مناظره حضرت امام صادق علیه‌السلام با ابوحنیفه

(مناظره حضرت امام صادق علیه‌السلام با ابوحنیفه) امام جعفر صادق ( علیه‌السلام) جهت معرفی اسلام و مبانی تشیع، مناظرات متعدد با سران و پیروان این فرقه‌ها و مسلکها داشت و طی آن با استدلالهای متین و منطق استوار، پوچی عقاید آنان و حقانیت مکتب تشیع را ثابت می‌کرد.
از میان مناظرات گوناگون امام، به عنوان نمونه، مناظره‌ی آن حضرت را با «ابوحنیفه» پیشوای فرقه‌ی حنفی: از نظر خوانندگان محترم می‌گذرانیم :
روزی ابو حنیفه برای ملاقات با امام صادق ( علیه‌السلام) به خانه‌ی امام آمد و اجازه‌ی ملاقات خواست. امام اجازه نفرمودند.
ابوحنیفه می‌گوید: دم در، مقداری توقف کردم تا اینکه عده‌ای از مردم کوفه آمدند و اجازه‌ی ملاقات خواستند. امام به آنها اجازه فرمودند. من هم با آنها داخل خانه شدم، وقتی به حضورش رسیدم, گفتم:
شایسته است که شما نماینده‌ای به کوفه بفرستید و مردم آن سامان را از ناسزاگفتن به اصحاب محمد (صلی الله علیه و آله) نهی کنید، بیش از ده هزار نفر در این شهر به یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله)ناسزا می‌گویند.
امام فرمودند: مردم از من نمی‌پذیرند.
گفت: چگونه ممکن است سخن شما را نپذیرند، در صورتی که شما فرزند پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله)هستید؟
فرمودند: تو خود یکی از همانهایی هستی که گوش به حرف من نمی‌دهی. مگر بدون اجازه‌ی من داخل خانه نشدی و بدون اینکه بگویم ننشستی و بی‌اجازه شروع به سخن گفتن ننمودی؟ سپس حضرت فرمودند:
شنیده‌ام که تو بر اساس قیاس فتوا می‌دهی؟
گفت: آری.
فرمودند: وای بر تو! اولین کسی که بر این اساس نظر داد شیطان بود؛ وقتی که خداوند به او دستور داد به آدم سجده کند, گفت: « من سجده نمی‌کنم، زیرا مرا از آتش آفریدی و او را از خاک و آتش گرامیتر از خاک است.»
به نظر تو کشتن کسی به ناحق مهمتر است یا زنا؟
گفت: کشتن کسی به ناحق.
فرمود: پس چرا برای اثبات قتل، دو شاهد کافی است، ولی برای ثابت نمودن زنا چهار گواه لازم است؟ آیا این قانون اسلام با قیاس توافق دارد؟
گفت: نه.
فرمودند: بول کثیف‌تر است یا منی؟
گفت: بول.
فرمودند: پس چرا خداوند در مورد اول مردم را به وضو امر کرده ولی در مورد دوم دستور داده غسل کنند؟ آیا این حکم با قیاس توافق دارد؟
گفت: نه.
فرمودند: نماز مهمتر است یا روزه؟
گفت: نماز.
فرمودند: پس چرا بر زن حائض قضای روزه واجب است ولی قضای نماز واجب نیست؟ آیا این حکم با قیاس توافق دارد؟
گفت: نه.
فرمودند: آیا زن ضعیفتر است یا مرد؟
گفت: زن.
حضرت فرمودند: پس چرا ارث مرد دو برابر ارث زن است؟ آیا این حکم با قیاس سازگار است؟
گفت: نه.
فرمودند: چرا خداوند دستور داده است که اگر کسی ده درهم سرقت کرد، دستش قطع شود، در صورتی که اگر کسی دست کسی را قطع کند، دیه‌ی آن پانصد درهم است؟ آیا این با قیاس سازگار است؟
گفت: نه.
فرمودند: شنیده‌ام که این آیه را:‌ «ولتسئلن یومئذ عن النعیم» یعنی « در روز قیامت به طور حتم از نعیم سؤال می‌شود.» چنین تفسیر می‌کنی که : خداوند مردم را در مورد غذاهای لذیذ و آبهای خنک که در فصل تابستان می‌خورند، مؤاخذه می‌کند.
گفت: درست است. من این آیه را چنین معنا کرده‌ام.
فرمودند: اگر شخصی تو را به خانه‌اش دعوت کند و با غذای لذیذ و آب خنکی از تو پذیرایی کند و بعد به خاطر این پذیرایی بر تو منت گذارد، ‌درباره‌ی چنین کسی چگونه قضاوت می‌کنی؟
گفت: می‌گویم آدم بخیلی است.
فرمودند:‌آیا خداوند بخیل است؟
گفت: پس مقصود از نعیم که قرآن می‌گوید انسان درباره‌ی آن مؤاخذه می‌شود چیست؟

فرمودند: مقصود، نعمت دوستی ما خاندان رسالت است.( مجلسی، بحارالانوار: تهران دارالکتاب الاسلامیه ج ۱، ص)

منبع :پرسمان دانشجویی-وهابیت

بقیع؛ از یک قرن پیش تاکنون+تصاویر

«بقیع» (معروف به بقیع‌الغرقد یا جنت‌البقیع) نام قبرستانی در مدینه است که چهار تن از امامان مظلوم شیعه و جمعی از خویشان و صحابهٔ رسول‌الله در آن مدفون هستند.


پیشینهٔ تاریخی بقیع به دوران قبل از اسلام می‌رسد ولی در کتب تاریخی به روشنی قدمت تاریخی آن مشخص نشده‌است. بعد از هجرت مسلمانان به مدینه، بقیع تنها قبرستان مسلمانان بوده است. مردم مدینه قبل از آمدن مسلمانان به آن‌جا اجساد مردگان خود را در دو گورستان «بنی‌حرام» و «بنی‌سالم» و گاهی نیز در خانه‌هایشان دفن می‌کردند (تاریخ حرم ائمه بقیع / ص۶۱) و در واقع بقیع اولین قبرستانی است که به دستور پیامبر خدا و به‌دست مسلمانان صدر اسلام سامان گرفت.

بنا بر نقل‌های تاریخی، اولین کسی که در آنجا به توصیه پیامبر دفن شد «عثمان بن مظعون» بود که از دوستان نزدیک پیامبر(ص) و امیرالمومنین علی بن ابی‌طالب (ع)به شمار می‌رفت.
بقیع هم‌اینک مدفن ۴ امام مظلوم شیعه (امام حسن بن علی المجتبی، علی بن الحسین السجاد، محمد بن علی الباقر و جعفر بن محمد الصادق علیهم السلام) است. همچنین قبر چند تن از همسران پیامبر و نیز عباس عموی پیامبر و فاطمه بنت اسد (مادر حضرت علی بن ابی‌طالب)،‌ ام البنین (مادر حضرت ابوالفضل العباس) و برخی دیگر از بزرگان اسلام در این گورستان قرار دارد. این قبرستان در چند قدمی مسجد النبی واقع شده است.

وهابیان در ۸ شوال سال ۱۳۴۴ هـ. ق. حرم امامان بقیع را ویران کردند. این روز به «یوم الهدم» (روز ویرانی) مشهور است. تخریب بناها در بقیع، در راستای حرکتی از سوی جریان وهابیت در عربستان سعودی برای زدودن ابنیهٔ تاریخی از کلیهٔ اماکن زیارتی بود. تا آن زمان بر روی مقبرهٔ پیشوایان و سایر بزرگان اسلام که در مدینه مدفون بودند گنبد‌ها و بناهایی قرار داشت. پس از تسلط وهابیان بر مدینه آن‌ها ضمن تخریب قبور آثاری که بر روی قبور قرار داشت را نیز از بین بردند.

این حرکت وهابیان اعتراضات گسترده‌ای را در جوامع مسلمان و خصوصا ایران برانگیخت. علاوه بر ویرانی مزار امامان شیعه، مزار عبدالله بن عبدالمطلب و آمنه (پدر و مادر رسول‌الله) عباس عموی پیامبر و اسماعیل از فرزندان امام جعفر صادق نیز به طور کامل ویران شد.
بارگاه ائمهٔ شیعه در بقیع پیش از تخریب حالت هشت ضلعی داشته‌است. میرزا محمدحسین فراهانی در سفرنامه‌اش این‌گونه آورده‌ است که:
«اول چهار نفر از دوازده امام است که در بقعهٔ بزرگی که به صورت هشت‌ضلعی ساخته شده و اندرون و گنبد آن سفیدکاری است.» (سفرنامه میرزا محمدحسین فراهانی، ص۲۳۸)

حرم ائمهٔ بقیع مانند سایر حرم‌ها دارای ضریح، روپوش، چلچراغ، شمعدان و فرش بوده‌ است. ابن‌جبیر (جهان‌گرد اندلسی/ ۱۱۴۵–۱۲۱۷ میلادی) می‌نویسد: «قبرشان بزرگ و از سطح زمین بلند‌تر و دارای ضریحی از چوب می‌باشد که بدیع‌ترین و زیبا‌ترین نمونه‌است از نظر فن و هنر. و نقوشی برجسته از جنس مس بر روی آن ترسیم شده و میخ‌کوبی‌هایی به جالب‌ترین شکل در آن تعبیه شده که نمای آن را زیبا‌تر و جالب‌تر نموده‌است.» (رحله ابن جبیر، ص۱۷۳)

محمد لبیب مصری که در سال ۱۳۲۷ هـ. ق به مدینه سفر کرده، می‌نویسد: «... و ضریح امام حسن در داخل قبه‌ای است و از فلز ساخته شده‌است و خطوط فارسی بر آن نقش بسته‌است. به گمانم از آثار شیعیان عجم باشد.»
هم‌زمان با انتشار اخبار هجوم وهابی‌ها به مدینة‌النبی و تخریب آثار تاریخی اسلامی، سید اشرف‌الدین گیلانی معروف به «نسیم شمال» (محبوب‌ترین و معروف‌ترین شاعر ملی عهد انقلاب مشروطه) شعری در رثای این واقعه سرود. به نقل از وبلاگ «بهشت بقیع» بخشی از این شعر بدین شرح در روزنامهٔ «نسیم شمال» منتشر شده است:

«همت کنید راجع به مدینه طیبه»

از برای رفع دشمن سر بسر همت کنید
ای مسلمانان وهابی را همه لعنت کنید

از وهابی شاخ لعنت سبز شد در کوهسار
مذهب شمر از وهابی شد دوباره آشکار

هر مسلمانی شد از ظلم وهابی بقیرار
باز داغ کربلا را تازه کرده روزگار

از جفا‌های وهابی کشته دل‌ها داغدار
ای مسلمانان برای دفع او همت کنید

این جسارت در مدینه کس ندیده تاکنون
گشت اندر مسجد و محراب جاری جوی خون

بارگاه حمزه شد از توپ ظلم سرنگون
طالع اهل مدینه سر بسر شد واژگون

زان جسارت مرد و زن هم کشته شد از حد فزون
ای مسلمانان برای دفع او همت کنید

از برای خویش دشمن از خدا پروا نه کرد (نکرد)
باز همچون بت پرستان یاد از بتخانه کرد

خویش را از بهر دنیا غرق در افسانه کرد
مسجد پاک رسول الله را ویرانه کرد

ای مسلمانان برای دفع او همت کنید
از وهابی در جهان منسوخ شد نام یزید

چونکه یک ملیان (میلیون) یزید بی‌حیا گشته پدید
از برای شیعه حال کربلا گشته جدید

همچو ظلمی را کسی هرگز ندید و نه شنید

تصاویر زیر، مجموعه‌ٔ قدیمی‌ترین یادگارهای موجود از این قطعهٔ تاریخی است.





منبع :پرسمان دانشجویی-وهابیت

سفارش پیامبر(ص) به پرسش عالمانه و سود آن

(بسم الله الرحمن الرحیم)
پيامبر خدا حضرت محمد مصطفی صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم فرمود: دانش خزائن و گنجينه ‏هاسـت و كـلـيدهاى آن پرسش است؛ پس، خدايتان رحمت كند، بپرسيد، كه با اين كار چهار نفر اجر مى‏‌يابند: پرسشگر، پاسخگو، شنونده و دوستدار آنان.

 متن حدیث:

رسولُ اللّه صلى‏ الله ‏عليه و ‏آله و سلّم :
العِلمُ خَزائنُ ومَفاتِيحُهُ السُّؤالُ ، فَاسألُوا رَحِمَكُمُ اللّه‏ُ فإنّهُ يُؤجَرُ أربَعةٌ : السائلُ ، والمُتَكلِّمُ ، والمُستَمِعُ، والُمحِبُّ لَهُم .

منبع:جنبش سایبری 313

آیا گناه فرد بدحجاب کوچک است!؟

(بسم الله الرحمن الرحیم)

آیت‌الله مظاهری گفت: افراد بی‌حجاب و بدحجاب تصور نکنند مرتکب گناه کوچکی شده‌اند، بلکه آنان با رفتار زشت خود مرتکب حق‌الناس می‌شوند، معلوم نیست عاطفه افراد بدحجاب کجا رفته است که با بی‌رحمی به افراد مجرد ظلم می‌کنند.

 

بسم‌الله الرّحمن الرّحیم

«رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی»

*جزای بد رفتاری، بد رفتاری یا نیکی؟

در جلسه گذشته ضمن شرح مراتب عفو بیان شد که از دیدگاه قرآن شریف، والاترین مرتبه عفو، این است که انسان بد رفتاری دیگران را با رفتاری نیکو پاسخ دهد: «ادْفَعْ بِالَّتی‏ هِیَ أَحْسَنُ السَّیِّئَة»[1]

قرآن کریم در آیه دیگری می‌فرماید: «وَ جَزَاء سَیِّئَةٍ سَیِّئَةٌ مِّثْلُهَا فَمَنْ عَفَا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ لَا یُحِبُّ الظَّالِمِینَ»[2] معنای آیه شریفه این است که : جزاى بدى، مانند آن، بدى است. پس هر که بگذرد و نیکوکارى کند، پاداش او بر عهده خداوند است، به راستى او ظالمان را دوست نمى‏دارد.

طبق نظر مفسرین، این آیه، جواز قصاص و مقابله به مثل در جنایت و خیانت، (البته با اذن حاکم شرع) را می‌رساند. اما گویا آیه شریفه، حاوی یک نکته ظریف اخلاقی و مشوّق به کار بستن فضیلت شیرین عفو و بخشش است. در واقع، طبق این آیه و نیز بر اساس آیات دیگری که در مراتب عفو بیان شد، قرآن کریم به بندگان می‌فهماند که اگر در پاسخ به بد رفتاری دیگران، رفتاری به همان بدی، نشان دهید، شما هم مانند آن‌ها بد هستید. یعنی انسان نیکوکار، کسی است که در مواجهه با بد رفتاری دیگران، نیکی کند یا دست کم با سکوت خود، از او بگذرد.

در آیه دیگر، در بیان علامت‌های بندگان حقیقی خداوند می‌فرماید: «وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلاَماً»[3] یعنی انسان با فرهنگ و مؤمن باید در رویارویی با اشخاص بی‌فرهنگ و بی‌ادب که به جای سلام و احترام، او را مسخره می‌کنند، به آن‌ها خوبی کند و با رفتار متین و با وقار خود، کاری کند که آن افراد خجالت بکشند و دست از کارهای زشت خود نظیر پرخاشگری و تمسخر بردارند.

*پرخاشگری، مانع مردم‌داری                  

پرخاشگری، در اثر فقدان عفو و گذشت پدید می‌آید و هنگامی رخ می‌دهد که انسان صبر و سعه صدر نداشته باشد. متأسفانه در دنیای روز، همه به اندازه توان پرخاشگری می‌کنند. آنچه مایه تأسف بیشتر است، اینکه در خانواده‌ها هم پرخاشگری رایج شده و جوانان راجع به پدر و مادر و در برابر سایر اعضای خانواده پرخاشگری دارند که گناه آن خیلی بزرگ و گاهی در سر حدّ کفر است.

پرخاشگری بالاترین عامل برای محو محبت به شمار می‌رود و در حقیقت، نشاط اجتماعی و خانوادگی را از بین می‌برد. زیرا جامعه و خانواده‌ای که محبت در آن نباشد، غیر از دردسر چیزی نیست. امروزه در جامعه و در خانواده‌ها در اثر فقدان عفو، گذشت، ایثار و فداکاری، محبت واقعی بسیار کمیاب است و مخصوصاً بین زن و شوهرها، پرخاشگری جایگزین خوش اخلاقی و مهربانی شده است.

متأسفانه چون معمولاً مردم در اثر گرفتاری‌ها ضعف اعصاب پیدا کرده‌اند، خواه ناخواه پرخاشگری دارند و در صورت بروز مسائل جزیی، داد و فریاد می‌کنند. اتفاقاً همین پرخاشگری و تندی، ضعف عصب آن‌ها را بیشتر می‌کند.

*غیبت و تهمت، حاصل دوری از عفو و گذشت

وقتی عفو و گذشت در بین افراد جامعه نباشد، حسّ انتقام در آنان زنده می‌شود و حاصل آن، غیبت، تهمت و شایعه سازی است. اتهام‌های ناروا یا شایعاتی که راجع به اشخاص در برخی از سایت‌های اینترنتی یا روزنامه‌ها منشر می‌شود، از انتقام‌جویی گردانندگان آن رسانه‌ها سرچشمه می‌گیرد. به عبارت دیگر چون نمی‌توانند رو در رو انتقام گیری پرخاشگری کنند، غیبت می‌کنند، تهمت می‌زنند، شایعه می‌سازند و آن را منتشر می‌کنند و حتی اگر بتوانند، زخم زبان می‌زنند.

تصوّر نکنید گناه این کردار زشت و ناپسند، کوچک است، بلکه به اندازه‌ای گناه آن بزرگ است که قرآن می‌فرماید: «وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ»[4] وای به کسی که زخم زبان می‌زند و پرخاشگر است، وای به کسی که غیبت می‌کند و بدی دیگران را می‌گوید. راجع به تهمت هم می‌فرماید: گمان می‌کنید قضیه ساده است، در حالی که نزد خداوند بسیار بزرگ است: «تَحْسَبُونَهُ هَیِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظیم»[5]

*معانی ویل در قرآن کریم

ویل در قرآن کریم دو معنا دارد: یک معنا، طبق روایات، این است که چاهی به نام ویل در جهنّم وجود دارد و برخی در اثر اعمال خود به درون آن می‌افتند. معنای دیگر ویل، کاربرد واژه «وای» در فارسی را دارد. نظیر اینکه در زبان فارسی به افراد بدکار گفته می‌شود: «وای بر تو»، قرآن هم می‌فرماید: وای به تو از اینکه پرخاشگر هستی، در رو زخم زبان می‌زنی و پشت سر غیبت می‌کنی.

مسلمانان باید دوست و خیرخواه یکدیگر باشند، وگرنه بین آنان تفرقه ایجاد می‌شود و مفاسد فراوان دیگری در پی دارد. از این جهت قرآن کریم مسلمانان را از آنچه موجب تفرقه می‌شود، با جمله تنبیهی «وای بر تو» بر حذر می‌دارد. 

*بخشش و نیکی، در برابر شکایت و انتقاد بیجا

در تاریخ آمده است که از فرماندار حمص[6] به مرکز حکومت اسلامى شکایت بردند که او روزها دیر از منزل بیرون مى‏آید، شب‌ها در محل کارش نیست و روزهاى جمعه از خانه خارج نمی‌شود. از طرف حکومت، او را به مدینه احضار کردند و به او گفتند که طومارى علیه تو با چنین مطالبى آمده، آیا جوابى براى آن‌ها دارى؟!

او شکایات را پذیرفت و گفت: آن‌ها تهمت نزده‏اند، ولى من در مقابل هر کدام از آن‌ها جوابى دارم که بیان مى‏دارم و شما قضاوت کنید. تأخیر صبح‌ها به خاطر این است که ما کنیز نداریم و پختن نان در خانه به عهده من است و هر روز صبح قبل از خروج از خانه نان می‌پزم. اما اینکه شب‌ها پیدایم نیست، به جهت آن است که من شبانه‏روزم را بین خدا و بندگانش قسمت کرده‏ام، روزها را براى خدمت به خلق گذارده‏ام و شب‌ها را براى عبادت الهى و اگر من در شبها به راز و نیاز با پرودرگارم نپردازم و از او نیرو نگیرم، نمى‏توانم آن ‏طور که شایسته بندگان اوست، در روز خدمت‌گزار باشم. در خصوص ایراد سوّم نیز پاسخ داد که من به غیر از این لباسى که پوشیده‏ام، لباس دیگرى ندارم. روزهاى جمعه که به‏ حمام مى‏روم، همسرم لباسم را مى‏شوید و نمی‌توانم از خانه خارج شوم.

با شنیدن پاسخ مستدل و منطقى فرماندار، نه تنها ایرادى بر او وارد نداستند، بلکه به عنوان قدردانى از وی، مبالغ قابل توجهی پول به او جایزه دادند و او به حمص برگشت.

حال از این فرماندار انتظار می‌رود که موقع بازگشت به شهر محل حکومت خود چه برخوردی با مردم داشته باشد؟ آیا مردم منتظر نبودند که با آنان پرخاشگری و تندی کند و بر آن‌ها به جهت انتقاد و شکایت از او سخت بگیرد؟ امّا او به جای سخت‌گیری و پرخاشگری، نه تنها آنان را بخشید و بر انتقاد آن‌ها خرده نگرفت، بلکه پول‌هایی که به شخص او جایزه داده بودند، به مسجد برد و اعلام عمومی کرد که مقدارى پول غیر بیت‏المال و شخصى نزد من است، هر که نیاز دارد، بیاید. سیل فقرا و ضعفا به مسجد سرازیر شد و او به همه آنان کمک کرد. مقدار کمى پول برای او باقى ماند. او عازم منزل شد و ما وقع را براى همسرش بازگو کرد.

همسرش به او گفت: خوب است با این مقدار پول کنیزى بخریم تا هم براى من همکار خانه باشد و هم تو از نان پختن در خانه آسوده شوى. اما فرماندار گفت: صبر کن، شاید کار لازم‌ترى پیش آید.

اتفاقاً چند روز بعد شخصى مقروض به درب خانه فرماندار مراجعه کرد و اظهار داشت که زمان اداى قرض من فرارسیده و من از پرداخت آن عاجزم. فرماندار فوراً پول‌ها را براى او آورد و بعد از همسرش پرسید: راستى به نظر تو آیا این کار بهتر بود یا آن؟ حالا اگر همکارى نباشد، خودمان مى‏توانیم با هم کارهاى خانه را انجام بدهیم و خانم فهمیده‏اش اظهار داشت که واقعاً، این کار بر پیشنهاد من مقدم بود و برترى داشت.

با این وصف، آیا می‌توان عفو و گذشت آن استاندار را با پرخاشگری و کینه‌توزی در جامعه فعلی سنجید؟ او نه تنها شکایت مردم را به روی آن‌ها نیاورد، بلکه مبالغ اهدایی که به خودش تعلّق داشت را بین همان مردم تقسیم کرد. مسلمان واقعی باید چنین باشد و به دستورات قرآن و عترت عمل کند.

*بخشش و بزرگوای امام حسن مجتبی(ع)

روزی شخص بی‌ادب و رذلی به امام حسن مجتبی(ع) رسید و به ایشان اهانت و جسارت کرد. امام(ع) به او فرمودند: چرا عصبانی هستی؟! اگر خانه نداری به خانه من بیا و اگر رنجی داری، بیا تا من رنج تو را رفع کنم، اگر خسته‌ای و مسافری، بیا در خانه ما استراحت کن و بالاخره او را به خانه خود بردند. او هم خجالت کشید و یک شیعه حسابی شد و رفت.

اساساً سیره امام دوّم و سایر ائمه طاهرین(ع) چنین بوده است که در برابر پرخاشگری و بدی دیگران، نه تنها سکوت، بلکه نیکی می‌کرده‌اند و این سیره باید سرمشق زندگی همگان باشد.

*عفو و نیکوکاری امام سجاد(ع)

حاکم مدینه در زمان حکومت عبدالملک مروان رفتار ناپسند و ظالمانه‌ای با امام سجاد(ع) داشت و طبق گواهی تاریخ، آزار و اذیّت او به قدری بود که امام(ع) در جلسه‌ای فرمودند: «دل من را خون کردی». بالأخره ظلم و بدی او دست و پا پیچ خودش شد و او را به صورت بدی عزل کردند. علاوه بر عزل، دستور دادند او را به درخت ببندند و مردم و کسانی که از دست او عصبانی هستند، آب دهان به صورتش بیندازند.

در آن هنگام، امام سجاد(ع) به سراغ او رفتند و دست تلطف روی شانه او زدند و فرمودند: نمی‌توانم برای تو کاری انجام دهم، ولی به عبدالملک مروان نامه نوشتم و از او خواستم که تو را عفو کند. انشاء الله نامه به زودی می‌رسد و او تو را می‌بخشد.

*ضرورت پیروی از سیره معصومین(ع) در کسب فضائل اخلاقی

بحمدلله شیعیان از نظر اعتقاد و شعار، وضعیّت مطلوبی دارند، امّا در عمل، پیروی کافی از دستورات قرآن و سیره اهل بیت(ع) ندارند. مثلاً مؤمنین مشتاق زیارت بقیع هستند، امّا آیا به همان اندازه در پیروی از ائمّه بقیع اشتیاق دارند؟ تشرّف به بقیع و گریه برای غربت اهل بیت(ع) خوب است، امّا انسان باید از نظر عمل هم شباهت به معصومین(ع) پیدا کند.

شیعیان باید در گفتار و کردار خود، در نماز و عبادت، در عمل به قانون مواسات و در اجتناب از گناه، شبیه اهل بیت(ع) باشند. همچنین در کسب فضائل اخلاقی و عمل به آن، از جمله در عفو، گذشت، ایثار و فداکاری، باید تابع آن ذوات مقدّس باشند.

*رابطه ایمان و عمل صالح

اساساً از منظر قرآن کریم، ایمان، به تنهایی کاربرد ندارد. از این رو، قرآن کریم همواره با جمله «الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحات» برخورداری از ایمان و عمل صالح را به صورت توأمان از مسلمانان می‌خواهد. این آیات نورانی، رستگاری و سعادت دنیا و آخرت را در گرو ایمان و عمل صالح بر می‌شمرد.

بر این اساس، اعتقاد به تشیّع، اگرچه برای رستگاری لازم است، امّا کافی نیست و باید با عمل صالح و با پیروی از سیره عملی معصومین تکمیل شود.

*پرخاشگری، عامل شماتت بیگانگان

تقاضا دارم پرخاشگری را کنار بگذارید. چرا جامعه اینقدر پرخاشگر شده است؟ چرا در خانه‌‌ها و مجالس، پرخاشگری زیاد است؟ چرا در کوچه و خیابان مردم نسبت به هم تندی و پرخاش دارند؟

حیف است ما که مسلمانیم و دین ما دین رحمت و رأفت و پیامبر ما پیامبر عفو و مهربانی است و چنین امامان و پیشوایانی داریم که ظلم دشمنان سرسخت خود را با نیکوکاری و عطوفت پاسخ می‌دهند، نسبت به همدیگ پرخاشگر باشیم و از این جهت مورد شماتت بیگانگان واقع شویم.

ننگ است آن کسانی که خود در دنیا اقدام به کشتار مسلمانان می‌کنند و در این باره خشونت دارند، محبّت بین خودشان را به رخ ما بکشند و به ما بگویند شما ایرانی‌ها با هم خوب نیستید.

ما باید نسبت به همدیگر تولی و نسبت به بدخواهان تبری داشته باشیم. قرآن کریم می‌فرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْکَافِرِینَ»[7]

می‌فرماید: اى کسانى که ایمان آورده‏اید، هر کس از شما که از دین خویش برگردد، زود باشد که خداوند گروهى را بیاورد که ایشان را دوست دارد و ایشان او را دوست دارند، با مؤمنان مهربان و فروتنند و بر کافران سخت می‌گیرند.

این آیه یکی از معجزات بزرگ قرآن کریم و مربوط به ایرانی‌ها است. در واقع قرآن می‌فرماید: یا رسول الله! سقیفه بنی ساعده پیش می‌آید و همه چیز را تغییر می‌دهد، اما ملتی به جای سقیفه بنی‌ساعده می‌آیند که در برابر همدیگر متواضع و در برابر دشمن، عزت‌مند هستند. پیامبر اکرم دست روی شانه سلمان گذاشتند و فرمودند: اینها می‌آیند و چنین صفتی دارند.

*برخی از مظاهر دوری از قرآن و عترت در جامعه

چرا ما باید با این آیه شریفه و با این توصیف پیامبر اکرم(ص) از ایرانی‌ها، فساد اداری داشته باشیم! چرا برخی کارمندان به مردم اهانت و پرخاش می‌کنند؟ چرا به حوائج مردم رسیدگی نمی‌کنند؟ قاعده امیرالمؤمنین(ع) در دکة القضاء این بود که هنگام مراجعه مردم و بیان مشکل، فوراً به درخواست آن‌ها رسیدگی می‌کردند.

اما در جامعه فعلی به جای رسیدگی به مشکلات مردم، فساد اداری داریم. فساد اداری و تأخیر در رسیدگی به مشکلات مردم، علامت آن است که بسیاری از افراد با همدیگر خوب نیستند و رأفت و مهربانی مورد نظر اسلام، بین آنان حاکم نیست.

اگر مردم همدیگر را دوست داشتند و نسبت به هم مهربان بودند، به قانون مواسات عمل می‌شد و فقیر در جامعه نداشتیم. چرا مردم به فکر پسر و دختر خود در جهیزیه و خرید خانه هستند، ولی به فکر پسر برادر یا دختر خواهر یا سایر اقوام خویش نیستند؟ چرا به فکر همدیگر نیستند؟

اگر مردم نسبت به یکدیگر رحم داشتند، فساد اخلاقی نداشتیم و برخی زنان و دختران جامعه، در مقابل مردان و پسران، مراعات حجاب را می‌کردند. جوان مجرّد که ازدواج او مانع دارد، با دیدن وضعیّت اسفناک خانم‌ها دلش متلاطم می‌شود و این، ظلم به او است. اگر این خانم‌ها رحم و انصاف داشتند و نسبت به افراد جامعه مهربان بودند، با وضعیّت بد خود، جوان سر تا پا شهوت را آزار نمی‌دادند.

اگر جامعه به قوانین اسلام پایبند بود، جوانی که خانه و امکانات تجمّلی ندارد، مجرّد نمی‌ماند و حتماً همه دست به دست هم می‌دادند و دختران و پسران مجرد را برای ازدواج یاری می‌کردند. دست کم با وضعیّت ظاهری تحریک کننده، به تحریک شهوت جوانان دامن نمی‌زدند.

افراد بی‌حجاب و بدحجاب تصور نکنند مرتکب گناه کوچکی شده‌اند، بلکه آنان با رفتار زشت خود مرتکب حقّ النّاس می‌شوند و گناه آن بسیار بزرگ است. اگر مهربانی و عاطفه را مجسّم کنند، یک خانم می‌شود، امّا معلوم نیست صفات نیکوی انسانی و عاطفه افراد بدحجاب کجا رفته است که با بی‌رحمی به افراد مجرّد ظلم می‌کنند! آیا فکر نمی‌کنند با ظاهر فریبنده خود چقدر پسران مجرّد که امکان ازدواج ندارند را اذیّت می‌کنند؟ آیا به عاقبت شوم رفتار خود فکر نمی‌کنند؟

------------------------------

منبع:جنبش سایبری 313

آیا حضرت علی علیه السلام بر جنازه خلفا نماز خوانده است؟

در پاسخ باید گفت به هیچ وجه هیچ روایت صحیح السندی وجود ندارد که آنحضرت بر جنازه خلفا نماز خوانده باشد.NEM0KBSH_pic.gif
توضیح تفصیلی
در مورد ابوبکر:
آنچه از منابع تاریخی برمی آید اینکه، ان أبا بكر حمل على السرير الذى حمل عليه رسول الله صلى الله عليه و سلم، و صلى عليه عمر في مسجد رسول الله ص، و دخل قبره عمر، و عثمان، و طلحه، و عبد الرحمن بن ابى بكر، و اراد عبد الله ان يدخل قبره، فقال له عمر: كفيت.[1] ابوبکر از دنیا رفت و جسدش را روی سریری که رسول الله را با آن بردند گذاشته و بردند. و در مسجد رسول الله عمر بر او نماز خواند و عمر و عثمان و طلحه و عبدالرحمن بن ابی بکر داخل قبر او شدند. در این روایت خبری از حضرت علی علیه السلام نیست . در منابع دیگر هم چیزی یافت نشد.
قال بعض الناس أن أبا بكر لم يحج فى خلافته. و توفى رحمه الله فى جمادى الآخرة لليلتين/ بقيتا منه. و صلى عليه عمر بن الخطاب.[2] بعضی از مردم می گفتند ابوبکر در دوران زندگی اش حج انجام نداد. او دو روز مانده به پایان جمادی الثانی از دنیا رفت و عمر بر او نماز خواند.
اما در مورد عمر:
در مورد اینکه چه کسی بر عمر نماز خوانده است باید گفت: صهیب بن سنان بن مالک بر عمر بن خطاب نماز خوانده است.[3] این اجماع کتب تاریخی است که در آنها به نماز صهیب بن سنان بر عمر اشاره رفته است. اما در ذیل به متنی گذر می نماییم، که گزارشی تک و بدون یاور، در تاریخ است و بجز از ابن اعثم کسی به آن اشاره نکرده است و در ان گفته می شود که امام علی علیه السلام بر عمر نماز خوانده است. این متن البته در ادامه مورد بازکاوی قرار می گیرد تا صحت و سقمش آشکار شود .
الفتوح: كان جعفر بن محمد يقول لأبي: علي بن أبي طالب عليه السلام هو الذي غسل عمر رضي الله عنه بيده و حنّطه و كفّنه ثم وضعه على سريره و أقبل على الناس بوجهه فقال: أيها الناس! هذا عمر بن الخطاب رضي [الله‏] عنه قد قضى نحبه و لحق بربّه، و هو الفاروق، و قرن من حديد و ركن شديد، كان لا تأخذه في الله لومة لائم، عقل من الله أمره و نهيه، فكان لا يتقدم و لا يتأخر إلا و هو على بينة من ربه حتى كأنّ ملكا يسدّده و يوفقه، كان شفيقا على المسلمين، رؤوفا بالمؤمنين، شديدا على الكافرين، كهفا للفقراء و المساكين و الأيتام و الأرامل و المستضعفين، كان يجيع نفسه و يطعمهم، و يعري نفسه و يكسيهم، كان زاهدا في الدنيا راغبا في الآخرة، فرحمه الله حيا و ميتا! و الله ما من أحد من عباد الله عزّ و جلّ أحب إليّ من أن ألقى الله عزّوجلّ بمثل عمله من هذا المجي‏ء بين أظهركم.
جعفر بن محمد ( امام صادق علیه السلام ) به پدرم گفت: حضرت علی ، عمر را غسل داده حنوط نموده کفن کرد. و او را بر تابوتش قرار داد. و رو به مردم کرده گفت: ای مردم این عمر بن خطاب است که به عهدش وفا کرده به پروردگارش ملحق شده است و او فاروق ( تمیز دهنده حق و باطل) بود. در راه خدا از سرزنش هیچ سرزنش کننده ای نمی ترسید. امر و نهی او الهی بود. هر کاری که می کرد فرشته ای از جانب خدا او را یاری می نمود. مسلمان دوست و یار مومنین بوده با کافران بسیار شدید و تندخو بود... در دنیا زاهد بود و میل به آخرت داشت و در فکر آخرت بود. به خدا سوگند کسی از بندگان خدا نیست که من او را مانند عمر به خاطر اعمال نیکی که انجام داده است دوست داشته باشم.
قال: ثم أقبل عليّ كرم الله وجهه على صهيب بن سنان مولى بني تميم فقال له: تقدم رحمك الله فصلّ عليه كما أمرك. قال: فتقدم صهيب فصلى على عمر، فكبر عليه أربعا، ثم حمل على أعواد المنايا يراد به إلى بيت عائشة رضي الله عنها ليدفن مع النبي صلّى الله عليه و سلّم، و ضج المسلمون بالبكاء و النحيب. قال: ثم أدخل عمر رضي الله عنه حجرة النبي صلّى الله عليه و سلّم و قد حفر قبره ليدفن هنالك، و إذا بهاتف يهتف سمعه جميع المسلمين و هو يقول: شعر:
ليبكِ على الإسلام من كان باكيا فقد أوشكوا هلكا و كل على العهد
و أدبرت الدنيا و أدبر خيرها و قد ملّها من كان يوفق بالوعد
قال: فدفن عمر إلى جنب أبي بكر رضي الله عنهما فأوّلهم النبي صلّى الله عليه و سلّم، و الثاني أبو بكر و رأسه قريب من كتف النبي صلّى الله عليه و سلّم، و الثالث عمر و رأسه قريب من كتف أبي بكر. قال: و قد ضاق البيت لما دفن فيه عمر فصارت رجلا عمر تحت حائط البيت قريبا من موضع الأساس، و لقد سمع أهل المدينة هاتفا من الجن يسمع جميع أهلها و يرثي عمر [4]. سپس علی برخاسته به صهیب بن سنان گفت بیا نماز عمر را بخوان. او پیش افتاده و نمازی بر عمر، با 4 تکبیر خواند... در این حال مردم صدایی را شنیدند که این دو بیت شعر که معنی اش غم فراوان در از دست دادن عمر است را می خواند و مردم تکرار می کردند.
جالب آنکه در رحلت رسول الله کسی از هاتفی چیزی نشنیده اما در فوت عمر هاتفی آسمانی چنین می سروده است گاهی گفته اند جن بود که مرثیه برای عمر می گفت. اینکه امام علی خودش چرا نماز نخوانده و اینکه در منابع دیگر آمده است که امام علی از عمر به نیکی یاد نکرده است مطلبی است که باعث تردید در پذیرش این مطلب می شود. اینگونه که در این گزارش تاریخی عمر ستایش شده است معلوم می شود نگارنده کتاب علاقه خاصی به عمر داشته است و در ضمره نویسندگان عمری است. مانند صاحب کتاب عقد الفرید یا تاریخ مدینه دمشق . با انکه ابن اعثم شیعه است این گزارش از او بسیار محل نظر است. از یکسو او شیعه است و از یکسو مطلبی را آورده که هیچ یک از اهل سنت نیاورده اند . به نظر می آید او از شیعیان سیاسی کوفه باشد نه از شیعیان اعتقادی . شیعیان سیاسی کسانی بودند که به ابوبکر و عمر هم اعتقاد داشتند ولی عثمان را نمی پذیرفتند.
به هر حال اگر در روایت او دقت کنید می گوید جعفر بن محمد یعنی امام ششم به پدرم این مطلب را گفت. حال آنکه امام صادق در سال 148 قمری شهید شده است و ابن اعثم در سال 314 قمری از دنیا رفته است . یعنی 166 سال پس از امام صادق . از سوی دیگر نه او و نه پدرش در شمار معمرین( کسانی که عمر زیادی کرده اند) نبوده اند و نامشان در لیست معمرین نیست . پس اینجا این سوال پیش می آید که پدر ابن اعثم از امام صادق شنیده است. اگر حتی سن پدر ابن اعثم زمان تولد پسرش (ابن اعثم ) را 80 سال هم فرض کنیم باز هم پدر ابن اعثم به دوره امام صادق نمی خورد. 234 = 80- 314، پس معلوم می شود این روایت راوی اش اشتباه کرده و از دایره اعتبار خارج است.
منابع دیگر درباره دفن عمر آورده اند: كان دفن عمر يوم الأحد و هو اليوم الرابع من يوم طعن و صلّى عليه صهيب بن سنان‏[5]. عمر یکشنبه ، 4 روز پس از ضربه خوردنش دفن شد و نمازش را صهیب بن سنان خواند.
ابن شادی می گوید: [ ابو لولو ] شش كارد عمر را بزد، عمر بيفتاد و عبد الرحمن عوف را فرمود تا نماز بكرد، و كار خلافت بشورى افكند ميان عثمان، و على، و طلحه و زبير، و سعد وقاص، و عبد الرحمن بن عوف، و همين روز از دنيا برفت، و بروايتى گويند بعد سه روز بمرد و صهيب بن سنان بر وى نماز كرد[6]
لما قضى عمر رضى الله عنه، صلى عليه صهيب، و كبّر عليه أربعا. [7]
صلى عليه صهيب بن سنان النمري‏ [8].
دفن و صلّى عليه صهيب [9].
صلى عليه صهيب في المسجد [10] .
حدثنا معاذ عن أبيه عن قتادة قال: ابن اثنتين و خمسين، صلى عليه صهيب بن سنان بين القبر و المنبر.[11] عمر در حالی که 52 سال سن داشت مرد و صهیب بر او نماز خوانده بین قبر و منبر دفنش کردند.
كانت خلافة عمر على هذا القول عشر سنين و ستة أشهر و أربعة أيّام. و صلّى عليه صهيب، و حمل إلى بيت عائشة، و دفن عند النبيّ، صلّى الله عليه و سلّم، و أبي بكر، و نزل في قبره عثمان و عليّ و الزبير و عبد الرحمن بن عوف و سعد و عبد الله بن عمر[12] .در این روایت آورده اند: حضرت علی پس از دفن عمر وارد قبر او شد و دیگرانی مانند عثمان زبیر و عبدالرحمن و ... نیز وارد قبر او شدند. کنایه از اینکه در دفن یاری کردند و جنازه را در قبر گذاشتند. اگر کمی دقت کنید در منابع دیگر می بینید نام علی علیه السلام را تنها ابن اثیر آورده و دیگران نیاورده اند و وقتی که تامل می کنید در نام کسانی که در کفن و دفن بوده اند می بینید اصلا نام حضرت علی نیست . مثلا همانطور که ابوحاتم تمیمی در کتابش اورده نام علی علیه السلام هرگز نیست.
صلى عليه صُهَيْبٌ الرومي‏[13]
صلّى عليه «صهيب». و قبر في حجرة «عائشة» مع رسول الله- صلّى الله عليه و سلم- و أبى بكر.[14]
عن أبي عبيدة بن عمّار بن ياسر: أنّ صهيبا صلّى على عمر و كبّر عليه أربعا.[15]
صلى عليه صهيب، و دخل حفرته عثمان بن عفان و عبد اللّه بن عمر، و كانت الخلافة عشر سنين و ستة أشهر و أربع ليال.[16] عثمان و عبدالله بن عمر وارد قبر عمر شدند و او را دفن کردند در حالی که عمر 10 سال 6 ماه و 4 شب خلافت کرده بود.

اما در مورد عثمان:
آنچه ابن سعد نقل مي كند اينچنين است: فكنت أنا [ نیار بن مکارم ] و جبير بن مطعم و حكيم بن حزام و أبو جهم بن حذيفة العدوي. و تقدم جبير بن مطعم فصلى عليه. و كانوا هم الذين نزلوا في حفرته.[17] طبق این گزارش تاریخی، نیار بن مکارم،جبیر بن مطعم، حکیم بن حزام و ابوجهم بن حذیفه عدوی کسانی اند که بر عثمان نماز خواندند.
محمد ابن يوسف قال: خرجت نائلة بنت الفرافصة تلك الليلة و قد شقت جيبها قبلا و دبرا و معها سراج و هي تصيح : وا أمير المؤمنيناه! قال فقال لها جبير بن مطعم: أطفئي السراج لا يفطن بنا فقد رأيت الغواة الذين على الباب. قال فأطفأت السراج و انتهوا إلى البقيع فصلى عليه جبير بن مطعم و خلفه حكيم بن حزام و أبو جهم بن حذيفة و نيار ابن مكرم الأسلمي و نائلة بنت الفرافصة و أم البنين بنت عيينة امرأتاه. در این گزارش می گوید : نائله دختر فرافصه در شب دفن عثمان، در حالی که پیراهنش را از پس و پیش دریده بود و چراغی به دست داشت و ناله می زد ای وای امیرالمومنین کشته شد، از خانه خارج شد. جبیر به او گفت: چراغ را خاموش کن تا گمراهانی که در خون عثمان شریکند و دم در خانه ایستاده اند ما را نشناسند. چراغ را خاموش کرد و ما به بقیع رسیدیم. جبیر بن مطعم نماز عثمان را خوانده و پشت سر او حكيم بن حزام و أبو جهم بن حذيفة و نيار بن مكرم الأسلمي و نائلة و أم البنين بنت عيينة دو زن عثمان، بر او نماز خواندند.
در گزارشی دیگر یزید بن هارون می گوید: أن جبير بن مطعم صلى على عثمان في ست عشر رجلا بجبير سبعة عشر. قال ابن سعد: الحديث الأول. صلى عليه أربعة. أثبت. جبیر بن مطعم نماز عثمان را به همراه 16 مرد دیگر به جا آورد که سرهم 17 نفر بر عثمان نماز خواندند. اما ابن سعد می گوید 4 نفر بر عثمان نماز خواندند و این درست است.
اکنون به عبارتی در باب قتل عثمان اشاره می کنیم که خود گویای کیفیت دفن اوست.
قال: أخبرنا أبو بكر بن عبد الله بن أبي أويس المدني قال: حدثني عم جدتي الربيع بن مالك بن أبي عامر عن أبيه قال: كنت أحد حملة عثمان بن عفان حين توفي. حملناه على باب. و إن رأسه ليقرع الباب لإسراعنا به. و إن بنا من الخوف لأمرا عظيما. حتى واريناه في قبره في حش كوكب[18] . یکی از حمل کنندگان جسد عثمان نقل می کند که، ما جنازه عثمان را می بردیم که دفن کنیم. از در خانه که خارجش کردیم به خاطر عجله زیاد سرعثمان به در خورد. ما به شدت ترسیده بودیم [ چرا که عده ای نمی گذاشتند جنازه دفن شود ] . تا آنکه عثمان را برده در قبرستان حش کوکب (قبرستان یهودیان) دفن کردیم.

پي نوشت:
[1] -تاریخ طبری، طبری، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: دارالتراث، 1387/1967، ج 3 ،ص 422 .
[2] - المحبر، ابن حبیب، تحقیق ایلزه لیختن شتیتر، بیروت: دار الآفاق الجدیده، بی تا، ص 13.
[3] - البدایه و النهایه، ابن کثیر، بیروت: دارالفکر، 1407/ 1986، ج 7 ،ص 318 .
[4]- الفتوح، ابن اعثم ، تحقیق علی شیری، بیروت: دارالاضواء، 1411/1991، ج 2، ص 330 .
[5] - انساب الاشراف، بلاذری، تحقیق احسان عباس، بیروت: جمعیه المستشرقین الآلمانیه، 1400/ 1979، ج 5، ص 507 .
[6] - مجمل التواریخ و القصص، ابن شادی، تحقیق ملک الشعراء بهار، تهران: کلاله خاور، بی تا، ص 281 .
[7] - اسد الغابة، ابن اثیر، بیروت: دارالفکر،1409 /1989، ج 3 ،ص 676 .
[8] - المحبر ، ص 14
[9] - الامامه و السیاسه، ابن قتیبه دینوری، تحقیق علی شیری، بیروت: دارالاضواء، 1410/ 19990، ج 1، ص 44 .
[10] - امتاع الاسماع، مقریزی، تحقیق محمد عبدالحمید النمیسی، بیروت: دارالکتب العلیمه ، 1420/ 1992، ج 1 ،ص 382.
[11] - تاریخ خلیفه، خلیفه بن خیاط، تحقیق فواز، بیروت: دارالکتب العلمیه، 1995/ 1415،ص 87
[12] - الکامل، ابن اثیر، بیروت: دار صادر، 1385 / 1965،ج 3، ص 52 .
[13] - مروج الذهب، مسعودی، تحقیق اسعد داغر، قم : دارالهجره، 1409،ج 2 ،ص 305 .
[14] - المعارف، ابن قتیبه، تحقیق ثروت عکاشه، قاهره: الهیئه المصریه العامه للکتاب، 1992، ص 183 .
[15] - تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، بیروت: دارالفکر، 1415، ج 44، ص 451 .
[16] - السیرة النبویه و اخبار الخلفاء، ابوحاتم تمیمی، بیروت: الکتب الثقافیه، 1417ق ، ج 2 ص 498 .همچنین : المستدرک حاکم نیشابوری، ج 3 ص 92 تحقیق یوسف عبدالرحمن المرعشلی.
[17] طبقات الکبری ج 3 ص 58.
[18] طبقات الکبری ج 3 ص 58 و 59.

منبع :پرسمان دانشجویی-وهابیت

امامت بالاتر است یا نبوت

با توجه به آیه 124 سوره بقره، وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتي‏ قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمين؛ مقام امامت بالاتر است یا نبوت؟ به چه دلیل؟

خداوند در قرآن از جعل و تشريع الهي امامت براي حضرت ابراهيم خبر مي دهد ، و اين جعل را به خود نسبت مي‌دهد ؛ به گونه‌اي كه در هيج جاي قرآن ديده نشده است كه امامت از مجراي انتخاب گزينش شود و اين جاي دقت و تأمل است كه قرآن امامت را بعد انجام آزمايش و امتحان مهم الهي براي ابراهيم جعل و قرارداده‌ است در صورتی كه در قرآن از مسائل كلي طرح مي‌گردد
اما اين نشان مي‌دهد كه امامت از چه جايگاه و اهميتي برخوردار بوده به موارد و مصداق تشريع و جعل هم تصريح كرده و مي‌فرمايد :
وَ إِذِ ابْتَلىَ إِبْرَاهِمَ رَبُّهُ بِكلَِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنىّ‏ِ جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَ مِن ذُرِّيَّتىِ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ . بقره/124.
و چون ابراهيم را پروردگارش با كلماتى بيازمود ، و وى آن همه را به انجام رسانيد، [خدا به او] فرمود: «من تو را پيشواى مردم قرار دادم.» [ابراهيم‏] پرسيد: «از دودمانم [چطور]؟» فرمود: «پيمان من به بيدادگران نمى‏رسد.»
در مكتب تشيع ، امامت يكي از مناصب مهم الهي بوده كه خداوند بعد از اين كه حضرت ابراهيم به مقام نبوت رسيده بود او را به مقام نبوت برگزيده است ؛ لذا امامت يكي از اصول و اركان دين تلقي شده و مشروعيت آن به جعل و تشريع الهي است به گونه اي كه خداوند در اين آيه شريفه با اسم فاعل استناد آن را به خودش تصريح مي‌كند نظير آنچه كه خداوند در قرآن از جعل و نصب ، خلافت كليه انسان و نبوت خبر داده و تصريح مي‌كند كه مقام خلافت و نبوت مربوط به نظام تشريع و جعل الهي است .
در باره جعل وتشريع الهي نبوت مي فرمايد :
وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ وَكُلاًّ جَعَلْنا نَبِيًّا . مريم / 49 .
ما اسحاق و يعقوب را به او بخشيديم و هر يك را پيامبرى (بزرگ) قرار داديم‏ .
خداوند در باره جعل و قراردادن خلافت الهي در ذيل براي نوع انسان مي فرمايد :
إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَئكَةِ إِنىّ‏ِ جَاعِلٌ فىِ الْأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَ تجَْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنحَْنُ نُسَبِّحُ بحَِمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنىّ‏ِ أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ . بقره/ 30 .
و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: «من در زمين جانشينى خواهم گماشت»، [فرشتگان‏] گفتند: «آيا در آن كسى را مى‏گمارى كه در آن فساد انگيزد، و خونها بريزد؟ و حال آنكه ما با ستايش تو، [تو را] تنزيه مى‏كنيم و به تقديست مى‏پردازيم.» فرمود: «من چيزى مى‏دانم كه شما نمى‏دانيد .
تلقي دوم ملائكه از اين كه خداوند فرمود : « من در زمين خليفه و جانيشين قرار مي‌دهم» . اين بوده كه خليفه خداوند بايد از عصمت و عدم هرگونه لغزش بر خوردار باشد و لذا گفتند : « أتجَْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ» .
آيا در آن كسى را مى‏گمارى كه در آن فساد انگيزد، و خونها بريزد.
و نيز در باره افرادي از بني اسرائيل كه از امتحانات سخت الهي سربلند بيرون آمده بودند ، تصريح مي‌كند كه من آن‌ها را به امامت منصوب كردم :
وَجَعَلْنَا مِنهُْمْ أَئمَّةً يهَْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبرَُواْ وَكَانُواْ بَِايَاتِنَا يُوقِنُون‏ . السجده / 24 .
و چون شكيبايى كردند و به آيات ما يقين داشتند ، برخى از آنان (بني اسرائيل) را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما [مردم را] هدايت مى‏كردند.
لذا از نظر قرآن خلافت ، نبوت و امامت در اين كه تابع نظام جعل و تشريع الهى است هيچ تفاوتي نداشته جز اين كه امامت عالي ترين مقام و منصب الهي بوده كه داراي شئون و مراتبي همچون رهبري سياسي و مرجعيت ديني و ولائي مي باشد كه اين شئونات در پيامبران الهي جز تعدادي محدودي از آن ها وجود ندارد ؛ لذا پيامبراني كه داراي مقام امامت نيز هستند با تشريع و جعل جداگانه‌اي به اين مقام الهي منصوب شده‌اند . همانند حضرت ابراهيم كه با حفظ مقام نبوت و بعد از آزمايش و امتحان سخت الهي با تشريع الهي به مقام امامت رسيد و فرمود :
َإِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتي‏ قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمين‏ . البقره / 124 .
(به خاطر آوريد) هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود و او به خوبى از عهده اين آزمايش‌ها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم!» ابراهيم عرض كرد: «از دودمان من (نيز امامانى قرار بده!)» خداوند فرمود: «پيمان من، به ستمكاران نمى‏رسد! (و تنها آن دسته از فرزندان تو كه پاك و معصوم باشند، شايسته اين مقامند)»
البته اين كه نصب و جعل امام به دست خداوند است يا به انتخاب مردم ، بحث و بررسي مفصلي مي‌طلبيد كه در مجال ديگر بايد به آن پرداخته شود .
حال ، پرسشي كه براي بعضي از اهل سنت مطرح گرديده اين است كه : از كجاى آيه استفاده مى شود كه مجعول امامت است ؟ مجعول در اين آيه نبوت نيست ؛ بلكه مجعول امامت است .
براي پاسخ اين پرسش و تحليل آن ، لازم است كه محورهاي كليدي كه در اين آيه مطرح است مورد دقت و امعان نظر قرار گرفته و ديدگاه‌ها و مباني فريقين را در اين جا متذكر شويم تا با بررسي آن ديده شود كه مجعول در اين آيه امامت است يا رسالت .
عهد الهي :
در اين كه منظور از «عهد» در آيه مورد بحث چيست ؟
تفاسير و تعابير متفاوتي در بين مفسرين اهل سنت وجود دارد ؛ اما در عين حال آن ها به يك نتيجه گيري و جمع بندي نهائي نسبت به اين مسأله نرسيده‌اند ؛ مثلاً ماوردي شافعي در مقام بيان ديدگاهاي موجود در اين باره مي‌گويد :
وفي هذا العهد ، سبعة تأويلات : أحدها : أنه النبوة ، وهو قول السدي . والثاني : أنه الإمامة ، وهو قول مجاهد . والثالث : أنه الإيمان ، وهو قول قتادة . والرابع : أنه الرحمة ، وهو قول عطاء . والخامس : أنه دين الله وهو قول الضحاك . والسادس : أنه الجزاء والثواب . والسابع : أنه لا عهد عليك لظالم أنه تطيعه في ظلمة ، وهو قول ابن عباس .
در اين كه منظور از «عهد» در آيه چيست ، هفت تأويل وجود دارد از نظر بعضي ، مراد نبوت است كه اين نظر سدي است . برخي مراد از آن را امامت دانسته‌اند كه اين نظر مجاهد است . و برخي گفته‌اند كه منظور از آن ايمان مي‌باشد كه اين نظر قتادة است . وبرخي آن را رحمـت الهي مي‌دانند كه نظر عطا است . و بعضي دين خدا ميدانند و برخي ثواب و برخي ديگر مثل ابن عباس مي گويد : منظور اين است كه بر شما از ناحيه ظالم عهدي نيست تا براي او چيزي داده شود .
الماوردي البصري ، أبو الحسن علي بن محمد بن حبيب (متوفاي450هـ) ، النكت والعيون ، ج 1 ، ص 64 ، تحقيق : السيد ابن عبد المقصود بن عبد الرحيم ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت ـ لبنان
و الزحيلي، وهبة ، تفسير المنير ، ، ج 1 ، ص 33 ، ناشر : دار الفكر ، ط . 8، 1426 ق .
فخررازي در باره اين كه منظور از عهد الهي چيست مي نويسد :
والمراد بهذا العهد إما عهد النبوة أو عهد الإمامة ، فإن كان المراد عهد النبوة وجب أن لا تثبت النبوة للظالمين ، وإن كان المراد عهد الإمامة وجب أن لا نثبت الإمامة للظالمين وإذا لم تثبت الإمامة للظالمين وجب أن لا تثبت النبوة للظالمين ، لأن كل نبي لا بد وأن يكون إماماً يؤتم به ويقتدى به . والآية على جميع التقديرات تدل على أن النبي لا يكون مذنباً .
منظور از عهد در اين آيه ممكن است كه عهد نبوت باشد در اين صورت معنايش اين است كه نبوت به ظالمين نمي رسد . ممكن است كه مراد عهد امامت باشد كه در اين صورت امامت براي ظالمين ثابت نمي‌گردد ، وقتي امامت براي ظالمين ثابت نگردد نبوت نيز ثابت نمي گردد ؛ زيرا هر نبي امام نيز هست . در نتيجه آيه در هر دو تقدير نفي گناه و معصيت از پيامبر مي كند .
فخر الدين محمد بن عمر التميمي الرازي الشافعي (متوفاي604هـ) ، التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب ، ج 3 ، ص 279 ، ناشر : دار الكتب العلمية ، بيروت ، 1421هـ ، 2000م ، الطبعة الأولى .
نقد وبررسي :
تفسيري اهل سنت از «عهد الهي» از چند جهت قابل بررسي و نقد مي باشد :
الف : براي تفسيري كه از «عهد الهي» كرده‌اند هيج دليل و مستند معقول ارائه نداده‌اند . گذشته از اين هیچ ارتباطي بين آن چه حضرت ابراهيم براي ذرّيه‌اش مي خواست و با آنچه خداوند از آن تعبير به عهد خود نموده است ندارد .
مثلاً چه ارتباطي بين امامت و بين ثواب وجود دارد و نيز چه تناسبي بين امامت و ايمان ذرّيه ابراهيم است ؟
ب : تفسيري ديگري كه اهل سنت از عهد نموده اند ، نبوت است . اگر اين تفسير را بپذيريم با چند سؤال اساسي مواجه مي‌شويم كه اهل سنت بايد پاسخگوي آن باشند :
1. اين مطلب را خود حضرت ابراهيم هم مي‌دانست كه نبوت به ظالمين نمي رسد ؛ چرا خداوند حكيم مطلبي را كه هيج ابهامي ندارد در جواب ابراهيم مي‌فرمايد ؛ در حالي كه خداوند مي‌داند كه اين مطلب براي ابراهيم پوشيده و مخفي نيست .
2 . اگرمراد از «عهد» در اين آيه نبوت بوده ، طبعاً مجعول در آيه « إِنِّي جاعِلُكَ» نبوت است ، حال سوال اين است كه جعل مجدد نبوت براي حضرت ابراهيم چه حكمت و فلسفه‌اي دارد؟
عدم سازگاري با قواعد عربي :
از نظر قواعد عربى ، اسم فاعل هيچ گاه به معناى گذشته عمل نمى كند ؛ بلكه به معناى حال يا آينده عمل مى كند .
رشيد شرتونى در باره شرائط عمل اسم فاعل مى‌نويسد :
اما اذا كان متعدّياً وهو بمعنى الحال او الاستقبال ، فانّه ينصب مفعوله ، نحو : «ان المجتهد محبُّ كتابة .
معلم رشيد الشرتونى، مبادى العربيّة ، مؤسسه انتشارات دار العلم، قم ، ط. 11/1428 هـ .

در حالى كه «اماماً» مفعول دوم عامل خودش در آيه «اني جاعلك...» مى باشد ؛ لذا «جاعل» در اين آيه به معناي حال مي باشد .
اين مطلب از طريق وحي به اطلاع ابراهيم رسيده است :
نكته ديگر اين كه جمله «انّى جاعلك...» به ابراهيم وعده مى دهد كه او را به مقام امامت برمى گزيند ; و خود اين وعده از طريق وحى به ابراهيم ابلاغ شده است . پس قبل از اين‌كه وعده امامت به ابراهيم برسد ، آن حضرت داراي عنوان پيامبري بوده و به او وحى مى شده است .
علامه طباطبائي رضوان الله تعالي عليه در اين باره مي‌نويسد :
قوله تعالى: إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً، أي مقتدى يقتدي بك الناس، و يتبعونك في أقوالك و أفعالك، فالإمام هو الذي يقتدي و يأتم به الناس، و لذلك ذكر عدة من المفسرين أن المراد به النبوة، لأن النبي يقتدي به أمته في دينهم، قال تعالى: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ، إِلَّا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ»: النساء- 63، لكنه في غاية السقوط.
أما أولا: فلأن قوله: إِماماً، مفعول ثان لعامله الذي هو قوله:
جاعِلُكَ و اسم الفاعل لا يعمل إذا كان بمعنى الماضي، و إنما يعمل إذا كان بمعنى الحال أو الاستقبال فقوله، إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً، وعد له ع بالإمامة في ما سيأتي، مع أنه وحي لا يكون إلا مع نبوة، فقد كان (ع) نبيا قبل تقلده الإمامة، فليست الإمامة في الآية بمعنى النبوة (ذكره بعض المفسرين.)
و أما ثانيا: فلأنا بينا في صدر الكلام: أن قصة الإمامة، إنما كانت في أواخر عهد إبراهيم ع بعد مجي‏ء البشارة له بإسحق و إسماعيل، و إنما جاءت الملائكة بالبشارة في مسيرهم إلى قوم لوط و إهلاكهم، و قد كان إبراهيم حينئذ نبيا مرسلا، فقد كان نبيا قبل أن يكون إماما فإمامته غير نبوته.
الميزان في تفسير القرآن ، ج‏1 ، ص 271 .
(إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً) امام يعنى مقتدا و پيشوايى كه مردم به او اقتداء كرده و در گفتار و كردارش از او پيروي مي‌كنند ، و به همين جهت عده‏اى از مفسرين گفته‏اند : مراد از امامت همان نبوت است ؛ چون نبى نيز كسى است كه امتش در دين خود به وى اقتداء مي‌كنند ، هم چنان كه خداى تعالى فرموده:
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ ؛ ما هيچ پيامبرى نفرستاديم مگر براى اين كه باذن او پيروى شود)
لذا تفسيري كه از جعل در «اني جاعلك للناس اماماً» به نبوت شده ، به چند دليل معقول نيست :
1 . كلمه « اماما» مفعول دوم عامل خودش است و عاملش كلمه (جاعلك) است و اسم فاعل هيچ‌گاه به معناى گذشته باشد عمل نمي‌كند و مفعول نمى‏گيرد، وقتى عمل مي‌كند كه يا به معناى حال باشد و يا آينده .
بنا بر اين قاعده ، جمله «إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً» وعده‏اى است به ابراهيم عليه السلام كه در آينده او را به مقام امامت مي‌رساند و خود اين جمله و وعده از طريق وحى به ابراهيم عليه السلام ابلاغ شده است ؛ پس معلوم مى‏شود قبل از آن كه اين وعده به او برسد ، پيغمبر بوده كه اين وحى باو شده ؛ از اين رو ، به طور قطع امامتى كه بعدها به او ميدهند، غير نبوتى است كه در آن حال داشته، (اين جواب را بعضى ديگر از مفسرين نيز گفته‏اند).
2 . جريان امامت ابراهيم در اواخر عمر او و بعد از بشارت به اسحاق و اسماعيل بوده ، ملائكه وقتى اين بشارت را آوردند كه آمده بودند قوم لوط را هلاك كنند ، در سر راه خود سرى به ابراهيم عليه السلام زده‏اند و ابراهيم در آن موقع پيغمبرى بود مرسل ؛ پس معلوم مي‌شود قبل از امامت داراى نبوت بوده.
نتيجه :
بنا بر آن چه بيان شد ، مجعول در اين آيه امامت بوده نه نبوت . و حضرت ابراهيم عليه السلام در همان هنگام پيامبر بوده است ؛ زيرا اگر مراد از جعل در آيه اي « اني جاعلك للناس اماماً» نبوت بوده باشد، اين پرسش مطرح مى شود كه فلسفه جعل مجدد نبوت براي حضرت ابراهيم چيست ؟ آيا وجوب اطاعت مجدد ابراهيم عليه السلام را به مردم اعلان مى كند ؟ در حالي كه اين وجوب اطاعت با جعل نبوت ابراهيم در مرحله اوّل ثابت شده بود ، وقتي نبوت براي ابراهيم جعل گرديد از لازمه آن وجوب اطاعت و انقياد كامل از او است كه با جعل نبوت ثابت شده بود ، حال جعل دوم نبوت اگر باز هم به منظور اعلام وجوب اطاعت و پيروي باشد ، اين جعل نه بدون حكمت و فلسفه است و اين باحكمت خداوند متعال نمي‌سازد ؛ لذا مفسرين اهل سنت در اين جا با يك پرسش جدي مواجه هستند كه خداوند به ابراهيم بگويد : من تو را بعد از اين كه سال ها واجب الاطاعه بودى ، مطاع مردم خواهم كرد حكمت جعل مجدد نبوت هيج توجيه ندارد و دانشوران اهل سنت پاسخ اين سوال را تا كنون نداده‌اند .
به نقل از سایت ولی عصر عج

منبع :پرسمان دانشجویی-وهابیت

علت اختلاف شیعه و سنی درباره آمین گفتن بعد از اتمام سوره حمد در نماز

اهل بیت علیهم السلام که نزدیک‌ترین افراد به پیامبر اکرم (ص) هستند، به "آمین گفتن بعد از حمد در نماز" فرمان نداده بلکه آن را نفی کرده‌اند.
این روزها بسیاری از مومنان در نقاط مختلف کشور اسلامی‌مان، خودشان را برای حضور در خانه امن الهی و ادای فریضه حج آماده می‌کنند و در تکاپوی دانستن احکام مربوط به این فریضه هستند اما یکی از موضوعاتی که به طور حتم در حین حضور در کشور عربستان با آن مواجه خواهند شد، «آمین» گفتن‌های بلند بعد از سوره حمد در نمازهای جماعت از سوی نمازگزاران است که ممکن است سوالاتی را در ذهن آنها ایجاد کند زیرا گاه شده است که حتی به نمازگزاران شیعه به همین جهت اعتراض می‌کنند که چرا آمین نمی‌گویید؟

برای توضیح این مطلب و پاسخ به معترضان باید گفت: یکی از اموری که در نزد فقهای همهٔ مذاهب از مسلمات است این است که عبادات توقیفی است ۱؛ یعنی باید مقدار و کیفیت آن به اذن شارع باشد و خروج از آن اندازه بدعت و تشریع محرم به شمار می‌آید.

در حاشیه مغنی ابن قدامه آمده: عبادات توقیفی است و هیچ جزء یا شرطی از آن با قیاس یا علت تراشی ثابت نمی‌شود به ویژه نماز. ۲

رسول الله (ص) نیز فرمود: این نماز صلاحیت ندارد که چیزی از کلام انسان‌ها به آن افزوده شود. ۳

بنابراین اهل سنت که جزء اضافی (یعنی آمین گفتن پس از حمد) را مستحب می‌شمرند، باید دلیلی برای آن اقامه کنند نه شیعیان که به سنت پیامبر عمل می‌کنند.

نظر اهل بیت علیهم السلام درباره آمین گفتن بعد از حمد

اهل بیت علیهم السلام که نزدیک‌ترین افراد به پیامبر اکرم (ص) هستند، به چنین سنتی فرمان نداده بلکه آن را نفی کرده‌اند. جمیل بن دراج از امام صادق (ع) نقل می‌کند: هرگاه پشت سر امام جماعت مشغول نماز بودی هنگامی که امام از خواندن حمد فارغ شد بگو: الحمدلله رب العالمین و آمین مگو. ۴

در روایت دیگری از محمد حلبی نقل شده که از امام صادق (ع) پرسیدم: هنگامی که از فاتحة الکتاب فارغ شوم آمین بگویم؟ حضرت فرمود: نه ۵.

امام باقر (ع) نیز به گونه‌ای دیگر به ترک این سنت ناپسند فرمان می‌دهد. زراره از امام باقر (ع) نقل می‌کند که فرمود: هرگز هنگامی که از خواندن فارغ شدی آمین مگو و اگر خواستی بگو: الحمدلله رب العالمین. ۶

براساس نظر اهل بیت (ع) آمین گفتن پس از خواندن سوره حمد موجب بطلان نماز می‌شود؛ زیرا آمین گفتن کلام آدمی است و دلیلی بر استحباب آن در نماز وجود ندارد. به همین جهت فقهای شیعه دربارهٔ آن چنین گفته‌اند:

شیخ مفید: پس از خواندن حمد نباید آمین گفت. ۷

شیخ طوسی: گفتن آمین موجب بطلان نماز می‌شود چه پنهانی و چه آشکار. چه قبل از پایان حمد و چه بعد از آن برای ماموم و امام در هر حال. ۸

علامه حلی هم می‌گوید: آمین در آخر حمد نزد امامیه حرام است و با گفتن آن نماز باطل می‌شود. ۹

اختلاف در دیدگاه سایر مذاهب اسلامی

اما از نظر مذاهب دیگر فقهی درباره آن اختلاف است. نووی در این باره می‌گوید: رای ابوحنیفه آن است که امام «آمین» را بلند و ماموم آهسته بگوید.

از مالک دو روایت است. یکی مثل رای ابوحنیفه است و دیگر آن که اصلا در نماز گفته نشود.

رای شافعی آن است که ماموم به حدی بگوید که تنها خودش بشنود. ولی کلام دیگری از او نقل شده است که باید بلند بگوید. رأی احمد بن حنبل آن است که برای نمازگزاران مستحب است آمین به جهر (بلند) بگویند. ۱۰

اهل سنت برای اثبات مدعای خود به روایاتی متوسل شده‌اند که همگی خدشه پذیرند و نمی‌توانند چنین عمل مستحب موکدی را که با این شدت در صفوف جماعت خود اجرا می‌کنند اثبات کنند.

ابوهریره و مستند اصلی برای این کار!

مستند اصلی برای چنین کاری روایاتی است که از ابوهریره نقل شده است. وی می‌گوید که رسول خدا (ص) فرمود: هرگاه امام به «ولا الضالین» رسید بگویید: آمین ۱۱.

همچنین روایات دیگری از وی به همین مضمون نقل شده است.

ابوهریره متهم‌ترین راویان حدیث است. ذهبی نقل می‌کند که عمر بن خطاب ابوهریره را از نقل حدیث منع کرد. حتی او را با تازیانه زد و به او گفت: زیاد از پیامبر (ص) نقل حدیث کردی... اگر دست از نقل حدیث از پیامبر (ص) بر نداری تو را به قبیله‌ات (دوس) تبعید خواهم کرد یا به سرزمین قرده خواهم فرستاد. ۱۲

ابوحنیفه می‌گوید: تمام اصحاب پیامبر (ص) نزد من ثقة و عادل‌اند و حدیثی که از طریق آنان به من رسیده صحیح و پذیرفتنی است مگر احادیثی که از طریق ابوهریره رسیده است (که مورد قبول من نیست، بلکه همه آنها نزد من مردود است.) ۱۳

اهل سنت در روایاتی دیگر آمین گفتن را از امام علی (ع) نقل می‌کنند. چنانکه ابن ماجه به سند خود از علی (ع) نقل می‌کند که فرمود: از رسول خدا (ص) شنیدم که بعد از «ولاالضالین» آمین گفت. ۱۴

باید دانست در سند این روایت، محمد بن ابی عبدالرحمن بن ابی لیلی وجود دارد که حافظه‌اش جدا ضعیف است. ۱۵

شعبه هم می‌گوید: من کسی بدحافظه‌تر از ابن ابی لیلی ندیدم. ۱۶

همچنین در سند این حدیث ابن عدی هست که ابوحاتم در حق او می‌گوید: او شخصی است که به حدیثش احتجاج نمی‌شود. ۱۷

براستی با این ضعف سند چگونه می‌توان آن را مستند یک حکم فقهی قرار داد؟

اهل سنت از ابی داود روایتی نقل کرده‌اند که به سندش از ابی زهیر نقل می‌کند که پیامبر اکرم (ص) فرمود: دعای خود را به آمین ختم کنید زیرا در این صورت به اجابت نزدیک‌تر است. ۱۸

در سند این حدیث هم ابومصبح مقرائی قرار دارد که مجهول است پس سند حدیث ناتمام است. ۱۹ و همچنین از نظر دلالت هم اضطراب دارد؛ زیرا مربوط به آمین گفتن بعد از فاتحة الکتاب در نماز نیست و اصلا ذکری از نماز در این روایت نشده است. تنها مطلبی که این روایت دارد، آمین گفتن پس از دعا است بدین ترتیب می‌بینیم که همه روایات وارد شده در این باب که در آنها ذکری از آمین گفتن آمده است اشکال سندی دارند.

منابع:

۱- عاملی، سیدجواد حسینی، مفتاح الکرامه، ج۸ص۲۳۸، قم، دفتر انتشارات اسلامی، اول، ۱۴۱۹

۲- مغنی ابن قدامه، ج ۱، ص ۵۰۶.

3- صحیح مسلم، کتاب المساجد و مواضع الصلاه، باب تحریم الکلام فی الصلاه، ص۲۵۲ح۱۰۸۶.

۴- وسائل الشیعه، کتاب الصلاه باب عدم جواز التامین، ج ۷ ص ۶۷، . ح۷۳۶۲.

۵- همان، ح۱۰۸۴.

۶- همان، ح۱۰۸۵.

۷- شیخ مفید، محمد، المقنعه، ص ۱۰۵، قم، دفتر انتشارات اسلامی، .

۸- طوسی، محمد بن حسن، الخلاف، ج ۱، ص ۳۳۲، قم دفتر انتشارات اسلامی، .

۹- حسن بن مطهر حلی، تذکرة الفقهاء، ج ۳ص۱۶۲، مساله ۲۶۵. قم موسسه آل البیت، اول، ۱۴۱۴.

۱۰- المجموع، ج ۳، ص ۳۷۳.

۱۱- بیهقی، سنن کبری، ج۲ص۵۵

۱۲- سیراعلام النبلاء، ج ۲، ص ۴۳۳.

۱۳- عبدالحمید ابن ابی الحدید معتزلی، شرح نهج البلاغه، ج ۴، ص ۶۸.

۱۴- سنن ابن ماجه، ج ۱ ص ۲۷۸.

۱۵- همان

۱۶- دارقطنی، علی بن عمر، علل الدار قطنی، ج ۳، ص ۱۸۶.

۱۷- تهذیب التهذیب، ج ۲، ص ۱۹۰.

۱۸- سنن ابی داود، ص۱۸۰کتاب الصلاه بان التامین، ح۹۳۸.

۱۹- عظیم آبادی، محمد، عون المعبود، ج۳، ص ۱۵۱، بیروت، دارالکتب العلمیه، دوم، ۱۴۱۵.

منبع :پرسمان دانشجویی-وهابیت

کرامات امام رضا(ع) به روايت اهل سنت

دوران پر برکت و همراه با کرامات و وقيعي که قبل و بعد از ولادت امام رضا (عليه السلام) از مدينه تا مرو و مدت امامت ايشان رخ داد، جملگي دلالت بر عظمت بي‌کران امام رضا (عليه السلام) دارد. روايت آن از زبان بزرگان اهل سنّت جالب و شنيدني و البته شگفت‌انگيز است.
آنچه پيش روي داريد، گوشه‌اي از سخنان بزرگان اهل سنت درباره امام رضا است که در منابع معتبر آنها نقل شده و تأثير به سزايي در نزديک کردن ديدگاه اهل سنت به ديدگاه شيعه درباره کرامت، شفاعت، توسل و زيارت قبور و ... دارد.

بزرگان اهل سنت با اعتراف به جايگاه والاي امام رضا (عليه السلام)، سخنان و اعتراف‌هاي شگفتي درباره ابعاد معنوي آن حضرت داشته‌اند که آنها را نقل مي‌کنيم.

1) مجدالدين ابن اثير جَزَري (606ق): «ابوالحسن علي بن موسي ... معروف به رضا...، مقام و منزلت ايشان همانند پدرشان موسي بن جعفر است. امامت شيعه در زمان علي بن موسي به ايشان منتهي مي‌شد، فضايل وي قابل شمارش نيست. خداوند رحمت خود و رضوان خود را بر ايشان بفرست.[1]

2) محمد بن طلحه شافعي(652ق): «سخن در اميرالمؤمنين علي و زين العابدين علي گذشت و ايشان علي الرضا سومين آنهاست. کسي که در شخصيت ايشان تأمل کند، در مي‌يابد که علي بن موسي وارث اميرالمؤمنين علي و زين العابدين علي است، و حکم مي‌کند که ايشان سومين علي است. ايمان و جايگاه و منزلت ايشان فراواني اصحاب ايشان، باعث شد تا مأمون وي را در امور حکومت شريک کند و ولايت عهدي را به ايشان بسپارد....[2]

3) عبدالله بن اسعد يافعي شافعي (768ق): «وي امام جليل و بزرگوار از سلاله بزرگان و اهل کرم ابوالحسن علي بن موسي الکاظم است . وي يکي از دوازده امام شيعيان است که اساس مذهب بر نظريات ايشان است. وي صاحب مناقب و فضايل است.[3]

4) ابن صبّاغ مالکي (855ق) به نقل از بعضي از اهل علم : «علي بن موسي الرضا داري والاترين و وافرترين فضايل و کرامات و برخوردار از برترين اخلاق و صورت و سيرت است که از پدرانش به ارث برده است....[4]

5) عبدالله بن محمد عامر شبراوي شافعي (1172ق): «هشتمين امام علي بن موسي الرضاست که مناقب والا و صفات اوليا و کرامت نبوي وي قابل شمارش و توصيف نيست... .[5]

6) يوسف بن اسماعيل نبهاني (1350ق): «علي بن موسي از بزرگان ائمه و چراغان امت از اهل بيت نبوي و معدن علم و عرفان و کرم و جوانمردي بود. وي جايگاه والايي دارد و نام وي شهره است و کرامات زيادي دارد... .[6]

7) شيخ ياسين بن ابراهيم سنهوتي شافعي: « امام علي بن موسي الرضا (رضي الله عنه) از بزرگان و از بهترين سلاله است و خداوند با خلق چنين فردي قدرت خود را به نمايش گذاشته. هيچ فردي علي بن موسي را نمي‌تواند درک کند. وي والا مقام و در فضايل شهره است و کرامات بسياري دارد ... .[7]

8) ابوالفوز محمد بن امين بغدادي سُوِيدي: «ايشان در مدينه به دنيا آمد و کرامات ايشان بسيار و مناقبش مشهور است؛ به گونه‌ي که قلم از وصف تمامي آن عاجز است... .[8]

9) عباس بن علي بن نور الدين مکّي: «فضايل علي بن موسي هيچ حد و حصري نداشته... .[9]

گوشه‌ي از کرامات امام رضا (عليه السلام)

▪ بشارت پيامبر به حميده
امام رضا به برکت سفارش پيغمبر و عنايت ايشان به دنيا آمدند. در نقل‌هاي اهل سنت چنين آمده: زماني که حميده مادر امام کاظم، کنيزي به نام نجمه را از بازار خريداري کرد، پيامبر را در خواب ديد که به ايشان فرمود: «اين کنيز را به فرزندت (امام کاظم) هديه کن؛ همانا از اين کنيز، فرزندي به دنيا خواهد آمد که بهترين اهل زمين است. حميده نيز چنين کرد و امام، نام نجمه را به طاهره تغيير داد.[10]

▪ معجزه‌ي در دوران حمل
مادر بزرگوار ايشان مي‌فرميد: هنگام حاملگي، سنگيني حمل را احساس نکردم و هنگام خواب، صداي تسبيح و تهليل و تقديس وي را مي‌شنيدم.[11]

▪ مناجات امام در دوران طفوليت
مادر بزرگوار امام در ادامه مي‌فرمايد: زماني که ايشان به دنيا آمد، در حالي که دستانش را روي زمين گذاشته و سر مبارکشان را به طرف آسمان بلند کرده بود، لبانش تکان مي‌خورد، گويا مناجات خدا مي‌کرد. در اين حال پدر بزرگوارش آمد و به من گفت: «هنيئا لک کرامة ربَّکِ عزّوجل؛ مبارک باد بر تو کرامت خداوند. در اين حال فرزند را به ايشان داد و ايشان در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه خواند و با آب فرات کام دهانش را برداشت.[12]

▪ هارون بر من چيره نمي‌شود
صفوان بن يحيي مي‌گويد: بعد از شهادت امام کاظم و امامت علي بن موسي الرضا (عليه السلام) از توطئه دوباره هارون عليه امام رضا (عليه السلام) مي‌ترسيديم. موضوع را به امام گفتيم. امام فرمود: هارون تلاش خود را انجام مي‌دهد، ولي کاري از پيش نمي‌برد.

صفوان مي‌گويد: يکي از معتمدين برايم نقل کرد: يحيي بن خالد برمکي به هارون الرشيد گفت: علي بن موسي ادعاي امامت مي‌کند (و با اين سخن قصد تحريک هارون را داشت). هارون در جواب گفت: آنچه با پدرش انجام داديم، بس است. آيا مي‌خواهيم همه آنها را بکشيم؟![13]

▪ محل دفن من و هارون يکي است
موسي بن عمران مي‌گويد: روزي علي بن موسي الرضا را در مسجد مدينه، در حالي ديدم که هارون مشغول سخنراني بوده امام به من فرمود: روزي را خواهي ديد که من و هارون در يک جا به خاک سپرده مي‌شويم.[14]

امام در مکه نيز به اين مهم اشاره مي‌کند. حمزه بن جعفر ارجاني مي‌گويد: هارون الرشيد از يک درب و علي بن موسي الرضا از در ديگر مسجد الحرام خارج شدند. در اين هنگام امام رضا (عليه السلام) به هارون اشاره کرد و فرمود: الآن از هم دور هستيم، ولي ملاقاتمان نزديک است. اي طوس! همانا من و او را يک جا جمع مي‌کني.[15]

▪ مأمون، امين را مي‌کشد
حسين بن ياسر مي‌گويد: روزي علي بن موسي الرضا به من فرمود: همانا عبدالله (مأمون) برادرش محمد (امين) را خواهد کشت. از امام پرسيدم: يعني عبدالله بن هارون، محمد بن هارون را خواهد کشت؟ امام فرمودند: بله، عبدالله مأمون، محمد امين را خواهد کشت. طبق پيشگويي امام اين اتفاق افتاد.[16]

▪ همسرت دوقلو مي‌زايد
بکر بن صالح مي‌گويد: نزد امام رضا (عليه السلام) رفتم و به وي گفتم: همسرم ـ که خواهر محمد بن سنان از خواص و شيعيان شماست ـ حامله است و از شما مي‌خواهم دعا کنيد تا خداوند فرزند پسري به من دهد. امام فرمود: دو فرزند در راه است. از نزد امام رفتم و پيش خود گفتم: اسم يکي را محمد و ديگري را علي مي‌گذارم. در اين هنگام امام مرا فراخواند و بدون اينکه از من چيزي بپرسد، به من فرمود: اسم يکي را علي و ديگري را امّ عمرو بگذار. وقتي که به کوفه رسيدم، همسرم يک پسر و يک دختر به دنيا آورده بود و اسم آنها را همان‌ گونه که امام فرموده بود، گذاشتم. به مادرم گفتم: معني امّ عمرو چيست؟ پاسخ داد: مادر بزرگت امّ عمرو نام داشت.[17]

▪ جعفر به زودي ثروتمند مي‌شود
حسين بن موسي مي‌گويد: عده‌ي از جوانان بني هاشم بوديم که نزد امام رضا نشسته بوديم که جعفر بن عمر علوي با شکل و قيافه فقيرانه بر ما گذشت. بعضي از ما با نگاه مسخره‌آميزي به حالت وي نگريستيم. امام رضا (عليه السلام) فرمود: به زودي مي‌بينيد زندگي وي تغيير کرده، اموالش زياد، خادمانش بسيار و ظاهرش آراسته شده است.

حسين بن موسي مي‌گويد: پس از گذشت يک ماه، والي مدينه عوض شد و او نزد ين والي مقام و منزلت خاصي پيدا کرد و زندگي‌اش همان‌گونه که امام فرموده بود، تغيير کرد و بعد از آن جعفر بن عمر علوي را احترام و براي وي دعا مي‌کرديم.[18]

▪ خود را بري مرگ آماده کن!
حاکم نيشابوري به سند خودش از سعيد بن سعد نقل مي‌کند که روزي امام رضا (عليه السلام) به مردي نگهاي کرد و به او فرمود:
«يا عبدالله اوص بما تريد و استعد لما لابد منه فمات الرجل بعد ذلک بثلاثة يام[19]؛ ي بنده خدا! وصيت خود را بکن و خود را بري چيزي که گريزي از آن نيست (مرگ)، آماده کن. راوي مي‌گويد: آن مرد پس از سه روز از دنيا رفت.

▪ خواب ابوحبيب
حاکم نيشابوري به سند خود از ابوحبيب نقل مي‌کند: روزي رسول الله را در خواب ـ در منزلي که حجاج در آن اتراق مي‌کنند ـ ديدم، به ايشان سلام کردم. نزد ايشان ظرفي از خرمي مدينه ـ که خرمي صيحاني نام داشت ـ بود. ايشان به من هيجده خرما دادند و من خوردم. پس از پايدار شدن مزه خرما در دهانم بود و آرزو مي‌کردم دوباره از آن بخورم.

پس از بيست روز ابوالحسن علي بن موسي الرضا از مدينه به مکه آمد و در آن مکان نزول کرد و مردم براي ديدار وي شتافتند. من نيز به آنجا رفتم و ديدم يشان در همان‌جايي که پيامبر را در خواب ديدم، نشسته است: در حالي که ظرفي پر از خرمهاي مدينه و خرمي صيحاني نزد او بود. به امام سلام کردم و يشان مرا نزد خود فراخواند و مشتي از خرما به همان مقداري که پيامبر در خواب به من عطا فرموده بود، به من داد. به ايشان عرض کردم: زيادتر خرما بدهيد. امام فرمود: اگر رسول الله زيادتر مي‌داد، من هم به تو زيادتر مي‌دادم.[20]

▪ سقوط دولت برمکيان
مسافر مي‌گويد: در سرزمين مني نزد امام نشسته بوديم. ناگهان يحيي بن خالد برمکي، در حالي که صورتش پوشيده و گرد و غبار بر آن نشسته بود، وارد مجلس شد. امام خطاب به ما فرمود: اينها بيچارگاني هستند که نمي‌دانند در اين سال چه اتفاقي بري آنها رخ خواهد داد. مسافر مي‌گويد: در همان سال برمکيان سقوط کردند و پيشگويي امام محقق شد. مسافر در ادامه مي‌گويد: امام فرمودند: و از ين عجيب‌تر من و هارون هستيم که شبيه اين دو انگشت هستيم (و امام انگشت سبابه و انگشت وسط را کنار هم گذاشتند). مسافر گفت: معني سخن امام در مورد هارون را نفهميدم؛ تا اينکه امام رضا (عليه السلام) رحلت کرد و کنار هارون به خاک سپرده شد.[21]

▪ وليتعهدي من پيدار نيست
مديني مي‌گويد: هنگامي که امام رضا (عليه السلام) در مجلس بيعت وليتعهدي با لباس مخصوص نشسته بودند و سخنرانان صحبت مي‌کردند، نگهاي به بعضي از اصحاب خود کردند و ديدند يکي از اصحابشان از اين جريان (ولايتعهدي امام) بسيار خرسند و خوشحال است. امام به وي اشاره کرد و او را نزد خود طلبيد و درگوشي فرمودند: قلب خود را به اين وليت‌عهدي مشغول نکن و به آن دل نبند و خوشحالي نکن؛ چرا که اين امر باقي نمي‌ماند.[22]

▪ توطئه‌گران رسوا مي‌شوند
زماني که مأمون، امام رضا (عليه السلام) را وليعهد و خليفه بعد از خود قرار داد، اطرافيان مأمون از کار خليفه ناراضي بودند و مي‌ترسيدند که خلافت از بني عباس خارج شود و به بني فاطمه بازگردد. لذا کينه و نفرت از امام رضا داشتند و منتظر فرصت بري ابراز ين نفرت و کينه بودند؛ تا اينکه قرار گذاشتند امام رضا هرگاه وارد بر خليفه مي‌شود و خادمان پرده را کنار مي‌زنند تا آن حضرت وارد شود، احدي به امام سلام نکند و به ايشان احترام نگذارند و پرده را برندارند. بعد از ين تصميم، امام رضا طبق عادت روزانه وارد دالان شدند، اما آنان برخلاف تصميم خود، ناخودآگاه پرده را کنار زدند تا امام عبور کند.

آنها همديگر را ملامت کردند که چرا پرده را کنار زده‌اند. قرار شد که روز بعد چنين نکنند. روز بعد امام رضا وارد شد و بر وي سلام کردند؛ اما پرده را برنداشتند. در اين هنگام باد شديدي وزيد و پرده را از حد معمول خود نيز بالاتر زد و امام وارد شد و هنگام خروج نيز همين اتفاق افتاد. آنان دانستند که امام نزد خداوند جايگاه ويژه‌ي دارد و سپس قرار گذاشتند که به آن حضرت خدمت کنند.[23]

▪ رام شدن درندگان در برابر امام
قضيه زينب کذاب مورد اتفاق ناقلان شيعه و سني است و گوشه‌ي از عظمت و مقام والي امامت و وليت تکويني را به نميش مي‌گذارد. در نقل اين جريان اختلافاتي وجود دارد که به اصل آن لطمه وارد نمي‌کند. اختلاف در اين است که يا اين جريان در دوران امام رضا (ع) رخ داده يا امام هادي(ع)؟

در خراسان زني به نام زينب ادعا مي‌کرد که علوي و از نسل فاطمه زهرا(س) است. اين خبر به امام رضا (عليه السلام) رسيد. امام آن زن را احضار کرد و علوي بودن وي را تاييد نفرمود. آن زن امام را مسخره کرد و با کمال بي‌ادبي به امام گفت: تو نسب مرا زير سؤال بردي، من نيز نسب تو را زير سؤال مي‌برم. در آن دوران سلطان مکاني داشت که در آن درندگان بودند. آن مکان براي انتقام گرفتن از مفسدان و مجرمان بود. امام رضا (عليه السلام) آن زن را نزد سلطان حاضر کرد و فرمود: اين زن دروغگوست و بر علي و فاطمه دروغ مي‌بندد و از نسل اين دو نيست. اگر اين زن راست گفته و پاره تن فاطمه و علي باشد، بدنش بر درندگان حرام است. پس او را در ميان درندگان بيندازيد. اگر راستگو باشد، درندگان به وي نزديک نمي‌شوند و اگر دروغگو باشد، وي را مي‌درند.

وقتي که زينب کذاب اين سخن را شنيد، پيش دستي کرد و به امام گفت: اگر راست مي‌گويي، خود تو داخل اين گودال شو. امام نيز بي‌هيچ سخني وارد گودال شد. مردم و سلطان از بالا نظاره‌گر اين جريان بودند. زماني که امام وارد گودال شد، گويا درندگان رام شدند و يک يک نزد امام آمدند و دم‌هاي خودشان را به نشانه تسليم در برابر امام به زمين گذاشتند و دست و پا و صورت امام را بوسيدند. امام از آنجا بيرون آمد و سلطان دستور داد تا زن را داخل گودال بيندازند. زن امتناع کرد. سلطان دستور داد تا وي را داخل گودال بيندازند و طعمه درندگان شود. بعد‌ها اين زن در خراسان به زينب کذاب مشهور شد.[24]

مسعودي معتقد است: اين قضيه براي امام هادي اتفاق افتاده است.[25] با اين حال اين واقعه به تعبير اهل سنت، خبر مشهور نزد شيعه است.[26] بزرگان اهل سنت از جمله ابن حجر هيثمي اين قضيه را از بعضي حفاظ اهل سنت نقل کرده[27] و ابو علي عمر بن يحيي علوي نيز اين جريان را قطعي دانسته و نقل آن از طريق اهل سنت را تاييد کرده است.[28]
البته با توجه به بعضي قرائن ممکن است گفته شود اين جريان دو مرتبه (هم در زمان امام رضا (عليه السلام) و هم در زمان امام هادي7) اتفاق افتاده است.

▪ پيشگويي چگونگي شهادت
زماني که مأمون به سبب بيماري نتوانست نماز عيد را بخواند، از امام رضا (عليه السلام) درخواست کرد تا نماز را اقامه کند. امام در حالي که پيراهن کوتاه سفيد و عمامه سفيد پوشيده و در دستش عصا بود، روانه نماز شد و در ميان راه با صداي بلند مي‌فرمود: «السلام علي ابوي آدم و نوح، السلام علي ابوي ابراهيم و اسماعيل، السلام علي ابوي محمد و علي، السلام علي عباد الله الصالحين. مردم به طرف امام هجوم مي‌آوردند و دست ايشان را مي‌بوسيدند و ازايشان تجليل مي‌کردند.

در اين هنگام به خليفه خبر رسيد که اگر اين وضعيت ادامه يابد، خلافت از دست تو خارج مي‌شود. مأمون خود را به سرعت به امام رسانيد و نگذاشت امام نماز را بخواند. آن گاه امام مطالبي مهم به هرثمة بن اعين ـ که از خادمان مأمون، اما محب اهل بيت و در خدمت امام رضا (عليه السلام) بود ـ فرمود. هرثمه مي‌گويد: روزي سرورم ابوالحسن رضا مرا طلبيد و فرمود: اي هرثمه! مي‌خواهم تو را از مطلبي آگاه سازم که بايد نزد تو پنهان بماند و تا زماني که زنده هستم، آن را بري کسي فاش نکني، اگر فاش کني، من دشمن تو پيش خدا خواهم بود. هرثمه گفت: قسم خوردم که تا او زنده است، سخني نگويم. امام فرمود: اي هرثمه! سفر آخرت و ملحق شدنم به جدم و پدرانم نزديک شده. همانا من بر اثر خوردن انگور و انار مسموم از دنيا خواهم رفت. خليفه مي‌خواهد قبر مرا پشت قبر پدرش هارون الرشيد قرار دهد، اما خداوند نمي‌گذارد و زمين اجازه چنين کاري را نمي‌دهد و هر چه بکوشند تا زمين را حفر کنند (و مرا پشت قبر هارون دفن کنند)، نمي‌توانند و اين مطلب را بعد خواهي ديد.

اي هرثمه! همانا محل دفن من در فلان جهت است. پس بعد از وفات و تجهيز من براي دفن، مأمون را از اين مسائلي که گفتم، آگاه کن تا مرا بيشتر بشناسد و به مأمون بگو که هر گاه مرا در تابوت گذاشتند و آماده نماز کردند، کسي بر من نماز نخواند؛ تا اين‌که عرب ناشناسي به سرعت از صحرا به طرف جنازه من آيد و در حالي که گرد و غبار سفر بر چهره دارد و مرکبش ناله مي‌زند، بر جنازه من نماز مي‌خواند. شما نيز با او به نماز بايستيد و پس از نماز مرا در مکاني که مشخص کرده‌ام، دفن کنيد. اي هرثمه! واي بر تو که اين مطالب را قبل از وفاتم به کسي بگويي.

هرثمه مي‌گويد: مدتي نگذشت که تمامي اين جريانات اتفاق افتاد و (امام) رضا نزد خليفه انگور و انار مسموم خورد‌ و از دنيا رفت. هرثمه مي‌گويد: طبق فرمايش امام رضا (که فرمود بعد از وفات و تجهيز جنازه‌ام اين مطالب را به مأمون بگو) بر مأمون وارد شده، ديدم که وي در فراق امام رضا (عليه السلام) دستمال در دست دارد و گريه مي‌کند. به وي گفتم: اي خليفه! اجازه مي‌دهيد مطلبي را بگويم؟ مأمون اجازه سخن گفتن داد. گفتم (امام) رضا سرّي را در دوران حياتش به من فرمود و از من عهد گرفت که آن را تا هنگامي که زنده است، براي کسي بازگو نکنم. آن گاه قضيه را براي مأمون تعريف کردم.

وقتي که مأمون از اين قضيه خبردار شد، شگفت زده شد و سپس دستور داد جنازه امام تجهيز و آماده شود و همراه وي آماده خواندن نماز بر ايشان شديم. در اين هنگام فردي ناشناس با همان مشخصاتي که امام گفته بود، از طرف صحرا به سمت جنازه مطهر آمد و با هيچ کس صحبتي نکرد و بر امام نماز خواند و مردم نيز با وي نماز خواندند. خليفه دستور داد که وي را شناسايي کنند و نزد وي بياورند، اما اثري از وي و شتر او نبود.

سپس خليفه دستور داد پشت قبر هارون الرشيد قبري حفر کنند. هرثمه به خليفه گفت: يا شما را به سخنان علي بن موسي الرضا آگاه نساختم؟ مأمون گفت: مي‌خواهم ببينم سخن وي راست است يا خير.
در اين هنگام نتوانستند قبر را حفر کنند و گويا زمين از صخره سخت‌تر شده بود؛ به گونه‌ي که تعجب حاضران را برانگيخت. مأمون به صدق سخن علي بن موسي الرضا پي‌برد و به من گفت مکاني را که علي بن موسي الرضا از آن خبر داده، به من نشان بده. محل را به وي نشان دادم و همين که خاک را کنار زديم، قبرهاي طبقه بندي شده و آماده را ديديم، با همان مشخصاتي که علي بن موسي الرضا فرموده بود.

زماني که مأمون اين وضعيت را ديد، بسيار شگفت زده شد. ناگهان آب به اعماق زمين فرو رفت و آن مکان خشکيد. سپس امام را داخل قبر گذاشتيم و خاک روي آن ريختيم. بعد از اين جريان خليفه هميشه از چيزي که ديده و از من شنيده بود، با شگفتي ياد مي‌کرد و تأسف و حسرت مي‌خورد و هر گاه با وي خلوت مي‌کردم، از من تقاضا مي‌کرد تا قضيه را تعريف کنم و با تأسف مي‌گفت: )انا لله و انا اليه راجعون(.[29]

● مشهد الرضا در کلام اهل سنت
ذهبي در مواضع متعدد از تأليفات خود درباره‌ي مشهد الرضا چنين اظهار نظر مي‌کند: «و لعلي بن موسي مشهدٌ بطوس يقصدونه بالزياره»[30]، «و له مشهدٌٍ کبير بطوس يزار»[31]، «و مشهد مقصودٌ بالزياره»[32].
ابن عماد حنبلي دمشقي نيز مي‌گويد: «و له مشهدٌ کبير بطوس يزار.[33]

برخورد بزرگان اهل سنت با مزار امام رضا (عليه السلام) نيز جالب و شگفت‌انگيز است؛ مانند بسيار زيارت کردن قبر امام رضااز سوي ابن حبان بستي (354ق) و ابو علي ثقفي (328ق) و تواضع و تضرعات بسيار ابوبکر بن خُزيمه (311ق) که موجب شگفتي شاگردان وي شده بود.

1) ابوبکر بن خزيمه (311ق) و ابو علي ثقفي (328ق): حاکم نيشابوري مي‌گويد:
«سَمِعتُ محمد بن المؤمل بن حسين بن عيسي يقول خرجنا مع امام اهل الحديث ابي بکر بن خزيمه و عديله ابو علي الثقفي مع جماعة من مشيخنا و هم اذ ذلک متوافرون الي زيارة قبر علي بن موسي الرضا بطوس، قال: فريت من تعظيمه (ابن خُزَيمه) لتلک البقعه و تواضعه لها و تضرعه عندها ماتحيرنا؛[34] حاکم مي‌گويد: از محمد بن مؤمل شنيدم: روزي با پيشوي اهل حديث ابوبکر بن خزيمه و ابو علي ثقفي و ديگر مشيخ خود به زيارت قبر علي بن موسي الرضا به طوس رفتيم؛ در حالي که آنها بسيار به زيارت قبر يشان مي‌رفتند. محمد بن مومل مي‌گويد: احترام و بزرگداشت و تواضع و گريه و زاري ابن خزيمه نزد قبر علي بن موسي همگي را شگفت‌زده کرده بود.

ابن خزيمه نزد اهل سنت جايگاه ويژه‌ي دارد؛ به گونه‌ي که از وي «شيخ الاسلام، امام الائمه، حافظ، حجه، فقيه، بي‌نظير، زنده کننده سنت رسول الله»، تعبير کرده‌اند و او در علم حديث و فقه و اتقان ضرب المثل است.[35]

در مورد ابو علي ثقفي نيز ـ که از نوادگان حجاج بن يوسف است ـ تعابيري چون: «امام، محدث، فقيه، علامه، شيخ خراسان، مدرس فقه شافعي در خراسان، امام در اکثر علوم شرعي، حجت خدا بر خلق در دوران خودش»[36] به کار رفته که نشان دهنده اهميت و جايگاه اين شخصيت نزد عامه است.

2) ابن حبّان بُستي (354ق): «علي بن موسي الرضا از بزرگان و عقلا و نخبگان و بزرگواران اهل بيت و بني هاشم است. اگر از وي روايتي شود، واجب است حديثش معتبر شناخته شود.... . من به دفعات قبر يشان را زيارت کرده‌ام. زماني که در طوس بودم، هر مشکلي برايم رخ مي‌داد، قبر علي بن موسي الرضا را ـ که درود خدا بر جدش و خودش باد ـ زيارت مي‌کردم و براي برطرف شدن مشکلم دعا مي‌کردم و دعايم مستجاب و مشکلم حل مي‌شد. اين کار را به دفعات تجربه کردم و جواب گرفتم. خداوند ما را بر محبت مصطفي و اهل بيتش ـ که درود خدا بر او اهل بيتش باد ـ بميراند.[37]

ابن حبان بستي نيز از اهل سنت جايگاه والايي دارد؛ به گونه‌ي که از وي به «امام، علامه، حافظ، شيخ خراسان، يکي از استوانه‌هاي علم در فقه و لغت و حديث، و از عقلي رجال» تعبير کرده‌اند.[38]
اين جملات حاکي از نفوذ معنوي امام رضا (عليه السلام) بر قلوب است و پس از گذشت ساليان از شهادت ايشان، قبر و بارگاه ملکوتي ايشان مورد توجه خاص و عام است و کساني چون ابن خزيمه و ابن حبان علاوه بر زيارت قبر امام رضا (عليه السلام) به ايشان متوسل مي‌شدند و براي رفع مشکلات مادي و معنوي خود به اين مکان مقدس پناه مي‌بردند.

● سخن پاياني
از مطالب ياد شده به دست مي‌آيد که نه تنها ساخت بنا بر قبور و زيارت و توسل، امري جايز و کاملاً مرسوم بوده، بلکه مورد تاييد قولي و عملي بزرگان اهل سنت از جمله ابن خزيمه و ابن حبان بستي و ... بوده و مکرر اين اعمال از آنها سر مي‌زده است و آنان از خوان گسترده کرامات آن امام همام نيز بهره‌مند مي‌شدند و اين امر اساساً به عنوان يک باور و فرهنگ صحيح در ميان مسلمين مطرح بوده و اين موارد بهترين گواه بر واهي بودن تفکرات و باورهاي سست حزب سياسي وهابيت است. از طرف ديگر، جايگاه اهل پيامبر(ص) و ميزان درخشندگي اين خاندان پاک را در ميان امت اسلامي به ويژه علماي اهل سنت آشکار مي‌سازد.

پي نوشت:
[1] . تتمي جامع الاصول، ابن اثير جزري، مکتبي النجاريي، مکه، عربستان، چاپ دوم، ج2، ص715،1403ق.
[2] . مطالب السؤول، محمد بن طلحه شافعي، مؤسسه البلاغ، بيروت، لبنان، چاپ اول، ص295، 1419ق.
[3] . مرآة الجنان، يافعي، دارالکتب العلميي، بيروت لبنان، چاپ اول، ج2، ص10، 1417ق.
[4] . الفصول المهمي، ابن صباغ مالکي، اعلمي، تهران، يران، ص263.
[5] . الاتحاف بحب الاشراف، شبراوي شافعي، دارالکتاب قم، يران، چاپ اول1423ق.
[6] . جامع کرامات الاولياء، نبهاني، ص311، دارالفکر، بيروت، لبنان، چاپ اول، ص312و313،1414ق.
[7] . الانوار القدسيه، سنهوتي شافعي، ص39، انتشارات السعادي، مصر.
[8] . سبائک الذهب في معرفي قبائل العرب، ابوالفوز سؤيدي، المکتبه، بيروت، لبنان، چاپ دوم، ص334.
[9] . نزهة الجليس، عباس بن نور الدين مکّي، قاهره، مصر، ج2، ص105.
[10] . روضة الاحباب، عطاء الله بن فضل الله شيرازي، ص43، استامبول، ترکيه؛ مفتاح النجاة في مناقب آل العبا، محمد خان بن رستم بدخشي، مخطوط، ص176، به نقل از احقاق الحق، ج12، ص364؛ تاريخ الاسلام و الرجال، شيخ عثمان سراج الدين حنفي، ص369، مخطوط، به نقل از احقاق الحق، ج12، ص348.
[11] . روضة الاحباب، ج4، ص43؛ مفتاح المعارف، مولوي عبد الفتاح حنفي هندي، مخطوط، ص79، بنقل از احقاق الحق، ج12،ص553.
[12] . احقاق الحق، شهايد قاضي نور الله شوشتري، ج12، ص343، به نقل از محمد خواجه پارسي بخاري، فصل الخطاب.
[13] . الفصول المهمي، ص245؛ نور الابصار، دارالکتب العلميه، بيروت، لبنان، چاپ اول1418ق، ص243؛ جامع کرامات الاولياء، ج2، ص311؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص314.
[14] . الفصول المهمه، ص246؛ نور الابصار، ص244؛ جامع کرامات الاولياء، ج2، ص312.
[15] . نورالابصار، ص244؛ جامع کرامات الاولياء، ج2، ص313؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص315،316.
[16] . الفصول المهمه، ص247؛ نورالابصار، ص243؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص319.
[17] . الفصول المهمه، ص246، نورالابصار، ص243؛ اخبار الدول و آثار الاول، بغداد، عراق، بي‌تا، ص114؛ جامع کرامات الاولياء، ج2، ص313، الاتحاف، بحب الاشراف، ص316.
[18] . نور الابصار، ص243؛ مفتاح النجاة، ص76؛ اخبار الدول و آثار الاول، ص114؛ الاتحاف، بحب الاشراف، ص318.
[19] . الصواعق المحرقه، ابن حجر هايثمي، دارالفکر، بيروت، لبنان، ص122؛ الفصول المهمه، ص247؛ نورالابصار، ص243؛ اخبار الدول و آثار الاول، ص114؛ جامع کرامات الاولياء، ج2، ص311؛ نتيج الافکار القدسيه، سيد مصطفي بن محمد العروس مصري، دمشق، سوريه، بي‌تا، ج1، ص80؛ الاتحاف، بحب الاشراف، ص318؛ الانوار القدسيه، ص39.
[20] . الصواعق المحرقه، ص122؛ الفصول المهمه، ص246؛ اخبار الدول و آثار الاول، ص114؛ مفتاح النجاة، ص376؛ وسيلة المال، ابن کثير حضرمي، مکتبه الظاهريه، دمشق، سوريه، بي‌تا، ص212؛ نورالابصار، ص243؛ جامع کرامات الاوليا، ج2، ص311؛ نتيج الافکار القدسيه، ج1، ص80؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص316؛ وسيلة النجاة، محمد مبين هندي، الکهنو، هند، بي‌تا.
[21] . الفصول المهمه، ص245؛ نورالابصار، ص243؛ جامع کرامات الاولياء، ج2، ص312؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص314.
[22] . الفصول المهمه، ص256؛ مفتاح النجاة، ص178.
[23] . نور الابصار، ص244؛ جامع کرامات الاولياء، ج2، ص312؛ مطالب السؤول، ص297؛ الفصول المهمه، ص244 ـ 245؛ اخبار الدول و آثار الاول، ص114؛ الاتحاف، بحب الاشراف، ص313.
[24] . لفرج بعد الشدي، قاضي ابو علي تنوخي، دارالصباعي المحمديي قاهره، مصر، چاپ اول 1375ق، ج4، 172ـ173؛ مطالب السؤول، ص297.
[25] . مروج الذهب، علي بن حسين مسعودي، دارالکتب العلميه، بيروت، لبنان، چاپ اول، ج4، ص86.
[26] . الفرج بعد الشده، ج4، ص172.
[27] . الصواعق المحرقه، ص205.
[28] . الفرج بعد الشده، ج4، ص173.
[29] . الفصول المهمه، ص261؛ نورالابصار، ص244؛ مطالب السؤول، ص300؛ الکواکب الدريه، شيخ عبد الرؤوف مناوي، الازهريي، مصر، بي‌تا، ج1، ص256؛ مفتاح النجاة، ص82؛ الانوار القدسيه، ص39.
[30] . سير اعلام النبلاء، موسسه الرساله ، بيروت، لبنان، چاپ يازدهم 1417ق، ج9، 393.
[31] . العبر، دارالکتب العلميه، بيروت، لبنان، ج1، ص266.
[32] . تاريخ الاسلام، حوادث، 201 تا210، دارالکتاب العربي، بيروت، لبنان، چاپ اول 1420ق، ص272.
[33] . شذارت الذهب، دار بن کثير، دمشق، بيروت، چاپ اول 1406ق، ج3، ص14.
[34] . تهذيب التهذيب، ابن حجر عسقلاني، دارالفکر، بيروت، لبنان، چاپ اول، 1404ق، ج7، 339.
[35] . سير اعلام النبلاء، شمس الدين ذهبي، ج14، ص365و377.
[36] . سير اعلام النبلاء، ج15، ص280ـ282.
[37] . کتاب الثقات، ابن حبان بستي، دارالفکر، بيروت، لبنان، چاپ اول، 1393ق، ج8، ص475.
[38] . سير اعلام النبلاء، ج16، ص92؛ النجوم الزاهره، ابن تغري، دار الکتب العلميه، بيروت، لبنان، چاپ اول، 1413ق، ج3، ص342؛ الوافي بالوفيات، صفدي، جمعي از مستشرقين، بي‌تا، 1411ق، ج2، ص317؛ الطبقات الشافعيه، سبکي، دار احياء الکتب العربية، بيروت، لبنان، بي‌تا، ج3، ص131؛ الانساب، سمعاني، دار الکتب العلميه، بيروت، لبنان، چاپ اول،1408ق، ج2، ص209.
به نقل از سایت ولی عصر عج

منبع :پرسمان دانشجویی-وهابیت

اختلاف شیعه وسنی درباره امامت چیست وازکجا نشأت می گیرد ؟

به رغم اینکه شیعه وسنی هر دو امامت را امری لازم می دانند و تعاریف به ظاهر متشابهی دارند اما در عین حال تفاوتهایی بنیادین در دیدگاه آنها وجود دارد که نشانگر دو هویت متفاوت تحت یک نام است .
عمده تفاوتها عبارت است از :
یک . تفاوت در کارکرد امامت
امامت درنگرش شیعه تداوم راه نبوت در دوران خاتمیت و در نگاه اهل سنت صرفاً یک تئوری حکومت است . از نظر شیعه و سنی پیامبر حداقل دارای سه مقام بود : 1. دریافت وابلاغ وحی رسالی . 2. تبیین معصومانه و بدون خطای وحی . 3. زمامداری و مدیریت کلان جامعه اسلامی .
از نظر هر دو گروه پس از رحلت پیامبر وحی رسالی – نه وحی به معنای الهام و تحدیث – برای همیشه قطع گردید و هیچ کس نمی تواند عهده دار چنین مقامی شود. اما دو مقام دیگر چه وضعی دارند ؟
از نظر شیعه این دو مقام نیز برعهده کسی است که خدا او را تعیین کرده است . چنین کسی مانند پیامبر گفتار و رفتارش عین دین و صواب است و بر همگان حجت می باشد. بنابراین او مرجع دینی مردم است . اما مرجعی خطاناپذیر و وحدت بخش آرای متعارض ، نه در حد یک مجتهد جایز الخطا . از طرف دیگر او عهده دار رهبری و زعامت جامعه اسلامی است و فرمانش در امور سیاسی واجتماعی واجب الاتباع می باشد. [1]
افزون بران شیعه امامیه ، امام را انسان کامل و دارای مقام ولایت باطنی و حجت زمان و واسطه فیوضات الهی می دانند . این مرتبه از امامت که اهل عرفان از شیعه اقتباس کرده اند اوج مفهوم امامت است. بنابراین امامت در نزد شیعه سه کارکرد اساسی دارد:
1. رهبری سیاسی واجتماعی 2. مرجعیت دینی 3. ولایت باطنی .
اما در نظر اهل سنت امامت به معنای دوم و سوم وجود ندارد . آنها امامت را تنها در حد زعامت و رهبری سیاسی و اجتماعی باور دارند.[2]
دو. تفاوت در جایگاه
جایگاه امامت در نزد شیعه و سنی متفاوت است. فروکاستن امامت به رهبری سیاسی واجتماعی امت شأن امامت را در حد مساله ای فرعی وناظر به رفتار مکلفان فرو می کاهد. اما در نظر شیعه امامت مساله ای کلامی است و به فعل الهی و رابطه خدا با انسان باز گشت می کند. نصب امام از سوی خدا مانند انگیزش پیامبر از جانب پروردگار جهت نزدیکتر شدن اختیاری بندگان به شناخت و انجام تکالیف خود و حداکثر بهره مندی از غایات و فیوضات الهی است. [3]
سه. تفاوت در مبدأ
از آنچه گذشت روشن می شود که مبدأ و مشروعیت امام در تفکر شیعی نصب و تعیین خداوند است . هم چنان که انگیزش پیامبر امری زمینی وبشری نیست و خدا می داند چه کسی شایستگی دریافت وابلاغ و انجام رسالت الهی را دارد. ( الله اعلم حیث یجعل رسالته) [4] . هم چنین تنها اوست که می داند چه کسی شایستگی تداوم بخشیدن به راه پیامبر ، تبیین معصومانه دین و ولایت باطنی نفوس و رهبری امت بر اساس آموزه های ناب دینی را بدون کمترین تخلف و اشتباه داراست. و لاجرم تنها مرجع ذی صلاح در این عرصه خدا است.
در مقابل اهل سنت بر آنند که امامت امری زمینی و بریده از آسمان است . البته اینکه زمینیان چگونه و بر اساس چه ضوابطی در این باره اقدام کنند مساله ای است که جداگانه جای بررسی دارد.
چهار. تفاوت در شرایط
از نظر شیعه امام باید دارای عصمت و علم به تمام حقایق ومعارف احکام شریعت و افضل مردم در همه کمالات انسانی به ویژه آنچه در راستای اهداف و کارکردهای امامت و رهبری است ، باشد.[5] اهل سنت به رغم اینکه امامت را به ریاست در امور دین ودنیا معنا کرده اند نه تنها عصمت و افضلیت را شرط نمی دانند بلکه برخی از آنان مانند قاضی القضات ابویعلی و سعد الدین تفتازانی حتی علم به امور دینی و عدالت که حداقل شرایط لازم برای حکومت دینی است را شرط ندانسته و بر جواز امامت فاسق و جاهل بیگانه تصریح کرد اند. [6] بدون شک چنین امامتی به استفاده ابزاری از دین توسط ظالمان و جاهلان خواهد انجامید. تاریخ حکومتهای بنی امیه وبنی عباس گواه روشنی بر آفات چنین نگرشی در باب امت و رهبری است.
پنج. تفاوت در مصداق
با توجه به آنچه گذشت مصداق امامان نزد شیعه و اهل سنت تفاوت بارزی پیدا می کند . زیرا شرایطی که شیعه برای امامان قایل است در پیشوایان اهل سنت یافت نمی شود و آنان نیز مدعی وجود چنین شرایطی در آنها نیستند . تنها مصادیق مشترک شیعه و سنی در امامت و رهبری – با حفظ همه تفاوتهای معیاری- حضرت علی و امام حسن در دوران کوتاه خلافتشان می باشند. پیش و پس از ان دو مصداق مشترکی یافت نمی شود . زیرا امامان اهل سنت هیچ یک از شرایط مورد قبول شیعه را نداشتند.
برای مطالعه و آگاهی بیشتر می توانید به منابع مذکور در پی نوشت نیز مراجعه نمایید.

[1] . جهت آگاهی بیشتر بنگرید: محمد تقی مصباح یزدی ، راهنماشناسی ، 408 – 410 .
[2] . جهت آگاهی بیستر بنگرید : مصباح یزدی ، راهنماشناسی 408 – 410؛شهید مطهری ، ولاء ها و ولایت ها ، قم ، صدرا .
[3] . جهت آگاهی بیشتر بنگرید: امامت پژوهی ، ص 60 – 52 .
[4] . « خدا می داند که رسالت خود را بر عهده چه کسی بگذارد» ؛ انعام ( 6) ، آیه 124 .
[5] . جهت آگاهی یشتر بنگرید: علی ربانی گلپایگانی ، امامت در بینش اسلامی ، ص 212 – 187
[6] . بنگرید: ابویعلی محمدبن الحسین الفراء المنیع ، الاحکام السلطانیه ، ص 20 ؛تفتازانی ، شرح المقاصد ، ج5 ، ص 233 .

منبع :پرسمان دانشجویی-وهابیت

چادر حجاب برتر

پرسشسلام آیه ای از قرآن که دلالت بر چادر به عنوان حجاب برتر دارد را بیان کنید؟

پاسخ
در آیه 31 از سوره نور، خداوند به زنان مسلمان دستور می دهد که پوششهای خود را بر روی گریبان هایشان بیاندازند.[1] " خمر" که در این آیه آمده است به معنای «لباسی است که زن با آن، سر و سینه خودش را بپوشاند»[2].  که ظاهرا چیزی شبیه مقنعه یا بزرگتر از آن است.
در آیه 33 سورۀ احزاب خداوند می فرماید:« ای پیامبر، به زنان و دختران خود و زنان مؤمنان بگو که چادر خود را بر خود فرو پوشند. این مناسب‏تر است، تا شناخته شوند و مورد آزار واقع نگردند. و خدا آمرزنده و مهربان است.»[3]
برای جلباب که در این آیه آمده است، دو معنا ذکر شده است:
پوششی که سر و گردن و بالاتنه را می‏پوشاند (مقنعه). 2- چیزی که تمام بدن را بپوشاند (چادر).[4]
برای اطلاع بیشتر به پاسخ های 4020 (سایت: 4410) (تفسیر آیه های 30 و 31 سوره نور) و 431 (سایت: 459) و 495 (سایت: 536) مراجعه کنید.
اگر کسی بتواند به شکل صحیح از چادر استفاده کند، مسلماً چادر حجاب برتر است زیرا حکمت‏های حجاب در چادر بیشتر یافت می‏شود، گرچه پوشیدن چادر واجب نیست. حجاب منحصر در چادر و حتی مانتو نیست، بلکه هر لباسی که غیر از وجه و کفین (دست‏ها تا مچ) را بپوشاند و موجب تحریک و جلب توجه نامحرم نگردد کافی است ولی باید توجه داشت که همان طور که بقیه واجبات دارای مراتب مختلفی می‏باشند حجاب نیز دارای مراتب خوب، متوسط و خوب‏تر است و چادر حجاب برتر بانوان محسوب می‏گردد. برای روشن شدن این مطلب باید دید اساساً فلسفه حجاب چیست؟ حجاب دو فلسفه اساسی دارد که با یکدیگر ارتباط تام دارند:
1. (مصونیت زن در برابر طمع ‏ورزی‏های هوس‏بازان. 2 . (پیشگیری از تحریکات شهوانی خارج از ضوابط و هنجارهای الهی و تأمین سلامت و بهداشت معنوی جامعه. برای اطلاع بیشتر به پاسخ 825 (سایت: 884) (فلسفۀ حجاب) مراجعه کنید.
حجاب با چنین نقش و کارکرد مهم و اساسی پیامی قاطع و کوبنده با خود دارد، و آن این است که در برابر همه مردان اجنبی نوعی هشدار و اعلام «دور باش» می‏دهد، اکنون باید دید چه عواملی در رساندن این پیام و اثرگذاری آن مؤثر است:
1) حدود و میزان پوشش: بدون شک هر اندازه بدن زن پوشیده‏تر باشد نقش نیرومندتری در دورسازی دیدگان نظاره‏گر ایفا می‏کند. اگر نگاه‏های آلوده را همچنان که در روایات آمده است «تیرهای زهرآلود شیطان»[5] بدانیم، پوشش زن همانند سپری است که تیر از آن کمانه می‏کند و منحرف می‏شود و از اصابت و نفوذ در هدف باز می‏ماند. بر عکس هر اندازه بدن زن برهنه‏تر باشد تیرهای شیطانی را بیشتر متوجه خود ساخته و از آن آسیب خواهد دید. از همین روست که چادر را حجاب برتر شناخته‏اند، زیرا با وجود شرایط دیگر، بیشترین پوشش و مطمئن‏ترین مصونیت را فراچنگ می‏آورد.
2) کیفیت پوشش: میزان ضخامت و حتی کیفیت دوخت لباس خود بخش مهمی از حجاب را تشکیل می‏دهد بدون شک لباس‏های نازک و تنگ و بدن‏نما فرودگاه پیکان مسموم شیطان و موجب خیره شدن چشم‏های هرزه و آلوده و به فساد کشاننده جامعه است. در مقابل لباس‏های غیربدن‏نما، دیده‏ها را از خود دور می‏سازد، و سلامت معنوی نفوس را تأمین می‏کند.»[6]
پس با توجه به فلسفه حجاب، ( غیر از آن چه در تفسیر جلباب آمده و برخی آن را به معنای چادر گرفته اند)، می توان نتیجه گرفت که چادر می تواند حجاب برتر باشد.


[1] وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلی‏ جُیُوبِهِن‏.

[2] مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج3، ص 127.

[3] یا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْواجِکَ وَ بَناتِکَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلَابِیبِهِنَّ ذلِکَ أَدْنی‏ أَنْ یُعْرَفْنَ فَلا یُؤْذَیْنَ.

[4] ابن منظور، محمد بن مکرم، لسان العرب، ج1، ص 272.

[5] صدوق، محمدبن علی، من لا یحضره الفقیه، ج4، ص 18.

[6] با استفاده از نرم افزار پرسمان ، با تصرف و منبع یابی.

منبع حوزه

دلیل حجاب زنان در نماز

پرسشبا سلام چرا دختران و زنان در نماز باید چادر سر کنند در صورتی که خدا نامحرم نیست؟!

پاسخ

در ابتدا باید به شما کاربر گرامی عرض کنیم که چادر در نماز شرط لازم نیست بلکه اگر با لباس های دیگری که پوشش کافی را به همراه داشته باشد نماز بخوانید اشکالی برآن نماز وارد نمی باشد اما درباره اینکه چرا حجاب لازم  است باید ذکر کنیم که می توانیم آن را نوعی احترام قلمداد کنیم حتی به عناون نمونه در عرف هم اگر شما به دیدار شخص محترمی رفته و قصد گفتگو با او را داشته باشید طبیعتا سعی می کنید از پوشش مناسبی استفاده نمایید چرا که حیا از فطریات و ذاتیات انسان ها است و هر کس بر اساس فطرت خویش آن را رعایت می کند.از سویی دیگر احکام شرعی دارای مصالح و مفاسدی هستند که بر اساس همان ملاکات حرام و یا واجب می شوند هر حکمی که مصلحت لازمه ای داشته باشد واجب است و هر حکمی که مفسده ملزمه ای داشته باشد حرام است. اما این مصالح و مفاسد همیشه قابل فهم بشر نیستند یعنی در واقع سه دسته مصالح و مفاسد وجود دارد 1. یک دسته را عقل ما می تواند فهم کند مانند این که وحدت خوب است و تفرقه بد است 2. یک دسته را عقل نمی تواند به تنهایی فهم کند و خود قانون گذار علت آن را گفته است 3. دسته سوم آن مصالح و مفاسدی است که عقل نمی تواند به تنهایی به دست بیاورد و قانون گذار هم به علت آن احکام اشاره نکرده است که ما در این جا اگر چه اجمالاً می دانیم این حکم علتی دارد که اگر واجب است به خاطر مصلحت خاص و لازمی است و اگر حرام است به جهت مفسده ای است که لازمه آن فعل است و ممنوع است.

و با توجه به توضیحات فوق، ما نمی توانیم علت همه احکام شرعی را بفهمیم اگر چه اجمالاً می دانیم بدون علت نیستند و در مورد سؤال شما نیز قضیه از همین قرار است که ما نمی توانیم درک کنیم که چرا مثلاً اگر سر زن مکشوف باشد نماز او باطل می شود .

منبع حوزه

گزیده ای از رهنمودهای حضرت آیت الله سید علی خامنه ای به زوج های جوان

کُفْو بودن از نظر اسلام

در شرع مقدس اسلام، آن چه معین شده است، این است که دختر و پسر باید کفو یکدیگر باشند. و عمده مسأله در باب کفو، عبارت است از: ایمان؛ یعنی هر دو مؤمن، هر دو دارای تقوا و پرهیزگاری و هر دو معتقد به مبانی الهی و اسلامی و عامل به آن ها باشند. این که تأمین شد، بقیه چیزها اهمیتی ندارد. وقتی تقوا و پاکدامنی و طهارت دختر و پسر معلوم شد، سایر چیزها را خدای متعال تأمین می فرماید.

در اسلام، ملاک این همکاری که اسمش زوجیّت است، عبارت است از: دین و تقوا که: «المؤمن کفو المؤمنة و المسلم کفو المسلمة».1 این ملاک دینی است.

البته در این زمینه، هر کس در راه خدا جلوتر، پیشقدم تر، فداکارتر، آگاه تر و به درد بخورتر و برای بندگان خدا نافعتر باشد، این بالاتر و بهتر است؛ ممکن است زن در آن حد نباشد، ایرادی ندارد. زن، خودش را به سمت او بکشاند. یا زن ممکن است بالا باشد، مرد به قدر او نباشد، پس مرد باید خود را به سمت او بکشاند.

هشیارِ عاقل یا مستِ غافل

یک وقت انسان ازدواج می کند و می گوید: پروردگارا! من ازدواج می کنم ـ یا روحیه اش این است، حالا ولو به زبان هم نیاورد یا به ذهن هم نگذراند، با این روحیه ـ یک نیاز طبیعی خودم را برآورده می کنم. این نیاز طبیعی هم فقط نیاز جنسی نیست، بلکه زن و مرد هر دو به این ازدواج، به این با هم زندگی کردن، با هم تشکیل یک خانواده دادن و یک جمع به وجود آوردن، احتیاج دارند. این هم یک نیاز است، مثل نیازهای دیگری که وجود دارد. می گوید: پروردگارا! من این نیاز را برآورده می کنم، از تو هم متشکرم که این امکان را در اختیار من گذاشتی، این اجازه را دادی، این وسیله را فراهم کردی، همسر خوبی برای من پیدا شد و بعد از این هم در زندگی جدید، در این وضع جدید، سعی می کنم که آن طور که تو می خواهی عمل کنم. این یک جور ازدواج کردن است.

یک وقت هم نه، کسی که ازدواج می کند، نه قدر خدا را می داند، نه قدر آن همسر را می داند، نه قدر این فرصتی که برایشان پیش آمده، می داند؛ مثل آدم مست و غافل. این جور زندگی اگر هم پایدار بماند، شیرین نخواهد بود، همراه با انجام وظیفه نخواهد بود.

شُکر نعمت ازدواج

این مرحله از زندگی را که وارد زندگی مزدوج می شوید و تشکیل خانواده می دهید، یکی از نعمت های بزرگ الهی به حساب بیاورید و آن را شکر بگذارید. همه آنچه ما داریم، از خداست: «وَ مَا بِکُم مِّن نِّعْمَةٍ فَمِنَ اللَّه»،2 اما توجه به این نعمت خیلی اهمیت دارد.

خیلی از نعم را انسان توجه ندارد. بعضی ها ازدواج می کنند، همه نوع خوبی هم گیرشان می آید. زندگی شیرین و خوبی را هم می گذرانند، ولی نمی فهمند که این چه نعمت بزرگی است، چه حادثه تعیین کننده و مهمی در زندگی است. وقتی نفهمیدند، شکر آن را هم به جا نمی آورند و از رحمت الهی که با شکر متوجه انسان می شود، محروم می مانند . لذا باید انسان توجه کند به اینکه این چه نعمت بزرگی است و شکر این نعمت چگونه است؟ یک وقت انسان در شکر، فقط به زبان می گوید که خدایا شکر و در دل او هم خبری نمی شود؛ این لقلقه زبان است و ارزشی ندارد... . امّا یک وقت هست که انسان در دلش حقیقتاً از خدای متعال، سپاسگزار و متشکر است؛ این خیلی ارزش دارد. می فهمد که خدای متعال نعمتی به او داده و حقیقتاً ابراز شکر می کند. این همان شکرِ خوب است. منتهی وقتی ما از خدای متعال متشکر شدیم، یک عملی، یک حرکتی، یک موضع گیری هم بر اساس این تشکر، لازم می آید که انجام دهیم. خیلی خوب، حالا که خدای متعال این نعمت را به شما داده است، شما باید چکار کنید؟ هیچ توقع زیادی از ما نکرده اند. توقعی که از ما در مقابل این نعمت دارند، این است که با این نعمت خوب رفتار کنیم. این رفتار خوب را در اسلام معین کرده اند، که همان اخلاق خانواده و حکمت خانواده است؛ اینکه در درون زندگی باید چگونه رفتار کرد که این زندگی خوب باشد.

مال و جمال؟ کدام انگیزه

اگر چنانچه کسی به خاطر مال و جمال ازدواج کند، طبق روایت ممکن است خدای متعال مال و جمال را به او بدهد و ممکن هم هست که ندهد. امّا اگر چنانچه برای تقوا و عفاف قدم بگذارد و ازدواج بکند، خدای متعال به او مال هم خواهد داد، جمال هم خواهد داد. ممکن است کسی بگوید: جمال که اعطاکردنی نیست؛ یک کسی یا جمال دارد یا ندارد! معنایش این است که چون جمال در چشم شما و در دل شما و در نگاه شماست، اگر انسان کسی را که خیلی جمیل هم نباشد، دوست داشت، او را جمیل می بیند. وقتی کسی را دوست نداشت، هر چقدر هم جمیل باشد، به نظر او جمیل نمی آید.

روش اسلام بهتر است

هم در مسیحیت و هم در یهودیت و هم در ادیان دیگر، این انضباط [ازدواج] به شکلی دیگر البته هست. اسلام آن ها را هم معتبر دانسته است. آن ها را زن و شوهر، و فرزندان آن ها را حلال زاده دانسته است.

نحوه و نوع ازدواج در اسلام، بهتر از ازدواج بقیه ادیان و بقیه ملل است. هم مقدماتش، هم اصلش و هم ادامه و استمرارش، طبق مصلحت انسان گذاشته شده است. البته ازدواج های بقیه ادیان هم از نظر ما معتبر و محترم است، یعنی همان عقدی که یک مسیحی در کلیسا یا یک یهودی در کنیسه انجام می دهد، یا در هر قوم و ملتی، هر طوری انجام می شود، از نظر ما معتبر است و ما آن را برای خودشان باطل نمی دانیم، ولیکن این روشی که اسلام معین کرده، بهتر است. برای مرد حقوقی، برای زن حقوقی، برای زندگی آدابی، برای ازدواج روش و شیوه ای معین کرده است. اصل هم این است که خانواده بماند و خوشبخت باشد.

به همین آسانی

در این عقدی که ما می خوانیم، در حقیقت دو طرف بیگانه از هم را با همین چند کلمه، با یکدیگر متصل و مرتبط می کنیم، به طوری که از همه عالم به هم، محرم تر و نزدیک تر و مهربان تر می شوند.

ثانیاً، با این عقد، یک سلول جدیدی در پیکره اجتماع، ایجاد می کنیم که این پیکره اجتماع از سلول های خانواده ها تشکیل شده است.

ثالثا، شما دو نفر هستید، یک خانم و دیگری آقا که هر کدام نیازهایی دارید، به جنس مخالف. آن نیازها را با این چند کلمه عقد برطرف می کنیم.

این سه کار را ما انجام می دهیم. این اول کار است و پایه کار؛ از این جا به بعدش به عهده خود شماست.

مهم ترین فایده

مسأله ازدواج و تشکیل خانواده در شرع مقدس، امر بسیار مهمی است و فواید بسیاری هم دارد، اما مهم ترین فایده و هدف ازدواج، عبارت است از: تشکیل خانواده. نفس این علقه زوجیت و تشکیل یک واحد جدید، مایه آرامش زن و مرد و مایه کمال و اتمام شخصیت آن هاست. بدون آن، هم زن و هم مرد ناقصند. همه مسائل دیگر فرع این است. اگر این کانون سالم و پایدار شد، بر روی آینده و بر روی همین وضع فعلی جامعه تأثیر خواهد گذاشت.

ازدواج، در حقیقت، دروازه ورود به تشکیل خانواده است و تشکیل خانواده اساس همه تربیت های اجتماعی و انسانی است.

اصل در ازدواج عبارت است از: پیوند زناشویی دختر و پسر و تشکیل خانواده. همین قدر که دختر و پسر همدیگر را ببینند و عقد شرعی جاری بشود و این ها با هم زن و شوهر بشوند، یک کانون خانواده به وجود آمده و یک خانواده جدیدی تشکیل شده است. شارع مقدس، خانواده مسلمان و سالم را دوست دارد. وقتی خانواده تشکیل شد، برکات زیادی در آن هست؛ نیازهای زن و شوهر تأمین می شود، نسل بشری ادامه پیدا می کند، اما اصل قضیه، فرزند، زیبایی و ثروت نیست. اصل قضیه این است که دو نفر با هم زندگی مشترکی را تشکیل می دهند و این محیط باید یک محیط سالم باشد.

نفس ایجاد کانون خانوادگی و یک کانون جدید، از همه چیز مهم تر است. اساس خلقت بشر چه زن و چه مرد، این طوری است که باید یک زن و مرد مجتمعاً یک واحدی را تشکیل بدهند، تا زندگی راحت، بی دغدغه و آماده برای جواب گویی به نیازهای بشر پیش برود. اگر این نشد، یک پایه مهم از زندگی لنگ است.

منبع حوزه

فضائل مکّه معظمه

درآمد

ابوسعید حسن بن یسار بصری معروف به حسن بصری (110 - 21 ه . ق.)، از مشاهیر تابعین و مرجع دینی اهل بصره بود که در مدینه منوره متولد و در بصره دار فانی را وداع گفت.

وی از زهّاد ثمانیه است و بعضی از فِرَق صوفیه به او متصل می شوند.

در مورد خلوص و ارادت وی به امیر المؤمنین علی - علیه السلام - روایات متعددی وارد شده است.

البته گروهی هم او را از خائنین شمرده اند.

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

یک هنرمند روشندل را دریابید

این فراخوان شرح مختصری از وضعیت یک هنرمند روشندل است که این روزها زندگی سختی را می گذراند.

ایشان مدتها شاگرد اساتید مبرزی چون حبیب الله بدیعی ، بهاری  و نورعلی خان برومند بوده است.

علاوه بر این وی دارای لیسانس زبان وادبیات فارسی ولیسانس هنر های زیبا از دانشگاه تهران، آهنگساز ونوازنده موسیقی (سنتی وفولکلور)ایران  است و نامش درکتاب مردان موسیقی ایران به عنوان آهنگسازونوازنده چیره دست آمده است .

اما این هنرمند گرامی متاسفانه ۱۰سالی است که دچار بیماری سختی  شده بطوری که قادر به اداره کارهای شخصی وحرکتی خود نمی باشد.

هزینه های درمانی وبیمارستانی ایشان  فوق العاده بالا است وخانواده ایشان توان پرداخت این مبالغ را ندارند.

در این مدت کمک های مختصری از برخی نهادها و مجموعه ها به ایشان شده که متاسفانه هیچ کدام کفایت کامل از مشکلات ایشان نکرده است.

درخواست خانواده برای کمک و مساعدت به این هنرمند و خانواده اش کمکی جهت هزینه های درمانی و پرستاری است.

همت کنید تا حداقل بتوانیم ۵۰میلیون ریال برای اختصاص به این هنرمند گرامی جمع آوری و هدیه کنیم.

tabnaklogo

تذکر مهم

در صورت عبور کمکها از سقف مورد نیاز صرف موارد بعدی خواهد شد

خیریه همت