى فرزندانت، فضائلت انكار نشده، و از شاخه و ساقه‏ات فرونهاده نمى‏گردد، حُكمت در آنچه من مالك آن هستم نافذ است، آيا مى‏پسندى كه در اين زمينه مخالف سخن پدرت عمل كنم.
حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمود:
پاك و منزه است خداوند، پدرم پيامبر، از كتاب خدا روى‏گردان و با احكامش مخالف نبود، بلكه پيرو آن بود و به آيات آن عمل مى‏نمود، آيا مى‏خواهيد علاوه بر نيرنگ و مكر به زور او را متهم نمائيد، و اين كار بعد از رحلت او شبيه است به دامهائى كه در زمان حياتش برايش گسترده شد، اين كتاب خداست كه حاكمى است عادل، و ناطقى است كه بين حق و باطل جدائى مى‏اندازد، و مى‏فرمايد:- زكريا گفت: خدايا فرزندى به من بده كه- «از من و خاندان يعقوب ارث ببرد»، و مى‏فرمايد: «سليمان از داود ارث برد».

بَيَّنَ عَزَّ وَ جَلَّ فيما وَزَّعَ مِنَ الْاَقْساطِ، وَ شَرَعَ مِنَ الْفَرائِضِ وَالْميراثِ، وَ اَباحَ مِنْ حَظِّ الذَّكَرانِ وَ الْاِناثِ، ما اَزاحَ بِهِ عِلَّةَ الْمُبْطِلينَ وَ اَزالَ التَّظَنّي وَ الشُّبَهاتِ فِي الْغابِرينَ، كَلاَّ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ اَنْفُسُكُمْ اَمْراً، فَصَبْرٌ جَميلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ.
فقال أبوبكر:
صَدَقَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَتْ اِبْنَتُهُ، مَعْدِنُ الْحِكْمَةِ، وَ مَوْطِنُ الْهُدى وَ الرَّحْمَةِ، وَ رُكْنُ الدّينِ، وَ عَيْنُ الْحُجَّةِ، لا اَبْعَدُ صَوابَكِ وَ لا اُنْكِرُ خِطابَكِ، هؤُلاءِ الْمُسْلِمُونَ بَيْني وَ بَيْنَكِ قَلَّدُوني ما تَقَلَّدْتُ، وَ بِاتِّفاقٍ مِنْهُمْ اَخَذْتُ ما اَخَذْتُ، غَيْرَ مَكابِرٍ وَ لا مُسْتَبِدٍّ وَ لا مُسْتَأْثِرٍ، وَ هُمْ بِذلِكَ شُهُودٌ.
فالتفت فاطمة عليهاالسلام الى النساء، و قالت:
مَعاشِرَ الْمُسْلِمينَ الْمُسْرِعَةِ اِلى قيلِ الْباطِلِ، الْمُغْضِيَةِ عَلَى الْفِعْلِ الْقَبيحِ الْخاسِرِ، اَفَلا تَتَدَبَّرُونَ الْقُرْانَ اَمْ‏عَلي قُلُوبٍ اَقْفالُها، كَلاَّ بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِكُمْ ما اَسَأْتُمْ مِنْ اَعْمالِكُمْ، فَاَخَذَ بِسَمْعِكُمْ وَ اَبْصارِكُمْ، وَ لَبِئْسَ ما تَأَوَّلْتُمْ،

و خداوند در سهميه‏هائى كه مقرر كرد، و مقاديرى كه در ارث تعيين فرمود، و بهره‏هائى كه براى مردان و زنان قرار داد، توضيحات كافى داده، كه بهانه‏هاى اهل باطل، و گمانها و شبهات را تا روز قيامت زائل فرموده است، نه چنين است، بلكه هواهاى نفسانى شما راهى را پيش پايتان قرار داده، و جز صبر زيبا چاره‏اى ندارم، و خداوند در آنچه مى‏كنيد ياور ماست.
ابوبكر گفت:
خدا و پيامبرش راست گفته، و دختر او نيز، كه معدن حكمت و جايگاه هدايت و رحمت، و ركن دين و سرچشمه حجت و دليل مى‏باشد و راست مى‏گويد، سخن حقّت را دور نيفكنده و گفتارت را انكار نمى‏كنم، اين مسلمانان بين من و تو حاكم هستند، و آنان اين حكومت را بمن سپردند، و به تصميم آنها اين منصب را پذيرفتم، نه متكبّر بوده و نه مستبدّ به رأى هستم، و نه چيزى را براى خود برداشته‏ام، و اينان همگى گواه و شاهدند.
آنگاه حضرت فاطمه عليهاالسلام رو به مردم كرده و فرمود:
اى مسلمانان! كه براى شنيدن حرفهاى بيهوده شتابان بوده، و كردار زشت را ناديده ميگيريد، آيا در قرآن نمى‏انديشيد، يا بر دلها مهر زده شده است، نه چنين است بلكه اعمال زشتتان بر دلهايتان تيرگى آورده، و گوشها و چشمانتان را فراگرفته، و بسيار بد آيات قرآن را تأويل كرده، و بد راهى را به او

وَ ساءَ ما بِهِ اَشَرْتُمْ، وَ شَرَّ ما مِنْهُ اِعْتَضْتُمْ، لَتَجِدَنَّ وَ اللَّهِ مَحْمِلَهُ ثَقيلاً، وَ غِبَّهُ وَ بيلاً، اِذا كُشِفَ لَكُمُ الْغِطاءُ، وَ بانَ ما وَرائَهُ الضَّرَّاءُ، وَ بَدا لَكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَحْتَسِبُونَ، وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْمُبْطِلُونَ.
ثم عطفت على قبر النبيّ صلى اللَّه عليه و آله، و قالت:
قَدْ كانَ بَعْدَكَ اَنْباءٌ وَهَنْبَثَةٌ - لَوْ كُنْتَ شاهِدَها لَمْ تَكْثِرِ الْخُطَبُ
اِنَّا فَقَدْ ناكَ فَقْدَ الْاَرْضِ وابِلَها - وَ اخْتَلَّ قَوْمُكَ فَاشْهَدْهُمْ وَ لا تَغِبُ
وَ كُلُّ اَهْلٍ لَهُ قُرْبي وَ مَنْزِلَةٌ - عِنْدَ الْاِلهِ عَلَي الْاَدْنَيْنِ مُقْتَرِبُ
اَبْدَتْ رِجالٌ لَنا نَجْوى صُدُورِهِمُ - لمَّا مَضَيْتَ وَ حالَتْ دُونَكَ التُّرَبُ
تَجَهَّمَتْنا رِجالٌ وَ اسْتُخِفَّ بِنا - لَمَّا فُقِدْتَ وَ كُلُّ الْاِرْثِ مُغْتَصَبُ
وَ كُنْتَ بَدْراً وَ نُوراً يُسْتَضاءُ بِهِ- عَلَيْكَ تُنْزِلُ مِنْ ذِى‏الْعِزَّةِ الْكُتُبُ

نشان داده، و با بدچيزى معاوضه نموديد، بخدا سوگند تحمّل اين بار برايتان سنگين، و عاقبتش پر از وزر و وبال است، آنگاه كه پرده‏ها كنار رود و زيانهاى آن روشن گردد، و آنچه را كه حساب نمى‏كرديد و براى شما آشكار گردد، آنجاست كه اهل باطل زيانكار گردند.
سپس آن حضرت رو به سوى قبر پيامبر كرد و فرمود:
بعد از تو خبرها و مسائلى پيش آمد، كه اگر بودى آنچنان بزرگ جلوه نمى‏كرد.
ما تو را از دست داديم مانند سرزمينى كه از باران محروم گردد، و قوم تو متفرّق شدند، بيا بنگر كه چگونه از راه منحرف گرديدند.
هر خاندانى كه نزد خدا منزلت و مقامى داشت نزد بيگانگان نيز محترم بود، غير از ما.
مردانى چند از امت تو همين كه رفتى، و پرده خاك ميان ما و تو حائل شد، اسرار سينه‏ها را آشكار كردند.
بعد از تو مردانى ديگر از ما روى برگردانده و خفيفمان نمودند، و ميراثمان دزديده شد.
تو ماه شب چهارده و چراغ نوربخشى بودى، كه از جانب خداوند بر تو كتابها نازل مى‏گرديد.

وَ كانَ جِبْريلُ بِالْاياتِ يُؤْنِسُنا- فَقَدْ فُقِدْتَ وَ كُلُّ الْخَيْرِ مُحْتَجَبُ
فَلَيْتَ قَبْلَكَ كانَ الْمَوْتُ صادِفُنا- لَمَّا مَضَيْتَ وَ حالَتْ دُونَكَ الْكُتُبُ
ثم انكفأت عليهاالسلام و اميرالمؤمنين عليه‏السلام يتوقّع رجوعها اليه و يتطلّع طلوعها عليه، فلمّا استقرّت بها الدار، قالت لاميرالمؤمنين عليهماالسلام:
يَابْنَ اَبي‏طالِبٍ! اِشْتَمَلْتَ شِمْلَةَ الْجَنينِ، وَ قَعَدْتَ حُجْرَةَ الظَّنينِ، نَقَضْتَ قادِمَةَ الْاَجْدَلِ، فَخانَكَ ريشُ الْاَعْزَلِ.
هذا اِبْنُ اَبي‏قُحافَةَ يَبْتَزُّني نِحْلَةَ اَبي وَ بُلْغَةَ ابْنَىَّ! لَقَدْ اَجْهَرَ في خِصامي وَ اَلْفَيْتُهُ اَلَدَّ في كَلامي حَتَّى حَبَسَتْني قيلَةُ نَصْرَها وَ الْمُهاجِرَةُ وَصْلَها، وَ غَضَّتِ الْجَماعَةُ دُوني طَرْفَها، فَلا دافِعَ وَ لا مانِعَ، خَرَجْتُ كاظِمَةً، وَ عُدْتُ راغِمَةً.
اَضْرَعْتَ خَدَّكَ يَوْمَ اَضَعْتَ حَدَّكَ، اِفْتَرَسْتَ الذِّئابَ وَ افْتَرَشت التُّرابَ، ما كَفَفْتَ قائِلاً وَ لا اَغْنَيْتَ باطلاً وَ لا خِيارَ لي، لَيْتَني مِتُّ قَبْلَ هَنيئَتي وَ دُونَ ذَلَّتي، عَذيرِىَ اللَّهُ مِنْكَ عادِياً وَ مِنْكَ حامِياً.

جبرئيل با آيات الهى مونس ما بود، و بعد از تو تمام خيرها پوشيده شد.
اى كاش پيش از تو مرده بوديم، آنگاه كه رفتى و خاك ترا در زير خود پنهان كرد.
آنگاه حضرت فاطمه عليهاالسلام به خانه بازگشت و حضرت على عليه‏السلام در انتظار او بسر برده و منتظر طلوع آفتاب جمالش بود، وقتى در خانه آرام گرفت به حضرت على عليه‏السلام فرمود:
اى پسر ابوطالب! همانند جنين در شكم مادر پرده‏نشين شده، و در خانه اتهام به زمين نشسته‏اى، شاه‏پرهاى شاهين را شكسته، و حال آنكه پرهاى كوچك هم در پرواز به تو خيانت خواهد كرد. اين پسر ابى‏قحافه است كه هديه پدرم و مايه زندگى دو پسرم را از من گرفته است، با كمال وضوح با من دشمنى كرد، و من او را در سخن گفتن با خود بسيار لجوج و كينه‏توز ديدم، تا آنكه انصار حمايتشان را از من باز داشته، و مهاجران ياريشان را از من دريغ نمودند، و مردم از ياريم چشم‏پوشى كردند، نه مدافعى دارم و نه كسى كه مانع از كردار آنان گردد، در حالى كه خشمم را فروبرده بودم از خانه خارج شدم و بدون نتيجه بازگشتم.
آنروز كه شمشيرت را بر زمين نهادى همان روز خويشتن را خانه‏نشين نمودى، تو شيرمردى بودى كه گرگان را مى‏كشتى، و امروز بر روى زمين آرميده‏اى، گوينده‏اى را از من دفع نكرده، و باطلى را از من دور نمى‏گردانى، و من از خود اختيارى ندارم، اى كاش قبل از اين كار و قبل از اينكه اين چنين خوار شوم مرده بودم، از اينكه اينگونه سخن مى‏گويم خداوندا عذر مى‏خواهم، و يارى و كمك از جانب توست.

وَيْلاىَ في كُلِّ شارِقٍ، وَيْلاىَ في كُلِّ غارِبٍ، ماتَ الْعَمَدُ وَ وَهَنَ الْعَضُدُ، شَكْواىَ اِلى اَبي وَ عَدْواىَ اِلى رَبّي، اَللَّهُمَّ اِنَّكَ اَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ حَوْلاً، وَ اَشَدُّ بَأْساً وَ تَنْكيلاً.
فقال اميرالمؤمنين عليه‏السلام:
لا وَيْلَ لَكِ، بَلِ الْوَيْلُ لِشانِئِكِ، نَهْنِهْني عَنْ وُجْدِكِ، يا اِبْنَةَ الصَّفْوَةِ وَ بَقِيَّةَ النُّبُوَّةِ، فَما وَنَيْتُ عَنْ ديني، وَ لا اَخْطَأْتُ مَقْدُورى، فَاِنْ كُنْتِ تُريدينَ الْبُلْغَةَ فَرِزْقُكِ مَضْمُونٌ، وَ كَفيلُكِ مَأْمُونٌ، وَ ما اُعِدَّ لَكِ اَفْضَلُ مِمَّا قُطِعَ عَنْكِ، فَاحْتَسِبِي اللَّهَ. فقالت: حَسْبِيَ اللَّهُ، و أمسكت.

از اين پس واى بر من در هر صبح و شام، پناهم از دنيا رفت، و بازويم سست شد، شكايتم بسوى پدرم بوده و از خدا يارى مى‏خواهم، پروردگارا نيرو و توانت از آنان بيشتر، و عذاب و عقابت دردناكتر است.
حضرت على عليه‏السلام فرمود: شايسته تو نيست كه واى بر من بگوئى، بلكه سزاوار دشمن ستمگر توست، اى دختر برگزيده خدا و اى باقيمانده نبوت، از اندوه و غضب دست بردار، من در دينم سست نشده و از آنچه در حدّ توانم است مضائقه نمى‏كنم، اگر تو براى گذران روزيت ناراحتى، بدانكه روزى تو نزد خدا ضمانت شده و كفيل تو امين است، و آنچه برايت آماده شده از آنچه از تو گرفته شده بهتر است، پس براى خدا صبر كن.
حضرت فاطمه عليهاالسلام فرمود: خدا مرا كافى است، آنگاه ساكت شد.

پی نوشت

1 ـ النمل: 16
2 ـ مريم: 6
3 ـ الاحزاب: 6.
4 ـ النساء: 11.
5 ـ البقره: 180.

6 ـ آل‏عمران: 144.

منبع: آوینی



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: خطبه فدكيه حضرت زهرا در مسجد
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : شنبه 24 اسفند1392
محورهاى هفتگانه خطبه فاطمه زهراء(س)
اين خطبه غرّا و كم نظير در حقيقت از هفت بخش تشكيل مى‏شود و بر هفت محور دور مى‏زند كه هر كدام هدف روشنى را تعقيب مى‏كند و بايد جداگانه مورد توجه قرار گيرد.

بخش اول: تحليل فشرده و عميقى پيرامون مسأله توحيد و صفات پروردگار و اسماء حسنى و هدف آفرينش است.

بخش دوم: مقام والاى پيامبر(ص) و مسؤليتها و ويژگيها و اهداف او مورد بحث قرار گرفته.

بخش سوم: از اهميت قرآن مجيد و عمق تعليمات اسلام، فلسفه و اسرار و احكام، و پند و اندرزهائى در اين رابطه سخن مى‏گويد.

بخش چهارم: بانوى اسلام(س) ضمن معرف خويش خدمات پدرش رسول اللّه(ص) را به اين امت بازگو مى‏كند، و در اينجا بانوى اسلام(س) دست آن‏ها را گرفته و به گذشته نزديك جاهلى خود، براى يك ديدار عبرت‏ انگيز، و مقايسه با وضعشان بعد از اسلام، و گرفتن درس از اين دگرگونى، رهنمون مى‏شود.

بخش پنجم: حوادث و رويدادهاى بعد از رحلت پيامبر(ص) و حركت و تلاش حزب منافقين براى محو اسلام بازگو كرده است.

بخش ششم: از غصب «فدك» و بهانه‏هاى واهى كه در اين زمينه داشتند، و پاسخ به اين بهانه‏ها سخن مى‏گويد.

بخش هفتم: به عنوان يك اتمام حجت از گروه انصار و اصحاب راستين پيامبر(ص) استمداد مى‏كند و گفتار خود را با تهديد به عذاب الهى پايان مى‏دهد.

اسناد و مدارك خطبه‏

اين خطبه از خطبه‏هاى مشهور است كه علماى بزرگ شيعه و اهل سنت با سسلسه سندهاى بسيار آن را نقل كرده‏اند، و برخلاف آنچه بعضى خيال مى‏كنند، هرگز خبر واحد نيست، و از جمله منابعى كه اين خطبه در آن آمده است منابع زير است:
1- ابن ابى الحديد معتزلى دانشمند معروف اهل سنت در «شرح نهج البلاغه» در شرح نامه «عثمان بن حنيف» در فصل اول، اسانيد مختلف خطبه بانوى اسلام فاطمه‏(س) را نقل كرده است، او تصريح مى‏كند كه اسنادى را كه من براى اين خطبه در اينجا آورده‏ام از هيچيك از كتب شيعه نگرفته‏ام.
سپس اشاره به كتاب معروف «سقيفه» از «ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى» كه از محدثان بزرگ و معروف اهل سنت است كرده كه او در كتاب خود از طرق كثيرى اين خطبه را نقل نموده است - ابن ابى الحديد تمام اين طرق را در شرح نهج البلاغه آورده است كه ما براى رعايت اختصار از نقل آن صرفنظر مى‏كنيم-.
سپس اضافه مى‏كند كه حكومت وقت تصميم بر غصب «فدك» گرفت فاطمه‏(س) با جمعى از زنان قريش به سوى مسجد آمد در حالى كه راه رفتنش درست همانند راه رفتن پيامبر(ص) بود و خطبه‏اى طولانى ايراد كرد.
نامبرده سپس همان خطبه معروف و مشهور را نقل مى‏كند - هر چند عبارت اين خطبه در نقلها كمى متفاوت است- .
1. بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 8 ص 108، چاپ قديم.
2- على بن عيسى اربلى» نيز در كتاب «كشف الغمه» اين خطبه را از همان كتاب «سقيفه» ابوبكر محمد بن عبدالعزيز آورده است.
3- مسعودى» در «مروج الذهب» اشاره اجمالى به خطبه مزبور دارد.
4- سيد مرتضى» عالم بزرگ و مجاهد شيعه در كتاب «شافى» اين خطبه را از عايشه همسر پيامبر(ص) نقل كرده است.
5- محدث معروف مرحوم «صدوق» بعضى از فرازهاى آن را در كتاب «علل الشرايع» ذكر نموده است.
6- فقيه و محدث بنام مرحوم شيخ «مفيد» نيز بخشى از خطبه را روايت كرده است.
7- سيد بن طاوس» در كتاب «طرائف» قسمتى از آن را از كتاب «المناقب» «احمد بن موسى ابن مردويه اصفهانى» كه از معاريف اهل سنت است از عايشه نقل مى‏كند.
8- مرحوم «طبرسى» صاحب كتاب «احتجاج» آن را به طور «مرسل در كتاب خود آورده است.
به هر حال اين خطبه تاريخى از خطبه‏هاى معروف اهل بيت: است، تا آنجا كه نقل مى‏كنند بسيار از متعهدان شيعه فرزندان خود را همواره توصيه به حفظ اين خطبه مى‏كردند، تا با گذشت زمان گرد و غبار نسيان بر آن ننشيند، و از سوى دشمنان مغرض زير سؤال قرار نگيرد.

هم اكنون نيز سزاوار است نسل جوان برومند اين حماسه بزرگ را به خاطر بسپارند و به آيندگان منتقل كنند.

منبع: اوینی



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: محورهاى هفتگانه خطبه فاطمه زهراء, س
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : شنبه 24 اسفند1392
قم در مسیر تاریخ

آمدن حضرت معصومه ( ع ) به قم

یک سال بعد از رفتن حضرت علی بن موسی الرضا(ع) به خراسان، یعنی درسال201 ه، حضرت معصومه(ع) خواهر حضرت رضا، برای زیارت برادر از مدینه به مقصد خراسان حرکت کرد یا به موجب نقلی که چندان اعتبار ندارد،(1) طبقدعوت برادر رهسپار خراسان شد، یا رفتن او برای اطلاع از حال برادر بود . برادریکه به احتمالی برادر مادری او نیز بود . و این که همراهان آن حضرت چه کسانیبودند و از چه راهی به ساوه رسید، مسایلی از این قبیل، نویسنده این سطور سندیبرای آن نیافته است آنچه مسلّم است این است که چون آن حضرت وارد ساوه شدبیمار و رنجور بود(2) و می دانست در آن نزدیکی شهری است به نام قم که مردم آناز دوستداران اهل بیت اطهار هستند. از این امر چنین دانسته می‏شود که آوازه تشیّعمردم قم و علاقه و دوستی شدید ایشان نسبت به اهل بیت پیامبر به مدینه همرسیده بود و همین امر انگیزه آمدن سادات علوی به قم، پس از گریختن ازستمگری‏های بنی العبّاس بوده است. در هر حال، پرسید میان من تا قم چند فرسخفاصله است گفتند: ده فرسخ، ممکن است گفته شود ، امروز مسافت از قم به ساوهبیشتر از این است. در پاسخ باید گفت : در آن زمان راه ساوه به قم مستقیم بودهاست و از تا اَوه می‏گذشته که در آن زمان شهرکی بوده و امروز به جای آن دهیکوچک و اطلالی بزرگ است که ظاهراً اثری است از قلعه ای بزرگ و اطلال(آثارباقیمانده‏ای از ساختمان) آن که بر قدمت آن دلالت دارد. راه، از اَوه به حدود تغرودسپس از نزدیکی کوه نمک و از کاروانسرای سنگی می‏گذشته و به قم می‏رسیدهاست. طول این راه که تا چهل پنجاه سال پیش هم مورد استفاده قرار می گرفت،حداکثر، ده فرسنگ بود. در این جا درست معلوم نیست که آیا مردم قم از آمدنحضرت فاطمه معصومه(ع) به ساوه اطلاع یافته و به استقبال آن حضرت رفته‏اند وبا تجلیل و احترام او راه به قم آورده‏اند، یا خود او به طرف قم حرکت کرده است.طبق نوشته کتاب قم، روایت صحیح و درست این است که چون خبر به آل سعدرسید، همه اتفاق کردند که از او درخواست کنند به قم بیاید. از میان ایشان، موسیبن خزرج بن سعداشعری،(3) تنها هم در آن شب بیرون آمد، و چون به شرفملازمت ستّی (4) فاطمه رسید، زمام ناق او بگرفت و به جانب شهر بکشید و بهسرای خود فرود آورد(5).از این نقل معلوم می‏شود که حضرت فاطمه معصومه(ع)به طرف قم حرکت کرده بود و موسی بن خزرج در اثنای راه به وی رسیده بودهاست .

محل سرای موسی بن خزرج و حجره‏ای که حضرت معصومه(ع) در آن بهعبادت می پرداخته اکنون معین و زیارتگاه است: یکی از محله های آباد و قدیمیقم که در شرق خیابان عمار یاسر فعلی(در فاصله میان خیابانهای چهارمردان و آذر)واقع می باشد به نام محل میدان‏میر است(6) که فاصله آن تا خیابان مزبور کوچه‏ایاست به طول تقریبی یک صد متر در آنجا میدانی است و در جنوب آن در بزرگیاست و داخل آن مانند مدارس طلّاب علوم دینیّه یا همانند تکیه و حسینیه است کهدر ایام عاشورا در آنجا چادر می زنند و عزاداری می کنند. در جنوب آن حجره‏ایاست به نام ستّیّه که توقفگاه و عبادتگاه حضرت معصومه(ع) بوده است همان طورکه قبلاً در این باره سخن گفته شده است محله مزبور به احتمال قوی کمی بیرونشهر قم و اعیان نشین بوده است.

گویا در این سخن اختلافی نباشد که حضرت فاطم معصومه(ع) مدت هفده روزدر آن محل توقف داشته و پس از آن رحلت فرموده است. بنابر نوشت کتاب قم،بعد از غسل دادن و کفن کردن و نمازگزاردن بر جسد مطهر او، موسی بن خزرج آنحضرت را در زمینی در بابلان(درباره بابلان پیشتر سخن رفته است) که به او تعلقداشت همانجا که امروز(نیمه دوم قرن چهارم) روض مقّدسه اوست، دفن کرد و برسر تربت او از بوریاها سایه ای ساخته بودند تا آن گاه که زینب دختر محمدبن علیالرضا علیهم‏السلام(امام جواد)این قبّه(قبه ای که در قرن چهارم وجود داشته) بر سرتربت او بنا نهاد. سپس نویسنده کتاب قم، چنین ادامه داده است که: روایت کرد مراحسین بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه از محمدبن حسن بن احمدبن الولید واو از راویان دیگری که چون فاطمه را وفات رسیده بعد از غسل و تکفین او را بهمقبره بابلان بردند و در کنار سرد ابی که از برای او ترتیب داده بودند گذاشتند آلسعد(اشعری) با یکدیگر اختلاف کردند در باب این که چه کسی سزاوار است درسرداب رود و فاطمه را بر زمین بگذارد و به خاک سپارد در این امر هماهنگ شدندکه خادمی به غایت پیر قادر نام را حاضر کنند تا فاطمه را به خاک سپارد، در اینگفتگو بودند که از جانب ریگستان(گویا مقصود رودخانه است) دو سوار که جلودهان خود را بسته بودند بدان جا آمدند، چون به جناز فاطمه رسیدند، از اسبپیاده شدند و بر او نماز گزاردند و در سرداب رفتند و جسد مطهر او را دفن کردند آنگاه از سرداب بیرون آمدند و رفتند و برای هیچ کس معلوم نشد که آن دو سوار کهبودند؟ و محرابی که فاطمه(ع) در آن نماز گزارده است در خانه‏ای(مقصود اطاقاست) از سرای موسی بن خزرج تاکنون(نیمه دوم قرن چهارم) آشکار است(7).

بقیه در ادامه مطلب .....



:: موضوعات مرتبط: گوناگون
:: برچسب‌ها: قم در مسیر تاریخ
:: ادامه مطلب
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : چهارشنبه 21 اسفند1392
بررسی قناعت و خودبسندگی در الگوهای رفتاری معصومین(ع)
پدید آورنده : حجة الاسلام ابوالفضل هادی منش ، صفحه 35

رفتاری می باشد.

از جمله ویژگی های بارز و نمایان اهل بیت وحی(ع) قناعت آن بزرگواران به دارایی اندک خود است. با یک بررسی اجمالی در سیره معصومین برگهای زرّینی از این فضیلت سترگ اخلاقی به دست می آید که نوشتار حاضر تلاش کرده نگاهی کوتاه و گذرا به آن داشته باشد. امید است تورّق این مقال، افزونی مجال را در بازخوانی مفهوم سترگ خودبسندگی ابتدا برای نگارنده و بعد برای مخاطبان به دنبال داشته باشد.

لازم به یادآوری است نوشتار موجود و نیز مقاله های بعدی تنها سعی در بازپروری مفاهیم اخلاقی در سیره عملی ائمه معصومین(ع) را دارد و تلاش می نماید مفاهیم مذکور را در رفتارهای عملی و نه روایات معصومین(ع) بررسی نماید.

ضرورت قناعت

افراد در زندگانی روزمره تلاش اقتصادی زیادی از خود نشان می دهند و از لحظه ای که از خانه خارج شده وارد گردونه کار و تلاش می شوند، تکاپوی فراوانی برای اداره زندگی خود می نمایند اما بخشی از این فعالیت ها برخاسته از نیازهای غیر واقعی و کاذبی است که برخاسته از حس زیاده خواهی و طمع آدمی است و لحظه ای تفکر در گرماگرم کار و تلاش روزانه این فرصت را به او می دهد که بیندیشد آیا به راستی این همه تلاش برای امرار معاش است و در راستای از بین بردن نیازهای حقیقی زندگی است؟ آیا او مجاز است تمام وقت خود حتی اوقات عبادت،امور فردی، سرکشی به خانواده و همه را صرف و فدای کوشش برای رسیدن به نیازهای کاذب زندگی کند و یا با اندکی قناعت می توانست زندگی با آرامش تری داشته باشد نوشته اند در روزی گرم که آفتاب به گرمی می تابید «ابونیزر» مشغول بیل زدن زمین مزرعه بود. از دور مولای خود امیرالمؤمنین(ع) را دید که به طرف او می آید بیلش را در زمین فرو کرد و به استقبال امام شتافت. امام روبه او کرد و فرمود: آیا طعامی برای خوردن داری؟ابونیزر مقداری از کدوهایی که محصول همان مزرعه بود را در روغن سرخ کرده بود و نصف آن را خورده بود و مقداری از آن نیز در ته ظرف باقی مانده بود اما شرم داشت که بگوید این غذاهست. عرض کرد: چیزی هست اما شایستگی پذیرایی از شما را ندارد که بیاورم. مولا فرمود: هرچه هست بیاور، ابونیزر با شرمندگی غذای نیم خورده خود را پیش روی امام گذاشت. امام برخاست و کنار نهر آب رفت و دستهای خود را شست و مشغول خوردن غذا شد. اندکی از آن خورد سپس دوباره سرجوی آب رفت و چربی دستهای خود را با گل و آب شست. و آمد کنار ابونیزر نشست. سپس با دست به شکم خود اشاره کرد و فرمود: شکمی که با این غذای اندک پر می شود و قانع است، هرگز شایسته نیست صاحب خود را به خاطر قانع نبودن به غذاهای ساده وارد آتش دوزخ کند، سپس امام بیل را برداشت و فرمود: می خواهد در ازای غذایی که ابونیزر به او داده است مقداری در مزرعه او کار کند(1) این داستان کوتاه به خوبی اثبات کننده این مدعاست که بسیاری از نیازهای غیر واقعی ارزش فانی شدن در زندگی دنیا را ندارد.

قناعت بهترین ثروت

بسیاری از انسان های امروزی خوشبختی و سعادت را در گرو تمکن مالی و تمتعات دنیایی می دانند که البته شمار این دست انسان های قرن حاضر در بین مسلمانان و گاه در برخی مسلمانان پایبند به ارزشهای اسلامی نیز قابل توجه است و می پندارند هرچه انسان درآمد بیشتری داشته باشد بهره وری بیشتری نیز از دارایی های خود دارد اما تاریخ حکایت دیگری دارد.

گله شترهای مردی عرب، آرام از میان صحرا عبور می کرد گله از جلوی پیامبر(ص) گذشت. پیامبر(ص) رو کرد به یکی از اصحاب خود و فرمود: نزد ساربان آن گله شتر برو و مقداری شیر از او بگیر.

او نزد ساربان آمد و مقداری شیر درخواست کرد. شتربان گفت: شیر این شترها که در پستانشان است صبحانه قبیله و آن چه در ظرفها دارم شام آنهاست. او برگشت و به رسول خدا(ص) آنچه شنیده بود بیان داشت. پیامبر(ص) فرمود: خدا بر مال و فرزندان او بیفزاید.

پیامبر(ص) به راه خود در صحرا ادامه داد تا به گله گوسفند رسیدند. حضرت، شخصی را نزد چوپان گله فرستاد تا مقداری شیر از او بگیرد. او نزد چوپان آمد. وقتی چوپان از درخواست پیامبر اکرم(ص) مطلع شد بی درنگ شیر گوسفندان را در ظرفی دوشید و همه آن را برای پیامبر(ص) فرستاد. چوپان به اندازه ای خوشحال شده بود که یکی از گوسفندان خود را نیز به فرستاده پیامبر(ص) داد تا برای ایشان ببرد و غذایی برای پیامبر(ص) تهیه نماید. در پایان نیز عذرخواهی کرد که بیش از این گوسفند و شیر چیز دیگری در بساط ندارد تا برای ایشان بفرستد. فرستاده پیامبر(ص) به سوی کاروان خود بازگشت و ظرف شیر و گوسفند را به پیامبر(ص) داد.

پیامبر(ص) از این رفتار چوپان خوشش آمد و دست به دعا برداشت و فرمود: «پروردگارا به او بسندگی و قناعت ارزانی دار».

یکی از اصحاب جلو آمد و پرسید: «ای رسول خدا! شما در مورد آن شتربانی که از دادن شیر به ما دریغ ورزید دعایی فرمودید که همه ما دوست داریم آن دعا را در مورد ما نیز بکنید و از خدا خواستید که پروردگار مال و فرزندانش را بیشتر کند ولی در مورد این چوپان که هم شیر به ما داد و هم گوسفندی برای شما هدیه فرستاد دعایی می کنید که حتی ما نیز آن را ناخوش می داریم. شما فرمودید: خدایا به او بسندگی و قناعت بده، دلیل آن چیست؟

پیامبر (ص) به او فرمود: بدانید اگر انسان مال کمی داشته باشد ولی بدان قانع باشد بهتر است از اینکه مال زیادی داشته باشد و آن مال سبب غفلت او گردد.

سپس دست به دعا برداشت و فرمود: بار خدایا! به محمد(ص) و دودمان او بسندگی در زندگی عنایت بفرما.»(2)

آثار قناعت و خودبسندگی

همواره زندگی کم مؤونه، مجال را بر انجام بسیاری از خیرات باز می کند.مسافری که راه دوری در پیش ندارد و سفرش کوتاه است کار خود را با برداشتن توشه بیش از حد دشوار نمی کند. مسلمانی که دنیا را سرای گذر می بیند هرگز به «نقش ایوان» آن نمی پردازد. از این رو در زندگانی دنیایی خود اگر بتواند به قدر نیاز بهره برداری کند اگر روزی مالی به دست او برسد راحت تر انفاق می کند و چون خود زندگی قناعت پیشه ای دارد آسان تر از مال خود به دیگران می بخشد از این رو قناعت ورزی برکت زیادی دارد. روزی یکی از صحابه نزدیک پیامبر(ص) که خدمت ایشان نشسته بود نگاهی طولانی به وصله های پیراهن پیامبراکرم(ص) کرد از گوشه قبای خود یک کیسه کوچک بیرون آورد و گفت: ای رسول خدا! با این دوازده درهم لباسی برای خود بخرید. این لباس دیگر خیلی فرسوده شده است. پیامبر اکرم(ص) رو کرد به امیرالمؤمنین(ع) و فرمود: این دوازده درهم را بگیر و برای من پیراهنی تهیه کن. امیرالمؤمنین(ع) کیسه را از مرد ستاند و برخاست تا به بازار برود. مدتی بعد با لباسی در دست نزد رسول خدا(ص) بازگشت و لباس را نشان پیامبر(ص) داد. پیامبر(ص) نگاهی به آن کرد و فرمود: این لباس اندکی گران است برو و ببین اگر فروشنده آن حاضر است آن را پس بگیرد لباسی ارزانتر برایم بخر. امیرالمؤمنین (ع) به مغازه فروشنده بازگشت و فروشنده با کمال میل پذیرفت که لباس را پس بگیرد. امیرالمؤمنین(ع) پول را پس گرفت و خدمت پیامبراکرم(ص) آمد و سپس هر دو با هم به بازار رفتند تا لباس ساده تر و ارزان تری خریداری کنند. در بین بازار حرکت می کردند که کنیزی را دیدند گوشه ای نشسته و گریه می کند. پیامبر(ص) نزدیک رفت و به او سلام کرد و پرسید: چرا گریه می کنی؟ کنیز ایستاد و اشکهایش را پاک کرد و پاسخ داد: اربابم به من 4 درهم داده تا از بازار چیزی بخرم، اما من سکه ها را گم کرده ام. اکنون نیز جرأت بازگشت به خانه را ندارم. رسول خدا(ص) به امیرالمؤمنین (ع) فرمود که 4 درهم از کیسه دوازده درهمی به او بدهد و به او فرمود: این 4 درهم را بگیر و هرچه قرار است بخری خریداری کن و به خانه ات بازگرد.

پیامبر اکرم(ص) خوشحال از اینکه توانسته بود انسانی را شاد کند خدا را شکر کرد و به راهش ادامه داد. جلوی مغازه ای ایستاد و داخل رفت و پیراهنی ارزان قیمت به بهای 4 درهم خریداری کرد و پوشید وقتی به سوی منزل باز می گشت در راه فردی را دید که سرش برهنه است و آفتاب بر آن می تابد در گوشه ای آن جامه تازه را بیرون آورد و به او داد و دوباره با امیرالمؤمنین(ع) به بازار بازگشت و جامه ای دیگر به 4 درهم خرید و آن را پوشید. در راه بازگشت دوباره همان کنیز را دیدند که گریه می کند. پیامبر(ص) از او پرسید: چرا به خانه ات بازنگشتی؟ عرض کرد: ای رسول خدا! مدت زیادی است که به بازار آمده ام و دیر کرده ام می ترسم به خاطر دیر کردنم مرا بزنند، پیامبر(ص) فرمود: بیا با هم برویم. خانه تان را به من نشان بده من میانجی می شوم که تو را تنبیه نکنند.

هر سه به سوی خانه کنیز حرکت کردند. کوچه های مدینه را پشت سر گذاشتند، و کنیز ایستاد و گفت: همین خانه است، رسول خدا(ص) در را به صدا درآورد و بلند فرمود: سلام خدا بر شما اهل خانه باد. اما جوابی نشنید، بار دوم در زد و به اهل خانه سلام نمود ولی بازهم جوابی نیامد.

پیامبر(ص) برای بار سوم به اهل خانه سلام داد. مردی از خانه بیرون آمد و تعظیم نمود و پاسخ داد: سلام و درود خدا برفرستاده خدا باد! پیامبر (ص) به او فرمود:

چرا اول جواب ندادید! آیا صدای مرا نمی شنیدید؟

پاسخ داد: چرا یا رسول الله! صدای شما را می شنیدیم و همان ابتدا متوجه شدیم که شما هستید.

پیامبر(ص) با تعجب پرسید: پس چرا همان بار اول پاسخ ندادید؟ مرد گفت: دوست داشتیم سلام شما را به خود مکرّر بشنویم.

پیامبر(ص) فرمود: این کنیز شما مدت زیادی است به بازار آمده و دیر کرده است. من اینجا آمده ام تا از شما درخواست کنم او را به خاطر دیرکردنش مورد مؤاخذه قرار ندهید.

مرد که علاقه بسیاری به رسول خدا(ص) داشت دست بر سینه نهاد و عرض کرد: از رسول خدا! به میمنت قدوم شما به درب منزل ما این کنیز از همین لحظه در راه خدا آزاد است.

پیامبر(ص) تبسمی فرمود و از اینکه قناعت او در پوشیدن یک لباس سبب آزادی یک کنیز و پوشاندن یک برهنه شده بود احساس خرسندی کرد و دست به آسمان بلند کرد و فرمود: خدا را شکر! چه دوازده درهم با برکتی بود. دو برهنه را پوشانید و یک کنیز را در راه خدا آزاد کرد.(3)

پاداش قناعت

از جمله کارکردهای مثبت قناعت این است که انسان کمتر محتاج دیگران می شود و در نتیجه عزت نفس او بیشتر حفظ شده و کمتر در خطر آسیب قرار می گیرد. چه بسا انسان در مشکلات دنیایی خود را ناتوان از رفع آن می بیند و با اندک مشکلی به دیگران روی می آورد چرا که به آنچه داشته قانع نبوده و با بروز معضل، امکانات موجود خود را برای ادامه زندگی و یا رفع مشکل خود کافی نمی بیند از این رو از خیر و فضل بزرگ محروم می کند روزی جمعی از اصحاب، پیامبر اکرم(ص) را دیدند و دسته جمعی خدمت پیامبر(ص) رسیدند و به پیامبر(ص) سلام کردند. یکی از آنها به نمایندگی گفت: «ای رسول خدا! ما از شما خواسته ای داریم». پیامبر فرمود: «بگوئید! حاجتتان چیست؟» گفتند: آخر حاجت ما خیلی بزرگ است، حضرت فرمود: هرقدر هم که بزرگ باشد بگوئید بدانم چیست؟ گفتند: شما نزد خداوند ضمانت ما را بکنید که همگی از اهل بهشت شویم.

پیامبر(ص) سرش را به زیر افکند و اندکی تأمل کرد و در حال تفکر کمی خاکهای جلوی پایش را پس و پیش نمود و فرمود: من حاضر هستم که بهشت را برای شما ضمانت نمایم اما شرط آن این است که همواره به آن چه دارید قانع باشید و هرگز از کسی چیزی نخواهید.

پاسخ پیامبر(ص) آن قدر رسا و گویا بود که همگان ارزش قناعت را دانستند و بدون آنکه چیزی بگویند شرط پیامبر(ص) را پذیرفتند.(4)

قناعت موجب بی نیازی است

مردی از دور رسول خدا(ص) را مشغول صحبت با کسی دید و به سوی حضرت حرکت کرد تا از ایشان درخواست چیزی بنماید، وقتی نزد پیامبر(ص) رسید دید پیامبر(ص) مشغول گفتن این جمله با دوست خود است: هر که از ما چیزی بخواهد به او می دهیم اما اگر قناعت پیشه خود سازد خدا او را بی نیاز خواهد ساخت. مرد با شنیدن این جمله از گفتن خواسته خود صرف نظر کرد و بدون آن که خواسته خود را بیان کند بازگشت. اندکی دور شد اما روز بعد دوباره نزد پیامبر(ص) آمد ولی باز هم بدون گفتن چیزی بازگشت. روز سوم مشکلات مالی آن قدر به او فشار آورد که او را وادار نمود به پیامبر(ص) خواسته خود را بگوید ولی در میان راه به ذهنش خطور کرد که برود و تیشه ای به امانت بگیرد و هیزم بیابان را جمع کند و بفروشد. تیشه ای به امانت گرفت و به صحرا رفت و مقداری هیزم جمع نمود و آن را به بازار برده و در مقابل نیم صاع جو آن را فروخت. به خانه بازگشت و آن را به همسرش داد تا با آن نانی درست کند. او این کار را چند روزی ادامه داد و توانست با فروش هیزم ها یک تبر بخرد. پس از آن به شکستن هیزم های بزرگ مشغول شد و توانست برای حمل آن دو شتر جوان و یک برده نیز بخرد. رفته رفته به کار خود تداوم بخشید تا آنجا که دیگر نیازی به کسی نداشت. روزی نزد پیامبر اکرم(ص) رفت و جریان را از نخست برای او تعریف نمود. پیامبر اکرم(ص) فرمود: به تو نگفتم هرکه از ما چیزی بخواهد به او می دهیم ولی اگر قناعت پیشه خود سازد خدای او را بی نیاز خواهد گردانید.(5)

پیامد دوری از قناعت

زیاده خواهی و افزون طلبی و در یک کلام دوری از قناعت به آنچه در دست انسان است پیامدهای منفی و گاه جبران ناپذیری را به دنبال دارد. چرا که انسان هرگز از فردای خود مطلع نیست و بایستی از زیاده خواهی نفس به خدای خود پناه ببرد روزی «ثعلبه» نزد پیامبر آمد و به پیامبر(ص) سلام کرد و مقابل ایشان نشست. گفت: ای رسول خدا! از پروردگار بخواه که به من ثروتی عنایت کند، پیامبر(ص) در صورت او نگریست و فرمود: ای ثعلبه! قناعت پیشه خود کن اگر مال کمی داشته باشی و شکر آن را به جای آوری و به همان قانع باشی بهتر است از ثروت زیادی که نتوانی از عهده شکرش به درآیی. ثعلبه سری تکان داد و اجازه خواست مرخص شود. از پیش پیامبر(ص) برخاست و آرام راه منزل خود را در پیش گرفت. چند روزی گذشت و دوباره نزد پیامبر(ص) آمد و همان خواسته را تکرار کرد، پیامبر(ص) که از پرسش دوباره او تعجب کرده بود به او فرمود: ای ثعلبه! مگر من الگو و سرمشق تو نیستم؟ آیا دوست نداری مانند پیامبر خدا باشی؟ به خدا سوگند اگر بخواهم کوههای زمین برای من تبدیل به طلا و نقره می شود و هرجا بروم دنبال من می آیند ولی همان طوری که می بینی به آنچه دارم راضی و قانع هستم، ثعلبه سکوت کرد و چیزی نگفت پس از اندکی از جایش برخاست و خداحافظی کرد و رفت. مدتی بعد برای بار سوم با همان قیافه نزد پیامبر اکرم(ص) آمد و گفت: ای رسول خدا! اگر دعا کنید که خدا ثروتی به من بدهد من حتماً در راه خدا انفاق هم می کنم و به فقیران و مستمندان هم می دهم. پیامبر(ص) که دید ثعلبه دست بر دار نیست و از خواسته خود در نمی گذرد. با بی میلی به او نگریست و دست به دعا برداشت و عرض کرد: بار پروردگارا! به ثعلبه ثروتی مرحمت فرما! برق شادی در چشم ثعلبه درخشید و سپاسگزاری کرد و از پیش پیامبر(ص) رفت، به زودی گوسفندی خرید و خدا به آن برکت و فزونی زیادی داد.گوسفند او در مدت کوتاهی زیاد شد و تا آنجا پیش رفت که خانه او گنجایش آن همه گوسفند را نداشت. از این رو مجبور شد مدینه را ترک گوید و به اطراف شهر برود. پیشتر او اهل نماز جماعت بود و تمام نمازهایش را در مسجد پشت سر رسول خدا(ص) به جا می آورد اما زیادی گوسفندان و زحمت نگهداری و چرای آنها به گونه ای وقت و توان او را می گرفت که دیگر نمی توانست از بیرون شهر خود را به نماز جماعت رسول خدا(ص) برساند و تنها روزهای جمعه فرصت می کرد داخل شهر بیاید و در مسجد پیامبر(ص) را دیدار کند و فقط به خواندن نماز جمعه اکتفا کند.

اما وضع دگرگون شد و گوسفندان او همین طور رو به افزایش گذاشته بودند. گله او به قدری بزرگ شد که ثعلبه حتی در کنار مدینه هم امکان ماندن نداشت و به بیابانهای دور دست کوچ کرد و این گونه شد که ثعلبه فرصت نماز جمعه را هم از دست داد و ارتباط او با پیامبر خدا(ص) به طور کلی قطع گردید. پیامبر(ص) که احوال او را پیوسته از دور و نزدیک زیر نظر داشت کسی را فرستاد تا همان گونه که ثعلبه به هنگام بیان درخواست خود شرط گذاشته حق محرومان را بگیرد، زکات ثعلبه را گرفته و نزد پیامبر آورد.

وقتی قاصد پیامبر(ص) نزد ثعلبه رفت و پیام رسول خدا(ص) را به او ابلاغ کرد ثعلبه جمله زشتی گفت و آن را انکار کرد. جمله ای شبیه این که: مگر ما کافریم که بایستی از مال مان جزیه به دیگران بدهیم. او از پرداختن حق محرومین شانه خالی کرد و زکاتش را نپرداخت.

پیک پیامبر(ص) نزد ایشان آمد و آنچه شنیده بود خدمت پیامبر(ص) عرض کرد. رسول خدا(ص) چهره درهم کشید و از این نامرادی ثعلبه ناراحت شد و دو بار زیر لب گفت: وای بر ثعلبه! وای بر ثعلبه! در همین هنگام آیه ای بر پیامبر(ص) نازل شد:

«بعضی از آنان با خدا پیمان بستند که اگر خدا به آنها ثروتی از کرم خود عنایت نماید حتماً صدقه و زکات داده و هرآینه از نیکوکاران خواهیم شد ولی همین که لطف او شامل حال شان گردید بخل ورزیدند و از دین خدا روی برتافتند به خاطر این پیمان شکنی و دروغ گویی، نفاق در قلب آنان تا روز قیامت جایگزین گردید.»(6)

ثعلبه به مال اندک خود قناعت نورزید و بیشتر خواست اما این زیاده خواهی او را نابود کرد. ورق از زندگی ثعلبه برگشت و زندگی اش دگرگون شد. گوسفندانش از بین رفتند واو در فقر و بدبختی با دنیا بدرود زندگانی گفت.(7)

پی نوشت ها:ـــــــــــــــــــــــ

1. میرزا حسین محدث نوری، مستدرک الوسایل، ج 16، ص 330، قم، مؤسسه آل البیت، 1408 هـ.ق.

2. محمد بن یعقوب کلینی، الأصول من الکافی، ج 2، ص 140، ح4، تهران، منشورات مؤسسة الاعلمی، بی تا، .

3. محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج 16، ص 214، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1403 هـ.ق.

4. بحارالانوار، ج 22، ص 129.

5. همان، ج 75، ص 108.

6. سوره توبه، آیه 75.

7. بحارالانوار، ج 22، ص 40.

منبع:حوزه



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: بررسی قناعت و خودبسندگی در الگوهای رفتاری معصومین, ع
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : چهارشنبه 21 اسفند1392
راز بلاها و گرفتاری برای مومنین چیست؟ / مرکز مطالعات و پژوهش های فرهنگی حوزه علمیه قم
منابع : خبرگزاری حوزه

فلسفه و حکمت وقوع بلاها و مشکلات و مصائب از جانب خداوند برای مؤمنین چیست؟

پاسخ: برای روشن شدن حقیقت امر، استفاده از آیات و روایات و سخن بزرگان، پاسخ را در چند بخش بیان می نمائیم:

الف) برخی بلاها و مصائب آثار و نتیجه اعمال خود انسان هاست، از این رو نسبت به برخی مؤمنین می توان گفت، آن ها خود باعث فرو فرستادن بلا از جانب خداوند هستند، یعنی در طول زندگی لغزش هایی از آن ها سر می زند که مستوجب تنبیه است و خداوند به خاطر ایمان این اشخاص عذاب آن ها را در قالب بلا  در این دنیا فرو می فرستد و عذاب آن ها را به آخرت محوّل نمی کند و به این وسیله آن ها را از آلودگی پاک کرده و آماده متنعّم شدن از نعمت های اخروی می گرداند. در حدیثی از امام صادق(ع) نقل شده که فرمودند: «انّ العبد اذا کثرت ذنوبه و لم یکن عنده من العمل ما یکفرها ابتلأه بالحزن لیکفرها» [1] هنگامی که بنده ای گناهانش افزون شود و اعمالی که آن را جبران کند نداشته باشد، خداوند او را گرفتار اندوه می کند تا گناهانش را پاک کند.»

ب) این سؤال که چرا خداوند بر مؤمنین بلا می فرستد ناشی از محدودنگری عدّه ای از انسان ها است که تصوّر می کنند عالم محدود به همین دنیا است، لذا به مجرّد وارد آمدن سختی و مشکلات، داد سخن در می دهند که چرا انسان های مؤمن که محبوب خداوند هستند دچار این سختی ها و مصائب می شوند، ولی اگر از فلسفه بلاها اطلاع کافی پیدا کنند و بدانند صبر و استقامت در برابر مصائب چه میزان اجر و ثواب اخروی به دنبال دارد، دیگر چنین پرسشی به ذهن آنان خطور نخواهد کرد.

خداوند متعال می فرماید: «... وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ (5) الَّذِینَ إِذَآ أَصَابَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّـآ إِلَیْهِ رَاجِعُونَ (6) أُوْلَـئکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُوْلَـئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ» [2] و بشارت ده به استقامت کنندگان، کسانی که هرگاه مصیبتی به آن ها رسد می گویند: ما از خدایم و به سوی او باز می گردیم، این ها همان ها هستند که الطاف و رحمت خدا شامل حالشان شده و آن ها هدایت یافتگانند.»

پس روشن است عالم، مجموعه از دنیا و آخرت است و سهم دنیا نسبت به آخرت آن قدر کوتاه و ناچیز است که قابل مقایسه نیست،[3] حال اگر نعمت ها و آسایش مؤمنین در آخرت را در نظر بگیریم به راحتی حکم می کنیم این بلاها در مقابل نعمت های اخروی هیچ است. [4] برای نمونه شخصی برای قبول شدن در کنکور وقت زیادی صرف می کند و سختی زیادی را تحمّل می کند، ولی این وقت و این سختی با توجه به سربلند شدن در امتحان و تغییر سرنوشت زندگی او و نیز دیگر فوائد آن، بسیار ناچیز است.

ج) نسبی بودن بلا و نعمت

مصیبت ها و بلاها از جانب خداوند نعمت اند، همان گونه که نعمت های ظاهری نعمت اند، به این معنی که خداوند نعمت ها و در مقابل سختی ها را بر انسان فرو فرستاده و این ها در واقع وسیله اند برای تعالی انسان، پس آن چه از جانب خداوند به انسان می رسد خیر است و موجب ترقی و کمال انسان است، ولی ممکن است برخی انسان ها با اختیار خود از این وسائل، زمینه تکامل و تعالی خود را فراهم کنند. پس این وسائل برای آن ها نعمت خواهد بود، خواه به شکل بلا و مصیبت باشد و خواه به شکل نعمت و رفاه، ممکن است برخی دیگر از این ابزار هدایت، درست استفاده نکنند که در این صورت این ابزار برای آن ها بلا و نقمت خواهد بود، خواه به شکل مصیبت و بلا باشد و خواه در قالب رفاه و آسایش دنیوی باشد. [5] پس در هر شرائط، نقش اساسی و تعیین کننده را انسان ایفاء می کند و عکس العمل انسان در برابر آن ها، نعمت یا نقمت بودن را معین می کند، از این رو ممکن است آن چه به انسان می رسد در قالب بلا و سختی ظهور کند، ولی انسان با عکس العمل مناسب به نحو مطلوبی از آن استفاده کند و به تعالی روح خود بپردازد.

شهید مطهری در این باره می گوید: از این نکته نباید غفلت ورزید، مصائب وقتی نعمت هستند که انسان از آن ها بهره برداری کند و با صبر و استقامت و مواجهه با دشواری هایی که مصائب تولید می کنند روح خود را کمال بخشد، امّا اگر انسان در برابر سختی ها فرار را انتخاب کند و ناله و شکوه سر دهد، در این صورت بلا  برای او واقعاً بلاست.» [6]

فوائد بلاها

آن چه گفتار گذشته را تأیید می سازد و فلسفه نزول بلا را برای مؤمنین و اولیاء الهی آشکار می کند، لطف و نعمت پنهان و پوشیده شده در چهره بلا و گرفتاری است، بلاها هر چند به ظاهر سختی و محنت هستند ولی آثار و فوائدی دارند که آن ها را در ردیف برترین نعمت های الهی قرار می دهد، از این رو در ادامه به ذکر پاره ای از فوائد آن ها اشاره می کنیم:

خارج کردن تکبر از قلوب انسان‌ها

یکی از فوائد بلاها خارج کردن تکبّر و غرور از قلوب انسان ها و جایگزین نمودن تذلّل و خواری در جانهاست. [7] انسان در طول زندگی خود شاهد تضاد و جنگ دو بُعد جسمانی و روحانی خویش است، و مصائب با نشان دادن ذلّت و فقر انسان به او، او را در این جنگ یاری می رساند و زمینه پیروزی بُعد روحانی بر بُعد جسمانی و شهوانی را فراهم می کند.

بلاء وسیله تذکّر و یادآوری

انسان همچون مسافری است که در مسیر زندگی خود در حرکت است و اگر در طول مسیر همیشه در رفاه و آسایش باشد ممکن است غفلت بر او چیره شود و او را از مسیر اصلی و هدف نهایی باز دارد، از این رو خداوند که أرحم الراحمین و از همگان نسبت به انسان مهربان تر است، زنگ بیدار باش را برای انسان در قالب بلا و سختی به صدا در می آورد و انسان را از عواقب خطرناک ضلالت و گمراهی باخبر می سازد. خداوند متعال می فرماید: «وَلَقَدْ أَخَذْنَآءَالَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِینَ وَنَقْص مِّنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ» [8] و ما نزدیکان و قوم فرعون را به خشکسالی و کمبود میوه ها گرفتار کردیم شاید متذکّر گردند.»

همچنین امیر مؤمنان علی(ع) می فرماید: «انَّ اللّه یبتلی عبادَهُ عند الأَعمال السَیِّئة بنقص الثمرات و حبسِ البرکات و إغلاقِ خزائِنِ الخَیْرات لیتوبَ تائبٌ و یُقْطِعَ مُقْطِعٌ وَ یَتَذَکَّرَ متذکِّرٌ» [9] خداوند بندگان خویش را به هنگامی که کارهای بد انجام می دهند با کمبود میوه ها و جلوگیری از نزول برکات و بستن در گنج های خیرات به روی آنان آزمایش می کند.»

اجر و پاداش اخروی

بدیهی است که خداوند به کسی ظلم نمی کند «وَأَنَّ اللَّهَ لَیْسَ بِظَلاَّم لِّلْعَبِیدِ» [10] و خداوند هرگز به بندگان ظلم نمی کند.» و در کتب کلامی و اعتقادی تحت عنوان «اعواض الآلام; عوض های سختی ها و رنج ها» بیان شده سختی ها و مصائبی که از جانب خداوند به انسان ها می سد در آخرت جبران می شود. گذشته از این مطلب صبر و استقامت در برابر شدائد و مصائب و پیمودن راه سعادت و تکامل در شرائط سخت و دشوار، أجر و پاداش اخروی بسیاری را نصیب انسان خواهد نمود، چنان که در روایتی نقل شده روزی عبداللّه بن ابی یعفور نزد امام صادق(ع) به شکوه و گلایه پرداخت که من همیشه در سختی و بیماری به سر می برم، امام(ع) در جواب فرمودند: «لو یعلم المؤمن ما له من الأجر فی المصائب لتمنّی أنّه قرض بالمقاریض» [11] اگر شخص مؤمن بداند که پایداری در برابر مصائب و سختی ها چه اندازه اجر و ثواب دارد آروز می کند که بدن او با قیچی قطعه قطعه شود»

سختی باعث تکامل

بلاها و سختی ها زمینه ساز سعادت و کمال هستند و به تعبیر استاد مطهری «بدهای ما در خوبی ها و زائیده آن ها هستند.» [12] و در منطق عقل و شرع سختی ها انسان را آبدیده می کنند و او را به آسایش و سعادت می رسانند و نیروهای بالقوّه او را در مسیر پیشرفت و تکامل به فعلیت می رسانند «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا» [13] همانا به همراه هر سختی آسایش و راحتی است.» آری اگر انسان در ناز و نعمت و آسایش به سر ببرد نمی توان توقع داشت که سخت کوش و توانمند شود چرا که اگر شخصی می خواهد فنّ شناگری را یاد بگیرد تا سختی و مرارت فرو رفتن های مکرّر در آب را لمس نکند شناگر خوبی نخواهد شد. امیرمؤمنان علی(ع) در فرازی از سخنان خود می فرمایند: «درختان بیابانی (که از مراقبت و رسیدگی باغبان محرومند) چوب محکم تر و دوام بیشتری دارند درختان باغتان (که دائماً مراقبت شده اند) نازک پوست و بی دوام ترند.» [14]

شناخته شدن صابرین

خداوند متعال می فرماید: «وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتَّی نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِینَ مِنکُمْ وَالصَّابِرِینَ وَ نَبْلُوَاْ أَخْبَارَکُمْ» [15] ما همه شما را قطعاً آزمایش می کنیم تا معلوم شود مجاهدان واقعی و صابران از میان شما کیانند؟ و اخبار شما را بیازمائیم.»

البته ذکر این نکته لازم است که این آزمایش ها برای علم پیدا کردن خداوند نیست چرا که خداوند بر همه چیز عالم است، بلکه برای آشکار شدن چهره انسان ها برای خودشان و دیگران است تا در روز قیامت حجّت و دلیل بر همگان تمام باشد. در حدیثی از امام رضا(ع) نقل شده که در مورد قول خداوند «لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً» [16] تا بیازماید که کدامین یک از شما نیکوکارترید.» فرمودند: خداوند بندگانش را خلق کرد تا آن ها را بواسطه تکلیف کردن طاعت و عبادتش، آزمایش کند، ولی نه برای تجربه و علم پیدا کردن، چرا که خداوند پیوسته عالم به هر چیز است.» [17]

 



[1] اصول کافی، کلینی، دارالکتب الاسلامیّه، ج 2، ص 444

[2] بقره، 155ـ157

[3] ر. ک به نهج البلاغه، خطبه 32

[4] «قُلْ مَتَـعُ الدُّنْیَا قَلِیلٌ وَالاَْخِرَةُ خَیْرٌ لِّمَنِ اتَّقَی، بگو: سرمایه زندگی دنا ناچیز است و سرای آخرت برای کسی که پرهیزگار باشد بهتر است.» نساء، 77

[5] ر.ک به مجموعه آثار، مرتضی مطهری، صدرا، ج 1، ص 183

[6] مجموعه آثار، همان

[7] نهج البلاغة، خطبه 238

[8] اعراف، 30

[9] نهج البلاغه، خطبه 143. برخی از نسخ بدین صورت است: و یقلع مقلع (شرح نهج البلاغه بحرانی جزء 3 ص 182خطبه 142)

[10] حج، 10

[11] اصول کافی، همان، ص 255، و بحارالأنوار، مجلسی، ج 64، ص 212

[12] مجموعه آثار، همان، ص 174

[13] انشراح، 5

[14] نهج البلاغه، نامه 45

[15] محمد، 31

[16] ملک، 2

[17] التوحید، شیخ صدوق، جامعه مدرسین، ص 320، ح 2، و بحارالانوار، همان، ج 4، ص 80

منبع:حوزه



:: موضوعات مرتبط: مسائل اعتقادی
:: برچسب‌ها: راز بلاها و گرفتاری برای مومنین چیست, مرکز مطالعات و پژوهش های فرهنگی حوزه علمیه قم
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : چهارشنبه 21 اسفند1392
گنجينه معارف چیستی حقیقت لعنت در ادعیه معصومین(ع) / حسینی طهرانی، سید محمد حسین
منابع : کتاب روح مجرد، صفحه 110

مرحوم علامه طهرانی: تمام لعنت ‏هائی که خداوند می کند یا در لسان پیامبر و ائمّه طاهرین صلواتُ الله و سلامهُ علیهم أجمعین وارد است، همگی خیر است، خیر محض. و از خدا و أولیاء وی غیر از خیر تراوش نمی‏ نماید. این لعنت‏ها و نفرین‏ها برای شخص متجاوز است؛ نه مرد مؤمن متّقیِ به کار خود مشغول.

مرحوم علامه سیّد محمّد حسین حسینی طهرانی در کتاب روح مجرد، تفسیر کلام استاد سلوکی خویش، حاج سیّد هاشم (از اقدم و افضل تلامذه مرحوم سید علی قاضی رضوان الله علیهما) را در حقیقت لعنت در دعای علقمه‏ و ادعیه معصومین چنین بیان می کند:

روز تاسوعا که در منزلشان [حاج سید هاشم حداد در کربلا] زیارت عاشورا خوانده شد، و بعد از صد لعن و صد سلام و نماز زیارت، دعای علقمه قرائت شد، در پایان دعا یکی از حضّار پرسید که این لعنت‏های شدیده و نفرین‏های أکیده با این مضامین مختلفه چگونه با روح حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام که کانون رحمت و محبّت است سازش دارد؟!

در این دعا که ابتدایش با یَا اللَهُ یَا اللَهُ یَا اللَهُ یَا مُجِیبَ دَعْوَةِ الْمُضْطَرِّینَ شروع می ‏شود، می رسد به اینجا که عرض می کند: اللَهُمَّ مَنْ أَرَادَنِی بِسُوءٍ فَأَرِدْهُ! وَ مَنْ کَادَنِی فَکِدْهُ! وَ اصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُ وَ مَکْرَهُ وَ بَأْسَهُ وَ أَمَانِیَّهُ! وَ امْنَعْهُ عَنِّی کَیْفَ شِئْتَ وَ أَنَّی شِئْتَ! اللَهُمَّ اشْغَلْهُ عَنِّی‏ بِفَقْرٍ لَا تَجْبُرُهُ، وَ بِبَلَآءٍ لَا تَسْتُرُهُ، وَ بِفَاقَةٍ لَا تَسُدُّهَا، وَ بِسُقْمٍ لَا تُعَافِیهِ، وَ ذُلٍّ لَا تُعِزُّهُ، وَ بِمَسْکَنَةٍ لَا تَجْبُرُهَا!

اللَهُمَّ اضْرِبْ بِالذُّلِّ نَصْبَ عَیْنَیْهِ، وَ أَدْخِلْ عَلَیْهِ الْفَقْرَ فِی مَنْزِلِهِ، وَ الْعِلَّةَ وَ السُّقْمَ فِی بَدَنِهِ، حَتَّی تَشْغَلَهُ عَنِّی بِشُغْلٍ شَاغِلٍ لَا فَرَاغَ لَهُ، وَ أَنْسِهِ ذِکْرِی کَمَا أَنْسَیْتَهُ ذِکْرَکَ؛ وَ خُذْ عَنِّی بِسَمْعِهِ وَ بَصَرِهِ وَ لِسَانِهِ وَ یَدِهِ وَ رِجْلِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَمِیعِ جَوَارِحِهِ، وَ أَدْخِلْ عَلَیْهِ فِی جَمِیعِ ذَلِکَ السُّقْمَ، وَ لَا تَشْفِهِ حَتَّی تَجْعَلَ ذَلِکَ لَهُ شُغْلًا شَاغِلًا بِهِ عَنِّی وَ عَنْ ذِکْرِی، وَ اکْفِنِی یَا کَافِیَ مَا لَا یَکْفِی سِوَاکَ، فَإنَّکَ الْکَافِی لَا کَافِیَ سِوَاکَ، وَ مُفَرِّجٌ لَا مُفَرِّجَ سِوَاکَ، وَ مُغِیثٌ لَا مُغِیثَ سِوَاکَ، وَ جَارٌ لَا جَارَ سِوَاکَ.

«بار خدایا! کسی که درباره من نیّت بدی و اراده زشتی داشته باشد، تو خودت درباره وی نیّت بد و اراده سوء داشته باش! و کسی که با من مکر و حیله ورزد، خودت با او مکر و حیله ورز! و کید و مکر و شدّت و آرزوهای مهلک وی را درباره من، خودت از من بگردان! و او را از من باز دار به هر گونه که بخواهی و هر وقت و هر کجا که بخواهی! بار خدایا چنان به فقر غیر قابل جبران، و بلای غیر قابل پوشش، و فاقه غیر قابل التیام، و مرض غیر قابل عافیت، و ذلّت غیر قابل عزّت، و زمین گیری و مسکنت غیر قابل مداوا و اصلاح او را مبتلا نما تا تمام اوقاتش و نیرویش به خودش مشغول شود و مجال اذیّت و آزار مرا نداشته باشد!

بار خدایا! فرمان ذلّت و خواریت را در برابر دیدگانش فرود آر! و بیچارگی و فقر و مسکنت را در منزل او وارد کن! و مرض و کسالت مزاجی را در بدن او داخل ساز! تا چنان وی را به خودش سرگرم و مشغول نمائی که فراغت تعدّی و تجاوز به من را نداشته باشد! و نام مرا از لوح خاطرش به فراموشی انداز همان طور که نام خودت را از لوح خاطرش به بوته نسیان سپردی!

و چنان گوش و چشم و زبان و دست و پا و دل و جمیع اعضاء و جوارح او را مبتلا به مرض و درد کن تا به کلّی از من منصرف شود؛ و او را درمان منما تا بواسطه مشغول شدنش به خودش و دردها و گرفتاری هایش دیگر وقت و توان و قدرت آن را نداشته باشد تا به من مشغول شود و یاد من در سرش بیاید. و کفایت کن مرا ای کفایت کننده آنچه را که جز تو آن را کفایت نمی‏نماید؛ چرا که تو تنها کفایت کننده‏ ای و کفایت کننده ‏ای جز تو وجود ندارد، و باز کننده ‏ای هستی که هیچ باز کننده و گشاینده و زداینده اندوه و غم غیر از تو وجود ندارد، و فریادرسی هستی که هیچ فریادرسی جز تو نیست، و پناه دهنده ‏ای می‏ باشی که هیچ پناه دهنده ‏ای غیر از تو وجود ندارد»!

از اولیاء خدا شرّ و ضرر و بدی تراوش ندارد؛ همه‏اش خیر محض است‏

جوابی که ایشان [حاج سید هاشم حداد] دادند این بود که: این دعا همه‏ اش طلب خیر است و رحمت، گرچه به صورت عبارت و کلام، نفرین و لعنت می ‏نماید. و به طور کلّی تمام لعنت ‏هائی که خداوند می کند یا در لسان پیامبر و ائمّه طاهرین صلواتُ الله و سلامهُ علیهم أجمعین وارد است، همگی خیر است، خیر محض. و از خدا و أولیاء وی غیر از خیر تراوش نمی‏ نماید.

این لعنت‏ها و نفرین‏ها برای شخص متجاوز است؛ نه مرد مؤمن متّقیِ به کار خود مشغول. و هر چه به آن مرد متعدّی و ستمگر عمر داده شود و صحّت و قدرت داده شود، همه را صرف در مضارّ خود و تعدّی به حریم مظلومان می‏کند. بنابراین محدود کردن سلامتی و قدرت و حیات او، دفع ضرر است؛ و دفع ضرر در حقیقت نفع است.

حقیقت خیر

[مرحوم حداد بیان می کرد:] ما با این دیدگان طبیعی و حسّی خود می ‏پنداریم خیر همیشه در سلامتی و قدرت و حیات است بدون ملاحظه واقعیّت حیات، از نیّت خوب یا بد، و از اراده خوب یا بد، و از اعتقاد خوب یا بد؛ ولی این طور نیست. زیرا ملاحظه معنی را هم باید نمود. حیات برای انسان وقتی خیر است که وی برای نفس خود و برای دیگران منشأ خیر باشد؛ و امّا اگر منشأ شرّ شد و زیادی عمر و زیادی سلامتی و صحّت و زیادی قدرت موجب تعدّی و تجاوز به نفس خود و به حریم بشریّت شد، در اینجا دیگر خیر نیست، عنوان خیر بر آن صادق نیست.

«مفاتیح الجنان»، کتاب «الباقیات الصّالحات» دعائی را از حضرت امام محمّد تقی علیه السّلام نقل می کند که: چون حضرت رسول اکرم صلّی الله علیه و آله فارغ می‏ شد از نماز می ‏گفت:

اللَهُمَّ اغْفِرْ لی ما قَدَّمْتُ وَ ما أخَّرْتُ، وَ ما أسْرَرْتُ وَ ما أعْلَنْتُ، وَ إسْرافی عَلَی نَفْسی، وَ ما أنْتَ أعْلَمُ بِهِ مِنّی. اللَهُمَّ أنْتَ الْمُقَدِّمُ وَ الْمُؤَخِّرُ لا إلَهَ إلّا أنْتَ، بِعِلْمِکَ الْغَیْبَ وَ بِقُدْرَتِکَ عَلَی الْخَلْقِ أجْمَعینَ ما عَلِمْتَ الْحَیَوةَ خَیْرًا لی فَأحْیِنی؛ وَ تَوَفَّنی إذا عَلِمْتَ الْوَفاةَ خَیْرًا لی- تا آخر دعاء.

«من از تو می خواهم به علم غیبت و به قدرتت بر جمیع مخلوقات که مرا زنده بداری در وقتی که می دانی زندگی و حیات برای من خیر است؛ و بمیرانی مرا در وقتی که می دانی مردن و وفات برای من خیر است.»

و در این صورت و در این فرض، ضدّش خیر است. یعنی برای این مرد، مرگ و مرض و مسکنت خیر است؛ گرچه خودش یا دیگران ندانند.

چاقوی جرّاح که عضو فاسد را از بیخ و بن بر می دارد خیر است، گرچه مستلزم مرض و بی هوشی و ریختن خون مریض و دواهای تلخ باشد، و گرچه خود آن عضو فاسده خود را خوب بداند؛ ولی حقیقت این است که چنین نیست. رحمت پیوسته در فربه شدن و غذای چرب و شیرین خوردن نیست. بعضی اوقات در لاغر شدن و گرسنگی کشیدن و به أطعمه ساده قناعت ورزیدن است.

بچّه همیشه از پدر شکلات و حلوا می خواهد، ولی پدر مهربان به او نمی دهد؛ بعضی اوقات می دهد آن هم به مقدار معیّن. این خیر است برای بچّه و رحمت. و بعضی اوقات به او مُسْهل تلخ می دهد، و آمپول و سوزن به او می زند، و در تخت بیمارستان برای عمل جرّاحی بستری می کند، و او را از بازی منع می کند؛ و ابداً طفل به این جریان رضا نمی دهد، پیوسته می خواهد بدود، شیرینی بخورد، بازی کند؛ و به پدرش در این حَصر و منع ایراد می کند، و چه بسا در دل خود، پدر را شخص مغرض و دشمن بپندارد؛ امّا واقع مطلب و حقیقت امر غیر از این است. تمام این کارهای پدر برای طفل خیر است و رحمت. زیرا موجب حیات اوست گرچه طفل نداند و نخواهد.

لهذا پدر از این جریان و پیشامد برای بچّه، به شدّت ناراحت است. خواب نمی ‏کند، در بیمارستان بالای سر بچّه تا صبح نمی ‏خوابد. و این عین رحمت است.

رحمت گاهی در مجال دادن و حلوا دادن ظهور دارد، و گاهی در منع نمودن و سِرُم زدن. هر دو رحمت است به دو صورت و دو شکل.

انبیاء و امامان برای حیات حقیقی و سعادت جاویدانی بشر آمده ‏اند و رسالتشان بر این مدار است. بنابراین هر جا حیات واقعی با حیات طبیعی، و صحّت حقیقی با صحّت مجازی، و قدرت اصیل با قدرت اعتباری تصادم کند، برای حفظ آن از این صرف نظر می ‏نمایند؛ دستور جهاد می دهند، مشرکین و کافرین را می‏ کشند، منافقین را تأدیب می ‏نمایند، مجرمین را مجازات می ‏کنند؛ اینها همه خیر است.

برای ایصال مرد متعدّی و متجاوز به مقصد أعلای انسانیّت، گوشمالی، زمین گیری، فقر و فاقه، مرض و کسالت، خیر است. چون اینها وی را به خود می ‏آورد و از تورّم تو خالی نفس امّاره می ‏کاهد و به وی أصالت می ‏بخشد. پس خیر است و رحمت- انتهی مُفاد و مُحصَّل جواب ایشان.

دعای «صحیفه سجّادیّه» مشابه با دعای عَلقمه در لعن کفّار

علامه طهرانی خاطر نشان می کند: در بسیاری از أدعیه مرویّه از أئمّه طاهرین صلواتُ الله و سلامُه علیهم أجمعین نظیر و شبیه این دعا دیده می‏ شود. از جمله در دعای حضرت زَین العابدین و سَیِّد السّاجدین علیّ بن الحُسین علیهما السّلام است که در «صحیفه کامله» درباره سرحدّداران و مرزداران که حافظین ثغور اسلام و مسلمین هستند، پس از آنکه مفصّلًا دعای خیر و رحمت درباره آنها می کند، درباره دشمنانشان که با آنها مواجه هستند چنین به درگاه حضرت ایزدی عرضه می دارد:

اللَهُمَّ افْلُلْ بِذَلِکَ عَدُوَّهُمْ، وَ اقْلِمْ عَنْهُمْ أَظْفَارَهُمْ، وَ فَرِّقْ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ أَسْلِحَتِهِمْ؛ وَ اخْلَعْ وَثَآئِقَ أَفْئِدَتِهِمْ، وَ بَاعِدْ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ أَزْوِدَتِهِمْ، وَ حَیِّرْهُمْ فِی سُبُلِهِمْ، وَ ضَلِّلْهُمْ عَنْ وَجْهِهِمْ، وَ اقْطَعْ عَنْهُمُ الْمَدَدَ، وَ انْقُصْ مِنْهُمُ الْعَدَدَ، وَ امْلأ أَفْئِدَتَهُمُ الرُّعْبَ، وَ اقْبِضْ أَیْدِیَهُمْ عَنِ الْبَسْطِ، وَ اخْزِمْ أَلْسِنَتَهُمْ عَنِ النُّطْقِ، وَ شَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ، وَ نَکِّلْ بِهِمْ مَنْ وَرَآءَهُمْ، وَ اقْطَعْ بِخِزْیِهِمْ أَطْمَاعَ مَنْ بَعْدَهُمْ! اللَهُمَّ عَقِّمْ أَرْحَامَ نِسَآئِهِمْ، وَ یَبِّسْ أَصْلَابَ رِجَالِهِمْ، وَ اقْطَعْ نَسْلَ دَوَآبِّهِمْ وَ أَنْعَامِهِمْ! لَا تَأْذَنْ لِسَمَآئِهِمْ فِی قَطْرٍ، وَ لَا لِارْضِهِمْ فِی نَبَاتٍ!

«بار خدایا! به سبب نیرو و قدرتی که به مسلمینِ سرحدّدار داده ‏ای، دشمنشان را سست و بی قدرت کن! و چنگ و ناخن دشمنشان را از سرشان برچین؛ و میان آنها و میان سلاح هایشان جدائی افکن؛ و بندهای امید را از دل هایشان ببُر؛ و میان آنها و آذوقه آنها دوری انداز؛ و آنان را از مقصود و منظورشان در راه هایشان به تحیّر افکن؛ و در مقصدشان گمراهشان کن؛ و هر گونه کمک و مَدد را از آنها قطع فرما؛ و تعدادشان را کم کن؛ و قلوبشان را پر از واهمه و ترس و هراس بگردان؛ و دست هایشان را از توان کار فرو ببند؛ و زبان هایشان را از قدرت گفتار چاک زن؛ و با فراری دادن این دشمنان آنانی را که پشت سر ایشان هستند فراری بده و با تفرّق و پراکندگی ایشان دیگر دشمنان را پراکنده ساز؛ و ایشان را چنان عقوبتی بنما که مایه عبرت و ترس و برحذر شدن دشمنانی که پس از آنها هستند گردد؛ و به سبب ذلّت و خواری آنها طمع ‏های دشمنانی را که بعد از آنها هستند قطع کن!

بار خدایا! رَحِم های زنانشان را عقیم و آنان را نازا کن؛ و نطفه مردانشان را خشک فرما؛ و نسل چارپایان سواری و حیوانات شیرده ایشان را قطع نما اجازه نده به آسمان تا در زمین آنها باران بریزد، و نه به زمین آنها که در آن گیاه بروید!»

منبع:حوزه



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: گنجينه معارف چیستی حقیقت لعنت در ادعیه معصومین, ع
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : چهارشنبه 21 اسفند1392
شیعه و دفاع از حریم آن در خطبه های حضرت زهرا علیهاالسلام
مریم حکمت نیا(1)

چکیده

«شیعه» نامی آشنا در فرهنگ توحید بوده و قرآن بزرگ ترین شاهد این گفتار است. در قرآن، حضرت ابراهیم علیه السلام «شیعه» نامیده شده است؛ زیرا ادامه دهنده جریان توحیدی حضرت نوح علیه السلام بود. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و حضرت علی علیه السلام نیز شیعه بودند.

«تشیّع» راهی جدا یا منشعب از اسلام نیست، بلکه امتداد خط حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و استمرار طریق توحید است. روشن است که در راه خدا و جریان توحیدی، انتخاب خلیفه و وصیّ پیغمبر همانند انتخاب پیامبر، فقط به دست خدا و به فرمان او انجام می گیرد. این همان اعتقادی است که شیعه را از دیگران ممتاز می گرداند.

حضرت زهرا علیهاالسلام در خطبه مبارک خود، به دفاع از این بینش می پردازد و در مقابل تمام جریاناتی که تا آن زمان پدید آمده بودند یا در آینده به تبع آن ها می توانستند پدید بیایند، ایستاده، مخالفت صریح خود را اعلام می کند؛ زیرا نتیجه آن ها را بسیار شوم می داند که جز خون ریزی و بدبختی ثمره ای نخواهد داشت، در حالی که اگر همان جریان برگزیده الهی که در رهبری حضرت علی علیه السلام متجلّی بود، پس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله ادامه می یافت، یقینا به خوش بختی و سعادت تمام جوامع بشری منتهی می شد و اسلام آینده ای روشن و درخشان می داشت که در سایه آن، مردم در نهایت آسایش و رفاه، از نعمت های فراوان مادی و معنوی بهره مند می شدند و درهای برکت از آسمان و زمین برایشان گشوده می گشت؛ ولی افسوس!

کلیدواژه ها: حضرت زهرا علیهاالسلام ، شیعه، ولایت، رهبر، خطبه.

...... بقیه در ادامه مطلب



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: شیعه و دفاع از حریم آن در خطبه های حضرت زهرا علیها
:: ادامه مطلب
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : چهارشنبه 21 اسفند1392
چرا قبر حضرت زهرا (س) مخفی است؟

فلسفه اصلی مخفی بودن قبر حضرت زهرا سلام الله علیها مربوط می شود به وقایع و جسارتهایی که از طرف خلفای وقت و اطرافیان خلفا، به آن بزرگوار وارد شده بود، در این زمینه نقل شده است که حضرت زهرا(س) زماني كه وقت رحلتشان نزديك شد و در بستر به حالت احتضار بسر مي‌بردند، حضرت علي ـ عليه السّلام ـ بر بالاي بسترشان آمدند و بعد از صحبتهايي كه با همديگر كردند، حضرت فاطمه(س) اجازه خواستند تا چند وصيّت به همسرشان علي ـ عليه السّلام ـ كنند.( حجه اللّه النجفي الرضوي الاميري، احتجاج الزهرا فاطمه، انتشارات فروزان، چاپ دوم، ص210. (
از جملة وصاياي حضرت زهرا(س) به علي ـ عليه السّلام ـ اين بود كه فرمودند: اي پسرعمو! اگر تا چند ساعت ديگر از دنيا رفتم جنازه‌ام را شبانه تشييع كن و مراسم تشييع مرا اعم از غسل و كفن و نماز خواندن و دفن كردن بايد در محيطي مخفي و پنهان انجام دهيد و فقط به كساني اجازه در تشييع دهيد كه ظلم و جفا نسبت به من روا نداشته‌اند و حتّي به يك نقل، حضرت زهرا(س) تصريح كردند كه نگذاريد ابي‌بكر و عمر بر من نماز بخوانند و در تشييع جنازه من شركت كنند. حال بحث در اين‌است كه علّت اجازه ندادن حضرت زهرا(س) در مراسم تشييع حضرت بيانگر چيست؟
يقيناً حضرت زهرا(س) با اين كارشان مي‌خواستند بار ديگر همانند جريان فدك مبارزه‌ی جدیدی را با وصيّت‌نامة سياسي خويش شروع كنند كه ضربة سهمگيني به حكومت وقت وارد سازند. (خشاوي، شهين، زندگاني سياسي حضرت زهرا(س)، تهران، نشر عابد، چاپ اول، 1378، ص 280).
فاطمة اطهر(س) با وصيّت خويش افكار خفتة مردم مدينه را بيدار مي‌ساختند و توجه افكار عمومي را نسبت به پايمال كردن حقّ خويش جلب مي‌كردند) عاملي، سيد جعفر مرتضي، رنجهاي زهرا(س)، ترجمة محمد سپهري، قم، نشر ايام، چاپ اول، 1378، ص 223).
اميرالمؤمنين با عمل به وصيّت زهرا(س) اذهان جامعه را دچار شك و ترديد كردند و مشروعيت خليفه را زير سؤال بردند و مظلوميت حضرت زهرا(س) را بيشتر آشكار ساختند و اين سؤال را هميشه براي همگان مطرح كردند كه چرا قبر زهرا(س) مخفي مانده است.
بدين طريق زمانيكه حضرت زهرا(س) از دنيا رفتند مردم سراسيمه به خانة حضرت زهرا(س) مي‌آمدند و منتظر بيرون آمدن جنازه بودند كه علي ـ عليه السّلام ـ به ابوذر فرمودند: برو و با صداي بلند اعلام كن كه برگردند چرا كه تشييع جنازة دختر رسول‌خدا امشب صورت نمي‌گيرد و به تأخير افتاده‌است. مردم كه متفرق شدند حضرت علي ـ عليه السّلام ـ با كمك اسماء بدن حضرت را غسل و كفن كردند و در نيمة شب با عده‌اي از نزديكان و ياران خويش كه عبارت بودند. از: سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، عباس و زبير و چند تن ديگر به همراه علي ـ عليه السّلام ـ جنازة دختر رسول‌خدا را شبانه تشييع كردند و شبانه به خاك سپردند و حضرت علي ـ عليه السّلام ـ قبر حضرت فاطمه(س) را هم‌سطح زمين كردند و حتي روايت شده در چند نقطه در بقيع حضرت، قبر درست كردند تا دشمنان متوجه نشوند كه قبر حضرت فاطمه(س) كدام‌يك است و اين راز مخفي ‌ماندن قبر فاطمه(س) براي هميشه مانده است و كساني هم كه حضور داشتند ديگر بعدها محل اختفاء قبر فاطمه(س) را بيان نكردند. (مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ترجمة محمدجواد نجفي، انتشارات اسلاميه، 1354، جلد دهم، ص 195).
مرحوم شيخ صدوق در علت دفن شبانه آن حضرت مى‌نويسد:
عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِيهِ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام لِأَيِّ عِلَّةٍ دُفِنَتْ فَاطِمَةُ (عليها السلام) بِاللَّيْلِ وَ لَمْ تُدْفَنْ بِالنَّهَارِ قَالَ لِأَنَّهَا أَوْصَتْ أَنْ لا يُصَلِّيَ عَلَيْهَا رِجَالٌ [الرَّجُلانِ‏].
علي بن ابوحمزه از امام صادق عليه السلام پرسيد: چرا فاطمه را شب دفن كردند نه روز؟ فرمود: فاطمه سلام الله عليها وصيت كرده بود تا در شب وى را دفن كنند تا ابوبكر و عمر بر جنازه آن حضرت نماز نخوانند. (الصدوق، أبو جعفر محمد بن علي بن الحسين (متوفاي381هـ)، علل الشرايع، ج‏1، ص185، تحقيق: السيد محمد صادق بحر العلوم، ناشر: منشورات المكتبة الحيدرية ومطبعتها - النجف الأشرف، 1385 - 1966 م).
مرحوم صاحب مدارك رضوان الله تعالى عليه مى‌گويد:
إنّ سبب خفاء قبرها ( عليها السلام ) ما رواه المخالف والمؤالف من أنها ( عليها السلام ) أوصت إلى أمير المؤمنين ( عليه السلام ) أن يدفنها ليلا لئلا يصلي عليها من آذاها ومنعها ميراثها من أبيها ( صلى الله عليه وآله ).
علت مخفى بودن محل دفن فاطمه سلام الله عليها آن گونه كه مخالف و موافق نقل كرده‌اند اين است كه آن حضرت به اميرمؤمنان عليه السلام سفارش كرد تا او را شبانه دفن كند تا آنان كه او را اذيت كرده‌ و از ارث پدرش محروم كرده بودند بر وى نماز نخوانند. (الموسوي العاملي، السيد محمد بن علي (متوفاي1009هـ)، مدارك الأحكام في شرح شرائع الاسلام، ج 8، ص279، نشر و تحقيق مؤسسة آل البيت عليهم السلام لإحياء التراث، الطبعة: الأولي، 1410هـ).
بنابراين با توجه به مطالبی که عرض شد، علت مخفي ماندن قبر آن حضرت را مي توان در امور زير خلاصه كرد:
1. اينكه، دشمنان و غاصبان حق آن مظلومه به قبر آن حضرت دسترسي نداشته باشند تا روزي در صدد نبش آن برنيانيد.
2. اينكه، خود آن حضرت خواستند كه شبانه و مخفيانه، دفن شوند كه به تبع آن قبرشان مخفي بماند.
3. با توجه به محتواي وصيت ايشان در مورد دفن آن حضرت؛ مي توان گفت كه مي خواستند با اين كار، افكار عمومي را بيدار كرده و مردم را نسبت به ظلم حكام زمانشان نسبت به ايشان و علي(ع)، آگاه سازند، و لذا، این سوال را که چرا قبر حضرت فاطمه(س) مخفي ماند را براي هميشه در اذهان مردم زنده نگه دارند.
در پایان نقل یک قضیه خالی از لطف نیست: مرحوم آيت الله مرعشى نجفى(ره) ازپدر بزرگوارش مرحوم حاج سيد محمود مرعشى نقل مى‏كردند که آن مرحوم در صدد بود كه به هر وسيله‏اى كه ممكن باشد، محل دفن‏حضرت زهرا را به دست آورد، به اين منظور ختم مجربى را آغاز مى‏كند و چهل شب آن را ادامه مى‏دهد، تا درشب چهلم به خدمت‏ حضرت باقر و يا حضرت صادق علیهما السلام شرفياب مى‏شود، امام(ع) به ايشان مى‏فرمايد: «عليك بكريمه اهل البيت‏» به دامن كريمه اهلبيت پناه‏ ببريد. عرض مى‏كند: بلى من هم اين ختم را براى اين منظور گرفته‏ام كه قبر شريف ‏بى‏بى را دقيقا بدانم و به زيارتش بروم. امام(ع) فرمود: منظور من قبر شريف حضرت معصومه در قم مى‏باشد. سپس ادامه داد: براى مصالحى خداوند اراده فرموده كه محل دفن حضرت فاطمه‏ همواره مخفى بماند و لذا قبر حضرت معصومه را تجليگاه قبرآن حضرت قرار داده است. هر جلال و جبروتى كه براى‏ قبر شريف حضرت زهرا مقدّر بود خداوند متعال همان جلال و جبروت ‏را بر قبر مطهر حضرت معصومه(س) قرار داده است. (كريمه اهل بيت، ص٤٣).

منبع:وهابیت-پرسمان دانشجویی



:: موضوعات مرتبط: پاسخ به شبهات دینی و اعتقادی
:: برچسب‌ها: چرا قبر حضرت زهرا, س, مخفی است
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : چهارشنبه 21 اسفند1392
چرا بنی هاشم و انصار از حضرت زهرا(س) دفاع نکردند؟

چرا، بني هاشم و انصار، از حضرت زهرا (س) دفاع نكردند؟
طرح شبهه‌:مردم مدينه نسبت قومى و خويشاوندى با پيامبر داشتند مادر پيامبر از آنجا بود و مادر عبدالمطلب(سلمي) نيز از قبيله قدرتمند خزرج بود به همين خاطر مردم مدينه(مخصوصا خزرج)خودشان را اخوال رسول (يعنى داييهاى پيامبر)مى‌دانستند.

افزون بر همه اينها پيامبر اكرم (ص) توانستند هزارا نفر فدايى تربيت نمايند كه حاضر بودند در راه خدا و دفاع از ايشان و خانواده شان جانهايشان را فدا كنند. در صورتى كه اين مطلب دروغ را كه دشمنان اسلام درست كرده‌اند بپذيريم چه شد كه بنى هاشم، سيلى خوردن دختر رسولخدا و آتش گرفتن در خانه، كشته شدن محسن شش ماه و... را ببينيد؛ ولى به يك باره لب فرو بسته و كوچكترين اعتراضى ننمايند؟

آنهمه مسلمان مخلص و فدايى و مخصوصا مردم مدينه كه با پيامبر رابطه خويشاوندى و قومى داشتند چه شد همه يكپارچه سكوت نموده كوچكترين حرف و اعتراضى ننمودند؟

نقد و بررسي:
در ابتدا بايد گفت که اين مطلب تنها نوعى استبعاد است؛ نه دليل؛ زيرا رواياتى که دلالت بر هجوم به خانه فاطمه زهرا و امير مؤمنان مى‌کند، در کتب اهل سنت ( نه کتب شيعه) و با سند صحيح نقل شده است. بنابر اين، اين کلمات بيشتر کلماتى خطابى و بازى با احساسات است و نه بحث منطقي.

نقش قبيله اسلم در تحكيم حكومت ابوبكر:
قريش و در رأس ايشان ابوبکر و عمر حق امير مؤمنان را در حاليکه ايشان مشغول دفن رسول خدا بودند، غصب نمود و سپس با تطميع ديگران (مانند ابوسفيان) اکثر قريش را با خود همراه ساختند. و مشخص است که باقى قبايل قدرت رويارويى با قريش را ندارند.

ابوبکر و عمر نيز قبايل مختلف بيابان نشين را که به زور شمشير اسلام آورده بودند، در مدينه جمع کردند و بسيارى از تازه مسلمانان را جلب کردند؛ زيرا امير مؤمنان در تمام جنگ‌ها محور پيروزى اسلام بود و آن‌ها از امير مؤمنان عليه السلام کينه داشتند و منافقان از همين کينه استفاده کردند. سپس با استفاده از فشار اين گروه‌ها و نيز قبايل بيابان نشين اطراف مدينه خانه امير مؤمنان را محاصره کرده و خواستند آن را به آتش بکشند.

طبرى در تاريخ خود، ماوردى شافعى در الحاوى الكبير و عبد الوهاب نويرى در نهاية الأرب، مى‌نويسند:

وأقبلت أسلم بجماعتها حتى تضايقت بهم السكك فبايعوه، فكان عمر يقول: ما هو إلا أن رأيت أسلم فأيقنت بالنصر.

قبيله اسلم همگى در مدينه گردآمدند تا با ابوبکر بيعت کنند، آنقدر جمعيت زياد بود که حتى بازارها نيز گنجايش ايشان را نداشت.

عمر گفت: قبيله اسلم را كه ديدم يقين به پيروزى پيدا کردم.

الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي310)، تاريخ الطبري، ج 2، ص 244، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت؛

الماوردي البصري الشافعي، علي بن محمد بن حبيب (متوفاي450هـ)، الحاوي الكبير في فقه مذهب الإمام الشافعي وهو شرح مختصر المزني، ج 14، ص 99، تحقيق الشيخ علي محمد معوض - الشيخ عادل أحمد عبد الموجود، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت - لبنان، الطبعة: الأولى، 1419 هـ -1999 م؛

النويري، شهاب الدين أحمد بن عبد الوهاب (متوفاي733هـ)، نهاية الأرب في فنون الأدب، ج 19، ص 21، تحقيق مفيد قمحية وجماعة، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولى، 1424هـ - 2004م.

يعنى حتى اگر مردم مدينه هم مى‌خواستند، در چنين وضعيتي، توانايى مقابله با ابوبکر و عمر و طرفداران ايشان را نداشتند.

عدم دفاع بني هاشم و انصار از ديدگاه امير مؤمنان عليه السلام :
امير مؤمنان عليه السلام دفاع نكردن صحابه (اعم از بنى هاشم و صحابه و انصار را ) از اهل بيت و علت آن را در بعضى خطبه‌هاى خويش بيان کرده که به بعضى از آن‌ها اشاره مى‌کنيم:

الف: استغاثه علي عليه السلام به درگاه حق:
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْتَعْدِيكَ عَلَى قُرَيْشٍ وَمَنْ أَعَانَهُمْ فَإِنَّهُمْ قَدْ قَطَعُوا رَحِمِي وَأَكْفَئُوا إِنَائِي وَأَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِي حَقّاً كُنْتُ أَوْلَى بِهِ مِنْ غَيْرِي وَقَالُوا أَلَا إِنَّ فِي الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ وَفِي الْحَقِّ أَنْ تُمْنَعَهُ فَاصْبِرْ مَغْمُوماً أَوْ مُتْ مُتَأَسِّفاً فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِي رَافِدٌ وَلَا ذَابٌّ وَلَا مُسَاعِدٌ إِلَّا أَهْلَ بَيْتِي‏ فَضَنَنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَنِيَّة....

نهج البلاغه، محمد عبده، ج2، ص 202 خطبه 217 و الإمامة والسياسة، ابن قتيبة، ج 1 ص 134، و مجمع الأمثال، أحمد بن محمد الميداني النيسابوري ( متوفي 528)، ج2، ص282 و شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 6، ص 95 و ج 11، ص109

خدايا براى پيروزى بر قريش و يارانشان از تو كمك مى‌خواهم كه پيوند خويشاوندى مرا بريدند، و كار مرا دگرگون كردند و همگى براى مبارزه با من در حقى كه از همه آنان سزاوارترم،‌‌ متحد گرديدند و گفتند:

حق را اگر توانى بگير، و يا اگر تو ر از حق محروم دارند، با غم و اندوه صبر كن و يا با حسرت بمير.

به اطرافم نگريستم، ديدم كه نه ياورى دارم،‌ و نه كسى كه از من دفاع و حمايت مى‌كند، جز خانواده‌ام كه مايل نبودم جانشان به خطر افتد.

نهج البلاغه، خطبه 217.

ب: تظلّم ودادخواهي علي عليه السلام:
روى كثير من المحدثين انه عقيب يوم السقيفة تالم وتظلم واستنجد واستصرخ حيث ساموه الحضور والبيعة وانه قال وهو يشير الى القبر (يا بن ام إن القوم استضعفوني وكادوا يقتلونني)، وانه قال وا جعفراه ولا جعفر لى اليوم واحمزتاه ولا حمزة لى اليوم.

بسيارى از روايت کنندگان نقل کرده‌اند که او ( حضرت علي عليه السلام) پس از ماجراى سقيفه اظهار ناراحتى كرد و حق خود را خواسته و کمک طلبيد و فرياد کشيد؛ زيرا در نزد وى حاضر نشدند و بيعت نکردند. و او در حاليکه رو به سوى قبر رسول خدا کرده بود گفت:" اى فرزند مادرم، اين قوم، مرا ناتوان يافتند و چيزى نمانده بود كه مرا بكشند" و فرمود: واى جعفر من امروز جعفر ندارم؛ واى حمزه؛ من امروز حمزه ندارم!!!.

إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج ج 11، ص 65، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.

همين مضامين در کتب شيعه نيز به وفور آمده است:

ج: بيعت تحميل شده با يادي از خويشان:
فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَيْسَ لِي رَافِدٌ وَلَا مَعِي مُسَاعِدٌ إِلَّا أَهْلُ بَيْتِي فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ الْهَلَاكِ؛ وَلَوْ كَانَ لِي بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ عَمِّي حَمْزَةُ وَأَخِي جَعْفَرٌ لَمْ أُبَايِعْ كَرْهاً وَلَكِنِّي بُلِيتُ بِرَجُلَيْنِ حَدِيثِي عَهْدٍ بِالْإِسْلَامِ الْعَبَّاسِ وَعَقِيلٍ، فَضَنِنْتُ بِأَهْلِ بَيْتِي عَنِ الْهَلَاكِ، فَأَغْضَيْتُ عَيْنِي عَلَى الْقَذَى، وَتَجَرَّعْتُ رِيقِي عَلَى الشَّجَى وَصَبَرْتُ عَلَى أَمَرَّ مِنَ الْعَلْقَمِ، وَآلَمَ لِلْقَلْبِ مِنْ حَزِّ الشِّفَار.

الحسني الحسيني، رضي الدين أبي القاسم علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن طاووس (متوفاى664هـ)، كشف المحجة لثمرة المهجة، ص249، ناشر: بوستان كتاب‏ ـ قم‏، الطبعة الثانية، 1375ش‏؛

المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار، ج 30 ص 15، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 - 1983 م.

امير مؤمنان فرمود: نگاه کردم که نه کمک کارى دارم و نه يارى کننده‌اي؛ پس خواستم که خاندان خود را از نابودى حفظ کنم؛ و اگر براى من پس از رسول خدا عمويم حمزه و جعفر بودند با زور بيعت نمى‌کردم؛ وليکن من مبتلا به دو نفر تازه مسلمان شدم؛ عباس و عقيل؛ پس خواستم که خاندان خود را از نابودى حفظ کنم؛ چشم خود را با وجود خار( در آن ) بستم و آب دهان را با وجود تيغ فرو بردم و بر چيزى تلخ تر از علقم ( گياهى تلخ) صبر کردم؛ و بر چيزى درد آور تر از تيغ براى قلب، صبر نمودم.

د: شكوة علي عليه السلام از كمي ياران:
فَقَالَ الْأَشْعَثُ بْنُ قَيْسٍ [وَغَضِبَ مِنْ قَوْلِهِ‏] فَمَا يَمْنَعُكَ يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ حِينَ بُويِعَ أَخُو تَيْمِ بْنِ مُرَّةَ وَأَخُو بَنِي عَدِيِّ بْنِ كَعْبٍ وَأَخُو بَنِي أُمَيَّةَ بَعْدَهُمَا أَنْ تُقَاتِلَ وَتَضْرِبَ بِسَيْفِكَ وَأَنْتَ لَمْ تَخْطُبْنَا خُطْبَةً مُنْذُ كُنْتَ قَدِمْتَ الْعِرَاقَ إِلَّا وَقَدْ قُلْتَ فِيهَا قَبْلَ أَنْ تَنْزِلَ عَنْ مِنْبَرِكَ وَاللَّهِ إِنِّي لَأَوْلَى النَّاسِ بِالنَّاسِ وَمَا زِلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ مُحَمَّداً (صلي الله عليه وآله) فَمَا مَنَعَكَ أَنْ تَضْرِبَ بِسَيْفِكَ دُونَ مَظْلِمَتِكَ؟

فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ (عليه السلام) يَا ابْنَ قَيْسٍ [قُلْتَ فَاسْمَعِ الْجَوَابَ‏] لَمْ يَمْنَعْنِي مِنْ ذَلِكَ الْجُبْنُ وَلَا كَرَاهِيَةٌ لِلِقَاءِ رَبِّي وَأَنْ لَا أَكُونَ أَعْلَمُ أَنَّ مَا عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ لِي مِنَ الدُّنْيَا وَالْبَقَاءِ فِيهَا وَلَكِنْ مَنَعَنِي مِنْ ذَلِكَ أَمْرُ رَسُولِ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) وَعَهْدُهُ إِلَيَّ أَخْبَرَنِي رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) بِمَا الْأُمَّةُ صَانِعَةٌ بِي بَعْدَهُ فَلَمْ أَكُ بِمَا صَنَعُوا حِينَ عَايَنْتُهُ بِأَعْلَمَ مِنِّي وَلَا أَشَدَّ يَقِيناً مِنِّي بِهِ قَبْلَ ذَلِكَ بَلْ أَنَا بِقَوْلِ رَسُولِ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) أَشَدُّ يَقِيناً مِنِّي بِمَا عَايَنْتُ وَشَهِدْتُ فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَمَا تَعْهَدُ إِلَيَّ إِذَا كَانَ ذَلِكَ قَالَ: إِنْ وَجَدْتَ أَعْوَاناً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ وَجَاهِدْهُمْ وَإِنْ لَمْ تَجِدْ أَعْوَاناً فَاكْفُفْ يَدَكَ وَاحْقِنْ دَمَكَ حَتَّى تَجِدَ عَلَى إِقَامَةِ الدِّينِ وَكِتَابِ اللَّهِ وَسُنَّتِي أَعْوَاناً وَأَخْبَرَنِي (صلي الله عليه وآله) أَنَّ الْأُمَّةَ سَتَخْذُلُنِي وَتُبَايِعُ غَيْرِي وَتَتَّبِعُ غَيْرِي وَأَخْبَرَنِي (صلي الله عليه وآله) أَنِّي مِنْهُ بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى وَأَنَّ الْأُمَّةَ سَيَصِيرُونَ مِنْ بَعْدِهِ بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ وَمَنْ تَبِعَهُ وَالْعِجْلِ وَمَنْ تَبِعَهُ إِذْ قَالَ لَهُ مُوسَى يا هارُونُ ما مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا. أَلَّا تَتَّبِعَنِ أَ فَعَصَيْتَ أَمْرِي. قالَ يَا بْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَلا بِرَأْسِي إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرائِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي وَقَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكادُوا يَقْتُلُونَنِي وَإِنَّمَا [يَعْنِي‏ أَنَ‏ مُوسَى أَمَرَ هَارُونَ حِينَ اسْتَخْلَفَهُ عَلَيْهِمْ إِنْ ضَلُّوا فَوَجَدَ أَعْوَاناً أَنْ يُجَاهِدَهُمْ وَإِنْ لَمْ يَجِدْ أَعْوَاناً أَنْ يَكُفَّ يَدَهُ وَيَحْقُنَ دَمَهُ وَلَا يُفَرِّقَ بَيْنَهُمْ] وَإِنِّي خَشِيتُ أَنْ يَقُولَ لِي ذَلِكَ أَخِي رَسُولُ اللَّهِ ص [لِمَ‏] فَرَّقْتَ بَيْنَ الْأُمَّةِ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي وَقَدْ عَهِدْتُ إِلَيْكَ إِنْ لَمْ تَجِدْ أَعْوَاناً أَنْ تَكُفَّ يَدَكَ وَتَحْقُنَ دَمَكَ وَدَمَ أَهْلِ بَيْتِكَ وَشِيعَتِكَ فَلَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) مَالَ النَّاسُ إِلَى أَبِي بَكْرٍ فَبَايَعُوهُ وَأَنَا مَشْغُولٌ بِرَسُولِ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله) بِغُسْلِهِ وَدَفْنِهِ ثُمَّ شُغِلْتُ بِالْقُرْآنِ فَآلَيْتُ عَلَى نَفْسِي أَنْ لَا أَرْتَدِيَ إِلَّا لِلصَّلَاةِ حَتَّى أَجْمَعَهُ [فِي كِتَابٍ‏] فَفَعَلْتُ ثُمَّ حَمَلْتُ فَاطِمَةَ وَأَخَذْتُ بِيَدِ ابْنَيَّ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ فَلَمْ أَدَعْ أَحَداً مِنْ أَهْلِ بَدْرٍ وَأَهْلِ السَّابِقَةِ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ إِلَّا نَاشَدْتُهُمُ اللَّهَ فِي حَقِّي وَدَعَوْتُهُمْ إِلَى نُصْرَتِي فَلَمْ يَسْتَجِبْ لِي مِنْ جَمِيعِ النَّاسِ إِلَّا أَرْبَعَةُ رَهْطٍ سَلْمَانُ وَأَبُو ذَرٍّ وَالْمِقْدَادُ وَالزُّبَيْرُ وَلَمْ يَكُنْ مَعِي أَحَدٌ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي أَصُولُ بِهِ وَلَا أَقْوَى بِهِ أَمَّا حَمْزَةُ فَقُتِلَ يَوْمَ أُحُدٍ وَأَمَّا جَعْفَرٌ فَقُتِلَ يَوْمَ مُوتَةَ وَبَقِيتُ بَيْنَ جِلْفَيْنِ جَافِيَيْنِ ذَلِيلَيْنِ حَقِيرَيْنِ [عَاجِزَيْنِ‏] الْعَبَّاسِ وَعَقِيلٍ وَكَانَا قَرِيبَيِ الْعَهْدِ بِكُفْرٍ فَأَكْرَهُونِي وَقَهَرُونِي فَقُلْتُ كَمَا قَالَ هَارُونُ لِأَخِيهِ- ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلِي بِهَارُونَ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ وَلِي بِعَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله)‏ حُجَّةٌ قَوِيَّةٌ.

اشعث بن قيس كه از سخن علي عليه السّلام خشمگين بود گفت: اى پسر ابوطالب! چرا هنگامى كه افرادى از تيم بن مرّة و بنى عدى بن كعب و پس از آنان بنو اميه با ابوبكر بيعت كردند، نجنگيدى و شمشير نزدى؟ و از هنگامى كه به عراق آمده‏اى در هر سخن و خطبه‏اى كه با ما داشته‏اى نبوده كه در پايان آن پيش از به زير آمدن از منبر نگويى كه: «به خدا سوگند! من از خود مردم به آنان سزاوارترم، از پگاه درگذشت رسول خدا هماره به من ستم شده است»؛ پس چرا در دفاع از حقت شمشير نزدى؟!

علي عليه السلام فرمود: اى پسر قيس! گفتى و حال پاسخ را بشنو؛ اين ترس و فرار از مرگ نبود كه مرا از آن بازداشت، من بيش از هر كسى مى‏دانم كه آنچه نزد خداوند است برايم از دنيا و آنچه در آن است بهتر مى‏باشد؛ ولى آنچه مرا از شمشير كشيدن بازداشت وصيت و پيمان رسول خدا با من بود. رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم مرا از آنچه امّت پس از حضرتش با من خواهند كرد خبر داده بود؛ بنابراين هنگامى كه كردار امت را با خود ديدم بيش از آنچه از پيش مى‏دانستم كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم به من گفته بود، نبود. گفتم: اى رسول خدا! آنك كه چنان شود چه وصيت و سفارشي به من داريد؟

فرمود: «اگر يارانى يافتى با آنان جهاد كن و اگر نيافتى دست نگهدار و خون خويش حفظ كن تا كه براى برپايى دين و كتاب خدا و سنت من يارانى بيابى».

رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم مرا خبر داد كه به زودى امّت مرا رها خواهند كرد و با فردى جز من بيعت خواهند نمود و جز مرا پيروى خواهند كرد. رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم مرا خبر داد كه من نسبت به او مانند هارونم نسبت به موسى، و اندكى پس از حضرتش سرنوشت امّت همانند هارون و پيروانش و گوساله و گوساله پرستان خواهد شد آنك كه موسى به هارون گفت: اى هارون! چرا هنگامى كه ديدى گمراه شدند، از آنان جدا نشدى، آيا مى‏خواستى مرا نافرمانى كنى؟! «گفت: اى برادر! اين قوم مرا ناتوان ساختند و نزديك بود مرا بكشند» و گفت: اى برادر! مرا سرزنش مكن، ترسيدم كه بگويى ميان بنى اسرائيل جدائى انداختى و وصيتم را بكار نبستى! يعنى هنگامى كه موسى هارون را به جاى خود بر آنان گمارد، به وى فرمود اگر گمراه شدند و يارانى يافت با آنان جهاد كند و اگر نيافت دست نگهدارد و خون خويش را حفظ كند و پراكنده‏شان نسازد. و من ترسيدم كه برادرم رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم به من چنين گويد كه: چرا ميان امت پراكندگى افكندى و وصيتم را به كار نبستى، به تو گفتم كه اگر يارانى نيافتى دست نگهدارى و خون خود و اهل بيت و پيروانت را حفظ كنى؟

پس از درگذشت رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم مردم به ابوبكر روى آوردند و با وى بيعت كردند، در حالى كه من سرگرم غسل و دفن رسول خدا بودم. سپس به قرآن پرداختم و با خود عهد بستم كه جز براى انجام نماز ردايى برنگيرم و پاى بيرون ننهم تا كه قرآن را در كتابى گرد آورم و چنين كردم، سپس فاطمه را برداشتم و دست پسرانم حسن و حسين را گرفتم و به خانه يكايك مجاهدان بدر و پيشگامان در اسلام از مهاجران و انصار رفتم و آنان را در باره حقّم به خدا سوگند دادم و آنان را به يارى خويش فراخواندم، از همه آنان تنها چهار نفر به دعوتم پاسخ دادند: سلمان، ابوذر، مقداد، و زبير. از خاندانم نيز كسى نبود تا از من پشتيبانى كند؛ حمزه در نبرد احد كشته شده بود و جعفر در نبرد موته، من بودم و دو عامى تندخوى بدبخت ناتوان خوار؛ عباس و عقيل كه تازه از كفر به اسلام روى آورده بودند. مردم مرا ناخوش داشتند و رها كردند، آن گونه كه هارون به برادرش گفت، گفتم: اى برادر! همانا كه اين قوم مرا ناتوان ساختند و نزديك بود مرا بكشند»، هارون برايم الگوى نيكويى است و عهد و پيمان رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلّم برايم حجّتى نيرومند!.

الهلالي، سليم بن قيس (متوفاي80هـ)، كتاب سليم بن قيس الهلالي، ص666، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولي، 1405هـ.

المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار، ج 29، ص 468، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 - 1983 م.

و در سخنى ديگر فرمود:

أَمَا وَالَّذِي فَلَقَ الْحَبَّةَ وَبَرَأَ النَّسَمَةَ إِنِّي لَوْ وَجَدْتُ يَوْمَ بُويِعَ أَخُو تَيْمٍ الَّذِي عَيَّرْتَنِي بِدُخُولِي فِي بَيْعَتِهِ أَرْبَعِينَ رَجُلًا كُلُّهُمْ عَلَى مِثْلِ بَصِيرَةِ الْأَرْبَعَةِ الَّذِينَ قَدْ وَجَدْتُ لَمَا كَفَفْتُ يَدِي وَلَنَاهَضْتُ الْقَوْمَ وَلَكِنْ لَمْ أَجِدْ خَامِساً [فَأَمْسَكْتُ‏] قَالَ الْأَشْعَثُ فَمَنِ الْأَرْبَعَةُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ عليه السلام: سَلْمَانُ أَبُو ذَرٍّ وَالْمِقْدَادُ وَالزُّبَيْرُ بْنُ صَفِيَّةَ قَبْلَ نَكْثِهِ بَيْعَتِي فَإِنَّهُ بَايَعَنِي مَرَّتَيْنِ أَمَّا بَيْعَتُهُ الْأُولَى الَّتِي وَفَى بِهَا فَإِنَّهُ لَمَّا بُويِعَ أَبُو بَكْرٍ أَتَانِي أَرْبَعُونَ رَجُلًا مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالْأَنْصَارِ فَبَايَعُونِي [وَفِيهِمُ الزُّبَيْرُ] فَأَمَرْتُهُمْ أَنْ يُصْبِحُوا عِنْدَ بَابِي مُحَلِّقِينَ رُءُوسَهُمْ عَلَيْهِمُ السِّلَاحُ فَمَا وَفَى لِي وَلَا صَدَقَنِي مِنْهُمْ أَحَدٌ غَيْرُ أَرْبَعَةٍ سَلْمَانَ وَأبو [أَبِي] ذَرٍّ وَالْمِقْدَادِ وَالزُّبَيْرِ....

قسم به کسى که دانه را شکافت و مردمان را خلق کرد اگر روزى که با ابوبکر بيعت شد ـ كه تو به خاطر آن بر من عيب مى‌گيرى ـ چهل سرباز داشتم که هر کدام بينش آن چهار نفر را که يافتم داشتند، به طور قطع دست خود را کوتاه نمى‌نمودم و در مقابل اين قوم مى‌ايستادم؛ وليکن من پنجمى (براى اين چهار نفر) پيدا نکردم؛ پس ( خود را) نگاه داشتم.

اشعث گفت: اين چهار نفر چه کسانى بودند يا امير المومنين؟ فرمود: سلمان و ابوذر و مقداد و زبير بن صفيه پيش از شکستن بيعت من؛ پس بدرستى که او با من دو بار بيعت کرد؛ بار اول همان بود که به آن وفا کرد؛ هنگامى كه با ابوبکر بيعت کردند چهل نفر از مهاجرين و انصار به نزد من آمدند و با من بيعت کردند و زبير در ميان ايشان بود. به آن‌ها دستور دادم که فردا صبح با سرى تراشيده همراه با سلاح درب خانه من جمع شوند؛ کسى از ايشان به وعده خود براى من وفا نکرد و کسى از ايشان مرا تصديق نکرد؛ مگر چهار نفر؛ سلمان و ابوذر و مقداد و زبير....

الهلالي، سليم بن قيس (متوفاي80هـ)، كتاب سليم بن قيس الهلالي، ص669، ناشر: انتشارات هادى‏ ـ قم‏، الطبعة الأولي، 1405هـ.

المجلسي، محمد باقر (متوفاي 1111هـ)، بحار الأنوار، ج 29، ص 471، تحقيق: محمد الباقر البهبودي، ناشر: مؤسسة الوفاء - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية المصححة، 1403 - 1983 م.

و نيز فرمود:

ثُمَّ أَخَذْتُ بِيَدِ فَاطِمَةَ وَابْنَيَّ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ فَدُرْتُ عَلَى أَهْلِ بَدْرٍ وَأَهْلِ السَّابِقَةِ فَنَاشَدْتُهُمْ حَقِّي وَدَعَوْتُهُمْ إِلَى نُصْرَتِي فَمَا أَجَابَنِي مِنْهُمْ إِلَّا أَرْبَعَةُ رَهْطٍ سَلْمَانُ وَعَمَّارٌ وَأَبُو ذَرٍّ وَالْمِقْدَادُ... لَوْ وَجَدْتُ يَوْمَ بُويِعَ أَخُو تَيْمٍ أَرْبَعِينَ رَهْطاً لَجَاهَدْتُهُمْ فِي اللَّهِ إِلَى أَنْ أُبْلِيَ عُذْرِي...

دست فاطمه و دو فرزندم حسن و حسين را گرفته و نزد اهل بدر و سابقين رفتم وآنان را بر گرفتن حق خودم قسم داده و به يارى خويش دعوت کردم؛ کسى از ايشان جز چهار نفر به من پاسخ نداد؛ سلمان و ابوذر و مقداد و زبير؛ افرادى كه براى كمك به آنان دل بسته بودم همه رفتند... قسم به کسى که محمد را به حق فرستاد اگر در روزى که با ابوبکر بيعت شد چهل نفر مى‌يافتم در راه خدا مى‌جنگيدم تا وظيفه‌ام را انجام داده باشم.

الطبرسي، أبي منصور أحمد بن علي بن أبي طالب (متوفاي 548هـ)، الاحتجاج، ج 1 ص 98، تحقيق: تعليق وملاحظات: السيد محمد باقر الخرسان، ناشر: دار النعمان للطباعة والنشر - النجف الأشرف، 1386 - 1966 م.

و در روايت ديگرى فرمود:

أَمَا وَاللَّهِ لَوْ كَانَ لِي عِدَّةُ أَصْحَابِ طَالُوتَ أَوْ عِدَّةُ أَهْلِ بَدْرٍ وَهُمْ أَعْدَاؤُكُمْ لَضَرَبْتُكُمْ بِالسَّيْفِ حَتَّى تَئُولُوا إِلَى الْحَقِّ وَتُنِيبُوا لِلصِّدْقِ فَكَانَ أَرْتَقَ لِلْفَتْقِ وَآخَذَ بِالرِّفْقِ اللَّهُمَّ فَاحْكُمْ بَيْنَنَا بِالْحَقِّ وَأَنْتَ خَيْرُ الْحَاكِمِين.

قسم به خدا اگر به اندازه تعداد ياوران طالوت يا تعداد اهل بدر نيرو داشتم و ايشان با شما دشمنى مى‌کردند ( ياور من مى‌شدند) شما را با شمشير مى‌زدم تا به حق باز گرديد و به راستى ميل کنيد؛ پس آن بهتر بود براى جمع کردن فاصله‌ها و نگهداشتن آرامش.

الكليني الرازي، أبي جعفر محمد بن يعقوب بن إسحاق (متوفاي328 هـ)، الأصول من الكافي، ج 8 ص 32، ناشر: اسلاميه‏، تهران‏، الطبعة الثانية،1362 ش‏.

جواب طبق مبناى اهل سنت: بني هاشم و انصار از فرمان رسول خدا اطاعت كردند
اهل سنت براي مشروع جلوه دادن خلافت خلفا رواياتي را در كتاب‌هايشان نقل كرده‌اند كه طبق آن‌ها رسول خدا صلي الله عليه وآله به اصحاب و ياران خود دستور داده است كه از خلفاي بعد از آن‌ها اطاعت نمايند ؛ هر چند كه مي‌دانند ، آن‌ها سنت رسول خدا را اجرا نمي‌كنند ، مال و اموال مردم را غارت مي‌كنند و به جاي هدايت مردم به سوي خداوند آن‌ها را به سوي ضلالت و گمراهي سوق مي‌دهند .

هرچند كه ما به جعلي بودن اين روايات يقين داريم؛ اما از آن‌جايي كه اين روايات در صحيح‌ترين كتاب‌هاي اهل سنت آمده است، از باب جدال احسن و قاعده الزام خصم ، به آن‌ها تمسك كرده و مي‌گوييم :

بني هاشم و انصار و باقي اصحاب رسول خدا صلي الله عليه وآله با اين كه مي‌دانستند ابوبكر ، عمر و ... غاصب خلافت هستند ، سنت رسول خدا را اجرا نمي‌كنند ، اموال مردم (از جمله فدك و ...) را غارت مي‌كنند و ... با اين حال به فرمان رسول خدا گوش دادند و به خاطر مصالحي از قيام عليه آن‌ها خودداري كردند .

مسلم نيشابوري در روايتي از حذيفة بن يمان نقل مي‌‌كند كه رسول خدا صلي الله عليه وآله فرمود :

يَكُونُ بَعْدِي أَئِمَّةٌ لَا يَهْتَدُونَ بِهُدَايَ ولا يَسْتَنُّونَ بِسُنَّتِي وَسَيَقُومُ فِيهِمْ رِجَالٌ قُلُوبُهُمْ قُلُوبُ الشَّيَاطِينِ في جُثْمَانِ إِنْسٍ قال قلت كَيْفَ أَصْنَعُ يا رَسُولَ اللَّهِ إن أَدْرَكْتُ ذلك قال تَسْمَعُ وَتُطِيعُ لِلْأَمِيرِ وَإِنْ ضُرِبَ ظَهْرُكَ وَأُخِذَ مَالُكَ فَاسْمَعْ وَأَطِعْ .

بعد از من پيشواياني بر مسند قدرت خواهند نشست كه از هدايت من بهره‌اي نبرده‌اند ، به سنت من نيز عمل نمي كنند و در ميان آن‌ها افرادي هستند كه قلب‌هايشان قلب شياطين در جسم آدمي زاد هستند . عرض كردم اي رسول خدا ! اگر ما آن روز را درك كرديم ، وظيفه ما چيست ؟ فرمود : به سخنان آن‌ها گوش داده و از فرمان‌شان اطاعت كنيد ، اگر شما را مورد ضرب و شتم قرار دادند و اموال شما را نيز غارت كردند ، وظيفه شما اطاعت و فرمانبرداري است !!! .

النيسابوري، مسلم بن الحجاج ابوالحسين القشيري (متوفاي261هـ)، صحيح مسلم، ج 3، ص 1476، ح1847، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.

بنابراين، عدم دفاع بني‌هاشم ، انصار و بقيه صحابه از فاطمه زهرا سلام الله عليها و حق غضب شده امير مؤمنان عليه السلام به دستور رسول خدا و به خاطر رعايت مصالحي بوده است كه اهميت آن‌ها بسيار بيشتر از قيام بر ضد ابوبكر بوده است .
به نقل از مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

منبع:وهابیت-پرسمان دانشجویی



:: موضوعات مرتبط: پاسخ به شبهات دینی و اعتقادی
:: برچسب‌ها: چرا بنی هاشم و انصار از حضرت زهرا, س, دفاع نکردند
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : چهارشنبه 21 اسفند1392
پاسخ به سه شبهه گستاخانه پیرامون حضرت زهرا(س)
چند تا سوال داشتم:1.پيامبر در آخرين وصيت در گوشي به دخترش مي‌گويد تو اولين كسي هستي كه از اهل بيتم به من ملحق مي شوي ، اگر مادري حامله باشد و خبر مرگ قريب الوقوع خودش را بشنود ، نگران جنين داخل شكم خودش مي‌شود shahadat hazrat zahra شهادت حضرت زهرا.jpeg
ولي ما در تاريخ مي‌خوانيم كه حضرت فاطمه (س) با شنيدن اين خبر، خوشحال شدند و لبخند زدند! و از سرنوشت كودك خود و اينكه آيا زنده مي ماند يا نه، چه كسي به او شير مي دهد چه كسي او را بزرگ مي‌كند و... از پيامبر اكرم، سئوال نمي كنند.
پس نتيجه مي گيريم كه اصلا محسني در كار نبوده است تا نگران او باشد !
2. آيا امكان دارد يك نفر ‌آن هم زن و آن هم در آن شرايط بهداشتي و (پزشكي) با وجود آن ضربه مهلك (كه ظرف فقط 40 روز يا سه ماه بعد منجر به رحلت او شده آن هم ضربه اي كه به قول شما موجب شكسته شدن استخوان سينه و . . . شده) قادر باشد شبهاي بعد (هر شب) همراه همسرش به در خانه انصار برود و با آنها درباره خلافت گفتگو كند؟! از صبح تا شب نيز به بيرون از مدينه (به بقيع) برود و گريه كند . به مسجد برود و درباره فدك ، آن سخنراني را ايراد كند و . . . ؟!!
پس نتيجه مي گيريم كه اگر هجومي هم صورت گرفته باشد ، جسارتي به حضرت زهرا (س) نشده است.
3. عمر از داخل مسجد به سوي كجا براه افتاد و علي را از كجا به كجا كشان كشان آوردند؟! اتاق فاطمه كه همانجا داخل مسجد بوده است!!! و درش هم مستقيم به صحن مسجد باز مي شده !! البته در آن زمان آن اتاقها در هم نداشته است و به جاي در، پارچه آويزان مي كرده اند همانطور كه آيه ي 53 احزاب (وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعًا فَاسْأَلُوهُنَّ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ) گواه است. البته منكر در داشتن ساير خانه ها نيستيم. آيا خانه ي حضرت علي (ع) ، دو در داشته است؟ اگر نه پس افسانه بودن قصه ي شهادت ، معلوم مي شود و اگر آري ، پس لطفا مدركي ارائه دهيد.

پاسخ به شبهه اول:
مطلب اول:
از اینگونه صغری و کبری چیدن شبهه گر و تراوشات ذهنی وی اینگونه بر می آید که او به هیچ چیز جز خیالبافیهای خود اعتقادی نداشته و عقیده ای به مستندات تاریخی و گزارشات و نقل قولهای بزرگان خودشان هم ندارد.
آیا واقعا صدها مستند قطعی تاریخی و روایی را می توان با یک خیالبافی ساده و پوشالی باطل دانست. گو اینکه در جهالت و بی سوادی این شبهه گر همین بس که نمی داند صدها مورد روایت و گزاره تاریخی از کتب خودشان وجود دارد که نه تنها وجود فرزندی به نام حضرت محسن را تایید می کنند بلکه به شهادت ایشان هم اقرار کرده اند.
به هر حال جهت آگاهی وی و دیگر همقطارانش به برخی اسناد شیعه و سنی در این زمینه اشاره می کنیم:
بنابر روایاتی که به طور متواتر و صحیح از کتب شیعه و اهل سنت نقل شده حضرت محسن (ع) از فرزندان امام علی (ع) و فاطمه زهرا (س) بود که در اثر ضربه خوردن در منزل و فشار آن حضرت میان در و دیوار توسط عمر و قنفذ سقط شده و به شهادت رسید که در ادامه این مطلب با استفاده از منابع مهم شیعه و عامه بررسی خواهد شد:
حضرت محسن عليه السلام در منابع شيعی
الاحتجاج :
مرحوم طبرسي در كتاب شريف «الاحتجاج علي اهل اللجاج» و در عنوان احتجاج امام حسن (عليه السلام) در حضور معاويه و گروهي از جمله عمرو بن عثمان بن عفان، عمرو بن عاص، عتبه ابن ابي سفيان، وليد بن عقبه بن ابي معيط و مغيره بن شعبه كه جملگي منكر فضل ايشان و پدر بزرگوارشان بودند، آورده است كه آن معاندين به ذكر سخنان بي‌سند و مغرضانه خود عليه اميرالمؤمنين امام علي (عليه السلام) پرداختند، امام حسن مجتبي (عليه السلام) پس از شنيدن حرف‌هاي آنان، به رد يك يك آنها اقدام نمودند؛ علي الخصوص سخنان مبرهني عليه معاويه ايراد و پس از آن خطاب به مغيره فرمودند:
«و اما تو ای مغیره، پس همانا تو دشمن خدایی و كتابش را رها و پیامبر او را تكذیب كرده‌ای، و تو زناكاری هستی كه سنگسارت واجب شده و چند عادل نیكوكار و متقی بر علیه تو شهادت داده‌اند… و تو كسی هستی كه فاطمه دختر رسول خدا را چنان زده‌ای كه مجروح گردید و فرزند درون رحِمش سقط شد و این كار تو به جهت كوچك پنداشتن پیامبر خدا و مخالفت با فرمان او و به جهت هتك حرمت او بوده و همانا پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به او فرموده‌اند: «تو سرور زنان اهل بهشتی» و خداوند تو را به سوی آتش بكشاند و گرفتاری گفته‌ات را (در مورد امیرالمؤمنین) به خودت باز گرداند».(1)
الاختصاص :
«… فقال (عليه السلام): فخرجت (فاطمة سلام الله عليها) و الكتاب معها، فلقيها عمر فقال: يا بنت محمد ما هذا الكتاب الذي معك، فقالت: كتاب كتب لي أبوبكر برد فدك، فقال: هلميه إليّ، فأبت أن تدفعه إليه، فرفسها برجله وكانت حاملة بابن اسمه المحسن فأسقطت المحسن من بطنها، ثم لطمها، فكأني أنظر إلي قرط(2) في أذنها حين نقفت(3) »(4).
«پس حضرت صادق (علیه السلام) فرمودند: فاطمه (سلام الله علیها) بیرون آمد در حالی كه نوشته همراه ایشان بود. پس عمر ایشان را دید و گفت: ای دختر محمد! این نوشته‌ای كه همراه داری چیست؟ حضرت فرمودند: نوشته‌ایست كه ابوبكر در مورد بازگشت فدك برای من نوشته است. پس گفت: آن را به من بده؛ حضرت از رد آن امتناع كردند، پس عمر در حالی لگد به سینه‌ی ایشان زد كه حامله به فرزندی به نام محسن بودند و در نتیجه‌ی آن لگد، محسن سقط گردید…».
امالی صدوق :
«قال النبي (صلي الله عليه و آله): امّا ابنتي فاطمة فانها سيدة نساء العالمين من الاولين و الآخرين… و كسرت جنبتها و اسقطت جنينها… فاقول عند ذلك اللهم العن من ظلمها… و خلد في نارك من ضرب جنبيها حتي القت ولدها».(5)
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در مورد حضرت زهرا می فرمایند: «... و پهلویش را خواهند شکست و جنینش را سقط می نمایند...».
بحار الانوار :
علامه مجلسی در چند جلد از كتاب بحارالانوار و به تناسب موضوع، به ذكر وقایع مربوط به حضرت زهرا (سلام الله علیها) پرداخته و از جمله‌ی آنها جاییست كه در مورد نامه عمر به معاویه بحث نموده است و جهت روشن شدن موضوع به نقل آن می‌پردازیم؛ وی در آنجا نوشته است: «پس از شهادت امام حسین (علیه السلام) و رسوایی بزرگ یزید، یكی از افرادی كه به اقامه‌ی عزا و روشن كردن حقایق ستم یزید پرداخت، عبد الله پسر عمر بود و نهایتاً منجر به ملاقات آن‌دو با یكدیگر گردید. یزید پس از اخذ تأییداتی از عبدالله به نفع پدرش عمر، نامه‌ای مهر و موم شده را از داخل صندوقچه‌ای در خزانه‌اش بیرون آورد. عبدالله پس از اطمینان از اینكه خط، خطِ پدرش است، نامه را بوسید و شروع به خواندن آن نمود؛ عمر در این نامه خطاب به معاویه می‌نویسد: … در این هنگام فاطمه پشت در آمد و گفت ای گمراهان دروغگو چه می‌گویید و چه می‌خواهید؟ گفتم ای فاطمه: چیست حال پسر عمویت كه تو را برای جواب فرستاده و خودش در پشت پرده حجاب نشسته است؟ فاطمه گفت: طغیان و سركشی تو بود كه مرا از خانه بیرون آورد و حجت را بر تو و هر گمراه و منحرفی تمام كرد. گفتم این حرف‌های بیهوده و قصه‌های زنانه را كنار بگذار و به علی بگو از خانه بیرون آید. گفت: دوستی و كرامت لایق تو نیست، آیا مرا از حزب شیطان می‌ترسانی ای عمر!؟ بدان كه حزب شیطان ضعیف و ناتوان است؛ آنگاه تازیانه قنفذ را گرفتم و فاطمه را با آن زدم و به خالد بن ولید گفتم تو و مردان دیگر هیزم بیاورید. به فاطمه گفتم من این خانه را به آتش می كشم. فاطمه گفت: ای دشمن خدا و ای دشمن رسول خدا و ای دشمن امیرمؤمنان؛ و بعد دو دستش را به در گرفت تا مرا از گشودن آن باز دارد. من او را دور نمودم و كار بر من مشكل شد. سپس با تازیانه بر دست‌های او زدم و چنان دردش آمد كه صدای ناله و گریه‌اش را شنیدم؛ ناله‌اش آنچنان جان سوز بود كه نزدیك بود دلم نرم شود و از آنجا برگردم ولی به یاد كینه‌های علی و حرص او در ریختن خون بزرگان عرب و نیز به یاد نیرنگ محمد و سحر او افتادم(6) اینجا بود كه با پای خودم لگدی به در زدم در حالی كه او خودش را به گونه‌ای‌ به در چسبانیده بود كه در باز نگردد؛ صدای ناله‌اش را آنطور شنیدم كه گمان كردم این ناله مدینه را زیر و رو نمود. در آن حال فاطمه می‌گفت: ای پدر جان! ای رسول خدا! با حبیبه و دختر تو چنین رفتار می‌شود، آه ای فضه بیا و مرا دریاب كه به خدا قسم فرزندم كشته شد.»(7)
همچنین در باب 28 و در مورد وقایع موقع ظهور حضرت مهدی (علیه السلام) از مفضل بن عمر اينچنين روايت شده است: «… و يأتي مُحَسِّن تحمله خديجة بنت خُويلة و فاطمة بنت اسد امّ اميرالمؤمنين، و هنَّ صارخاتٌ، و امه فاطمة تقول : « هذا یومکم الذی کنتم توعدون * یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا و ما عملت من سوء تود لو ان بینها و بینه امدا » (9) ، قال فبكي الصادق عليه السلام حتي اخْضَلَّت لحيته بالدموع، ثم قال: لا قرَّت عينٌ لا تبكي عند هذا الذكر، قال و بكي المفضل بكاءً طويلاً، ثمّ قال: يا مولاي ما في الدموع يا مولاي؟ فقال: ما لا يُحصي اذا كان من مُحِقٍّ، ثمّ قال المفضل: يا مولاي ما تقول في قوله تعالي : و اذا الموءوده سئلت ، بای ذنب قتلت ؟ (10) قال يا مفضل: و الموؤدة و الله مُحَسِّنٌ لأنه منّا لا غير، و من قال غير هذا فكذبوه».(11) امام صادق (علیه السلام) در مورد «الموءده» در آیه هشتم سوره تکویر می فرمایند: به خدا قسم که او محسن است.
و در روایت دیلمی از حضرت زهرا آورده است: «و ركل الباب برجله فردّع عَلَي و أنا حامل… و جائني المخاض(12) ، فاسقطت محسنا قتيلاً بغير جرمٍ».(13)
و در جلد 25 نوشته است: «برزخ شعبه‏ای از جهنم یا بهشت است و در آن جایی مخصوص برای قاتلان انبیا و فرزندان انبیا (علیهم‏السلام) در نظر گرفته شده است، که قاتلان محسن زهرا (علیه‏السلام) نیز در آنجا هستند. اولیای خدا از همین جهان آن مناظر را به چشم خود می‏بینند و ناظر عذاب آنان هستند.»(14)
الهدایة الكبری :
«و قتل محسن بالرّفسة، اعظم و ادهي و امر»؛ امام صادق (علیه السلام): و قتل محسن (علیه السلام) با لگد زدن به شكم مادرش، بزرگتر و ناگوارتر و تلخ‌تر (از مصیبت كربلا) است.(15)
تاریخ یعقوبی :
یعقوبی در كتابش كه یكی از كتب تاریخی معتبر است در مورد فرزندان حضرت علی (علیه السلام) چنین می‌گوید: «و كان له من الولد الذكور اربعة عشر ذكراً: الحسن و الحسين و محسن مات صغيراً، امّهم فاطمة بنت رسول الله».(16)

حضرت محسن عليه السلام در برخی منابع عامه
المعارف :
ابن قتیبه دینوری در عنوان «بنات علی رضی الله عنه» پس از بیان نام زینب كبری و ام كلثوم و شوهران آنها و همچنین سایر دختران حضرت، به سراغ فرزندان پسر ایشان رفته و می‌نویسد: «و أمّا محسّن بن عليّ فهلك و هو صغير.»(17)
انساب الأشراف :
بلاذری تحت عنوان «فاطمه» در كتاب خود نگاشته است: «و تزوجها علي بن ابي طالب عليهما السلام بالمدينة و سنة اثنتين، فولدت له الحسن و الحسين و محسّنا درج(18) صغيراً… فولدت فاطمة لعليّ الحسن و تكني ابا محمد و الحسين و تكني ابا عبد الله و مُحَسِّناً مات صغيرا… عن ابي اسحاق أن عليّاً قال: لمّا ولد الحسن سميته حرباء، فجاء النبي صلي الله عليه و سلم، فقال: أرني ابني، ما سميتموه؟ قلنا: حرباء، فقال الحسن؛ فلما ولد الحسين سميناه حربا، فجاء النبي صلي الله عليه و سلم، فقال: أروني ابني، ما سميتموه؟ قلنا: حرباء، فقال هو الحسين؛ ثم لما ولد الثالث، جاء فقال: أروني ابني، ما سميتموه؟ قلنا: حرباء، قال هو محسن، انما سميتهم باسماء ولد هارون: شبّر و سبّير و مُشبّر.»(19)
چنین روایاتی، با وجود اینكه دلالت بر به دنیا آمدن فرزندی به نام محسن آنهم در زمان رسول اكرم دارد، ولی لااقل اصل وجود چنین فردی را ثابت می‌كند و مانع اشكال برخی بر عدم وجود چنین فرزندی می‌شود.
تاریخ طبری :
طبری نیز در كتاب تاریخ خود پس از بیان مطالبی در مورد امیرمؤمنان (علیه السلام) و ذكر تعداد همسر و فرزندان ایشان، و اینكه این حضرت تا چه حدّی به حضرت فاطمه (سلام الله علیها) علاقه داشتند، می‌نویسد: «و كان لها منه من الولد الحسن و الحسين و يذكر أنه كان لها منه ابن آخر يسمي محسنا، توفي صغيراً».(20)
مروج الذهب :
«ذكر اسماء ولد علي بن أبي‌طالب رضي الله عنه:
اسماء ولد علي و امهاتهم: الحسن و الحسين و مُحَسِّن و ام‌كلثوم الكبري و زينب الكبري، امّهم فاطمة الزهراء بنت رسول الله (صلي الله عليه و آله).»(21)
اثبات الوصیة :
مسعودی در كتاب دیگر خود یعنی اثبات الوصیه، به طور صریح وقایع را نقل می‌كند: «فهجموا عليه و احرقوا بابه و استخرجوه منه كرهاً، و ضغطوا سيدة النساء بالباب حتي اسقطت محسناًََ».(22)
نقی الدین سبكی در كتاب «الطبقات الشافعیة» نام وی را در زمره‌ی علمای شافعی مذهب ذكر می‌كند و به همین جهت می‌توان اشكال شیعه بودن وی را رد نمود؛ كه جای بحث آن نیست.(23)
الامامة و الخلافة :
باید گفت كه ظاهراً در شیعه یا سنی بودن مقاتل بن عطیة (نویسنده كتاب الامامة و الخلافة) اختلاف وجود دارد و از این مسأله كه بگذریم، وی می‌گوید: «ابابكر بعد از آنكه با تهدید و ترس و شمشیر از مردم بیعت گرفت، عمر و قنفذ و جماعتی را به درب خانه‌ی علی و زهرا (سلام الله علیهما) فرستاد. عمر هیزم را در خانه فاطمه جمع نمود و درب خانه را به آتش كشید؛ آن هنگام كه فاطمه پشت در آمد، عمر و یارانش جمع شدند و عمر آن چنان حضرت فاطمه (سلام الله علیها) را پشت در فشار داد كه فرزندش را سقط نمود و میخ در به سینه‌ی آن حضرت فرو رفت و (بر اثر آن صدمات) حضرت به (بستر) بیماری افتادند تا آنكه از دنیا رفتند.»(24)
الحاوی للفتاوی :
سیوطی نوشته است: «فاطمة الزهراء رضي الله عنها، رزقت من الأولاد خمسة : الحسن، و الحسين، و محسن، و أم كلثوم، و زينب، فأما محسن فدرج سقطاً».(25)
البدء و التاریخ :
«… فولد له الحسن سنة ثلاث من الهجرة و علقت بالحسين و كان بين العلوق و الوضع خمسون يوماً و ولدت له محسنا و هم الذي تزعم الشيعة أنها أسقطته من ضربة‌ عمر و كثير من اهل الآثار لا يعرفون محسنا».(26)
و در صفحه‌ی 75 از همین كتاب و در عنوان «الحسین بن علی رضی الله عنهما» آورده: «فأمّا محسن بن علی فانه هلك صغیرا».(27)
الملل و النحل :
«الحادية عشرة (من عقائد نظام المعتزلي): ميله إلي الرفض و وقيعته في كبار الصحابة قال اولاً لا امامة الا بالنص و التعيين ظاهراً مكشوفاً و قد نص النبي صلي الله عليه و سلم علي علي رضي الله عنه في مواضع و اظهر اظهاراً لم يشتبه علي الجماعة الا ان عمر كتم ذلك و هو الذي تولي بيعة أبي بكر يوم السقيفة و نسبه إلي الشك يوم الحديبية في سؤاله الرسول عليه الصلاة والسلام حين قال ألسنا علي حق أليسوا علي الباطل؟ قال: نعم، قال عمر: فلِمَ نعطي الدنية في ديننا؟ قال: هذا شك و تردد في الدين و وجدان حرج في النفس مما قضي و حكم و زاد في الفرية، فقال: إن عمر ضرب بطن فاطمة يوم البيعة حتي القت الجنين من بطنها و كان يصيح احرقوا دارها بمن فيها و ما كان في الدار غير علي و فاطمة و الحسن و الحسين.»(28)
مناقب ابن شهر آشوب :
«...و اولادها: الحسن و الحسين و المحسن سقط، و في المعارف القتيبي: ان محسناً فسد من زخم قنفذ العدوي.»(29)
ابن جوزی نیز در تذكره الخواص از عبارت «مات طفلاً» استفاده كرده است.
الكامل فی التاریخ :
ابن اثیر پس از اینكه به زوجات امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌رسد، می‌نویسد: اولین آنها فاطمه دختر رسول خداست و تا پیش از فوت ایشان، حضرت علی (علیه السلام) ازدواج ننموددند و سپس می‌نگارد:
«و كان لها من الولد الحسن و الحسين و قد ذكر انه كان لها ابن آخر يقال له محسن و انه توفي صغيراً».(30)
فرائد السمطین :
«عن سعيد بن جبير، عن ابن عباس، قال: ان رسول الله كان جالساً ذات يومٍ … فقال: و إنّي لمّا رأيتها ذکرتُ ما يصنع بها بعدي ، کأني بها، و قد دخل الذّل في بيتها و انتُهکَت حُرمتُها و غُصِبَ حقّها و مُنِعَت إرثها و کسر جنبها و أسقطت جنينها و هي تنادي: يا محمداه، فلا تجاب و تستغيث فلا تغاث، … فتکون أول من تلحقني مِن اهل بيتي، فتقدم علي محزونة مکروبة مغمومة مقتولة؛ … يقول رسول الله: اللهم العن من ظلمها و عاقب من غصبها و ذل من أذلّها و خلّد في نارک من ضرب جنبها حتي ألقت ولدها، فتقول الملائکة عند ذلک: آمين».(31)
جوینی استاد ذهبی، عالم بزرگ اهل سنت می‌گوید:«روزی پیامبر نزد خانواده‌اش نشسته بود… تا آنجا كه نوشته است: و هرگاه كه فاطمه را می‌بینم، به یاد می‌آورم آنچه بعد از من برایش اتفاق می‌افتد، گویی كه آنجا هستم؛ و همانا حقش را غصب می‌كنند و از ارث خود منع و پهلویش را می‌شكنند و جنینش را سقط می‌كند و حال آنكه ندای یا محمداه سر می‌دهد و جوابی نمی‌شنود و طلب یاری می‌كند ولی كسی یاریش نمی‌دهد…».
میزان الاعتدال :
«و قال محمد بن احمد بن حماد الكوفي الحافظ، بعد أن أرخ موته: كان مستقيم الأمر عامة دهره، ثمّ في آخر ايامه كان اكثر ما يقرأ عليه، المثالب، حضِرته و رجل يقرأ عليه: انّ عمر رفس(32) فاطمة حتي اسقطت(33) بمحسن».(34)
«وی در در طول عمرش ثابت قدم و درستكار بود و سپس در اواخر عمرش بیشترین چیزی كه می‌گفت، سرزنش كردن و بیان عیب و نقص بود، به مردی كه پیش او آمده بود گفت: بدون شک عمر چنان لگدی به فاطمه (علیها السلام) زد که محسن از او سقط شد.»
سِیر اعلام النبلاء :
«و قال محمد بن احمد بن حماد الحافظ، كان مستقيم الأمر عامة دهره، ثمّ في آخر ايامه كان اكثر ما يقرأ عليه المثالب، حضِرته و رجل يقرأ عليه: انّ عمر رفس فاطمة حتي اسقطت محسنا»ً.(35)
الوافی بالوفیات :
«و منها (عقايد النظام المعتزلي): ميله إلي الرفض و وقوعه في الكبار الصحابة رضي الله تعالي عنهم و قال: نص النبي صلي الله عليه و سلم علي ان الامام علي، و عينه و عرفت الصحابة ذلك و لكن كتمه عمر لأجل أبي بكر رضي الله عنهما و قال: إن عمر ضرب بطن فاطمة يوم البيعة حتي القت المحسن من بطنها».(36)
الاصابة :
«(8308) المحسن بتشديد السين المهملة، بن علي بن ابي طالب بن عبد المطلب الهاشمي، سبط النبي (صلي الله عليه و سلم)، استدركه ابن فتحون علي بن عبد البر و قال أراه مات صغيرا»؛ و در ادامه سخنی مانند سخن بلاذری در انساب الاشراف در مورد اسماء فرزندان امیرالمؤمنین به میان می‌آورد.(37)
لسان المیزان :
«احمد بن محمد بن السري بن أبي دارم المحدث ابوبكر الكوفي الرافضي الكذاب، مات في اول سنة سبع و خمسين و ثلاث مائة (375)، و قيل انه لحق ابراهيم القصار حدث عن احمد بن موسي الحمار و موسي بن هارون و عدة روي عن الحاكم و قال رافضي غير ثقة، و قال محمد بن احمد بن حماد الكوفي الحافظ، بعد أن أرخ موته، كان مستقيم الأمر عامة دهره، ثمّ في آخر ايامه كان اكثر ما يقرأ عليه المثالب، حضرته و رجل يقرأ عليه: انّ عمر رفس فاطمة حتي اسقطت بمحسن»(38).
سبل الهدی و الرشاد :
در باب نهم این كتاب كه در مورد مناقب بانو فاطمه (سلام الله علیها) می‌باشد و در نوع شانزدهم آن، كه اختصاص به فرزندان ایشان دارد، چنین می‌آید: «و قال ليث بن سعد رحمه الله تعالي: تزوج علي فاطمة رضي الله تعالي عنهما، فولد حسناً و حسيناً و مُحَسِّناً… مات محسن سقطا».(39)
و در باب دهم كه در برخی از فضائل امیرالمؤمنین (علیه السلام) است، در مورد دوم آمده: «و له من الولد الحسن و الحسين و محسن و زينب الكبري من فاطمة».(40)
نتیجه:
با توجه به مطالبی که ذکر شد به این نتیجه رسیدیم که اولا حضرت محسن وجود داشته و آخرین فرزند از فرزندان حضرت امیرالمومنین و حضرت زهرا علیهما السلام بوده است و ثانیا ایشان به دست عمر و دار و دسته اش به شهادت رسیده است.

پی نوشت ها :
1. طبرسي، احمد بن علی (متوفي قرن6)، الاحتجاج علی اهل اللجاج، ج2، ص37 و38.
2. قرط: گوشواره.
3. «نقفت» علي بناء المجهول أي كسر.
4. شيخ مفيد (متوفي413ه‍.ق)، الاختصاص، ص185.
5. شيخ صدوق (متوفي381ه‍.ق)، أمالي، ص99ـ 101.
6. جهت بيان نمونه‌هايي از كينه‌هاي عمر مي‌توان به اين موارد اشاره كرد:
7. الف ـ پيامبر اسلام در جنگ بدر از مهاجران و انصار مشورتي خواست. ابوبكر برخاست و گفت: قريش تاكنون ذلت نديده و ما هم با آمادگي جنگي خارج نشده‌ايم، پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) فرمودند: بنشين. عمر بن خطاب برخاست و مانند ابوبكر سخن گفت، پيامبر(صلي الله عليه و آله) باز فرمودند بنشين. مقداد برخاست و اعلان كرد كه ما پيرو خالص تو هستيم، ايشان فرمودند: خداوند تو را رحمت كند .(بحار الانوار، ج19، ص217، تاريخ تحقيقي اسلام، ج2، ص265). ب ـ در جنگ حنين نيز همه جز ده نفر فرار كردند و عمر بن خطاب هم جزو فراري‌ها بود. (بحار الانوار، ج21، ص155، تاريخ تحقيقي اسلام، ج4، ص233). ج ـ پيامبر اعظم (صلي الله عليه و آله) در جنگ حنين دستور دادند كه اسيران را نكشيد ولي عمر بن خطاب باعث كشته شدن چند اسير شد و پيامبر از او روي گردانيدند و با وساطت عمير بن وهب آشتي نمودند. (تاريخ تحقيقي اسلام، ج4، ص240).
8. علامه مجلسي، محمد باقر (متوفي1110هق)، بحار الانوار، ج30، ص293ـ مرندي، ابوالحسن، مجمع النورين، ص110ـ شيخ عباس قمي، ص120، چاپ دارالحكمه قم، 1412ه.ق ـ عبدالزهرا، مهدي، الهجوم علي بيت فاطمه، ص295 ـ عاملي، سيد جعفر مرتضي، مأساه الزهرا، ج1، ص319ـ بحراني اصفهاني، عبد الله، عوالم العلوم و المعارف، ص409ـ اسلامي، حسين، مسند فاطمه الزهراء، ص440 و … .
9. سوره انبياء، 103.
10. سوره آل عمران، 30.
11. سوره تكوير، 8 و 9.
12. علامه مجلسي، محمد باقر، بحار الانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار، ج53، ص23.
13. مخاض: درد زايمان.
14. مجلسي، محمد باقر، بحار الانوار، ج30، ص349.
15. مجلسي، محمد باقر، بحار الانوار، ج25، ص372.
16. خصيبي (متوفي334ه‍.ق)، الهدايه الكبري، ص417.
17. يعقوبي، احمد بن ابي يعقوب بن جعفر بن وهب (متوفي بعد از 292ه.ق)، تاريخ يعقوبي، ج2، ص213؛ به علت برخي از اقوال، نام يعقوبي را در شيعيان ذكر نموده‌ايم.
18. ابن قتيبه، ابو محمد عبد الله بن مسلم (متوفي276ه‍.ق)، ص211.
19. درج الشيء: هلك،: از بين رفت.
20. البلاذري، احمد بن يحيي بن جابر (متوفي279ه.ق)، ج1، ص402.
21. طبري، محمد بن جرير (متوفي310ه.ق)، تاريخ طبري، ج5، ص153.
22. تاريخ الأمم و الملوك معروف به تاريخ طبري،
23. مسعودي، ابو الحسن علي بن الحسين بن علي (متوفي346)، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقيق اصغر داغر، ج3، ص63.
24. مسعودي، اثبات الوصيه، ص153، تحت عنوان حكايه السقيفه. برخي از مؤلفين احتمال شيعه بودن مسعودي را ذكر نموده‌اند.
25. سبكي، نقي الدين، الطبقات الشافعيه، ج3، ص456ـ457، شماره 225.
26. مقاتل بن عطيه (متوفي505 ه‍.ق)، الامامه و الخلافه، ص160 ـ 161.
27. سيوطي، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر (متوفي911ه‍.ق)، الحاوي للفتاوي في الفقه وعلوم التفسير والحديث والأصول والنحو والإعراب وسائر الفنون،ج2، ص30.
28. مقدسي، مطهر بن طاهر،(متوفي507 ه‍.ق)، ج5، ص20؛ اين بيان هيچ چيز را هم كه ثابت نكند، لااقل پاسخيست براي كساني كه مي‌گويند چنين مطلبي در تاريخ اصلاً نبوده و شيعه آن را اخيراً روايت كرده است.
29. همان، ص758.
30. شهرستاني، ابي الفتح محمد بن عبد الكريم (متوفي 548)، الملل و النحل، ج1، ص69ـ 70.
31. البته برخی عقايد نظام را به عنوان سخن شهرستاني نقل نموده بودند که این صحیح نمی باشد.
32. ابن شهر آشوب (متوفي558ه.ق)، مناقب آل أبي طالب، ج3، ص133.
33. ابن اثير (متوفي630ه.ق)، الكامل في التاريخ، ج3، ص397.
34. جويني خراساني، ابراهيم بن المويد بن عبد الله ابن علي بن محمّد (متوفي730ه‍.ق)، فرائد السمطين في فضائل المرتضي و البتول و الائمه من ذريتهم، ج2، ص35.
35. الرفس: الضرب بالرجل، (جوهري، الصحاح، ج3، ص936)، ـ رفس، يرفس: ركض برجله في الصدر (زبيدي، تاج العروس، ج8، ص309) ـ در كتب لسان العرب (ج6، ص100) و مجمع البحرين (ج4، ص76) و العين (ج4، ص246) نيز تعبيراتي همچون ضربه‌ي شديد با پا در سينه، استفاده شده و مرفس يعني چيزي كه گوشت با آن كوبيده مي‌شود، از اين جا مي‌شود گفت كه تعبير به «رفس» چقدر مي‌تواند دلخراش باشد.
36. سقط بالحركات الثلاث: الولد الذي يسقط من بطن امه قبل تمام الحمل (مجمع البحرين، ج4، ص245) ؛ (لسان العرب، ج7، ص617) ؛ (العين، ج5، ص71و 72) ؛ (صحاح، ج3، ص1133)؛ از اين تعابیر هم به راحتي مي‌توان معني مسلم سقط را فهميد و اينكه واژه‌ي مقابلي نبوده كه بدان تفسير شود و همه در توضيح آن از خود «سقط» استفاده كرده‌اند.
37. ذهبي، شمس الدين او عبد الله محمد بن احمد بن عثمان بن قايْماز، متوفي748ه.ق، ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج1، ص139.
38. ذهبي، شمس الدين محمد (متوفي748ه.ق)، سير اعلام النبلاء، ج15، ص578.
39. صفدي (متوفي746ه.ق)، الوافي بالوفيات،تحقيق احمد الارناؤوط و زكي مصطفي، ج6، ص15.
40. عسقلاني الشافعي،احمد بن علي ابن حجر ابوالفضل (متوفي 825ه.ق)، الاصابه، ج6، ص191، دار الكتب العلميه، بيروت، چاپ اول، 1415ه.ق.

مطلب دوم در پاسخ به شبهه اول:
اما رواياتى كه حضرت رسول صلى الله عليه وآله به حضرت زهرا سلام الله عليها بشارت داد، از قرار ذيل است، كه به جهت اختصار فقط به چند روايت از كتاب‌هاى شيعه و سنى بسنده مى‌كنيم:
مرحوم شيخ مفيد مى‌نويسد:
فَجَاءَتِ الرِّوَايَةُ أَنَّهُ قِيلَ لِفَاطِمَةَ (عليها السلام) مَا الَّذِي أَسَرَّ إِلَيْكِ رَسُولُ اللَّهِ (صلي الله عليه وآله وسلم) فَسُرِيَ عَنْكِ مَا كُنْتِ عَلَيْهِ مِنَ الْحَزَنِ وَ الْقَلَقِ بِوَفَاتِهِ قَالَتْ إِنَّهُ خَبَّرَنِي أَنَّنِي أَوَّلُ أَهْلِ بَيْتِهِ لُحُوقاً بِهِ وَ أَنَّهُ لَنْ تَطُولَ الْمُدَّةُ بِي بَعْدَهُ حَتَّى أُدْرِكَهُ فَسُرِيَ ذَلِكَ عَنِّي.
روايت چنين است كه از فاطمه سلام الله عليها پرسيده شد: رسول خدا صلى الله عليه وآله با تو چه رازى گفت كه اندوه وفات او از دلت رفت و از اضطرابت كاسته شد و صورتت برافروخته گرديد؟ فرمود: رسول خدا صلى الله عليه وآله به من خبر داد: تو نخستين كس از «اهل بيت» من هستى كه به من ملحق خواهى شد و ماندن تو پس از من بطول نمى‏انجامد.
اين خبر مرا خوشحال كرد و اندوه من برطرف گرديد.
الشيخ المفيد، محمد بن محمد بن النعمان ابن المعلم أبي عبد الله العكبري، البغدادي (متوفاي413 هـ)، الإرشاد في معرفة حجج الله علي العباد، ج‏1، ص187، تحقيق: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لتحقيق التراث، ناشر: دار المفيد للطباعة والنشر والتوزيع - بيروت - لبنان، الطبعة: الثانية، 1414هـ - 1993 م.
المجلسي، علامه شيخ محمد باقر (متوفاي1111هـ) بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج 22، ص 470، ناشر: مؤسسة الوفاء - بيروت، الطبعة: الثانية المصححة، 1403هـ - 1983 م
ابن جرير طبرى شيعى نيز مى‌نويسد:
عن أبي بصير، عن أبي عبد الله ( عليه السلام )، قال: لما قبض رسول الله ( صلى الله عليه وآله ) ما ترك إلا الثقلين، كتاب الله وعترته أهل بيته، وكان قد أسر إلى فاطمة ( صلوات الله عليها ) أنها لاحقة به، وأنها أول أهل بيته لحوقا.
امام صادق عليه السلام فرمود: پيامبر هنگامى كه از دنيا رفت، دو يار و گوهر ارزنده باقى گذاشت، يكى كتاب خدا و ديگرى عترت و اهل بيتش، و به فاطمه فرمود: تو به من ملحق مى‌شوي؛ از اين رو، نخستين شخص از اهل بيت كه به آن حضرت پيوست، فاطمه بود.
الطبري، الشيخ أبي جعفر محمد بن جرير بن رستم (متوفاي ق4)، دلائل الإمامة، ص131، تحقيق قسم الدراسات الإسلامية مؤسسة البعثة، ناشر: مركز الطباعة والنشر في مؤسسة البعثة ـ قم،‌ الطبعة‌ الأولي، 1413هـ.
در كتاب‌هاى اهل سنت نيز اين مطلب ديده مى‌شود.
محمد بن اسماعيل بخارى مى‌نويسد:
حَدَّثَنَا أَبُو نُعَيْمٍ حَدَّثَنَا زَكَرِيَّاءُ عَنْ فِرَاسٍ عَنْ عَامِرٍ الشَّعْبِيِّ عَنْ مَسْرُوقٍ عَنْ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا قَالَتْ أَقْبَلَتْ فَاطِمَةُ تَمْشِي كَأَنَّ مِشْيَتَهَا مَشْيُ النَّبِيِّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَقَالَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ مَرْحَبًا بِابْنَتِي ثُمَّ أَجْلَسَهَا عَنْ يَمِينِهِ أَوْ عَنْ شِمَالِهِ ثُمَّ أَسَرَّ إِلَيْهَا حَدِيثًا فَبَكَتْ فَقُلْتُ لَهَا لِمَ تَبْكِينَ ثُمَّ أَسَرَّ إِلَيْهَا حَدِيثًا فَضَحِكَتْ فَقُلْتُ مَا رَأَيْتُ كَالْيَوْمِ فَرَحًا أَقْرَبَ مِنْ حُزْنٍ فَسَأَلْتُهَا عَمَّا قَالَ فَقَالَتْ مَا كُنْتُ لِأُفْشِيَ سِرَّ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ حَتَّى قُبِضَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَسَأَلْتُهَا فَقَالَتْ أَسَرَّ إِلَيَّ إِنَّ جِبْرِيلَ كَانَ يُعَارِضُنِي الْقُرْآنَ كُلَّ سَنَةٍ مَرَّةً وَإِنَّهُ عَارَضَنِي الْعَامَ مَرَّتَيْنِ وَلا أُرَاهُ إِلا حَضَرَ أَجَلِي وَإِنَّكِ أَوَّلُ أَهْلِ بَيْتِي لَحَاقًا بِي فَبَكَيْتُ فَقَالَ أَمَا تَرْضَيْنَ أَنْ تَكُونِي سَيِّدَةَ نِسَاءِ أَهْلِ الْجَنَّةِ أَوْ نِسَاءِ الْمُؤْمِنِينَ فَضَحِكْتُ لِذَلِكَ.
عائشه مى‌گويد: فاطمه كه راه رفتنش همانند پدرش بود، وارد بر رسول خدا (ص) شد، فرمود: خوش آمدى دخترم، او را سمت چپ يا راستش نشاند، سپس آهسته سخن گفت، فاطمه گريه كرد، گفتم: چرا گريه مى‌كنى؟ بار ديگر سخنى آهسته گفت، فاطمه خندان شد، تا آن روز خوشحالى و اندوه را اين چنين نزديك به هم نديده بودم، از فاطمه علت را جويا شدم، گفت: سرّ پيامبر خدا را افشا نمى‌كنم. پس از فوت رسول خدا (ص) پرسيدم، گفت: پدرم فرمود: جبرئيل هر سال يك مرتبه قرآن را بر من عرضه مى‌كرد؛ ولى امسال دو مرتبه آن را بر من عرضه كرده است، گويا اجل و مرگ من نزديك است و تو دخترم نخستين كسى هستى كه به من ملحق خواهى شد، اينجا بود كه گريه كردم، فرمود: آيا دوست ندارى كه سرور زنان بهشتى يا زنان مؤمن باشي، به اين جهت خنديدم.
البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 3، ص 1326، ح3426، تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407هـ – 1987م.
و نيز طبرانى در معجم كبير خود مى‌نويسد:
عن عَائِشَةَ قالت قلت لِفَاطِمَةَ بنتِ رسول اللَّهِ صلى اللَّهُ عليه وسلم رَأَيْتُكِ أَكْبَبْتِ على النبي صلى اللَّهُ عليه وسلم في مَرَضِهِ فَبَكَيْتِ ثُمَّ أَكْبَبْتُ عليه ثَانِيَةً فَضَحِكَتِ قالت أَكْبَبْتُ عليه فَأَخْبَرَنِي أَنَّهُ مَيِّتٌ فَبَكَيْتُ ثُمَّ أَكْبَبْتُ عليه فَأَخْبَرَنِي أَنِّي أَوَّلُ أَهْلِ بَيْتِهِ لُحُوقًا بِهِ وَأَنِّي سَيِّدَةُ نِسَاءِ أَهْلِ الْجَنَّةِ إِلا ما كان من مَرْيَمَ بنتِ عِمْرَانَ فَضَحِكَتُ.
عائشه مى‌گويد: به فاطمه دختر رسول خدا (ص) گفتم: در بيمارى پدر، خودت را روى بدنش افكندى و گريه كردي، بار ديگر آن را تكرار كردي؛ ولى خنديدي، فرمود: دفعه اول خبر از مرگش داد گريه كردم، دفعه دوم فرمود: تو نخستين فرد از اهل بيت من هستى كه به من ملحق مى‌شوى وتو سرور زنان بهشتى هستي.
الطبراني، سليمان بن أحمد بن أيوب أبو القاسم (متوفاي360هـ)، المعجم الكبير، ج 22، ص 419، تحقيق: حمدي بن عبدالمجيد السلفي، ناشر: مكتبة الزهراء - الموصل، الطبعة: الثانية، 1404هـ – 1983م

پاسخ به شبهه دوم:
خیالبافی این شبهه گر در شبهه های دیگر وی گستاخانه تر و جاهلانه تر است. در این شبهه باز بدون ذکر یک منبع و سند حتی غیر معتبر، به طرز ناشیانه ای شبهه ای دیگر القا کرده و مدعی شده یک شخص مجروح نمی تواند برای احقاق حق خود کاری کند. جالب اینجاست که در آخر کلامش ، اصل هجوم به خانه وحی را پذیرفته و تنها جسارت را مخدوش می داند.
به هر حال در جواب این شخص باید گفت: واقعه رفتن به در خانه اصحاب قبل از ماجرای دلخراش هجوم به خانه وحی و جسارت به صدیقه طاهره(س) بوده است چنانچه بنا بر نقل سلمان فارسي، پس از غصب خلافت و فدك، اميرالمؤمنين(ع) همراه حضرت فاطمه(س) و حسنين(ع) شب هنگام به درِ خانه مهاجرو انصار رفته و آنان را به همراهي براي بازپس‌گيري حق غصب شده خويش فرا خواندند.( در گزارش سلمان نسبت به ملاقات شبانه حضرت زهرا(س) به همراه اميرمؤمنان(ع) و حسنين(ع) با مهاجران و انصار، در يك نوبت آمده كه آن حضرت با اهل بدر ملاقات كرد و در يك نوبت نيز مطلق مهاجران و انصار(بدون قيدِ اهل بدر) آمده است .) لذا بنا بر روايت سلمان، پس از حمله مهاجمان به خانه حضرت فاطمه(س) و واقعه سقط جنين، آن حضرت به طور مداوم و پيوسته بستري بودند تا به شهادت رسيدند.( سليم‌بن قيس هلالي، كتاب سليم‌بن قيس، ص153.) مي‌توان چنين نتيجه گرفت كه تا زمان ملاقات‌هاي شبانه آن حضرت با مهاجر و انصار، هنوز حمله‌اي به خانه ايشان صورت نگرفته بود ( همان، ص146و 14)

پاسخ به شبهه سوم:
قسمت اول:
کساني که دقت کاملي در تاريخ نداشته‌اند ، مدعي شده‌اند که منازل مدينه و مکه در زمان صدر اسلام ، اصولا درب چوبي نظير درهاي امروزي نداشت و مردم براي پوشاندن منزل از ديد اغيار ، تنها از پرده استفاده مي کردند. آنان پس از طرح اين ادعا، نتيجه گرفته‌اند كه: بنابراين، ماجراي سوزاندن در خانه حضرت زهرا (س) و قرار دادن ايشان بين در و ديوار صحيح نيست!!
اين شبهه به «دکتر سهيل زکار» نسبت داده مي‌شود ؛ اگر چه مدرک مستندي درباره استناد اين شبهه به وي در دست نيست. بهرحال از آنجا که اين کلام از سوي برخي ديگر نيز تکرار شده ، لازم است پاسخ داده شود.
آنچه در پي مي‌آيد، گوشه‌اي از مستنداتي است که از سوي «علامه سيد جعفر مرتضي عاملي» در کتاب مأساة الزهرا (ع) ــ چاپ 1997به وسيله‌ي دارالسيرة بيروت ــ تحقيق شده است :
الف ) مستنداتي درباره درب داشتن خانه هاي مدينه
1. «ابو فديک» مي گويد : از «محمدبن هلال» درباره مختصات اتاق و حجره عايشه پرسيدم . در ضمن پاسخ گفت: «درب آن به سوي شام بود». گفتم : «آن درب يک مصراع داشت يا دو مصراع ؟» گفت: «يک مصراع» پرسيدم : «از چه جنسي بود؟» پاسخ داد: «يا از چوب عرعر بود يا از درخت ساج» . (وفاء الوفاء ــ ج2، ص459 و 456 و 542)
توضيح: مصراع همان است كه در فارسي از آن با عنوان "لنگه" يا "لت" ياد مي‌شود.
2. از «ابوموسي اشعري» نقل است که به همراه پيامبر بود تا اينکه به "بئر أديس" وارد شدند . پيامبر (ص) داخل شد و ابوموسي بيرون باقي ماند. ابوموسي مي‌گويد : «کنار دربي نشستم که جنس آن از جريب نخل بود». (صحيح مسلم ــ ج7، ص 118و صحيح بخاري ــ ج2 ــ ص 187)
3. «ابوذر» از پيامبر نقل مي کند که فرمود : «اگر کسي از كنار خانه‌اي گذشت که درب آن بسته نبود و پرده نيز داشت و نگاهش به داخل خانه افتاد، گناهي بر او نيست ؛ بلکه مقصر، اهل آن خانه‌اند». (مسند احمد ــ ج5 ـ ص153)
4. در حديث ازدواج حضرت علي و حضرت فاطمه ـ عليهما السلام ـ آمده است که پيامبر (ص) به آن‌دو دستور داد که به منزلشان وارد شوند ، سپس بر ايشان دعا کرد، آنگاه برخاست، بيرون رفت و در را با دست مباركش به روي آنان بست (ثم قام فأغلق عليهما الباب بيده). (بحار الانوار ـ ج4 ـ ص122 و 142 و مناقب خوارزمي ص243)
5. از پيامبر (ص) نقل شده است که فرمود: «هر کس متصدي امري از امور مردم گردد سپس درش را به روي فقير و مظلوم و صاحب حاجتي ببندد خداوند تبارک و تعالي نيز درهاي رحمتش را در زمان فقر و حاجت وي به رويش خواهد بست» . ( مسند احمد ـ ج3 ـ ص 441)
6. «ابو حميد» از پيامبر (ص) نقل مي‌کند که: «او به ما امر كرد كه شب‌ها ظروف آب را در گوشه‌اي قرار دهيم و نيز دستور داد كه شب‌هنگام درها را ببنديم». (صحيح مسلم ـ ج3 ـ ص1593)
7. از «جابر» و «ابوهريره» نقل است که پيامبر (ص) فرمود: «درب منزلت را ببند و نام خدا را جاري کن، بدرستي که شيطان درب بسته را باز نمي‌کند». (سنن ابي داود ـ ج2 ـ ص339 و مسند احمد ـ ج3 ـ ص386 و سنن ابي ماجه ـ ج2 ـ ص1129 )
8. در حديث اسلام آوردن «مادر ابوهريره» و دعا کردن رسول‌لله (ص) براي او ، ابوهريره مي‌گويد: «... پس دوان دوان به سوي او رفتم تا به او مژده دهم که رسول الله برايت دعا کرد . وقتي به خانه رسيدم درب منزل را بسته يافتم و صداي تكان خوردن آب در مشك و نيز صداي پاي مادرم را شنيدم ... » . (مسند احمد ـ ج2 ـ ص230)
9. در حديثي از عائشه است که: رسول الله (ص) در شبي از شب‌ها وي را خفته پنداشت پس بآرامي كفش‌هايش را پوشيد و عبايش را برداشت، سپس در را باز كرد، بيرون رفت و در را پشت سرش بست (ظن أنها رقدت فانتعل رويدأ و أخذ رداءه رويدا ثم فتح الباب رويدأ ثم خرج و أجافه رويدا). (تاريخ المدينة لابن شبة ـ ج 1 ـ ص 88 و 89 و في هامشه عن عمدة الاخبار ـ ص 123 و 124 و راجع وفاء الوفاء ـ ج 3 ـ ص 883 عن مسلم والنسائي)
در تمامي احاديث بالا ، بستن درب با تعابيري مانند " اغلاق الباب" ، "ردّ الباب" و " إجافة الباب" آمده است که همگي به معني "بسته نمودن درب" است و براي پرده و نظاير آن به کار نمي‌رود .
10. در احاديث متعددي ــ از جمله 21 حديث که علامه جعفر مرتضي در کتاب مذکور آورده است ــ از تعابير "دق الباب" ، "طرق الباب" ، "ضرب الباب" و "قرع الباب" استفاده شده است که همگي به معناي "در زدن" هستند و درباره دري كه پرده داشته باشد به كار نمي‌روند. زيرا واضح است که پرده ، قابليت دق الباب ندارد ؛ از جمله :
در حديث رفتن پيامبر به منزل «ابو الهيثم بن التيهان» آمده است : «پس درب خانه را زديم. زني گفت : چه کسي در مي‌زند ؟ عمر پاسخ داد : اين رسول الله است ...» (کنزالعمال ـ ج7 ـ ص194 )
11. در احاديث متعدد ديگري ـ از جمله 43 حديثي که نويسنده‌ي کتاب مأساة الزهرا (ع) آنها را مذکور داشته است ــ به تعابيري همچون "الاجابة من وراء الباب" يعني "پاسخ از آن سوي در" ، "خلف الباب" يعني "پشت در" ، "حرک الباب" يعني "حرکت دادن در" ، "وضع اليد علي الباب فدفعه" يعني « هل دادن در با دست و باز کردن آن" ، "فتح الباب" يعني "باز کردن درب" ، "الباب المقفل" يعني "درب قفل‌شده" و "کسر الباب" يعني "شکستن در" بر مي‌خوريم که هيچيک از اين تعابير با پرده و مانند آن سازگاري ندارد .
12. همانگونه که در تواريخ شيعه و سني آمده است ، اهل يثرب ( مدينة النبي) تا پيش از هجرت پيامبر اسلام (ص) گرفتار جنگ داخلي دائمي بودند و اختلافات خونين در ميان آنها بيداد مي‌کرد ؛ تا جايي که معروف بود که حتي شب‌ها نيز شمشير و اسلحه را از خود دور نمي‌کردند (اعلام الوري ـ ص55 و بحارالانوار ـ ج19ـ ص 8 تا 10) . تا اينکه خداوند با بعثت پيامبر (ص) بر آنان منت نهاد و برادري و صلح را برايشان به ارمغان آورد . با در نظر داشتن اين امر ، آيا عقلايي است مردماني که دائما خطر همسايه را احساس مي‌کردند و در حال جنگ و جدال بودند و حتي در هنگام خواب ، نزد خود شمشير نگه مي‌داشتند ، براي خانه‌هايشان که مال و ناموس خود را در آن حفظ مي‌کردند و شب‌ها در آن مي‌آرميدند ، درب نگذارند و فقط به آويزان کردن پرده اکتفا کنند؟ خير؛ اين امر هرگز عقلاني نيست.
13. احاديث ديگري نيز وجود دارند که ثابت مي‌کنند نه تنها منازل مدينه درب داشتند بلکه آن‌ درب‌ها ، قفل و کليد نيز داشتند و کلمه "مفتاح" به معناي کليد بارها تکرار شده است ؛ از جمله:
از «دکين بن سعيد المزني» نقل است که گفت: نزد پيامبر (ص) رفتيم و از او درخواست طعام کرديم. پس فرمود : «يا عمر! برو و به آنها غذا بده». فارتقي بنا الي علية ، فأخذ المفتاح من حجزته ، ففتح ...» (سنن ابي داود ـ ج4 ـ ص361 و مسند احمد ـ ج4 ـ ص174 )
يا :
حين کلّم علي (ع) طلحة في امر عثمان ، انصرف علي (ع) الي بيت المال ، فأمر بفتحه ، فلم يجدوا المفتاح ، فکسر الباب ، و فرق ما فيه علي الناس ، فانصرفوا من عند طلحه حتي بقي وحده ، فسر عثمان بذالک . ( تاريخ طبري ـ ج4 ـ ص431 )
14. دسته‌ي ديگري از روايات نيز وجود دارد كه بوضوح حاکي از وجود درب‌هايي با جنس چوب هستند ؛ احاديثي که از "شق الباب" به معناي "شکاف بين درب‌هايي كه از چوب ساخته مي‌شود" سخن مي‌گويند. مسلم است که پرده ، داراي شق و شکاف نيست بلکه درهايي که از "تخته" يا "سعف نخل" ساخته مي‌شدند ، ممکن بود خلل و شکافي بين آنها به وجود بيايد ؛ از جمله :
از عائشه نقل است که: «هنگامي که خبر شهادت جعفر بن ابي‌طالب و عبدالله بن رواحة را آوردند ؛ پيامبر بر زمين نشست و آثار حزن و اندوه در صورتش نمايان شد ، و من از شکاف در (شق الباب) او را مي‌نگريستم ...» . ( کنزالعمال ـ ج15 ـ ص 732)
نيز امام صادق (ع) از امير المؤمنين علي (ع) نقل فرموده است که : ... روزي رسول الله در حجره يکي از زنانش نشسته بود و مدراتي (نوعي شانه از جنس چوب يا فلز) در دست داشت ، در اين هنگام مردي از شکاف در (شق الباب) به داخل نگريست. پيامبر فرمود: « اگر نزديک تو بودم با اين مدراة ، چشمت را در مي‌آوردم». (قرب الاسناد ـ ص18 و من لايحضره الفقيه ـ ج 4 ـ ص 74)

مستنداتی از درب خانه حضرت زهرا و علی علیهما السلام
1.قال ابن عباس: و سد ابواب المسجد غيرباب علي ... و هو طريقه ليس له طريق غيره.
ابن عباس گفت: و پيامبر دربهاي خانه هاي رو به مسجد را به جز درب خانه امیرالمومنین صلوات الله علیه بست ... و وي (امیرالمومنین صلوات الله علیه) راهش به بيرون از خانه تنها از آن درب رو به مسجد بود و راه ديگري (براي خروج از خانه) نداشت. (احقاق الحق :-قاضي نورالله شوشتري-ج5،ص541؛ به نقل از: خصائص نسائي، ص14.(
2.قال ابن عباس: سد رسول الله ابواب المسجد غير باب علي ... و هو طريقه ليس له طريق غيره. (احقاق الحق ،ج5،ص543؛ به نقل از: البدايه و النهايه: ابن كثير، ج7،ص338.)
ابن عباس گفت: پيامبر دربهاي (خانه هاي رو به ) مسجد را به جزد درب خانه امیرالمومنین صلوات الله علیه بست ... و وي (امیرالمومنین صلوات الله علیه) راهش به بيرون خانه تنها از آن درب رو به مسجد بود و راه ديگري (براي خروج از خانه) نداشت.
3.مرحوم فیض کاشانی در کتاب نوادر الاخبار می نویسد:... فاختبئت فاطمه عليه السلام و راء الباب فدفعها عمر حتي ضغطها بين الباب و الحائط.
پس حضرت زهرا سلام الله علیها پشت درب پنهان شد، سپس عمر او را به شدت كنار زد تا به حدي كه او را بين درب و ديوار فشرد. (فيض كاشاني: نوادر الاخبار، ص 183)
4.قسطلانی و ابن نجار از علمای بزرگ اهل سنت می نویسند: ...و ما عمل علي بن ابي طالب مصراعي داره الا بالمسمار. (المواهب اللدنيه، قسطلاني، ج 3 ص 409 ؛الدره الثمنيه، ابن نجار، ص 205(.
... و علي بن ابي طالب دو لنگه درب خانه خويش را جز با استفاده از مسمار (ميخ) نساخت ... .
یعنی درب خانه حضرت علی یک درب بوده که از دو قسمت تشکیل شده و با میخ درست شده بوده است.

قسمت دوم:
اما در رابطه با دو در داشتن خانه آن حضرت:
اولا حضرت زهرا سلام الله علیها دو خانه داشته است که محل زندگی آن بزرگوار بیشتر در خانه دومی بوده که توسط حارثه بن نعمان به پیامبر و حضرت زهرا بخشیده شده بود .( طبقات الکبری، ترجمه، ج 8، ص 20) و حوادث مهم تاریخی از جمله یورش به خانه حضرت زهرا (س) و آتش زدن آن، دوران نقاهت ایشان، ملاقات‌ها و حوادثی که در ایام نقاهت حضرت زهرا (س) اتفاق افتاده در خانه دوم بوده است.
علاوه بر اینکه بر فرض هم که حضرت در خانه مشرف و نزدیک مسجد النبی هم حضور داشته بوده باشد باز هم خللی در اصل ماجرا ایجاد نمی کند چرا که به تصریح مورخان و نیز روایات، خانه حضرت دو درب داشته است که یکی به داخل مسجد باز می شده و یکی خارج از مسجد و به بیرون باز می شده که اتفاقات تاسف بار و حزن انگیز از این درب می تواند واقع شده باشد.
ثانیا: هیچ تردیدی در واقعه جانسوز آتش زدن درب خانه تنها یادگار پیامبراکرم, حضرت صدیقه شهیده وجود ندارد و به این مطلب علاوه بر قریب به اتفاق علمای شیعه, بسیاری از بزرگان اهل سنت هم اعتراف کرده اند که جهت آگاهی شما در ادامه به برخی از این اقوال اشاره می شود، ما به طور نمونه به برخی از روایات و گزاره های تاریخی از اهل سنت در مورد واقعه آتش زدن درب خانه حضرت زهرا سلام الله علیها اشاره می کنیم آن وقت خودتان قضاوت کنید :
اما پیش از پرداختن به این اقوال توجه به یک نکته ضروری است و آن اینکه: این خانه ای که غاصبان خلافت آن را به آتش زدند متعلق به چه کسی بوده است؟ و آن شخص از چه درجه اعتباری نزد خدا و رسولش برخوردار بوده است؟ آیا این پیامبر نبود که به قول تمام مورخین و محدثین بیش از شش ماه هر روز بر در این خانه می ایستاد و بر اهل آن سلام ودرود و تحیت می فرستاد؟ آیا همین پیامبر نبود که بارها فرمود: فاطمه پاره تن من است هر کس او را بیازارد من را آزرده است؟ مگر آن بانوی دو عالم چه جرمی مرتکب شده بود که با او چنین رفتاری کردند؟ آیا مزد رسالتی که خدا در قرآن از قول پیامبرش نقل کرده: قل لا أَسْئَلُكُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبى‏: " من از شما پاداشى نمى‏طلبم جز دوستى خویشاوندانم" (شورى- 23) به آتش کشیدن درب تنها یادگارش و شکستن پهلو و شهید کردن جنینش و سیلی زدن و... بوده است؟
حال اگر ما هم بی اعتنا به تمامی این وقایع جانسوز باشیم در ردیف همان افرادی که این وقایع ننگین را به وجود آوردند نخواهیم بود؟ چگونه می توانیم در روز قیامت جوابگوی رسول خدا باشیم وقتی از ما در این مورد سوال بفرماید؟
مدارک و اسناد جسارتهای به حضرت صدیقه طاهره و آتش زدن درب خانه آن حضرت از منابع اهل سنت:
شاید بارزترین این مدارک کلام خود ابوبکر باشد زمانی که وی در حالت مرگ افتاد از سه کار خود ابراز ندامت کرد که یکی از آنها حمله به خانه حضرت زهرا است.
عبدالرحمان بن عوف که مورد وثوق اهل سنت است این روایت را نقل کرده و احمد حنبل پیشوای اهل سنت حنبلی و دیگران آن را در کتاب‏های خود آورده‏اند(کامل فی الغة و الادب، ابی عباس محمد بن یزید مجرد، ج 1، ص 6؛ سقیفه و فدک، ابی‏بکر احمد بن عبدالعزیز جوهری بغدادی، ص 70؛ مفاخرات، زبیر بن بکار و لسان المیزان، ابن حجر عسقلانی، در ترجمه عمران بن داود رجلی.)
عبدالرحمان بن عوف می‏گوید:«دخلت علی ابی‏بکر اعوده فی مرضه الذی ممات فیه فسلمت و سألته به کیف به»؛ در هنگام بیماری ابوبکر همان بیماری که از آن درگذشت به عیادت او رفتم بر او سلام کردم و احوال او را پرسیدم.
پس از نقل جملاتی خطاب به او گفتم:«فو اللَّه ان علمناک الا صالحاً مصلحاً»؛ به خدا سوگند ما تو را مردی صالح و مصلح شناختیم.
ابوبکر پاسخ داد:«اما انی لا آملی الا علی ثلاث فعلتهن وددت انی فعلتهن و ثلاث وددت انی سألت رسول اللَّه(ص) عنهن»؛ من به واسطه سه کار که انجام داده‏ام، اندوهناکم و ای کاش این سه کار را انجام نمی‏دادم و این سه مطلب را از پیامبر(ص) می‏پرسیدم.
فاما الثلاث التی فعلتها و ددت انی لم اکن فعلتها فوددت انی لم اکن کشفت عن بیت فاطمه و ترکته و لو اغلق علی حرب»؛ اما آن سه کاری که انجام دادم و ای کاش انجام نمی‏دادم: ای کاش حریم خانه فاطمه را نمی‏شکستم و به آن حمله نمی‏بردم و او را به حال خودش رها می‏کردم و لو این که به سبب این کار جنگی صورت می‏گرفت.
در این روایت خلیفه اول تصریح می‏کند که ای کاش به خانه فاطمه(س) حمله نمی‏بردم و حریم آن خانه را نمی‏شکستم و این مطلب به خوبی مؤید حمله به خانه آن حضرت به خاطر رسیدن به خلافت است.
مقاتل بن عطیه می‏گوید: ابابکر بعد از آن که با تهدید و ترس و شمشیر از مردم بیعت گرفت، عمر و قنفذ و جماعتی را به درب خانه علی و زهراعلیهماالسلام فرستاد. عمر هیزم را درِ خانه فاطمه جمع نمود و درب خانه را به آتش کشید، هنگامی که فاطمه زهرا علیهاالسلام پشت در آمد، عمر و اصحاب او جمع شدند و عمرآن چنان حضرت فاطمه علیهاالسلام را پشت در فشار داد که فرزندش را سقط نمود و میخ دربه سینه حضرت فرو رفت (و بر اثر آن صدمات) حضرت به (بستر) بیماری افتاد تا آن که ازدنیا رفت.»( الامامة والخلافة، مقاتل بن عطیة، ص۱۶۰ ـ ۱۶۱٫)
مسعودی (که برخی وی را سنی مذهب می دانند) نیز در قسمتی از کتاب خود آورده است:«فَوَجهُوا اِلی مَنْزلِهِ فَهَجَمُوا عَلَیْهِ وَ اَحْرَقُوابابَهُ… وَ ضَغَطُوا سَیدَةَ النساءِ بِالْبابِ حَتی اَسْقَطَتْ مُحْسِنا؛پس (عمر و همراهان) به خانه علی علیه السلام رو کرده وهجوم بردند، خانه آن حضرت را به آتش کشیدند؛ با در به پهلوی سیده زنان عالم زدند؛چنان که محسن را سقط نمود.»( اثبات الوصیة، مسعودی، (چاپ بیروت) ص۱۵۳ و در برخی چاپها ص ۲۳ ـ ۲۴٫)
ابو بكر عبداللَّه بن محمد بن ابى شيبه ، شيخ و استاد بخارى ، در كتاب المصنف ، مى‏گويد : « آنگاه كه بعد از رسول‏خدا ( ص ) براى ابوبكر بيعت مى‏گرفتند . على ( ع ) و زبير براى مشورت در اين امر نزد فاطمه ( س ) دختر پيامبر ( ص ) رفت و شد مى‏كردند . عمر بن خطاب با خبر گرديد و بنزد فاطمه ( س ) آمد وگفت : اى دختر رسول خدا ( ص ) ! به خدا در نزد ما كسى از پدرت محبوبتر نيست و پس از او محبوبترين تويى ! ! وبه خدا قسم اين امر مرا مانع نمى‏شود كه اگر آنان نزد تو جمع شوند ، دستور دهم كه خانه را با آنها به آتش كشند . اسلم گفت : چون عمر از نزد فاطمه ( س ) بيرون شد ، على ( ع ) و ...به خانه بر گشتند . پس فاطمه ( س ) گفت : مى‏دانيد كه عمر نزد من آمد ، و به خدا قسم ياد كرده اگر شما ( بدون اينكه با ابوبكر بيعت كنيد ) به خانه برگرديد خانه را با شما آتش مى‏زند ؟ وبه خدا قسم كه او به سوگندش عمل خواهد كرد » (كتاب المصنف ، ج 7 ، ص 432 ، حديث 37045 ، كتاب الفتن ). ‏
همين مضمون را سيوطى در مسند فاطمه ، آورده است . (سيوطى ، مسند فاطمه ، ص 36).
ابن عبدالبر ، در الاستيعاب ، نيز اين داستان را نقل كرده است . (ابن عبدالبر ، الاستيعاب ، ج 3 ، ص 975). و ...
بلاذری در انساب الاشراف می نویسد: ... و سپس با مشعلى بر در خانه فاطمه آمد و در جواب فاطمه كه فرمود : آيا من نظاره‏گر باشم و تو خانه مرا آتش بزنى ؟ گفت : بلى . چنانكه بلاذرى مى‏گويد : « ابوبكر به على ( ع ) پيام فرستاد تا با وى بيعت كند امّا على نپذيرفت . پس عمر با مشعلى آمد ، فاطمه ( س ) ناگاه عمر را با مشعل در خانه‏اش يافت ، پس فرمود : يابن الخطّاب ! آيا من نظاره گر باشم وحال آنكه تو در خانه‏ام را بر من به آتش مى‏كشى ؟ ! عمر گفت : بلى، و آنچنان به این عمل مُصرّ هستم چنانکه پدرت بر دینی که آورده بود محکم بود ». ( بلاذرى ، انساب الاشراف ، ج 1 ، ص 586 ). ‏
ابوالفداء نيز مى‏گويد : « سپس ابوبكر، عمر بن خطاب را به سوى على و آنانكه با او بودند فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه ( س ) بيرون كند، وگفت : اگر از دستور تو سر باز زدند با آنان بجنگ . پس عمر مقدارى آتش آورد تا خانه را آتش زند . پس فاطمه ( س ) بر سر راهش آمد وفرمود : كجا ؟ اى پسر خطاب ! آمده‏اى تا كاشانه ما را به آتش كشى ؟ ! گفت : بلى. (ابوالفداء ، تاريخ ابى الفداء ج 1 ص 156 . دار المعرفة ، بيروت ).
احمد شهرستانی در الملل و النحل به نقل از نظام می نویسد: از جمله عقائد نظام آن بود که می گفت: عمر به خانه فاطمه حمله ور شده و فریاد می زد: خانه را با اهلش به آتش بکشید، در حالی که در خانه نبود مگر علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام. او در ادامه می نویسد: همانا عمر چنان ضربه ای به شکم فاطمه در روز بیعت زد که فاطمه جنین خود (محسن) را از شکم انداخت.( الملل و النحل، ج 1، ص 57، چاپ دارالمعرفه بیروت. قابل توجه اینکه نظام معتزلی از رؤسای مذهب معتزله در زمان خود بود که در سال 231 از دنیا رفت).
یکی از علمای بزرگ سنى شافعي به نام جويني از همه صریحتر به این مطلب اشاره کرده و می نویسد: از پيامبر اكرم ( ص ) نقل شده كه فرمود : « چون به دخترم فاطمه مى‏نگرم بياد مى‏آورم آنچه را كه بعد از من بر سر او خواهد آمد و حال آنكه در خانه‏اش ذلّت وارد گرديده ، از وى هتك حرمت شده ، حقش غضب ، و ارثش منع شده ، پهلويش شكسته و جنينش سقط گرديده و او فرياد برمى‏آورد « يا محمداه » ...پس او اولين كسى از اهل‏بيتم مى‏باشد كه به من ملحق مى‏گردد ، پس بر من وارد مى‏شود ، محزون ، مكروب ، مغموم ، مقتول . . . » . ( فرائد السمطين ، ج 2 ، ص‏34 ، 35 طبع بيروت). ‏
ذهبی در شرح زندگانی ابن ابی دارم از قول ابن حماد کوفی می نویسد: هنگامى با مشعل آتش براى تسليت دختر پيامبر اكرم ( ص ) آمدند كه وى « به محسن » باردار بود و تهاجم به خانه و ... موجب قتل محسن طفلى كه هنوز پا به دنيا ننهاده بود گرديد . چنانكه ابن ابى دارم در ادامه می گوید: عمر لگدى بر حضرت زهرا ( س ) زد تا محسن سقط گرديد.(سير اعلام النبلاء ، ج 15 ، ص 578). ‏
ابن عبد ربّه می نویسد: پس عمر با شعله ای از آتش روانه خانه فاطمه شده تا آنجا را به آتش بکشد در این هنگام عمر با فاطمه برخورد کرده، فاطمه به وی گفت: ای پسر خطاب آیا برای آتش کشیدن خانه ما آمده ای، عمر گفت: آری، مگر آنکه با ابوبکر بیعت کنید...( العقد الفرید، ج 5، ص 13 و 14، چاپ بیروت 1404)
ابن قتيبه دينورى آورده است: ابوبكر عمر را به سوى كسانى كه بيعت نكردند و در خانه على تحصّن كردند، فرستاد. عمر به خانه على آمد و صدا زد ولى كسى بيرون نيامد. عمر هيزم خواست و گفت: قسم به آنكه جان عمر در دست اوست، يا بايد بيرون بياييد و بيعت كنيد و يا خانه را بر سر آنانكه در آن هستند آتش مى‏زنم. به او گفتند: فاطمه در آن است. عمر گفت: و لو فاطمه در آن باشد. ...وقتى فاطمه صداى آنها را شنيد، با صداى بلند فرياد كرد: «يا ابتاه» يا «رسول الله» پس از تو از پسر خطاب و پسر ابى قحافه چه‏ها كه نكشيديم. وقتى كه گروه مهاجم گريه فاطمه را شنيدند. در حالى كه گريه مى‏كردند برگشتند و دلشان به حال فاطمه سوخت ولى عمر و عده‏اى ماندند. على را بيرون آوردند و گفتند بيعت كن. على گفت: اگر بيعت نكنم چه مى‏كنيد؟ گفتند: به خدا سوگند گردنت را مى‏زنيم(الامامة و السياسة، ج 1، ص 30، تحقيق استاد على شيرى، منشورات رضى).
به هر حال آتش زدن درب خانه آنحضرت و نیز اذیتها و آزارهایی که در دوران کوتاه پس از پیامبر از سوی غاصبان خلافت دید واقعیتی است که قابل انکار نمی باشد و مصیبتی است که تا روز قیامت رنج و محنت آن از دل عاشقان اهل بیت عصمت و طهارت بیرون نخواهد رفت.

گردآوری و پاسخ:

سید محمد مهدی حسین پور

منبع:وهابیت-پرسمان دانشجویی



:: موضوعات مرتبط: پاسخ به شبهات دینی و اعتقادی
:: برچسب‌ها: پاسخ به سه شبهه گستاخانه پیرامون حضرت زهرا, س
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : چهارشنبه 21 اسفند1392
شبهه: آیا گریه های حضرت زهرا موجب آزار مردم می شده؟!!!
با توجه به اينكه در اسلام حق الناس مطلب مهمي است چرا حضرت زهرا سلام الله عليها با گريه هاي خود براي مردم مزاحمت ايجاد كرد تا آنجا كه مردم به اميرالمومنين عليه السلام گفتند به زهرا بگو يا شب گريه كند يا روز؟ این شبهه‌ی یکی از شبهه های قدیمی است که امروزه نیز بسیار در سایت‌های دشمن اهل بیت مطرح می‌گردد. لذا جهت اطلاع و فهم دقیق موضوع ، توجه به نکات مهم ذیل ضروری است: اولا آنانی که نگران آزار و اذیت مردم هستند باید توجه داشته باشند که آزار و اذیت کنار زدن خلیفة‌الله، جایگزینی حکومتی به غیر از آن چه خداوند متعال فرموده است، غصب اموال، تحریف دین و ...، مضروب نمودن حضرت فاطمه (ع)، سوزاندن در خانه‌اش، شهید کردن فرزندش و در نهایت شهید ساختن خود ایشان و دیگر ائمه‌ی اطهار (ع)، مظالم بسیار بزرگ‌تری است تا صدای گریه‌ی مظلوم. عجبا، آیا می توان پذیرفت که صدای گریه شخصیتی همچون صدیقه طاهره فاطمه زهرا سلام الله علیها موجب آزار و اذیت انسان شود. آنانی که چنین ایرادی گرفتند بویی از انسانیت نداشتند وگرنه در فراق مصیبت دیده ای همچون فاطمه زهرا با وی همدردی می کردند نه اینکه بر مصیبتش بیفزایند. چگونه یک مسلمان می تواند بپذیرد که تنها بازمانده شخصیتی همچون رسول خدا در مصیبت آخرین فرستاده خدا گریه و زاری نکند و آرام باشد!!! این روایت خود به خوبی اوج نفهمی و خباثت مردم آندوران که به حضرت ایراد می گرفتند را می رساند و نیز به همگان ثابت می کند که اهل بیت پیامبر تا چه اندازه مظلوم بوده اند. به طور مثال مگر می‌شود امروز به زنان بحرین، سوری، لبنانی، افغانی یاعراقی و ... گفت: ما بر سر شما بمب می‌ریزیم، همسران و کودکان شما را قطعه‌قطعه می‌کنیم، خانه‌هایتان را بر سرتان خراب می کنیم، حقوق ابتدایی شما را سلب می‌کنیم و هر ظلمی که از دستمان بر می‌آید روا می‌داریم، اما مبادا شما گریه کنید و یا احیاناً صدای گریه‌ی شما را نامحرم بشنود. این شرعاً جای اشکال است؟! آن موقع هم همین‌طور بوده است. ثانیا اما، اصل قضیه این نیست که مثلاً صدای ایشان آن قدر بلند بود که در شهر مدینه می‌پیچید و اهالی شهر را آزرده می‌کرد. آخر چه کسی می‌تواند چنین فریادی داشته باشد؟ بلکه معترضین از دو قشر بودند. قشر اول مردم عادی و عوامی که دلشان برای گریه‌های شبانه روزی حضرت زهرای اطهر (ع) می‌سوخت. لذا توصیه می‌کردند که کمتر گریه کند. مثل ما که به داغدار می‌گوییم: کمتر گریه کن. اینطوری صدمه می‌بینی. « اینكه حضرت فاطمه(ع) در فراق پدرش گریه می‏كرد درست است و در روایات متعددی این مطلب آمده است و در بعضی از این روایات آمده است كه همسایگان از گریه‏های فاطمه(ع) بی تاب شده بودند و به خدمت امیرالمؤمنین رسیدند و عرض داشتند سلام ما را به فاطمه برسان و بگو یا شب گریه كن و روز آرام بگیر و یا روزها گریه كن و شب استراحت كن و... (بحارالانوار، جلد 43، ص 36 و 35) اما قشر دوم، سیاسیون مخالف، یعنی اصحاب سقیفه، عوامل و طرفداران آنها بودند. آنها در روز دست کم سه نوبت به مسجد (خانه‌ی پیامبر اکرم – ص) می‌آمدند و مردم گروه گروه به زیارت قبر پیامبر (ص) می‌آمدند. خانه‌ی حضرت علی و فاطمه (ع) نیز همانجا بود و آنها شاهد بودند که فاطمه سوگ و گریه‌ای مدام و شبانه روزی بر سر قبر پدر و یا حتی در خانه‌اش دارد. این حزن و گریه و اندوه و سوگ، برای کسانی که می‌خواستند به محض رحلت حضرت رسول اکرم (ص)، قائله اسلام، پیامبر و خانواده‌اش به پایان بسیار گران تمام می‌شد. چرا که موجب توجه، هوشیاری و تأثر اذهان عمومی می‌گردید. و گرنه هنوز مدتی از رحلت نگذشته بود و جای داشت که خود نیز حرص حکومت را رها می کردند و می‌آمدند ضمن تسلی بر بازمانده، بر قبر ایشان می‌نشستند و گریه می‌کردند. لذا با این گریه و عزاداری مخالف بودند، هم چنان چه امروز با عزاداری و گریه و سوگواری شیعیان بر مصیبت‌های عاشورا مخالف هستند. چرا که این گریه‌ها، هوشیاری و حرکت ایجاد می‌کند و این به ضرر آنهاست. علاوه بر اینکه در بررسي اين روايات بايد گفت بعضي از اين روايات ضعيف و غير قابل اعتماد مي باشد زيرا در هيچ منبع معتبر نيامده است و بعضي ها قابل توضيح است و علامه مجلسي (ره) نيز بعضي از اين روايات را غير قابل استناد و اعتماد مي داند. (بحارالانوار, ج 43, ص 177) ثالثا از طرف ديگر اينكه قائل بشويم حضرت زهرا(سلام الله علیها) طوري گريه و جزع مي كرد كه موجب اذيت و سلب آسايش مردم مي شد. باتوجه به بزرگواري و عظمت و عصمت زهرا(سلام الله علیها) غير قابل تصور به نظر مي رسد. علامه سيد جعفر مرتضي عاملي در اين باره مي گويد: ((ما تصور نمي كنيم كه گريه زهرا(سلام الله علیها) در فراق پدرش آسايش مردم را به هم زد و موجب اعتراض آنان شد بلكه آنچه آنان را ناراحت كرد و به واكنش واداشت چيزي است كه وجود زهرا(سلام الله علیها) در كنار قبر پدرش با حالتي از حزن و اندوه و دلتنگي و دل شكستگي برمي انگيخت (يعني) مظلوميت زهرا كه بلافاصله پس از درگذشت پدرش به سراغ او آمده چه نمايانگر حالت تحريك مداوم مردم پاك نهاد و مخلص و با ايمان و در نتيجه نابودي خطي بود كه از انجام هيچ عملي در راه رسيدن به خواسته هايش فرو گذار نكرد گريه زهرا در فراق شخص رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلّم) به اندازه گريه آن بانو در تجسم سرنوشت غمباري كه به مجرد وفات پيامبر اسلام و اسوه هايش در خود فرو برد. نبود بنابراين گريه زهرا(سلام الله علیها) جزع از مصيبت و بزرگ شمردن فقدان شخص نيست كه با پذيرش قضا و قدر الهي منافات داشته باشد).ترجمه ماساه الزهرا (رنج هاي زهرا) علامه سيد جعفر مرتضي عاملي , مترجم : محمد سپهري , ص 302 و 301( گردآوری و پاسخ: سید محمد مهدی حسین پور منبع:وهابیت-پرسمان دانشجویی

:: موضوعات مرتبط: پاسخ به شبهات دینی و اعتقادی
:: برچسب‌ها: شبهه, آیا گریه های حضرت زهرا موجب آزار مردم می شده شبهات
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : چهارشنبه 21 اسفند1392
سلامتی و زیبایی را به این دختر۱۴ساله هدیه کنید+16

برای کمک کلیک کنید

خیریه همت

خانم مهدیه.م متاسفانه از بدو تولد دچار ضایعه تومور درفک وصورت بوده است.

پس از هشت ماه پدر  ومادر به دلیل تشنج مداوم کودک با معاینه پزشک متخصص متوجه یک تومور در سر کودک نیز می گردند.

پس از گذشت دو سال نشانه های عقب ماندگی ذهنی نیز در کودک مشخص می شود.

به دلیل شرایط خاص کودک بنا به تشخیص پزشکان معالج تا بزرگ شدن کودک وسنی که بتواند شرایط سخت عملهای متعدد بر روی صورت وفک ومغز را تحمل کند  از عمل جراحی صرفنظر می گردد.

در حال حاضر مهدیه ۱۴ سال سن دارد و تا کلاس سوم ابتدایی در مدرسه کودکان استثنایی درس خوانده و بخوبی با دیگران ارتباط کلامی برقرار می کند هر چند بخاطر وضعیت صورت وفک که به طور بسیار محسوسی بزرگ شده با مشکل زیاد صحبت می کند.

سمت راست بدن به دلیل داشتن تومور مغزی نیمه فلج است.

پدرومادر جوان مهدیه باید هر چه سریعتر درمان او را شروع کنند ولی به دلیل شرایط موجود از جمله مستاجر بودن با کرایه ماهیانه ۵۵۰ هزار تومان وهمچنین شغل پدر که به فروشندگی لباس مشغول است از پس هزینه های چندین باره عملهای مهدیه بر نمی آیند هرچند به فکر فروختن کلیه های خود هم افتاده اند.

مهدیه باید فعلا ۴ بار برای خارج کردن تومور از صورت تحت عمل جراحی قرار گیرد که هزینه هر بار عمل حدود ۵ میلیون تومان می شود.

پس از این که تومور از صورت خارج گردید نوبت به عمل جراحی تراشیدن قسمتهای اضافی فک می رسد که آن هم هزینه سنگینی برای خانواده مهدیه بهمراه دارد.

پس از انجام عملها تا حدود ۹۰ درصد زیبایی به صورت مهدیه باز خواهد گشت.

به گفته پزشک معالج پس از عمل صورت برای خارج کردن تومور از سر مهدیه نیز اقدام خواهد شد.

انشاالله با همت خیرین سلامتی و زیبایی به صورت مهدیه باز خواهد گشت .

همت کنید حداقل ۴مرحله نخست جراحی های مورد نیاز مهدیه را انجام دهیم.

ملاحظه: عکس ها با اجازه خانواده ایشان منتشر شده است.

تذکر مهم

درصورت عبور کمکها از سقف مورد نیاز صرف موارد بعدی خواهد شد

parsinehlogo jahannewslogo asriranlogo rajanewslogo namenewslogo rooyeshnewslogo tarazlogo entekhablogo alborz farslogo aleflogo ravinewslogo tiklogo mashreghlogo  صبحانه آنلاین



:: برچسب‌ها: سلامتی و زیبایی را به این دختر۱۴ساله هدیه کنید, 16
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : دوشنبه 30 دی1392
سيره زندگانی امام صادق (عليه السلام) از زبان استاد شهيد مرتضى مطهرى
زندگانى امام صادق عليه السلام (1)

به مناسبت اينكه امروز روز وفات امام ششم،صادق اهل البيت عليهم السلام است،سخنان من در اطراف آن خصيت‏بزرگوار و نكاتى از سيرت آن حضرت خواهد بود.

امام صادق عليه السلام در ماه ربيع الاول سال 83 هجرى در زمان خلافت عبد الملك بن مروان اموى به دنيا آمد،و در ماه شوال يا ماه رجب در سال 148 هجرى در زمان خلافت ابو جعفر منصور عباسى از دنيا رحلت كرد.در زمان يك خليفه با هوش سفاك اموى به دنيا آمد و در زمان يك خليفه مقتدر با هوش سفاك عباسى از دنيا رحلت كرد،و در آن بين شاهد دوره فترت خلافت و انتقال آن از دودمانى به دودمان ديگر بود.

مادر آن حضرت،همان طورى كه در كافى و بحار و ساير كتب ضبط شده،ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر بود، لذا از طرف مادر نسب آن حضرت به ابوبكر مى‏رسيد و چون قاسم بن محمد بن ابى بكر با دختر عموى خود اسماء دختر عبد الرحمن بن ابى بكر ازدواج كرده بود،بنابر اين مادر آن حضرت،هم از طرف پدر نواده ابو بكر است و هم از طرف مادر، و لهذا حضرت صادق مى‏فرموده:«ولدنى ابو بكر مرتين‏»يعنى ابو بكر دو بار مرا به دنيا آورد،از دو راه نسب من به ابو بكر مى‏رسد.

فرصت طلايى

امام صادق عليه السلام شيخ الائمه است،از همه ائمه ديگر عمر بيشترى نصيب ايشان شد،شصت و پنج‏ساله بود كه از دنيا رحلت فرمود.عمر نسبتا طويل آن حضرت و فتورى كه در دستگاه خلافت رخ داد كه امويان و عباسيان سر گرم زد و خورد با يكديگر بودند فرصتى طلايى براى امام به وجود آورد كه بساط افاضه و تعليم را بگستراند و به تعليم و تربيت و تاسيس حوزه علمى عظيمى بپردازد،جمله‏«قال الصادق‏»شعار علم حديث گردد،و به نشر و پخش حقايق اسلام موفق گردد.از آن زمان تا زمان ما هر كس از علما و دانشمندان اعم از شيعى مذهب و غيره كه نام آن حضرت را در كتب و آثار خود ذكر كرده‏اند با ذكر حوزه و مدرسه‏اى كه آن حضرت تاسيس كرد و شاگردان زيادى كه تربيت كرد و رونقى كه به بازار علم و فرهنگ اسلامى داد توام ذكر كرده‏اند،همان طورى كه همه به مقام تقوا و معنويت و عبادت آن حضرت نيز اعتراف كرده‏اند.

شيخ مفيد از علماى شيعه مى‏گويد آنقدر آثار علمى از آن حضرت نقل شده كه در همه بلاد منتشر شده.از هيچ كدام از علماى اهل بيت آنقدر كه از آن حضرت نقل شد،نقل نشده.اصحاب حديث نام كسانى را كه در خدمت آن حضرت شاگردى كرده‏اند و از خرمن وجودش خوشه گرفته‏اند ضبط كرده‏اند،چهار هزار نفر بوده‏اند و در ميان اينها از همه طبقات و صاحبان عقايد و آراء و افكار گوناگون بوده‏اند.

محمد بن عبد الكريم شهرستانى،از علماى بزرگ اهل تسنن و صاحب كتاب معروف الملل و النحل،درباره آن حضرت مى‏گويد:«هو ذو علم غزير،و ادب كامل فى الحكمة،و زهد فى الدنيا،و ورع عن الشهوات.»يعنى او،هم داراى علم و حكمت فراوان و هم داراى زهد و ورع و تقواى كامل بود،بعد مى‏گويد مدتها در مدينه بود،شاگردان و شيعيان خود را تعليم مى‏كرد،و مدتى هم در عراق اقامت كرد و در همه عمر متعرض جاه و مقام و رياست نشد و سر گرم تعليم و تربيت‏بود.در آخر كلامش در بيان علت اينكه امام صادق توجهى به جاه و مقام و رياست نداشت اين طور مى‏گويد:«من غرق فى بحر المعرفة لم يقع فى شط،و من تعلى الى ذروة الحقيقة لم يخف من حط.»يعنى آن كه در درياى معارف غوطه‏ور است‏به خشكى ساحل تن در نمى‏دهد،و كسى كه به قله اعلاى حقيقت رسيده نگران پستى و انحطاط نيست.

كلماتى كه بزرگان اسلامى از هر فرقه و مذهب در تجليل مقام امام صادق صلوات الله عليه گفته‏اند زياد است،منظورم نقل آنها نيست،منظورم اشاره‏اى بود به اينكه هر كس امام صادق عليه السلام را مى‏شناسد آن حضرت را با حوزه و مدرسه‏اى عظيم و پر نفع و ثمر كه آثارش هنوز باقى و زنده است مى‏شناسد.حوزه‏هاى علميه امروز شيعه امتداد حوزه آن روز آن حضرت است.

سخن در اطراف امام صادق سلام الله عليه ميدان وسيعى دارد.در قسمتهاى مختلف مى‏توان سخن گفت زيرا اولا سخنان خود آن حضرت در قسمتهاى مختلف مخصوصا در حكمت عملى و موعظه زياد است و شايسته عنوان كردن است،ثانيا در تاريخ زندگى آن حضرت قضاياى جالب و آموزنده فراوان است.بعلاوه احتجاجات و استدلالات عالى و پر معنى با دهريين و ارباب اديان و متكلمان فرق ديگر اسلامى و صاحبان آراء و عقايد مختلف،بسيار دارد كه همه قابل استفاده است.گذشته از همه اينها تاريخ معاصر آن حضرت كه با خود آن حضرت يا شاگردان آن حضرت مرتبط است‏شنيدنى و آموختنى است.

سيرت و روش امام

اين بنده امروز عرايض خود را اختصاص مى‏دهم به مقايسه‏اى بين سيرت و روشى كه امام صادق عليه السلام در زمان خود انتخاب كرد با سيرت و روشى كه بعضى از اجداد بزرگوار آن حضرت داشتند كه گاهى به ظاهر مخالف يكديگر مى‏نمايد.رمز و سر اين مطلب را عرض مى‏كنم و از همين جا يك نكته مهم را استفاده مى‏كنم كه براى امروز ما و براى هميشه بسيار سودمند است.

فايده سيره‏ هاى گوناگون معصومين

ما شيعيان كه به امامت ائمه دوازده‏گانه اعتقاد داريم و همه آنها را اوصياء پيغمبر اكرم و مفسر و توضيح دهنده حقايق اسلام مى‏دانيم و گفتار آنها را گفتار پيغمبر و كردار آنها را كردار پيغمبر و سيرت آنها را سيرت پيغمبر صلى الله عليه و آله مى‏دانيم،از امكاناتى در شناخت‏حقايق اسلامى بهره‏منديم كه ديگران محرومند،و چون وفات حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام-كه امام يازدهم است و بعد از ايشان دوره غيبت پيش آمد-در سال 260 واقع شد،از نظر ما شيعيان مثل اين است كه پيغمبر اكرم تا سال 260 هجرى زنده بود و در همه اين زمانها با همه تحولات و تغييرات و اختلاف شرايط و اوضاع و مقتضيات حاضر بود.

البته نمى‏خواهم بگويم كه اثر وجود پيغمبر اكرم اگر زنده بود چه بود و آيا اگر فرضا آن حضرت در اين مدت حيات مى‏داشت چه حوادثى در عالم اسلام[پيش]مى‏آمد،نه،بلكه مقصودم اين است كه از نظر ما شيعيان كه معتقد به امامت و وصايت هستيم،وجود ائمه اطهار از جنبه حجيت قطعى گفتار و كردار و سيرت در اين مدت طولانى مثل اين است كه شخص پيغمبر-ولى نه در لباس نبوت و زعامت‏بلكه در لباس يك فرد مسلمان عامل به وظيفه-وجود داشته باشد و دوره‏هاى مختلفى را كه بر عالم اسلام در آن مدت گذشت‏شاهد باشد و در هر دوره‏اى وظيفه خود را بدون خطا و اشتباه، متناسب با همان دوره انجام دهد.

بديهى است كه با اين فرض،مسلمانان بهتر و روشنتر مى‏توانند وظايف خود را در هر عصر و زمانى در يابند و تشخيص دهند.

تعارض ظاهرى سيره‏ ها و ضرورت حل آنها

ما در سيرت پيشوايان دين به امورى بر مى‏خوريم كه به حسب ظاهر با يكديگر تناقض و تعارض دارند،همچنان كه در اخبار و آثارى كه از پيشوايان دين رسيده احيانا همين تعارض و تناقض ديده مى‏شود.در آن قسمت از اخبار و روايات متعارض كه مربوط به فقه و احكام است،علما در مقام حل و علاج آن تعارضها بر آمده‏اند كه در محل خود مذكور است.در سيرت و روش پيشوايان دين هم همين تعارض و تناقض در بادى امر ديده مى‏شود،بايد ديد راه حل آن چيست؟

اگر در اخبار متعارض كه در فقه و احكام نقل شده،تعارضها حل نگردد و هر كسى يك خبر و حديثى را مستمسك خود قرار دهد و عمل كند مستلزم هرج و مرج خواهد بود.سيرت و روش پيشوايان دين هم كه با يكديگر به ظاهر اختلاف دارد همين طور است،اگر حل نگردد و رمز مطلب معلوم نشود مستلزم هرج و مرج اخلاقى و اجتماعى خواهد بود.ممكن است هر كسى به هواى نفس خود يك راهى را پيش بگيرد و بعد آن را با عملى كه در يك مورد معين و يك زمان معين از يكى از ائمه نقل شده توجيه و تفسير كند،باز يك نفر ديگر به هواى خود و مطابق ميل و سليقه خود راهى ديگر ضد آن راه را پيش بگيرد و او هم به يك عملى از يكى از ائمه عليهم السلام كه در مورد معين و زمان معين نقل شده استناد كند و بالاخره هر كسى مطابق ميل و سليقه و هواى نفس خود راهى پيش بگيرد و براى خود مستندى هم پيدا كند.

مثلا ممكن است‏يك نفر طبعا و سليقتا و تربيتا سختگير باشد و زندگى با قناعت و كم خرجى را بپسندد،همينكه از او بپرسند چرا اينقدر بر خودت و خانواده‏ات سخت مى‏گيرى بگويد رسول خدا و على مرتضى همين طور بودند،آنها هرگز جامه خوب نپوشيدند و غذاى لذيذ نخوردند و مركوب عالى سوار نشدند و مسكن مجلل ننشستند،آنها نان جو مى‏خوردند و كرباس مى‏پوشيدند و بر شتر يا الاغ سوار مى‏شدند و در خانه گلى سكنى مى‏گزيدند.

و باز يك نفر ديگر طبعا و عادتا خوشگذران و اهل تجمل باشد،و اگر از او سؤال شود كه چرا به كم نمى‏سازى و قناعت نمى‏كنى و زهد نمى‏ورزى،بگويد چون امام حسن مجتبى و يا امام جعفر صادق اين طور بودند،آنها از غذاى لذيذ پرهيز نداشتند،جامه خوب مى‏پوشيدند،مركوب عالى سوار مى‏شدند،مساكن مجلل هم احيانا داشتند.

همچنين ممكن است‏يك نفر يا افرادى طبعا و مزاجا سر پرشورى داشته باشند و طبعشان سكون و آرامش را نپسندد و براى توجيه عمل خود به سيرت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله در صدر اسلام يا به نهضت‏حسينى عليه السلام استدلال كنند،و يك نفر يا افراد ديگر كه بر عكس مزاجا عافيت طلب و گوشه‏گير و منزوى‏اند و در نفس خود شهامت و جراتى نمى‏بينند،موضوع تقيه و راه و روش امام صادق عليه السلام يا ائمه ديگر را مورد استناد خود قرار دهند.آن كس كه مثلا طبعا معاشرتى و اجتماعى است‏به عمل و سيرت يك امام و آن كس كه طبعا اهل عزلت و تنهايى است‏به سيرت يك امام ديگر متوسل شود.

بديهى است در اين صورت نه تنها سيرت و روش پاك و معنى دار رسول اكرم و ائمه اطهار مورد استفاده قرار نمى‏گيرد، بلكه وسيله‏اى خواهد بود براى اينكه هر كسى راه توجيهى براى عمل خود پيدا كند و به دعوت و سخن كسى گوش ندهد و جامعه دچار هرج و مرج گردد.

واقعا هم همچون تعارض و تناقض ظاهرى در سيرت ائمه اطهار عليهم السلام ديده مى‏شود،مى‏بينيم مثلا حضرت امام حسن عليه السلام با معاويه صلح مى‏كند و اما امام حسين عليه السلام قيام مى‏كند و تسليم نمى‏شود تا شهيد مى‏گردد، مى‏بينيم كه رسول خدا و على مرتضى در زمان خودشان زاهدانه زندگى مى‏كردند و احتراز داشتند از تنعم و تجمل،ولى ساير ائمه اين طور نبودند.پس بايد اين تعارضها را حل كرد و رمز آنها را دريافت.

درس و تعليم نه تعارض

گفتم بايد اين تعارض را حل كرد و رمز آن را دريافت.بلى بايد رمز آن را دريافت.واقعا رمز و سرى دارد.اين تعارض با ساير تعارضها فرق دارد،تعارضى نيست كه روات و ناقلان احاديث‏به وجود آورده باشند و وظيفه ما آن گونه حل و رفع باشد كه معمولا در تعارض نقلها مى‏شود،بلكه تعارضى است كه خود اسلام به وجود آورده،يعنى روح زنده و سيال تعليمات اسلامى آن را ايجاب مى‏كند.بنابراين اين تعارضها در واقع درس و تعليم است نه تعارض و تناقض،درس بسيار بزرگ و پر معنى و آموزنده.

مطلب را در اطراف همان دو مثالى كه عرض كردم توضيح مى‏دهم.يكى مثال سختگيرى و زندگى زاهدانه،در مقابل زندگى مقرون به تجمل و توسعه در وسائل زندگى،و يكى هم مثال قيام و نهضت،در مقابل سكوت و تقيه.همين دو مثال براى نمونه كافى است.اما مثال اول:

فلسفه زهد

به طور مسلم رسول خدا و على مرتضى عليهما السلام زاهدانه زندگى مى‏كردند و در زندگى بر خود سخت مى‏گرفتند. اين عمل را دو نحو مى‏توان تفسير كرد.يكى اينكه بگوييم دستور اسلام به طور مطلق براى بشر اين است كه از نعمتها و خيرهاى اين جهان محترز باشد.اسلام همان طورى كه به اخلاص در عمل،و توحيد در عبادت،و به صدق و امانت و صفا و محبت دستور مى‏دهد،به احتراز و اعراض از نعمتهاى دنيا هم دستور مى‏دهد.همان طورى كه آن امور بالذات براى بشر كمالند و در همه زمانها مردم بايد موحد باشند،صدق و امانت و صفا و محبت داشته باشند،از دروغ و دغل و زبونى پرهيز داشته باشند،همين طور در همه زمانها و در هر نوع شرايطى لازم است كه از نعمتها و خيرات دنيا احتراز داشته باشند.

تفسير ديگر اينكه بگوييم فرق است‏بين آن امور كه مربوط به عقيده و يا اخلاق و يا رابطه انسان با خداى خودش است و بين اين امر كه مربوط به انتخاب طرز معيشت است.اينكه رسول خدا و على مرتضى بر خود در غذا و لباس و مسكن و غيره سخت مى‏گرفتند نه از اين جهت است كه توسعه در زندگى بالذات زشت و نا پسند است،بلكه مربوط به چيزهاى ديگر بوده،يكى مربوط بوده به وضع عصر و زمانشان كه براى عموم مردم وسيله فراهم نبود،فقر عمومى زياد بود.در همچو اوضاعى مواسات و همدردى اقتضا مى‏كرد كه به كم قناعت كنند و ما بقى را انفاق كنند.بعلاوه آنها در زمان خود زعيم و پيشوا بودند،وظيفه زعيم و پيشوا كه چشم همه به اوست‏با ديگران فرق دارد.

وقتى كه على عليه السلام در بصره بر مردى به نام علاء بن زياد حارثى وارد شد،او از برادرش شكايت كرد و گفت‏برادرم تارك دنيا شده و جامه كهنه پوشيده و زن و فرزند را يكسره ترك كرده.فرمود حاضرش كنيد.وقتى كه حاضر شد فرمود چرا بر خود سخت مى‏گيرى و خود را زجر مى‏دهى؟چرا بر زن و بچه‏ات رحم نمى‏كنى؟آيا خداوند كه نعمتهاى پاكيزه دنيا را آفريده و حلال كرده كراهت دارد كه تو از آنها استفاده كنى؟آيا تو اين طور فكر مى‏كنى كه خداوند دوست نمى‏دارد بنده‏اش از نعمتش بهره ببرد؟

عرض كرد:«هذا انت فى خشونه ملبسك و جشوبة ماكلك‏» (2) گفت‏يا امير المؤمنين!خودت هم كه مثل منى،تو هم كه از جامه خوب و غذاى خوب پرهيز دارى.

فرمود من با تو فرق دارم،من امام و پيشواى امتم،مسؤول زندگى عمومى هستم،بايد در توسعه و رفاه زندگى عمومى تا آن حدى كه مقدور است‏سعى كنم.آن اندازه كه ميسر نشد و مردمى فقير باقى ماندند،بر من از آن جهت كه در اين مقام هستم لازم است در حد ضعيف‏ترين و فقيرترين مردم زندگى كنم تا فقر و محروميت،فقرا را زياد ناراحت نكند،لا اقل از آلام روحى آنها بكاهم،موجب تسلى خاطر آنها گردم.

اين بود دو نوع تفسيرى كه از طرز زندگانى زاهدانه رسول خدا و على مرتضى عليهما السلام مى‏توان كرد.

اگر تفسير اول صحيح مى‏بود مى‏بايست همه در همه زمانها خواه آنكه وسيله براى عموم فراهم باشد خواه نباشد،خواه آنكه مردم در وسعت‏باشند خواه نباشند آن طور زندگى كنند و البته ساير ائمه عليهم السلام هم در درجه اول از آن طرز زندگى پيروى مى‏كردند،و اما اگر تفسير دوم صحيح است،نه،لازم نيست همه از آن پيروى كنند،آن طور زندگى مربوط به اوضاعى نظير اوضاع آن زمان بوده،در زمانهاى غير مشابه با آن زمان،پيروى لازم نيست.

وقتى كه به احوال و زندگى و سخنان امام صادق عليه السلام مراجعه مى‏كنيم مى‏بينيم آن حضرت كه ظاهر زندگى‏اش با پيغمبر و على فرق دارد،به خاطر همين نكته بوده و خود آن حضرت اين نكته را به مردم زمانش درباره فلسفه زهد گوشزد كرده است.

اينها كه عرض كردم از تعليمات آن حضرت اقتباس شد.

در زمان امام صادق عليه السلام گروهى پيدا شدند كه سيرت رسول اكرم را در زهد و اعراض از دنيا به نحو اول تفسير مى‏كردند،معتقد بودند كه مسلمان هميشه و در هر زمانى بايد كوشش كند از نعمتهاى دنيا احتراز كند.به اين مسلك و روش خود نام‏«زهد»مى‏دادند و خودشان در آن زمان به نام‏«متصوفه‏»خوانده مى‏شدند.سفيان ثورى يكى از آنهاست.سفيان يكى از فقهاى تسنن به شمار مى‏رود و در كتب فقهى اقوال و آراء او زياد نقل مى‏شود.اين شخص معاصر با امام صادق است و در خدمت آن حضرت رفت و آمد و سؤال و جواب مى‏كرده.

در كافى مى‏نويسد روزى سفيان بر آن حضرت وارد شد،ديد امام جامه سفيد و لطيف و زيبايى پوشيده،اعتراض كرد و گفت‏يا ابن رسول الله سزاوار تو نيست كه خود را به دنيا آلوده سازى،امام به او فرمود:ممكن است اين گمان براى تو از وضع زندگى رسول خدا و صحابه پيدا شده باشد.آن وضع در نظر تو مجسم شده و گمان كرده‏اى اين يك وظيفه‏اى است از طرف خداوند مثل ساير وظايف،و مسلمانان بايد تا قيامت آن را حفظ كنند و همان طور زندگى كنند.اما بدان كه اين طور نيست.رسول خدا در زمانى و جايى زندگى مى‏كرد كه فقر و تنگدستى مستولى بود،عامه مردم از داشتن وسايل و لوازم اوليه زندگى محروم بودند.اگر در عصرى و زمانى وسايل و لوازم فراهم شد،ديگر دليلى براى آن طرز زندگى نيست، بلكه سزاوارترين مردم براى استفاده از موهبتهاى الهى،مسلمانان و صالحانند نه ديگران.

اين داستان بسيار مفصل و جامع است و امام در جواب سفيان كه بعد رفقايش هم به او ملحق شدند استدلالات زيادى بر مدعاى خود و بطلان مدعاى آنها كرد كه فعلا مجال نقل همه آنها نيست (3) .

اصول ثابت و اصول متغير

اين اختلاف و تعارض ظاهرى سيرت،به كمك بياناتى كه از پيشوايان دين رسيده،براى ما روشن مى‏كند از نظر اسلام در باب معيشت و لوازم زندگى چيزهايى است كه اصول ثابت و تغيير ناپذير به شمار مى‏روند و چيزهايى است كه اين طور نيست.

يك اصل ثابت و تغيير ناپذير اين است كه يك نفر مسلمان بايد زندگى خود را از زندگى عمومى جدا نداند،بايد زندگى خود را با زندگى عموم تطبيق دهد.معنى ندارد در حالى كه عموم مردم در بدبختى زندگى مى‏كنند عده ديگر با مستمسك قرار دادن قل من حرم زينة الله التى اخرج لعباده و الطيبات من الرزق (4) در درياى نعمت غوطه‏ور بشوند هر چند فرض كنيم كه از راه حلال به چنگ آورده باشند.

خود امام صادق سلام الله عليه كه به اقتضاى زمان،زندگى را بر خاندان خود توسعه داده بود،يك وقت اتفاق افتاد كه نرخ خواربار ترقى كرد و قحط و غلا پديد آمد.به خادم خود فرمود چقدر آذوقه و گندم ذخيره موجود داريم؟عرض كرد:زياد داريم،تا چند ماه ما را بس است.فرمود همه آنها را ببر و در بازار به مردم بفروش،گفت اگر بفروشم ديگر نخواهم توانست گندمى تهيه كنم.فرمود لازم نيست،بعد مثل ساير مردم روز به روز از نانوايى تهيه خواهيم كرد،و دستور داد از آن به بعد خادم نانى كه تهيه مى‏كند نصف جو و نصف گندم باشد،يعنى از همان نانى باشد كه اكثر مردم استفاده مى‏كردند.فرمود: من تمكن دارم به فرزندان خودم در اين سختى و تنگدستى نان گندم بدهم،اما دوست دارم خداوند ببيند من با مردم مواسات مى‏كنم.

اصل ثابت و تغيير ناپذير ديگرى كه در همه حال و همه زمانها پسنديده است،زهد به معنى عزت نفس و مناعت طبع و بلند نظرى است كه انسان در همه حال و همه زمانها خوب است نسبت‏به امور مادى بى اعتنا باشد،دين را به دنيا،و فضيلت و اخلاق را به پول و مقام نفروشد،به امور مادى به چشم وسيله نگاه كند نه به چشم هدف و مقصد.

اما ساير امور كه مربوط به توسعه و تضييق و بود و نبود وسايل زندگى است‏يك امر ثابت و تغيير ناپذيرى نيست.ممكن است در زمانى تكليف جورى اقتضا كند و در زمانى ديگر جور ديگر،همان طورى كه رسول خدا و على مرتضى عليهما السلام طورى زندگى كردند و ساير ائمه عليهم السلام طور ديگر.

قيام يا سكوت؟

مثال ديگر كه مثال زدم مساله قيام و سكوت بود.اين مساله هم بسيار قابل بحث است،فرصت نخواهد بود كه در اين جلسه به طور كامل در اطراف اين مطلب بحث كنم.براى نمونه سيد الشهداء سلام الله عليه را از يك طرف،و امام صادق عليه السلام را از طرف ديگر ذكر مى‏كنم.

امام حسين عليه السلام بدون پروا،با آنكه قرائن و نشانه‏ها حتى گفته‏هاى خود آن حضرت حكايت مى‏كرد كه شهيد خواهد شد،قيام كرد.ولى امام صادق عليه السلام با آنكه به سراغش رفتند اعتنا ننمود و قيام نكرد،ترجيح داد كه در خانه بنشيند و به كار تعليم و تدريس و ارشاد بپردازد.

به ظاهر،تعارض و تناقضى به نظر مى‏رسد كه اگر در مقابل ظلم بايد قيام كرد و از هيچ خطر پروا نكرد پس چرا امام صادق عليه السلام قيام نكرد بلكه در زندگى مطلقا راه تقيه پيش گرفت،و اگر بايد تقيه كرد و وظيفه امام اين است كه به تعليم و ارشاد و هدايت مردم بپردازد پس چرا امام حسين عليه السلام اين كار را نكرد؟در اينجا لازم است اشاره‏اى به اوضاع سياسى زمان حضرت صادق عليه السلام بكنم و بعد به جواب اين سؤال بپردازم.

اوضاع سياسى در عهد امام صادق (عليه السلام)

در زمان امام صادق خلافت از دودمان اموى به دودمان عباسى منتقل شد.

عباسيان از بنى هاشم‏اند و عموزادگان علويين به شمار مى‏روند.در آخر عهد امويين كه كار مروان بن محمد،آخرين خليفه اموى،به عللى سست‏شد،گروهى از عباسيين و علويين دست‏به كار تبليغ و دعوت شدند.

علويين دو دسته بودند:بنى الحسن كه اولاد امام مجتبى بودند،و بنى الحسين كه اولاد سيد الشهداء عليهما السلام بودند.غالب بنى الحسين كه در راسشان حضرت صادق عليه السلام بود از فعاليت ابا كردند.مكرر حضرت صادق دعوت شد و نپذيرفت.ابتداى امر سخن در اطراف علويين بود.عباسيين به ظاهر به نفع علويين تبليغ مى‏كردند.سفاح و منصور و برادر بزرگترشان ابراهيم الامام با محمد بن عبد الله بن الحسن ابن الحسن،معروف به‏«نفس زكيه‏»بيعت كردند و حتى منصور-كه بعدها قاتل همين محمد شد-در آغاز امر ركاب عبد الله بن حسن را مى‏گرفت و مانند يك خدمتكار جامه او را روى زين اسب مرتب مى‏كرد،زيرا عباسيان مى‏دانستند كه زمينه و محبوبيت از علويين است.عباسيين مردمى نبودند كه دلشان به حال دين سوخته باشد.هدفشان دنيا بود و چيزى جز مقام و رياست و خلافت نمى‏خواستند.حضرت صادق عليه السلام از اول از همكارى با اينها امتناع ورزيد.

بنى العباس از همان اول كه دعات و مبلغين را مى‏فرستادند،به نام شخص معين نمى‏فرستادند،به عنوان‏«الرضا من آل محمد»يا«الرضى من آل محمد»يعنى‏«يكى از اهل بيت پيغمبر صلى الله عليه و آله كه شايسته باشد»تبليغ مى‏كردند و در نهان جاده را براى خود صاف مى‏كردند.دو نفر از دعات آنها از همه معروفترند،يكى عرب به نام‏«ابو سلمه خلال‏»كه در كوفه مخفى مى‏زيست و ساير دعات و مبلغين را اداره مى‏كرد و به او«وزير آل محمد»لقب داده بودند،و اولين بار كلمه‏«وزير»در اسلام به او گفته شد،و يكى ايرانى كه همان سردار معروف،ابو مسلم خراسانى است و به او«امير آل محمد»لقب داده بودند.

مطابق نقل مسعودى در مروج الذهب،بعد از كشته شدن ابراهيم امام(برادر بزرگتر سفاح و منصور كه سفاح را وصى و جانشين خود قرار داده بود)نظر ابو سلمه بر اين شد كه دعوت را از عباسيين به علويين متوجه كند.دو نامه به يك مضمون به مدينه نوشت و به وسيله يك نفر فرستاد،يكى براى حضرت صادق عليه السلام كه راس و رئيس بنى الحسين بود و يكى براى عبد الله بن الحسن بن الحسن كه بزرگ بنى الحسن بود.امام صادق عليه السلام به آن نامه اعتنايى نكرد و هنگامى كه فرستاده اصرار كرد و جواب خواست،در حضور خود او نامه را با شعله چراغ سوخت و فرمود جواب نامه‏ات اين است.اما عبد الله بن الحسن فريب خورد و خوشحال شد و با اينكه حضرت صادق عليه السلام به او فرمود كه فايده ندارد و بنى العباس نخواهند گذاشت كار بر تو و فرزندان تو مستقر گردد عبد الله قانع نشد،و قبل از آنكه جواب نامه عبد الله به ابو سلمه برسد سفاح كه به ابو سلمه بدگمان شده بود با جلب نظر و موافقت ابو مسلم ابو سلمه را كشت و شهرت دادند كه خوارج او را كشته‏اند،و بعد هم خود عبد الله و فرزندانش گرفتار و كشته شدند.اين بود جريان ابا و امتناع امام صادق عليه السلام از قبول خلافت.

علت امتناع امام

ابا و امتناع امام صادق تنها به اين علت نبود كه مى‏دانست‏بنى العباس مانع خواهند شد و آن حضرت را شهيد خواهند كرد.اگر مى‏دانست كه شهادت آن حضرت براى اسلام و مسلمين اثر بهترى دارد شهادت را انتخاب مى‏كرد همان طورى كه امام حسين عليه السلام به همين دليل شهادت را انتخاب كرد.در آن عصر-كه به خصوصيات آن اشاره خواهيم كرد-آن چيزى كه بهتر و مفيدتر بود رهبرى يك نهضت علمى و فكرى و تربيتى بود كه اثر آن تا امروز هست،همان طورى كه در عصر امام حسين آن نهضت ضرورت داشت و آن نيز آنطور بجا و مناسب بود كه اثرش هنوز باقى است.

جان مطلب همين جاست كه در همه اين كارها،از قيام و جهاد و امر به معروف و نهى از منكرها و از سكوت و تقيه‏ها،بايد به اثر و نتيجه آنها در آن موقع توجه كرد.اينها امورى نيست كه به شكل يك امر تعبدى از قبيل وضو و غسل و نماز و روزه صورت بگيرد.اثر اين كارها در مواقع مختلف و زمانهاى مختلف و اوضاع و شرايط مختلف فرق مى‏كند.گاهى اثر قيام و جهاد براى اسلام نافعتر است و گاهى اثر سكوت و تقيه.گاهى شكل و صورت قيام فرق مى‏كند.همه اينها بستگى دارد به خصوصيت عصر و زمان و اوضاع و احوال روز،و يك تشخيص عميق در اين مورد ضرورت دارد،اشتباه تشخيص دادن زيانها به اسلام مى‏رساند.

اوضاع اجتماعى عهد امام

امام صادق عليه السلام در عصر و زمانى واقع شد كه علاوه بر حوادث سياسى،يك سلسله حوادث اجتماعى و پيچيدگيها و ابهامهاى فكرى و روحى پيدا شده بود،لازمتر اين بود كه امام صادق جهاد خود را در اين جبهه آغاز كند.مقتضيات زمان امام صادق عليه السلام كه در نيمه اول قرن دوم مى‏زيست‏با زمان سيد الشهداء عليه السلام كه در حدود نيمه قرن اول بود خيلى فرق داشت.

در حدود نيمه قرن اول در داخل كشور اسلامى براى مردانى كه مى‏خواستند به اسلام خدمت كنند يك جبهه بيشتر وجود نداشت و آن جبهه مبارزه با دستگاه فاسد خلافت‏بود،ساير جبهه‏ها هنوز به وجود نيامده بود و يا اگر به وجود آمده بود اهميتى پيدا نكرده بود،حوادث عالم اسلام همه مربوط به دستگاه خلافت‏بود و مردم از لحاظ روحى و فكرى هنوز به بساطت و سادگى صدر اول زندگى مى‏كردند.اما بعدها و در زمانهاى بعد تدريجا به علل مختلف جبهه‏هاى ديگر به وجود آمد،جبهه‏هاى علمى و فكرى.يك نهضت علمى و فكرى و فرهنگى عظيم در ميان مسلمين آغاز شد.نحله‏ها و مذهبها در اصول دين و فروع دين پيدا شدند.به قول يكى از مورخين،مسلمانان در اين وقت از ميدان جنگ و لشكر كشى متوجه فتح دروازه‏هاى علم و فرهنگ شدند.علوم اسلامى در حال تدوين بود.در اين زمان يعنى در زمان امام صادق عليه السلام از يك طرف زد و خورد امويها و عباسيها فترتى به وجود آورد و مانع بيان حقايق را تا حدى از بين برد،و از طرف ديگر در ميان مسلمانان يك شور و هيجان براى فهميدن و تحقيق پيدا شد،لازم بود شخصى مثل امام صادق عليه السلام اين جبهه را رهبرى كند و بساط تعليم و ارشاد خود را بگستراند و به حل معضلات علمى در معارف و احكام و اخلاق بپردازد. در زمانهاى قبل همچو زمينه‏ها نبود،همچو استعداد و قابليت و شور و هيجانى در مردم نبود.

در تاريخ زندگى امام صادق عليه السلام يك جا مى‏بينيم زنادقه و دهريينى از قبيل ابن ابى العوجا و ابو شاكر ديصانى و حتى ابن مقفع مى‏آيند و با آن حضرت محاجه مى‏كنند و جوابهاى كافى مى‏گيرند.احتجاجات بسيار مفصل و طولانى از آن حضرت در اين زمينه‏ها باقى است كه به راستى اعجاب آور است.توحيد مفضل كه رساله‏اى است طولانى در اين زمينه، در اثر يك مباحثه بين مفضل از اصحاب آن حضرت و بين يك نفر دهرى مسلك و رجوع كردن مفضل به امام صادق عليه السلام پديد آمد.

در جاى ديگر مى‏بينيم كه اكابر معتزله از قبيل عمرو بن عبيد و واصل بن عطا كه مردمان مفكرى بودند مى‏آمدند و در مسائل الهى يا مسائل اجتماعى سؤال و جواب مى‏كردند و مى‏رفتند.

در جاى ديگر فقهاى بزرگ آن عصر را مى‏بينيم كه يا شاگردان آن حضرتند و يا بعضى از آنها مى‏آمدند و از آن حضرت سؤالاتى مى‏كردند.ابو حنيفه و مالك معاصر امام صادق‏اند و هر دو از محضر امام عليه السلام استفاده كرده‏اند.شافعى و احمد بن حنبل شاگردان شاگردان آن حضرتند.مالك در مدينه بود و مكرر به حضور امام عليه السلام مى‏آمد و خود او مى‏گويد وقتى كه به حضورش مى‏رسيدم و به من احترام مى‏كرد خيلى خرسند مى‏شدم و خدا را شكر مى‏كردم كه او به من محبت دارد.مالك درباره امام صادق مى‏گويد:«كان من عظماء العباد و اكابر الزهاد و الذين يخشون الله عز و جل،و كان كثير الحديث،طيب المجالسة،كثير الفوائد.»يعنى از بزرگان و اكابر عباد و زهاد بود و از كسانى بود كه خوف و خشيت الهى در دلش قرار داشت.او مردى بود كه حديث پيغمبر را زياد مى‏دانست،خوش محضر بود،مجلسش پر فايده بود.و باز مالك مى‏گويد:«ما رات عين و لا سمعت اذن و لا خطر على قلب بشر افضل من جعفر بن محمد.»يعنى چشمى نديده و گوشى نشنيده و به دلى خطور نكرده كسى از جعفر بن محمد فاضلتر باشد.ابو حنيفه مى‏گفت:«ما رايت افقه من جعفر بن محمد»از جعفر بن محمد فقيه‏تر و داناتر نديدم.مى‏گويد وقتى كه جعفر بن محمد به امر منصور به عراق آمد منصور به من گفت كه سخت‏ترين مسائل را براى سؤال از او تهيه كنم.من چهل مساله اينچنين تهيه كردم و رفتم به مجلسش. منصور مرا معرفى كرد،امام فرمود او را مى‏شناسم،پيش ما آمده است.بعد به امر منصور مسائل را طرح كردم.در جواب هر يك فرمود عقيده شما علماى عراق اين است،عقيده فقهاى مدينه اين است،و خودش گاه با ما موافقت مى‏كرد و گاه با اهل مدينه،گاهى هم نظر سومى مى‏داد.

در جاى ديگر متصوفه را مى‏بينيم كه به حضور آن حضرت رفت و آمد و سؤال و جواب مى‏كردند كه نمونه مختصرى از آن را قبلا عرض كردم.

زمان امام صادق عليه السلام زمانى بود كه برخورد افكار و آراء و جنگ عقايد شروع شده بود و ضرورت ايجاب مى‏كرد كه امام كوشش خود را در اين صحنه و اين جبهه قرار دهد.هميشه بايد در اين گونه امور به اثر كار توجه داشت.سيد الشهداء عليه السلام دانست كه شهادتش اثر مفيد دارد،قيام كرد و شهيد شد و اثرش هنوز هم باقى است.امام صادق عليه السلام فرصت را براى تعليم و تاسيس كانون علمى مناسب ديد،به اين كار همت گماشت.بغداد كه كانون جنبش علمى اسلامى صدر اسلام است در زمان امام صادق عليه السلام بنا شد.ظاهرا ايشان آخر عمر سفرى به بغداد آمده است.اثر امام صادق عليه السلام است كه مى‏بينيم شيعه،در مقدم ساير فرق،در علوم اسلامى پيشقدم و مؤسس شد و يا لا اقل دوش به دوش ديگران حركت كرد و در همه رشته‏ها از ادب و تفسير و فقه و كلام و فلسفه و عرفان و نجوم و رياضى و تاريخ و جغرافى كتابها نوشت و رجال بزرگ بيرون داد،عالى‏ترين و نفيس‏ترين آثار علمى را به جهان تحويل داد.اگر امروز مى‏بينيم اصلاح طلبانى به رسميت مذهب شيعه-بعد از هزار سال-اقرار و اعتراف مى‏كنند به خاطر اين است كه شيعه يك مكتب واقعى اسلامى است و آثار شيعى در هر رشته نشان مى‏دهد كه ديگر نمى‏توان اتهامات سياسى به آن بست.اين آثار مولود ايمان و عقيده است،سياست نمى‏تواند اينچنين فقه يا اخلاق يا فلسفه و عرفان يا تفسير و حديثى به وجود آورد.رسميت امروز شيعه معلول طرز كار و عمل آن روز امام صادق سلام الله عليه است.

مقصود اين است كه ائمه اطهار در هر زمانى مصلحت اسلام و مسلمين را در نظر مى‏گرفتند و چون دوره‏ها و زمانها و مقتضيات زمان و مكان تغيير مى‏كرد خواه و ناخواه همان طور رفتار مى‏كردند كه مصالح اسلامى اقتضا مى‏كرد و در هر زمان جبهه‏اى مخصوص و شكلى نو از جهاد به وجود مى‏آمد و آنها با بصيرت كامل آن جبهه‏ها را تشخيص مى‏دادند.

اين تعارضها نه تنها تعارض واقعى نيست،بلكه بهترين درس آموزنده است‏براى كسانى كه روح و عقل و فكر مستقيمى داشته باشند،جبهه شناس باشند و بتوانند مقتضيات هر عصر و زمانى را درك كنند كه چگونه مصالح اسلامى اقتضا مى‏كند كه يك وقت مثل زمان سيد الشهداء عليه السلام نهضت آنها شكل قيام به سيف به خود بگيرد و يك زمان مثل زمان امام صادق عليه السلام شكل تعليم و ارشاد و توسعه تعليمات عمومى و تقويت مغزها و فكرها پيدا كند و يك قت‏شكل ديگر. ان فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد (5) .

پى‏نوشت‏ها:

1- اين سخنرانى در 25 شوال 1381 هجرى قمرى به مناسبت وفات امام صادق عليه السلام ايراد شده است.

2- نهج البلاغه،خطبه 200.

3- به كتاب كافى،ج 5/ص 65 الى 70 و جلد اول داستان راستان تحت عنوان‏«امام صادق و متصوفه‏»مراجعه شود.

4- اعراف/32.

5- ق/37.

منبع:اوینی



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: سيره زندگانی امام صادق, عليه السلام, از زبان استاد شهيد مرتضى مطهرى
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : دوشنبه 30 دی1392
شناسنامه و مختصری از زندگانى‌ حضرت امام صادق (ع)
خلاصه ای از مشخصات صادق آل محمد

اسم : جعفر
لقبها : صادق- مصدق - محقق - کاشف الحقایق - فاضل - طاهر - قائم - منجی - صابر
كنیه : ابوعبدالله - ابواسماعیل - ابوموسی
نام پدر : حضرت امام محمد باقر ( علیه السلام )
نام مادر : فاطمه ( ام فروه ) دختر قاسم بن محمد بن ابی بكر
زمان تولد : هفدهم ربیع الاول سال 83 هجری
در روز جمعه یا دوشنبه ( بنا بر اختلاف ) در هنگام طلوع فجر مصادف با میلاد حضرت رسول . بعضی ولادت ایشان را روز سه شنبه هفتم رمضان و سال ولادت ایشان را نیز برخی سال 80 هجری ذكر كرده اند .
محل تولد : مدینه منوره
عمر شریفش : 65 سال
مدت امامت : 34 سال
زمان رحلت ( شهادت ) : 25 شوال سال 148 هجری درباره زمان شهادت نیز گروهی ماه شوال و دسته ای دیگر 25 رجب را بیان كردند .
قاتل : منصور دوانیقی بوسیله زهر
محل دفن : قبرستان بقیع
زنان معروف حضرت : حمیده دختر صاعد مغربی ، فاطمه دختر حسین بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب( علیهم السلام )
فرزندان پسر : موسی ( علیه السلام ) - اسماعیل - عبدالله - افطح - اسحاق - محمد - عباس - علی
فرزندان دختر : ام فروه - فاطمه - اسما

كه اسماعیل ، عبدالله وام فروه مادرشان فاطمه دختر حسین بن علی بن حسین ( علیهما السلام )( نوه امام سجاد ) است . وامام موسی كاظم (علیه السلام) ، اسحاق و محمد كه مادرشان حمیده خاتون می باشد . وعباس ، علی ، اسماء و فاطمه كه هر یك از مادری به دنیا آمده اند .

نقش روی انگشتر حضرت : ما شاء الله لا قوة إلا بالله ، أستغفرالله .
اصحاب معروف امام صادق (علیه السلام) : ابان بن تغلب - اسحاق بن عمار- برید - صفوان بن مهران - ابوحمزه ثمالی – حریر بن عبدالله سجستانی زراره بن اعین شیبانی - عبدالله بن ابی یعفور-عمران بن عبدالله اشعری قمی .
روز زیارت ایشان : روزهای سه شنبه می باشد .
رخسار حضرت : بیشتر شمایل آن حضرت مثل پدرشان امام باقر (علیه السلام) بود . جز آنكه كمی لاغرتر و بلند تر بودند .
مردی میانه بالا ، سفید روی ، پیچیده موی و پیوسته صورتشان چون آفتاب می درخشید . در جوانی موهای سرشان سیاه و در پیری سفیدی موی سرشان بر وقار و هیبتشان افزوده بود . بینی اش كشیده و وسط آن اندكی برآمده بود وبر گونه راستش خال سیاه رنگی داشت .
ریش مبارك آن جناب نه زیاد پرپشت و نه زیاد كم پشت بود . دندانهایش درشت و سفید بود ومیان دو دندان
پیشین آن گرامی فاصله وجود داشت . بسیار لبخند می زد و چون نام پیامبر برده می شد رنگ از رخسارش تغییر می كرد .

مختصری از زندگانى‌ حضرت امام صادق (ع)

1. امام‌ صادق‌ ( ع‌ )
 

حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ عليه‌ السلام‌ رئيس‌ مذهب‌ جعفرى‌ ( شيعه‌ ) در روز 17ربيع‌ الاول‌ سال‌ 83 هجرى‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود .

پدرش‌ امام‌ محمد باقر ( ع‌ ) و مادرش‌ "ام‌ فروه‌" دختر قاسم‌ بن‌ محمد بن‌ ابى‌ بكر مى‌باشد.

كنيه‌ آن‌ حضرت‌ : "ابو عبدالله‌" و لقبش‌ "صادق‌" است‌ . حضرت‌ صادق‌ تا سن‌ 12 سالگى‌ معاصر جد گراميش‌ حضرت‌ سجاد بود و مسلما تربيت اوليه‌ او تحت‌ نظر آن‌ بزرگوار صورت‌ گرفته‌ و امام‌ ( ع‌ ) از خرمن‌ دانش‌ جدش‌ خوشه‌چينى‌ كرده‌ است‌ .

پس‌ از رحلت‌ امام‌ چهارم‌ مدت‌ 19 سال‌ نيز در خدمت‌ پدر بزرگوارش‌ امام‌ محمد باقر ( ع‌ ) زندگى‌ كرد و با اين‌ ترتيب‌ 31 سال‌ از دوران‌ عمر خود را در خدمت‌ جد و پدر بزرگوار خود كه‌ هر يك‌ از آنان‌ در زمان‌ خويش‌ حجت‌ خدا بودند ، و از مبدأ فيض‌ كسب‌ نور مى‌نمودند گذرانيد .

بنابراين‌ صرف‌ نظر از جنبه‌ الهى‌ و افاضات‌ رحمانى‌ كه‌ هر امامى‌ آن‌ را دار مى‌باشد ، بهره‌مندى‌ از محضر پدر و جد بزرگوارش‌ موجب‌ شد كه‌ آن‌ حضرت‌ با استعداد ذاتى‌ و شم‌ علمى‌ و ذكاوت‌ بسيار ، به‌ حد كمال‌ علم‌ و ادب‌ رسيد و در عصر خود بزرگترين‌ قهرمان‌ علم‌ و دانش‌ گرديد .

پس‌ از درگذشت‌ پدر بزرگوارش‌ 34 سال‌ نيز دوره‌ امامت‌ او بود كه‌ در اين‌ مدت‌ "مكتب‌ جعفرى‌" را پايه‌ريزى‌ فرمود و موجب‌ بازسازى‌ و زنده‌ نگهداشتن‌ شريعت‌ محمدى‌ ( ص‌ ) گرديد .

زندگى‌ پر بار امام‌ جعفر صادق‌ ( ع‌ ) مصادف‌ بود با خلافت‌ پنج‌ نفر از بنى‌ اميه‌ ( هشام‌ بن‌ عبدالملك‌ - وليد بن‌ يزيد - يزيد بن‌ وليد - ابراهيم‌ بن‌ وليد - مروان‌ حمار ) كه‌ هر يك‌ به‌ نحوى‌ موجب‌ تألم‌ و تأثر و كدورت‌ روح‌ بلند امام‌ معصوم‌ ( ع‌ ) را فراهم‌ مى‌كرده‌اند ، و دو نفر از خلفاى‌ عباسى‌ ( سفاح‌ و منصور ) نيز در زمان‌ امام‌ ( ع‌ ) مسند خلافت‌ را تصاحب‌ كردند و نشان‌ دادند كه‌ در بيداد و ستم‌ بر امويان‌ پيشى‌ گرفته‌اند ، چنانكه‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) در 10 سال‌ آخر عمر شريفش‌ در ناامنى‌ و ناراحتى‌ بيشترى‌ بسر مى‌برد .



2. عصر امام‌ صادق‌ ( ع‌ )


عصر امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) يكى‌ از طوفانى‌ترين‌ ادوار تاريخ‌ اسلام‌ است‌ كه‌ از يك‌ سواغتشاشها و انقلابهاى‌ پياپى‌ گروههاى‌ مختلف‌ ، بويژه‌ از طرف‌ خونخواهان‌ امام‌ حسين‌ ( ع‌ ) رخ‌ مى‌داد ، كه‌ انقلاب‌ "ابو سلمه‌" در كوفه‌ و "ابو مسلم‌" در خراسان‌ و ايران‌ از مهمترين‌ آنها بوده‌ است‌ . و همين‌ انقلاب‌ سرانجام‌ حكومت‌ شوم‌ بنى‌ اميه‌ را برانداخت‌ و مردم‌ را از يوغ‌ ستم‌ و بيدادشان‌ رها ساخت‌ . ليكن‌ سرانجام‌ بنى‌ عباس‌ با تردستى‌ و توطئه‌ ، بناحق‌ از انقلاب‌ بهره‌ گرفته‌ و حكومت‌ و خلافت‌ را تصاحب‌ كردند . دوره‌ انتقال‌ حكومت‌ هزار ماهه‌ بنى‌ اميه‌ به‌ بنى‌ عباس‌ طوفانى‌ترين‌ و پر هرج‌ و مرج‌ ترين‌ دورانى‌ بود كه‌ زندگى‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) را فراگرفته‌ بود .

و از ديگر سو عصر آن‌ حضرت‌ ، عصر برخورد مكتبها و ايدئولوژيها و عصر تضاد افكار فلسفى‌ و كلامى‌ مختلف‌ بود ، كه‌ از برخورد ملتهاى‌ اسلام‌ با مردم‌ كشورهاى‌ فتح‌ شده‌ و نيز روابط مراكز اسلامى‌ با دنياى‌ خارج‌ ، به‌ وجود آمده‌ و در مسلمانان‌ نيز شور و هيجانى‌ براى‌ فهميدن‌ و پژوهش‌ پديد آورده‌ بود .

عصرى‌ كه‌ كوچكترين‌ كم‌ كارى‌ يا عدم‌ بيدارى‌ و تحرك‌ پاسدار راستين‌ اسلام‌ ، يعنى‌ امام‌ ( ع‌ ) ، موجب‌ نابودى‌ دين‌ و پوسيدگى‌ تعليمات‌ حيات‌بخش‌ اسلام‌ ، هم‌ از درون‌ و هم‌ از بيرون‌ مى‌شد .

اينجا بود كه‌ امام‌ ( ع‌ ) دشوارى‌ فراوان‌ در پيش‌ و مسؤوليت‌ عظيم‌ بر دوش‌ داشت‌ . پيشواى‌ ششم‌ در گير و دار چنين‌ بحرانى‌ مى‌بايست‌ از يك‌ سو به‌ فكر نجات‌ افكار توده‌ مسلمان‌ از الحاد و بى‌دينى‌ و كفر و نيز مانع‌ انحراف‌ اصول‌ و معارف‌ اسلامى‌ از مسير راستين‌ باشد ، و از توجيهات‌ غلط و وارونه‌ دستورات‌ دين‌ به‌ وسيله‌ خلفاى‌ وقت‌ جلوگيرى‌ كند .

علاوه‌ بر اين‌ ، با نقشه‌اى‌ دقيق‌ و ماهرانه‌ ، شيعه‌ را از اضمحلال‌ و نابودى‌ برهاند ، شيعه‌اى‌ كه‌ در خفقان‌ و شكنجه‌ حكومت‌ پيشين‌ ، آخرين‌ رمقها را مى‌گذراند ، و آخرين‌ نفرات‌ خويش‌ را قربانى‌ مى‌داد ، و رجال‌ و مردان‌ با ارزش‌ شيعه‌ يا مخفى‌ بودند ، و يا در كر و فر و زرق‌ و برق‌ حكومت‌ غاصب‌ ستمگر ذوب‌ شده‌ بودند ، و جرأت‌ ابراز شخصيت‌ نداشتند ، حكومت‌ جديد هم‌ در كشتار و بى‌عدالتى‌ دست‌ كمى‌ از آنها نداشت‌ و وضع‌ به‌ حدى‌ خفقان‌آور و ناگوار و خطرناك‌ بود كه‌ همگى‌ ياران‌ امام‌ ( ع‌ ) را در معرض‌ خطر مرگ‌ قرار مى‌داد ، چنانكه‌ زبده‌هايشان‌ جزو ليست‌ سياه‌ مرگ‌ بودند .

"جابر جعفى‌" يكى‌ از ياران‌ ويژه‌ امام‌ است‌ كه‌ از طرف‌ آن‌ حضرت‌ براى‌ انجام‌ دادن‌ امرى‌ به‌ سوى‌ كوفه‌ مى‌رفت‌ . در بين‌ راه‌ قاصد تيز پاى‌ امام‌ به‌ او رسيد و گفت‌ : امام‌ ( ع‌ ) مى‌گويد : خودت‌ را به‌ ديوانگى‌ بزن‌ ، همين‌ دستور او را از مرگ‌ نجات‌ داد و حاكم‌ كوفه‌ كه‌ فرمان‌ محرمانه‌ ترور را از طرف‌ خليفه‌ داشت‌ از قتلش‌ به‌ خاطر ديوانگى‌ منصرف‌ شد .

جابر جعفى‌ كه‌ از اصحاب‌ سر امام‌ باقر ( ع‌ ) نيز مى‌باشد مى‌گويد : امام‌ باقر ( ع‌ ) هفتاد هزار بيت‌ حديث‌ به‌ من‌ آموخت‌ كه‌ به‌ كسى‌ نگفتم‌ و نخواهم‌ گفت‌ ...
او روزى‌ به‌ حضرت‌ عرض‌ كرد مطالبى‌ از اسرار به‌ من‌ گفته‌اى‌ كه‌ سينه‌ام‌ تاب‌ تحمل‌ آن‌ را ندارد و محرمى‌ ندارم‌ تا به‌ او بگويم‌ و نزديك‌ است‌ ديوانه‌ شوم‌ .
امام‌ فرمود : به‌ كوه‌ و صحرا برو و چاهى‌ بكن‌ و سر در دهانه‌ چاه‌ بگذار و در خلوت‌ چاه‌ بگو : حدثنى‌ محمد بن‌ على‌ بكذا وكذا ... ، ( يعنى‌ امام‌ باقر ( ع‌ ) به‌ من‌ فلان‌ مطلب‌ را گفت‌ ، يا روايت‌ كرد ) .

آرى‌ ، شيعه‌ مى‌رفت‌ كه‌ نابود شود ، يعنى‌ اسلام‌ راستين‌ به‌ رنگ‌ خلفا درآيد ، و به‌ صورت‌ اسلام‌ بنى‌ اميه‌اى‌ يا بنى‌ عباسى‌ خودنمايى‌ كند .
در چنين‌ شرايط دشوارى‌ ، امام‌ دامن‌ همت‌ به‌ كمر زد و به‌ احيا و بازسازى‌ معارف‌ اسلامى‌ پرداخت‌ و مكتب‌ علمى‌ عظيمى‌ به‌ وجود آورد كه‌ محصول‌ و بازده‌ آن‌ ، چهار هزار شاگرد متخصص‌ ( همانند هشام‌ ، محمد بن‌ مسلم‌ و ... ) در رشته‌هاى‌ گوناگون‌ علوم‌ بودند ، و اينان‌ در سراسر كشور پهناور اسلامى‌ آن‌ روز پخش‌ شدند .
هر يك‌ از اينان‌ از طرفى‌ خود ، بازگوكننده‌ منطق‌ امام‌ كه‌ همان‌ منطق‌ اسلام‌ است‌ و پاسدار ميراث‌ دينى‌ و علمى‌ و نگهدارنده‌ تشيع‌ راستين‌ بودند ، و از طرف‌ ديگر مدافع‌ و مانع‌ نفوذ افكار ضد اسلامى‌ و ويرانگر در ميان‌ مسلمانان‌ نيز بودند .

تأسيس‌ چنين‌ مكتب‌ فكرى‌ و اين‌ سان‌ نوسازى‌ و احياگرى‌ تعليمات‌ اسلامى‌ ، سبب‌ شد كه‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) به‌ عنوان‌ رئيس‌ مذهب‌ جعفرى‌ ( تشيع‌ ) مشهور گردد .
ليكن‌ طولى‌ نكشيد كه‌ بنى‌ عباس‌ پس‌ از تحكيم‌ پايه‌هاى‌ حكومت‌ و نفوذ خود ، همان‌ شيوه‌ ستم‌ و فشار بنى‌ اميه‌ را پيش‌ گرفتند و حتى‌ از آنان‌ هم‌ گوى‌ سبقت‌ را ربودند. .

امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) كه‌ همواره‌ مبارزى‌ نستوه‌ و خستگى‌ناپذير و انقلابيى‌ بنيادى‌ در ميدان‌ فكر و عمل‌ بوده‌ ، كارى‌ كه‌ امام‌ حسين‌ ( ع‌ ) به‌ صورت‌ قيام‌ خونين‌ انجام‌ داد ، وى‌ قيام‌ خود را در لباس‌ تدريس‌ و تأسيس‌ مكتب‌ و انسان‌ سازى‌ انجام‌ داد و جهادى‌ راستين‌ كرد .



3. جنبش‌ علمى‌


اختلافات‌ سياسى‌ بين‌ امويان‌ و عباسيان‌ و تقسيم‌ شدن‌ اسلام‌ به‌ فرقه‌هاى‌ مختلف‌و ظ‌هور عقايد مادى‌ و نفوذ فلسفه‌ يونان‌ در كشورهاى‌ اسلامى‌ ، موجب‌ پيدايش‌ يك‌ نهضت‌ علمى‌ گرديد . نهضتى‌ كه‌ پايه‌هاى‌ آن‌ بر حقايق‌ مسلم‌ استوار بود . چنين‌ نهضتى‌ لازم‌ بود ، تا هم‌ حقايق‌ دينى‌ را از ميان‌ خرافات‌ و موهومات‌ و احاديث‌ جعلى‌ بيرون‌ كشد و هم‌ در برابر زنديقها و ماديها با نيروى‌ منطق‌ و قدرت‌ استدلال‌ مقاومت‌ كند و آراى‌ سست‌ آنها را محكوم‌ سازد . گفتگوهاى‌ علمى‌ و مناظ‌رات‌ آن‌ حضرت‌ با افراد دهرى‌ و مادى‌ مانند "ابن‌ ابى‌ العوجاء" و "ابو شاكر ديصانى‌" و حتى‌ "ابن‌ مقفع‌" معروف‌ است‌ .
 
به‌ وجود آمدن‌ چنين‌ نهضت‌ علمى‌ در محيط آشفته‌ و تاريك‌ آن‌ عصر ، كار هر كسى‌ نبود ، فقط كسى‌ شايسته‌ اين‌ مقام‌ بزرگ‌ بود كه‌ مأموريت‌ الهى‌ داشته‌ باشد و از جانب‌ خداوند پشتيبانى‌ شود ، تا بتواند به‌ نيروى‌ الهام‌ و پاكى‌ نفس‌ و تقوا وجود خود را به‌ مبدأ غيب‌ ارتباط دهد ، حقايق‌ علمى‌ را از درياى‌ بيكران‌ علم‌ الهى‌ به‌ دست‌ آورد ، و در دسترس‌ استفاده‌ گوهرشناسان‌ حقيقت‌ قرار دهد .

تنها وجود گرامى‌ حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) مى‌توانست‌ چنين‌ مقامى‌ داشته‌ باشد ، تنها امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) بود كه‌ با كناره‌گيرى‌ از سياست‌ و جنجالهاى‌ سياسى‌ از آغاز امامت‌ در نشر معارف‌ اسلام‌ و گسترش‌ قوانين‌ و احاديث‌ راستين‌ دين‌ مبين‌ و تبليغ‌ احكام‌ و تعليم‌ و تربيت‌ مسلمانان‌ كمر همت‌ بر ميان‌ بست‌ .
زمان‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) در حقيقت‌ عصر طلايى‌ دانش‌ و ترويج‌ احكام‌ و تربيت‌ شاگردانى‌ بود كه‌ هر يك‌ مشعل‌ نورانى‌ علم‌ را به‌ گوشه‌ و كنار بردند و در "خودشناسى‌" و "خداشناسى‌" مانند استاد بزرگ‌ و امام‌ بزرگوار خود در هدايت‌ مردم‌ كوشيدند .

در همين‌ دوران‌ درخشان‌ - در برابر فلسفه‌ يونان‌ - كلام‌ و حكمت‌ اسلامى‌ رشد كرد و فلاسفه‌ و حكماى‌ بزرگى‌ در اسلام‌ پرورش‌ يافتند . همزمان‌ با نهضت‌ علمى‌ و پيشرفت‌ دانش‌ بوسيله‌ حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) در مدينه‌ ، منصور خليفه‌ عباسى‌ كه‌ از راه‌ كينه‌ و حسد ، به‌ فكر ايجاد مكتب‌ ديگرى‌ افتاد كه‌ هم‌ بتواند در برابر مكتب‌ جعفرى‌ استقلال‌ علمى‌ داشته‌ باشد و هم‌ مردم‌ را سرگرم‌ نمايد و از خوشه‌چينى‌ از محضر امام‌ ( ع‌ ) بازدارد .

بدين‌ جهت‌ منصور مدرسه‌اى‌ در محله‌ "كرخ‌" بغداد تأسيس‌ نمود . منصور در اين‌ مدرسه‌ از وجود ابو حنيفه‌ در مسائل‌ فقهى‌ استفاده‌ نمود و كتب‌ علمى‌ و فلسفى‌ را هم‌ دستور داد از هند و يونان‌ آوردند و ترجمه‌ نمودند ، و نيز مالك‌ را - كه‌ رئيس‌ فرقه‌ مالكى‌ است‌ - بر مسند فقه‌ نشاند ، ولى‌ اين‌ مكتبها نتوانستند وظ‌يفه‌ ارشاد خود را چنانكه‌ بايد انجام‌ دهند .

امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) مسائل‌ فقهى‌ و علمى‌ و كلامى‌ را كه‌ پراكنده‌ بود ، به‌ صورت‌ منظم‌ درآورد ، و در هر رشته‌ از علوم‌ و فنون‌ شاگردان‌ زيادى‌ تربيت‌ فرمود كه‌ باعث‌ گسترش‌ معارف‌ اسلامى‌ در جهان‌ گرديد . دانش‌گسترى‌ امام‌ ( ع‌ ) در رشته‌هاى‌ مختلف‌ فقه‌ ، فلسفه‌ و كلام‌ ، علوم‌ طبيعى‌ و ... آغاز شد . فقه‌ جعفرى‌ همان‌ فقه‌ محمدى‌ يا دستورهاى‌ دينى‌ است‌ كه‌ از سوى‌ خدا به‌ پيغمبر بزرگوارش‌ از طريق‌ قرآن‌ و وحى‌ رسيده‌ است‌ .

بر خلاف‌ ساير فرقه‌ها كه‌ بر مبناى‌ عقيده‌ و رأى‌ و نظر خود مطالبى‌ را كم‌ يا
زياد مى‌كردند ، فقه‌ جعفرى‌ توضيح‌ و بيان‌ همان‌ اصول‌ و فروعى‌ بود كه‌ در مكتب‌ اسلام‌ از آغاز مطرح‌ بوده‌ است‌ . ابو حنيفه‌ رئيس‌ فرقه‌ حنفى‌ درباره‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) گفت‌ : من‌ فقيه‌تر از جعفرالصادق‌ كسى‌ را نديده‌ام‌ و نمى‌شناسم‌ . فتواى‌ بزرگترين‌ فقيه‌ جهان‌ تسنن‌ شيخ‌ محمد شلتوت‌ رئيس‌ دانشگاه‌ الازهر مصر كه‌ با كمال‌ صراحت‌ عمل‌ به‌ فقه‌ جعفرى‌ را مانند مذاهب‌ ديگر اهل‌ سنت‌ جايز دانست‌ - در روزگار ما - خود اعترافى‌ است‌ بر استوارى‌ فقه‌ جعفرى‌ و حتى‌ برترى‌ آن‌ بر مذاهب‌ ديگر . و اينها نتيجه‌ كار و عمل‌ آن‌ روز امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) است‌ .

در رشته‌ فلسفه‌ و حكمت‌ حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) هميشه‌ با اصحاب‌ و حتى‌ كسانى‌ كه‌ از دين‌ و اعتقاد به‌ خدا دور بودند مناظ‌راتى‌ داشته‌ است‌ . نمونه‌اى‌ از بيانات‌ امام‌ ( ع‌ ) كه‌ در اثبات‌ وجود خداوند حكيم‌ است‌ ، به‌ يكى‌ از شاگردان‌ واصحاب‌ خود به‌ نام‌ "مفضل‌ بن‌ عمر" فرمود كه‌ در كتابى‌ به‌ نام‌ "توحيد مفضل‌" هم‌ اكنون‌ در دست‌ است‌ . مناظ‌رات‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) با طبيب‌ هندى‌ كه‌ موضوع‌ كتاب‌ "اهليلجه‌" است‌ نيز نكات‌ حكمت‌آموز بسيارى‌ دارد كه‌ گوشه‌اى‌ از درياى‌ بيكران‌ علم‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) است‌ . براى‌ شناسايى‌ استاد معمولا دو راه‌ داريم‌ ، يكى‌ شناختن‌ آثار و كلمات‌ او ، دوم‌ شناختن‌ شاگردان‌ و تربيت‌شدگان‌ مكتبش‌ .

كلمات‌ و آثار و احاديث‌ زيادى‌ از حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ ما حتى‌ قطره‌اى‌ از دريا را نمى‌توانيم‌ به‌ دست‌ دهيم‌ مگر "نمى‌ از يمى‌" . اما شاگردان‌ آن‌ حضرت‌ هم‌ بيش‌ از چهار هزار بوده‌اند ، يكى‌ از آنها "جابر بن‌ حيان‌" است‌ . جابر از مردم‌ خراسان‌ بود . پدرش‌ در طوس‌ به‌ داروفروشى‌ مشغول‌ بود كه‌ به‌ وسيله‌ طرفداران‌ بنى‌ اميه‌ به‌ قتل‌ رسيد . جابر بن‌ حيان‌ پس‌ از قتل‌ پدرش‌ به‌ مدينه‌ آمد . ابتدا در نزد امام‌ محمد باقر ( ع‌ ) و سپس‌ در نزد امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) شاگردى‌ كرد . جابر يكى‌ از افراد عجيب‌ روزگار و از نوابغ‌ بزرگ‌ جهان‌ اسلام‌ است‌ .

در تمام‌ علوم‌ و فنون‌ مخصوصا در علم‌ شيمى‌ تأليفات‌ زيادى‌ دارد ، و در رساله‌هاى‌ خود همه‌ جا نقل‌ مى‌كند كه‌ ( جعفر بن‌ محمد ) به‌ من‌ چنين‌ گفت‌ يا تعليم‌ داد يا حديث‌ كرد . از اكتشافات‌ او اسيد ازتيك‌ ( تيزآب‌ ) و تيزاب‌ سلطانى‌ و الكل‌ است‌ .

وى‌ چند فلز و شبه‌ فلز را در زمان‌ خود كشف‌ كرد . در دوران‌ "رنسانس‌ اروپا" در حدود 30. رساله‌ از جابر به‌ زبان‌ آلمانى‌ چاپ‌ و ترجمه‌ شده‌ كه‌ در كتابخانه‌هاى‌ برلين‌ و پاريس‌ ضبط است‌ .

حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) بر اثر توطئه‌هاى‌ منصور عباسى‌ در سال‌ 148 هجرى‌ مسموم‌ و در قبرستان‌ بقيع‌ در مدينه‌ مدفون‌ شد . عمر شريفش‌ در اين‌ هنگام‌ 65 سال‌ بود . از جهت‌ اينكه‌ عمر بيشترى‌ نصيب‌ ايشان‌ شده‌ است‌ به‌ "شيخ‌ الائمه‌" موسوم‌ است‌ .
حضرت‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) هفت‌ پسر و سه‌ دختر داشت‌ .

پس‌ از حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) مقام‌ امامت‌ بنا به‌ امر خدا به‌ امام‌ موسى‌ كاظ‌م‌ ( ع‌ ) منتقل‌ گرديد .
ديگر از فرزندان‌ آن‌ حضرت‌ اسمعيل‌ است‌ كه‌ بزرگترين‌ فرزند امام‌ بوده‌ و پيش‌ از وفات‌ حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) از دنيا رفته‌ است‌ . طايفه‌ اسماعيليه‌ به‌ امامت‌ وى‌ قائلند .


4. خلق‌ و خوى‌ حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ )
 

حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) مانند پدران‌ بزرگوار خود در كليه‌ صفات‌ نيكو و سجاياى‌ اخلاقى‌ سرآمد روزگار بود . حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) داراى‌ قلبى‌ روشن‌ به‌ نور الهى‌ و در احسان‌ و انفاق‌ به‌ نيازمندان‌ مانند اجداد خود بود . داراى‌ حكمت‌ و علم‌ وسيع‌ و نفوذ كلام‌ و قدرت‌ بيان‌ بود .

با كمال‌ تواضع‌ و در عين‌ حال‌ با نهايت‌ مناعت‌ طبع‌ كارهاى‌ خود را شخصا انجام‌ مى‌داد ، و در برابر آفتاب‌ سوزان‌ حجاز بيل‌ به‌ دست‌ گرفته‌ ، در مزرعه‌ خود كشاورزى‌ مى‌كرد و مى‌فرمود : اگر در اين‌ حال‌ پروردگار خود را ملاقات‌ كنم‌ خوشوقت‌ خواهم‌ بود ، زيرا به‌ كد يمين‌ و عرق‌ جبين‌ آذوقه‌ و معيشت‌ خود و خانواده‌ام‌ را تأمين‌ مى‌نمايم‌ .

ابن‌ خلكان‌ مى‌نويسد : امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) يكى‌ از ائمه‌ دوازده‌گانه‌ مذهب‌ اماميه‌ و از سادات‌ اهل‌ بيت‌ رسالت‌ است‌ . از اين‌ جهت‌ به‌ وى‌ صادق‌ مى‌گفتند كه‌ هر چه‌ مى‌گفت‌ راست‌ و درست‌ بود و فضيلت‌ او مشهورتر از آن‌ است‌ كه‌ گفته‌ شود . مالك‌ مى‌گويد : با حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) سفرى‌ به‌ حج‌ رفتم‌ ، چون‌ شترش‌ به‌ محل‌ احرام‌ رسيد ، امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) حالش‌ تغيير كرد ، نزديك‌ بود از مركب‌ بيفتد و هر چه‌ مى‌خواست‌ لبيك‌ بگويد ، صدا در گلويش‌ گير مى‌كرد . به‌ او گفتم‌ : اى‌ پسر پيغمبر ، ناچار بايد بگويى‌ لبيك‌ ، در جوابم‌ فرمود : چگونه‌ جسارت‌ كنم‌ و بگويم‌ لبيك‌ ، مى‌ترسم‌ خداوند در جوابم‌ بگويد : لا لبيك‌ ولا سعديك‌ .

منبع : اوینی



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: شناسنامه و مختصری از زندگانى‌ حضرت امام صادق, ع
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : دوشنبه 30 دی1392
روش حكومتى پيامبر(ص)
روش حكومتى پيامبر(ص)

سيد قوامى

الدين صمصام>ييكى از مباحث بسيار بحث انگيز در قرن حاضر مسئله نظام سياسى و نظام اداريِ حكومت پيامبر اكرم(ص) بوده است. ديدگاه برخى اين است كه حكومت پيامبر اكرم(ص) اساساً نظام خاص ادارى و سياسى نداشته است. به اين ديدگاه از جنبه هاى گوناگون ـ خصوصاً كلامى ـ پاسخ گفته اند، اما از زاويه طرح عينيِ نظام سياسى و ادارى پيامبراسلام(ص) كم تر بدين ساحت درآمده اند. نگارنده از كسانى است كه به وجود نظامِ اداريِ كامل و پيشرفته اى در دوران رسول اللّه(ص) اعتقاد دارد، در جهت اثبات اين اعتقاد، با روى كردى تاريخى به شيوه نظام ادارى پيامبر اكرم(ص) پرداخته و با كاوش در لابه لاى صفحات تاريخِ سياسيِ پيامبر اكرم(ص) نمودهاى نظام مستحكم ادارى را به دست آورده است. اين نوشته به اجمال به يكى از مهم ترين اركان در نظام ادارى يعنى عضويابى از ديدگاه اسلام اشاره دارد.

منابع نيروى انسانى(عضويابى)

هر نظام ادارى اركان گونه گونى دارد كه يكى از آن ها عضويابى است. علماى مديريت عضويابى را چنين تعريف مى كنند:

(عمليات كاوش در منابع انسانى و كشف افراد شايسته و ترغيب و تشويق آنان به قبول مسئوليت در سازمان.)1

مراد ما از عضويابى در نظام اداريِ حكومتِ رسول اكرم(ص) لزوماً مطابقِ تعريف فوق نيست، زيرا ممكن است در اطلاعاتى كه از آن عصر به دست ما رسيده چنين فعل و انفعالى را شاهد نباشيم و البته منكر وجود آن هم نيستيم و يا چه بسا اقتضاى آن زمان دقيقاً پياده شدن مفاهيم فوق نبوده باشد. بنابراين مراد ما شناسايى منابع نيروى انسانى است كه رسول خدا(ص) كادر حكومتى اش را از آن ها تأمين مى كرده است.

شناسايى اين منابع به ما كمك مى كند كه در انتخاب معيار براى عضويابى و براى منابع انسانى توفيق يابيم تا مديران سازمان هاى حكومت اسلامى در هر عصر و نسلى بر اساس آن معيارها به عضويابى بپردازند.

در آن شرايط، منابع نيروى انسانى پيامبر اكرم(ص) اين ها بودند:

1ـ منابع نژادى عرب و عجم؛

2ـ منابع سرزمينى مانند مكه و مدينه و يمن؛

3ـ منابع قبيله اى مانند قريش؛

4ـ منابع ارزشى مانند مهاجرين، انصار، مجاهدين و تابعين؛

5ـ منابع بومى؛

6ـ منابع سرزمينى ـ اعتقادى مانند دارالكفر و دارالاسلام؛

7ـ منابع اعتقادى مانند مسلمين، يهود و نصارى.

1 ـ منابع نژادى

قرآن به زبان عربى نازل شده، پيامبر اكرم(ص) عرب است، اسلام در عربستان طلوع كرده است، اولين حكومت اسلامى در مدينه ـ كه از شهرهاى عرب است ـ تشكيل يافته و عمده نيروهاى پيامبر اكرم(ص) در كادر ادارى و حكومتى عرب بوده اند، ولى با اين همه، عربيت يك اولويت نبوده است.

قرآن مى فرمايد:

(يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر وانثى وجعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا انّ اكرمكم عنداللّه اتقيكم2؛ اى مردم ما شما را از دو جنسِ مرد و زن آفريديم و شما را به شكل ملت ها و قبيله ها در آورديم تا يكديگر را بشناسيد.)

پيامبر اكرم در روز فتح مكه مى فرمايد:

(انّ اباكم واحد كلكم لآدم و آدم من تراب ان اكرمكم عنداللّه اتقيكم وليس لعربى على عجمى فضل الاّ بالتقوى3؛ پدر شما يكى است و آن، آدم(ع) است و آدم از خاك، با تقواترين شما نزد خدا گرامى ترين شما است، عرب را بر عجم برترى نيست مگر به تقوا.)

بعضى از اعراب معاصر از تمدّن اسلامى با نام(تمدّن عربى) ياد مى كنند و مى گويند:(مسلمانِ غير عرب اگر پيش رفت كرده است به خاطر روح عربى بوده است كه در همه ملت ها پيدا شده بود و همه اين ملت ها تحت نام و عنوانِ(عربيت) يك حركت هم آهنگ به وجود آورده بودند).4 اين نظريه، به طور آشكار تحريف تاريخ است، در حالى كه ملت هاى مسلمان بر روى مليّت خود پل زده بودند و خود را مسلمان مى دانستند.

محور نبودن عربيت به صورت يك ارزش اسلامى باقى بود حتى خلفاى راشدين بر آن پاى فشرده اند ولى امويان سلسله جنبان تفكر تفوّق عرب شدند5 و سياست آن ها بر اصل تفوق عرب بر غير عرب پايه گذارى شد، معاويه به صورت بخش نامه به همه عمّال خويش دستور داد كه براى عرب، حق تقّدم قائل شوند. اين عمل ضربه مهلكى به اسلام زد و منشاء تجزيه حكومت اسلامى به صورت حكومت هاى كوچك بود، زيرا بديهى است كه هيچ ملّتى حاضر نيست تفوق و قيمومت ملّت ديگر را بپذيرد. اسلام از آن جهت مقبول همه ملّت ها بود كه علاوه بر ساير مزايايش رنگ نژادى و قومى نداشت.6

(آجرى) در اربعين از رسول خدا(ص) نقل مى كند كه:(همانا خدا اختيار كرد مرا و اختيار كرد براى من اصحابى پس قرار داد براى من از آنها وزرائى.)7 در(استيعاب) از قول على(ع) آن وزرا چهارده نفر شمرده مى شوند:(حمزه، جعفر، ابوبكر، على، حسن، حسين، عبداللّه بن مسعود، سلمان، عماربن ياسر، حذيفه، اباذر، بلال و مصعب).8 جالب است اگر اين مجموعه را به منزله كابينه فرض كنيم(هر چند حسنين كم سن بوده اند.) در اين جمع دو نفر غير عرب ديده مى شوند: سلمان فارسى و بلال حبشى.

اين دقيقاً همان عدم اولويت نژاد عرب را تأكيد مى كند در شرايطى كه زمين و زمان و زمينه اقتضاى عرب گرايى داشت حضور اين دو نفر در سطح بالاى مسئوليت معناى خاص دارد. و وقتى هم پيامبر(ص) به سلمان لقب مى دهد نمى گويد سلمان عربى بلكه مى فرمايد(سلمان محمّدى).

پيامبر(ص) به همين دو اكتفا نكرد،(صهيب بن سنان) ملقّب به(ابو يحيى)، رومى بوده است، وحشى ـ كه بعد اهلى شد و به او مأموريت داده شد ـ حبشى است كه شيعه و سنى او را صحابى مى دانند. ابن هشام در سيره خويش(ابو كبشه) را فارسى و(زيدبن حارثه) را حبشى مى داند.9 كه در جنگ بدر حضور داشته اند، بعضى(ذو مخبر) را از صحابه پيامبر، كه حبشى است، شمرده اند.10

در اين ميان، نقشِ سلمان فارسى كه سلمان الخير و سلمان السلام و سلمان محمدى است، بسيار برجسته و كليدى است، وى در جنگ خندق، خندق مى سازد و در جنگ طائف منجنيق مى سازد11 و بعدها در زمان عثمان استان دار مدائن مى شود12 و اميرالمؤمنين(ع) وى را پس از مرگ تجهيز كرد و بر او نماز خواند و جعفر هم حاضر بود.

در فروغ ابديت آمده است:(مناطقِ خوش آب و هوايِ عربستان در آخرين قرن قبل از اسلام به طور كلّى تحت نفوذ سه دولت بزرگ يعنى ايران و روم و حبشه بود، شرق و شمال شرقى اين منطقه زير حمايت ايران و شمال غربى تابع روم و قطعات مركزى و جنوب تحت نفوذ(حبشه) قرار داشت، بعدها در اثر مجاورت با اينان سه دولت عرب به نام هاى حيره، غسان و كنده هر كدام تحت نفوذ يكى از سه دولت نامبرده(ايران، روم و حبشه) قرار داشتند.)

جالب است كه پيامبر سلاطين هر سه قدرت را به اسلام دعوت كرد خسرو پرويز كه پيامبر او را به نام(كسرى عظيم فارس) در نامه اش ياد كرد قبول نكرد،13 ولى نجاشى سلطان حبشه اسلام آورد14 و هرقلِ عظيم روم معروف به(قيصر) اسلام آورد.15 آن چه براى ما مفيد است آن كه طبق مدارك ياد شده پيامبر به كسري§ و قيصر نوشت:(اسلم تسلم؛ اسلام بياور تا سالم بمانى). و در بعضى نامه هايش مى افزود:(اسلم تسلم فاجعل لك ما تحت يديك)16 و يا مى فرمود:(ان تؤمن باللّه وحده لاشريك له يبقى ملكك).17 اين جملات به آن معنا است كه اگر اسلام بياوريد به حكومت ادامه مى دهيد.

اگر عربيت در كارگزارى حكومت رسول خدا(ص) اولويت داشت چنين وعده اى به حكّام غير عرب نمى داد. اين وعده ها گوياى نفى عرب محورى در حكومت است و اين آن چيزى است كه ما در اين مبحث به دنبال آنيم. مسلمان شدن سلطان حبشه و بقاى او در حكومت با تأييد رسول خدا(ص) نشان مى دهد كه كادر غير عرب رسول خدا(ص) منحصر در بردگان حبشى مثل بلال و وحشى و ذومخبر نمى شود بلكه مَلِك حبشه هم در اين حلقه وارد است و نه تنها صهيب رومى كه برده است بلكه خود قيصر روم هم به نوعى در حكومت فراگير و جهان گيرِ رسول خدا(ص) نقش دارد.

آن چه منظور ما را بيش تر تقويت مى كند اسلام آوردن دسته جمعيِ(باذان) حاكم يمن و تمام كارمندانش كه ايرانى بودند مى باشد،18 زيرا سرزمين حاصل خيز يمن كه در جنوب مكّه قرار دارد و حكمرانان آن همواره دست نشانده شاهان ساسانى بودند19 و تمام كارمندانشان ايرانى بودند با نامه پيامبر و وعده اى كه داد مبنى بر اين كه(اگر مسلمان شوى حكومتت دوام دارد)20 با لبيك به پيامبر و مسلمان شدنشان ايرانيان زيادى به كادر حكومتى رسول خدا(ص) اضافه شد.

اين روحيه حتى در حكومت اميرالمؤمنين هم مشاهده مى شد كه فردى به نام(شنسب) را كه ايرانى و از نسل غوريان است به عنوان فرمان دار ناحيه(غور) هرات منصوب فرموده بود.21 خلفاى دوم و سوم هم سلمان را در مدائن نصب كرده بودند، كه ذكر آن رفت. همه اين ها نشان مى دهد كه نفيِ عرب محورى از ديد كتاب و سنت و سيره، مسلّم است و پيامبراكرم(ص) در عضويابى، هيچ گاه به نيروهاى عرب به عنوان يك منبع نيروى انسانيِ داراى اولويت، تكيه نكرده است.

2 ـ منابع سرزمينى

مكّه با همه اهميتش هيچ گاه براى حكومت اسلامى به يك منبع اولويت دار تبديل نشد، زيرا ارزش هاى مكه مخصوص اهل آن نيست و يك سرزمين عمومى و متعلق به همه است.

حتى پس از اين كه مكه فتح شد و پيامبر به وطَنِ اصلى خود بازگشت آن جا را پايتخت قرار نداد و به مدينه بازگشت. در تاريخ حكومت هاى اسلامى هم هيچ گاه مكّه پايتخت نشده است. علّت آن بر ما مجهول است.

آرى، مكه نه تنها پايتخت نشد بلكه با همين عمل پيامبر(ص) عملاً(هم شهرى گرى) و (هم وطن گرايى) نفى گرديد.

بسيارى از ياران اوّليه پيامبر(ص)، كه مرتباً آزار مى شدند، مثلِ بلال، عمّار، صهيب، سلمان، اويس قرنى، معاذبن جبل، اباذر غفارى، مقداد، عدى بن حاتم و عبدالله بن مسعود، مكى الاصل نبودند. در ميان وزرايى كه قبلاً شمرديم، شش نفر غير مكى اند و اگر حسن و حسين(ع) را لحاظ نكنيم سهم مكّى و غير مكّى، مساوى است.

در بين هفده استان دار ده نفر آن ها اهل يمن و يك نفر از مدينه و شش نفر مكّى هستند كه يك نفر از آن ها(عتاب بن اسيد) است كه والى مكه است از طرف رسول خدا(ص)22 نه به خاطر اين كه مكّى است بلكه به خاطر بومى بودنش. پنج نفر باقى مانده كه قرشى هستند يكى(ابوسفيان) است كه به عنوان(مؤلفة قلوبهم) منصوب شد بر نجران23 نه به عنوان مكّى و سايرين هم به خاطر شايستگى و صلاحيت. و مكّى بودن هيچ دخلى نداشت.

پس بنابر آمار وزرا كه ستاد رسول خدا(ص) بودند و مطابق آمار استان داران در تشكيلات حكومتى رسول خدا(ص) برترى با عنصر مكّى نبود. در خصوص(عثمان بن طلحه بن شيبه) كه به طور موروثى كليددار كعبه بودند پيامبر او را ابقا كرد،24 ولى نه به خاطر مكّى بودنش بلكه براى ردّ امانت، زيرا اين آيه نازل شد كه:(انّ اللّه يامركم ان تؤدو الامانات الى اهله؛25 خداوند به شما امر مى كند تا امانات را به اهل آن بازگردانيد.)

حضور حجم عظيمى از يمنى ها در بين استان داران و يك نفر به نام(حذيفه) در بين وزرا حاكى از اين است كه مكه اولويت ندارد.

ب ـ مدينه(پايتخت گرايى ـ مركزگرايى)

مدينه الرسول(ص) كه قبل از هجرت(يثرب) نام داشت مركز اسلام و حكومت اسلامى و مدفن بسيارى از نيكان و پاكان است. رسول خدا(ص) اين شهر را براى مركزيت بر مكه مكرّمه هم ترجيح داد و حتى بعد از فتح مكه پايتخت را عوض نكرد.

ولى آيا مدينه اولويت دار است؛ يعنى اهل مدينه به خاطر اين كه در اين سرزمين و در مركز و پايتخت هستند مزيتى بر ديگران دارند. و(مركزگرايى) و(پايتخت گرايى) كه در زمان رسول خدا تحت عنوان مدينه گرايى تبلور داشت، آيا معيارى براى عضويابى در حكومت اسلامى است؟

پاسخ اين سؤال هم منفى است، زيرا در ليست وزرايى كه ديده شد تنها يك نفر مدنى است و آن،(زيادبن لبيد انصارى) است و نيروهاى يمنى كه نه مكى اند و نه مدنى آمار بالايى را در بين استان داران رسول خدا(ص) داشتند.

نيروهاى مهاجر هم كه مكى و غير مكى داخل آن ها بود پست هاى حكومتى را اشغال كرده بودند.

در يك جمع بندى بايد گفت: سرزمين، معيار نيست حتى مكه و مدينه و يمن و هيچ حاكم اسلامى نمى تواند فردى را چون هم شهرى او است يا مقيم پايتخت است يا مقيم يكى از استان هاى مهّم است(مثل يمن) اولويت دهد.

3 ـ منابع قبيله اى(قريش و…)

قريش نام قبيله اى است پدر اين قبيله(نضربن كنانه) است، اين قبيله را از آن جهت قريش نامند كه گرد حرم فراهم آمده اند.

امويان و علويان و عباسيان از قريش هستند، محمد(ص) هم قرشى است و بزرگ ترين افتخار براى يك نفر اين بوده كه شاخه اى از آن محسوب و به آن منسوب شود. با توجّه به اين كه جامعه عرب دچار دردى ريشه دار و مزمن به نام تفاخر به فاميل و خانواده و قبيله بود لذا زمينه برترى اين طائفه ممتاز فراهم بود. پيامبر كه خود قرشى بود با شناخت درد مزبور قبل از بدخيم شدن، به علاج آن پرداخت و قبل از او قرآن كريم رسماً شعوب و قبائل را مايه تعارف و شناخت يك ديگر و نه سرمايه تفاخر مى داند:(جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا)26.

رسول خدا(ص) وقتى مكّه را فتح كرد براى پيش گيرى از بيمارى قريش گرايى با قدرت مى فرمايد:(ايها الناس انّ اللّه قد اذهب عنكم نخوة الجاهليه و تفاخروها بآبائها الاوانكم من آدم و آدم من طين اِلاّ خير عباداللّه عبدا تقاه)27.

در جاى ديگر مى فرمايد:(اشراف امّتى حَمَلةالقرآن و اصحاب الليل28؛ اشرافِ قوم من، حاملانِ قرآن و شب زنده داران هستند). و يا آن جا كه با كشتگان آن ها من جمله ابوجهل و عتبه و شيبه و اميّه كه در چاه بودند صحبت مى كند، مى فرمايد:(ديگران مرا تصديق كردند…، ديگران مرا جاى دادند، ديگران مرا كمك كردند).29 اين ديگران چه كسانى هستند كه اين همه در كلام رسول خدا(ص) تكرار مى شود؛ يعنى غير قريش كه تركيبى از مهاجر و انصار و مكّى و غير مكّى اند. معلوم مى شود اكثر قريش مانع راه بودند كه پيامبر اين گونه با چاه سخن مى گويد. البته بعضى از قريش، پيامبر(ص) را هم كمك كرده اند قبلاً خوانديم كه از هفده استان دار، شش نفرشان قرشى بوده اند و هم چنين در ميان وزراى آن حضرت، هشت نفر از قريش هستند: پنج نفر از بنى هاشم و سه نفر ديگر يعنى ابوبكر، عمر و مصعب از قريش هستند. قريشى ها در بين قضات و نيز در همه اركان حكومتى حضور داشته اند، ولى نه به خاطر قرشى بودن بلكه ملاحظات ديگرى در نظر بوده است.

البته روايتى از رسول خدا(ص) نقل شده كه مى فرمايد:(قدموّا قريشا ولاتقدمواها و تعلموا من قريش ولا تعلّموها ولولا ان تبطر قريش لاخبرتها مالخيارها عنداللّه تعالى)30 و در نقلى ديگر از اميرالمؤمنين(ع) آمده است:(قدموا قريشا ولاتقدّموها ولولا ان تبطّر قريش لاخبرتها بمالها عنداللّه تعالى)31 و در نقل سوم دارد كه(قدمواّ قريشا ولا تقدموها و تعلموا منها ولا تعلموها)32.

اين روايات از طريق اهل سنت است و به قول(مناوى) در شرح جامع صغير بعضى براى تقديم قول شافعى بر غير شافعى به اين روايات استناد كرده اند،33 زيرا شافعى نسب به(مطّلب) فرزند هاشم مى رساند و جالب است كه خيلى از فقهاى م، در اين كه مطلبى را در احكام بنى هاشم وارد كنند ترديد دارند.

در كتاب(ذكري§) آمده است كه برخى از فقها مثل شيخ مفيد و شيخ صدوق و پدرش و غيرهم در بحث نماز ميّت براى اين كه اولويتى به هاشمى بدهند راهى ندارند جز اين كه به چنين رواياتى استناد كنند، در حالى كه در روايات ما اثرى از آن ها مشاهده نمى شود.34

ما مى گوييم اولاّ: اين روايات از حيث سند معتبر نيست، زيرا از طريق شيعه اثرى از آن نيست.

ثانياً: از همان طريق اهل سنّت هم اگر قبول كنيم اين روايات به مقدّم داشتن(حذيفه يمانى) غيرقرشى توسط پيامبراكرم(ص) در يك نماز، نقض مى شود؛ در حالى كه پشت سرش قرشى ها بودند؛ يعنى پيامبر او را امام قرشى ها كرد و بر آن ها مقدّم داشت. لذا بعضى مثل(عياض) با شتاب در حل اين تناقض به اين توجيه روى آورده اند كه مراد از تقديم قريش بر غير قريش تقدم در خلافت و حكومت است نه تقديم در نماز جماعت يا ميّت!35

ثالثاً: اگر قريش بايد مقدم شود فقط بنى هاشم مراد است كه ما اين را قبول داريم، چرا كه قريش رسول خدا(ص) را آزار دادند و اخراج كردند و با او جنگيدند و چگونه است كه مقدّم شوند و معلّم همگان شوند و كسى معلّم آن ها نشود!؟

رابعاً: از همه كه بگذريـم دلالت آن، مقابـل فرمايـش رسول خدا(ص) اسـت كه فرمود: (لاحسب لقرشى ولاعربى الاّ بالتواضع). و نيز با آيه سيزدهم سوره حجرات و خطبه پيامبر(ص) در مكه ـ كه به همه آن ها اشاره رفت ـ تعارض دارد.

در مجموع اين قبيل روايات عاجزند از اثبات تقدّم قريش مگر در بنى هاشم و آن چه در بحث حيض در جوامع فقهى ما آمده است كه زنان قرشيه ده سال ديرتر به يائسگى مى رسند36 امرى تعبدى يا تكوينى است و بعيد است كسى آن را امتيازى براى قريش حساب كند، زيرا در اين صورت بايد براى(نبطيه) هم امتياز قائل شود كه در روايات هم دوشِ قرشيه است. شيخ مفيد در كتاب(مقنعه) مى گويد:(قد روى ان القرشية من النساء والنبطيه تريان الدم الى ستّين سنه)37. و در نبطيه اصولاً ترديد هست كه عرب مستعجم هستند يا عجم مستعرب.38 هرچند از ابن عباس نقل شده است كه:(نحن معاشر قريش حيّ من النبط).39 ولى وضوحى ندارد و در نهايت اين كه در زمان ما شناخته شده نيستند و قرشيه هم جز بنى هاشم در زمان حال شناخته شده نيست، هرچند صاحب جواهر از قبيله معروف به قريش در زمان ما نام مى برد40 كه براى ما شناخته شده نيست.

لذا راهى براى برترى قريش وجود ندارد نه آن روايات اهل سنت و نه اين مسئله يائسگى قرشيه و نه امورى از اين قبيل قادر به اولويت دادن به قريش نيستند و قريش گرايى به حكم كتاب و سنّت مطلوب نيست.

اما آن چه در بحث ما مفيد است اين كه(قبيله گرايى) كه در خصوص رسول خدا(ص) به شكل(قريش گرايى) تبلور داشت، يك معيار منفى است؛ يعنى حاكم يا مدير اسلامى در عضويابى نمى تواند به قبيله خويش به عنوان يك منبع اولويت دار بنگرد. البته تشخيص قبيله در صدر اسلام بسيار آسان مى نمود، زيرا نظام قبائلى حاكم آن چنان دقيق بودكه به قول قرآن يك عامل شناسايى و تعارف، قبايل بودند41 و هر كس را به قبيله اش مى شناختند و از امام صادق(ع) آموختيم كه قبايل، كسانى اند كه منسوب به آبا هستند42 كه در زبان ما چنين نسبتى را در يك خاندان يا دودمان مى توان يافت يا آن چه كه به(آل) معروف است؛ شبيه آن چه در كشورهاى خليج فارس متعارف و متداول است مانند آل سعود، آل نهيان، آل صباح و… هر چند طبق فرهنگ قرآن، آل ابراهيم و آل عمران معنايى اعم دارد، زيرا(آل ابراهيم) به بنى اسحاق و بنى اسماعيل تقسيم مى شود كه اوّلى يهود و دوّمى عرب را مى سازد.43 پس(آل) حتى معنايى فوق نژاد مى يابد، اما آن چه در زمان ما از آل فهميده مى شود معنايى بسيار محدودتر است و شايد بهترين ترجمان آن(خاندان) يا(دودمان) باشد وگرنه مصداقى براى قبيله نخواهيم يافت. بر اين

اساس وقتى قريش گرايى و قبيله گرايى در زمان رسول خدا(ص) مطرود شد معيارى كه متناسب با همه زمان ها به دست مى آيد(عدم دودمان گرايى) و (عدم خاندان گرايى) است؛ به عبارت ديگر، دودمان و خاندان هيچ اولويتى به عنوان نيروى انسانى ندارند.

4 ـ منابع ارزشى

الف ـ مهاجرين

مراد از مهاجرين نيروهاى فداكارى هستند كه در صدر اسلام با پيامبراكرم(ص) و يا بدون ايشان از مكه به مدينه يا به شعب ابى طالب يا به حبشه مهاجرت كردند و خود و فعلشان در قرآن كريم ممدوح شمرده شده اند. در ارزش هجرت همين بس كه اميرالمؤمنين(ع) در نامه هاى متعدد به معاويه و ديگران،(هجرت) را از ارزش هاى اصلى خويش، ذكر مى كند، مثلاً مى فرمايد:(سبقت الى الايمان والهجره)44، يا مى فرمايد:(ليس المهاجر كالطليق)45. بخش عظيمى از كادر رسول خدا(ص) بلكه حواريون و ربيّون او را مهاجرين تشكيل مى دادند. در جنگ بدر ـ طبق آمارى كه ابن هشام مى دهد ـ 87 نفر از مهاجرين بوده اند.46

قبل از جنگ بدر هم مراحل شناسايى و اطلاعات عمليات را مهاجرين انجام مى دادند، چون انصار فقط پيمان حفاظت از پيامبر(ص) را در داخل مدينه داشتند نه خارج آن.47 بيش ترِ مسئوليتى كه از طرف پيامبر با عنوان مكى يا قريشى يا بنى هاشم يا ذى القربي§ مسئوليت گرفتند هجرت هم كرده اند، مگر مؤلفه قلوبهم كه بعد از فتح مكه، اسلام آوردند و يا برخى مثل عباس عموى پيامبر(ص) كه عذر از هجرت داشت. لذا هجرت هم از لحاظ قرآن و هم از نظر رسول خدا(ص) يك ارزش و يك اولويت قطعى است؛ يعنى مهاجرين در عضويابى داراى اولويت هستند.

امّا در اين خصوص كه عنوان مهاجر اكنون چه مصداقى دارد. بين مفسران و فقها اختلاف است و دو قول وجود دارد: قول اول: انقطاع هجرت بعد از فتح مكه و قول دوم: اتصال هجرت و تداوم آن تا مادامى كه كفر باقى است48. دليل قول اول اين سخنِ پيامبر(ص) است كه فرمود:(لاهجرة بعد الفتح) و اين كه بعد از فتح مكه از دارالكفر تبديل به دارالايمان شده است و آمدن از مكه به مدينه معناى هجرت ندارد.49 دليل دسته دوم آن است كه مراد، هجرت از دارالكفر به دارالايمان است نه فقط از مكّه به مدينه. صاحب جواهر ادعاى لاخلاف مى كند.50

ما مى گوييم هجرت از قبيل حقيقت و مجاز نيست كه از مكه به مدينه را حقيقى و باقى را مجازى بدانيم كما اين كه صاحب جواهر چنين تصور كرده است، بلكه هجرت يك معناى كلى و جامع است به معناى دورى از بدى ها به سمت خوبى ها و داراى مصاديقى است، مصداق بارز آن، همان هجرت از مكه به مدينه است ولى تنها مصداق نيست، هم چنان كه در روايتى آمده است:(المهاجر من هجر نفسه)51 و يكى از گناهان كبيره را(تعرّب بعد الهجره) مى دانند كه شايد عبارت آخرى از ارتداد و مصاديقى كه صاحب(تذكره) و محقق كركى و ديگران آوردند و شهيد هم در(روضه) به آن اشاره دارد52 كه يكى از آن ها را ما در معيار(شهرنشين گرايى) اشاره كرديم. و لذا هر نوع دورى از گناه و جهل و آمدن به سمت تعالى و تمدن مى تواند بدون مسامحه و مجاز، هجرت تلقى شود. مگر نه اين كه ما هجرت از مكه به حبشه را هم هجرت مى دانيم. آيا اين جا از دارالكفر به دارالايمان است يا اين كه از دارالكفر به دارالكفر؟ لذا هجرت از همان زمان رسول خدا(ص) هم مصداقى غير از هجرت مكه به مدينه داشته است كما اين كه شعب ابى طالب هم همين معنا را دارد.

به طور كلى هجرت يك ارزش است كه بزرگان به رخ ديگران مى كشيدند، امام سجاد(ع) در خطبه معروف خود در شام به افتخارات پدران خويش كه اشاره مى كند مى فرمايد:(وهاجر الهجرتين).53 در نماز جماعت هم تقدم با كسانى است كه زودتر هجرت كرده اند؛ مگر نماز جماعت فقط مخصوص صدر اسلام است كه(اقدم هجرة) ملاك تقدم تنها آن زمان باشد، نماز جماعت هميشگى است پس تقدم(اقدم هجرة) هم هميشگى است.

ييكى از مصاديق اصلى آن انسان هاى مجاهد و مبارزى هستند كه سابقه مبارزاتى و پيشينه روشنى در مبارزه با طاغوت ها و دشمنان دين داشته باشند، انسان هاى فداكار و انقلابى كه زودتر از ديگران پا به ميدان نهاده اند و از بيت و بيتوته خارج شده اند:(و من يخرج من بيته مهاجراً الى اللّه ورسولهِ ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على اللّه)54، (ياعبادى الذين آمنوا انّ ارضى واسعه فاياى فاعبدون)55، و آن جمله رسول خدا(ص) كه گفتيم فرار از يك زمين به زمين ديگر را ولو به يك وجب، هجرت مى داند و صاحب آن را هم نشين ابراهيم(س) و محمد(ص) و….

بنابراين معيارِ(مهاجرگرايى) در عضويابيِ رسول خدا(ص) يك اصل مسلّم مبتنى بر گمان و عقل بود و به آن عمل كرد. آمار دقيقِ كارگزارانِ پيامبر(ص) اين را نشان مى دهد. ما هم بايد(مبارزگرايى) و(ايثارگرى) و(ايثارگرايى) را معيار بدانيم؛ يعنى هركس تلاش و مجاهدت بيش ترى داشته و جان بازى كرده و پا و نخاع داده است را اولويت بدهيم. پس(سابقه مبارزاتى در راه اسلام) معيار است و(السابقون الاولون) در اين زمينه پيش تاز و مقدّم هستند. شايد نام(مجاهدگرايى) مناسب تر باشد. بنابراين(مهاجرگرايى) با هر مصداقى در هر زمين و زمانى معيارِ مثبت در عضويابى است.

ب ـ انصار

انصار نيز مثل مهاجرين از منابع اصلى تغذيه كننده نيروى انسانى پيامبر بوده اند و اولويت داشته اند و لقب انصار را قرآن به آن ها داده است.

در كشاف و غيره مذكور است كه رسول خدا(ص) بين آن ها و مهاجرين چگونه تعادل در ارزش برقرار مى كند. بعضى انصار بر قريش خود را برتر مى دانستند رسول خدا(ص) فرمود: اى انصاريان، مگرنه آن كه شما ذليل بوديد و خداى تعالى شما را به واسطه من عزيز و ارجمند ساخت؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه. سپس فرمود: مگر نه شما گمراه بوديد حق سبحانه به سبب من شما را هدايت كرد؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه. بعد از آن فرمود: چرا جواب مرا نمى دهيد؟ گفتند: چه بگوييم يا رسول اللّه؟ فرمود: در جواب من بگوييد مگر نه آن كه قومت تو را اخراج كردند و ما تو را جاى داديم و در پناه خود آورديم؟ مگر نه قومت تكذيب تو را نمودند، پس ما تو را تصديق كرديم؟ نه تو را مخذول ساختند پس ما تو را نصرت داديم؟ و بر همين طريق حضرت رسالت شمارش صفات جميله ايشان مى نمود تا آن كه همه به زانو در آمدند و گفتند: يا رسول اللّه تن و جان ما فداى تو باد.56

ييعنى آن حضرت با يك بيان زيبا و شيوا و عادلانه در محضر مهاجر و انصار به طور تلويحى ارزش هاى طرفين را گفت و آن ها را مثل دو بال براى خود قلمداد كرد. يا موقع كلنگ زدن در خندق اين شعار را مى داد كه:(اللهم اغفر الانصار والمهاجره)57.

بحث درباره(نصرت) است كه حد اعلاى آن ايثار است نصرت آن قدر ارزش مند است كه هر كس لقب(انصارى) را مثل يك نشان بر دوش مى كشيد و بدان افتخار مى كرد. انصارى ها به همين صورت در تاريخ به صورت لسان صدق در آخرين مانده اند. جابربن عبداللّه انصارى، ابوايوب انصارى، جناده انصارى، ابودجانه انصارى و غيرهم يعنى همان ارزش كه بنى هاشم و سادات دارند كه به وسيله پيش وند سيّد خود را ممتاز مى كنند اينها با پسوند انصارى چنين كارى مى كنند.

انصارى ها در جنگ بدر، فتح مكه و ديگر نبردهاى پيامبر(ص) نيز حضور چشم گيرى داشتند و تعدادشان از مهاجران هم بيش تر بود.58

ج ـ تابعين

خداوند مى فرمايد:(والسابقون الاولون من المهاجرين والانصار والذين اتبعوهم باحسان رضى اللّه عنهم و رضوا عنه)59 در اين آيه به سه دسته از ياران رسول خدا(ص) كه مورد رضايت خداوند بوده اند اشاره مى شود كه عبارت اند از: مهاجرين، انصار و تابعين. در مورد تابعين دو نظر است: يكى اين كه پيامبر را درك نكردند و بعداً آمدند و معصومين ديگر را يارى كردند و يا اين كه تابع سابقين شدند(از مهاجرين و انصار) با احسان و ايمان و اطاعت.60 تابعين طبق برداشت دوم كسانى هستند كه يا مهاجرند يا انصار منتها دير به اين قافله نور پيوسته اند و جزء(السابقون الاولون من المهاجرين والانصار) نيستند ولى جزء لاحقين هستند، به هر حال آمده اند و خداوند هم اعلام رضايت از آن ها مى كند: (رضى اللّه عنهم و رضوا عنه).

د ـ مجاهدين

جهاد نوعاً قرين مهاجر و انصار است چه بسا بگوييم آن چه به مهاجر و انصار و تابعين ارزش مى دهد همين جهاد آن ها است، قرآن مى فرمايد:(إنَّ الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبيل اللّه والذين آووا ونصروا اولئك بعضهم اولياء بعض)61، يا مى فرمايد:(والذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبيل اللّه والذين اووا و نصروا اولئك هم المؤمنون حقا لهم مغفرة و رزق كريم)62؛ يعنى هجرت و نصرت ضلع سومى دارد به نام جهاد و در نتيجه مى شوند(مؤمنون حقا)، (رضى اللّه عنهم و رضو عنه)، (لهم مغفرة و رزق كريم) و قرآن صريحاً مى فرمايد:(فضل اللّه المجاهدين على القاعدين اجراً عظيما)63.

در يك جمع بندى بايد گفت كه چهار عنوانِ (مهاجرين، انصار، تابعين، مجاهدين) كه يك منبع و مجموعه ارزشى را تصوير مى كنند و مى توان آنان را(ايثارگران) ناميد، رسول خدا(ص) به نص قرآن كريم به آن ها اهميت و اولويت مى داد. بنابراين(ايثارگرى) معيار ديگرى براى عضويابى است. حكومت اسلامى نيروهاى خويش را بايد از اين چهار منبع سرشار و عظيم برگيرد. و اگر جنگ نبود، ايثارگران و مهاجران و انصار و تابعين كسانى خواهند شد كه بيش ترين سوابق مبارزاتى و فداكارى و دل سوزى و از خودگذشتگى و تحمل رنج و مرارت را براى اسلام و حكومت اسلامى داشته اند.

5ـ منابع بومى

قال اللّه تبارك و تعالى:(وما ارسلنا من رسول الاّ بلسان قومه)64، (هوالذى بعث فى الاميين رسولاً منهم)65، (لقد منَّ اللّه على المؤمنين اذ بعث فيهم)66، (كما ارسلنا فيكم رسولاً منكم)67. رسول خدا(ص) عربى، قرشى، مكى، مدنى و بومى بود و خداوند در آيات چهارگانه به اين نكته اشاره مى كند. نيروهاى بوميِ شايسته به خاطر سنخيّت و نيز شناخت و رگ و ريشه معلوم و مشخص ، موفق ترند و لذا اولويت دارند.68 عتاب بن اسيد، اهل مكه است و والى همان جا شد69، نصب خاندان(باذان) در يمن70، عدى بن حاتم در قبيله خود، طيّ71، قيس بن مالك در هَمْدان72، عين فروه در مراء73، مالك بن عوف، آتش افروز جنگ حنين، مردِ سرسختِ قبيله بنى سعد توسط پيامبر سرپرست قبيله نصر وسلمه شد74، نصب معاذبن جبلِ يمنى به عنوان قاضى يمن75، نصب يك جوان ثقفى در ثقيف76، نامه پيامبر به هوذه بن على حنفى زمام دار يمامه كه فرمود: اسلام بياور تا در امان باشى و قدرت و سلطنت تو باقى بماند77، نامه به حارث حاكم غسان با همين مضمون78 و نامه هايى از همين دست به سلطان حبشه، قيصر روم و كسراى ايران، حاكى از يك نوع اولويت دهى به نيروهاى بومى است كه اگر اسلام آوردند طبق و

عده بر منطقه و نقطه خويش حكومت مى كردند. در فتح مكه ابوسفيان مكى در مكه مسئوليت مى گيرد تا(مؤلفة قلوبهم) را در منزلش جمع كند79، عثمان بن طلحه مكى را در كليددارى كعبه ابقا مى كند80، اميرالمؤمنين هم قثم بن عباس مكى را عامل مكه قرار داد81 و سهل بن حنيف انصارى را كه مدنى بود عامل خود در مدينه قرار داد.82 در نقاط ديگر، حضرت كنترل آن چنانى نداشت، شام كه در اختيار معاويه بود، بلاد عراق هم نوعاً به اشاره معاويه مست مى شدند والاّ شامل نصب عناصر بومى با همان حجم زمان رسول خدا(ص) در زمان اميرالمؤمنين هم مى شديم. البته قبلاً اشاره كرديم كه شنسب كه ايرانى و اهل غور هرات بود از طرف آن حضرت بر منطقه خويش حاكم شد83 استقصاى بيش تر ما را به اولويت نيروهاى بومى در سيره پيامبراكرم(ص) و اميرالمؤمنين(ع) بيش تر راهنمايى مى كند.

پيامبران هم نوعاً از طرف خداى تبارك و تعالى بر مناطق خويش مبعوث و منصوب مى شدند: در سوره هاى هود و اعراف مرتباً با اين جمله رو به رو مى شويم كه:(الى عاد اخاهم هودا)، (الى ثمود اخاهم صالح)، (الى مدين اخاهم شعيبا)، (ولقد ارسلنا نوحاً الى قومه)، (لقد ارسلنا موسى بآياتنا الى قومه ان اخرج قومك من الظلمات الى النور) و آياتى ديگر از اين قبيل كه ما را كمك مى كند در جهت اتخاذ يك معيار مناسب در عضويابى كه همان(بومى گرايى) باشد. يعنى نيروهاى بومى نسبت به نيروهاى غير بومى، اولى و احق هستند، مگر اين كه نكته خاص مثل مسائل امنيتى در ميان باشد، و گرنه اصلِ بومى گرايى در عضويابى اصلى عقلى، عرفى و شرعى است.

6ـ مؤلفة قلوبهم

در آيه 60 سوره توبه(مؤلفة قلوبهم) به عنوان يكى از مصرف هاى زكات نام برده شده اند صاحب شرايع مى گويد:(المولفة قلوبهم هم الكفار الذين يتمالون الى الجهاد)84 صاحب جواهر اقوال مختلفى را در تعريف مؤلفة قلوبهم از اصحاب نقل مى كند و در پايان نظر خودش را به عنوان تحقيق بعد از مطالعه كامل در كلمات اصحاب و اخبار و اجماع و نفى خلاف چنين اين گونه اعلام مى دارد:(ان المؤلفة قلوبهم عام للكافرين الذين يراد الفتهم للجهاد او الاسلام والمسلمين الضعفاء العقائد لا انهم خاصّون باحد القسمين)85.

اختلاف بين فقها بر سر اين است كه(مؤلفة قلوبهم) چه كسانى هستند؟ بعضى فقط كفار را مصداق مى دانند عده اى كفّار را براى استمالت آن ها به جهاد و برخى كفار را براى استمالت آن ها به اسلام. گروهى هم مسلمانان ضعيف العقيده را براى بقاء شان در اسلام از مصاديق اين عنوان مى دانند. خلاصه(مؤلفة قلوبهم) دو دسته اند: دسته اى كه بايد جذب شوند و دسته اى كه بايد دفع نشوند؛ به عبارت بهتر، يك تيره بايد بيايند و يك تيره بايد نروند. تيره اوّل كفارند يا براى جهاد، خواه مسلمانان شوند يا نه و يا براى مسلمان شدن و تيره دوم ضعيف العقيده ها هستند براى اين كه باقى بمانند، لذا از زكات بودجه اى براى اين منظور در نظر گرفته شده است.

امام باقر(ع) در صحيح زراره مى فرمايند:(مؤلفة قلوبهم) قومى هستند كه خداى واحد را عبادت مى كنند و شهادت(لا اله الا اللّه و محمّد رسول اللّه) سر مى دهند ولى به بعضى از جنبه هاى وحى شك دارند. خداوند به پيامبرش فرمان داد كه با پول و هديه دل آن ها را به دست آورد تا اسلام آن ها محكم شود. رسول خدا(ص) در جنگ حنين با رؤساى قريش و مضر مانند ابوسفيان و غيره چنين كرد. انصار ناراحت شدند، خدمت رسول خدا(ص) آمدند و گفتند: اگر اجازه دهى كلامى داريم و آن اين كه اگر اين اموال كه به اينان دادى دستور خدا است، تسليم هستيم و اگر دستور توست راضى نيستيم. خداوند به خاطر اين اعتراض نور آن ها را بُرد و براى(مؤلفة قلوبهم) سهمى از زكات قرار داد.86

(مؤلفة قلوبهم) مانند(مهاجرين) يك عنوان عام است كه داراى مصاديقى است، مصداق بارز آن ابوسفيان و عيينه و ديگران است كه در صدر اسلام بودند.87

در زمان هاى ديگر مصاديق ديگرى دارد و دليل بر اين مسئله اطلاق ادله امت كه(مؤلفه قلوبهم) را مقيد و منحصر به زمانى و زمينى خاص نكرده است و اين ادله از حيث ديگرى هم اطلاق دارد كه مقيّد به جهاد نيست، يعنى براى غير جهاد هم مى توان آن ها را تأليف كرد؛ مثلاً براى عضويت در حكومت و استفاده از تخصّص آن ها صاحب جواهر هم مقيد به جهاد نمى داند ما مى خواهيم حرف ديگرى هم بزنيم و آن اين كه تاليف قلوب منحصر به پرداخت زكات نيست، زيرا تعليق حكم بر وصف، مشعر به عليّت است؛ يعنى علّت پرداخت زكات تأليف قلوب است يعنى تأليفِ قلوب اصل است و پرداخت زكاتِ واجب يكى از راه هاى تأليف قلوب است، بنابراين راه هاى ديگرى هم وجود دارد كه او تأليف و تشويق شود؛ مثلاً ما به او پست و مقام بدهيم تا براى اهداف بلند اسلام استمالت شود.88

لذا آن چه ما به آن رسيده ايم دو وجه است: عضويت در سازمان حكومت اسلامى هم مى تواند مايه تأليف قلوب باشد و هم اين كه هدف از تأليف قلوب باشد؛ به اين معنا كه شما فرد لايقى را با پول تشويق كنيد كه عضو اداره اسلام شود و يا او را عضو اداره اسلام كنيد تا تأليف قلوب شود، ما هر دو را از اطلاق ادله و از اعتبار وصف العينى تعليق حكم بر وصف، متوجه مى شويم.

بر اين اساس، مؤلفه قلوبهم به يك منبع خوب انسانى براى حكومت اسلامى تبديل مى شوند به اين معنا كه حكومت اسلامى براى تقويت پايه هاى مردمى و تحكيم ريشه حكومت در دل جامعه اسلامى نبايد از اين نيروى عظيم كه طبق فرموده امام صادق و باقر(ع) بيش تر مردم را تشكيل مى دهند و در همه زمان ها هم هستند:(يكون ذلك فى كل زمان)89 غفلت شود. البته منظور ما در نظر گرفتن سهميه اى در كادر حكومتى غير كليدى براى آنان بدون هيچ اولويتى است؛ يعنى(مؤلفة قلوبهم) مثل مهاجر و انصار و بنى هاشم نيستند كه در عضويابى اولويتى داشته باشند، ولى غفلت از آن ها هم درست نيست. پيامبراكرم(ص) براى تأليف قلوب به پرداخت زكات اكتفا نفرمود بلكه مسئوليت هم مى داد؛ نمونه اش ابوسفيان بود كه بلافاصله فرماندهى دو هزار نفر از قريش را در يك عمليات نظامى بر عهده گرفت90، و عمروعاص كه در(ذات السلاسل) فرمانده شد91، ابوسفيان بت پرست حتى مأموريت بت شكنى بت هاى طائف را پيدا كرد، جالب است كه او بت ها را شكست و از خرابه هاى آن هيزم درست كرد و فروخت و قرض هاى عده اى را پرداخت92، وحشى هم پس از اين كه اهلى شد مأموريت جنگى گرفت93، معاويه هم جزء كاتبان رسول

خدا(ص) شد.94

7ـ منابع دينى

منظور، مسلمين، يهود، نصارى، مجوس و به طور كلى اقليت هاى دينى اند كه به هر حال منابعى از نيروهاى انسانى را تحت عناوين دينى تشكيل مى دهند. در اين درنگ و توقف نداريم كه(اسلام گرايى) يك اولويت قطعى و صد درصد است و غير اسلام هم ولو ميلى به اسلام و جهاد نداشته باشند و مؤلفه قلوبهم نباشند سهميه اى خواهند داشت.

رسول خدا(ص) گاهى با آن ها پيمان مى بست مثل(بنى نضير) يا(بنى قريظه) كه يهود بودند تا از نيروهاى آن ها عليه كفار استفاده كند و يا درخواست نماينده اى از آنان مى كرد:(قل تعالوا الى كلمه…)95 يعنى نمايندگان آن ها را مى خواند با آن ها پيمان مى بست ولى هيچ وقت به آن ها فرصت فرادستى نمى داد.

اسلام به همه كفار و اهل كتاب، بدبين نيست بلكه با آن ها كه ميل به سلطه دارند سر ناسازگارى دارد، اما استفاده از اهل جزيه آن هم به شكل(بطانه) بلكه به شكل نيروهاى كارگزار و متخصص به شكلى كه حكومت اسلامى حالتِ تسلط و نظارت را از دست ندهد منعى ندارد. سيره رسول خدا(ص) همين گونه بود، در تاريخ مى خوانيم كه: فرمان روايِ مسيحى شهر(ايله) به نام(يوحنابن رويه) در حالى كه صليب طلا به سينه انداخته بود و از مقر فرمان روايى خود به سرزمين تبوك آمده بود هديه اى به رسول خدا(ص) داد و هديه اى هم از آن بزرگ وار گرفت و حاضر شد بر آيينِ مسيح بماند و جزيه بدهد، پيامبر با او پيمان بست كه مسيحى بماند و به او مأموريت داد كه از مسلمانان كه از ايله مى گذرند پذيرايى كند.96

اصولاً فرمان روايانى كه در مرزهاى سوريه و حجاز زندگى مى كردند در ميان قوم و قبيله و منطقه زندگى خود، نفوذ كلمه داشتند و همگى مسيحى بودند و چون احتمال داشت كه روزى سپاه روم از نيروهاى محلّى آنان استفاده كند. پيامبر(ص) با همه آن ها پيمان عدم تعرض بست.97 يا(اكيدر) فرمان رواى مسيحيِ(دومةالجندل) حضور پيامبر رسيد و از قبول اسلام امتناع ورزيد ولى حاضر شد باج گذارِ مسلمانان باشد.98 جالب است كه(يوحنا) و(اكيدر) مسيحى مى مانند ولى كارگزار و باج گذار پيامبر مى شوند؛ يعنى مى توان و جايز است از نيروهاى اهل كتاب استفاده كرد فقط به اين شرط كه نظارت و تسلط را در دست نگيرند، زيرا با اصل مسلّمِ(لن يجعل اللّه للكافرين على المؤمنين سبيلا) و(يعطواالجزيه عن يد وهم صاغرون) منافات دارد.

پس(اسلام گرايى) اولويت است ولى استفاده از غير مسلمين جايز است به شرط عدم سلطه و بدون هيچ اولويتى.

8ـ منابع عقيدتى

مراد، دارالاسلام و دارالكفر است. (دارالاسلام جايى است كه اسلام در آن جا حاكم است و دارالكفر يا دارالشرك آن جا كه كفر و شرك حاكم است)، مثل مكه و مدينه قبل از فتح مكه كه مكه مصداق دارالكفر بود و مدينه دارالايمان و دارالاسلام. البته اكنون شرايط فرق مى كند بعضى كشورهاى اسلامى مثل تركيه هرچند حكومت آن ها لائيك است، اما آن جا را نمى توان دارالكفر حساب كرد. پس دارالكفر جايى است كه مسلمين يا در آن جا حاكم نيستند يا در اقليت اند. مسلماً دارالكفرى كه در صدر اسلام مطرح بوده با توجه به اين كه اسلام هنوز توسعه نداشت، كشورها و مناطقى بودند كه اسلام هنوز وارد آن جا نشده بود.

اكنون بحث در اين است كه آيا از نيروهاى مسلمان مقيم دارالكفر مى توان در حكومت اسلامى دعوت و استفاده كرد؟ به عبارت بهتر آيا نيروهايِ مسلمان دارالكفر منبعى مناسب براى عضويابى جهت تشكيلات حكومت اسلامى محسوب مى شوند يا نه؟

قرآن مى فرمايد:(الذين آمنوا ولم يهاجروا ما لكم من ولايتهم من شىء حتى يهاجروا)99، بعضى مصداق اين آيه را عباس عموى پيامبر مى دانند كه هجرت نكرد ولى رسول خدا(ص) او را در همان دارالكفر مأموريت جاسوسى قريش داد و گزارش به پيامبر مى داد و حتى در جنگ بدر شركت كرد و اسير شد و پيامبر به رَزمندگانش سفارش كرده بود كه او را ضربه نزنند و سالم بدارند و سرانجام اسير شد.100

به هر حال اولويت با دارالاسلام است و در صورت عدم كفايت بايد سراغ نيروهاى مسلمان دارالكفر رفت كه از داستان عباس و نظاير آن جواز آن را يافتيم. بنابراين نيروهاى مسلمان كه در دارالكفر اقامت و يا تحصيل كرده اند و مدتى به هر دليل مانده اند، استفاده از آن ها جايز است، اما هيچ اولويتى بر نيروهاى دارالاسلام ندارند، بلكه اولويت از آن نيروهاى دارالاسلام است، زيرا مقيم هاى دارالكفر چه بسا از فرهنگ آن جا تأثير گرفته اند و ممكن است تأثيرات منفى هم داشته باشند.


پى نوشت ها:

1. حسن ستارى، مديريت منابع انسانى، ص91.

2.حجرات(49) آيه13.

3. بحارالانوار، ج76، ص350.

4. مرتضى مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ايران، ص288 ـ 289.

5. همان، ص406.

6. همان، ص412.

7. تراتيب الاداريه، ج1، ص17.

8. همان، ج1، ص17.

9. سيره ابن هشام، ج2، ص333.

10. صحاح سته.

11. فروغ ابديت، ص360 و 126.

12. شيخ عباس قمى، منتهى الآمال.

13. بحارالانوار، ج20، ص389؛ طبقات كبري§، ج1، ص260؛ تاريخ طبرى، ج2، ص295؛ كامل ابن اثير، ج2، ص81؛ فروغ ابديت، ج2، ص218.

14. سيره حلبى، ج3، ص279؛ طبقات كبري§، ج1، ص259؛ فروغ ابديت، ج2، ص229.

15. طبقات كبري§، ج1، ص259؛ سيره حلبى، ج2، ص277؛ بحارالانوار، ج20، ص379.

16. همان، ج2، ص235.

17. همان، ج2، ص222.

18. فروغ ابديت، ج2، ص222

19. همان، ص220.

20. همان، ص222.

21. مرتضى مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ايران، ج2، ص393.

22. جعفر سبحانى، فروغ ابديت، ص352.

23. اسد الغابه.

24. فروغ ابديت، ص338.

25. نساء(4) آيه58.

26. حجرات(49) آيه13.

27. جعفر سبحانى، همان، ج2، ص472 ـ 473.

28. بحارالانوار.

29. فروغ ابديت، ص512؛ سيره ابن هشام، ج1، ص639؛ صحيح بخارى، ص98؛ بحارالانوار، ج19، ص346.

30. حدائق، ج10، ص396؛ سيوطى، جامع صغير، ج2، ص85.

31. همان.

32. همان و كنزالعمّال، ج6، ص195.

33. سيوطى، شرح جامع صغير، ج4، ص512 به نقل از حدائق، ج10، ص395.

34. حدائق، ج1، ص395؛ جواهر، ج13، ص353.

35. حدائق، ج10، ص395؛ سيوطى، شرح جامع(مناوى)، ج4، ص512.

36. جواهرالكلام، ج3، ص161.

37. وسائل الشيعه، باب31 من ابواب الحيض، ح9.

38. جواهرالكلام، ج3، ص161.

39 و 40. همان.

41. حجرات(49) آيه13.

42. منهج الصادقين، ج8، ص429.

43. وسائل الشيعه، ج4، باب39؛ جواهرالكلام، ج21، ص215 ـ 216.

44. نهج البلاغه، خ56، ص146(فيض الاسلام).

45. همان، نامه17، ص864.

46. سيره ابن هشام، ج2، ص363.

47. فروغ ابديت، ج1، ص480.

48. جواهرالكلام، ج21، ص26(مانند علامه و شهيد اول و ثانى).

49. همان، ج13، ص363؛ منهج الصادقين، ج4، ص217.

50. همان، ج21، ص26.

51. بحارالانوار، ج11، ص28؛ ج67، ص302؛ ج67، ص358.

52. شهيد ثانى، روضه البهيه، كتاب الصلواة، ج1، ص392(چاپ 10جلدى).

53. خطبه سجاديه.

54. نساء(4) آيه100 .

55. عنكبوت(29)، آيه56.

56. منهج الصادقين، ج9، ص228:(لاعيش الاّ عيش الآخره اللهم اغفر الانصار والمهاجره).

57. فروع ابديت، ج2، ص126.

58. ر.ك: سيره ابن هشام، ج2، ص363 و 615.

59. توبه(9) آيه100.

60. منهج الصادقين، ج9، ص234.

61. انفال(8) آيه72.

62. همان، آيه74.

63. نساء(4) آيه95.

64. ابراهيم(14) آيه4.

65. جمعه(62) آيه2.

66. آل عمران(3) آيه164 .

67. بقره(2) آيه151 .

68. محسن الموسوى، دولةالرسول، ص262.

69. فروغ ابديت، ج2، ص352 و 452؛ سيره ابن هشام، ج2، ص500؛ تاريخ سياسى اسلام، ج1، ص162؛ تراتيب الاداريه، ج1، ص240؛ اسد الغابه، ج3، ص556.

70. فروغ ابديت، ص122؛ دولةالرسول، ص263؛ اسد الغابه، ج3، ص126.

71. اسد الغابه، ج4، ص442 و 214؛ الاصابه، ج5، ص264؛ فروغ ابديت، ج2، ص382.

72. فروغ ابديت؛ دولة الرسول، ص262.

73. دولةالرسول، ص372.

74. فروغ ابديت، ص367؛ سيره ابن هشام، ج2، ص491.

75. همان، ص452.

76. همان، ص416؛ سيره ابن هشام، ج2، ص544؛ اسد الغابه، ج1، ص216.

77. همان، ص263.

78. طبقات ابن سعد، ج1، ص261؛ حلبى، ج3، ص286؛ فروغ ابديت، ج2، ص235.

79. فروغ ابديت، ج2، ص352.

80. همان، ج2، ص338.

81. نهج البلاغه فيض الاسلام، نامه67، ص1062.

82. همان، نامه70، ص107.

83. مرتضى مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ايران.

84. شرايع الاسلام، ج1، ص149.

85. جواهرالكلام، ج15، ص341.

86. اصول كافى(چاپ جديد)، ح2، ص411.

87. منهج الصاديقين، ج4، ص275.

88. جواهرالكلام، ج15، ص341.

89. مستدرك الوسائل، باب اول، ح11.

90. فروغ ابديت، ج2، ص352.

91. همان، ج2، ص304.

92.همان، ج2، ص420.

93. همان، ج2؛ بحارالانوار، ج21، ص413.

94. همان و بحارالانوار، ج22، ص248؛ تراتيب الاداريه، ج1، ص120؛ اسد الغابه، ج5، ص209.

95. آل عمران(3) آيه61.

96. فروغ ابديت، ج2، ص410؛ سيره ابن هشام، ج2، ص526؛ بحارالانوار، ج21، ص160؛ سيره حلبى، ج3، ص160.

97. همان.

98. فروغ ابديت، ج2، ص401؛ سيره ابن هشام، ج2، ص526؛ بحارالانوار، ج21، ص160؛ سيره حلبى، ج3، ص160.

99.انفال(8) آيه72.

100. اسدالغابه، ج3، ص165.


فصلنامه حكومت اسلامى شماره 9

منبع:اوینی



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)، پیامبران الهی
:: برچسب‌ها: روش حكومتى پيامبر, ص
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : دوشنبه 30 دی1392
میلاد نبی اکرم بهانه خلقت و قرآن ناطق، امام صادق(ع)بر شما تبریک وتهنیت باد

ماه فرو ماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتى نیست
در نظر قدر با کمال محمد

حق چو دید آن نور مطلق در حضور
آفرید از نور او صد بحر نور
آفرینش را جز او مقصود نیست
پاک دامن تر زاو موجود نیست
میلاد نبی اکرم (ص) و امام صادق(ع)گرامی باد

ویژه نامه ولادت حضرت امام صادق (ع)
ویژه نامه ولادت حضرت رسول اکرم(ص)



:: موضوعات مرتبط: مناسبت
:: برچسب‌ها: میلاد نبی اکرم بهانه خلقت و قرآن ناطق, امام صادق, ع, بر شما تبریک وتهنیت باد
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : دوشنبه 30 دی1392
وِیژه نامه شهادت امام رضا (ع) از سایت آوینی


 

« بخشهای اصلی  ویژه نامه شهادت(ثامن الائمّه)امام علی بن موسی الرّضا علیه السلام»

  مختصری از زندگانی ثامن الائمّه(ع) + اشعار

  زیارت مشهد الرضا(ع) با پای دل

  سیره و فضایل علی بن موسی الرضا(علیه السلام)

  یادگاری ها (تم موبایل - والپیپر - اسکرین سیور)
  بخش ویژه صوتی - تصویری شمس الشموس   سیره سیاسی و حکومتی حضرت

  کتابخانه(متن + دانلود) - ویژه نامه سال های گذشته

*** مختصری از زندگانی ثامن الائمّه(ع)
نگاهی گذرا به زندگانی امام رضا(ع):  قسمت اول - قسمت دوم

بر امام لازم بود كه جان خويشتن و شيعيان و هواخواهان را از گزندها برهاند، زيرا امت اسلامى به وجود آنان و آگاهى بخشيدنشان نياز بسيار داشت . اينان بايستى باقى مى ماندند تا براى مردم چراغ راه و رهبر و مقتدا در حل مشكلات و هجوم شبهه ها باشند
...
 * سخنان مقام معظم رهبری در مورد امام رضا(ع)  * مادر امام رضا(ع)
* آشنایی با امام رضا (ع)
  واسه اون گنبد زرین (اشعار)

        پشت كوه‌های خراسون مرقد پاكتو دیدن            واسه او صحن مطهر تو غروب كنار ایوون

واسه كفترای معصوم كه تو آسمون می‌گردن             واسه آدمای مغموم كه میان، دخیل می‌بندن

 * فریاد فاصله‌ها - دستان سبز التماس - سرمه خاک تو  * كبوتــر حــرم - ضامن آهو
 * دخیل پنجره فولاد - كوكب ولایت - امام الغُربا  * شبى در حرم قدس - در کوی رضا (ع)
 * پرواز كبوتر دل - ماه هشتم - اینجا برای هر دل بسته...  * عاشقان را کو پناهی غیر توس؟ - مشکات کبریا 
  زندگی نامه مادر حضرت رضا (ع)

از آنجا که مادر بزرگوار امام رضا(ع) و حضرت فاطمه معصومه(س)، در یک کشور و فرهنگ دیگری غیر از ممالک اسلامی به دنیا آمده است و تا موقعی که ایشان، توسط یک کاروان برده‌ فروش به عنوان یک کنیز وارد مدینه نشده بود، اطلاع چندانی از زندگی او در دسترس نیست، به همین ....

پیامک (اس ام اس) شهادت امام رضا(ع)(Sms)

       بر در دوست به امید پناه آمده ‎ایم                        همره خیل غم و حسرت و آه آمده‎ایم
چون ندیدیم پناهى به همه مُلک جهان                        لاجرم سوى رضا بهر پناه آمده ‎ایم

*** سیره، فضایل و کمالات علیّ بن موسی الرّضا(علیه السلام)
نمونه هايى از فضائل وسيره فردى

امام صلوات الله عليه از جسارت آن خبيث برآشفت و به دو عكس شير فرياد كشيد: اين فاجر را بگيريد، پاره كنيد، از او عينى و اثرى نگذاريد. در دم آن دو عكس به دو شير ژيان مبدل شدند، و آن خبيث را گرفته و خرد كردند و خوردند ...آنگاه آن دو شير محضر حضرت آمده و گفتند: يا ولى الله فى ارضه! ديگر چه فرمانى دارى...
 * امام رضا(ع) و تربيت فرزند  * عالم آل محمد صلی الله علیه و آله
هشت درس و پيام

شيطان همواره از مومنى كه مراقب وقت نمازهاى پنجگانه ‏اش باشد در هراس ‏است و در صورتى كه وى نمازهاى خود را ضايع كند بر او جرات پيدا مى‏كند و كم كم ‏او را در گناهان بزرگ مى‏اندازد.

سيره عملى واخلاقى امام هشتم

«به بندگى افتحار مى‏كنم،... با بيرغبتى به دنيا، رهايى از شر دنيا را مى‏جويم،... با دامن در كشيدن از حرامها نايل آمدن به سودهاى حقيقى را اميدوارم،... با فروتنى در اين سراى، بلندى نزد خداوند را خواهانم.»
 * اخلاق حسنه  * اخلاق و کردار رضوی(ع )
 * فضايل و کردار  * شمّه اى از اخلاق ، صفات و كرامات
* شهادت امام رضا علیه السلام از زبان اباصلت هروی
100 سخن گرانبها

پنج‌ چيز است‌ كه‌ در هر كس‌ نباشد اميد چيزى‌ از دنيا و آخرت‌ به‌ او نداشته‌ باش‌ : كسى‌ كه‌ در نهادش‌ اعتماد نبينى‌ ، و كسى‌ كه‌ در سرشتش‌ كرم‌ نيابى‌ ، و كسى‌ كه‌ در خلق‌ و خوى‌اش‌ استوارى‌ نبينى‌ ، و كسى‌ كه‌ در نفسش‌ نجابت‌ نيابى‌ ، و) كسى‌ كه‌ از خدايش‌ ترسناك‌ نباشد.
*** بخش ویژه صوتی - تصویری شمس الشموس
آمدم ای شاه پناهم بده - مجموعه نماهنگ ها (تصویری)
مناجات های سحر حرم امام رضا (علیه السلام) (صوتی)
مداحی و مرثیه شهادت حضرت ثامن الائمّه(علیه السلام) (صوتی)
زیارت نامه حضرت ثامن الائمّه(علیه السلام) (صوتی)
شعر و سبک(صوتی)
سخنرانی (صوتی)
*** زیارت مشهد الرضا(ع) با پای دل
 توصیه‌ای از آیة الله بهجت در باب زیارت امام رضا علیه السلام

اگر حال داشتید به حرم وارد شوید. اگر هیچ تغییری در دل شما به وجود نیامد و دیدید حالتان مساعد نیست، بهتر است به کار مستحبی دیگری بپردازید. سه روز روزه بگیرید و غسل کنید و بعد به حرم بروید و دوباره از حضرت اجازه ورود بخواهید.

اهميت و فضیلت زيارت ثامن الائمّه(علیه السلام)

 فرمود: زيارت پدرم افضل است زيرا حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام را همه مردم زيارت مى كنند؛ اما پدرم را، جز خواص شيعه زيارت نمى كنند.
 * فضيلت و كيفيت زيارت (مفاتیح الجنان)  * سخنان معصومین(ع)درباره امام
 زیارت حرم با صفای یار دل آرا - پخش زنده
*** یادگاری ها

یادگاری های 28صفر(کاغذ دیواری:wallpaper)
 

یادگاری های شهادت امام رضا (ع) (کاغذ دیواری:wallpaper)

 

والپیپرهای اهل بیت علیهم السلام جمع آوری شده از سایت های دیگر

 تم های مذهبی موبایل (ویژه 28 و 30صفر) - تم موبایل مخصوص گوشی های سونی و نوکیا

 

 محافظ صفحه:اسکرین سیور(ScreenSaver)

 شماره 1- حجم فایل: 1.96Mb

دریافت فایل(دانلود):

 شماره 2- حجم فایل: 2.09Mb

*** سیره سیاسی و حکومتی حضرت
حكومت و سياست در سيره امام

قبولاندن اين شرط همه ى فرصت هاى مأمون را از بين برد، و به هدف هايى كه مى خواست به آن برسد، نرسيد.مأمون مى خواست امام (ع) را در كارهاى خود شريك نمايد، و امام با عدم قبولى مسؤوليت ، وضعيت ناهنجارى را كه محصول دو قرن بود، نپذيرفت...
 * مسئله ولایتعهدی(جلسه اول)  * مسئله ولایتعهدی(جلسه دوم)
 * بيعت‏ با امام رضا(ع)  * علل پذيرش ولايت عهدی
 * شبهه مامون ه مباهله و پاسخ امام رضا (ع)
عصر رضوى

وقتى خواستند مرا از مدينه بيرون ببرند، اعضاى خانواده ‏ام را جمع كردم و دستور دادم برايم چنان گريه كنند كه صدايشان را بشنوم. سپس ميان آنها دوازده هزار دينار تقسيم كردم و گفتم: من ديگر به سوى شما باز نخواهم گشت...

سفر به خراسان
 * انگيزه ‏هاى مامون  * امام(ع) و مامون
 * مسير راه  * امام در نيشابور

www.aviny.com



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: وِیژه نامه شهادت امام رضا, ع, از سایت آوینی
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : سه شنبه 10 دی1392
ویژه نامه رحلت پیامبر (ص) از سایت آوینی

 www.aviny.com

 

بخش ویژه صوتی و تصویری 28صفر

   

پیامبر اکرم(ص): آداب و سنن، فضايل و سيره نبوی

 

اشعار و نوحه های سینه زنی به همراه دانلود فایل صوتی



امام حسن مجتبی(ع):پند و اندرز، شخصیت علمی


 

یادگاری ها: والپیپر - تم موبایل - پیامک (اس ام اس)

 
 
 

بخش ویژه صوتی و تصویری28صفر

 

مداحی صوتی
                     مداحی تصویری
 نماهنگ
                   توسل و زیارت
شعر و سبک
                   سخنرانی


مداحی صوتی
                     مداحی تصویری
 نماهنگ
                   توسل و زیارت
شعر و سبک

 

اشعار و نوحه های سینه زنی به همراه دانلود فایل صوتی

 

مصائب پیامبر اکرم (ص) - ماه صفر

مصائب امام حسن (ع) - ماه صفر

 
 

پیامبر اکرم(ص): آداب و سنن، فضايل و سيره نبوی

 
رحلت جانگداز نبی اکرم صلی الله علیه و آله

در یكی از روزهای بیماری در حالی كه سرش را با پارچه‌ای بسته بود و علی علیه السلام و فضل بن عباس زیر بغلش را گرفته بودند و پاهایش بر زمین كشیده می‌شد، وارد مسجد شد و روی منبر قرار گرفت و شروع به سخن فرمود...

نقش اخلاق در سيره عملى پيامبر اسلام (ص)
زندگی نامه حضرت آمنه (س)

قسمتی از سخنان مولایمان علی (ع) در سوگ پیامبر (ص)

خدا می داند این غم جانکاه چقدر بر سینه امیر المونین علیه السلام تنگی می کند که حضرتش به هنگام تطهیر و غسل بدن پاکیزه پیامبر (ص) اینگونه دردمندانه ناله سر می دهد که:
پدر و مادرم بفدای تو باد ای رسول خدا همانا با مرگ تو رشته ای ...

آداب و سنن پیامبر گرامى اسلام(ص)

روش حكومتى پيامبر(ص)

بنابراين معيارِ(مهاجرگرايى) در عضويابيِ رسول خدا(ص) يك اصل مسلّم مبتنى بر گمان و عقل بود و به آن عمل كرد. آمار دقيقِ كارگزارانِ پيامبر(ص) اين را نشان مى دهد. ما هم بايد(مبارزگرايى) و(ايثارگرى) و(ايثارگرايى) را معيار بدانيم؛ يعنى هركس...

ختم نبوت و طرح سياسى اسلام

سيره اجتماعى رسول الله(ص) در مسير وحدت اسلامى

فضايل و سيره فردى رسول اکرم (ص)
 

امام حسن مجتبی(ع):پند و اندرز، شخصیت علمی


امام حسن (ع) و آموزه‏های تربیتی

آن حضرت روزی فرزندان خود و فرزندان برادرش را دعوت كرده و در ضمن یك گفتگوی صمیمی به آنان فرمود:همه شما كودكان اجتماع امروز هستید و امید است كه بزرگان جامعه فردا باشید پس دانش تحصیل كنید و علم بیاموزید...

شخصیت علمی امام حسن مجتبی علیه السلام

100 سخن کوتاه و پرمحتوا

از آن‌ حضرت‌ سؤال‌ شد : كرم‌ چيست‌ ؟ فرمود : بخشش‌ پيش‌ از خواهش‌ و اطعام‌ در قحطى‌ . (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 227) سؤال‌ شد بخل‌ چيست‌ ؟ فرمود : آنچه‌ در كف‌ دارى‌ شرف‌ بدانى‌ ، و آنچه‌ انفاق‌ كنى‌ تلف‌ شمارى‌. (تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 227)...

 امام از شیعیان چه انتظاری دارد؟

کتابخانه اهل بیت علیهم السلام(متن + دانلود کتاب)

 
 

یادگاری ها: والپیپر - تم موبایل - پیامک(اس ام اس)

 

یادگاری های28 صفر (کاغذ دیواری:wallpaper)

یادگاری های30 صفر (کاغذ دیواری:wallpaper)

والپیپرهای اهل بیت علیهم السلام جمع آوری شده از سایت های دیگر

پیامک (اس ام اس) رحلت پیامبر(ص) وشهادت امام حسن(ع)

سیاه پوش بیست و هشتمین روز صفر، شانه به شانه آسمان فشرده در ابر مدینه مى گریم.
*******
ای کریم آل طه ! باور کن آسمان، تاب تنهایی نمی آورد و کمرش زیر داغت، خم خواهد شد...

تم های مذهبی موبایل (ویژه 28 و 30صفر) - تم موبایل مخصوص گوشی های سونی و نوکیا




:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: ویژه نامه رحلت پیامبر, ص
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : سه شنبه 10 دی1392
حكومت و سياست در سيره امام رضا (ع)

آن چه در حيات سياسى امام هشتم (ع ) قابل توجه و دقت است ، مسئله ى خلافت و ولايتعهدى است كه از طرف مأمون الرشيد خليفه عباسى به آن حضرت پيشنهاد شد و آن حضرت از پذيرفتن خلافت سرباز زد، و ولايتعهدى مأمون را به كراهت پذيرفت .

داستان آن به اختصار به روايت ابوصلت هروى چنين است : وى مى گويد: در مرو، خدمت امام رضا (ع ) بودم و مامون به آن حضرت گفت : اى فرزند رسول خدا (ص ) فضيلت ، علم ، زهد؛ پارسايى و عبادت تو را مى دانم ، و تو را در امر خلافت از خود شايسته تر مى دانم ، مى خواهم خود را از خلافت عزل كنم و به تو بسپارم و به تو بيعت نمايم . امام (ع ) فرمود:

<اگر خلافت را خدا براى تو قرار داد، روا نيست لباسى را كه خدا در قامت تو راست كرد، بيرون كنى و به ديگران بدهى ، و اگر از آن تو نيست چگونه آن را به من مى سپارى ؟>.

مأمون گفت :

<چاره ى ندارى جز آن كه بپذيرى !>.

امام (ع ) فرمود:

<هرگز اين كار را نكنم ، مأمون بالاخره از اصرار خود نااميد گرديد>.

مأمون گفت :

<وقتى كه خلافت را قبول نمى كنى ، پس ولايتعهدى مرا قبول كن >.

امام رضا (ع ) فرمود:

<پدرم از پدرانش روايت كرد كه من قبل از تو مى ميرم و با زهر شهيد مى شوم >.

مأمون اصرار كرد و امام (ع ) اباء ورزيد، تا آن كه مأمون امام را تهديد كرد كه اگر ولايتعهدى مرا نپذيرى ، گردنت را مى زنم ، امام (ع ) قبول كرد به اين شرط كه عزل و نصب نكند، و عملاً كارى را انجام ندهد، و سنت و شيوه اى را تغيير ندهد، و از دوربه حيث يك مشاور باشد، و مأمون با اين شرط موافقت كرد.

اين جا جاى اين پرسش است در صورتى كه امامان شيعه ولايت و حكومت را حق خود مى دانستند و براى بدست گرفتن قدرت سياسى تلاش مى كردند، پس چرا وقتى كه مأمون خلافت را به آن حضرت پيشنهاد مى كند، حضرت از قبول آن امتناع مى ورزد؟ و ولايتعهدى را با اكراه مى پذيرد و شرط مى كند كه در امور مملكتى دخالت نكند؟

بى ترديد كه خلافت و ولايتعهدى امر عظيمى بود كه دل ها بخاطر آن افسوس مى خورد، و براى انسان هاى آزمند، چه آرزوى بالاتر از اين منصب است كه حاكميت بر همه ى جهان اسلام را پيدا نمايد، و در هر جمعه و جماعات و منابر او از ياد شود، خصوصاً علويون كه در عصر بنى اميه و بنى عباس براى بدست گرفتن زمام حكومت در حال شورش و انقلاب بودند، ولى هم اكنون كه خلافت اسلامى دو دستى به سيد و آقاى آن ها تقديم مى شود، چگونه از پذيرفتن آن سرباز مى زنند؟

اين وضعيت شك و سؤال را در دل ها بر مى انگيزد، در حالى كه همه ى مردم به اعلميت ، اورعيت ، افضليت و شايستگى امام براى خلافت اذعان داشتند، خصوصاً شيعه ها كه امام را معصوم مى دانستند، خصوصاً وقتى مأمون خلافت را پيشنهاد كرد، براى عامه ى مردم ثابت شد كه امام از هر كسى سزاوارتر به خلافت است . پس حتماً در پشت پرده رازها و رمزهايى است كه امام (ع ) آن را مى داند و مردم نمى دانند. تحليل اين قضيه درايت سياسى امام (ع ) را به خوبى روشن مى كند، كه آن حضرت با شيوه ى كه در پيش گرفت ، مأمون را كه داراى نبوغ سياسى بى نظيرى بود، كاملاً شكست داد، و تمامى نقشه هاى سياسى او را نقش بر آب كرد، تا آن كه مأمون آن حضرت را به شهادت رساند.

جاى اين پرسش هم هست كه مأمون چرا خلافت و ولايتعهدى را براى امام هشتم (ع ) پينشهاد كرد؟ آيا اين پيشنهاد صورت واقع را داشت يا يك بازى سياسى بود كه مأمون مى خواست از آن براى استحكام پايه هاى حكومت خود بهره گيرى نمايد؟
آيا بنى عباس كه همه ى شورش هاى عليه خود را سركوب كردند، ابومسلم خراسانى را كه براى استقرار و استحكام حاكميت آن ها ششصد هزار نفر را بخاك و خون كشيده ، از دم تيغ گذراند و با خاندان برمك چه كرد، امكان دارد كه با اخلاص و صداقت دست از خلافت بردارند؟

مأمون كه به خاطر مسئله ى خلافت با برادرش امين جنگ داشت ، آيا قابل باور است كه يكسره دست از همه ى امتيازات بردارد، و از اداره ى امور ممكلت منصرف شود و به گوشه ى بنشيند و به كارهاى شخصى خود بپردازد؟ پى بردن به عمق قضيه ايجاب مى كند كه اولا منظور و هدف مأمون را از پيشنهاد خلافت و ولايتعهدى بدانيم ، وانگهى عكس العمل امام رضا (ع ) را:

اما اول : هدف و منظور مأمون را بايد از خود او بشنويم ، عده ى از عباسيان و ديگر پيروان مأمون بدو گفتند: اى اميرالمؤمنين (ع ) چرا مى خواهى كه افتخار عظيم خلافت را از خاندان بنى عباس خارج كرده و به خاندان على (ع ) برگردانى ؟
با اين كار خود مقام على ابن موسى (ع) را بالا بردى و مقام خودت را پايين آوردى ، و خود را به تباهى افكندى ؟ آيا هيچ كسى نسبت بخودش و حكومتش مانند تو جنايت مى كند؟ مأمون گفت : به چند دليل دست به اين عمل زدم :

1 قدكان هذا الرجل مستتراً عنّا يدعوا الى نفسه ، فاردنا نجعله ولى عهدنا ليكون دعائه لنا. يعنى : <اين مرد بشكل پنهانى مردم را بسوى خود مى خواند؛ و من او را وليعهد خود كردم تا مردم را به سوى من دعوت نمايد>. مأمون مى خواست با آوردن امام (ع ) در تشكيلات عباسيان ، فعاليت هاى آن حضرت را محدود كند، تا امام نه براى خود بلكه براى خلافت از مردم دعوت كند، و اين استقلال آل على را از بين مى برد.

2 وليعترف بالملك و الخلافة لنا. يعنى : <تا بحكومت و خلافت ما اعتراف نمايد>. قبول ولايتعهدى و راه يافتن ]؛5 امام هشتم (ع ) در دستگاه خلافت ، از ديدگاه عامه ى مردم ،اعتراف به مشروعيت حكومت بنى عباس بود و اين امتياز بزرگ براى آن ها بود و در اين صورت مخالفت ها و مخاصمت هاى علويان ، خودبخود بنفع عباسيان حل مى شد.

3 وليعتقد فيه المفتونون به انه ليس مما ادعى فى قليل ولاكثير. يعنى : <تا شيفتگانش از وى روى گردان شوند، وباور كنند كه او آنچنان كه ادعا داشت ، نه كم و نه زياد هيچ ندارد>. مأمون مى خواست با تحميل ولايتعهدى ازمقام و منزلت معنوى امام (ع ) كاسته شود، و حضرت رضا (ع ) از نفوذ كلام بماند، و از چشم اطرافيانش ساقط شود، و ديگر كسى او را به عنوان يك چهره ى مقدس و منزه نشناسد، و در نتيجه اعتقاد مردم نسبت به آن حضرت ضعيف شده و اعتمادشان سلب گردد، چه خلافت از نظر مردم نوعى آلودگى تلقى مى شد، و وارد ساختن يك انسان مهذب در آن ،باعث تنزل و سقوط اجتماعى او مى گرديد، از اين جهت بود كه به آن حضرت اعتراض كردند، و حضرت فرمود: قد علم الله كراهتى .

4 و قد خشينا ان تركناه على تلك الحال ان ينتفق علينا منه مالانسده و يأتى علينا منه ما لا نطيقه . يعنى : <ترسيدم از آن كه اگر او را بحالش واگذارم ، چنان رخنه ى دركار ما پديد آورد كه نتوانم آن را سد كنم ، و چنان مشكل براى ما خلق كند كه تاب نياورم >. با اين روش مى توانست فعاليت هاى امام را زير نظر بگيرد، از اين رو، مراقبان و محافظان زياد بر او گماشته بود، تا اخبار امام رضا (ع ) را به سوى برسانند>. والان اذا فعلنا به ما فعلنا و اخطئنا فى امره بما اخطائنا و اشرفنا من الهلاك بالتنويه به على ما اشرفنا، فليس يجوز التهاون فى امره ، ولكنا نحتاج ان نضع منه قليلاً قليلاً حتى نصوره عند الرعية بصورة من لا يستحق لهذا الامر، ثم ندبر فيه بما يحسم علينا مواد بلائه .

يعنى : <حال كه در كار خود مرتكب خطا شده و خود را با بزرگ كردن او، در لبه ى پرتگاه قرار داده ام ، نبايد درباره وى سهل انگارى كنيم ، بدين جهت بايد كم كم از شخصيت و عظمت او بكاهيم ، تا او را پيش مردم بصورتى درآوريم كه از نظر آن ها شايستگى خلافت را نداشته باشد، سپس درباره ى وى چنان چاره انديشى كنيم كه از خطرات او كه ممكن است متوجه ما شود، جلوگيرى كرده باشيم >. 5 خاموش ساختن شعله هاى خشم و اعتراض مخالفين خصوصاً علويان ، و وانمود ساختن علاقه و محبت خود نسبت به آل على (ع ) براى جلب حمايت علويان هدف ديگر مأمون بود. زيرا شعله هاى جنگى كه بين امين و5 مأمون بر سر خلافت برافروخته شده بود، اكثريت عباسى ها و شيعيان از امين پشتيبانى مى كردند، خصوصاً مخالفت شيعيان خراسان كه بيشتر نابودى مأمون را تهديد مى كرد، و شورش هاى ديگرى در كوفه و بصره و مدينه و مكه ، عليه مأمون محسوس بود، مأمون اين وضعيت را كه درك كرد، هيچ وسيله اى كه براى بقاى حكومت او نافع باشد نديد، جز آن كه تظاهر به شيعى بودن كند، بدين سبب امام را به قبول ولايتعهدى مجبور كرد و مردم را به دوستى او مى خواند و پول رسمى را بنام او سكه مى زد و بدين وسيله شعله هاى خشم مردم را فرو مى نشاند. و خود مى گفت : <ما ظننت ان احداً من آل ابيطالب يخافنى بعد ما عملته بالرضا> يعنى : <گمان نمى كنم بعد از آن كه رضا را وليعهد خود قرار دادم ، از احدى از آل ابوطالب بترسم >.1

عكس العمل امام هشتم (ع )

مأمون از امام (ع ) دعوت كرد كه با خانواده و دوستان خود بيايد، تا وانمود سازد كه پيشنهاد خلافت به او امر جدى است ، و طبيعت قضيه يعنى تسليم شدن حكومت اقتضاء دارد كه امام در مرو، دير بنماند، پس بايد با خاندانش باشد، اما امام (ع ) تنها آمد، و چنين رفتارى بى ترديد مى توانست كسانى را كه از مسايل سياسى آگاهى داشتند، بخصوص شيعيان را كه در ارتباط مستقيم با امام بودند، متوجه سازد كه امام اجباراً اين مسافرت را پذيرفته است .2

امام (ع ) با علم و آگاهى مخصوصى كه داشت ، تاكتيك هاى مأمون را مى دانست كه مأمون فقط براى استقرار پايه هاى حكومت خود او را مى خواهد اما همين كه حكومت او استحكام يابد، مأمون كار خود را مى كند، لذا از قبولى پيشنهاد خلافت سرباز زد، و قبولى و لايتعهدى ماه ها بطول انجاميد تا آن كه امام تهديد شد و ازروى اكراه و اجبار آن را پذيرفت . ريان مى گويد: بر امام رضا (ع ) وارد شدم و گفتم : يابن رسول الله (ع ) مردم مى گويند: تو با اين زهد و تقوا چرا ولايتعهدى مأمون را قبول كردى ؟ حضرت فرمود: خدا مى داند خوش نداشتم ، ولى خود را در معرض قتل مى ديدم پس قبول كردم واى بر اين ها مگر نمى دانند كه يوسف نبى كه فرستاده خدا بود، وقتى كه مضطر شد، تسلط بر دارايى مملكت را براى خود پيشنهاد كرد و گفت : <اجعلنى على خزائن الارض انى حفيظ عليم > .3

مأمون برخلاف شرطى كه از امام قبول كرده بود، مى كوشيد كه امام (ع ) را در صحنه بكشاند، و از او براى خاموش كردن غائله ها بنفع خود استفاده نمايد، و امام (ع ) شرط را به ياد او مى آورد. مأمون از امام (ع ) خواست كه نامه ى به دوستانش كه كار را بر مأمون سخت كرده بودند، بنويسد و آنان را به آرامش بخواند، امام (ع ) فرمود : من شرط كرده بودم كه در امور مداخله نكنم ، و از روزى كه ولايتعهدى را پذيرفته ام چيزى بر نعمتم افزوده نگشته است .

قبولاندن اين شرط همه ى فرصت هاى مأمون را از بين برد، و به هدف هايى كه مى خواست به آن برسد، نرسيد.
مأمون مى خواست امام (ع) را در كارهاى خود شريك نمايد، و امام با عدم قبولى مسؤوليت ، وضعيت ناهنجارى را كه محصول دو قرن بود، نپذيرفت .4

 امام (ع ) در نيشابور در برابر ازدحام عظيمى ، حديثى را كه سلسله ى سند آن را به پيامبر مى رساند، خواند، و در آن توحيد را كه اساس عقيده و حيات است ، مطرح كرد و خود را بعنوان شرط توحيد مطرح نمود، و با اين گفتار مشروعيت حكومت بنى عباس را زير سؤال برد، و اين ضربه ى بزرگ ديگرى بود كه به مأمون وارد مى شد، زيرا منظور از اين شروط كه موجب تماميت توحيد است ، نه خلافت است و نه ولايتعهدى ، چون تا هنوز امام اين منصب را بعهده نگرفته است ، بلكه منظور از اين شرط امامت و ولايت است .5

امام رضا (ع ) فرمود:

<مأمون چيزى به من نداده است و آن چه را به من پيشنهاد مى كند حق من است >.6

در كيفيت بيعت ، اثبات كرد كه مأمون كه خود را اميرالمؤمنين و خليفه ى رسول الله مى داند، تازه جاهل به احكام است حتى عقد آن چه را به امام سپرده است ، نمى داند. و امام در اين مجلس بزرگ دست خود را طورى گرفت كه پشت دست طرف خودش باشد و روى دستش طرف مردم ، مأمون گفت : دستت را دراز كن تا مردم بيعت كنند، حضرت فرمود: جدم رسول خدا (ص ) اين چنين بيعت مى گرفت ، پس مردم بيعت كردند. و قال الناس كيف يستحق الامامة من لايعرف عقد البيعة. كسى كه عقد بيعت را نمى داند چگونه مستحق امامت باشد؟ 7

امام (ع ) در وثيقه ى ولايتعهدى نوشت :

<ان الله يعلم خائنة الاعين و ما تخفى الصدور>.

<خواست نظرها را متوجه بسازد كه كار به خيانت علنى كشانده خواهد شد>. 8
اين اقدام امام (ع ) حقانيت امامت ائمه (ع ) و بطلان خلافت خلفاى پيشين را به اثبات رساند، و امام در خطبه اش فرمود:

<سپاس خداى را كه براى ما آن چه را كه مردم از بين برده بودند، حفظ كرد و آن چه را پست و بى مقدار كرده بودند، بالا برد، چنان چه هشتاد سال بر منبرهاى كفر، مورد سب و سرزنش قرار گرفته بوديم ، فضايل و مناقب ما را ازمردم پوشيده نگهداشتند، و اموال هنگفتى براى دروغ بستن به ما، به مردم داده بودند، و با تمام اين احوال ، خدا براى ما جز بلندى نام نخواست ، و فضيلت ها را آشكار فرمود>.9

و اين فرموده ى امام (ع ) كه :

<اميرالمؤمنين كه خدا او را در رفتن راه راست كمك كند و در استقامت امرش توفيق دهد، از حق ما آن چه ديگران انكار كرده بودند، به رسميت شناخت و مرا به ولى عهدى برگزيد، و اگر من پس از او زنده ماندم ، رياست كل را بعهده خواهم داشت >.

گرفتن اعتراف است از مأمون به آن كه خلافت حق اهلبيت است و يكى از نكات اصلى مسئله كه امام (ع ) آن را دنبال مى كرد، همين موضوع بود. 10

مأمون با تشكيل جلسات علمى و دعوت فقها، متكلمين ، اهل حديث و... از طرفى علم دوستى خود را وانمود مى ساخت ، اما منظور اصلى او اين بود كه شايد مسئله ى مشكلى متوجه آن حضرت شده و او را از پاسخ ناتوان بسازد، و بدين وسيله او را بى اعتبار نمايد، ولى نتيجه ى معكوس مى داد، و براى همه ثابت شد كه امام رضا (ع ) سزاوارتر به خلافت است به جهت علم و فضلى كه دارد تا آن كه مأمون احساس خطر كرد و او را به فكر انداخت كه امام (ع ) نه تنها درد او را دواء نمى كند، بلكه اوضاع را عليه او تحريك مى نمايد، و اين به شهادت آن حضرت منجر شد .11

و بالاخره امام على ابن موسى الرضا (ع ) در برابر پيشنهاد مأمون بيشتر از دو راه در پيش نداشت و آن اين كه يا بايد خلافت را قبول و به رأى خود عمل مى كرد و بما انزل الله حكم مى نمود؛ و از لازمه ى آن اين است كه بايد در كل نظام تغييرات بوجود بياورد، و عناصر فاسد را بكلى از دستگاه عزل كرده و عناصر صالح به جاى آن بگمارد، ولى تحقق اين كار مشكل بود، زيرا شيعيان هر چند زياد بودند، ولى آنچنان نيروى تعليم ديده و وفادارى ]؛5 كه بتوانند مسؤوليت ها را بپذيرند، و از عهده ى كشوردارى خوب بيرون آيند، و در برابر اعتشاشات و مخالفت هاى داخلى مقاومت نمايند، نبودند. زيرا مردم هر چند اهلبيت (ع ) را دوست داشتند، ولى كاملاً تربيت اسلامى صحيح نشده بودند، و از مردمى كه در جو حكومت بنى اميه و بنى عباس تربيت شده و به فرهنگ آنان خو گرفته اند، نبايد انتظار داشت كه چنين اصلاحات ريشه دارى را تحمل كرده و از حكم تخلف ننمايند. بگذاريم از آن كه پيشنهاد مأمون از روى صدق و اخلاص نبود، و تهديد بقتل شاهد آنست چه اگر كسى به امامت امام (ع ) به راستى معتقد باشد، او را تهديد بقتل نمى كند و همچنين برگرداندن امام (ع ) از نيمه راه و اجازه ندادن براى نماز عيد.

راه ديگرى كه براى امام ميسر بود، همين بود كه از خلافت خود را سبك دوش نمايد، و ولايتعهدى را بپذيرد با همين شروط كه مطرح كردند و اين اصولى ترين روشى بود كه بازى هاى سياسى مأمون را كاملاً خنثى نمود.


پى نوشتها:
1 بحارالانوار: مجلسى ، محمد باقر، ج 48 ص 134به نقل از علل الشرايع و عيون اخبارالرضا.
2 پيشين ، جعفريان ، ج 2 ص 76به نقل از تاريخ الحكماء: ص 221 حيات امام رضا (ع ): ص 222
3 همان ، ج 2 ص 76به نقل از عيون اخبار الرضا: ج 2 ص 151
4 همان ، ج 2 ص 74به نقل از عيون اخبار الرضا: ج 2 ص 168ـ 167
5 شذرات سياسيه من حيات الائمه (ع ): شبر، حسن ، ص 153به نقل از بحار:ج 49
6 همان ، ج 2 ص 78به نقل از اصول كافى : ج 1 ص 448 عيون اخبار الرضا (ع ): ج 2 ص 219 چاپ
اعلمى ؛ اثبات الوصية: ص 203
7 يوسف 55
8 پيشين ، مجلسى ، ج 49 ص 155به نقل از كافى : ج 8 ص 151
9 همان ، ص 141به نقل از عيون اخبار الرضا: ص 154ـ 151
10 شذرات سياسيه من حيات الائمه (ع ): ص 167
11 پيشين ، جعفريان ، ج 2به نقل از عيون اخبارالرضا: ج 2 ص 162،چاپ اعلمى .

انديشه حكومت دينى ، ج 1 ، ص 547 - 556

منبع : آوینی



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: حكومت و سياست در سيره امام رضا, ع
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : سه شنبه 10 دی1392
نمونه هايى از فضائل وسيره فردى امام رضا (ع)
سيد على اكبر قريشى
دعاى مستجاب

1- آل برمك، مخصوصاً يحيى بن خالد بر مكى براى حفظ حكومت و مقام خويش هارون عباسى را وادار كردند تا موسى بن جعفر (ع) را شهيد كرد، بدين سبب امام رضا (ع) در مكه به آنها نفرين كردند، حكومت و مقامشان تار و مار گرديد.

محمد بن فضيل گويد: ابوالحسن رضا (ع) را ديدم، در عرفات ايستاده و دعاى مى‏كرد. بعد سرش را پايين انداخت، (گويى چيزى به قلب مباركش الهام شد) كه وى علت سر به زير انداختن را پرسيدند؟

فرمود: به برامكه نفرين مى‏كردم كه سبب قتل پدرم شدند. خداوند امروز دعاى مرا درباره آنها مستجاب كرد، امام از مكه برگشت، چيزى نگذشت كه در همان سال، هارون بر آنها خشم گرفت وتار و مارشان كرد.(1)

جعفر برمكى شقه شد، پدرش يحيى به زندان رفت، بطورى متلاشى شدند كه مايه عبرت مردم گشتند.

* * *

علم غيب ‏

2- حسن بن على بن وشا از مسافر نقل مى‏كند: با ابوالحسن الرّضا (ع) در «منى» بودم، يحيى بن خالد با گروهى از آل برمك از آنجا گذشتند. امام صلوات الله عليه فرمود: بيچاره‏ها نمى‏دانند در اين سال چه بلايى به سرشان خواهد آمد، بعد فرمود: بدانيد عجيب‏تر از اين آن است كه من با هارون مانند اين دو انگشت خواهم بود، آنگاه دو تا انگشت مبارك را در كنار هم گذاشت. مسافر گويد: والله من معنى اين كلام را نفهميدم مگر بعد از آنكه امام را در طوس در كنار قبر هارون دفن كرديم. (2)

* * *

لقب رضا ازخدا است

3- ابونصر بزنطى رضوان الله عليه گويد: به امام جواد صلوات الله عليه گفتم: قومى از مخالفان شما مى‏گويند: پدرت صلوات الله عليه را مأمون، رضا لقب داد، كه به ولايت عهدى راضى شد. فرمود: به خدا قسم، دروغ گفته و گناهكار شده‏اند. پدرم را خداى تعالى رضا لقب داده است زيرا كه به خداوندى خدا در آسمانش و به رسالت رسول الله و ائمه در زمينش راضى بود.

گفتم: مگر همه پدرانت چنين نبودند؟ فرمود: آرى. گفتم: پس چرا فقط پدرت به اين لقب ملقب شدند؟ فرمود: چون مخالفان از دشمنانش مانند موافقان از دوستانش از وى راضى شدند و چنين چيزى براى پدرانش به وجود نيامد، لذا از ميان همه به رضا ملقب گرديد. (3)

ناگفته نماند: مخالفان خواسته‏اند با اين طريق منقصتى بر آن حضرت فراهم آوردند، ولى چنانكه ديديم اين لقب از جانب خدا بوده است، درست است كه همه امامان صادق، كاظم، رضا، جواد و هادى و... بودند ولى براى هر يك بمناسبتى لقب بخصوص تعيين گشته است .

* * *

حضرت ابوالحسن رضا (ع) در«نياج»

4- ابو حبيب نياجى (4) گويد: رسول خدا (ص) را در خواب ديدم كه به «نياج» آمد و در مسجدى كه حاجيان هر سال مى‏آمدند نشستم.

گويا محضر ايشان رفته و سلام كرده و مقابلش ايستادم، در پيش آن حضرت طبقى از برگ درختان خرماى مدينه بود و در آن خرماى صيحانى داشت. گويا رسول خدا مشتى از آن خرما را به من داد، شمردم هيجده تا بود، - پس از بيدارى - خوابم را چنين تأويل كرديم كه هيجده سال عمر خواهم كرد.

بعد از بيست روز در زمينى بودم كه براى زراعت آماده مى‏كردند، مردى پيش من آمد گفت: حضرت ابوالحسن رضا (ع) به «نياج» آمده و الان در مسجد نشسته‏اند. در اين بين ديدم كه مردى به ديدار آن حضرت مى‏روند، من هم به زيارت آن بزرگوار شتافتم، ديدم در محلى نشسته كه رسول خدا (ص) را در آنجا ديده بودم، زير آن حضرت حصيرى بود مانند حصيررى كه در زير جدش بود. و در پيش وى طبقى از برگ درخت خرما و در آن خرماى صيحانى قرار داشت .

سلام كردم، جواب سلامم را داد و از من خواست نزدش بروم، مشتى از خرما به من داد كه شمردم هيجده تا بود، گفتم: يابن رسول الله (ص)! زياد بدهيد، فرمود: اگر رسول خدا (ص) زياد داده بود ما هم زياد مى‏داديم «فقال لوزادكَ رسولُ اللّه لزدْناكَ» (5).

* * *

فضايل امام رضا(ع)از زبان ابراهيم بن عباس

5- ابراهيم بن عباس گويد: امام رضا (ع) نشد كه به كسى در سخن گفتن ظلم يا جفا كند، هر كه با او سخن مى‏گفت، كلام او را قطع نمى‏كرد و مجال مى‏داد تا آخر سخنش را بگويد. اگر كسى حاجت پيش او مى‏آورد در صورت امكان ابداً او را رد و مأيوس نمى‏كرد. نديدم كه در پيش كسى پايش را دراز كند، و نديدم در پيش كسى تكيه كند. نديدم كه به كسى از غلامانش فحش بدهد، نديدم كه آب دهان را به زمين اندازد، و نديم كه با صدا و قهقهه بخندد بلكه فقط تبسم مى‏كرد.

چون سفره طعام را باز مى‏كردند همه خدمتكاران و غلامانش را و حتى دربان را با خود در سر سفره مى‏نشانيد. شبها كم مى‏خوابيد، بيشتر بيدار مى‏ماند، اكثر شبها از اول تا آخر احيا مى‏كرد، بسيار روزه مى‏گرفت، در هر ماه سه روز روزه از وى فوت نمى‏شد. مى‏گفت : اين روزه همه عمر است «ذلك صومُ الدّهر» .(6)

در پنهانى بسيار احسان مى‏كرد و صدقه مى‏داد، اين كار را بيشتر در شبهاى ظلمانى انجام مى‏داد، هر كه گويد: نظير او را در خوبى ديده‏ام، باور نكنيد (7).

* * *

مبارزه با اسراف

6- روزى غلامانش ميوه‏اى را خوردند ولى آن را تمام نخوردند و مقدارى مانده به دور انداختند، امام صلوات الله عليه بر آنها بر آشفت و فرمود: سبحان الله، اگر شما بى نياز هستيد ديگران بدان نيازمندند، بجاى انداختن، به مستمندان انفاق كنيد، «سبحان الله ان كنتم استغنيتم فان اُنا ساً لم يستغنوا اطعموه من يحتاج اليه»(8).

* * *

علم غيب ‏

7- محمد بن سنان گويد: به آن حضرت عرض كردم: خودت را به امامت و پيشوايى مشهور كرده و در جاى پدرت نشستى حال آن كه از شمشير هارون خون مى‏ريزد؟! فرمود: قول رسول خدا (ص) به من اين جرأت را داده است، آن حضرت فرمود: اگر ابوجهل مويى از سر من بركند، بدانيد كه من پيغمبر نيستم، و من مى‏گويم: اگر هارون توانست مويى از سر من بگيرد بدانيد كه من امام نيستم. (9)

* * *

فضيلت زيارت امام رضا(ع)

8- رسول خدا (ص) فرمود: بزودى پاره‏اى از بدن من در زمين خراسان دفن مى‏شود، هيچ غمگينى او را زيارت نمى‏كند، مگر آن كه خدا غمش را زايل مى‏كند و هيچ گناهكارى او را زيارت نمى‏كند، مگر آن كه خدا گناهانش را مى‏آمرزد.

«قال رسول اللّه (ص) ستّد فَنُ بضعةٌ منى بخراسان مازارها مكروب الا نفس الله كربه و لا مذنب الا غفرالله ذنوبه» (10)

زيارت ائمه عليهم السلام مانند توبه از مكفرات است و مصداق: «ان الحسنات يذهبن السيئات» (هود: 114) مى‏باشد، رسول خدا (ص) اين كلام را در وقتى فرموده كه هنوز پدر و مادر امام هم به دنيا نيامده بودند.

امام جواد صلوات الله عليه به داوود صرمى فرمود: «من زار ابى فله الجنة» .(11)
هر كه قبر پدرم را زيارت كند اجرش بهشت است .

و در روايت ديگرى فرمود: هر كس قبر پدرم را عارفاً بحقه زيارت كند ازطرف خدا بهشت او را ضمانت مى‏كنم: «قال ابوجعفر محمد بن على الرضا (ع) ضمنت لمن زار قبر ابى (ع) بطوس عارفاً بحقه الجّنةَ على اللّه عزوجل» (12).

* * *

سخنىگهربار

9- ثامن الائمه صلوات الله عليه فرمود: مؤمن، مؤمن (واقعى) نمى‏شود مگر آن كه در وى سه سنت (عادت و كار) باشد: سنتى از پروردگارش ،سنتى از پيامبرش و سنتى از امامش. اما خصلتش از پروردگار آن است كه اسرار مردم را مخفى بدارد و افشا نكند و اما خصلتش از پيامبر آن است كه با مردم مدارا كند، و امام خصلتش از امام آن است كه در ضررهاى بدنى و مالى صبر و استقامت داشته باشد.

«قال الرضا (ع) لايكون المؤمن مؤمناً حتّى يكونَ فيه ثلاث خصالٍ: سنةٌ من ربه و سنة من نبيه و سنة من وليّه، فاما السّنةُ من ربه فكتمان السر و اما السنة من نبيه فمداراة الناس و اما السنة من وليّه فالصبر فى الباساء والضراء» تحف العقول: ص 442.

* * *

احسان

10- مردى به محضر حضرت رضا (ع) آمد و گفت: به اندازه مروت خويش به من احسان كن، فرمود: نمى‏توانم (زيرا مروت امام خارج از حد بود). گفت: پس بقدر مروت من احسان كن، امام فرمود: آرى، بعد به غلامش فرمود: دويست دينار به او بده.

امام در روز عرفه در خراسان همه مالش (شايد نقدينه باشد) را احسان كرد و به اهل نياز تقسيم فرمود. فضل بن سهل گفت: اين غرامت و اسراف است. فرمود: نه، بلكه غنيمت است، آنچه را كه در آن پاداش و كرامت هست، غرامت مشمار.(13)

* * *

على بن موسى عالم آل محمد

11- موسى بن جعفر صلوات الله عليه به پسرانش مى‏فرمود: برادرتان على بن موسى عالم آل محمد است، از او از دينتان بپرسيد، آنچه مى‏گويد حفظ كنيد، من ازپدرم امام صادق (ع) دفعات شنيدم مى‏گفت: عالم آل محمد در صلب تو است اى كاش او را درك مى‏كردم، او همنام اميرالمؤمنين على است. .(14)
امام صادق صلوات الله عليه در 25 شوال 83 هجرى از دنيا رفت، امام رضا (ع) بعد از 16 روز در 11 ذوالقعده همان سال به دنيا آمد.

* * *

تواضع

12- مردى از اهل بلغ گويد: در سفر خراسان در خدمت امام رضا (ع) بودم .روزى طعام خواست، همه خدمتكاران از سياهان و ديگران را كنار سفره جمع كرد، گفتم: فدايت شوم ،بهتر آن است كه آنها در خوان ديگرى بخورند. فرمود: آرام باش پروردگار همه يكى است، مادرمان حوا و پدرمان آدم يكى است، مجازات بسته به اعمال است «فقال: مه ان الرّبّ تبارك و تعالى واحد، والام واحدة والاب واحد و الجزاء بالاعمال» (15).

* * *

بنده نوازى

13- امام صلوات الله عليه به غلامانش گفته بود: در وقت طعام خوردن اگر بالاى سرتان هم بايستم قبل از تمام كردن طعام برنخيزيد، ياسر گويد: گاهى بعضى از ما را صدا مى‏كرد، مى‏گفتند: مشغول طعام خوردنند، مى‏فرمود: پس بگذاريد طعامشان را تمام كنند: «قال: ان قمت على رؤوسكم و انتم تاكلون فلاتقوموا حتى تفرغوا».(16)

* * *

توحيد

14- بزنطى عليه الرحمة نقل مى‏كند: مردى از ماوراء نهر بلخ خدمت امام رضا (ع) آمد و گفت: از شما سؤالى مى‏كنم اگر جواب داديد به امامتان معتقد خواهم بود، حضرت فرمود: از هر چه مى‏خواهى بپرس.

گفت: مرا از خدايت خبر بده، در كجا بوده و چطور بوده و بر چه چيز تكيه كرده بوده است؟ امام (ع) فرمود:

«انّ اللّه اَيّنَ الأَينَ بلاأينٍ و كَيّفَ الكْيفَ بلا كيفٍ و كان اعتمادُه على قدرته» .

يعنى خداوند به وجود آوردنده مكان است بى آنكه مكانى داشته باشد و به وجود آورنده كيفيت است بى آنكه كيفيتى داشته باشد و اعتمادش بر قدرتش بود، (خدا لامكان است، مكان از عوارض جسم است، خدا جسم نيست، كيفيت، مخلوق خداست، لازمه‏اش محدود بودن است، خدا بى انتها است، خدا بر قدرت خود ايستاده، هستى را از جايى دريافت نكرده است).

آن مرد چون اين جواب را شنيد برخاست، سر مبارك امام را بوسيد و گفت: «اشهد ان لا اله الا الله و ان محمداً رسول الله و ان عليا وصى رسول الله والقيّمُ بعده بما أَقام به رسول الله و انّكم الائمة الصادقون و انك الخلف بعدهم» (17)

ظاهراً آن مرد از فلاسفه بوده و از جواب امام (ع) پى‏به دانايى و امامت آن حضرت برده است .

* * *

‏معجزه اى از امام رضا (ع) و مجسم شدن عكسها

صدوق رحمة الله عليه در عيون اخبار الرضا (ع) نقل مى‏كند: در عهد مأمون عباسى كه حضرت رضا (ع) وليعهد بود، باران قطع گرديد، مأمون از آن حضرت خواست درباره باران دعا كند، امام فرمود: روز دوشنبه چنين خواهم كرد، رسول خدا (ص) ديشب با اميرالمؤمنين به خواب من آمد و فرمود: روز دوشنبه به صحرا برو و از خدا باران بطلب كه خدا بر آنها باران خواهد فرستاد...

امام به صحرا رفت و از خدا باران خواست، باران آمد و احتياج مردم رفع گرديد.
امام جواد صلوات الله عليه فرمود: بعضى از بدخواهان پدرم، به مأمون گفتند: يا اميرالمؤمنين! به خدا پناه كه تو شرافت عميم و افتخار بزرگ خلافت را از خاندان بنى عباس به خاندان علويان منتقل كنى!! بر عليه خود و خانواده‏ات اقدام كردى.
اين جادوگر و فرزند جادوگران را آوردى، و او را پس از آن كه گمنام بود ميان مردم شهرت دادى، آوازه‏اش را بلند كردى.

دنيا را با اين جادو كه در وقت دعايش باران آمد، پر كرد. مرا واهمه گرفت كه خلافت را ازخاندان عباسى خارج گرداند، حتى وحشت كردم كه با سحر خود نعمت شما را زايل نموده و بر مملكت تو شورش بر پا دارد، آيا كسى بر عليه خود چنين جنايتى كرده است؟!!

مأمون گفت: اين مرد در پنهانى مردم را به سوى خويش دعوت مى‏كرد، خواستيم او را وليعهد خود گردانيم تا مردم را به سوى ما دعوت نمايد و مردم بدانند كه اهل حكومت و خلافت (دنيا دوست) است و آنان كه به وى فريفته شده‏اند بدانند كه در ادعاى خود از تقوا و فضيلت و زهد صادق نيست! خلافت مال ما است نه مال او، ولى ترسيديم كه اگر او را به حال خود رها كنيم، براى ما از جانب او وضعى پيش بيايد كه جلوگيرى نتوانيم كرد.

واكنون كه كرده خود را كرديم و به خطاى خود پى برديم، مسامحه در كار وى ابداً روا نيست، ولى مى‏خواهيم بتدريج او را در نزد رعيت چنان بنمايانيم كه بدانند لياقت حكومت ندارد، آنوقت ببينيم با چه راهى بلاى او را از سر خود مى‏توانيم قطع نماييم.

آن مرد گفت: يا اميرالمؤمنين! مجادله با او را به عهده من بگذاريد، تا خود و يارانش را مغلوب نمايم و احترام و عظمت او را پايين آورم، اگر هيبت تو در سينه‏ام نبود او را سر جاى خودش مى‏نشاندم. و بر مردم آشكار مى‏كردم كه از لياقت ولايت عهدى كه به او تفويض كرده‏اى قاصر است .

مأمون گفت: چيزى براى من محبوبتر از اين كار نيست كه به او اهانت و از قدرتش كاسته گردد، گفت: پس بزرگان مملكت، فرماندهان، قضات، و بهترين فقهاء را جمع نماييد، تا منقصت او را در پيش آنها روشن كنم، تا از مقامى كه او را در آن قرار داده‏اى پايين آيد.

مأمون نامبردگان را جمع كرد، و در صدر مجلس نشست و حضرت رضا (ع) را در مقام ولايت عهدى در طرف راست خود نشانيد، پس از رسميت جلسه، آن شخص كه از طرف مأمون مطمئن بود، شروع به سخن كرد و گفت: مردم از شما بسيار حكايات نقل مى‏كنند. و در تعريف شما افراط كرده‏اند، بطورى كه اگر خودتان بدانيد از آنها بيزارى مى‏كنيد، اولين اينها آن است كه: شما خدا را درباره باران كه عادت باريدن دارد، دعا كرديد و باران آمد، مردم آن را به حساب معجزه‏اى از شما گذاشتند و نتيجه گرفتند كه در دنيا نظير و مانندى ندارد.

اين اميرالمؤمنين ادام الله ملكه و بقاءه است كه با كسى مقايسه نمى‏شود مگر آن كه برتر آيد، شما را در محلى قرار داده كه مى‏دانيد، اين پاسدارى از حق و انصاف نيست كه مجال دهيد دروغگويان بر عليه او و بر له شما بدروغ چيزهايى بگويند كه تكذيب مقام اميرالمؤمنين است!! و شما را از او بالاتر بدانند؟!!!

امام صلوات الله عليه فرمود: بندگان خدا را مانع نمى‏شوم ازاين كه نعمتهاى خدا را درباره من ياد و حكايت كنند، اما اين كه گفتى: صاحب تو (مأمون) مقام مرا برتر داشت، او مرا قرار نداد مگر در مقامى كه پادشاه مصر، يوسف صديق را در آن قرار داد، حال آن دو را نيز مى‏دانى (يوسف پيامبر بود و او يك پادشاه مشرك).

در اين وقت آن مرد بر آشفت و گفت: پسر موسى! از حد خود قدم فراتر گذاشتى، كه خداوند بارانى را در وقت معين خود نازل كرد و تو آن را وسيله بلندى مقام خود قراردادى، كه به مقام حمله به ديگران بر آيى؟ گويا معجزه ابراهيم خليل را آورده‏اى كه سرهاى پرندگان را در دست گرفت و اعضاء آنها را در كوهها پراكنده نمود و به وقت خواندن، آمدند و بر سرهاى خود چسبيدند و شروع به پرواز كردند؟!!!

اگر راستگويى اين دو عكس شير را كه در مسند خليفه هستند زنده كن و بر من مسلط گردان، در اين صورت معجزه‏اى براى تو خواهد بود، اما باران كه با دعاى تو آمد، تو از ديگران در اين كار برتر نيستى.

امام صلوات الله عليه از جسارت آن خبيث برآشفت و به دو عكس شير فرياد كشيد: اين فاجر را بگيريد، پاره كنيد، از او عينى و اثرى نگذاريد. در دم آن دو عكس به دو شير ژيان مبدل شدند، و آن خبيث را گرفته و خرد كردند و خوردند و خونش را كه ريخته بود ليسيدند، مردم با حيرت به اين منظره نگاه مى‏كردند. آنگاه آن دو شير محضر حضرت آمده و گفتند: يا ولى الله فى ارضه! ديگر چه فرمانى دارى، مى‏خواهى مأمون را نيز مانند او به سزايش برسانيم.

مأمون از شنيدن اين سخن بيهوش گرديد، امام فرمود: در جاى خويش بايستيد. بعد فرمود: بر صورت مأمون گلاب پاشيدند، به حال آمد، شيران عرض كردند: مى‏فرماييد او را به رفيقش ملحق سازيم؟ فرمود: نه، خداوند عز و جل را تدبيرى است كه به سر خواهد برد(اجازه نداده از ولايت تكوينى هر استفاده‏اى را بكنيم).

گفتند: پس فرمانت چيست؟ فرمود: برگرديد به حالت اولى خود، آن دو شير در دم مبدل به عكس شده و در روى مسند قرار گرفتند.

مأمون گفت: خدا را حمد مى‏كنم كه مرا از شر حميدبن مهران خلاص كرد (آن مرد خبيث)، بعد گفت: يابن رسول الله! خلافت مال جد شما بود، سپس از آن شماست اگر مى‏خواهى آن را به شما تحويل بدهم، امام فرمود: اگر خلافت را مى‏خوستم در عدم قبول آن با تو منازعه نمى‏كردم و از تو آن را نمى‏خواستم، زيرا خداوند از اطاعت مخلوقش به من عطا فرموده مانند آن را كه با چشم ديدى كه چگونه آن دو تصوير به شير مبدل شدند.

ولى جهال بنى آدم از من طاعت ندارند، آنها هر چند در اين كار زيانكار شده‏اند ولى خدا را در تدبير آنها مشيتى است، مرا امرفرموده بر تو اعتراضى نكنم و كارى را كه كردم بر تو ننمايم، چنان كه به يوسف (ع) نيز درباره پادشاه مصر چنان فرمان داده بود...

نگارنده گويد: در اين كار ابداً شگفتى نيست، آن مانند مبدل شدن عصاى موسى به اژدهاست. امام (ع) ولايت تكوينى داشت و خدا او را چنين قدرتى داده بود، چنان كه عيسى (ع) نيز نظير آن را انجام داد. در بعضى نقلها ديده‏ام كه مأمون به آن حضرت گفت: دعا كنيد كه آن مرد زنده شود، فرمود: اگر عصاى موسى جادوها را پس مى‏داد، اينها نيز آن مرد را پس مى‏دادند.


پى نوشتها:
1- عيون اخبارالرضا: ج 2 ص 225 باب 50.
2- عيون اخبارالرضا: ج 2 ص 225 باب 50.
3- علل الشرايع: ج 2 ص 237 باب 172.
4- نياج بر وزن كتاب روستايى است در باديه.
5- عيون اخبارالرضا: ج 2 ص 210 باب 47، بحار ج 49 ص 35.
6- چون بحكم «من جاء بالحسنه فله عشر امثالها» هر يك روز در جاى ده روز است .
7- عيون اخبار الرضا: ج 2 ص 184، بحار ج 49 ص 91.
8- انوار البهيه ص 107.
9- انوار البهيه ص 107.
10- وسائل الشيعه: ج 10 ص 433 و 435.
11- وسائل الشيعه: ج 10 ص 433 و 435.
12- وسائل الشيعه: ج 10 ص 433 و 435.
13- بحارالانوار /101/ 100/ 49.
14- بحارالانوار /101/ 100/ 49.
15- بحارالانوار /101/ 100/ 49.
16- فروع كافى: ج 6 ص 298.
17- اصول كافى: ج 1 ص 88 باب الكون و المكان.

(خاندان وحى، ص 570 - 604)

منبع : آوینی



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: نمونه هايى از فضائل وسيره فردى امام رضا, ع
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : سه شنبه 10 دی1392
سخنان مقام معظم رهبری در مورد امام رضا(ع)

یاران خراسانی

سرخوش زسبوی غم پنهانی خویشم

چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

***

در بزم وصال تو نگویم زکم و بیش

چون آینه خو کرده به ویرانی خویشم

***

لب باز نکردم به خروشی و فغانی

من محرم راز دل طوفانی خویشم

***

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی

عمریست پشیمان زپشیمانی خویشم

***

از شوق شکرخند لبش جان نسپردم

شرمنده جانان زگران جانی خویشم

***

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر

افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

***

هر چند امین، بسته دنیا نیم اما

دلبسته یاران خراسانی خویشم

حضرت آیه الله خامنه ای

سخنان مقام معظم رهبری در مورد امام رضا(ع)

بايد اعتراف كنيم كه زندگى ائمه ، عليهم‏السلام، بدرستى شناخته‏نشده و ارج و منزلت جهاد مرارت‏بار آنان حتى بر شيعيانشان نيز پوشيده مانده است. على‏رغم هزاران كتاب كوچك و بزرگ و قديم و جديد درباره زندگى ائمه ، عليهم‏السلام، امروز همچنان غبارى از ابهام و اجمال، بخش عظيمى از زندگى اين بزرگواران را فرا گرفته وحيات سياسى برجسته‏ترين چهره‏هاى خاندان نبوت كه دو قرن و نيم از حساسترين دورانهاى تاريخ اسلام را دربرمى‏گيرد با غرض‏ورزى يا بى‏اعتنايى و يا كج‏فهمى بسيارى از پژوهندگان و نويسندگان روبرو شده است. اين است كه ما از يك تاريخچه مدون و مضبوط درباره زندگى پرحادثه و پرماجراى آن پيشوايان، تهيدستيم .

زندگى امام هشتم ،عليه‏السلام، كه قريب بيست‏سال از اين دوره تعيين كننده و مهم را فراگرفته از جمله برجسته‏ترين بخشهاى آن است كه بجاست درباره آن تامل و تحقيق لازم به كار رود .

مهمترين چيزى كه در زندگى ائمه ، عليهم‏السلام، به‏طور شايسته مورد توجه قرار نگرفته، عنصر «مبارزه حاد سياسى» است. از آغاز نيمه دوم قرن اول هجرى كه خلافت اسلامى به‏طور آشكار با پيرايه‏هاى سلطنت آميخته شد و امامت اسلامى به حكومت جابرانه پادشاهى بدل گشت، ائمه اهل بيت ،عليهم‏السلام، مبارزه سياسى خود را به‏شيوه‏اى متناسب با اوضاع و شرايط، شدت بخشيدند.

اين‏مبارزه‏بزرگترين‏هدفش تشكيل نظام اسلامى و تاسيس حكومتى بر پايه امامت‏بود. بى‏شك تبيين و تفسير دين با ديدگاه مخصوص اهل بيت وحى، و رفع تحريف‏ها و كج‏فهمى‏ها از معارف اسلامى‏و احكام‏دينى نيز هدف مهمى براى جهاد اهل بيت‏به حساب مى‏آمد. اما طبق قرائن حتمى، جهاد اهل بيت‏به اين هدفها محدود نمى‏شد و بزرگترين هدف آن، چيزى جز تشكيل حكومت علوى و تاسيس نظام عادلانه اسلامى نبود. بيشترين‏دشواريهاى‏زندگى‏مرارت‏بار و پر از ايثار ائمه و ياران آنان به خاطر داشتن اين هدف بود و ائمه ، عليهم‏السلام، از دوران امام سجاد ، عليه‏السلام، وبعدازحادثه عاشورا به زمينه‏سازى دراز مدت براى اين مقصود پرداختند.

در تمام دوران صدو چهل ساله ميان حادثه عاشورا و ولايتعهدى‏امام هشتم ،عليه‏السلام، جريان وابسته به امامان اهل بيت‏يعنى شيعيان هميشه بزرگترين و خطرناكترين دشمن دستگاههاى خلافت‏به حساب مى‏آمد. در اين مدت بارها زمينه‏هاى آماده‏اى پيش آمد و مبارزات تشيع كه بايد آن را نهضت علوى نام داد به پيروزيهاى بزرگى نزديك گرديد.

اما، در هر بار موانعى برسر راه پيروزى نهايى پديد مى‏آمد و غالبا بزرگترين ضربه از ناحيه تهاجم بر محور و مركز اصلى اين نهضت، يعنى‏شخص‏امام‏در هر زمان و به زندان افكندن يا به شهادت رساندن آن حضرت وارد مى‏گشت و هنگامى‏كه‏نوبت‏به امام بعد مى‏رسيد اختناق و فشار و سختگيرى به حدى بود كه براى آماده كردن زمينه به زمان طولانى ديگرى نياز بود .

ائمه ،عليهم‏السلام، در ميان طوفان سخت اين حوادث هوشمندانه و شجاعانه تشيع را همچون جريانى كوچك اما عميق و تند و پايدار از لابه‏لاى گذرگاههاى دشوار و خطرناك گذراندند . و خلفاى اموى و عباسى در هيچ زمان نتوانستند با نابود كردن امام، جريان امامت را نابود كنند و اين خنجر برنده همواره در پهلوى دستگاه خلافت، فرو رفته ماند و به صورت تهديدى هميشگى آسايش‏راازآنان‏سلب‏كرد.هنگامى‏كه حضرت‏موسى‏بن‏جعفر،عليه‏السلام، پس از سالها حبس در زندان هارونى مسموم و شهيد شد در قلمرو وسيع سلطنت عباسى اختناقى كامل حكمفرمابود .در آن فضاى گرفته كه به گفته يكى از ياران‏امام‏على‏بن موسى، عليه‏السلام، «از شمشير هارون خون مى‏چكيد».

بزرگترين هنر امام معصوم و بزرگوار ما آن بود كه توانست درخت تشيع را از گزند طوفان حادثه سلامت‏بدارد و از پراكندگى و دلسردى ياران پدر بزرگوارش مانع شود و با شيوه تقيه‏آميز و شگفت‏آورى جان خود را كه محور و روح جمعيت‏شيعيان بود حفظ كرد و در دوران قدرت مقتدرترين خلفاى بنى‏عباس و در دوران استقرار و ثبات كامل آن رژيم مبارزات عميق امامت را ادامه داد. تاريخ نتوانسته است ترسيم روشنى از دوران ده‏ساله زندگى امام هشتم در زمان هارون و بعد از او در دوران پنج‏ساله‏جنگهاى‏داخلى‏ميان‏خراسان و بغداد به ما ارائه كند. اما به تدبر مى‏توان فهميد كه امام هشتم در اين دوران همان مبارزه دراز مدت اهل بيت ،عليهم‏السلام، را كه در همه اعصار بعد از عاشورا استمرار داشته با همان جهت‏گيرى و همان اهداف ادامه مى‏داده است. هنگامى كه مأمون در سال صد و نود و هشت از جنگ قدرت با امين فراغت‏يافت و لافت‏بى‏منازع را به چنگ آورد يكى از اولين تدابير او حل مشكل علويان و مبارزات تشيع بود، او براى اين منظور، تجربه همه خلفاى سلف خود را پيش چشم داشت.

تجربه‏اى كه نمايشگر قدرت ، وسعت و عمق روزافزون آن نهضت و ناتوانى دستگاههاى قدرت از ريشه‏كن كردن و حتى متوقف و محدود كردن آن بود. او مى‏ديد كه سطوت و حشمت هارونى حتى با به‏بندكشيدن طولانى و بالاخره مسموم كردن امام هفتم در زندان هم نتوانست از شورشها و مبارزات سياسى، نظامى، تبليغاتى و فكرى شيعيان مانع شود. او اينك در حالى كه از اقتدار پدر و پيشينيان خود نيز برخوردار نبود و بعلاوه بر اثر جنگهاى داخلى ميان بنى عباس، سلطنت عباسى را در تهديد مشكلات بزرگى مشاهده مى‏كرد بى‏شك لازم بود به خطر نهضت علويان به چشم جدى‏ترى بنگرد. شايد مأمون در ارزيابى خطر شيعيان براى دستگاه خود واقع‏بينانه فكر مى‏كرد. گمان زياد بر اين است كه فاصله پانزده ساله بعد از شهادت امام هفتم تا آن روز و بويژه فرصت پنج‏ساله جنگهاى داخلى، جريان تشيع را از آمادگى‏بيشترى‏براى‏برافراشتن‏پرچم حكومت‏علوى‏برخوردار ساخته بود.

مأمون اين خطر را زيركانه حدس زد و درصدد مقابله با آن برآمد و به دنبال همين ارزيابى و تشخيص بود كه ماجراى دعوت امام هشتم از مدينه به خراسان و پيشنهاد الزامى وليعهدى به آن حضرت پيش آمد و اين حادثه كه در همه دوران طولانى امامت كم‏نظير و يا در نوع خود بى‏نظير بود تحقق يافت.

اكنون جاى آن است كه باختصار، حادثه وليعهدى را مورد مطالعه قرار دهيم.

در اين حادثه امام هشتم على‏بن موسى‏الرضا ،عليه‏السلام، در برابر يك تجربه تاريخى عظيم قرار گرفت و در معرض يك نبرد پنهان سياسى كه پيروزى يا ناكامى آن مى‏توانست‏سرنوشت تشيع را رقم بزند، واقع شد.

دراين نبرد رقيب كه ابتكار عمل را به دست داشت و با همه امكانات به ميدان آمده بود مأمون بود. مأمون با هوشى سرشار و تدبيرى قوى و فهم ودرايتى‏بى‏سابقه‏قدم در ميدانى نهاد كه اگر پيروز مى‏شد و مى‏توانست آنچنان كه برنامه‏ريزى كرده بود كار را به انجام برساند، يقينا به هدفى دست مى‏يافت كه از سال چهل هجرى يعنى از شهادت على‏بن ابى‏طالب ،عليه‏السلام، هيچ يك از خلفاى‏اموى و عباسى با وجود تلاش خود نتوانسته بودند به آن دست‏يابند، يعنى مى‏توانست درخت تشيع را ريشه‏كن كند و جريان معارضى راكه همواره همچون خارى در چشم سردمداران خلافتهاى طاغوتى فرو رفته بود به كلى نابود سازد.

اما امام هشتم با تدبيرى الهى بر مامون‏فائق آمد و او را در ميدان نبرد سياسى كه خود به وجود آورده بود به‏طور كامل شكست داد و نه فقط تشيع، ضعيف يا ريشه‏كن نشد بلكه حتى‏سال‏دويست و يك هجرى، يعنى سال ولايتعهدى آن حضرت، يكى از پربركت‏ترين‏سالهاى‏تاريخ‏تشيع شد و نفس تازه‏اى در مبارزات علويان دميده شد؛ و اين همه به بركت تدبير الهى امام هشتم و شيوه حكيمانه‏اى بودكه‏آن‏امام‏معصوم‏دراين آزمايش بزرگ از خويشتن نشان داد.

براى اينكه پرتوى بر سيماى اين حادثه عجيب افكنده شود به تشريح كوتاهى‏ازتدبيرمامون‏وتدبيرامام در اين حادثه مى‏پردازيم.

مامون‏ازدعوت‏امام‏هشتم‏به‏خراسان چند مقصود عمده را تعقيب مى‏كرد: اولين و مهمترين آنها، تبديل صحنه مبارزات حاد انقلابى شيعيان به عرصه‏فعاليت‏سياسى‏آرام‏و بى‏خطر بود . همان‏طور كه گفتم شيعيان در پوشش‏تقيه،مبارزاتى خستگى‏ناپذير و تمام نشدنى داشتند، اين مبارزات كه با دو ويژگى همراه بود، تاثير توصيف‏ناپذيرى‏در برهم زدن بساط خلافت داشت، آن دو ويژگى، يكى مظلوميت‏بود و ديگرى قداست.

شيعيان با اتكاء به اين دو عامل نفوذ، انديشه شيعى را كه همان تفسير و تبيين اسلام از ديدگاه ائمه اهل‏بيت است، به زواياى دل و ذهن مخاطبان‏خودمى‏رساندندوهركسى‏را كه از اندك آمادگى برخوردار بود، به آن طرز فكر متمايل و يا مؤمن مى‏ساختند و چنين بود كه دائره تشيع، روز به روز در دنياى اسلام گسترش‏مى‏يافت و همان مظلوميت و قداست‏بودكه با پشتوانه تفكر شيعى اينجاو آنجا در همه دورانها قيامهاى مسلحانه وحركات‏شورشگرانه‏را بر ضددستگاههاى‏خلافت‏سازماندهى مى‏كرد.

مأمون مى‏خواست‏يكباره آن خفا و استتار را از اين جمع مبارز بگيرد و امام را از ميدان مبارزه انقلابى به ميدان‏سياست‏بكشاندو به اين وسيله كارايى‏نهضت‏تشيع‏راكه بر اثر همان استتار و اختفا روز به روز افزايش يافته بود به صفر برساند. با اين كار مأمون آن دو ويژگى مؤثر و نافذ را نيز از گروه علويان مى‏گرفت زيرا جمعى‏كه‏رهبرشان‏فردممتازدستگاه خلافت و وليعهد پادشاه مطلق‏العنان وقت‏و متصرف در امور كشور است نه مظلوم است و نه آن چنان مقدس.

اين تدبير مى‏توانست فكر شيعى را هم در رديف بقيه عقايد و افكارى كه درجامعه طرفدارانى داشت قرار دهد و آن‏را از حد يك تفكر مخالف دستگاه كه اگرچه از نظر دستگاهها ممنوع و مبغوض‏است‏ازنظر مردم بخصوص ضعفا پرجاذبه و استفهام برانگيز است‏خارج سازد.

دوم، تخطئه مدعاى تشيع مبنى بر غاصبانه بودن خلافتهاى اموى و عباسى و مشروعيت دادن به اين خلافتهابود، مأمون با اين كار به همه شيعيان‏مزورانه‏ثابت‏مى‏كردكه‏ادعاى غاصبانه‏و نامشروع بودن خلافتهاى مسلطكه‏همواره‏جزء اصول اعتقادى شيعه به حساب مى‏آمده است‏يك حرف بى‏پايه و ناشى از ضعف و عقده‏هاى حقارت بوده است، چه اگر خلافتهاى ديگران نامشروع و جابرانه بود خلافت مامون‏هم‏كه جانشين‏آنهاست‏مى‏بايد نامشروع و غاصبانه باشد و چون على‏بن‏موسى الرضا، عليه‏السلام، با ورود در اين دستگاه و قبول جانشينى مأمون او را قانونى و مشروع دانسته پس بايد بقيه‏خلفا هم از مشروعيت‏برخوردار بوده‏باشند و اين، نقض همه ادعاهاى شيعيان است، با اين كار نه فقط مأمون از على‏بن موسى‏الرضا ، عليه‏السلام، بر مشروعيت‏حكومت‏خود و گذشتگان اعتراف مى‏گرفت‏بلكه يكى از اركان اعتقادى تشيع يعنى ظالمانه بودن پايه حكومتهاى قبلى را نيز درهم مى‏كوبيد.

علاوه بر اين ادعاى ديگر شيعيان مبنى بر زهد و پارسايى و بى‏اعتنايى ائمه به‏دنيانيزبا اين كار نقض مى‏شد كه‏آن‏حضرات‏فقط در شرايطى كه به دنيا دسترسى نداشته‏اند نسبت‏به آن زهد مى‏ورزيدند و اكنون كه درهاى بهشت دنيا به روى آنان باز شدبه‏سوى آن شتافتند ومثل ديگران خود را از آن متنعم كردند.

سوم، اينكه‏مامون‏با اين كار، امام را كه‏همواره‏يك‏كانون‏معارضه‏ومبارزه بود دركنترل دستگاههاى خود قرار مى‏داد. به جز خود آن حضرت، همه سران و گردنكشان و سلحشوران علوى را نيز در سيطره خود درمى‏آورد و اين موفقيتى بود كه هرگز هيچ يك از اسلاف مأمون چه بنى‏اميه و چه بنى‏عباس بر آن دست نيافته بودند.

چهارم، اينكه امام را كه يك عنصر مردمى و قبله اميدها و مرجع سؤالها و شكوه‏ها بود در محاصره ماموران حكومت‏قرار مى‏داد و رفته رفته رنگ مردمى بودن را از او مى‏زدود و ميان او و مردم و سپس ميان او و عواطف و محبتهاى مردم فاصله مى‏افكند.

پنجم، اين بود كه با اين‏كار براى خود وجهه و حيثيتى معنوى كسب مى‏كرد. طبيعى بود كه در دنياى آن روز همه او را بر اينكه فرزندى از پيغمبر و شخصيتى مقدس و معنوى را به وليعهدى خود برگزيده و برادران و فرزندان خود را از اين امتياز محروم ساخته است، ستايش كنند و هميشه چنين است كه نزديكى دينداران به دنياطلبان از آبروى دينداران مى‏كاهد و بر آبروى دنياطلبان مى‏افزايد.

ششم، آنكه در پندار مأمون، امام با اين‏كار به يك توجيه‏گر دستگاه خلافت‏بدل مى‏گشت، بديهى است‏شخصى در حد علمى و تقوايى امام باآن‏حيثيت‏وحرمت‏بى‏نظيرى كه وى به عنوان فرزند پيامبر در چشم همگان داشت اگر نقش توجيه حوادث را در دستگاه حكومت‏بر عهده مى‏گرفت هيچ نغمه مخالفى نمى‏توانست‏خدشه‏اى بر حيثيت آن دستگاه وارد سازد، اين خود در حكم حصار منيعى بود كه مى‏توانست همه خطاها و زشتى‏هاى دستگاه خلافت را از چشمها پوشيده بدارد .

به جز اينها هدفهاى ديگرى نيز براى مأمون متصور بود.

چنانكه مشاهده مى‏شود اين تدبير به‏قدرى پيچيده و عميق است كه يقيناهيچ‏كس‏جز مأمون نمى‏توانست آن را بخوبى هدايت كند و بدين جهت‏بود كه دوستان و نزديكان مأمون از ابعاد و جوانب آن بى‏خبر بودند. از برخى گزارشهاى تاريخى چنين برمى‏آيد كه حتى «فضل‏بن سهل» وزير و فرمانده كل و مقربترين فرد دستگاه خلافت نيز از حقيقت و محتواى اين سياست، بى‏خبر بوده است.مامون‏حتى‏براى‏اينكه هيچ‏گونه ضربه‏اى‏برهدفهاى وى از اين حركت پيچيده وارد نيايد داستانهاى جعلى براى‏علت‏وانگيزه‏اين اقدام مى‏ساخت و به اين و آن مى‏گفت.

حقا بايد گفت‏سياست مأمون از پختگى و عمق بى‏نظيرى برخوردار بود. اما آن سوى ديگر اين صحنه نبرد، امام على‏ابن موسى‏الرضا ، عليه‏السلام،است و همين است كه على‏رغم زيركى شيطنت‏آميز مأمون تدبير پخته و همه جانبه او را به حركتى بى‏اثر و بازيچه‏اى كودكانه بدل مى‏كند، مأمون با قبول آن همه زحمت و با وجود سرمايه‏گذارى عظيمى كه در اين راه كرد از اين عمل نه تنها طرفى بر نبست‏بلكه سياست او به سياستى بر ضد او بدل شد. تيرى كه با آن، اعتبار و حيثيت و مدعاهاى امام على‏بن موسى‏الرضا ، عليه‏السلام، را هدف گرفته شده بود خود او را آماج قرار داد، به طورى‏كه بعد از گذشت مدتى كوتاه ناگزير شد همه تدابير گذشته خود را كان‏لم‏يكن شمرده، بالاخره همان شيوه‏اى را در برابر امام در پيش بگيرد كه همه گذشتگانش درپيش‏گرفته‏بودنديعنى «قتل» و مأمون كه در آرزوى چهره قداست مآب خليفه‏اى موجه و مقدس و خردمند، اين همه تلاش كرده بود سرانجام در همان مزبله‏اى كه همه خلفاى پيش از او در آن سقوط كرده بودند، يعنى فساد و فحشا و عيش و عشرت توام با ظلم و كبر فرو غلطيد. دريده شدن پرده ريا مأمون را در زندگى پانزده ساله او پس از حادثه وليعهدى در دهها نمونه مى‏توان مشاهده كرد كه از جمله آن به خدمت گرفتن قاضى القضاتى فاسق و فاجر و عياش همچون يحيى‏بن اكثم و همنشينى و مجالست با عموى خواننده و خنياگرش ابراهيم‏بن‏مهدى‏وآراستن بساط عيش و نوش و پرده‏درى در دارالخلافه او در بغداد است.

اكنون به تشريح سياستها و تدابير امام على بن موسى الرضا، عليه السلام، در اين حادثه مى‏پردازيم:

1. هنگامى كه امام را از مدينه به خراسان دعوت كردند آن حضرت فضاى مدينه را از كراهت و نارضايى خود پر كرد، به طورى كه همه كس در پيرامون امام يقين كردند كه مأمون با نيت‏سوء حضرت‏را از وطن خود دور مى‏كند، امام بد بينى خود به مأمون را با هر زبان ممكن به همه گوشها رساند، در وداع با حرم پيغمبر، در وداع با خانواده‏اش، در هنگام خروج از مدينه، در طواف كعبه كه براى وداع انجام مى‏داد، با گفتار و رفتار با زبان دعا و زبان اشك، بر همه ثابت كرد كه اين سفر، سفر مرگ اوست، همه كسانى‏كه بايد طبق انتظار مأمون نسبت‏به اوخوش‏بين و نسبت‏به امام به خاطر پذيرش پيشنهاد او بدبين مى‏شدند در اولين لحظات اين سفر دلشان از كينه مأمون كه امام عزيزشان را اين‏طور ظالمانه از آنان جدا مى‏كرد و به قتلگاه مى‏برد لبريز شد.

2. هنگامى كه در مرو پيشنهاد ولايتعهدى آن حضرت مطرح شد حضرت بشدت استنكاف كردند و تا وقتى مأمون صريحا آن حضرت را تهديد به قتل نكرد، آن را نپذيرفتند. اين مطلب همه‏جا پيچيد كه على‏بن موسى‏الرضا ،عليه‏السلام، وليعهدى و پيش از آن خلافت را كه مأمون به او با اصرار پيشنهاد كرده بود نپذيرفته است، دست‏اندركاران امور كه به ظرافت تدبير مأمون واقف نبودند ناشيانه عدم قبول امام را همه‏جا منتشر كردند حتى فضل‏بن سهل در جمعى از كارگزاران و ماموران حكومت گفت من هرگز خلافت را چنين خوار نديده‏ام اميرالمؤمنين آن را به على‏بن موسى‏الرضا ، عليه‏السلام، تقديم مى‏كند و على‏بن موسى دست رد به سينه او مى‏زند.

خود امام در هر فرصتى، اجبارى بودن اين منصب را به گوش اين و آن مى‏رساندوهمواره مى‏گفت من تهديد به قتل شدم تا وليعهدى را قبول كردم. طبيعى بود كه اين سخن همچون عجيب‏ترين پديده سياسى، دهان به دهان و شهر به شهر پراكنده شود و همه آفاق اسلام در آن روز يا بعدها بفهمند كه در همان زمان كه كسى مثل مأمون فقط به دليل آنكه از وليعهدى برادرش امين عزل شده است‏ به جنگى چند ساله دست مى‏زند و هزاران نفر از جمله برادرش امين را به خاطر آن به قتل مى‏رساند و سر برادرش را از روى خشم شهر به شهر مى‏گرداند كسى مثل‏على‏بن‏موسى‏الرضا،عليه‏السلام، پيدا مى‏شودكه به وليعهدى با بى‏اعتنايى نگاه مى‏كند و آن را جز با كراهت و در صورت تهديد به قتل نمى‏پذيرد.

مقايسه ‏اى كه از اين رهگذر ميان امام‏على‏بن‏موسى‏الرضا،عليه‏السلام، و مأمون عباسى در ذهنها نقش مى‏بست درست عكس آن چيزى را نتيجه مى‏داد كه مأمون به خاطر آن سرمايه‏گذارى كرده بود.

3. با اينهمه على‏بن موسى‏الرضا، عليه‏السلام،فقط بدين‏شرط وليعهدى را پذيرفت كه در هيچ يك از شؤون حكومت دخالت نكند و به جنگ و صلح و عزل و نصب و تدبير امور نپردازد و مأمون كه فكر مى‏كرد فعلا در شروع كار اين شرط قابل تحمل است و بعدا بتدريج مى‏توان امام را به صحنه فعاليتهاى خلافتى كشانيد، اين شرط را از آن حضرت قبول كرد، روشن است كه با تحقق اين شرط، نقشه مأمون نقش برآب مى‏شد و بيشتر هدفهاى او برآورده نمى‏گشت.

امام در همان حال كه نام وليعهد داشت و قهرا از امكانات دستگاه خلافت‏ نيز برخوردار بود چهره‏اى به خود مى‏گرفت كه گويى با دستگاه خلافت، مخالف و به آن معترض است، نه امرى نه نهى نه تصدى مسؤوليتى، نه قبول شغلى، نه دفاعى از حكومت و طبعا نه هيچ‏گونه توجيهى براى كارهاى آن دستگاه.

روشن است كه عضوى در دستگاه حكومت كه چنين با اختيار و اراده خود، از همه مسؤوليتها كناره مى‏گيرد، نمى‏تواند نسبت‏به آن دستگاه صميمى و طرفدار باشد، مأمون بخوبى اين نقيصه را حس مى‏كرد و لذا پس از آنكه كار وليعهدى انجام گرفت‏بارها درصدد برآمد امام را بر خلاف تعهد قبلى با لطائف‏الحيل به مشاغل خلافتى بكشاند و سياست مبارزه منفى امام را نقض كند، اما هر دفعه امام هوشيارانه نقشه او را خنثى مى‏كرد.

يك نمونه همان است كه معمربن خلاد از خود امام هشتم نقل مى‏كند كه مأمون به امام مى‏گويد : اگر ممكن است‏به كسانى كه از او حرف شنوى دارند در باب مناطقى كه اوضاع آن پريشان است، چيزى بنويس و امام استنكاف مى‏كند و قرار قبلى كه همان عدم دخالت مطلق است را به يادش مى‏آورد و نمونه بسيار مهم و جالب ديگر ماجراى نماز عيد است كه مأمون به اين بهانه«كه مردم قدر تو را بشناسند و دلهاى آنان آرام گيرد»، امام را به امامت نماز عيد دعوت مى‏كند، امام استنكاف مى‏كند و پس از اينكه مأمون اصرار را به نهايت مى‏رساند امام به اين شرط قبول مى‏كند كه نماز را به شيوه پيغمبر و على‏بن ابى‏طالب به جا آورد و آنگاه امام از اين فرصت چنان بهره‏اى مى‏گيرد كه مأمون را از اصرار خود پشيمان مى‏سازد و امام را از نيمه‏راه نماز برمى‏گرداند، يعنى بناچار ضربه‏اى ديگر بر ظاهر رياكارانه خود وارد مى‏سازد .

4. اما بهره ‏بردارى اصلى امام از اين ماجرا بسى از اينها مهمتر است: امام با قبول وليعهدى، دست‏به حركتى مى‏زند كه در تاريخ زندگى ائمه پس از پايان خلافت اهل بيت در سال چهلم هجرى تا آن‏روز و تا آخر دوران خلافت‏بى‏نظير بوده است و آن برملا كردن داعيه امامت‏شيعى در سطح عظيم اسلام و دريدن پرده غليظ تقيه و رساندن پيام تشيع به گوش همه مسلمانهاست .

تريبون عظيم خلافت در اختيار امام قرار گرفت و امام در آن سخنانى را كه در طول يكصد و پنجاه سال جز در خفا و با تقيه جز به خاصان و ياران نزديك گفته نشده بود به صداى بلند فرياد كرد و با استفاده از امكانات معمولى آن زمان كه جز در اختيار خلفا و نزديكان درجه يك آنها قرار نمى‏گرفت آن را به گوش همه رساند، مناظرات امام در مجمع علما و در محضر مأمون كه در آن قويترين استدلالهاى امامت را بيان فرموده است؛ نامه جوامع‏الشريعه كه در آن همه رئوس مطالب عقيدتى و فقهى شيعى را براى فضل‏بن سهل نوشته است، حديث معروف امامت كه در مرو براى عبدالعزيزبن مسلم بيان كرده است؛ قصائد فراوانى كه در مدح آن حضرت به مناسبت ولايتعهدى سروده شده وبرخى از آن مانند قصيده دعبل و ابونواس هميشه در شمار قصائد برجسته عربى به شمار رفته است نمايشگر اين موفقيت عظيم امام ،عليه‏السلام، است.

در آن سال در مدينه و شايد دربسيارى‏ازآفاق اسلامى ‏هنگامى ‏كه خبر ولايتعهدى‏على‏بن‏موسى‏الرضا، عليه‏السلام، رسيد در خطبه فضائل اهل بيت‏بر زبان رانده شده بود و اهل بيت پيغمبر كه نود سال علنا بر منبرها دشنام داده شده بودند و سالهاى متمادى ديگر كسى جرات بر زبان آوردن فضائل آنها را نداشت، اكنون همه جا به عظمت و نيكى ياد مى‏شدند، دوستان آنان از اين حادثه روحيه و قوت‏قلب گرفتند، بى‏خبرها و بى‏تفاوتها با آنان آشنا شدند و به آن، گرايش يافتند و دشمنان سوگند خورده احساس ضعف و شكست كردند، محدثان و متذكران شيعه معارفى را كه تاآن روز جز در خلوت نمى‏شد به زبان آورد، در جلسات درسى بزرگ و مجامع عمومى بر زبان راندند.

5. در حالى‏كه مأمون امام را جدا از مردم مى‏پسنديد و اين جدايى را در نهايت وسيله‏اى براى قطع رابطه معنوى و عاطفى ميان امام و مردم مى‏خواست، امام در هر فرصتى خود را در معرض ارتباط با مردم قرار مى‏داد.
با اينكه مأمون آگاهانه مسير حركت امام از مدينه تا مرو را طورى انتخاب كرده بود كه شهرهاى معروف به محبت اهل بيت مانند كوفه و قم در سر راه قرار نگيرند، امام در همان مسير تعيين‏شده، از هر فرصتى براى ايجاد رابطه جديدى ميان خود و مردم استفاده كرد، در اهواز آيات امامت را نشان داد، در بصره خود را در معرض محبت دلهايى كه با او نامهربان بودند قرار داد، در نيشابور حديث‏سلسلةالذهب را براى هميشه به يادگار گذاشت و علاوه بر آن نشانه‏ها و معجزه‏هاى ديگرى نيز آشكار ساخت و در جاى‏جاى اين سفر طولانى فرصت ارشاد مردم را مغتنم شمرد. در مرو هم كه سرمنزل اصلى و اقامتگاه دستگاه خلافت‏بود هرگاه فرصتى دست‏داد حصارهاى‏دستگاه حكومت را براى حضوردرانبوه‏جمعيت‏مردم‏شكافت .

6. نه‏ تنها سرجنبانان تشيع از سوى امام‏ به سكوت‏ وسازش ‏تشويق نشدند بلكه قرائن حاكى ‏از آن است كه وضع جديد امام موجب دلگرمى آنان شد و شورشگرانى كه بيشترين دورانهاى عمرخودرا در كوههاى صعب‏العبور و آباديهاى دور دست و با سختى و دشوارى مى‏گذراندند با حمايت امام على بن موسى الرضا،عليه‏السلام، حتى مورداحترام ‏و تجليل كارگزاران حكومت ‏در شهرهاى‏مختلف ‏نيز قرار گرفتند. هر ناسازگار و تند زبانى چون دعبل كه هرگز به هيچ خليفه و وزيرواميرى روى‏خوش نشان‏نداده ودر دستگاه‏آنان رحل اقامت نيفكنده بوده‏و هيچ‏كس‏از سرجنبانان خلافت از تيزى زبان او مصون نمانده بود و به همين دليل هميشه مورد تعقيب و تفتيش دستگاههاى دولتى به‏سر مى‏برد و ساليان دراز، دار خود را بر دوش‏خودحمل‏مى‏كردوميان‏شهرهاو آباديهاسرگردان‏وفرارى‏مى‏گذرانيد، توانست‏به حضور امام و مقتداى محبوب خود برسد و معروفترين و شيواترين‏قصيده‏خود را كه ادعانامه نهضت‏نبوى ضددستگاههاى‏خلافت اموى‏وعباسى‏است‏براى آن حضرت بسرايد و شعر او در زمانى كوتاه به همه اقطار عالم اسلام برسد، به طورى كه در بازگشت از محضر امام آن را از زبان رئيس راهزنان ميان راه مى‏شنود.

اكنون‏ بار ديگر نگاهى بر وضع كلى صحنه اين نبرد پنهانى كه مأمون آن را به ابتكار خود آراسته و امام‏على بن موسى‏الرضا، عليه‏السلام، را با انگيزه‏هايى كه اشاره شد به آن ميدان كشانده بود مى‏افكنيم:

يك‏سال پس از اعلام وليعهدى وضعيت چنين است:

مامون‏ چه ‏درمتن ‏فرمان‏ ولايتعهدى ‏و چه در گفته‏ ها و اظهارات ديگر او را به فضل و تقوى و نسب رفيع و مقام علمى ‏منيع ستوده‏است و او اكنون در چشم آن مردمى كه برخى از او فقط نامى شنيده و حتى به همين اندازه هم او را نشناخته و شايد گروهى بغض او را همواره در دل پرورانده بودند به عنوان يك چهره در خور تعظيم و تجليل و يك انسان شايسته خلافت كه از خليفه به سال علم و تقوى و خويشى با پيغمبر، بزرگتر و شايسته‏تر است‏ شناخته ‏اند.
مأمون نه تنها با حضور او نتوانسته معارضان شيعى خود را به خود خوشبين و دست و زبان تند آنان را ازخود و خلافت‏خود منصرف سازد بلكه حتى على‏بن موسى،عليه‏السلام، مايه ايمان و اطمينان و تقويت روحيه آنان نيز شده است.
 در مدينه ، مكه و ديگر اقطار مهم اسلامى نه فقط نام على‏بن موسى ،عليه‏السلام، به تهمت‏ حرص ‏به‏ دنيا و عشق‏ به ‏مقام ‏و منصب از رونق نيفتاده بلكه حشمت ظاهرى بر عزت معنوى او افزوده شده و زبان ستايشگران پس از دهها سال به فضل و رتبه معنوى پدران مظلوم و معصوم او گشوده شده است.

كوتاه سخن آنكه مأمون در اين قمار بزرگ نه تنها چيزى به دست نياورده كه بسيارى چيزها را از دست داده و در انتظار است كه بقيه را نيز از دست ‏بدهد.

اينجابود كه ‏مامون ‏احساس شكست و خسران كرد و درصدد برآمد كه خطاى فاحش خود را جبران كند و خود را محتاج آن ديد كه پس از اين همه سرمايه‏ گذارى سرانجام براى مقابله با دشمنان آشتى ‏ناپذير دستگاههاى خلافت‏ يعنى ائمه اهل بيت ،عليهم‏السلام، به همان شيوه ‏اى متوسل شود كه هميشه گذشتگان ظالم و فاجر او متوسل شده بودند يعنى قتل.

بديهى است قتل امام هشتم پس از چنان موقعيت ممتاز به ‏آسانى ميسر نبود. قرائن نشان مى‏دهد كه مأمون پيش از اقدام قطعى خود براى به شهادت رساندن امام به كارهاى ديگرى دست ‏زده ‏است‏ كه شايد بتواند اين آخرين علاج را آسانتر به‏ كار برد، به گمان زياد اينكه ناگهان در مرو شايع شد كه على ‏بن موسى ، عليه ‏السلام، همه مردم را بردگان خود مى ‏دانند، جز با دست ‏اندركارى عمال مأمون ممكن نبود.

هنگامى كه اباصلت اين خبر را براى امام آورد حضرت فرمود: «بارالها اى پديدآورنده آسمانها و زمين تو شاهدى كه نه من و نه هيچ‏يك از پدرانم هرگز چنين سخنى نگفته ‏ايم و اين يكى از همان ستمهايى است كه از سوى اينان به ما مى‏شود.»

تشكيل مجالس مناظره با هر آن كسى كه كمتر اميدى به غلبه او بر امام مى‏رفت نيز از جمله همين تدابير است. هنگامى ‏كه ‏امام مناظره ‏كنندگان اديان و مذاهب مختلف را در بحث عمومى خود منكوب كرد و آوازه دانش و حجت قاطعش در همه ‏جا پيچيد مأمون درصدد برآمد كه هر متكلم و اهل مجادله ‏اى را به مجلس مناظره با امام بكشاند، شايد يك نفر دراين بين بتواند امام را مجاب كند.

البته چنانكه مى ‏دانيم هرچه تشكيل مناظرات ادامه مى‏يافت قدرت علمى امام‏ آشكارترمى‏شد و مأمون از تاثير اين وسيله نوميدتر.

بنابر روايات يك يا دو بار توطئه قتل امام را به وسيله نوكران و ايادى خود ريخت و يكبار هم حضرت را در سرخس‏به زندان‏افكندامااين شيوه‏ها هم نتيجه‏اى جز جلب اعتقاد همان دست‏اندركاران به رتبه معنوى امام، به بار نياورد، و مأمون درمانده‏تر و خشمگين‏تر شد، در آخر چاره‏اى جز آن نيافت كه به دست‏خود و بدون هيچ واسطه‏اى امام را مسموم كند و همين كار را كرد و در ماه صفر دويست و سه هجرى يعنى قريب دو سال پس از آوردن آن حضرت از مدينه به خراسان و يك سال و اندى پس از صدور فرمان وليعهدى به نام آن حضرت، دست‏خود را به جنايت‏بزرگ و فراموش نشدنى قتل امام آلود.

مهمترين ‏چيزى‏ كه‏ در زندگى ائمه ، عليهم‏السلام، به ‏طور شايسته مورد توجه قرار نگرفته، عنصر «مبارزه حاد سياسى» است.

در تمام دوران صدو چهل ساله ميان حادثه عاشورا و ولايتعهدى ‏امام هشتم ، عليه‏السلام،جريان‏ وابسته به امامان اهل بيت‏ يعنى شيعيان‏ هميشه بزرگترين و خطرناكترين دشمن دستگاههاى خلافت ‏به حساب مى‏آمد.

منبع : آوینی



:: موضوعات مرتبط: توصیه های بزرگان
:: برچسب‌ها: سخنان مقام معظم رهبری در مورد امام رضا, ع
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : سه شنبه 10 دی1392
نگاهی گذرا به زندگانی امام رضا(ع) قسمت دوم
مأمون و فلسفه و منطق

كتابهاى فلسفى در زمان مأمون ترجمه شد و آن هم به خاطر علاقه مندى خود مأمون به آن كار بود. از آغاز اسلام مسلمانان به آزادى گفتار و فكر و مساوات معتاد بودند و اگر هر ي از آنان درباره ی امور سياسى و غيره فكرى به خاطرش مى رسيد بى پروا آن را به خليفه و يا امير ابراز مى كرد و ابهت مقام فرمانروايى او را از اين كار باز نمى داشت ، همين قسم در امور دينى نيز آزادى عقيده داشتند و اگر كسى چيزى از معناى آيه و يا حديث در مى كرد و آن را مخالف نظر ديگران مى ديد نظر خود را آشكارا مى گفت و با مخالفان مناظره و مجادله مى كرد و همين آزادى فكر و عقيده ، سبب پيدايش مذاهب مختلف گشت ، به قسمى كه پس از انقضاى دروه ی صحابه و آغاز قرن دوم هجرى فرقه هاى متعددى در جهان اسلام پديد آمد كه از جمله ی آنها فرقه ء <معتزله > بود. معتزله گروه بسيارى بودند كه اساس مذهب آنان تطبيق دين و عقل مى باشد و اگر با دقت در افكار و عقايد آنان مطالعه شود معلوم مى گردد كه بعضى از افكار و آراى آنان با جديدترين آراى انتقادى مذهبى امروز موافق در مى آيد.

مأمون و اعتزال

مذهب اعتزال در اواخر قرن اول هجرى پديد آمد و چون اصول اين مذهب پيروى از احكام عدل و منطق بود، لذا در مدت كوتاهى پيروان زيادى پيدا كرد. و در زمينه فقه ، منصور عباسى با پيراوان طريقه ی راءى و قياس موافق بود و از همينرو ابوحنيفه را پيش انداخته و با نظر او همراه شد. اين فكر و نظر منصور پس از وى نيز در ميان عباسيان باقى ماند. اتفاقاً مذهب معتزله با اين طريقه (پيروى از راءى و قياس ) بسيار نزدي است ، چون طايفه ی مزبور كوشش داشتند عقايد خود را با ادله عقلى ثابت كنند و بدين جهت هر كس را كه مطلع از منطق و گفته هاى ارسطو مى ديدند دنبال او را مى گرفتند و از او براى تاءييد نظر خود و جدال با مخالفان استمداد مى كردند. در زمان خلافت مهدى به علّت كثرت زنادقه ، اين فكر (پيروى از منطق ) بيشتر شايع شد. طايفه ی برامكه نيز از پيروان راءى و قياس بودند و طبعاً به علم توجه و اشتياق داشتند، و بدان جهت پيش از مأمون به ترجمه ی كتابهاى علمى مشغول شدند و در خانه هاى خويش انجمن مباحثه و مناظره تشكيل دادند. ظاهراً هارون با اين كار آنان موافق نبود و برامكه از بيم وى تظاهر به آن عمل نمى كردند.

همين كه مأمون خليفه شد (حك 198ـ 218) اوضاع تغيير يافت ، چه ، مأمون مرد باهوش و مطلعى بود و به طريقه ء قياس ميل وافر داشت و بسيارى از كتب قديم را كه قبل از وى ترجمه شده بود، مطالعه و بررسى كرده بود و در نتيجه بيش از پيش به طريقه ی قياس متمايل گشت و سرانجام مذهب معتزله را پذيرفته و بزرگان آن طايفه (ابى الهذيل علاف ، ابراهيم بن سيار و غيره ) را به خود نزدي ساخت و مجالس مناظره با علماى علم كلام تشكيل داد و در مذهب اعتزال پا برجا ماند و پيروان آن طريقه را همراهى كرد. در اثر اين توجه مأمون حرفهايى كه اظهار آن (به علّت بيم از فقهاى عامّه ) ممكن نبود، بى پرده در ميان مردم شايع شد و از آن جمله صحبت از مخلوق بودن قرآن بود كه يكى از دعاوى معتزله مى باشد.

اتفاقاً مأمون پيش از رسيدن به مقام خلافت ، به آن موضوع (خلق قرآن ) معتقد بود و مسلمانان مى ترسيدند كه مبادا مأمون خليفه شود و آن عقيده را ترويج كند، تا حدى كه <فُضيل بن عياض > علناً مى گفت : من از خدا براى هارون طول عمر مى خواهم تا از شر خلافت مأمون در امان باشم .

اما بالاخره مأمون خليفه شد و به پيروى از معتزله تظاهر كرد. فقهاى عامه كه اين را ديدند، جار و جنجال بر پا كردند و چون اكثريت مسلمانان نيز بر خلاف معتزله بودند، اين هياهو براى مأمون توليد زحمت كرد. مأمون كه نمى توانست از نظر خود بر گردد، از راه مناظره و مباحثه ی علمى وارد شد و مجالس بحث و گفتگو تشكيل داد تا گفته هاى طرفين با عقل و منطق سنجيده شود و براى تاءييد مباحث منطقى دستور ترجمه ی كتب فلسفى و منطقى را صادر كرد تا هرچه زودتر از يونانى به عربى ترجمه شود و خود نيز آن ترجمه ها را مطالعه مى كرد و عقيده اش درباره ی معتزله در اثر مطالعه ی كتب مزبور محكمتر مى گشت ، ولى اين تمهيدات در جلب عامه ی مردم به عقايد مأمون تاءثير جندانى نداشت و زمانى كه مأمون اين را دانست و از مماشات نوميد شد به قواى قهريه دست زد و در اواخر خلافت خويش يا مخالفان اعتزال بخشونت رفتار كرد و هنگامى كه خارج از بغداد بود به <اسحق بن ابراهيم >، والى بغداد، دستور داد قضات و شهود و اهل علم را امتحان كند و هر كدام آنان كه به مخلوق بودن قرآن اقرار دارد آزاد گردد و كسانى كه آن عقيده را ندارند به آنان تعليم داده شود (35).

با توجه بدانچه گفتيم ، چنان به نظر مى رسد كه مأمون به علّت كثرت اطلاعات و آزادى عقيده و تمايل به قياس عقلى ، از ترجمه ی علوم يونانى به عربى با نداشت و ابتداءاً براى تاءييد مذهب معتزله به ترجمه ی كتب منطق و فلسفه دست زد، سپس به ترجمه ی كليه ی تاءليفات ارسطو از فلسفه و غيره ـ پرداخت و بدين گونه در اوائل قرن سوم هجرى ترجمه ی آن كتابها آغاز گشت . معتزله مانند تشنه اى كه به آب برسد، مطالب فلسفى ارسطو را دريافتند و آن را كاملاً بررسى و مطالعه كردند و در نتيجه براى مبارزه با مخالفان ، حربه ی تازه اى به دست آوردند (36)

ترجمه ی كتب علمى خارجى

دكتر <ابراهيم حسن > نيز در اين باره چنين مى نويسد:

ترجمه ی كتابهاى بيگانه به زبان عربى در دوران امويان رواجى نداشت <خالد بن يزيد بن معاويه > نخستين كسى بود كه طب و شيمى را به زبان عربى درآورد، وى گروهى از يونانيان مقيم مصررا فرا خواند و خواست تا بسيارى از كتابهاى يونانى و مصرى را كه از شيمى عملى سخن داشت براى او به عربى برگردانند. وى كوشش مى كرد تا از راه شيمى طلاى مصنوعى به دست آورد. در دوران <عبدالمل مروان > دفترهاى دولت را كه تا آن روز به فارسى و يونانى بود، به زبان عربى برگرداندند و ديوان مصر را نيز كه به زبان مصرى و يونانى بود، به عربى ترجمه كردند. زمانى كه دولت عباسى روى كار آمد، از آنجا كه اين دولت رو به پارسيان داشت ، عربان و پارسيان در

پايتخت ايشان با هم اختلاط و آميزش يافتند و خلفا به دانستن علوم يونان و ايران رغبت نشان دادند. <منصور> فرمان داده بود تا چيزى از كتابهاى بيگانه را ترجمه كنند. <حنين بن اسحاق > بعضى از كتابهاى <سُقراط> و <جالينوس > را براى وى به عربى برگرداند. ابن مُقَفَّع ، <كليله > را به عربى در آورد و نيز كتاب <اُقليدس > را ترجمه كرد و جز <ابن مقفع > بسيارى ديگر از دانشمندان نيز در كار ترجمه ی متون به زبان فارسى شهرتى يافتند، مانند خاندان نوبختيان و حسن بن سهل (وزير مأمون ) و احمد بن يحيى بلاذرى (موءلف فتوح البلدان ) و عمرو بن فرخان . در دوران هارون ترجمه رواجى ديگر يافت : از بعضى از شهرهاى بزرگ روم كتابهايى به تصرف وى افتاد و او گفت : از كتابهاى يونان هرچه به دست آمد ترجمه كنند. تشويقى نيز كه برمكيان از مترجمان مى كردند و ايشان را عطاهاى خوب مى دادند، در رواج ترجمه موءثر بود. خود مأمون هم ترجمه مى كرد او مخصوصاً به ترجمه ء كتابهاى يونانى و ايرانى علاقه داشت و كسانى را به قُسطنطنيه فرستاد تا كتابهاى كمياب فلسفه و هندسه و موسيقى و طب را بياورند. <ابن نديم > مىگويد: ميان مأمون و پادشاه روم نامه هايى رد و بدل شد و از او خواست تا از علوم قديم كه در خزانه ی روم بود، كتابهايى بفرستد و او از پس امتناع پذيرفت و مأمون گروهى را كه <حجاج بن مطر> و <ابن بطريق > و <سلما>، سرپرست <دارالحكمة>، از آن جمله بودند، فرستاد تا از آن كتابها هرچه خواستند بر گرفتند و چون نزد مأمون بردند دستور داد تا آنها را به عربى برگردانند. و آنان نيز اين كار را كردند. <قسطابن لوقا> در كار ترجمه از يونانى و سريانى و كلدانى نظارت داشت و يحيى بن هارون مراقب ترجمه هاى فارسى بود. تشويق و تاءييد مترجمان ، خاص مأمون نبود كه مردم به دين ملو مى رفتند و بسيارى از كتابها به همت توانگران به عربى ترجمه گرديد. از آن جمله محمد و احمد و حسن پيروان <شاكر> منجم بودند كه مال بسيارى براى فراهم كردن كتابهاى رياضيات دادند و در هندسه و موسيقى و نجوم آثار گرانبها داشتند، هم آنها <حنين بن اسحاق > را به ديار روم فرستادند تا كتابهاى كمياب بياورد.

در دوران مأمون رياضيدانهاى بزرگ پديد آمدند كه محمد بن موسى خوارزمى از آن جمله بود. وى نخستين كسى بود كه درباره ی جبر مطالعات منظم كرد و آن را از علم حساب جدا كرد. رواج ترجمه ي نتيجه ی طبيعى داشت كه بسيارى از مسلمانان درباره ی ترجمه ها بحث و تحقيق كردند و بر آن حاشيه زدند و خطاها را به اصلاح آوردند كه از آن جمله <يعقوب بن اسحاق كندى > را بايد نام برد. وى در طب و فلسفه و حساب و منطق و هندسه و نجوم تبحر داشت و در تاءليفات خود از روش ارسطو پيروى مى كرد و بسيارى از كتابهاى فلسفه را ترجمه كرد و مشكلات آن را توضيح داد. بجز او سه تن ديگر در اين مرحله شهرت داشتند: حنين بن اسحاق و ثابت بن قره ی حرانى و عمرو بن فرخان طبرى .

عباسيان همه ی علوم يونانى و پارسى را از فلسفه و طب و نجوم و رياضيات و موسيقى و منطق و هيئت و جغرافيا و تاريخ و حِكَم و سِيَر ترجمه كردند. <ابن نديم > مى گويد: فرزندان شاكر منجم هر ماهه به گروه مترجمان كه حنين بن اسحاق و جيش بن حسن و ثابت بن قره از آن جمله بودند، قريب پانصد دينار مقررى مى دادند.

در دوران اموى كتابخانه اهميتى نداشت و چون به دوران عباسى كار ترجمه بالا گرفت و كاغذ سازى پيش رفت ، ورّاقان پديد شدند كه كارشان نويسانيدن و خريد و فروش كتاب بود و مكانهاى وسيع داشتند كه دانشوران و اديبان در آنجا فراهم مى شدند. به دنبال اين نهضت ، كتابخانه هاى بزرگ پديد آمد كه كتابهاى دينى و علمى در آن نگهدارى مى شد و بعدها همين كتابخانه ها معروفترين مراكز فرهنگى دنياى اسلام شد.

<دارالحكمة> كه به احتمال قوى هارون بنيانگذار آن بود و مأمون پس از پدر، آن را تاءييد كرد و كتابهاى بسيار بدان داد، بزرگترين كتابخانه هاى دوران عباسى بود و همچنان باقى بود تا بغداد به دست مغولان افتاد. اين كتابخانه از همه ی علوم متداول كتابها داشت و عالمان و اديبان كه به قصد مطالعه به آنجا مى رفتند در نهضت علمى دوران خويش نفوذ بسيار داشتند و فرهنگ اسلام و فرهنگ قديم را ميان مسلمانان و همه ی مردم ديگر رواج مى دادند. ترويج علم ، خاص خلفا نبود، بلكه وزيران و بزرگان دولت نيز تقليد از ايشان مى كردند. <مسعودى >

مى گويد: يحيى بن خالد برمكى به بحث و مناظره راغب بود و مجلسى داشت كه متكلمان اسلام و ملل ديگر در آن فراهم مى شدند (37).

نقش امام رضا(ع) دربرابر امواج فكرى بيگانه

اما با وجود اين همه تلاشهاى علمى ، آنچه مايه ی نگرانى بود، اين بود كه در بين اين گروه مترجمان ، افرادى از پيروان متعصب و سرسخت مذاهب ديگر مانند زردشتيان ، صابئيان ، نسطوريان ، روميان و برهمنهاى هند بودند كه آثار علمى بيگانه را از زبانهاى يونانى ، فارسى ، سريانى ، هندى ، لاتين و غيره به عربى ترجمه مى كردند.

يقيناً همه ی آنها در كار خود حسن نيّت نداشتند و گرهى از آنان سعى مى كردند كه آب را گل آلود كرده و ماهى بگيرند و از اين بازار داغ انتقال علوم بيگانه به محيط اسلام ، فرصتى براى نشر عقايد فاسد و مسموم خود، به دست آورند و درست به همين علت عقايد خرافى و افكار انحرافى و غير اسلامى در لابلاى اين كتب بظاهر علمى ، به محيط اسلام راه يافت ، و بسرعت در افكار گروهى از جوانان و افراد ساده دل و بى آلايش نفوذ كرد (38).

مسلماً در آن زمان ي هياءت نيرومند علمى كه از تقوا و دلسوزى برخوردار باشد در در بار عباسيان وجود نداشت كه آثار علمى بيگانگان را مورد نقد و بررسى دقيق قرار دهد، و آن را از صافى جهان بينى اصيل اسلامى بگذراند، دردها و ناخالصيها را بگيرد و تنها آنچه را كه صافى و بى غل و غش است در اختيار جامعه ی اسلامى بگذارد. مهم اين جاست كه اين شرائط خاص فكرى و فرهنگى وظيفه ی سنگينى بر دوش امام على بن موسى الرضا ـ عليه السلام ـ گذارد و آن امام بزرگوار كه در آن عصر مى زيست و بخوبى از اين وضع خطرنا آگاه بود، دامن همت بر كمر زد و انقلاب فكرى عميقى ايجاد فرمود، و در برابر اين امواج سهمگين و تند باد خطرنا، اصالت عقيده و فرهنگ جامعه ی اسلامى را حفظ كرد و سرانجام اين كشتى را با رهبرى حكيمانه ی خويش از سقوط در گرداب خطرنا انحراف و التقاط رهايى بخشيد.

اهميت اين مسئله آنگاه روشنتر مى شود كه بدانيم وسعت كشور اسلامى در عصر هارون و مأمون به آخرين حد خود رسيده بود، به طورى كه بعضى از مورخان معروف تصريح كرده اند در هيچ عصر و زمان چنان حكومت گسترده اى در جهان وجود نداشت (تنها وسعت كشور اسكندر كبير را با آن قابل مقايسه مى دانند).

در آن زمان كشورهاى زير همه در قلمرو اسلام قرار داشت :

ايران ، افغانستان ، سند، تركستان ، فقفاز، تركيه ، عراق ، سوريه ، فلسطين ، عربستان ، سودان ، الجزاير، تونس ، مراكش ، اسپانيا (اندلس ) و به اين ترتيب مساحت كشورهاى اسلامى در عصر عباسيان بدون محاسبه ی اسپانيا برابر با مساحت تمام قاره ی اروپا بود يا بيشتر! (39)

طبيعى است كه فرهنگ پيشين اين كشورها به مركز اسلام نفوذ مى كرد و اين نفوذ، مايه ی اختلاط و آميختگى آنها با انديشه و فرهنگ اصيل اسلامى بود، در حالى كه غثّ و سمين و سره و ناسره در آن فرهنگها با هم مخلوط بود.

انگيزه ی اصلى مأمون براى تشكيل جلسات مناظره مأمون پس از تحميل مقام ولايتعهد بر امام على بن موسى الرضا ـ عليه السلام ـ در خراسان جلسات گسترده ی بحث و مناظره تشكيل داد، و از اكابر علماى زمان ، اعم از مسلمان و غير مسلمان ، به اين جلسات دعوت كرد.

بى شك پوشش ظاهرى اين دعوت اثبات و تبيين مقام والاى امام ـ عليه السلام ـ در رشته هاى مختلف علوم و مكتب اسلام بود، اما در اين زير اين پوشش ظاهرى چه صورتى پنهان بود، در ميان محققان گفتگو است.

1ـ گروهى كه با بدبينى اين مسائل را مى نگرند ـ و حق دارند كه بدبين باشند، چرا كه اصل در تفسير نگرشهاى سياسى جباران بر بدبينى است ـ مى گويند: مأمون هدفى جز اين نداشت كه به پندار خويش مقام امام ـ عليه السلام ـ را در انظار مردم ، مخصوصاً ايرانيان كه سخت به اهل بيت عصمت ـ عليهم السلام ـ علاقه داشتند و عشق مى ورزيدند، پايين بياورد، به گمان اين كه امام ـ عليه السلام ـ تنها به مسائل ساده اى از قرآن و حديث آشناست و از فنون علم و استدلال بى بهره است

گروهى فوق ، براى اثبات اين مدعا به گفتار خود مأمون كه در متون اسلامى آمده است ، استدلال مى كنند. چنانكه در روايتى از نوفلى ، يار نزديك امام ـ عليه السلام ، مى خوانيم .

سليمان مروزى ، عالم مشهور علم كلام ، در خطه ی خراسان نزد مأمون آمد. مأمون او را گرامى داشت و انعام فراوان داد. سپس به او گفت:

پسر عمويم على بن موسى ـ عليه السلام ـ از حجاز نزد من آمده و او علم كلام (عقايد) و دانشمندان اين عليرا دوست دارد، اگر مايلى روز ترويه (روز هشتم ماه ذى الحجه)، (انتخاب اين روز شايد براى اجتماع گروه بيشترى از علما بوده است ) نزد ما بيا و با او به بحث و مناظره بنشين.

سليمان كه به علم و دانش خود مغرور بود، گفت : اى اميرموءمنان ! من دوست ندارم از مثل او در مجلس تو در حضور جماعتى از بنى هاشم سوءال كنم ، مبادا از عهده برنيايد و مقامش پايين آيد، من نمى توانم سخن را با امثال او زياد تعقيب كنم

مأمون گفت : هدف من نيز چيزى جز اين نيست كه راه را بر او ببندى ، چرا كه من مى دانم تو در علم و مناظره توانا هستى.

سليمان گفت : اكنون كه چنين است مانعى ندارد، در مجلسى از من و او دعوت كن و در اين صورت مذمتى بر من نخواهد بود.(40)

(اين مناظره با قرار قبلى ترتيب يافت و امام ـ عليه السلام ـ در آن مجلس سليمان را سخت در تنگنا قرار داد و تمام راههاى جواب را بر او بست و ضعف و ناتوانى او را آشكار ساخت.

شاهد ديگر حديثى است كه از خود امام على بن موسى الرضا نقل شده است . هنگامى كه مأمون مجالس بحث و مناظره تشكيل مى داد، و شخصاً در مقابل مخالفان اهل بيت ـ عليهم السلام ـ به بحث مى نشست و امامت امير موءمنان على ـ عليه السلام ـ و برترى او را بر تمام صحابه روشن مى ساخت تا به امام على بن موسى الرضا ـ عليه السلام ـ تقرب جويد، امام ـ عليه السلام ـ به افرادى از يارانش كه مورد وثوق بودند، چنين فرمود:

<فريب سخنان او را نخوريد، به خدا سوگند هيچ كس جز او مرا به قتل نمى رساند، ولى چاره اى جز صبر ندارم تا دوران زندگيم به سر آيد>!(41)

البته مأمون حق داشت كه اين گونه با كمال صراحت از مكتب اميرموءمنان على دفاع كند، زيرا از يك سو شعار نخستين حكومت عباسيان شعار <الرضا من آل محمد> بود و به بركت آن توانسته بودند روى كار آيند، و از سوى ديگر ستون فقرات لشكر و رجال حكومتش را ايرانيان تشكيل مى دادند كه عاشق مكتب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ بودند و براى حفظ آنها راهى جز اين نداشت.

به هر حال تعبيرات امام ـ عليه السلام ـ در حديث فوق بخوبى نشان مى دهد كه مأمون در برنامه هايش در مورد جلسات مناظره صداقتى نداشت ، چنانكه ابوالصلت ، پيشكار امام ، در اين باره مى گويد:

<....از آنجا كه امام در ميان مردم به علت فضائل و كمالات معنوى خود محبوبيت روزافزون مى يافت ، مأمون بر آن شد كه علماى كلام را از هر نقطه ی كشور فراخواند، تا در مباحثه ، امام را به موضع عجز اندازند و بدين وسيله مقامش از نظر دانشمندان پايين بيايد، و عامه ی مردم نيز پى به كمبودهايش ببرند، ولى امام ـ عليه السلامـ دشمنان خود ـ از يهودى ، مسيحى ، زردشتى ، برهمن صابئى ، منكر خدا و...ـ همه را در بحث محكوم نمود...>(42)

جالب توجه آن كه دربار مأمون پيوسته محل برگزارى اين گونه مباحثات بود، ولى پس از شهادت امام ـ عليه السلام ـ ديگر اثرى از آن مجالس علمى و بحثهاى كلامى ديده نشد و اين مسئله قابل دقت است.

خود امام ـ عليه السلام ـ هم كه از قصد مأمون آگاهى داشت ، مى فرمود: هنگامى كه من با اهل تورات به تواتشان ، با اهل انجيل به انجيلشان ، با اهل زبور به زبورشان ، با ستاره پرستان به شيوه ی عبرانيشان ، با موءبدان به شيوه ی پارسيشان ، با روميان به سبك خودشان ، و با اهل بحث و گفتگو به زبانهاى خودشان استدلال كرده ، همه را به تصديق خود وادار كنم ، مأمون خود خواهد فهميد كه راه خطا را برگزيده ، و يقيناً پشيمان خواهد شد...(43)

و به اين ترتيب نظر بدبينان در اين زمينه كاملاً تقويت مى شود.

2ـ اگر از اين انگيزه صرفنظر كنيم انگيزه ی ديگرى كه در اينجا جلب توجه مى كند اين است كه مأمون مى خواست مقام والاى امام هشتم ـ عليه السلام ـ را تنها در بعد علمى منحصر كند، و تدريجاً او را از مسائل سياسى كنار بزند، و چنين نشان دهد كه امام مرد عالمى است و پناهگاه امت اسلامى در مسائل علمى است ، و او كارى با مسائل سياسى ندارد و به اين ترتيب شعار تفكيك دين از سياست را عملى كند.

3ـ انگيزه ی ديگرى كه در اينجا به نظر مى رسد اين است كه هميشه سياستمداران شياد و كهنه كار اصرار دارند در مقطعهاى مختلف ، سرگرميهايى براى توده ی مردم درست كنند تا افكار عمومى را به اين وسيله از مسائل اصلى جامعه و ضعفهاى حكومت خود منحرف سازند. او مايل بود كه مسئله ی مناظره ی امام على بن موسى الرضا ـ عليه السلام ـ با علماى بزرگ عصر و زمان خود نقل محافل و مجالس باشد، و همه ی علاقه مندان و عاشقان مكتب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ در جلسات خود به اين مسائل بپردازند و از پيروزيهاى امام در اين مباحث سخن بگويند، و مأمون كارهاى سياسى خود را با خيال راحت دنبال كند، و پوششى بر نقاط ضعف حكومتش باشد.

4ـ چهارمين انگيزه اى كه در اينجا به نظر مى رسد، اين است كه مأمون خود، آدم بى فضلى نبود، تمايل داشت به عنوان يك زمامدار عالم در جامعه ی اسلامى معرفى گردد، و عشق او را به علم و دانش آن هم در محيط ايران خصوصاً، و در محيط اسلام آن روز عموماً همگان باور كنند، و اين يك امتياز براى حكومت او باشد و از اين طريق گروهى را به خود متوجه سازد.

از آنجا كه اين جلسات بحث و مناظره به هر حال قطعاً جنبه ی سياسى داشت و مسائل سياسى معمولاً تك علتى نيستند، هيچ مانعى ندارد كه بگوييم احتمالاً همه ی اين انگيزه هاى چهار گانه براى مأمون مطرح بوده است.

در هر صورت با اين انگيزه ها جلسات بحث و مناظره ی گسترده اى از سوى مأمون تشكيل شد، ولى چنانكه خواهيم ديد مأمون از اين جلسات ناكام بيرون آمد، و نه تنها به هدفش نرسيد، بلكه نتيجه ی معكوس گرفت.

اكنون با در نظر گرفتن اين مقدمات به سراغ قسمتى از اين جلسات بحث و مناظره مى رويم ، هر چند با كمال تاءسف در متون تاريخ و حديث گاهى جزئيات بحثهايى كه رد و بدل شده اصلاً ذكر نگرديده ، بلكه بسيار خلاصه شده است ، و اى كاش امروز همه آن جزئيات در اختيار ما بود تا بتوانيم به عمق سخنان امام ـ عليه السلام ـ پى ببريم و از زلال كوثر علمش بنوشيم و سيراب شويم (و اين گونه كوتاهيها و سهل انگاريها در كار روات حديث ، و ناقلان تاريخ كم نيست كه تنها تاءسفش امروز براى ما باقى مانده است )، ولى خوشبختانه قسمتهايى را مشروح نقل كرده اند كه همانها مى تواند مشتى از خروار باشد.

مناظرات امام با پيروان اديان و مكاتب

گرچه مناظرات امام على بن موسى الرضا ـ عليه السلام ـ فراوان است ، ولى از همه مهمتر هفت مناظره است كه ذيلاً فهرست وار از نظر مى گذرد.

اين مناظرات را عالم بزرگوار، مرحوم شيخ صدوق ، در كتاب عيون اخبار ـ الرضا آورده و مرحوم علامه ی مجلسى نيز در جلد 49بحار الانوار از كتاب عيون نقل كرده و در كتاب مسند الامام الرضا جلد 2نيز آمده است . اين مناظرات عبارتند از

1ـ مناظره با جاثليق (44)

2ـ مناظره با رأس الجالوت (45)

3ـ مناظره با هربز اكبر(46)

4ـ مناظره با عمران صابى (47)

اين چهار مناظره در يك مجلس و با حضور مأمون و جمعى از دانشمندان و رجال خراسان صورت گرفت.

5ـ مناظره با سليمان مروزى (48) كه مستقلاً در يك مجلس با حضور مأمون و اطرافيانش صورت گرفت

6ـ مناظره با على بن محمد بن جهم (49)

7ـ مناظره با ارباب مذاهب مختلف در بصره

هر يك از اين مناظرات داراى محتواى عميق و جالبى است كه امروزه هم با گذشت حدود هزار و دويست سال از آن تاريخ رهگشا و بسيار آموزنده و پر بار است ، هم از نظر محتوا و هم از نظر فن مناظره و طرز ورود و خروج در بحثها به عنوان نمونه به سراغ مناظره با جاثليق كه در يكى از جلسات بزرگ مأمون واقع شده ، مى رويم.

تلاش مأمون

در عيون اخبار الرضا در اين باره چنين مى خوانيم : هنگامى كه على بن موسى الرضا ـ عليه السلام ـ وارد بر مأمون شد او به فضل بن سهل ، وزير مخصوصش ، دستور داد كه پيروان مكاتب مختلف را مانند جاثليق (عالم بزرگ مسيحى ) و رأس الجالوت (پيشواى بزرگ يهوديان ) و نسطاس رومى (عالم بزرگ نصرانى ) و همچنين علماى ديگر علم كلام را دعوت كند تا سخنان آن حضرت را بشنوند و هم آن حضرت سخنان آنها را فضل بن سهل آنها را دعوت كرد، هنگامى كه جمع شدند نزد مأمون آمد و گفت : همه حاضرند.

مأمون گفت : همه ی آنها داخل شوند. پس از ورود، به همه خوش آمد گفت ، سپس افزود:

من شما را براى كار خيرى دعوت كرده ام ، و دوست دارم با پسر عمويم كه اهل مدينه است و تازه بر من وارد شده ، مناظره كنيد. فردا همگى نزد من آييد واحدى از شما غيبت نكند. همه گفتند: چشم ، همه سر بر فرمانيم ! و فردا صبح همگى نزد تو خواهيم آمد.

حسن بن سهل نوفلى (50) مى گويد: ما خدمت امام على بن موسى الرضا مشغول صحبت بوديم كه ناگاه ياسر خادم كه عهده دار كارهاى حضرت بود، وارد شد و گفت مأمون به شما سلام مى رساند و مى گويد برادرت به قربانت باد! اصحاب مكاتب مختلف و ارباب اديان و علماى علم كلام از تمام فرق و مذاهب جمعند، اگر دوست داريد قبول زحمت فرموده فردا به مجلس ما آييد و سخنان آنها را بشنويد و اگر دوست نداريد اصرار نمى كنم ، و نيز اگر مايل باشيد ما به خدمت شما مى آييم و اين براى ما آسان است.

امام ـ عليه السلام ـ در يك گفتار كوتاه و پرمعنا فرمود:

<سلام مرا به او برسان و بگو مى دانم چه مى خواهى ؟ من ان شاء الله صبح نزد شما خواهم آمد>(51)

نوفلى كه از ياران حضرت بود مى گويد: وقتى ياسر خادم از مجلس امام بيرون رفت ، امام ـ عليه السلام ـ نگاهى به من كرد و فرمود: تو اهل عراق هستى و مردم عراق ظريف و باهوشند، در اين باره چه مى انديشى ؟ مأمون چه نقشه اى در سر دارد كه اهل شرك و علماى مذاهب را گرد آورده است ؟

وفلى مى گويد: عرض كردم او مى خواهد شما را به محك امتحان بزند و بداند پايه ی علمى شما تا چه حد است ؟ ولى كار خود را بر پايه ی سستى بنا نهاده ، به خدا سوگند طرح بدى ريخته و بناى بدى نهاده است.

امام ـ عليه السلام ـ فرمود: چه بنايى ساخته و چه نقشه اى طرح كرده ؟

نوفلى (كه گويا هنوز نسبت به مقام شامخ على امام معرفت كامل نداشت و از توطئه مأمون گرفتار وحشت شده بود) عرض كرد: علماى علم كلام اهل بدعتند و مخالف دانشمندان اسلامند، چرا كه عالم ، واقعيتها را انكار نمى كند، اما اينها اهل انكار و سفسطه اند، اگر دليل بياورى كه خدا يكى است مى گويند اين دليل را قبول نداريم ، و اگر بگويى محمد رسول الله است مى گويند رسالتش را اثبات كن ، خلاصه (آنها افرادى خطرناكند و...) در برابر انسان دست به مغالطه مى زنند، و آن قدر سفطه مى كنند تا انسان دست از حرف خود بردارد، فدايت شوم از اينها برحذر باش .

امام ـ عليه السلام ـ تبسمى فرمود و گفت : اى نوفلى ، تو مى ترسى دلائل مرا باطل كنند و راه را بر من ببندند؟

نوفلى (كه از گفته ی خود پشيمان شده بود) گفت : نه به خدا سوگند من هرگز برتو نمى ترسم ، اميدوارم كه خداوند تو را بر همه ی آنها پيروز كند.

امام فرمود: اى نوفلى ، دوست دارى بدانى كه مأمون از كار خود پشيمان مى شود؟

عرض كرد: آرى

فرمود: هنگامى كه استدلالات مرا در برابر اهل تورات به توارتشان بشنود، و در برابر اهل انجيل به انجيلشان ، و در مقابل اهل زبور به زبورشان ، و در مقابل صابئين به زبان عبريشان ، و در برابر موءبدان به زبان فارسيشان ، و در برابر اهل روم به زبان رومى ، و در برابر پيروان مكتبهاى مختلف به زبان خودشان.

آرى هنگامى كه دليل هر گروهى را جدا گانه ابطال كردم به طورى كه مذهب خود را رها كنند و قول مرا بپذيرند، آنگاه مأمون مى داند مقامى را كه او در صدد آن است مستحق نيست ! آن وقت پشيمان خواهد شد، و هيچ حركت و قوه اى جز به خداوند متعال عظيم نيست : <وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَةاِلا بِلله ِ الْعَلِىِّ الْعَظِيْم ِ>

نوفلى مى گويد: هنگامى كه صبح شد فضل بن سهل خدمت امام ـ عليه السلام ـ آمد و عرض كرد: فدايت شوم پسير عمويت (مأمون ) در انتظار شماست و جمعيت نزد او حاضر شده اند، نظرتان در اين باره چيست ؟

امام فرمود: تو جلوتر برو، من هم ان شاء الله خواهم آمد، سپس وضو گرفت و شربت سويقى (52) نوشيد و به ما هم داد نوشيديم ، سپس همراه حضرت بيرون آمديم تا وارد بر مأمون شديم.

مجلس پر از افراد مشهور و سرشناس بود و محمد بن جعفر(53) با جماعتى از بنى هاشم و آل ابى طالب و جمعى از فرماندهان لشگر نيز حضور داشتند. هنگامى كه امام ـ عليه السلام ـ وارد مجلس شد مأمون برخاست ، محمد بن جعفر و تمام بنى هاشم نيز برخاستند. امام ـ عليه السلام ـ همراه مأمون نشست ، اما آنها به احترام امام ـ عليه السلام ـ همچنان ايستاده بودند تا دستور جلوس به آنها داده شد و همگى نشستند. مدتى مأمون بگرمى مشغول سخن گفتن با امام ـ عليه السلام ـ بود، سپس رو به جاثليق كرد و گفت:

اى جاثليق ! اين پسر عموى من على بن موسى بن جعفر ـ عليه السلام ـ است ، من دوست دارم با او سخن بگويى و مناظره كنى ، اما طريق عدالت را در بحث رها مكن.

جاثليق گفت : اى اميرموءمنان ! من چگونه بحث و گفتگو كنم كه (با او قدر مشتركى ندارم ) او به كتابى استدلال مى كند كه من منكر آنم و به پيامبرى عقيده دارد كه من به او ايمان نياورده ام .

مناظره با جاثليق

در اينجا امام ـ عليه السلام ـ شروع به سخن كرد و فرمود: اى نصرانى ! اگر به انجيل خودت براى تو استدلال كنم اقرار خواهى كرد؟ جاثليق گفت : آيا مى توانم گفتار انجيل را انكار كنم ؟ آرى به خدا سوگند اقرار خواهم كرد هر چند بر ضرر من باشد.

امام ـ عليه السلام ـ فرمود: هر چه مى خواهى بپرس و جوابش را بشنو.

جاثليق : درباره نبوت عيسى و كتابش چه مى گويى ؟ آيا چيزى از اين دو را انكار مى كنى ؟

امام ـ عليه السلام ـ من به نبوت عيسى و كتابش و به آنچه به امتش بشارت داده و حواريون به آن اقرار كرده اند، اعتراف مى كنم ، و به نبوت (آن ) عيسى كه اقرار به نبوت محمد(ص ) و كتابش نكرده و امتش را به آن بشارت نداده كافرم.

آيا به قضاوت از دو شاهد عادل استفاده نمى كنى ؟

امام ـ عليه السلام ـ آرى

جاثليق : پس دو شاهد از غير اهل مذهب خود از كسانى كه نصارى شهادت آنان را مردود نمى شمارند بر نبوت محمد(ص ) اقامه كن و از ما نيز بخواه كه دو شاهد بر اين معنا از غير اهل مذهب خود بياوريم.

امام ـ عليه السلام ـ هم اكنون انصاف را رعايت كردى اى نصرانى ، آيا كسى را كه عادل بود و نزد مسيح ، عيسى بن مريم مقدم بود مى پذيرى ؟

جاثليق : اين مرد عادل كيست ، نامش را ببر.

امام ـ عليه السلام ـ درباره ی <يوحناى > ديلمى چه مى گويى ؟

جاثليق : به به ! محبوبترين فرد نزد مسيح را بيان كردى.

امام ـ عليه السلام ـ تو را سوگند مى دهم آيا انجيل اين سخن را بيان مى كند كه يوحنا گفت : حضرت مسيح مرا از دين محمد عربى باخبر ساخت و به من بشارت داد كه بعد از او چنين پيامبرى خواهد آمد، من نيز به حواريون بشارت دادم و آنها به او ايمان آوردند؟

جاثليق گفت : آرى ! اين سخن را يوحنا از مسيح نقل كرده و بشارت به نبوت مردى و نيز بشارت به اهل بيت و وصيش داده است ، اما نگفته است اين در چه زمانى واقع مى شود و اين گروه را براى ما نام نبرده تا آنها را بشناسيم .

امام ـ عليه السلام ـ اگر ما كسى را بياوريم كه انجيل را بخواند و آياتى از آن را كه نام محمد(ص ) و اهل بيتش و امتش در آنها است ، تلاوت كند آيا ايمان به او مى آورى ؟

جاثليق : بسيار خوب است.

امام ـ عليه السلام ـ به نسطاس رومى فرمود: آيا سِفْرِ سوم انجيل را از حفظ دارى ؟

نسطاس گفت : بلى ، از حفظ دارم.

سپس امام به رأس الجالوت (بزرگ يهوديان ) رو كرد و فرمود: آيا تو هم انجيل را مى خوانى ؟ گفت آرى به جان خودم سوگند. فرمود سِفْرِ سوم را بر گير، اگر در آن ذكرى از محمد و اهل بيتش بود به نفع من شهادت ده و اگر نبود شهادت نده .

سپس امام ـ عليه السلام ـ سِفْرِ سوم را قرائت كرد تا به نام پيامبر(ص ) رسيد، آنگاه متوقف شد و رو به جاثليق كرد و فرمود: اى نصرانى ! تو را به حق مسيح و مادرش آيا قبول دارى كه من از انجيل باخبرم ؟

جاثليق : آرى

سپس امام ـ عليه السلام ـ نام پيامبر(ص ) و اهل بيت و امتش را براى او تلاوت كرد، سپس افزود: اى نصرانى ! چه مى گويى ، اين سخن عيسى بن مريم است ؟ اگر تكذيب كنى آنچه را كه انجيل در اين زمينه مى گويد، موسى و عيسى هر دو را تكذيب كرده اى و كافر شده اى.

جاثليق : من آنچه را كه وجود آن در انجيل براى من روشن شده است انكار نمى كنم و به آن اعتراف دارم.

امام ـ عليه السلام ـ همگى شاهد باشيد او اقرار كرد، سپس فرمود: اى جاثليق : هر سوءال مى خواهى بكن

جاثليق : از حواريان عيسى بن مريم خبر ده كه آنها چند نفر بودند و نيز خبر ده كه علماى انجيل چند نفر بودند؟

امام ـ عليه السلام ـ : از شخص آگاهى سوءال كردى ، حواريون دوازده نفر بودند و اعلم و افضل آنها لوقا بود. اما علماى بزرگ نصارى سه نفر بودند: يوحناى اكبر در سرزمين باخ ، يوحناى ديگرى در قرقيسا و يوحناى ديلمى در رجاز، و نام پيامبر و اهل بيت و امتش نزد او بود، و او بود كه به امت عيسى و بنى اسرائيل بشارت داد.

سپس فرمود: اى نصرانى به خدا سوگند ما ايمان به آن عيسى داريم كه ايمان به محمد(ص ) داشت ، ولى تنها ايرادى كه به پيامبر شما عيسى داريم اين بود كه او كم روزه مى گرفت و كم نماز مى خواند.

جاثليق ناگهان متحير شد و گفت : به خدا سوگند علم خود را باطل كردى ، و پايه ی كار خويش را ضعيف نمودى ، و من گمان مى كردم تو اعلم مسلمانان هستى.

امام ـ عليه السلام ـ : مگر چه شده ؟

جاثليق : به خاطر اينكه مى گويى عيسى ضعيف و كم روزه و كم نماز بود، در حالى عيسى حتى يك روز را افطار نكرد و هيچ شبى را (به طور كامل ) نخوابيد و صائم الدهر و قائم الليل بود

امام ـ عليه السلام ـ : براى چه كسى روزه مى گرفت و نماز مى خواند؟

جاثليق نتواتنست پاسخ گويد و ساكت شد (زيرا اگر اعتراف به عبوديت عيسى مى كرد با ادعاى الوهيت او سازگار نبود.

امام ـ عليه السلام ـ : اى نصرانى ، سوءال ديگرى از تو دارم.

جاثليق ، با تواضع ، گفت : اگر بدانم پاسخ مى گويم.

امام ـ عليه السلام ـ : تو انكار مى كنى كه عيسى مردگان را به اذن خداوند متعال زنده مى كرد؟

جاثليق در بن بست قرار گرفت و بناچار گفت : انكار مى كنم ، چرا كه آن كس كه مردگان را زنده كند و كور مادرزاد و مبتلا به برص را شفا دهد او پروردگار است و مستحق الوهيّت.

امام ـ عليه السلام ـ حضرت اليسع نيز همين كار را مى كرد و او بر آب راه رفت و مردگان را زنده كرد و نابينا و مبتلا به برص را شفا داد، اما امتش قائل به الوهيت او نشدند و كسى او را عبادت نكرد. حزقيل پيامبر نيز همان كار مسيح را انجام داد و مردگان را زنده كرد.

سپس رو به رأس الجالوت كرده فرمود: اى رأس الجالوت ، آيا اينها را در تورات مى يابى كه بخت النصر اسيران بنى اسرائيل را در آن زمان كه حكومت با بيت المقدس مبارزه كرد به بابل آورد، خداوند حزقيل را به سوى آنها فرستاد و او مردگان آنها را زنده كرد؟ اين واقعيت در تورات مضبوط است ، هيچ كس جز منكران حق از آن را انكار نمى كنند.

رأس الجالوت : ما اين را شنيده ايم و مى دانيم.

امام ـ عليه السلام ـ : راست مى گويى ، سپس افزود: اى يهودى اين سِفْر از تورات را بگير، و آنگاه خود شروع به خواندن آياتى از تورات كرد، مرد يهودى تكانى خورد و در شگفت فرو رفت.

سپس امام ـ عليه السلام ـ رو به نصرانى كرد و قسمتى از معجزات پيامبر اسلام (ص ) را درباره ی زنده شدن بعضى از مردگان به دست او و شفاى بعضى از بيماران غير قابل علاج را به بركت او برشمرد و فرمود: با اينهمه ما هرگز او را پروردگار خود نمى دانيم ، اگر به خاطر اين گونه معجزات ، عيسى را خداى خود بدانيد بايد <اليسع > و <حزقيل > را نيز معبود خويش بشماريد، زيرا آنها نيز مردگان را زنده كردند و نيز ابراهيم خليل پرندگانى را گرفت و سر بريد و آنها را بر كوههاى اطراف قرار داد، سپس آنها را فرا خواند و همگى زنده شدند، موسى بن عمران نيز چنين كارى را در مورد هفتاد نفر كه با او به كوه طور آمده بودند و بر اثر صاعقه مردند انجام داد، تو هرگز نمى توانى اين حقايق را انكار كنى ، زيرا تورات و انجيل و زبور و قرآن از آن سخن گفته اند، پس بايد همه اينها را خداى خويش بدانيم.

جاثليق پاسخى نداشت بدهد، تسليم شد و گفت : سخن ، سخن تواست و معبودى جز خداوند يگانه نيست.

سپس امام ـ عليه السلام ـ در باب كتاب اشعيا از او و رأس الجالوت سوءال كرد. او گفت : من از آن بخوبى آگاهم . فرمود: اين جمله را به خاطر داريد كه اشعيا گفت : من كسى را ديدم كه بر دراز گوشى سوار است و لباسهايى از نور در تن كرده (اشاره به حضرت مسيح ) و كسى را ديدم كه بر شتر سوار است و نورش مثل نور ماه (اشاره به پيامبر اسلام (ص ) ) گفتند: آرى اشعيا چنين سخنى را گفته است.

امام ـ عليه السلام ـ افزود: اى نصرانى ، اين سخن مسيح را در انجيل به خاطر دارى كه فرمود: من به سوى پروردگار شما و پروردگار خودم مى روم و <بارقليطا> مى آيد و درباره ی من شهادت به حق مى دهد (آن گونه كه من درباره ی او شهادت داده ام ) و همه چيز را براى شما تفسير مى كند؟(54)

جاثليق : آنچه را از انجيل مى گويى ما به آن معترفيم.

سپس امام ـ عليه السلام ـ سوءالات ديگرى درباره ی انجيل و از ميان رفتن نخستين انجيل و بعد نوشته شدن آن به وسيله ی چهار نفر: مرقس ، لوقا، يوحنا و متّى كه هركدام نشستند و انجيلى را نوشتند (انجيلهايى كه هم اكنون موجود و در دست مسيحيان است )، سخن گفت و تناقضهايى از كلام جاثليق گرفت.

جاثليق بكلى درمانده شده بود، به گونه اى كه هيچ راه فرار نداشت . لذا هنگامى كه امام ـ عليه السلام ـ بار ديگر به او فرمود: اى جاثليق ، هر چه مى خواهى سوءال كن ، او از هر گونه سوءالى خود دارى كرد و گفت : اكنون شخص ديگرى غير از من سوءال كند، قسم به حق مسيح كه گمان نمى كردم در ميان مسلمانان كسى مثل تو باشد.(55)

توضیحات

1-طبرسى، اعلام الورى‏ با علام الهدى‏، ط 3، تهران، دارالكتب الاسلامية، ص 313- كلينى، الأصول من الكافى، تهران، مكتبةالصدوق، 1381 ه'.ق، ج 1، ص 486- شيخ مفيد، الارشاد، قم، منشورات مكتبةبصيرتى، ص 304/
2-طبرسى، همان كتاب، ص 313- مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المكتبةالاسلامية، 1385 ه'.ق، ج 49، ص 5 و 7-صدوق، عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 14/
3-كلينى، همان كتاب، ص 486- شيخ مفيد، همان كتاب، ص 304/
4-مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المكتبة الاسلامية، 1385 ه'.ق، ج 48، ص 227- صدوق، عيون اخبار الرضا، تهران، دارالكتب الاسلامية، ج 1، ص 100/
5-دوق، همان كتاب، ج 2، ص 226- على بن عيسى الأربلى، كشف الغمّة، تبريز، مكتبةبنى هاشمى، 1381 ه'.ق، ج 3، ص 105/
6-صدوق، همان كتاب، ص 226- على بن عيسى، همان كتاب، ج 3، ص 105- مجلسى، همان كتاب، ج 49، ص 115/
7-لينى، الروضةمن الكافى، ط 4، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1362، ه'.ش، ص 257- محقق، سيد على، زندگانى پيشواى هشتم، امام على بن موسى الرضا عليه‏السلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص 52- 59- مجلسى، همان كتاب، ج 49، ص 115/
8-امام بعدها در خراسان از موقعيت و محبوبيت خود در اين دوران در مدينه با خرسندى ياد مى‏كرد، چنانكه روزى به مأمون كه به مناسبت وليعهدى انتظاراتى از حضرت داشت، فرمود:
«...اين امر(وليعهدى) هرگز نعمتى برايم نيفزوده است. من در مدينه كه بودم، دستخطم در شرق و غرب اجرا مى‏شد. در آن موقع استر خود را سوار مى‏شدم و آرام در كوچه‏هاى مدينه راه مى‏پيمودم و در مدينه كسى از من عزيزتر و محترمتر نبود...» (مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المكتبةالاسلامية، 1385 ه'.ق، ج 49، ص 155 - كلينى، الروضةمن الكافى، ص 151- نيز ر.ك به: صدوق، عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 167/
9-محقق، سيد على، زندگانى پيشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا عليه‏السلام، قم، انتشارات نسل جوان، ص 58-59/
10- الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، ج 6، ص 87/
11-محقق، سيد على، زندگانى پيشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا عليه‏السلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص 60/
12-اين داستان چنين نقل شده است: زبيده با هارون الرشيد شطرنج بازى مى‏كرد و چون رشيد بازى را باخت، زبيده به او حكم كرد كه بايد با زشت‏ترين كنيز آشپزخانه‏اش همبستر شود. رشيد كه از اين امر بسى كراهت داشت، حاضر شد مالياتهاى سراسر مصر و عراق را به زبيده ببخشد تا او را از اجراى اين حكم منصرف سازد، ولى زبيده نپذيرفت. رشيد بناچار كنيزى بنام «مراجل» را يافت كه واجد همه اين صفات تنفرآميز بود.و با او همبستر شد و مأمون متولد گرديد(دميرى، حياةالحيوان، قاهره، مكتبةالتجاريةالكبرى‏، 1383 ه'.ق). اين داستان منافات با آن ندارد كه گفته‏اند: مأمون در شبى زاده شد كه رشيد به خلافت رسيد، زيرا وليعهدها نيز پيش از رسيدن به خلافت بزرگترين قلمروها را در اختيار داشتند. مثلا همين رشيد سراسر كشور خود را ميان سه فرزندش تقسيم كرده بود(مرتضى الحسينى، سيد جعفر، زندگى سياسى هشتمين امام، ترجمه دكتر سيد خليل خليليان، چاپ چهارم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1365 ه'.ش، ص 97)/
13-مرتضى الحسينى همان كتاب، ص 97-100/
14- در مدارك اصيل تاريخى هنگام دعوت امام به مرو، نامى از خلافت يا ولايتعهد آن حضرت به ميان نيامده است و ظاهراً اين فكرى بوده كه بعداً براى مأمون پيش آمده و يا اگر هم قبلاً اين فكر را داشته ابراز نمى‏كرده است. در اين ميان، تنها بيهقى جريان را به نحو ديگرى ضبط كرده، و حتى مى‏نويسد: طاهر در عراق با امام به ولايتعهد بيعت كرد؛ ولى اين نقل چندان صحيح به نظر نمى‏رسد، زيرا اولاً طاهر در بغداد بوده و مسير حضرت را همه از طريق بصره نوشته‏اند و ثانياً، نقل بيهقى، از ابتدا بحث از ولايتعهد دارد و سخنى از اصل انتقال خلافت در آن نيست، در حالى كه اغلب مورخان مى‏نويسند: مأمون به حضرت ابتدأاً پيشنهاد انتقال خلافت مى‏كرد. با اين حال در بعضى از رساله‏هايى كه به فارسى يا عربى در شرح حال آن حضرت نگاشته شده، مسئله بكلى خلط شده و دعوت از آن حضرت را رسماً به عنوان دعوت براى قبول خلافت تلقى كرده‏اند (محقق، سيدعلى، زندگانى پيشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا - عليه‏السلام -، قم انتشارات نسل جوان، ص 72)/
15-على بن عيسى الاربلى،، كشف الغمّة، تبريز، مكتبةبنى هاشمى، 1381 ه'.ق، ج‏3، ص 65 - شيخ مفيد، الارشاد، قم، منشورات مكتبةبصيرتى، ص 309 - فتّال نيشابورى، روضةالواعظين، ط 1، بيروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، 1406 ه'.ق، ص 247/
16-مجلسى، بحارالأنوار، تهران، المكتبةالاسلامية، 1385 ه'.ق، ج 49، ص 117، نيز ر.ك به: على بن عيسى الاربلى، همان كتاب، ج 3، ص 95/
17-مجلسى، بحارالأنوار، ج 49، ص 117/
18-مرحوم سيدعبدالكريم بن طاووس، صاحب فرحةالغرى، متوفاى 693 ه'، شرحى در مورد ورود آن حضرت به قم نقل كرده است كه در جاى ديگرى ديده نمى‏شود. با توجه به اينكه شيخ صدوق عليه الرحمةكه خود قمى بوده و فاصله زيادى هم با زمان آن حضرت نداشته است، چيزى از آمدن آن حضرت به قم نقل نمى‏كند، بلكه مسير ديگرى را ذكر مى‏كند، نقل ابن طاووس چندان متقن به نظر نمى‏رسد (محقق، سيدعلى، زندگانى پيشواى هشتم؛ امام على بن موسى الرضا - عليه‏السلام -، قم، انتشارات نسل جوان، ص 74)/
19- محقق، همان كتاب ص 70 - 74/
20- الاربلى، همان كتاب ج 3، ص 66 - شيخ مفيد، الارشاد، قم، منشورات مكتبةبصيرتى، ص 310 فتال نيشابورى، روضةالواعظين، ط 1، بيروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، 1406 ه'.ق، ص 248/
21-شيخ مفيد، همان كتاب، ص 310 - على بن عيسى، همان كتاب، ج 3، ص 65 - طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ط 3، تهران، دارالكتب الاسلامية، ص 333 - فتال نيشابورى، همان كتاب، ص 248/
22-صدوق، علل الشرايع، قم، منشورات مكتبةالطباطبائى، ج 1، ص 226 - فتال نيشابورى، روضةالواعظين، ط 1، بيروت، مؤسسةالأعلمى للمطبوعات، ص 247/
23- طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ط 3، تهران، دارالكتب الاسلامية، ص 334 - شيخ مفيد، ارشاد، قم، منشورات مكبتةبصيرتى، ص 310/
24- على بن عيسى الاربلى مى گويد: من اين عهدنامه را به خط امام و مأمون در سال 670هجرى مشاهده
كردم . وى متن آن را نسخه بردارى نموده در كتاب خود، كشف الغمّه ، آورده است (ج 3 ص 123 128
25- محقق ، سيد على ، زندگانى پيشواى هشتم ، امام على بن موسى الرضا ـ عليه السلام ، قم ، انتشارات نسل جوان ، ص 82ـ 87
26- على بن عيسى ، همان كتاب ، ج 3 ص 67ـ شيخ مفيد، همان كتاب ، ص 312 فتال نيشابورى ، همان كتاب ، ص 249
27- مرتضى الحسينى ، سيد جعفر، زندگى سياسى هشتمين امام ، ترجمه ی دكتر سيد خليل خليليان ، چاپ چهارم ، تهران ، دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، 1365ه.ش ، ص 97ـ 123با تلخيص و اندكى تغيير در عبارت . )
28- محقق ، همان كتاب ، ص 138ـ 141
29- ابن شهر اشوب ، مناقب آل ابى طالب ، قم ، موءسسه ی انتشارات علامه ، ج 4 ص 364ـ صدوق ، عيون اخبار الرضا، تهران ، دارالكتب الاسلامية، ج 2 ص 141ـ مجلسى ، بحارالاءنوار، تهران ، المكتبةالاسلامية، 1385ه.ق ، ج 49 ص 140
30- مرتضى الحسينى ، سيد جعفر، همان كتاب ، ص 162ـ 165با تلخيص و اندكى تغيير در عبارت .
31- مرتضى الحسينى ، سيد جعفر، همان كتاب ، ص 168ـ 183 با تلخيص و اندكى تغيير در عبارت .
32- ابن نديم ، الفهرست ، قاهره ، المكتبةالتجاريةالكبرى ، ص 353
33- جرجى زيدان ، تاريخ تمدن اسلام ، ترجمه ی على جواهر كلام ، تهران ، موءسسه ی امير كبير، 1336ه.ش ، ج 3 ص 216
34- مجموعه ی آثار دومين كنگره ی جهانى حضرت رضا ـ عليه السلام ، 1366ه.ش ، مقاله ی آيت الله ناصر مكارم شيرازى ، ج 1 ص 428ـ 432با اندكى تلخيص و تغيير در عبارات .
35- درباره ی فتنه ی خلق قرآن در سيره ی امام هادى ـ عليه السلام ـ بتفصيل بحث كرده ايم .
36- جرجى زيدان ، همان كتاب ، ج 3 ص 212ـ 215
37- دكتر ابراهيم حسن ، حسن ، تاريخ سياسى اسلام ، ترجمه ابوالقاسم پاينده ، چاپ چهارم ، تهران ، انتشارات جاويدان ، 1360ه. ش ، ج 2 ص 296ـ 299
38- دكتر طه حسين ، انديشمند معاصر مصرى ، درباره تاءثير ناروايى كه آشنايى مسلمانان با فرهنگهاى بيگانه بخصوص فرهنگ يونانى گذاشت ، مى نويسد: سپس چيزى نگذشت كه مسلمانان با فرهنگهاى بيگانه بخصوص با فرهنگ يونانى و از همه بيشتر با فلسفه يونان آشنا شدند. اينها همه روى مسلمانان اثر گذاشت و آن را وسيله ء دفاع از دين خود قرار دادند. آنگاه قدمى فراتر نهادند و عقل قاصر بشرى را بر هر چيزى حاكم شمردند و گمان كردند تنها عقل سرچشمه ی معرفت است و تدريجاً خود را بى نياز از سر چشمه ی وحى دانستند. اين ايمان افراطى به عقل ، آنان را فريفته ساخت و به افراط و دورى از حق گرفتار آمدند. همين اشتباه بود كه درهاى اختلاف را به روى آنان گشود و هر جمعيتى به استدلالات واهى تمس جستند و شماره ی فرقه هاى آنان را از هفتاد گذراند (آئينه ء اسلام ، ترجمه ی دكتر محمد ابراهيم آيتى ، تهران ، شركت انتشار، 1339ه.ش ، ص 266
39- گوستاولوبون فرانسوى مى گويد: حقيقت مطلب اين است كه سلطنت سياسى اعراب در زمان هارون و پسرش مأمون به اوج قدرت رسيد، زيرا حد شرقى سلطنت آنها در آسيا، مرز چين بود، و در آفريقا، اعراب ، قبائل وحشى را تا مرزهاى حبشه ، و روميان را تا تنگه ی بسفور به عقب راندند و همچنان تا كرانه هاى اقيانوس اطلس پيش رفتند
(تاريخ تمدن اسلام و عرب ، ترجمه ی سيد هاشم حسينى ، تهران ، كتابفروشى اسلاميه ، ص 211.
40- عيون اخبار الرضا ـ عليه السلام ، تهران ، دارالكتب الاسلامية، ج 1 ص 179ـ مجلسى ، بحار الانوار، تهران ، ، 1385ه ق ، ج 49 ص 177
41- صدوق ، همان كتاب ، ج 2 ص 185ـ مجلسى ، همان كتاب ، ص 189
42- صدوق ، همان كتاب ، ص 239 مجلسى ، همان كتاب ، ص 290
43- مجلسى ، همان كتاب ، ص 175ـ الشيخ عزيز الله العطاردى الخبوشانى ، مسند الامام الرضا، الموءتمر العالمى للامام الرضا ـ عليه بالسلام ، 1406ق ، ج 2 ص 75
44- جاثليق (به كسر <ث > و <لام )> لفظى يونانى است به معناى رئيس اسقفها و پيشواى عيسوى ، لقبى است كه به علماى بزرگ نصارى داده مى شد و نام شخص خاصى نيست (المنجد) و شايد معرَّب كاتوليك بوده باشد
45- رأس الجالوت لقب دانشمندان و بزرگان ملت يهود است (اين نيز اسم خاص نيست
46- هربز اكبر، يا هيربد اكبر لقبى است كه مخصوص بزرگ زردشتيان بوده ، به معناى پيشواى بزرگ مذهبى و قاضى زردشتى و خادم آتشكده
47- عمران صابى چنانكه از نامش پيداست ، از مذهب صابئين دفاع مى كرد. صابئين گروهى هستند كه خود را پيرو حضرت يحيى مى دانندولى به دو گروه موحد و مشرك تقسيم شده اند:
گروهى از آنان رو به ستاره پرستى آورده اند، لذا آنها را گاه به عنوان ستاره پرستان مى نامند. مركز آنها سابقا شهر حران در عراق بود، سپس به مناطق ديگرى از عراق و خوزستان روى آوردند. آنها طبق عقايد خود بيشتر در كنار نهرهاى بزرگ زندگى مى كنند و هم اكنون گروهى از آنان در اهواز و بعضى مناطق ديگر به سر مى برند
48- سليمان مروزى مشهورترين عالم علم كلام در خطه ی خراسان در عصر مأمون بود براى او احترام زيادى قائل مى شد
49- على بن محمد بن جهم ، ناصبى و دشمن اهل بيت بوده است . مرحوم صدوق روايتى از على بن محمد بن جهم نقل كرده كه از آن استفاده مى شود كه وى نسبت به حضرت رضا ـ عليه السلام ـ محبت داشته است ، آنگاه در ذيل همين حديث آورده است كه : هذا الحديث غريب من طريق على بن محمد بن الجهم مع نصبه و بغضه و عداوته لاءهل البيت ـ عليهم السلام ) عيون اخبار الرضا، تهران ، دار الكتب الاسلامية، 1377(هـ. ق ج 1 ص 204. صاحب جامع الرواةنيز همين مطلب را در شرح حال او آورده است (جامع الرواة، منشورات مكتبةآيت الله العظمى المرعشى النجفى ، قم 1403هـ. ق ، ج 1 ص 596ـ 597
50- با اينكه علماى رجال ، حسن بن سهل نوفلى را توثيق نكرده اند، اما گفته اند: او را كتابى است خوب و كثير الفائده (اردبيلى ، جامع الرواة، قم ، مكتبةآيت الله العظمى المرعشى النجفى ، 1403هق ، ج 1 ص 226
51- صدوق ، همان كتاب ، ج 1 ص 155
52- سويق شربت مخصوصى بوده كه با آرد درست مى كردند
53- فرزند امام صادق ـ عليه السلام ـ و عموى امام على بن موسى الرضا ـ عليه السلام ـ
54- مقصود از <بارقليطا> يا <فارقليطا>، كه حضرت مسيح از آمدن او خبر داده است ، حضرت محمد(ص ) مى باشد و اين پيشگويى در انجيل <يوحنّا> در ابواب 14و 15و 16 وارد شده است ، و قرآن مجيد نيز در آيه ی 6از سوره صَف ّ، اين معنا را از قول حضرت عيسى ـ عليه السلام ـ نقل كرده است (براى اطلاع بيشتر در اين زمينه رجوع شود به كتاب <احمد موعود انجيل >، تاءليف استاد جعفر سبحانى ، انتشارات توحيد، قم ، 1361هـ. ش ، ص 97ـ 133
55- مجموعه ی آثار دومين كنگره ی جهانى حضرت رضا ـ عليه السلام ، 1366هـ.ش ، ج 1 ص 432ـ 452 مقاله ء آيت الله ناصر مكارم شيرازى ، با تلخيص

منبع : آوینی



:: موضوعات مرتبط: چهارده معصوم (ع)
:: برچسب‌ها: نگاهی گذرا به زندگانی امام رضا, ع
نویسنده : سیدِ گمنام
تاریخ : سه شنبه 10 دی1392
نگاهی گذرا به زندگانی امام رضا(ع) قسمت اول

حضرت على بن موسى الرضا عليه‏السلام - در روز يازدهم ذيقعده سال 148 هجرى ديده به جهان گشود(1). مادر او بانويى با فضيلت بنام «تُكْتَمْ» بود كه پس از تولد حضرت، از طرف امام كاظم عليه‏السلام -«طاهره» نام گرفت(2)

كنيه او «ابوالحسن» و لقبش «رضا» است. او پس از شهادت پدر بزرگوارش در زندان بغداد (در سال 183 هجرى) در سن 35 سالگى عهده‏دار مقام امامت و رهبرى امّت گرديد

خلفاى معاصر حضرت

مدت امامت آن حضرت بيست سال بود كه ده سال آن معاصر با خلافت «هارون‏ الرشيد»، پنج سال معاصر با خلافت «محمد امين»، و پنج سال آخر نيز معاصر با خلافت «عبدالله المأمون» بود.

امام تا آغاز خلافت مأمون در زادگاه خود، شهر مقدس مدينه، اقامت داشت، ولى مأمون پس از رسيدن به حكومت، حضرت را به خراسان دعوت كرد و سرانجام حضرت در ماه صفر سال 203 هجرى قمرى (در سن 55 سالگى) به شهادت رسيد و در همان سرزمين به خاك سپرده شد(3)

امام در عصر هارون‏

از سال 183 هجرى كه پيشواى هفتم حضرت موسى بن جعفر عليهماالسلام - در زندان بغداد به دستور هارون مسموم شد و از دنيا رفت، امامت پيشواى هشتم به مدت ده سال در دوران حكومت وى سپرى گرديد.

اين مدت، در آن عصر اختناق و استبداد و خودكامگى هارون، دوران آزادى نسبى و فعاليت فرهنگى و علمى امام رضا عليه‏السلام - به شمار مى‏رود، زيرا هارون در اين مدت متعرض امام نمى‏شد و حضرت آزادانه فعاليت مى‏نمود، ازينرو شاگردانى كه امام تربيت كرد و علوم و معارف اسلامى و حقايقى از تعليمات قرآن كه حضرت در حوزه اسلام منتشر نمود، عمدتاً در اين مدت صورت گرفت.

شايد علت مهم اين كاهش فشار از طرف هارون، نگرانى وى از عواقب قتل امام موسى بن جعفر عليه‏السلام - بود، زيرا گرچه هارون تلاش فراوانى به منظور كتمان اين جنايت به عمل آورد، اما سرانجام جريان فاش شد و موجب نفرت و انزجار مردم گرديد و هارون كوشش مى‏كرد خود را از اين جنايت تبرئه سازد. گواه اين معنا اين است كه هارون به عموى خود «سليمان بن ابى جعفر»، كه جنازه آن حضرت را از دست عمله ظلم وى گرفته با احترام به خاك سپرد، پيغام فرستاد كه: «خدا سندى بن شاهك را لعنت كند، او اين كار را بدون اجازه من انجام داده است»!(4)

مؤيد ديگر اين معنا اظهارات هارون در پاسخ «يحيى بن خالد برمكى» در مورد على بن موسى عليه‏السلام - است، يحيى‏ (كه قبلاً نيز درباره امام كاظم عليه‏السلام - بدگويى و سعايت كرده بود) به هارون گفت:

پس از موسى بن جعفر اينك پسرش جاى او نشسته و ادعاى امامت مى كند (گويا نظر وى اين بود كه بگويد بهتر است از هم اكنون على بن موسى عليه‏السلام - تحت نظر مأموران خليفه قرار گيرد!)

هارون (كه هنوز قتل موسى بن جعفر را فراموش نكرده بود و از عواقب آن نگران بود)، پاسخ داد:

آنچه با پدرش كرديم كافى نيست؟ مى‏خواهى يكباره شمشير بر دارم و همه علويّين را بكشم؟!(5)

خشم هارون، در باريانش را خاموش ساخت و ديگر كسى جرأت نكرد در باره آن حضرت به سعايت بپردازد.

على بن موسى با استفاده از اين فرصت در زمان هارون، علناً اظهار امامت مى‏كرد و در اين مورد بر خلاف پدران بزرگوارش تقيه نداشت، تا آنجا كه بعضى از مخلصان و دوستان آن بزرگوار، او را برحذر مى‏داشتند و امام عليه‏السلام - به آنان اطمينان مى‏داد كه از سوى هارون آسيبى به وى نخواهد رسيد!

صفوان بن يحيى‏ مى‏گويد: چون امام ابو ابراهيم موسى بن جعفر عليه‏السلام - در گذشت و على بن موسى الرضا عليه‏السلام - امر امامت و خلافت خود را آشكار ساخت، به حضرت عرض شد:

شما امر بزرگ و خطيرى را اظهار مى‏داريد و ما از اين ستمگر (هارون الرشيد) بر شما مى‏ترسيم.

فرمود: او هرچه مى‏خواهد كوشش كند، او را بر من راهى نيست(6)

نيز از محمد بن سنان نقل شده(7)كه: به ابى الحسن على بن موسى الرضا - عليه‏السلام - در ايام خلافت هارون عرض كردم:

شما امر خلافت و امامت خود را آشكار ساخته به جاى پدر نشسته‏ايد، در حالى كه هنوز از شمشير هارون خون مى‏چكد!!

فرمود: مرا گفتار پيامبر اكرم 6 نيرو و جرأت مى‏بخشد كه فرمود: اگر ابوجهل توانست مويى از سر من كم كند بدانيد من پيامبر نيستم، و من به شما مى‏گويم: اگر هارون مويى از سر من گرفت بدانيد من امام نيستم!!(8)

امين و مأمون؛ تفاوتها و تضادها

هارون در زمان خلافت خود، «محمد امين» را (كه مادرش زبيده بود) وليعهد خود قرار داده از مردم براى او بيعت گرفت و «عبداللّه المأمون» را نيز (كه از مادرى ايرانى تولد يافته بود) وليعهد دوم قرار داد

در سال 193 هجرى به هارون گزارش رسيد كه انقلاب و شورش در شهرهاى خراسان بالا گرفته و فرماندهان ارتش، با همه بى‏رحمى و درندگى كه نشان مى‏دهند، از خاموش ساختن فرياد انقلاب عاجز مانده‏اند.

هارون پس از مشاوره با وزيران و مشاوران خويش، صلاح ديد كه شخصاً به آن سامان سفر كند و قدرت خلافت را يكجا براى سركوبى انقلابها و نهضتهاى خراسانيان به كار گيرد. وى پسرش محمد امين را در بغداد گذاشت و مأمون را كه ضمناً از طرف پدر والى خراسان بود، همراه خود به خراسان برد

هارون توانست اوضاع آشفته خراسان را آرام كند و به اصطلاح - فتنه‏ها را خاموش سازد، اما ديگر نتوانست به بغداد مركز خلافت - برگردد. او در سوم جمادى الاخرى‏ سال 193 هجرى در طوس در گذشت و دو برادر را در صحنه رقابت بر جاى گذاشت(9)

شكست امين‏

شبى كه هارون در «طوس» در گذشت، مردم با پسر او محمد امين در بغداد بيعت كردند.

از خلافت امين بيش از 18 روز نگذشته بود كه در صدد برآمد مأمون را از ولايتعهد خلع كند و آن را به فرزند خود، «موسى»، واگذار كند.

او در اين باره با وزرا مشاوره نمود و آنها اين كار را مصلحت نديدند، مگر يك نفر بنام «على بن عيسى بن ماهان» كه اصرار بر خلع مأمون داشت. سرانجام امين، تصميم خود را مبنى بر خلع برادر اعلام كرد.

مأمون نيز در واكنش نسبت به اين عمل، امين را از خلافت خلع كرد و پس از يك سلسله درگيريهاى نظامى سرانجام امين در سال 198 هجرى كشته شد(10)

بدين ترتيب پس از قتل امين، اختيارات كامل كشور اسلامى در دست مأمون قرار گرفت.

آزادى نسبى امام در زمان امين‏

در دوران حكومت امين، و سالهايى كه بين مرگ هارون و حكومت مأمون فاصله شد، برخوردى ميان امام و مأموران حكومت عباسى در تاريخ به چشم نمى‏خورد و پيداست كه دستگاه خلافت بنى عباس در اين سالهاى كوتاه كه گرفتار اختلاف داخلى و مناقشات امين و مأمون و خلع مأمون از ولايتعهد و واگذارى آن به موسى فرزند امين بود، فرصتى براى ايذا و آزار علويان عموماً و امام رضا عليه‏السلام - خصوصاً نيافت و ما مى‏توانيم اين سالها (193-198) را ايام آزادى نسبى امام و فرصت خوبى براى فعاليتهاى فرهنگى آن حضرت بدانيم(11)

مأمون كيست؟

مادر مأمون كنيزى خراسانى بنام «مراجل» بود كه در روزهاى پس از تولد مأمون از دنيا رفت و مأمون به صورت نوزادى يتيم و بى‏مادر پرورش يافت. مورخان نوشته‏اند كه: مادر وى زشت‏ترين و كثيف‏ترين كنيز در آشپزخانه هارون بود، و اين خود مؤيّد داستانى است كه علت حامله شدن وى را بازگو مى‏كند(12)

ولادت مأمون در سال 170 هجرى، يعنى در همان شبى كه پدرش به خلافت رسيد، رخ داد و در گذشتش در سال 218 هجرى رخ داد.

مأمون را پدرش به «جعفر بن يحيى‏ برمكى» سپرد تا او را در دامان خود بپروراند.

مربى وى «فضل بن سهل» بود كه به «ذو الرياستين» شهرت داشت و بعد هم وزير خود مأمون گرديد. فرمانده كل قوايش نيز «طاهر بن حسين ذو اليمينين» بود.

خصوصيات مأمون‏

زندگى مأمون سراسر كوشش و فعاليت و خالى از رفاه و آسايش آنچنانى بود، درست برعكس برادرش امين كه در آغوش زبيده پرورش يافته بود. هركس زبيده را بشناسد درمى‏يابد كه تا چه حد بايد زندگى امين غرق در خوشگذرانى و تفريح بوده باشد. مأمون مانند برادرش اصالت چندانى براى خود احساس نمى‏كرد و نه تنها به آينده خود مطمئن نبود، بلكه برعكس، اين نكته را مسلم مى‏پنداشت كه عباسيان به خلافت و حكومت او تن در نخواهند داد، ازينرو خود را فاقد هرگونه پايگاهى كه بدان تكيه كند مى‏ديد، و به همين دليل آستين همت بالا زد و براى آينده به برنامه‏ريزى پرداخت. مأمون خطوط آينده خود را از لحظه‏اى تعيين كرد كه به موقعيت خود پى برد و دانست كه برادرش امين از مزايايى برخودار است كه دست وى از آنها كوتاه است.

او از اشتباههاى امين نيز پند آموخت: مثلاً «فضل» با مشاهده امين كه خود را به لهو و لعب سرگرم ساخته بود، به مأمون مى‏گفت كه تو پارسايى و ديندارى و رفتار نيكو از خود بروز بده. مأمون نيز همين گونه مى‏كرد، هربار كه امين كارى را با سستى آغاز مى‏كرد، مأمون همان را با جديت در پيش مى‏گرفت.

در هرحال مأمون در علوم و فنون مختلف تبحر يافت و بر امثال خويش، و حتى بر تمام عباسيان، برترى يافت.

برخى مى‏گفتند: در ميان عباسيان كسى دانشمندتر از مأمون نبود.

«ابن نديم» درباره‏اش چنين گفته است: «آگاهتر از همه خلفا نسبت به فقه و كلام بود». از حضرت على عليله‏السلام - نيز نقل شده كه روزى درباره بنى عباس سخن مى‏گفت، تا بدينجا رسيد كه فرمود: «هفتمين آنها، از همه‏شان دانشمندتر خواهد بود»

سيوطى، ابن تغرى بردى، و ابن شاكر كتبى نيز مأمون را چنين ستوده‏اند:

به لحاظ دورانديشى، اراده، بردبارى، دانش، زيركى، هيبت، شجاعت، سيادت و فتوت، «بهترين مرد بنى عباس بود، هرچند همه اين صفات را اعتقادش به مخلوق بودن قرآن لكه‏دار كرده بود»

پدر مأمون نيز خود به برترى وى بر برادرش امين شهادت داده و گفته بود:«...تصميم گرفته‏ام ولايتعهد را تصحيح كنم و به دست كسى بسپارم كه رفتارش را بيشتر مى‏پسندم، خط مشيش را مى‏ستايم، به حسن سياستش اطمينان دارم و از ضعف وسستيش آسوده خاطرم، و او كسى جز «عبداللّه» نمى‏باشد. اما بنى‏عباس به پيروى از هواى نفس خويش، محمد را مى‏طلبند، چه او يكپارچه به دنبال خواهشهاى نفسانى است، دستش به اسراف باز است، زنان و كنيزكان در رأى او شريك و مؤثر واقع مى‏شوند، درحالى كه عبداللّه شيوه‏اى پسنديده و رأيى اصيل دارد و براى تصدى چنين امرى بزرگ شخصى قابل اطمينان است...»(13)

امام هشتم در عصر مأمون‏

با استقرار مأمون بر سرير خلافت، كتاب زندگانى امام عليه‏السلام - ورق خورد و صفحه تازه‏اى در آن گشوده شد؛ صفحه‏اى كه در آن امام على بن موسى الرضا - عليه‏السلام - سالهايى را با اندوه و ناملايمات بسيار به سر برد.

غاصبين خلافت - چه آنها كه از بنى اميه بودند و چه بنى عباس - بيشترين وحشت و نگرانى را از جانب خاندان على عليه‏السلام - داشتند؛ كسانى كه مردم - و لا اقل توده انبوهى از آنها - خلافت را حق مسلّم آنان مى‏دانستند و علاوه بر اين هرگونه فضيلتى را نيز در وجود آنان مى‏يافتند. اين بود كه فرزندان بزرگوار على عليه‏السلام - همواره مورد شكنجه و آزار خلفاى وقت بودند و سرانجام هم به دست آنان به شهادت مى‏رسيدند.

اما مأمون احيانا اظهار علاقه به تشيع مى كرد و گردانندگان دستگاه خلافتش هم غالبا ايرانيان بودند كه نسبت به آل على و امامان شيعه علاقه و محبتى خاص داشتند و لذا نمى توانست همچون پدران خود ، هارون و منصور ، امام عليه السلام را به زندان بيفكند و مورد شكنجه و آزار قرار دهد ، ازينرو روش تازه اى انديشيد كه گر چه چندان بى سابقه نبود و در زمان خلفاى گذشته هم تجربه شده بود ، اما در هر حال خوشنماتر و كم محذورتر بود و به همين جهت روش خلفاى بعد نيز بر همان مبنا قرار گرفت .

مأمون تصميم گرفت امام عليه السلام را به مرو ، مقر حكومت خود ، بياورد و با آن حضرت طرح دوستى و محبت بريزد و ضمن استفاده از موقعيت علمى و اجتماعى آن حضرت ، كارهاى او را تحت نظارت كامل قرار دهد.

چرا مأمون مى خواست خلافت را به امام واگذارد ؟
دعوت مأمون از امام عليه السلام به خراسان

مأمون ابتداً از امام به صورتى محترمانه دعوت كرد كه همراه با بزرگان آل على به مركز خلافت بيايد.(14)

امام - عليه‏السلام - از قبول دعوت مأمون خوددارى ورزيد، ولى از سوى مأمون اصرار و تأكيدهاى فراوانى صورت گرفت و مراسلات و نامه‏هاى متعددى رد و بدل شد تا سرانجام امام - عليه‏السلام - همراه با جمعى از آل ابى طالب به طرف مرو حركت فرمود.(15)

مأمون به «جلودى» و يا به نقل ديگر «رجأ بن ابى ضحاك» كه مأمور آوردن امام و همراهى كاروان حضرت شده بود، دستور داده بود كه به هيچ وجه از اداى احترام به كاروانيان و بخصوص امام - عليه‏السلام - خوددارى نكند، اما امام - عليه‏السلام - براى آگاهى مردم آشكارا از اين سفر اظهار ناخشنودى مى‏نمود.

روزى كه مى‏خواست از مدينه حركت كند خاندان خود را گرد آورد و از آنان خواست براى او گريه كنند و فرمود: من ديگر به ميان خانواده‏ام بر نخواهم گشت.(16)

آنگاه وارد مسجد رسول خدا شد تا با پيامبر وداع كند. حضرت چندين بار وداع كرد و باز به سوى قبر پيامبر بازگشت و با صداى بلند گريست.

«مخول سيستانى» مى‏گويد: در اين حال خدمت حضرت شرفياب شدم و سلام كردم و سفر بخير گفتم. فرمود: مخول! مرا خوب بنگر، من از كنار جدم دور مى‏شوم و در غربت جان مى‏سپارم و در كنار هارون دفن مى‏شوم!(17)

طريق حركت كاروان امام - عليه‏السلام - از مدينه به مرو - طبق دستور مأمون - از راه بصره و اهواز و فارس بود، شايد به اين جهت كه از جبل (قسمتهاى كوهستانى غرب ايران تا همدان و قزوين) و كوفه و كرمانشاه و قم(18)، كه مركز اجتماع شيعيان بود، عبور نكنند.(19)

ورود به پايتخت‏

موكب امام - عليه‏السلام - روز دهم شوال به مرو رسيد. چند فرسنگ به شهر مانده حضرت مورد استقبال شخص مأمون، فضل بن سهل و گروه كثيرى از امرا و بزرگان آل عباس قرار گرفت و با احترام شايانى به شهر وارد شد و به دستور مأمون همه گونه وسائل رفاه و آسايش در اختيار آن حضرت قرار گرفت

پس از چند روز كه به عنوان استراحت و رفع خستگى راه گذشت، مذاكراتى بين آن حضرت و مأمون آغاز شد و مأمون پيشنهاد كرد كه خلافت را يكسره به آن حضرت واگذار نمايد.

امام - عليه‏السلام - از پذيرفتن اين پيشنهاد بشدت امتناع كرد.

فضل به سهل با شگفتى مى‏گفت: خلافت را هيچگاه چون آن روز بى‏ارزش و خوار نديدم، مأمون به على بن موسى - عليه‏السلام - واگذار مى‏نمود و او از قبول آن خوددارى مى‏كرد.(20)

مأمون كه شايد خوددارى امام را از پيش حدس مى‏زد گفت:

حالا كه اين طور است، پس وليعهدى را بپذير!

امام فرمود: از اين هم مرا معذور بدار.

مأمون ديگر عذر امام را نپذيرفت و جمله‏اى را با خشونت و تندى گفت كه خالى از تهديد نبود. او گفت: «عمر بن خطاب وقتى از دنيا مى‏رفت شورا را در ميان 6 نفر قرار داد كه يكى از آنها اميرالمؤمنين على - عليه‏السلام - بود و چنين توصيه كرد كه هر كس مخالفت كند گردنش زده شود!.. شما هم بايد پيشنهاد مرا بپذيرى، زيرا من چاره‏اى جز اين نمى‏بينم»!(21)

او از اين هم صريحتر امام - عليه‏السلام - را تهديد و اكراه نمود و گفت: همواره بر خلاف ميل من پيش مى‏آيى و خود را از قدرت من در امان مى‏بينى. به خدا سوگند اگر از قبول پيشنهاد ولايتعهد، خوددارى كنى تو را به جبر وادار به اين كار مى‏كنم، و چنانچه باز هم تمكين نكردى به قتل مى‏رسانم!!(22)

امام - عليه‏السلام - ناچار پيشنهاد مأمون را پذيرفت و فرمود:

«من به اين شرط ولايتعهد تو را مى‏پذيرم كه هرگز در امور ملك و مملكت مصدر امرى نباشم و در هيچ يك از امور دستگاه خلافت، همچون عزل و نصب حكام و قضأ و فتوا، دخالتى نداشته باشم»(23)

مقام ولايتعهد كه هرگز به انجام نرسيد

مردم <مرو> خود را براى روزه دارى ماه مبارك رمضان سال 201هجرى آماده كرده بودند كه خبر ولايتعهد امام ـ عليه السلام ـ منتشر شد و همه اين بشارت را با سرورى آميخته به شگفت تلقى كردند.

روز دوشنبه هفتم ماه رمضان منشور ولايتعهد به خط مأمون نگاشته شد و در پشت همان ورقه حضرت على بن موسى الرضا ـ عليه السلام ـ نيز با ذكر مقدمه اى پر از اشاره و ايماء قبولى خود را اعلام فرمود، ولى ياد آورى كرد كه اين امر به انجام نمى رسد!! و آنگاه در كنار همان مكتوب ، بزرگان و فرماندهان كشورى و لشگرى همچون : يحيى بن اكثم ، عبدالله بن طاهر، فضل بن سهل ، اين عهدنامه را گواهى نمودند.(24)

آنگاه تشريفات بيعت طى مراسمى شكوهمند در روز پنجشنبه دهم ماه به عمل آمد و حضرت بر مسند ولايتعهد جلوس فرمود. اولين كسى كه به دستور خليفه دست بيعت به امام ـ عليه السلام ـ داد، <عباس > فرزند مأمون بود و پس از او <فضل بن سهل > وزير اعظم ، <يحيى بن اكثم > مفتى دربار، <عبدالله بن طاهر> فرمانده لشگر و سپس عموم اشراف و رجال بنى عباس كه حاضر بودند، با آن حضرت بيعت كردند.(25)

موضوع ولايتعهد امام هشتم ، طبعاً براى دوستان و شيعيان آن حضرت موجب سرور و شادمانى بود، ولى خود آن حضرت از اين امر اندوهگين و متاءثر بود و وقتى كه مردى را ديد كه زياد اظهار خوشحالى مى كند، او را نزد خود فراخواند و فرمود.

( دل به اين كار مبند و به آن خشنود مباش كه دوامى ندارد>!(26)

مشكلات سياسى مأمون

بررسى اوضاع و شرائط سياسى زمان مأمون نشان مى دهد كه وى با يك سلسله دشواريها و مشكلات سياسى روبرو شده بود و براى رهايى از اين بن بستها تلاش مى كرد. او سرانجام به منظور حل اين مشكلات ، يك سياست <چند بعدى > در پيش گرفت كه همان طرح وليعهدى امام رضا ـ عليه السلام ـ بود. ذيلاً مشكلات سياسى مأمون را مورد برسى قرار مى دهيم

1- ناخشنودى عباسيان از مأمون

با آنكه به گواهى مورخان ، مأمون در افكار عمومى بمراتب از امين شايسته تر و سزاوارتر به خلافت بود، اما بنى عباس با وى مخالف بودند و چنانكه نقل كرديم هارون به تفاوت آشكار بين شخصيت اين دو برادر كاملاً توجه داشت و از مخالفت بنى عباس با مأمون شكوه مى كرد.

شايد راز رو گردانى عباسيان از مأمون آن بود كه مى ديدند برادرش امين عباسى اصيل به شمار مى رود: پدرش هارون و مادرش زبيده بود. زبيده خود يك هاشمى و هم نوه ی منصور دوانيقى بود، او بزرگترين زن عباسى به شمار مى رفت . امين در دامان فضل بن يحيى برمكى ، برادر رضاعى رشيد و متنفذترين مرد دربار وى ، پرورش يافته ، و فضل بن ربيع نيز متصدى امورش گشته بود; مرد عربى كه جدش آزاد شده ی عثمان بود و در مهر ورزيش نسبت به عباسيان ، كسى ترديد نداشت .

اما مأمون : وى ، اولاً، در دامان جعفر بن يحيى پرورش يافت كه نفوذش بمراتب كمتر از برادرش فضل بود. ثانياً مربّى و كسى كه امورش را تصدى مى كرد، مردى بود كه عباسيان به هيچ وجه دل خوشى از او نداشتند، چه ، متهم بود به اينكه مايل به علويان است ، ضمناً ميان وى و مربى امين ، فضل بن ربيع ، هم كينه ی بسيار سختى وجود داشت . اين شخص همان كسى بود كه بعداً وزير و همه كاره ی مأمون گرديد، يعنى فضل بن سهل ايرانى . عباسيان از ايرانيان مى ترسيدند و از دستشان به ستوه آمده بودند، ازينرو بزودى جاى آنها را در دستگاه خود به تركان و ديگران واگذار كردند.

2- موقعيت برتر امين

امين داراى دار و دسته اى بسيار نيرومند و ياران بسيار قابل اعتمادى بود كه در راه تثبيت قدرتش كار مى كردند. اينها عبارت بودند از: داييهايش ، فضل بن يحيى برمكى ، بيشتر برمكيان (اگر نگويم همه شان ) مادرش زبيده ، و بلكه عربها با توجه به اين نكته كه اينان همان شخصيتهاى با نفوذى بودند كه رشيد را تحت تاءثير خود قرار داده و نقشى بزرگ در تعيين سياست دولت داشتند، ديگر طبيعى مى نمايد كه رشيد در برابر نيروى آنان اظهار ضعف كند و در نتيجه ء اطاعت از آنان مجبور شد كه مقام ولايتعهد را به فرزند كوچكتر خود، يعنى امين ، بسپارد و فرزند بزرگتر خود، مأمون را به مقام جانشينى بعد از امين گمارد.

شايد حس گروه گرايى و تعصى نژادى بنى عباس و همچنين بزرگى مقام عيسى بن جعفر (دايى امين ) بود كه در پيش انداختن ولايتعهد امين نقش مهمى بازى كرد. در اين ماجرا نقش اصلى در دست زبيده بود كه اين موضوع را به سود فرزند خود تمام كرد.

گذشته از اين ، با توجه به نقشى كه مسئله ی نسب در انديشه ی عربها دارد، رشيد به احتمال قوى در ترجيح امين بر مأمون اين جهت را نيز مورد نظر داشته است . برخى از مورخان اين مطلب را به اين عبارت بيان كرده اند: در سال 176رشيد پيمان ولايتعهد را براى مأمون پس از برادرش امين بست . مأمون از لحاظ سنى ي ماه بزرگتر از امين بود، اما امين ، زاده ی زبيده دختر جعفر از زنان هاشمى بود، در حالى كه مأمون از كنيزى بنام <مراجل > زاده شده و او نيز در ايان نقاهت پس از زايمان در گذشته بود.

تكيه گاه مأمون چه بود؟

گرچه پدر مأمون مقام دوم را پس از امين براى وى تضمين كرده بود، ولى اين امر البته براى خود مأمون هيچ گونه اطمينانى نسبت به آينده اش در مسئله ی حكومت ايجاد نمى كرد، چه ، او نمى توانست از سوى برادر و فرزندان عباسى پدرش مطمئن باشد كه روزى پيمان شكنى نكنند، بنابراين آيا مأمون مى توانست در صورت به خطر افتادن موقعيتش ، بر ديگران تكيه كند؟

مأمون چگونه مى توانست به حكومت و قدرت دست يابد؟ و در صورت دستيابى چگونه مى بايستى پايه هاى آن را مستحكم سازد؟!

اينها سوءالهايى بود كه پيوسته ذهن مأمون را مشغول مى داشت ، و او مى بايست با نهايت دقت و هشيارى و توجه ، پاسخ آنها را بجويد و آنگاه حركت خود را هماهنگ با اين پاسخها شروع كند.

اكنون موضع گروههاى مختلف را در برابر مأمون از نظر مى گذرانيم ، تا ببينيم او در ميان كدامي از آنها ممكن بود تكيه گاهى براى خويشتن پيدا كند تا به هنگام خطرها و مبارزه طلبيهايى كه انتظارشان مى رفت ـ هم بر ضد خودش و هم برضد حكومتش ـ به مقابله برخيزد.

1-موضع علويان در برابر مأمون

علويان طبيعى بود كه نه تنها به خلافت مأمون كه به خلافت هيچ ي از عباسيان تن در نمى دادند، زيرا خود كسانى را داشتند كه بمراتب سزاوارتر از عباسيان براى تصدى حكومت بودند. بعلاوه مأمون به دودمانى تعلق داشت كه قلوب خاندان على از دست رجال آن چركين بود، چه ، از دست آنان بيش از آنچه از بنى اميه ديده بودند، زجر و آزار كشيده بودند.

همه مى دانيم كه بنى عباس چگونه خونهاى علويان را ريخته ، اموالشان را ضبط و خوشان را از شهرهايشان آواره كرده و خلاصه انواع آزارها و شكنجه ها را در حقشان پيوسته روا داشته بودند. براى مأمون همين لكه ی ننگ كافى بود كه فرزند رشيد بود; كسى كه درخت خاندان نبوت را از شاخ و برگ برهنه كرد و نهال وجود چند تن از امامان را از ريشه برافكند.

2- موضع اعراب در برابر مأمون و سيستم حكومتش

اعراب نيز به خلافت و حكمرانى مأمون تن در نمى دادند و اين به اين علت بود كه چنانكه گفتيم مادرش ، مربيّش و متصدى امورش همه غير عرب بودند، و اين امر با تعصّب خش عربى ، كه همه ی اقوام و ملل را (بر خلاف تعاليم قرآن و پيامبر (ص > زير دست و اسير نژادى خاص مى خواست ، سازگار نبود; خاصّه آنكه ايرانيان ، با نشان دادن استعداد شگرف خويش در تصدّى مقامات علمى و سياسى ، ميدان را شديداً بر عناصر مغرور و بيمايه ی عرب تنگ كرده بودند و با اين حساب طبيعى بود كه اعراب نسبت به ايرانيان و هر كس كه به نحوى با آنان در ارتباط باشد، كينه بورزند، ازينرو مأمون مورد خشم و نفرت اعراب بود.

3-كشتن امين و شكست آرزو

كشتن امين بظاهر ي پيروزى نظامى براى مأمون به شمار مى رفت ، ولى خالى از عكس العملها و نتايج منفى بر ضد مأمون و هدفها و نقشه هاى او نبود، بويژه شيوه هايى كه مأمون براى تشفّى خاطر خود اتخاذ كرده بود، به اين عكس العملها دامن مى زند: او دستور قتل امين را به <طاهر> صادر كرد، و به كسى كه سر امين را به حضورش آورد ـ پس از سجده ی شكر ـ ي ميليون درهم بخشيد، سپس دستور داد سر برادرش را روى تخته چوبى در صحن بارگاهش نصب كنند تا هر كس كه براى گرفتن مواجب مى آيد، نخست بر آن سر نفرين بفرستد و سپس پولش را بگيرد.

مأمون حتى به اين امور بسنده نكرد، بلكه دستور داد سر امين را در خراسان بگردانند و سپس آن را نزد ابراهيم بن مهدى فرستاد و او را سرزنش كرد كه چرا بر قتل امين سوگوارى مى كند.

پس از اين نمايشها ديگر از عباسيان و عربها و حتى ساير مردم چه انتظارى مى رفت ، و آنان چه موضعى مى توانستند در برابر مأمون اتخاذ كنند!

كمترين چيزى كه مى توان گفت اين است كه مأمون با كشتن برادرش و ارتكاب چنان كردارهاى زننده اى ، اثر بدى بر روى شهرت خويش نهاد، اعتماد مردم را نسبت به خود متزلزل كرد و نفرت آنان ـ چه عرب و چه ديگران ـ را برانگيخت .

موقعيت دشوار

علاوه بر اين ، خراسانيان نيز كه خود، مأمون را به عرش قدرت و حكومت رسانده بودند، اكنون از او بر گشته ، خطرى براى او به شمار مى رفتند.

در اين ميان ، علويان نيز از فرصت برخورد ميان مأمون و برادرش به نفع خود بهره بردارى كرده ، به صف آرايى و افزودن فعاليتهاى خود پرداختند. حال شما خوب مى توانيد وضع دشوار مأمون را در نظر مجسم كنيد، بويژه آنكه فهرستى از شورشهاى علويان را نيز كه در گوشه و كنار كشور برخاسته بود، مورد توجه قرار دهيد: شورشهاى علويان ابوالسرايا كه روزى در ميان حزب مأمون جاى داشت ، در كوفه سر به شورش برداشت .

لشگريانش با هر سپاهى كه روبرو مى شدند آن را تار و مار مى كردند و به هر شهرى كه مى رسيدند، آنجا را تسخير مى كردند.

مى گويند: در نبرد ابوالسرايا دويست هزار تن از ياران خليفه كشته شدند، در حالى كه از روز قيام تا روز گردن زدن وى بيش از ده ماه طول نكشيد.

حتى در بصره ، كه تجمعگاه عثمانيان بود، علويان مورد حمايت قرار گرفتند، به طورى كه زيد النار قيام كرد. در مكه و نواحى حجاز محمد بن جعفر، ملقب به <ديباج >، قيام كرد كه <اميرالموءمنين > خوانده مى شد. در يمن ، ابراهيم بن موسى بن جعفر بر خليفه شوريد. در مدينه ، محمد بن سليمان بن داود بن حسن قيام كرد. در واسط كه بخش عمده ی مردم آن مايل به عثمانيان بودند، قيام جعفر بن زيد بن على ، و نيز حسين بن ابراهيم بن حسن بن على ، رخ داد.

در مدائن ، محمد بن اسماعيل بن محمد قيام كرد.

خلاصه سرزمينى نبود كه در آن يكى از علويان ، به ابتكار خود يا به تقاضاى مردم ، اقدايم به شورش بر ضد عباسيان نكرده باشد; حتى كار به جايى كشيده شده بود كه اهالى بين النهرين و شام كه به تفاهم با امويان و آل مروان شهرت داشتند، به محمد بن محمد علوى ، همدم ابوالسرايا، گرويده ضمن نامه اى به وى نوشتند كه در انتظار پيكش نشسته اند تا فرمان او را ابلاغ كند (27)

راه حل چند بُعدى