روش حكومتى پيامبر(ص)

روش حكومتى پيامبر(ص)

سيد قوامى

الدين صمصام>ييكى از مباحث بسيار بحث انگيز در قرن حاضر مسئله نظام سياسى و نظام اداريِ حكومت پيامبر اكرم(ص) بوده است. ديدگاه برخى اين است كه حكومت پيامبر اكرم(ص) اساساً نظام خاص ادارى و سياسى نداشته است. به اين ديدگاه از جنبه هاى گوناگون ـ خصوصاً كلامى ـ پاسخ گفته اند، اما از زاويه طرح عينيِ نظام سياسى و ادارى پيامبراسلام(ص) كم تر بدين ساحت درآمده اند. نگارنده از كسانى است كه به وجود نظامِ اداريِ كامل و پيشرفته اى در دوران رسول اللّه(ص) اعتقاد دارد، در جهت اثبات اين اعتقاد، با روى كردى تاريخى به شيوه نظام ادارى پيامبر اكرم(ص) پرداخته و با كاوش در لابه لاى صفحات تاريخِ سياسيِ پيامبر اكرم(ص) نمودهاى نظام مستحكم ادارى را به دست آورده است. اين نوشته به اجمال به يكى از مهم ترين اركان در نظام ادارى يعنى عضويابى از ديدگاه اسلام اشاره دارد.

منابع نيروى انسانى(عضويابى)

هر نظام ادارى اركان گونه گونى دارد كه يكى از آن ها عضويابى است. علماى مديريت عضويابى را چنين تعريف مى كنند:

(عمليات كاوش در منابع انسانى و كشف افراد شايسته و ترغيب و تشويق آنان به قبول مسئوليت در سازمان.)1

مراد ما از عضويابى در نظام اداريِ حكومتِ رسول اكرم(ص) لزوماً مطابقِ تعريف فوق نيست، زيرا ممكن است در اطلاعاتى كه از آن عصر به دست ما رسيده چنين فعل و انفعالى را شاهد نباشيم و البته منكر وجود آن هم نيستيم و يا چه بسا اقتضاى آن زمان دقيقاً پياده شدن مفاهيم فوق نبوده باشد. بنابراين مراد ما شناسايى منابع نيروى انسانى است كه رسول خدا(ص) كادر حكومتى اش را از آن ها تأمين مى كرده است.

شناسايى اين منابع به ما كمك مى كند كه در انتخاب معيار براى عضويابى و براى منابع انسانى توفيق يابيم تا مديران سازمان هاى حكومت اسلامى در هر عصر و نسلى بر اساس آن معيارها به عضويابى بپردازند.

در آن شرايط، منابع نيروى انسانى پيامبر اكرم(ص) اين ها بودند:

1ـ منابع نژادى عرب و عجم؛

2ـ منابع سرزمينى مانند مكه و مدينه و يمن؛

3ـ منابع قبيله اى مانند قريش؛

4ـ منابع ارزشى مانند مهاجرين، انصار، مجاهدين و تابعين؛

5ـ منابع بومى؛

6ـ منابع سرزمينى ـ اعتقادى مانند دارالكفر و دارالاسلام؛

7ـ منابع اعتقادى مانند مسلمين، يهود و نصارى.

1 ـ منابع نژادى

قرآن به زبان عربى نازل شده، پيامبر اكرم(ص) عرب است، اسلام در عربستان طلوع كرده است، اولين حكومت اسلامى در مدينه ـ كه از شهرهاى عرب است ـ تشكيل يافته و عمده نيروهاى پيامبر اكرم(ص) در كادر ادارى و حكومتى عرب بوده اند، ولى با اين همه، عربيت يك اولويت نبوده است.

قرآن مى فرمايد:

(يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر وانثى وجعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا انّ اكرمكم عنداللّه اتقيكم2؛ اى مردم ما شما را از دو جنسِ مرد و زن آفريديم و شما را به شكل ملت ها و قبيله ها در آورديم تا يكديگر را بشناسيد.)

پيامبر اكرم در روز فتح مكه مى فرمايد:

(انّ اباكم واحد كلكم لآدم و آدم من تراب ان اكرمكم عنداللّه اتقيكم وليس لعربى على عجمى فضل الاّ بالتقوى3؛ پدر شما يكى است و آن، آدم(ع) است و آدم از خاك، با تقواترين شما نزد خدا گرامى ترين شما است، عرب را بر عجم برترى نيست مگر به تقوا.)

بعضى از اعراب معاصر از تمدّن اسلامى با نام(تمدّن عربى) ياد مى كنند و مى گويند:(مسلمانِ غير عرب اگر پيش رفت كرده است به خاطر روح عربى بوده است كه در همه ملت ها پيدا شده بود و همه اين ملت ها تحت نام و عنوانِ(عربيت) يك حركت هم آهنگ به وجود آورده بودند).4 اين نظريه، به طور آشكار تحريف تاريخ است، در حالى كه ملت هاى مسلمان بر روى مليّت خود پل زده بودند و خود را مسلمان مى دانستند.

محور نبودن عربيت به صورت يك ارزش اسلامى باقى بود حتى خلفاى راشدين بر آن پاى فشرده اند ولى امويان سلسله جنبان تفكر تفوّق عرب شدند5 و سياست آن ها بر اصل تفوق عرب بر غير عرب پايه گذارى شد، معاويه به صورت بخش نامه به همه عمّال خويش دستور داد كه براى عرب، حق تقّدم قائل شوند. اين عمل ضربه مهلكى به اسلام زد و منشاء تجزيه حكومت اسلامى به صورت حكومت هاى كوچك بود، زيرا بديهى است كه هيچ ملّتى حاضر نيست تفوق و قيمومت ملّت ديگر را بپذيرد. اسلام از آن جهت مقبول همه ملّت ها بود كه علاوه بر ساير مزايايش رنگ نژادى و قومى نداشت.6

(آجرى) در اربعين از رسول خدا(ص) نقل مى كند كه:(همانا خدا اختيار كرد مرا و اختيار كرد براى من اصحابى پس قرار داد براى من از آنها وزرائى.)7 در(استيعاب) از قول على(ع) آن وزرا چهارده نفر شمرده مى شوند:(حمزه، جعفر، ابوبكر، على، حسن، حسين، عبداللّه بن مسعود، سلمان، عماربن ياسر، حذيفه، اباذر، بلال و مصعب).8 جالب است اگر اين مجموعه را به منزله كابينه فرض كنيم(هر چند حسنين كم سن بوده اند.) در اين جمع دو نفر غير عرب ديده مى شوند: سلمان فارسى و بلال حبشى.

اين دقيقاً همان عدم اولويت نژاد عرب را تأكيد مى كند در شرايطى كه زمين و زمان و زمينه اقتضاى عرب گرايى داشت حضور اين دو نفر در سطح بالاى مسئوليت معناى خاص دارد. و وقتى هم پيامبر(ص) به سلمان لقب مى دهد نمى گويد سلمان عربى بلكه مى فرمايد(سلمان محمّدى).

پيامبر(ص) به همين دو اكتفا نكرد،(صهيب بن سنان) ملقّب به(ابو يحيى)، رومى بوده است، وحشى ـ كه بعد اهلى شد و به او مأموريت داده شد ـ حبشى است كه شيعه و سنى او را صحابى مى دانند. ابن هشام در سيره خويش(ابو كبشه) را فارسى و(زيدبن حارثه) را حبشى مى داند.9 كه در جنگ بدر حضور داشته اند، بعضى(ذو مخبر) را از صحابه پيامبر، كه حبشى است، شمرده اند.10

در اين ميان، نقشِ سلمان فارسى كه سلمان الخير و سلمان السلام و سلمان محمدى است، بسيار برجسته و كليدى است، وى در جنگ خندق، خندق مى سازد و در جنگ طائف منجنيق مى سازد11 و بعدها در زمان عثمان استان دار مدائن مى شود12 و اميرالمؤمنين(ع) وى را پس از مرگ تجهيز كرد و بر او نماز خواند و جعفر هم حاضر بود.

در فروغ ابديت آمده است:(مناطقِ خوش آب و هوايِ عربستان در آخرين قرن قبل از اسلام به طور كلّى تحت نفوذ سه دولت بزرگ يعنى ايران و روم و حبشه بود، شرق و شمال شرقى اين منطقه زير حمايت ايران و شمال غربى تابع روم و قطعات مركزى و جنوب تحت نفوذ(حبشه) قرار داشت، بعدها در اثر مجاورت با اينان سه دولت عرب به نام هاى حيره، غسان و كنده هر كدام تحت نفوذ يكى از سه دولت نامبرده(ايران، روم و حبشه) قرار داشتند.)

جالب است كه پيامبر سلاطين هر سه قدرت را به اسلام دعوت كرد خسرو پرويز كه پيامبر او را به نام(كسرى عظيم فارس) در نامه اش ياد كرد قبول نكرد،13 ولى نجاشى سلطان حبشه اسلام آورد14 و هرقلِ عظيم روم معروف به(قيصر) اسلام آورد.15 آن چه براى ما مفيد است آن كه طبق مدارك ياد شده پيامبر به كسري§ و قيصر نوشت:(اسلم تسلم؛ اسلام بياور تا سالم بمانى). و در بعضى نامه هايش مى افزود:(اسلم تسلم فاجعل لك ما تحت يديك)16 و يا مى فرمود:(ان تؤمن باللّه وحده لاشريك له يبقى ملكك).17 اين جملات به آن معنا است كه اگر اسلام بياوريد به حكومت ادامه مى دهيد.

اگر عربيت در كارگزارى حكومت رسول خدا(ص) اولويت داشت چنين وعده اى به حكّام غير عرب نمى داد. اين وعده ها گوياى نفى عرب محورى در حكومت است و اين آن چيزى است كه ما در اين مبحث به دنبال آنيم. مسلمان شدن سلطان حبشه و بقاى او در حكومت با تأييد رسول خدا(ص) نشان مى دهد كه كادر غير عرب رسول خدا(ص) منحصر در بردگان حبشى مثل بلال و وحشى و ذومخبر نمى شود بلكه مَلِك حبشه هم در اين حلقه وارد است و نه تنها صهيب رومى كه برده است بلكه خود قيصر روم هم به نوعى در حكومت فراگير و جهان گيرِ رسول خدا(ص) نقش دارد.

آن چه منظور ما را بيش تر تقويت مى كند اسلام آوردن دسته جمعيِ(باذان) حاكم يمن و تمام كارمندانش كه ايرانى بودند مى باشد،18 زيرا سرزمين حاصل خيز يمن كه در جنوب مكّه قرار دارد و حكمرانان آن همواره دست نشانده شاهان ساسانى بودند19 و تمام كارمندانشان ايرانى بودند با نامه پيامبر و وعده اى كه داد مبنى بر اين كه(اگر مسلمان شوى حكومتت دوام دارد)20 با لبيك به پيامبر و مسلمان شدنشان ايرانيان زيادى به كادر حكومتى رسول خدا(ص) اضافه شد.

اين روحيه حتى در حكومت اميرالمؤمنين هم مشاهده مى شد كه فردى به نام(شنسب) را كه ايرانى و از نسل غوريان است به عنوان فرمان دار ناحيه(غور) هرات منصوب فرموده بود.21 خلفاى دوم و سوم هم سلمان را در مدائن نصب كرده بودند، كه ذكر آن رفت. همه اين ها نشان مى دهد كه نفيِ عرب محورى از ديد كتاب و سنت و سيره، مسلّم است و پيامبراكرم(ص) در عضويابى، هيچ گاه به نيروهاى عرب به عنوان يك منبع نيروى انسانيِ داراى اولويت، تكيه نكرده است.

2 ـ منابع سرزمينى

مكّه با همه اهميتش هيچ گاه براى حكومت اسلامى به يك منبع اولويت دار تبديل نشد، زيرا ارزش هاى مكه مخصوص اهل آن نيست و يك سرزمين عمومى و متعلق به همه است.

حتى پس از اين كه مكه فتح شد و پيامبر به وطَنِ اصلى خود بازگشت آن جا را پايتخت قرار نداد و به مدينه بازگشت. در تاريخ حكومت هاى اسلامى هم هيچ گاه مكّه پايتخت نشده است. علّت آن بر ما مجهول است.

آرى، مكه نه تنها پايتخت نشد بلكه با همين عمل پيامبر(ص) عملاً(هم شهرى گرى) و (هم وطن گرايى) نفى گرديد.

بسيارى از ياران اوّليه پيامبر(ص)، كه مرتباً آزار مى شدند، مثلِ بلال، عمّار، صهيب، سلمان، اويس قرنى، معاذبن جبل، اباذر غفارى، مقداد، عدى بن حاتم و عبدالله بن مسعود، مكى الاصل نبودند. در ميان وزرايى كه قبلاً شمرديم، شش نفر غير مكى اند و اگر حسن و حسين(ع) را لحاظ نكنيم سهم مكّى و غير مكّى، مساوى است.

در بين هفده استان دار ده نفر آن ها اهل يمن و يك نفر از مدينه و شش نفر مكّى هستند كه يك نفر از آن ها(عتاب بن اسيد) است كه والى مكه است از طرف رسول خدا(ص)22 نه به خاطر اين كه مكّى است بلكه به خاطر بومى بودنش. پنج نفر باقى مانده كه قرشى هستند يكى(ابوسفيان) است كه به عنوان(مؤلفة قلوبهم) منصوب شد بر نجران23 نه به عنوان مكّى و سايرين هم به خاطر شايستگى و صلاحيت. و مكّى بودن هيچ دخلى نداشت.

پس بنابر آمار وزرا كه ستاد رسول خدا(ص) بودند و مطابق آمار استان داران در تشكيلات حكومتى رسول خدا(ص) برترى با عنصر مكّى نبود. در خصوص(عثمان بن طلحه بن شيبه) كه به طور موروثى كليددار كعبه بودند پيامبر او را ابقا كرد،24 ولى نه به خاطر مكّى بودنش بلكه براى ردّ امانت، زيرا اين آيه نازل شد كه:(انّ اللّه يامركم ان تؤدو الامانات الى اهله؛25 خداوند به شما امر مى كند تا امانات را به اهل آن بازگردانيد.)

حضور حجم عظيمى از يمنى ها در بين استان داران و يك نفر به نام(حذيفه) در بين وزرا حاكى از اين است كه مكه اولويت ندارد.

ب ـ مدينه(پايتخت گرايى ـ مركزگرايى)

مدينه الرسول(ص) كه قبل از هجرت(يثرب) نام داشت مركز اسلام و حكومت اسلامى و مدفن بسيارى از نيكان و پاكان است. رسول خدا(ص) اين شهر را براى مركزيت بر مكه مكرّمه هم ترجيح داد و حتى بعد از فتح مكه پايتخت را عوض نكرد.

ولى آيا مدينه اولويت دار است؛ يعنى اهل مدينه به خاطر اين كه در اين سرزمين و در مركز و پايتخت هستند مزيتى بر ديگران دارند. و(مركزگرايى) و(پايتخت گرايى) كه در زمان رسول خدا تحت عنوان مدينه گرايى تبلور داشت، آيا معيارى براى عضويابى در حكومت اسلامى است؟

پاسخ اين سؤال هم منفى است، زيرا در ليست وزرايى كه ديده شد تنها يك نفر مدنى است و آن،(زيادبن لبيد انصارى) است و نيروهاى يمنى كه نه مكى اند و نه مدنى آمار بالايى را در بين استان داران رسول خدا(ص) داشتند.

نيروهاى مهاجر هم كه مكى و غير مكى داخل آن ها بود پست هاى حكومتى را اشغال كرده بودند.

در يك جمع بندى بايد گفت: سرزمين، معيار نيست حتى مكه و مدينه و يمن و هيچ حاكم اسلامى نمى تواند فردى را چون هم شهرى او است يا مقيم پايتخت است يا مقيم يكى از استان هاى مهّم است(مثل يمن) اولويت دهد.

3 ـ منابع قبيله اى(قريش و…)

قريش نام قبيله اى است پدر اين قبيله(نضربن كنانه) است، اين قبيله را از آن جهت قريش نامند كه گرد حرم فراهم آمده اند.

امويان و علويان و عباسيان از قريش هستند، محمد(ص) هم قرشى است و بزرگ ترين افتخار براى يك نفر اين بوده كه شاخه اى از آن محسوب و به آن منسوب شود. با توجّه به اين كه جامعه عرب دچار دردى ريشه دار و مزمن به نام تفاخر به فاميل و خانواده و قبيله بود لذا زمينه برترى اين طائفه ممتاز فراهم بود. پيامبر كه خود قرشى بود با شناخت درد مزبور قبل از بدخيم شدن، به علاج آن پرداخت و قبل از او قرآن كريم رسماً شعوب و قبائل را مايه تعارف و شناخت يك ديگر و نه سرمايه تفاخر مى داند:(جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا)26.

رسول خدا(ص) وقتى مكّه را فتح كرد براى پيش گيرى از بيمارى قريش گرايى با قدرت مى فرمايد:(ايها الناس انّ اللّه قد اذهب عنكم نخوة الجاهليه و تفاخروها بآبائها الاوانكم من آدم و آدم من طين اِلاّ خير عباداللّه عبدا تقاه)27.

در جاى ديگر مى فرمايد:(اشراف امّتى حَمَلةالقرآن و اصحاب الليل28؛ اشرافِ قوم من، حاملانِ قرآن و شب زنده داران هستند). و يا آن جا كه با كشتگان آن ها من جمله ابوجهل و عتبه و شيبه و اميّه كه در چاه بودند صحبت مى كند، مى فرمايد:(ديگران مرا تصديق كردند…، ديگران مرا جاى دادند، ديگران مرا كمك كردند).29 اين ديگران چه كسانى هستند كه اين همه در كلام رسول خدا(ص) تكرار مى شود؛ يعنى غير قريش كه تركيبى از مهاجر و انصار و مكّى و غير مكّى اند. معلوم مى شود اكثر قريش مانع راه بودند كه پيامبر اين گونه با چاه سخن مى گويد. البته بعضى از قريش، پيامبر(ص) را هم كمك كرده اند قبلاً خوانديم كه از هفده استان دار، شش نفرشان قرشى بوده اند و هم چنين در ميان وزراى آن حضرت، هشت نفر از قريش هستند: پنج نفر از بنى هاشم و سه نفر ديگر يعنى ابوبكر، عمر و مصعب از قريش هستند. قريشى ها در بين قضات و نيز در همه اركان حكومتى حضور داشته اند، ولى نه به خاطر قرشى بودن بلكه ملاحظات ديگرى در نظر بوده است.

البته روايتى از رسول خدا(ص) نقل شده كه مى فرمايد:(قدموّا قريشا ولاتقدمواها و تعلموا من قريش ولا تعلّموها ولولا ان تبطر قريش لاخبرتها مالخيارها عنداللّه تعالى)30 و در نقلى ديگر از اميرالمؤمنين(ع) آمده است:(قدموا قريشا ولاتقدّموها ولولا ان تبطّر قريش لاخبرتها بمالها عنداللّه تعالى)31 و در نقل سوم دارد كه(قدمواّ قريشا ولا تقدموها و تعلموا منها ولا تعلموها)32.

اين روايات از طريق اهل سنت است و به قول(مناوى) در شرح جامع صغير بعضى براى تقديم قول شافعى بر غير شافعى به اين روايات استناد كرده اند،33 زيرا شافعى نسب به(مطّلب) فرزند هاشم مى رساند و جالب است كه خيلى از فقهاى م، در اين كه مطلبى را در احكام بنى هاشم وارد كنند ترديد دارند.

در كتاب(ذكري§) آمده است كه برخى از فقها مثل شيخ مفيد و شيخ صدوق و پدرش و غيرهم در بحث نماز ميّت براى اين كه اولويتى به هاشمى بدهند راهى ندارند جز اين كه به چنين رواياتى استناد كنند، در حالى كه در روايات ما اثرى از آن ها مشاهده نمى شود.34

ما مى گوييم اولاّ: اين روايات از حيث سند معتبر نيست، زيرا از طريق شيعه اثرى از آن نيست.

ثانياً: از همان طريق اهل سنّت هم اگر قبول كنيم اين روايات به مقدّم داشتن(حذيفه يمانى) غيرقرشى توسط پيامبراكرم(ص) در يك نماز، نقض مى شود؛ در حالى كه پشت سرش قرشى ها بودند؛ يعنى پيامبر او را امام قرشى ها كرد و بر آن ها مقدّم داشت. لذا بعضى مثل(عياض) با شتاب در حل اين تناقض به اين توجيه روى آورده اند كه مراد از تقديم قريش بر غير قريش تقدم در خلافت و حكومت است نه تقديم در نماز جماعت يا ميّت!35

ثالثاً: اگر قريش بايد مقدم شود فقط بنى هاشم مراد است كه ما اين را قبول داريم، چرا كه قريش رسول خدا(ص) را آزار دادند و اخراج كردند و با او جنگيدند و چگونه است كه مقدّم شوند و معلّم همگان شوند و كسى معلّم آن ها نشود!؟

رابعاً: از همه كه بگذريـم دلالت آن، مقابـل فرمايـش رسول خدا(ص) اسـت كه فرمود: (لاحسب لقرشى ولاعربى الاّ بالتواضع). و نيز با آيه سيزدهم سوره حجرات و خطبه پيامبر(ص) در مكه ـ كه به همه آن ها اشاره رفت ـ تعارض دارد.

در مجموع اين قبيل روايات عاجزند از اثبات تقدّم قريش مگر در بنى هاشم و آن چه در بحث حيض در جوامع فقهى ما آمده است كه زنان قرشيه ده سال ديرتر به يائسگى مى رسند36 امرى تعبدى يا تكوينى است و بعيد است كسى آن را امتيازى براى قريش حساب كند، زيرا در اين صورت بايد براى(نبطيه) هم امتياز قائل شود كه در روايات هم دوشِ قرشيه است. شيخ مفيد در كتاب(مقنعه) مى گويد:(قد روى ان القرشية من النساء والنبطيه تريان الدم الى ستّين سنه)37. و در نبطيه اصولاً ترديد هست كه عرب مستعجم هستند يا عجم مستعرب.38 هرچند از ابن عباس نقل شده است كه:(نحن معاشر قريش حيّ من النبط).39 ولى وضوحى ندارد و در نهايت اين كه در زمان ما شناخته شده نيستند و قرشيه هم جز بنى هاشم در زمان حال شناخته شده نيست، هرچند صاحب جواهر از قبيله معروف به قريش در زمان ما نام مى برد40 كه براى ما شناخته شده نيست.

لذا راهى براى برترى قريش وجود ندارد نه آن روايات اهل سنت و نه اين مسئله يائسگى قرشيه و نه امورى از اين قبيل قادر به اولويت دادن به قريش نيستند و قريش گرايى به حكم كتاب و سنّت مطلوب نيست.

اما آن چه در بحث ما مفيد است اين كه(قبيله گرايى) كه در خصوص رسول خدا(ص) به شكل(قريش گرايى) تبلور داشت، يك معيار منفى است؛ يعنى حاكم يا مدير اسلامى در عضويابى نمى تواند به قبيله خويش به عنوان يك منبع اولويت دار بنگرد. البته تشخيص قبيله در صدر اسلام بسيار آسان مى نمود، زيرا نظام قبائلى حاكم آن چنان دقيق بودكه به قول قرآن يك عامل شناسايى و تعارف، قبايل بودند41 و هر كس را به قبيله اش مى شناختند و از امام صادق(ع) آموختيم كه قبايل، كسانى اند كه منسوب به آبا هستند42 كه در زبان ما چنين نسبتى را در يك خاندان يا دودمان مى توان يافت يا آن چه كه به(آل) معروف است؛ شبيه آن چه در كشورهاى خليج فارس متعارف و متداول است مانند آل سعود، آل نهيان، آل صباح و… هر چند طبق فرهنگ قرآن، آل ابراهيم و آل عمران معنايى اعم دارد، زيرا(آل ابراهيم) به بنى اسحاق و بنى اسماعيل تقسيم مى شود كه اوّلى يهود و دوّمى عرب را مى سازد.43 پس(آل) حتى معنايى فوق نژاد مى يابد، اما آن چه در زمان ما از آل فهميده مى شود معنايى بسيار محدودتر است و شايد بهترين ترجمان آن(خاندان) يا(دودمان) باشد وگرنه مصداقى براى قبيله نخواهيم يافت. بر اين

اساس وقتى قريش گرايى و قبيله گرايى در زمان رسول خدا(ص) مطرود شد معيارى كه متناسب با همه زمان ها به دست مى آيد(عدم دودمان گرايى) و (عدم خاندان گرايى) است؛ به عبارت ديگر، دودمان و خاندان هيچ اولويتى به عنوان نيروى انسانى ندارند.

4 ـ منابع ارزشى

الف ـ مهاجرين

مراد از مهاجرين نيروهاى فداكارى هستند كه در صدر اسلام با پيامبراكرم(ص) و يا بدون ايشان از مكه به مدينه يا به شعب ابى طالب يا به حبشه مهاجرت كردند و خود و فعلشان در قرآن كريم ممدوح شمرده شده اند. در ارزش هجرت همين بس كه اميرالمؤمنين(ع) در نامه هاى متعدد به معاويه و ديگران،(هجرت) را از ارزش هاى اصلى خويش، ذكر مى كند، مثلاً مى فرمايد:(سبقت الى الايمان والهجره)44، يا مى فرمايد:(ليس المهاجر كالطليق)45. بخش عظيمى از كادر رسول خدا(ص) بلكه حواريون و ربيّون او را مهاجرين تشكيل مى دادند. در جنگ بدر ـ طبق آمارى كه ابن هشام مى دهد ـ 87 نفر از مهاجرين بوده اند.46

قبل از جنگ بدر هم مراحل شناسايى و اطلاعات عمليات را مهاجرين انجام مى دادند، چون انصار فقط پيمان حفاظت از پيامبر(ص) را در داخل مدينه داشتند نه خارج آن.47 بيش ترِ مسئوليتى كه از طرف پيامبر با عنوان مكى يا قريشى يا بنى هاشم يا ذى القربي§ مسئوليت گرفتند هجرت هم كرده اند، مگر مؤلفه قلوبهم كه بعد از فتح مكه، اسلام آوردند و يا برخى مثل عباس عموى پيامبر(ص) كه عذر از هجرت داشت. لذا هجرت هم از لحاظ قرآن و هم از نظر رسول خدا(ص) يك ارزش و يك اولويت قطعى است؛ يعنى مهاجرين در عضويابى داراى اولويت هستند.

امّا در اين خصوص كه عنوان مهاجر اكنون چه مصداقى دارد. بين مفسران و فقها اختلاف است و دو قول وجود دارد: قول اول: انقطاع هجرت بعد از فتح مكه و قول دوم: اتصال هجرت و تداوم آن تا مادامى كه كفر باقى است48. دليل قول اول اين سخنِ پيامبر(ص) است كه فرمود:(لاهجرة بعد الفتح) و اين كه بعد از فتح مكه از دارالكفر تبديل به دارالايمان شده است و آمدن از مكه به مدينه معناى هجرت ندارد.49 دليل دسته دوم آن است كه مراد، هجرت از دارالكفر به دارالايمان است نه فقط از مكّه به مدينه. صاحب جواهر ادعاى لاخلاف مى كند.50

ما مى گوييم هجرت از قبيل حقيقت و مجاز نيست كه از مكه به مدينه را حقيقى و باقى را مجازى بدانيم كما اين كه صاحب جواهر چنين تصور كرده است، بلكه هجرت يك معناى كلى و جامع است به معناى دورى از بدى ها به سمت خوبى ها و داراى مصاديقى است، مصداق بارز آن، همان هجرت از مكه به مدينه است ولى تنها مصداق نيست، هم چنان كه در روايتى آمده است:(المهاجر من هجر نفسه)51 و يكى از گناهان كبيره را(تعرّب بعد الهجره) مى دانند كه شايد عبارت آخرى از ارتداد و مصاديقى كه صاحب(تذكره) و محقق كركى و ديگران آوردند و شهيد هم در(روضه) به آن اشاره دارد52 كه يكى از آن ها را ما در معيار(شهرنشين گرايى) اشاره كرديم. و لذا هر نوع دورى از گناه و جهل و آمدن به سمت تعالى و تمدن مى تواند بدون مسامحه و مجاز، هجرت تلقى شود. مگر نه اين كه ما هجرت از مكه به حبشه را هم هجرت مى دانيم. آيا اين جا از دارالكفر به دارالايمان است يا اين كه از دارالكفر به دارالكفر؟ لذا هجرت از همان زمان رسول خدا(ص) هم مصداقى غير از هجرت مكه به مدينه داشته است كما اين كه شعب ابى طالب هم همين معنا را دارد.

به طور كلى هجرت يك ارزش است كه بزرگان به رخ ديگران مى كشيدند، امام سجاد(ع) در خطبه معروف خود در شام به افتخارات پدران خويش كه اشاره مى كند مى فرمايد:(وهاجر الهجرتين).53 در نماز جماعت هم تقدم با كسانى است كه زودتر هجرت كرده اند؛ مگر نماز جماعت فقط مخصوص صدر اسلام است كه(اقدم هجرة) ملاك تقدم تنها آن زمان باشد، نماز جماعت هميشگى است پس تقدم(اقدم هجرة) هم هميشگى است.

ييكى از مصاديق اصلى آن انسان هاى مجاهد و مبارزى هستند كه سابقه مبارزاتى و پيشينه روشنى در مبارزه با طاغوت ها و دشمنان دين داشته باشند، انسان هاى فداكار و انقلابى كه زودتر از ديگران پا به ميدان نهاده اند و از بيت و بيتوته خارج شده اند:(و من يخرج من بيته مهاجراً الى اللّه ورسولهِ ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على اللّه)54، (ياعبادى الذين آمنوا انّ ارضى واسعه فاياى فاعبدون)55، و آن جمله رسول خدا(ص) كه گفتيم فرار از يك زمين به زمين ديگر را ولو به يك وجب، هجرت مى داند و صاحب آن را هم نشين ابراهيم(س) و محمد(ص) و….

بنابراين معيارِ(مهاجرگرايى) در عضويابيِ رسول خدا(ص) يك اصل مسلّم مبتنى بر گمان و عقل بود و به آن عمل كرد. آمار دقيقِ كارگزارانِ پيامبر(ص) اين را نشان مى دهد. ما هم بايد(مبارزگرايى) و(ايثارگرى) و(ايثارگرايى) را معيار بدانيم؛ يعنى هركس تلاش و مجاهدت بيش ترى داشته و جان بازى كرده و پا و نخاع داده است را اولويت بدهيم. پس(سابقه مبارزاتى در راه اسلام) معيار است و(السابقون الاولون) در اين زمينه پيش تاز و مقدّم هستند. شايد نام(مجاهدگرايى) مناسب تر باشد. بنابراين(مهاجرگرايى) با هر مصداقى در هر زمين و زمانى معيارِ مثبت در عضويابى است.

ب ـ انصار

انصار نيز مثل مهاجرين از منابع اصلى تغذيه كننده نيروى انسانى پيامبر بوده اند و اولويت داشته اند و لقب انصار را قرآن به آن ها داده است.

در كشاف و غيره مذكور است كه رسول خدا(ص) بين آن ها و مهاجرين چگونه تعادل در ارزش برقرار مى كند. بعضى انصار بر قريش خود را برتر مى دانستند رسول خدا(ص) فرمود: اى انصاريان، مگرنه آن كه شما ذليل بوديد و خداى تعالى شما را به واسطه من عزيز و ارجمند ساخت؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه. سپس فرمود: مگر نه شما گمراه بوديد حق سبحانه به سبب من شما را هدايت كرد؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه. بعد از آن فرمود: چرا جواب مرا نمى دهيد؟ گفتند: چه بگوييم يا رسول اللّه؟ فرمود: در جواب من بگوييد مگر نه آن كه قومت تو را اخراج كردند و ما تو را جاى داديم و در پناه خود آورديم؟ مگر نه قومت تكذيب تو را نمودند، پس ما تو را تصديق كرديم؟ نه تو را مخذول ساختند پس ما تو را نصرت داديم؟ و بر همين طريق حضرت رسالت شمارش صفات جميله ايشان مى نمود تا آن كه همه به زانو در آمدند و گفتند: يا رسول اللّه تن و جان ما فداى تو باد.56

ييعنى آن حضرت با يك بيان زيبا و شيوا و عادلانه در محضر مهاجر و انصار به طور تلويحى ارزش هاى طرفين را گفت و آن ها را مثل دو بال براى خود قلمداد كرد. يا موقع كلنگ زدن در خندق اين شعار را مى داد كه:(اللهم اغفر الانصار والمهاجره)57.

بحث درباره(نصرت) است كه حد اعلاى آن ايثار است نصرت آن قدر ارزش مند است كه هر كس لقب(انصارى) را مثل يك نشان بر دوش مى كشيد و بدان افتخار مى كرد. انصارى ها به همين صورت در تاريخ به صورت لسان صدق در آخرين مانده اند. جابربن عبداللّه انصارى، ابوايوب انصارى، جناده انصارى، ابودجانه انصارى و غيرهم يعنى همان ارزش كه بنى هاشم و سادات دارند كه به وسيله پيش وند سيّد خود را ممتاز مى كنند اينها با پسوند انصارى چنين كارى مى كنند.

انصارى ها در جنگ بدر، فتح مكه و ديگر نبردهاى پيامبر(ص) نيز حضور چشم گيرى داشتند و تعدادشان از مهاجران هم بيش تر بود.58

ج ـ تابعين

خداوند مى فرمايد:(والسابقون الاولون من المهاجرين والانصار والذين اتبعوهم باحسان رضى اللّه عنهم و رضوا عنه)59 در اين آيه به سه دسته از ياران رسول خدا(ص) كه مورد رضايت خداوند بوده اند اشاره مى شود كه عبارت اند از: مهاجرين، انصار و تابعين. در مورد تابعين دو نظر است: يكى اين كه پيامبر را درك نكردند و بعداً آمدند و معصومين ديگر را يارى كردند و يا اين كه تابع سابقين شدند(از مهاجرين و انصار) با احسان و ايمان و اطاعت.60 تابعين طبق برداشت دوم كسانى هستند كه يا مهاجرند يا انصار منتها دير به اين قافله نور پيوسته اند و جزء(السابقون الاولون من المهاجرين والانصار) نيستند ولى جزء لاحقين هستند، به هر حال آمده اند و خداوند هم اعلام رضايت از آن ها مى كند: (رضى اللّه عنهم و رضوا عنه).

د ـ مجاهدين

جهاد نوعاً قرين مهاجر و انصار است چه بسا بگوييم آن چه به مهاجر و انصار و تابعين ارزش مى دهد همين جهاد آن ها است، قرآن مى فرمايد:(إنَّ الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبيل اللّه والذين آووا ونصروا اولئك بعضهم اولياء بعض)61، يا مى فرمايد:(والذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبيل اللّه والذين اووا و نصروا اولئك هم المؤمنون حقا لهم مغفرة و رزق كريم)62؛ يعنى هجرت و نصرت ضلع سومى دارد به نام جهاد و در نتيجه مى شوند(مؤمنون حقا)، (رضى اللّه عنهم و رضو عنه)، (لهم مغفرة و رزق كريم) و قرآن صريحاً مى فرمايد:(فضل اللّه المجاهدين على القاعدين اجراً عظيما)63.

در يك جمع بندى بايد گفت كه چهار عنوانِ (مهاجرين، انصار، تابعين، مجاهدين) كه يك منبع و مجموعه ارزشى را تصوير مى كنند و مى توان آنان را(ايثارگران) ناميد، رسول خدا(ص) به نص قرآن كريم به آن ها اهميت و اولويت مى داد. بنابراين(ايثارگرى) معيار ديگرى براى عضويابى است. حكومت اسلامى نيروهاى خويش را بايد از اين چهار منبع سرشار و عظيم برگيرد. و اگر جنگ نبود، ايثارگران و مهاجران و انصار و تابعين كسانى خواهند شد كه بيش ترين سوابق مبارزاتى و فداكارى و دل سوزى و از خودگذشتگى و تحمل رنج و مرارت را براى اسلام و حكومت اسلامى داشته اند.

5ـ منابع بومى

قال اللّه تبارك و تعالى:(وما ارسلنا من رسول الاّ بلسان قومه)64، (هوالذى بعث فى الاميين رسولاً منهم)65، (لقد منَّ اللّه على المؤمنين اذ بعث فيهم)66، (كما ارسلنا فيكم رسولاً منكم)67. رسول خدا(ص) عربى، قرشى، مكى، مدنى و بومى بود و خداوند در آيات چهارگانه به اين نكته اشاره مى كند. نيروهاى بوميِ شايسته به خاطر سنخيّت و نيز شناخت و رگ و ريشه معلوم و مشخص ، موفق ترند و لذا اولويت دارند.68 عتاب بن اسيد، اهل مكه است و والى همان جا شد69، نصب خاندان(باذان) در يمن70، عدى بن حاتم در قبيله خود، طيّ71، قيس بن مالك در هَمْدان72، عين فروه در مراء73، مالك بن عوف، آتش افروز جنگ حنين، مردِ سرسختِ قبيله بنى سعد توسط پيامبر سرپرست قبيله نصر وسلمه شد74، نصب معاذبن جبلِ يمنى به عنوان قاضى يمن75، نصب يك جوان ثقفى در ثقيف76، نامه پيامبر به هوذه بن على حنفى زمام دار يمامه كه فرمود: اسلام بياور تا در امان باشى و قدرت و سلطنت تو باقى بماند77، نامه به حارث حاكم غسان با همين مضمون78 و نامه هايى از همين دست به سلطان حبشه، قيصر روم و كسراى ايران، حاكى از يك نوع اولويت دهى به نيروهاى بومى است كه اگر اسلام آوردند طبق و

عده بر منطقه و نقطه خويش حكومت مى كردند. در فتح مكه ابوسفيان مكى در مكه مسئوليت مى گيرد تا(مؤلفة قلوبهم) را در منزلش جمع كند79، عثمان بن طلحه مكى را در كليددارى كعبه ابقا مى كند80، اميرالمؤمنين هم قثم بن عباس مكى را عامل مكه قرار داد81 و سهل بن حنيف انصارى را كه مدنى بود عامل خود در مدينه قرار داد.82 در نقاط ديگر، حضرت كنترل آن چنانى نداشت، شام كه در اختيار معاويه بود، بلاد عراق هم نوعاً به اشاره معاويه مست مى شدند والاّ شامل نصب عناصر بومى با همان حجم زمان رسول خدا(ص) در زمان اميرالمؤمنين هم مى شديم. البته قبلاً اشاره كرديم كه شنسب كه ايرانى و اهل غور هرات بود از طرف آن حضرت بر منطقه خويش حاكم شد83 استقصاى بيش تر ما را به اولويت نيروهاى بومى در سيره پيامبراكرم(ص) و اميرالمؤمنين(ع) بيش تر راهنمايى مى كند.

پيامبران هم نوعاً از طرف خداى تبارك و تعالى بر مناطق خويش مبعوث و منصوب مى شدند: در سوره هاى هود و اعراف مرتباً با اين جمله رو به رو مى شويم كه:(الى عاد اخاهم هودا)، (الى ثمود اخاهم صالح)، (الى مدين اخاهم شعيبا)، (ولقد ارسلنا نوحاً الى قومه)، (لقد ارسلنا موسى بآياتنا الى قومه ان اخرج قومك من الظلمات الى النور) و آياتى ديگر از اين قبيل كه ما را كمك مى كند در جهت اتخاذ يك معيار مناسب در عضويابى كه همان(بومى گرايى) باشد. يعنى نيروهاى بومى نسبت به نيروهاى غير بومى، اولى و احق هستند، مگر اين كه نكته خاص مثل مسائل امنيتى در ميان باشد، و گرنه اصلِ بومى گرايى در عضويابى اصلى عقلى، عرفى و شرعى است.

6ـ مؤلفة قلوبهم

در آيه 60 سوره توبه(مؤلفة قلوبهم) به عنوان يكى از مصرف هاى زكات نام برده شده اند صاحب شرايع مى گويد:(المولفة قلوبهم هم الكفار الذين يتمالون الى الجهاد)84 صاحب جواهر اقوال مختلفى را در تعريف مؤلفة قلوبهم از اصحاب نقل مى كند و در پايان نظر خودش را به عنوان تحقيق بعد از مطالعه كامل در كلمات اصحاب و اخبار و اجماع و نفى خلاف چنين اين گونه اعلام مى دارد:(ان المؤلفة قلوبهم عام للكافرين الذين يراد الفتهم للجهاد او الاسلام والمسلمين الضعفاء العقائد لا انهم خاصّون باحد القسمين)85.

اختلاف بين فقها بر سر اين است كه(مؤلفة قلوبهم) چه كسانى هستند؟ بعضى فقط كفار را مصداق مى دانند عده اى كفّار را براى استمالت آن ها به جهاد و برخى كفار را براى استمالت آن ها به اسلام. گروهى هم مسلمانان ضعيف العقيده را براى بقاء شان در اسلام از مصاديق اين عنوان مى دانند. خلاصه(مؤلفة قلوبهم) دو دسته اند: دسته اى كه بايد جذب شوند و دسته اى كه بايد دفع نشوند؛ به عبارت بهتر، يك تيره بايد بيايند و يك تيره بايد نروند. تيره اوّل كفارند يا براى جهاد، خواه مسلمانان شوند يا نه و يا براى مسلمان شدن و تيره دوم ضعيف العقيده ها هستند براى اين كه باقى بمانند، لذا از زكات بودجه اى براى اين منظور در نظر گرفته شده است.

امام باقر(ع) در صحيح زراره مى فرمايند:(مؤلفة قلوبهم) قومى هستند كه خداى واحد را عبادت مى كنند و شهادت(لا اله الا اللّه و محمّد رسول اللّه) سر مى دهند ولى به بعضى از جنبه هاى وحى شك دارند. خداوند به پيامبرش فرمان داد كه با پول و هديه دل آن ها را به دست آورد تا اسلام آن ها محكم شود. رسول خدا(ص) در جنگ حنين با رؤساى قريش و مضر مانند ابوسفيان و غيره چنين كرد. انصار ناراحت شدند، خدمت رسول خدا(ص) آمدند و گفتند: اگر اجازه دهى كلامى داريم و آن اين كه اگر اين اموال كه به اينان دادى دستور خدا است، تسليم هستيم و اگر دستور توست راضى نيستيم. خداوند به خاطر اين اعتراض نور آن ها را بُرد و براى(مؤلفة قلوبهم) سهمى از زكات قرار داد.86

(مؤلفة قلوبهم) مانند(مهاجرين) يك عنوان عام است كه داراى مصاديقى است، مصداق بارز آن ابوسفيان و عيينه و ديگران است كه در صدر اسلام بودند.87

در زمان هاى ديگر مصاديق ديگرى دارد و دليل بر اين مسئله اطلاق ادله امت كه(مؤلفه قلوبهم) را مقيد و منحصر به زمانى و زمينى خاص نكرده است و اين ادله از حيث ديگرى هم اطلاق دارد كه مقيّد به جهاد نيست، يعنى براى غير جهاد هم مى توان آن ها را تأليف كرد؛ مثلاً براى عضويت در حكومت و استفاده از تخصّص آن ها صاحب جواهر هم مقيد به جهاد نمى داند ما مى خواهيم حرف ديگرى هم بزنيم و آن اين كه تاليف قلوب منحصر به پرداخت زكات نيست، زيرا تعليق حكم بر وصف، مشعر به عليّت است؛ يعنى علّت پرداخت زكات تأليف قلوب است يعنى تأليفِ قلوب اصل است و پرداخت زكاتِ واجب يكى از راه هاى تأليف قلوب است، بنابراين راه هاى ديگرى هم وجود دارد كه او تأليف و تشويق شود؛ مثلاً ما به او پست و مقام بدهيم تا براى اهداف بلند اسلام استمالت شود.88

لذا آن چه ما به آن رسيده ايم دو وجه است: عضويت در سازمان حكومت اسلامى هم مى تواند مايه تأليف قلوب باشد و هم اين كه هدف از تأليف قلوب باشد؛ به اين معنا كه شما فرد لايقى را با پول تشويق كنيد كه عضو اداره اسلام شود و يا او را عضو اداره اسلام كنيد تا تأليف قلوب شود، ما هر دو را از اطلاق ادله و از اعتبار وصف العينى تعليق حكم بر وصف، متوجه مى شويم.

بر اين اساس، مؤلفه قلوبهم به يك منبع خوب انسانى براى حكومت اسلامى تبديل مى شوند به اين معنا كه حكومت اسلامى براى تقويت پايه هاى مردمى و تحكيم ريشه حكومت در دل جامعه اسلامى نبايد از اين نيروى عظيم كه طبق فرموده امام صادق و باقر(ع) بيش تر مردم را تشكيل مى دهند و در همه زمان ها هم هستند:(يكون ذلك فى كل زمان)89 غفلت شود. البته منظور ما در نظر گرفتن سهميه اى در كادر حكومتى غير كليدى براى آنان بدون هيچ اولويتى است؛ يعنى(مؤلفة قلوبهم) مثل مهاجر و انصار و بنى هاشم نيستند كه در عضويابى اولويتى داشته باشند، ولى غفلت از آن ها هم درست نيست. پيامبراكرم(ص) براى تأليف قلوب به پرداخت زكات اكتفا نفرمود بلكه مسئوليت هم مى داد؛ نمونه اش ابوسفيان بود كه بلافاصله فرماندهى دو هزار نفر از قريش را در يك عمليات نظامى بر عهده گرفت90، و عمروعاص كه در(ذات السلاسل) فرمانده شد91، ابوسفيان بت پرست حتى مأموريت بت شكنى بت هاى طائف را پيدا كرد، جالب است كه او بت ها را شكست و از خرابه هاى آن هيزم درست كرد و فروخت و قرض هاى عده اى را پرداخت92، وحشى هم پس از اين كه اهلى شد مأموريت جنگى گرفت93، معاويه هم جزء كاتبان رسول

خدا(ص) شد.94

7ـ منابع دينى

منظور، مسلمين، يهود، نصارى، مجوس و به طور كلى اقليت هاى دينى اند كه به هر حال منابعى از نيروهاى انسانى را تحت عناوين دينى تشكيل مى دهند. در اين درنگ و توقف نداريم كه(اسلام گرايى) يك اولويت قطعى و صد درصد است و غير اسلام هم ولو ميلى به اسلام و جهاد نداشته باشند و مؤلفه قلوبهم نباشند سهميه اى خواهند داشت.

رسول خدا(ص) گاهى با آن ها پيمان مى بست مثل(بنى نضير) يا(بنى قريظه) كه يهود بودند تا از نيروهاى آن ها عليه كفار استفاده كند و يا درخواست نماينده اى از آنان مى كرد:(قل تعالوا الى كلمه…)95 يعنى نمايندگان آن ها را مى خواند با آن ها پيمان مى بست ولى هيچ وقت به آن ها فرصت فرادستى نمى داد.

اسلام به همه كفار و اهل كتاب، بدبين نيست بلكه با آن ها كه ميل به سلطه دارند سر ناسازگارى دارد، اما استفاده از اهل جزيه آن هم به شكل(بطانه) بلكه به شكل نيروهاى كارگزار و متخصص به شكلى كه حكومت اسلامى حالتِ تسلط و نظارت را از دست ندهد منعى ندارد. سيره رسول خدا(ص) همين گونه بود، در تاريخ مى خوانيم كه: فرمان روايِ مسيحى شهر(ايله) به نام(يوحنابن رويه) در حالى كه صليب طلا به سينه انداخته بود و از مقر فرمان روايى خود به سرزمين تبوك آمده بود هديه اى به رسول خدا(ص) داد و هديه اى هم از آن بزرگ وار گرفت و حاضر شد بر آيينِ مسيح بماند و جزيه بدهد، پيامبر با او پيمان بست كه مسيحى بماند و به او مأموريت داد كه از مسلمانان كه از ايله مى گذرند پذيرايى كند.96

اصولاً فرمان روايانى كه در مرزهاى سوريه و حجاز زندگى مى كردند در ميان قوم و قبيله و منطقه زندگى خود، نفوذ كلمه داشتند و همگى مسيحى بودند و چون احتمال داشت كه روزى سپاه روم از نيروهاى محلّى آنان استفاده كند. پيامبر(ص) با همه آن ها پيمان عدم تعرض بست.97 يا(اكيدر) فرمان رواى مسيحيِ(دومةالجندل) حضور پيامبر رسيد و از قبول اسلام امتناع ورزيد ولى حاضر شد باج گذارِ مسلمانان باشد.98 جالب است كه(يوحنا) و(اكيدر) مسيحى مى مانند ولى كارگزار و باج گذار پيامبر مى شوند؛ يعنى مى توان و جايز است از نيروهاى اهل كتاب استفاده كرد فقط به اين شرط كه نظارت و تسلط را در دست نگيرند، زيرا با اصل مسلّمِ(لن يجعل اللّه للكافرين على المؤمنين سبيلا) و(يعطواالجزيه عن يد وهم صاغرون) منافات دارد.

پس(اسلام گرايى) اولويت است ولى استفاده از غير مسلمين جايز است به شرط عدم سلطه و بدون هيچ اولويتى.

8ـ منابع عقيدتى

مراد، دارالاسلام و دارالكفر است. (دارالاسلام جايى است كه اسلام در آن جا حاكم است و دارالكفر يا دارالشرك آن جا كه كفر و شرك حاكم است)، مثل مكه و مدينه قبل از فتح مكه كه مكه مصداق دارالكفر بود و مدينه دارالايمان و دارالاسلام. البته اكنون شرايط فرق مى كند بعضى كشورهاى اسلامى مثل تركيه هرچند حكومت آن ها لائيك است، اما آن جا را نمى توان دارالكفر حساب كرد. پس دارالكفر جايى است كه مسلمين يا در آن جا حاكم نيستند يا در اقليت اند. مسلماً دارالكفرى كه در صدر اسلام مطرح بوده با توجه به اين كه اسلام هنوز توسعه نداشت، كشورها و مناطقى بودند كه اسلام هنوز وارد آن جا نشده بود.

اكنون بحث در اين است كه آيا از نيروهاى مسلمان مقيم دارالكفر مى توان در حكومت اسلامى دعوت و استفاده كرد؟ به عبارت بهتر آيا نيروهايِ مسلمان دارالكفر منبعى مناسب براى عضويابى جهت تشكيلات حكومت اسلامى محسوب مى شوند يا نه؟

قرآن مى فرمايد:(الذين آمنوا ولم يهاجروا ما لكم من ولايتهم من شىء حتى يهاجروا)99، بعضى مصداق اين آيه را عباس عموى پيامبر مى دانند كه هجرت نكرد ولى رسول خدا(ص) او را در همان دارالكفر مأموريت جاسوسى قريش داد و گزارش به پيامبر مى داد و حتى در جنگ بدر شركت كرد و اسير شد و پيامبر به رَزمندگانش سفارش كرده بود كه او را ضربه نزنند و سالم بدارند و سرانجام اسير شد.100

به هر حال اولويت با دارالاسلام است و در صورت عدم كفايت بايد سراغ نيروهاى مسلمان دارالكفر رفت كه از داستان عباس و نظاير آن جواز آن را يافتيم. بنابراين نيروهاى مسلمان كه در دارالكفر اقامت و يا تحصيل كرده اند و مدتى به هر دليل مانده اند، استفاده از آن ها جايز است، اما هيچ اولويتى بر نيروهاى دارالاسلام ندارند، بلكه اولويت از آن نيروهاى دارالاسلام است، زيرا مقيم هاى دارالكفر چه بسا از فرهنگ آن جا تأثير گرفته اند و ممكن است تأثيرات منفى هم داشته باشند.


پى نوشت ها:

1. حسن ستارى، مديريت منابع انسانى، ص91.

2.حجرات(49) آيه13.

3. بحارالانوار، ج76، ص350.

4. مرتضى مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ايران، ص288 ـ 289.

5. همان، ص406.

6. همان، ص412.

7. تراتيب الاداريه، ج1، ص17.

8. همان، ج1، ص17.

9. سيره ابن هشام، ج2، ص333.

10. صحاح سته.

11. فروغ ابديت، ص360 و 126.

12. شيخ عباس قمى، منتهى الآمال.

13. بحارالانوار، ج20، ص389؛ طبقات كبري§، ج1، ص260؛ تاريخ طبرى، ج2، ص295؛ كامل ابن اثير، ج2، ص81؛ فروغ ابديت، ج2، ص218.

14. سيره حلبى، ج3، ص279؛ طبقات كبري§، ج1، ص259؛ فروغ ابديت، ج2، ص229.

15. طبقات كبري§، ج1، ص259؛ سيره حلبى، ج2، ص277؛ بحارالانوار، ج20، ص379.

16. همان، ج2، ص235.

17. همان، ج2، ص222.

18. فروغ ابديت، ج2، ص222

19. همان، ص220.

20. همان، ص222.

21. مرتضى مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ايران، ج2، ص393.

22. جعفر سبحانى، فروغ ابديت، ص352.

23. اسد الغابه.

24. فروغ ابديت، ص338.

25. نساء(4) آيه58.

26. حجرات(49) آيه13.

27. جعفر سبحانى، همان، ج2، ص472 ـ 473.

28. بحارالانوار.

29. فروغ ابديت، ص512؛ سيره ابن هشام، ج1، ص639؛ صحيح بخارى، ص98؛ بحارالانوار، ج19، ص346.

30. حدائق، ج10، ص396؛ سيوطى، جامع صغير، ج2، ص85.

31. همان.

32. همان و كنزالعمّال، ج6، ص195.

33. سيوطى، شرح جامع صغير، ج4، ص512 به نقل از حدائق، ج10، ص395.

34. حدائق، ج1، ص395؛ جواهر، ج13، ص353.

35. حدائق، ج10، ص395؛ سيوطى، شرح جامع(مناوى)، ج4، ص512.

36. جواهرالكلام، ج3، ص161.

37. وسائل الشيعه، باب31 من ابواب الحيض، ح9.

38. جواهرالكلام، ج3، ص161.

39 و 40. همان.

41. حجرات(49) آيه13.

42. منهج الصادقين، ج8، ص429.

43. وسائل الشيعه، ج4، باب39؛ جواهرالكلام، ج21، ص215 ـ 216.

44. نهج البلاغه، خ56، ص146(فيض الاسلام).

45. همان، نامه17، ص864.

46. سيره ابن هشام، ج2، ص363.

47. فروغ ابديت، ج1، ص480.

48. جواهرالكلام، ج21، ص26(مانند علامه و شهيد اول و ثانى).

49. همان، ج13، ص363؛ منهج الصادقين، ج4، ص217.

50. همان، ج21، ص26.

51. بحارالانوار، ج11، ص28؛ ج67، ص302؛ ج67، ص358.

52. شهيد ثانى، روضه البهيه، كتاب الصلواة، ج1، ص392(چاپ 10جلدى).

53. خطبه سجاديه.

54. نساء(4) آيه100 .

55. عنكبوت(29)، آيه56.

56. منهج الصادقين، ج9، ص228:(لاعيش الاّ عيش الآخره اللهم اغفر الانصار والمهاجره).

57. فروع ابديت، ج2، ص126.

58. ر.ك: سيره ابن هشام، ج2، ص363 و 615.

59. توبه(9) آيه100.

60. منهج الصادقين، ج9، ص234.

61. انفال(8) آيه72.

62. همان، آيه74.

63. نساء(4) آيه95.

64. ابراهيم(14) آيه4.

65. جمعه(62) آيه2.

66. آل عمران(3) آيه164 .

67. بقره(2) آيه151 .

68. محسن الموسوى، دولةالرسول، ص262.

69. فروغ ابديت، ج2، ص352 و 452؛ سيره ابن هشام، ج2، ص500؛ تاريخ سياسى اسلام، ج1، ص162؛ تراتيب الاداريه، ج1، ص240؛ اسد الغابه، ج3، ص556.

70. فروغ ابديت، ص122؛ دولةالرسول، ص263؛ اسد الغابه، ج3، ص126.

71. اسد الغابه، ج4، ص442 و 214؛ الاصابه، ج5، ص264؛ فروغ ابديت، ج2، ص382.

72. فروغ ابديت؛ دولة الرسول، ص262.

73. دولةالرسول، ص372.

74. فروغ ابديت، ص367؛ سيره ابن هشام، ج2، ص491.

75. همان، ص452.

76. همان، ص416؛ سيره ابن هشام، ج2، ص544؛ اسد الغابه، ج1، ص216.

77. همان، ص263.

78. طبقات ابن سعد، ج1، ص261؛ حلبى، ج3، ص286؛ فروغ ابديت، ج2، ص235.

79. فروغ ابديت، ج2، ص352.

80. همان، ج2، ص338.

81. نهج البلاغه فيض الاسلام، نامه67، ص1062.

82. همان، نامه70، ص107.

83. مرتضى مطهرى، خدمات متقابل اسلام و ايران.

84. شرايع الاسلام، ج1، ص149.

85. جواهرالكلام، ج15، ص341.

86. اصول كافى(چاپ جديد)، ح2، ص411.

87. منهج الصاديقين، ج4، ص275.

88. جواهرالكلام، ج15، ص341.

89. مستدرك الوسائل، باب اول، ح11.

90. فروغ ابديت، ج2، ص352.

91. همان، ج2، ص304.

92.همان، ج2، ص420.

93. همان، ج2؛ بحارالانوار، ج21، ص413.

94. همان و بحارالانوار، ج22، ص248؛ تراتيب الاداريه، ج1، ص120؛ اسد الغابه، ج5، ص209.

95. آل عمران(3) آيه61.

96. فروغ ابديت، ج2، ص410؛ سيره ابن هشام، ج2، ص526؛ بحارالانوار، ج21، ص160؛ سيره حلبى، ج3، ص160.

97. همان.

98. فروغ ابديت، ج2، ص401؛ سيره ابن هشام، ج2، ص526؛ بحارالانوار، ج21، ص160؛ سيره حلبى، ج3، ص160.

99.انفال(8) آيه72.

100. اسدالغابه، ج3، ص165.


فصلنامه حكومت اسلامى شماره 9

منبع:اوینی

زندگی نامه ی حضرت آمنه (س)

نام: آمنه مدت عمر: سی سال

نام پدر: وهب تاریخ وفات: سال 46 قبل از هجرت
نام مادر: مره بنت عبدالعزی نام همسر: عبدالله
محل ولادت: مکه تعداد فرزندان: یک فرزند
تاریخ ولادت: سال76 قبل از هجرت محل دفن: روستای ابواء

می گویند: خدا علم لدن را در نهاد پیغمبران قرار می دهد. با تولد تو حضور خویش را در هستی به یقین رسیدم. حتی شاید خود به یاد نداشته باشی، اما روز تولد تو را به وضوح می بینم. شهر مکه شاهد میلاد دختری از خاندان عبد مناف است. در این لحظه های غم انگیز و این ثانیه های غریب احساس می کنم نه چند سال که قرن ها با تو زیسته ام. وهب، بزرگ قبیله بنی زهره- تو را در آغوش می فشارد و مره مادرانه به تو خیره می ماند. اشک شوق در چشمانش حلقه زده است. نام تو را آمنه می گذارند و چه نام زیبا و بلندی. تو در خانواده ای اصیل و بزرگ رشد می کنی. کم کم میان مردم مکه عظمت و محبوبیت خاصی می یابی. با چشمانی روشن و چهره ای نجیب خود را میان حجاب عرب از نگاه مردم پنهان می داری. دوران کودکی و نوجوانی تو با ارتباط دوستانه ای میان قبیله ات با خاندان هاشمی سپری می شود. در این میان تو عبدالله، پدرم، را بهتر از همه می شناسی.جوانی است خوش سیما و خوش اخلاق که در خاندان بنی هاشم نظیر ندارد. پدربزرگم عبدالمطلب امیر مکه است و تنها شخصیت محبوب قبیله.

مردم مکه نور عجیبی را در سیمای پدرم مشاهده می کنند. برای همین او را مصباح حرم می خوانند. کم کم زیبایی و جذابیت او آوازه شهر می شود.

امروز عبدالله به تنهایی به شکار رفته است. دشمنان و بدخواهان به سویش حمله می کنند. پدرت وهب جریان را می بیند. با ترس و اضطراب بی درنگ خود را به مکه می رساند و میان بنی هاشم فریاد می زند: عبدالله را دریابید که دشمنان قصد جانش را کرده اند! 
بنی هاشم با شتاب خود را به عبدالله می رسانند. دشمنان با دیدن آنان پا به فرار می گذارند و به این ترتیب عبدالله از مرگ نجات می یابد.

پدرت علاقه عجیبی به عبدالله پیدا می کند. به خانه می آید و به مادرت می گوید: تو نزد عبدالمطلب برو و از او درخواست کن تا شاید دختر ما آمنه را به عقد عبدالله درآورد و ما را به فرزند خود سرفراز کند.

مادرت جواب می دهد: وهب! اشراف مکه و پادشاهان اطراف آرزو دارند که عبدالله داماد آن ها شود، ولی او نپذیرفته. چگونه توقع داری که دامادی ما را قبول کند! پدرت در اندیشه فرو می رود. سپس می گوید: من امروز جان او را نجات دادم و به آنان کمک بزرگی کرده ام. ممکن است به خاطر همین دختر ما را به همسری عبدالله برگزینند!

آه! مادر! چگونه می توان با مرور این حادثه های زیبا و شیرین تلخی این واقعه سخت را التیام بخشید؟ نه هرگز چنین انتظاری از خود ندارم. به تماشای تو در آن صحنه ها ادامه می دهم تا مگر اندوه امروز را طاقت بیاورم. 

مادرت سری تکان می دهد و سپس به سوی خانه عبدالمطلب می آید. پدربزرگم با روی باز از او استقبال می کند و می گوید: امروز از شوهرت حق بزرگی بر گردن ما آمده است که هر حاجتی و درخواستی از ما کنی، قطعا آن را اجابت می کنیم!

مادرت با اضطراب می گوید: ای عبدالمطلب! همسرم برای حاجت بزرگی مرا به خانه شما فرستاده. او قصد دارد عبدالله را به دامادی خود برگزیند! 

پدرم عبدالله در گوشه اتاق نشسته و سر به زیر افکنده است. عبدالمطلب رو به او می گوید: پسرم! اگر چه دختر اشراف و بزرگان را نپذیرفتی، اما این دختر از خویشان و نزدیکان توست و در مکه دختری از نظر عقل، طهارت، عفاف، دیانت، کمال و حسن به پای او نمی رسد!

عبدالله با شرم سکوت می کند. پدربزرگ در نگاه آرام او نشانه های رضایت را در می یابد. رو به مادرت می گوید: ما این پیوند را می پذیریم.

شب فرا می رسد و چه شب زیبا و دل انگیزی! عبدالمطلب عبدالله را به خانه وهب می آورد و تو را خواستگاری می کند. قرار ازدواج به فردا موکول می شود. در جلسه فردا عبدالمطلب خطبه عقد ایراد می کند:

سپاس خدا را به سبب آن چه به ما بخشیده و ما را از همسایگان خانه خود قرار داده است. خدایی که محبت ما را در دل های بندگان نهاده و ما را بر تمام امت ها شرافت داده است. بدانید که فرزند ما دختر شما آمنه را خواستگاری کرده با صداقی معین. آیا راضی هستید؟

وهب می گوید: آری راضی شدیم و پذیرفتیم.

عبدالمطلب حاضران جلسه را گواه می گیرد و بدین ترتیب به عقد عبدالله درمی آیی. اما این سوی آسمان ها بشارتی از سوی جبرئیل تمام فرشتگان را به وجد و سرور درمی آورد. مادر! من با همه کودکی ام در این لحظات دشوار احساس تو را درآن روزهای بزرگ درک می کنم. تو هرگز نمی توانی اشتیاق و شعف آن روز را بیان کنی. هرگز نمی توانی شادمانی و شور آن پیوند را به تصویر بکشانی. اما من خوب می دانم بر دل پاک و روشن تو چه می گذشت. زندگی را با همان سادگی و زیبایی شروع می کنید. روزها از پی هم می گذرند و زمین به چرخش خود ادامه می دهد. تو و پدر در آرامشی زیبا و زلال به زندگی خود مشغولید. در همین اوضاع قافله ای برای سفر به یثرب آماده حرکت می شود. پدر نیز قصد سفر می کند. لحظه خداحافظی با همه تلخی اش فرا می رسد. و تو چه بی قرار و غمگین در خود فرو رفته ای!

لحظات رنج آوری است. حق داری. وقتی به تنهایی خود می اندیشی، اشک در چشمانت حلقه می زند. با خود فکر می کنی چگونه دوری عبدالله را تاب بیاوری؟!

پدر با تو خداحافظی می کند و می گوید: آمنه جان! سفر بیش از چد هفته طول نمی کشد. به زودی نزد تو برمی گردم.

پدر با قافله همسفر می شود و تو تنهایی سرد خود را شروع می کنی. اندوهی سنگین بر دلت نشسته است. برکه-کنیز مهربانت- دست های لرزانت را می فشارد و تو را به سوی خانه می برد.

کنار بسترت می نشیند و سعی می کند تو را تنها نگذارد. به این ترتیب گوشه نشینی تو آغاز می شود. تو دیگر تنهایی را بر رفت و آمد و دیدار آشنایان ترجیح می دهی. حالا فقط خلوت و تنهایی را جست و جو می کنی.

یک ماه به همین شیوه می گذرد و چه ماه طولانی و پریشانی! اما خبر تازه ای از پدر نمی رسد. در همین روزها تحول عجیبی را در جسم خود احساس می کنی. احساسی لطیف و زیبا. به حدی برایت غریب است که با مادر سخن می گویی: من هیچ اثر حملی را در خود ندیدم. بر خلاف دیگر زنان که نشانه هایی را در خود احساس می کنند. اما در خواب دیدم که شخصی نزد من آمد و گفت: حامله هستی به بهترین انسان ها...

خوشحالی عجیبی در وجودت جاری می شود. با بی قراری منتظری که پدر از سفر برگردد و این خبر شیرین را به او بدهی. اما انتظارت بی جواب می ماند. هنوز هم خبری از پدر به دست تو نمی رسد. دو ماه از سفر پدر گذشته و تو چون کبوتری بال و پر زنان به ثانیه ها و گذر زمان می اندیشی. چشمانت به در خیره مانده. انتظار تمام وجودت را پر کرده است. دیگر با هر ضربان قلب نام پدر را صدا می زنی. انتظارت طولانی می شود. کم کم شک و تردید در چهره ات نمایان می شود. مادرت با نگرانی دستی بر سرت می کشد و علت پریشانی تو را می پرسد. به چشمانش خیره می شوی و سپس شروع به گریستن می کنی. تنها جوابی که در مقابل این سوال پیدا کرده ای... درست مثل من. مثل الان من! خوب می فهمم چه درد سنگینی است. سنگین تر این که آن را نتوان بیان کرد. اما به زودی جواب تو را حارث به مکه می آورد. و چه جواب تلخی! حارث بن عبدالمطلب به مکه وارد می شود. شتابان به خانه عبدالمطلب می آید. سر به سینه پدربزرگ می نهد و با گریه ای طولانی می گوید: پدرجان! برادرم عبدالله مرده است. هیچ کس باور نمی کند. 

شهر مکه در غمی سنگین فرو می رود. عمو حارث خبر تلخی به شهرآورده است.: در یثرب عبدالله نزد دایی هایش ماند. اما در اثر بیماری غریب و تنها در این شهر جان داد!
تو فقط واژه های عمو را می شنوی. اما باور نمی کنی. به هیچ وجه نمی پذیری. چنان بهت و حیرتی در چشمان تو منتشر می شود که تا مدت ها مرگ پدر را از هیچ کس باور نمی کنی. همچنان چشم به راه پدر مانده ای. گاهی در خلوتی که با من داری امیدت را نوحه می کنی: پدرت به سفر رفته است. اما به زودی برمی گردد.

امروز ناگهان صدای گریه ات در خانه می پیچد. کنیزت خود را به تو می رساند و علت ناله ات را می پرسد. چقدر مضطرب و پریشان است! نه. تو با هیچ سخنی آرام نمی گیری. هیچ کوششی فایده ای ندارد. سرانجام میان اشک های مداوم خود سربلند می کنی و رو به اطرافیان می گویی: عبدالله مرده است. دیگر برنمی گردد.

و همه متوجه می شوند که تو مرگ عبدالله را باور کرده ای. در همان بی قراری اشعاری را برایش زمزمه می کنی: سرزمین بطحا افتخار بنی هاشم را در کام مرگ خود فرو برد و دور از هیاهو او را در دل گور جای داد. مرگ او را به سوی خود خواند و او دعوتش را پذیرفت. ولی مرگ کسی را به جانشینی او در بنی هاشم انتخاب نکرد. شبانگاه جنازه اش را بر دوش کشیدند و انبوه یاران دست به دست او را می بردند. حوادث روزگار کسی را به کام مرگ فرو برد که دارای طبعی سخی و قلبی سرشار از مهربانی بود.

شعر به پایان می رسد و تو نیز سکوت می کنی و آرام می شوی. اطرافیان از سکوت تو خوشحال می شوند و ترس و اضطرابشان پایان می یابد. ولی شهر مکه همچنان سیاه پوش و داغدار باقی مانده است. از همه جا صدای شیون و ناله بلند است. شاید خدا می خواهد تو به امید تنها یادگار عبدالله یعنی من، یعنی پسر کوچکت آرام بگیری. روزها و هفته ها سپری می شوند. تو مادرانه به من و خلوت با من خو کرده ای و من نیز به نجواهای غریبانه ات. با من قصه های پدر را مرور می کنی. شاید هیچ کس باور نکند طفل در رحم نجوای مادر را گوش دهد. ولی من گوش می دهم. 

لالایی و زمزمه شیرینت را گوش می دهم: بعد از ظهر عرفه بود که پدرت با پدر و برادرانش در بیابان عرفات قدم می زد. ناگهان نهری از آب زلال و صاف ظاهر شد و ندایی آمد: ای عبدالله! از این آب بنوش! پدرت آب نوشید. سپس به خیمه خود برگشت و به من گفت: برخیز و خود را شستشو کن و جامه های پاکیزه بپوش که نزدیک است تو جایگاه نور الهی شوی...

این ماجرا را در ذهن خود تداعی می کنی و با من حرف می زنی: فرزندم! می دانم که تو پاک ترین بندگان خدا خواهی بود؛ اما جای پدرت خالی است!

درد وجودت را تسخیر می کند. لحظه های تولد من فرا می رسد. شب میلاد من است. خدا آن چنان نوری را در دنیا می پراکند که جن و انس و شیاطین می ترسند و می گویند: اتفاق عجیبی در زمین افتاده است. 

ملائکه فوج فوج از آسمان فرود می آیند. شیطان در آسمان سوم این سر و صداهای مقدس را می شنود. شیاطین را برای جستجوی خبر می فرستد. اما ملائکه آنان را با تیر شهاب می زنند و می رانند تا بر آنان ثابت شود که اشرف مخلوقات و پیغمبری اعظم به دنیا پا نهاده است. به زمین پر از نسیان پا می گذارم. دست ها را بر زمین نهاده و سر به سوی آسمان بلند می کنم و به اطراف خیره می شوم. خدا از من نوری طالع می کند که با آن همه چیز روشن می شود و تو در میان نور قصرهای شام را می بینی و میان آن روشنایی صدایی می شنوی که می گوید: آمنه! به دنیا آوردی بهترین مردم را. پس او را محمد نام بنه! 

تو مرا در دامن عبدالمطلب قرار می دهی و با تبسمی بغض آلود زمزمه می کنی : این یادگار عبدالله است! پدربزرگ با اشکی پر از شوق مرا می بوسد و می گوید: ستایش می کنم خداوندی را که به من این پسر خوشبو را که در گهواره بر همه اطفال سیادت و بزرگی دارد عطا نمود.

بارها برایم تعریف کرده ای که شب تولدم تمام بت ها از جای خود کنده و واژگون شدند. بارها برایم گفته ای که آن شب ایوان کاخ مدائن به شدت لرزید و چهارده کنگره آن فرو ریخت، دریاچه ساوه خشکید، آتشکده سرزمین فارس خاموش شد، آب رودخانه سماوه مابین کوفه و شام آنقدر زیاد شد که جریان گرفت. ابلیس که تا قبل از ولادت عیسی به تمام آسمان های هفت گانه رفت و آمد داشت و پس از میلاد مسیح از سه آسمان محروم شده بود، با میلاد من رفت و آمدش در تمام آسمان ها ممنوع شد. یک بار به من گفتی با تولد من حتی آسمان ها هم بشارت پاکی و زلالی یافتند و شیطان مطرود شد. ولی چیزی که در تمام زندگی ام تا الان آن را همواره در خود تداعی کرده ام، لحظه ای است که تو مرا در آغوش فشردی. در حالی که احساس می کردی آینده من طوفانی است به عظمت هستی! 

باز هم همان لحظه ها را مرور می کنم. مرگ پدر آن چنان فشاری به روح تو آورده است که سلامتی ات به مخاطره افتاده. توانایی جسمی ات را برای بزرگ کردن من از دست داده ای. از این رو تصمیم گرفته ای که مرا به دایه بسپاری. امروز دایگان قبیله بنی بکر وارد مکه می شوند. خوب می دانی که امسال قحطی عجیبی در بادیه آمده است. چیزی برای قبیله باقی نمانده. زنی با ماده الاغ و ماده شتری پیر به مکه آمده. نامش حلیمه است. آن قدر در اثر قحطی و خشکسالی ضعیف شده که دیگر شیری برای دایگی ندارد. اما وقتی زنان دایه مرا در آغوش تو می بینند و از یتیمی من مطلع می شوند، مرا نمی پذیرند. دلیلش را خوب می دانی. همه به دنبال کودکانی هستند که پدرانی سرشناس داشته باشند. 

زمان خروج قافله از مکه فرا می رسد. حلیمه با ناراحتی به همسرش می گوید: به خدا قسم! همین کودک یتیم را قبول می کنم و با خود به بادیه می برم. امید است که خداوند در سایه وجودش به ما برکت عنایت فرماید.

حلیمه با وجود ضعف جسمی مرا از تو می گیرد و به اقامت گاه خود برمی گردد. پستان خود را در دهانم می گذارد. ناگهان شیر از سینه اش فوران می کند. آن قدر می نوشم تا سیر می شوم. شوهرش به سمت شتر ماده می رود. ناگهان با فریاد همه را متوجه خود می کند. شیر از پستان شتر جریان گرفته است. شیر او را می دوشند و می نوشند تا سیر می شوند. زنان قبیله به حلیمه می گویند: به خدا قسم! تو طفل با برکتی را تحویل گرفته ای!

من در دل بادیه میان قبیله بنی سعد رشد می کنم. پس از پایان دوران شیرخوارگی مرا به تو باز می گردانند. تو با دیدن من پر از شور و شوق و هیجان اشک می ریزی و با تعجب و شگفتی به کودک خود خیره می شوی. حلیمه می گوید: فرزندت را دوباره به من واگذار تا تنومند شود. چون من از شیوع وبا در مکه برای محمد نگرانم!

در حالی که تازه به زندگی در کنار تو آرام گرفته ام، باز هم مرا برای رشد بهتر در فضایی پاک به حلیمه می سپاری. چند سال می گذرد و من روزهای صحرا را در کنار قبیله حلیمه می گذرانم. کم کم رشد مناسبی می یابم و حلیمه تصمیم می گیرد مرا به سوی تو برگرداند. با آمدن من احساس می کنم اندوه و تنهایی ات پایان می یابد. تو نهایت توجه و محبت را به من داری. پس از سال ها فراق و دلتنگی امروز به آرزوی خود رسیده ای. با مهربانی رو به من می گویی: محمد عزیزم! می خواهم با هم به یثرب برویم تا قبر پدرت عبدالله را زیارت کنیم.

من با شنیدن این خبر سراپا شور و شادمانی می شوم. حالا نوبت من است که بی قرار و منتظر بمانم. فصل تابستان است وهوای مکه گرم و سوزان. تو خود را برای سفر آماده کرده ای؛ سفری سخت و طولانی. مزار پدر در نزدیکی مدینه است. چند روز به تهیه توشه سفر می پردازی. سپس شتری را مجهز به کجاوه ای از شاخه های سفت و محکم با سایه بانی بلند می کنی تا من در پناه آن از تابش خورشید مصون بمانم. حرکت کاروان اعلام می شود. دست مرا می گیری و روانه حرم می شوی. به طواف و راز و نیاز می پردازی. سپس به همراه برکه راه شمال را در پیش می گیری . 

مرا روی پاهایت می نشانی. روزها از پی هم می گذرند و با همه سختی ها و خستگی ها سفر به پایان خود نزدیک می شود. شهر یثرب از آن سوی کوه احد نمایان می شود. کاروان به شهر وارد می شود. پس از استراحت و تهیه غذا کاروان حرکت خود را به سمت شمال ادامه می دهد. اما تو دست مرا می گیری و به همراه برکه به سوی قبیله بنی نجار می شتابی. ساعتی از دید و بازدید نگذشته که مرا به سمت خانه ای می بری و با بغض می گویی: در این خانه پدرت، روزهای آخر عمرش را بستری بوده است.

آن گاه با سوزی عاشقانه طراف خانه را می نگری. سپس مرا به زیارت قبر پدر می بری. توقف ما در مدینه یک ماه طول می کشد. با زیارت مزار پدر دلت را تسکین می دهی و از غمی سنگین و طولانی می کاهی. اما ناچاری به این آرامش پایان دهی و به مکه بازگردی. آخرین زیارت ما از مزار پدر است و هنگام بازگشت به مکه.

ساعت ها از حرکت کاروان می گذرد. تندبادی شروع به وزیدن می کد. ناگهان در خود احساس ضعف و سستی می کنی. رنج و ناراحتی فراق دوباره بر وجودت تاثیر می گذارد. ابتدا به چشمان آرام توخیره می شوم. آن قدر استقامت را در خود جریان داده ای که متوجه ضعف تو نمی شوم. 

اما لحظه به لحظه حال تو پریشان تر می شود. نگاه می کنم. رنگ از چهره برکه پریده است. احساس می کنم اتفاق بزرگی در حال وقوع است. کنارت می نشینم و از تو می خواهم با من حرف بزنی. دلم خیلی گرفته. لحظه ای سکوت می کنی تا آرامش بیابی. آن گاه نفسی تازه کرده و با صدایی آهسته زمزمه می کنی: همه می میرند و هرچیز تازه ای کهنه و فرسوده می شود...

لحظات در سکوت می گذرد. حس می کنم بغضی سنگین گلویم را می فشارد. احساس خفگی می کنم. صدای گریه ام در فضا می پیچد. خم می شوم و تو را می بویم. صدایت می کنم. فریاد می زنم. ولی دیگر صدایی نمی شنوی. التماس می کنم. اما پاسخی نمی دهی. چشم بر هم نهاده ای و به آن سوی آسمان ها پرواز کرده ای. این را برکه می گوید. می خواهد مرا آرام کند. ولی هیچ کس نمی تواند این زخم عمیق را التیام بخشد. روستای ابواء اندوه مرا درک می کند. به خود نگاه می کنم. پسرکی شش ساله در این روستای دورافتاده، چگونه جنازه مادر جوانش را به خاک سپارد. سر بر سینه تو می نهم و با صدای بلند گریه می کنم. در این لحظات غریب هیچ تسلایی جز گریستن ندارم. مادر! رفته ای و مرا با کوهی از درد در این زمین پر نوسان تنها گذاشته ای. مردم جنازه پاک و مطهرت را به خاک می سپارند و اینک من مانده ام و قبر ساده و آرامت. احساس می کنم از گوشه آسمان به تماشایم نشسته ای. صدایت را می شنوم. مثل همیشه مرا به برخاستن دعوت می کنی. باشد. بر می خیزم. برمی خیزم تا انقلابی عظیم را در هستی جریان دهم. تو نیز برایم دعا کن که بهشت زیر پای توست.

منبع : آوینی

روزنگار وقائع بعد از رحلت رسول خدا(ص)

پیامبر اکرم (ص) در روز دوشنبه 28 صفر سال دهم هجرت وفات نمود (ارشاد ،ج1، ص189؛ تهذيب ،ج6، ص2؛ مصباح المتهجد،ص790) عصر همان روز در حالی که امیرالمومنین مشغول غسل و تکفین پیامبر بود (شیخ مفید، الارشاد، ج1، ص191.) عده ای از انصار در سقیفه بنی ساعده جمع شده و به دنبال تعیین خلیفه از سوی خودشان برآمدند و برای این امر سعدبن عباده را انتخاب کردند(الطبقات الکبري، ج2،ص218-218.) با آگاهی عمر و ابوبکر از این ماجرا آندو به سرعت به همراه ابو عبیده جراح و معن بن عدي وعويم بن ساعده به طرف سقیفه به راه افتادند (طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج3،ص219) تا از قافله عقب نمانند.
پس از کشمکشهایی فراوان بالاخره آنان ابوبکر را به عنوان خلیفه انتخاب کردند(طبري، تاريخ الامم و الملوک ،ج3، ص219-222)
پس از آنکه حاضران در سقيفه همگي با ابوبکر بيعت کردند، عده‌اي براي تثبيت آن به راه افتادند. «ابن ابي الحديد» به نقل از «براء بن عازب» مي‌نويسد: عده‌اي از بني‌هاشم مشغول غسل رسول خدا بودند و من از شدت غصه و ناراحتيِ مصيبت وارده و از ترس اينکه مبادا خلافت را از دست بني‌هاشم خارج سازند، بين اين گروه و مسجد در رفت آمد بودم. در اين اثناء خبر رسيد که عده‌اي در سقيفه اجتماع کرده‌اند. ناگهان عمر و ابوبکر غيبشان زد. سپس خبر رسيد که با ابوبکر بيعت کرده‌اند. طولي نکشيد که ابوبکر به همراه عمر، ابو عبيدة جراح و عده‌اي از اهل سقيفه را ديدم که به راه افتاده‌اند وهر که را مي‌بينند دستش را گرفته و به عنوان بيعت به دست ابوبکر مي‌دهند خواه راضي به چنين عملي باشد يا از آن اکراه داشته باشد. سريعا خود را به بني‌هاشم رساندم. آنان در را (براي غسل دادن رسول خدا) به روي خود بسته بودند. با شدت تمام در را کوبيدم و با فريادي بلند آنان را از بيعت مردم با ابوبکر آگاه ساختم. (شرح نهج البلاغه، ج 1، ص219.)
عمر،‌ ابوعبيده، ابوبکر و همرانشان رفته رفته وارد مسجد النبي شدند در حالي که عمر مرتب اطراف ابوبکر مي‌دويد و فرياد مي‌زد: همانا مردم با ابوبکر بيعت کردند(ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج2، ص56)، ابوبکر بر منبر رسول خدا نشسته خطبه‌اي خواند. ابوذر که از مسئله بيعت آگاهي يافته بود به مسجد رفت و طيّ سخناني مردم را به اطاعت از علي (ع) فرا خواند. (تفسیر فرات کوفی، ص81)
در اين اثناء قبيله از اعراب به نام بنی اسلم که براي تامين معاش خود وارد مدينه شده بودند با بيعت‌گیرندگان برخورد کردند. عمر به اطلاع آنان رساند که اگر در بيعت گرفتن ياري‌شان کنند در عوض مؤونه آنان را تامين خواهد نمود. آنان نيز پذيرفته و چوب به دست در مدينه به راه افتادند. تعداد آن‌ها به حدي زياد بود که کوچه‌هاي مدينه مملو از آنان گرديد.(تاريخ الامم و الملوک ،ج2، ص458) آنان هر کس را که مي‌ديدند گرفته به زور و کشان‌کشان براي بيعت به نزد ابوبکر مي‌آوردند.(شيخ مفيد، الجمل، ص59) اين روند بيعت گيري تا شب ادامه يافت. با فرا رسيدن شب آنها به منازل خود بازگشتند.(شرح نهج البلاغه، ج6،ص19)
روز سه شنبه نیز ابوبکر به همراه عمر و ابوعبیده جراح به مسجد پیامبر آمدند و ضمن خواندن خطبه مجددا مردم را به بیعت با ابوبکر فراخواندند اما قبل از آن عمر منصب قضاوت و ابو عبیده منصب دریافت غنائم را بین خود تقسیم کردند.(عبد الرزاق صنعانی، المصنف، ج5، ص438.)
اکثریت مورخین و سیره‌نویسان متقدم بر این عقیده‌اند که پیامبر در شب چهارشنبه به خاک سپرده شده‌ است. (ابن سعد، الطبقات الکبری، ج2، ص290؛ ابن هشام، السيرة‌ النبوية، ج4،ص314؛ بلاذری، انساب الاشراف، ج2، ص251؛ یعقوبی، تاریخیعقوبی، ج2، ص114؛ طبری، تاریخ الامم والملوک، ج3، ص213.)برخی نیزمانند ابن هشام و طبری زمان دقیق‌تری از آن را تعیین کرده و تصریح کرده‌اند که این مسئله در نیمه‌های شب رخ داده است.(همان)
روز چهارشنبه یعنی تنها دو روز بعد از وفات پیامبر(ص)، ابوبکر و عمر با نقشه ای حساب شده، دستور دادند که تمام مردانی که در سپاه اسامه بودند باید به لشکر اسامه در بیرون از شهر مدینه پیوسته و از شهر خارج شوند(مغازی واقدی،ج3، ص1122) هدف آنان کاملا مشخص بود چرا که آنان سعی داشتند تمامی مهاجرین و انصار را از شهر خارج کرده و آنگاه با خیالی آسوده به دنبال بیعت گرفتن از مخالفین سرسخت خود که تا آنموقع بیعت نکرده بودند به خصوص بنی هاشم و امیرالمومنین علی علیه السلام باشند.(مسعودي، مروج الذهب، ج 1، ص 657.)
بيعت نكردن امام علي عليه‏السلام براي دستگاه خلافت سنگين و غير قابل تحمل بود، از اين رو تصميم گرفتند كه از علي عليه‏السلام و بني‏هاشم و افراد ديگري كه بيعت نكرده بودند، بيعت اجباري بگيرند. آنان دو روز بعد از تدفین پیامبر یعنی در روز جمعه اولین یورش را به خانه وحی انجام دادند(دانشنامة شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها، ص 236 و 237)
يعقوبي در اين باره مي‏نويسد:
ابوبكر و عمر كه خبر يافته بودند گروه بني‏هاشم با علي بن ابي‏طالب در خانه فاطمه دختر پيامبر خدا فراهم گشته‏اند، پس آنان با گروهي به عنوان مخالفت با اين اقدام، به خانه هجوم آورند تا از علي عليه‏السلام و مخالفان خلافت ابوبكر بيعت بگيرند، به همين علت بود كه عمر آن‏ها را براي بيعت ـ به سوي مسجد ـ كشيد.(تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 527(
يعقوبي در ادامه جريان سقيفه چنين مي‏نويسد:علي عليه‏السلام بيرون آمد و زبير شمشيري حمايل داشت. پس عمر با او برخورد و با وي درگير شد و او را بر زمين زد و شمشيرش را شكست و به خانه ريختند، پس فاطمه«عليهاالسلام» بيرون آمد و گفت: به خدا قسم بايد بيرون رويد وگرنه مويم را برهنه سازم و نزد خدا ناله و زاري كنم.(يعقوبي، همان، و نيز ر.ك: ابن‏قتيبه دينوري، الامامه و السياسه، ج 1، ص 27 ـ 33)
ذهبی در شرح زندگانی ابن ابی دارم از قول ابن حماد کوفی می نویسد: هنگامى با مشعل آتش براى تسليت دختر پيامبر اكرم ( ص ) آمدند كه وى « به محسن » باردار بود و تهاجم به خانه و ... موجب قتل محسن طفلى كه هنوز پا به دنيا ننهاده بود گرديد . چنانكه ابن ابى دارم در ادامه می گوید: عمر لگدى بر حضرت زهرا ( س ) زد تا محسن سقط گرديد.(سير اعلام النبلاء ، ج 15 ، ص 578). ‏

بعد از انجام این جنایت هولناک آنان به زور علي عليه‏السلام و ديگر افرادي را كه از بني‏هاشم در آن‏جا گرد آمده بودند، به همراه خود بردند...

منبع:پرسمان دانشجویی-وهابیت

محمدی زیستن /قسمت دوم

پدید آورنده : مریم نیکوصحبت ، صفحه 11

اشاره:

آن چه در راستای آشنایی با محمدی زیستن گذشت؛ نگاه دین به انسان و گذرا بودن دنیا ولذت­های آن بود که همین امر زیربنای فکری انتخاب ساده زیستی در زندگی می شود. همچنین پیام مشترک دعوت اسلام به زهد و مبارزه با هواهای نفسانی و مذمت دنیا، به جهت گزینش زیست روان و ساده و اندازه نگه داشتن در بهره وری از متاع­های دنیوی در چارچوب عقل و شرع است تا روح کمال جوی انسان فارغ از هر گونه غل و زنجیر به سوی لقای الهی حرکت کند. در این­شماره به فواید ساده زیستی و پیامدهای منفی رفاه­گرایی می­پردازیم:

فواید روان و ساده زیستی

هرچند آثار مثبت ساده زیستی آنچنان ساده و قابل فهم است که نیازی به تبیین ندارد، ولی یادآوری برخی نکته­ها از زبان معصومین:دارای لطف است.

1. زندگی راحت و مسرت بخش؛ تعلق و تکلف، لذت زندگی را از انسان سلب می کند. کسانی که به دنبال آرامش و آسایش هستند، چاره­ای جز زدودن این دو گزینه اززندگی خود ندارند. ساده زیستی با سرشت و طبیعت انسان همسو وهماهنگ است و ارمغان روان زیستی راحتی و گوارا شدن زندگی است. امام کاظم 7می فرماید: امور دنیا را سبک بشمارید؛ چرا که دنیا گواراترین چیزی است که به ضرر شماست. هیچ امتی امور دنیایی را سبک نشمرد، مگر این که خدا زندگی را بر او شیرین وگوارا گرداند. و هیچ امتی آن را سخت نگرفت؛ مگر این که خوار شد و به سختی مبتلا گردید وپشیمان گشت.[1]

امیرالمؤمنین7 فرمود: اهنئ العیش اطراح الکلف؛ گواراترین زندگی، آن است که سختی­ها دور ریخته شود.[2] و امام صادق(ع)فرمود : طلبت الراحة فوجدته فی الزهد؛ به دنبال راحتی زندگی می گشتم آن رادر زهد وکناره گیری از بهره­های زاید دنیا یافتم.[3]

2. دوری از تکبر و فخرفروشی؛ انسان بر مال دنیا احساس مالکیت و دارایی می کند، غافل از این که مالک حقیقی خداست و مالکیت­های دیگر عرضی و اعتباری­اند. احساس مالکیت در انسان زمینه­ساز فخر و غرور در انسان است که برای زدودن آن توجه به مبدأ آفرینش، مرگ و پایان ملکیت­ها و مالکیت­ها بسیار مؤثر است. ساده زیستی نیز می­تواند در این جهت تأثیر بگذارد. امام صادق(ع) می­فرماید: کسی که کفشش را تعمیر و لباسش را پینه و کالایش راخود حمل کند از تکبر دور می­شود.[4]

شیخ طوسی نیز در امالی از پیامبراکرم 9 خطاب به ابوذر نقل کرده است: فردی که خود آرایی و لباس­های زینتی را در حالی که قادر برآن است به جهت کرنش در برابرخداوند ترک کند؛ خداوند لباس کرامت بر او بپوشاند. ای ابوذر! لباس خشن و پوشش غیر لطیف را برگزین تا فخر در تو به صورت یک روش در نیاید.[5]

3. دارا بودن بهترین سرمایه؛ ساده زیستی و دور ریختن تکلف­ها از افتخار آمیز ترین سرمایه­ها است. انسان ساده زیست برای احساس هویت و شخصیت نیازی به ظاهرسازی ندارد. او با داشتن توقعات کم از زندگی در درون خود احساس رضایت و شخصیت می کند که هرگز این احساس شخصیت و رضایت را با ایجاد زرق و برق در زندگی­ نمی­توان فراهم کرد. احساس هویت از متاع دنیا ـ به علت عارضی بودن آن ـ سطحی و زودگذر است، اما هویتی که روح ساده زیستی برای فرد ایجاد می­کند؛ پایدار و مانا است: اطراح الکلف اشرف قنیة.[6]

4. حفظ ورشد سرمایه ­ها؛ حفظ سرمایه ­ها در قبال ساده زیستی است. راویان حدیث از امام صادق(ع) نقل کرده اند: یک نفر خدمت امام صادق(ع) رسید درحالی که حضرت لباس وصله داری را بر تن داشت. آن شخص نگاهی به لباس حضرت کرد، حضرت فرمود: چه چیز را می­نگری؟ عرض کرد: پارگی لباس شما را. حضرت فرمود: آن کتاب را بردار و آنچه در آن است بخوان. در آن کتاب نوشته بود: کسی که اندازه نگه نمی­دارد؛ مال ندارد، و کسی که کهنه نداشته باشد، نو نخواهد داشت.[7]

5. بالا رفتن روحیه خطر پذیری؛ کسی که مترفانه مصرف می کند و مرفهانه زندگی را با زرق و برق همراه می­کند، با کوچکترین بادی وجود بید گونه­اش به لرزه خواهد افتاد و روح وروانش میهمان هر کوی وبرزن خواهد شد و با اندک سختی محتاج داروهای روان و اعصاب خواهد گردید. در حالی که اگر با داشتن مال، سادگی را برگزیند؛ همچون درختان پرورش یافته­ی صحرا مقاوم است و هرگز تسلیم مشکلات روزگار نمی­شود. در کلمات رسیده از ناحیه اهل بیت: آمده است: من اقتصد فی الغنی والفقر فقد استعد لنوائب الدهر؛ میانه روی به هنگام دارایی و فقر؛ موجب آمادگی انسان برای پذیرش پیشامد­های سخت روزگار می­شود.[8]

6. یافتن حکمت؛ در ثواب الاعمال از امام صادق(ع) نقل شده است: فردی که زهد پیشه کند وبه حداقل دنیا اکتفا کند خداوند حکمت رادر قلبش می رویاند وبرزبانش جاری می­کند، او را به عیب­های دنیا و گرفتاری­ها و درمان­های آن آگاه می­سازد.[9]

7. رضایت الهی به کار­های کوچک او؛ مرحوم کلینی از امام صادق(ع) نقل می­کند که حضرت فرمود: کسی که به اندک زندگی راضی باشد، خداوند کارهای کوچک او را می پذیرد وکسی که به اندکِ حلال رضایت دهد، خرجش کم می­شود، و اهل وخانواده اش درلذت وخوشگذرانی قرار می گیرند. باید توجه داشت این لذت وخوشگذرانی که درنتیجه مصرف کم حاصل می شود مقطعی و زودگذر نیست و خداوند قدرت تشخیص درد و درمان دنیا را به او می دهد و از دنیا در حالی که سالم است به سرای آخرت می رود.[10]

پیامدهای منفی سختگیری درزندگی ورفاه گرایی

برخلاف ساده زیستی، رفاه­زدگی و تشریفات گرایی از آن رو که بر خلاف طبیعت انسان است، نوعی سخت گیری در زندگی و پیچیده کردن آن است. چنان که در گذشته گفتیم رفاه طلبی آغاز زندگی دشوار است. انسان رفاه زده در بسیاری از موارد در تشخیص مرز رفاه از تشریفات، و وسایل رفاهی از وسایل تشریفاتی دچار اشتباه می­شود و رفاه رو به تشریفات می­رود. در این صورت باید با آرامش و آسایش روح و روان و حتی آسایش جسم وداع کرد. همچنان که در روایات به برخی از آثار دشوار کردن زندگی اشاره شده است:

1. سلب آزادی؛ سخت گیری درزندگی برای رسیدن به رفاه و آسایش بیشتر انسان را گرفتار غل و زنجیرهای دست ساز خویش می­کند. پیام ساده زیستی؛ باز کردن غل و زنجیرها و آزاد شدن از گرفتاری­های ساختگی است. در روایات معصومین: آمده است: کسی که اسیر امیال و زیاده خواهی­های خویش است بیش از کسی که اسیر یک فرد است آزار می بیند.[11]؛ چرا که در اسارت افراد امید آزاد شدن هست، در حالی که امیال وخواسته­های انسان پایان ناپذیر است[12] و هر چه زمان می گذرد حلقه اسارت تنگ­تر می­شود.

2. بالا رفتن سرانه خانواده و هدر رفتن سرمایه ها؛ رفاه گرایی وسخت گیری در امور مختلف زندگی همچون خوراک، پوشاک، ازدواج، میهمانی­ها و سایر روابط اجتماعی تحمیل خرج­های زاید بر فرد و جامعه را به دنبال دارد که سلامت اقتصاد خانواده و جامعه را در معرض خطر قرار می­دهد. از امیرالمؤمنین7 نقل است: من کثرت شهوته ثقلت مؤونته ومَنِ اقْتَصَدَ خَفَّتْ عَلَیهِ الْمُؤوَن؛کسی که امیال و خواسته­­هایش زیاد باشد، خرجش زیاد می­گردد و کسی که میانه روی پیشه کند کم خرج است.[13] بخش مهمی از سرمایه­ی جامعه ­های مصرفی و تحت نفوذ افکار مادی، کالاهای لوکس و تشریفاتی تولیدی کشورهای پیشرفته، و یا ساخت این نوع کالاها در داخل می­شود، که در هر دو صورت موجب ضعیف نگه داشتن اقتصاد پویا و زیربنایی می­گردد. بازگشت به منش اسلامی و اصالت ندادن به دنیا و نگاه ابزاری به لذت­های دنیوی و یادآوری ناپایداری آن در کنار ترویج نگاه اسلام به کار وتلاش وساده زیستی، از هدر رفتن سرمایه­ها جلوگیری می­کند.

3. هدر رفتن اندیشه ها ومحرومیت از کسب دانش؛ امیر المؤمنین7 فرمود: زیاده خواهی و پرداختن به امور زاید موجب از بین رفتن اندیشه ها می­گردد.[14]

انسان رفاه گرا توان تحمل سختی­های علم آموزی را ندارد، و در اثر توجه به امور غیرضروری وتشریفاتی زندگی، فرصت­ کسب علم او کم می شود. امام معصوم7 فرمود: بر شهوتت غالب شو، تاحکمتت کامل گردد.

امام خمینی(ره) که خود تربیت یافته­ی واقعی مکتب اهل بیت:بود، بر حفظ بنیه علمی و فقهی حوزه ­ها تأکید داشت و تشریفات را مضرّ هدف می­دانست و در این زمینه دائما تذکر می داد. همچنان که خطاب به روحانیت فرمود: تشریفات حوزه ­ها دارد زیاد می­شود. وقتی تشریفات زیاد شد، محتوا کنار می رود. وقتی ساختمان و ماشین ­ها و دم و دستگاه­ها زیاد شد، موجب می­شود بنیه فقهی اسلام صدمه ببیند. یعنی با این بساط­ها نمی­شود شیخ مرتضی و صاحب جواهر تحویل جامعه داد. این موجب نگرانی است و واقعاً نمی دانم با این وضع چه کنم. این تشریفات اسباب این می­شود که روحانیت شکست بخورد. زندگی صاحب جواهر را با زندگی روحانیون امروز که بسنجیم، خوب می فهمیم که چه ضربه ای به دست خودمان به خودمان می زنیم.[15]

در پیامی دیگر روحیه کاخ نشینی و دنیا طلبی را مانع پیشرفت حوزه­­ها می­داند: ... ما وقتی که در مذهب خودمان ملاحظه می­کنیم که فقه ما آن­طور غنی است و فلسفه ما آن­طور غنی است، آن اشخاصی­که این فقه را به غنا رساندند و آن اشخاصی که این فلسفه را به این غنا رساندند، کاخ نشینان نبودند، کوخ نشینان بودند. شیخ طوسی که مبدأ این امور و ارزنده ترین اشخاص در جامعه تشیع بوده است، یک کاخ نشین نبوده است. اگر کاخ نشین بود نمی توانست این کتبی­که تحویل جامعه داده است و این شاگرد­هایی­ که تحویل جامعه داده است تحویل بدهد. در قشر مرفه نمی شود یک همچو کاری انجام بگیرد وقتی که در متأخرین از علما ملاحظه می­کنیم، می بینیم که صاحب جواهر یک همچو کتابی نوشته است که اگر صد نفر انسان بخواهند بنویسند شاید از عهده برنیایند، کاخ نشین نبوده.[16]

حضرت امام1 پس از تأکید بر این­که کاخ نشینی و رفاه جویی­های فاسد، رفاه زدگی را به همراه می­آورد می­فرماید: آن روزی که توجه اهل علم به دنیا شد و توجه به این شد که خانه داشته باشند چه­طور، و زرق و برق دنیا خدای نخواسته در آن­ها تأثیر بکند، آن روز است که باید ما فاتحه اسلام را بخوانیم.[17]

4. جدایی دوستان و مؤمنان از یکدیگر؛ سخت گیری، رابطه­های دوستان ومؤمنان را از نظر کمی وکیفی کاهش می­دهد، زیرا افراد سخت گیر برای ایجاد ارتباط با اقوام ودوستان و حتی ارباب رجوع و ... احتیاج به تهیه مقدمات فراوان دارند تا خود را در آن سطحی که مطلوبشان هست نشان دهند، و یا برتری خیالی خویش را به دیگران نمایش دهند. و این مقدمات دست و پا گیر فرصت­ را برای ایجاد رابطه کم می­کند. این افراد نسبت به ایده آلشان یکی از دو حالت را دارند: احساس رسیدن به مطلوب وفایق آمدن بر دیگران یا احساس خلأ و ضعف به علت نرسیدن به مطلوب؛ که نتیجه­اش احساس خود بزرگ بینی یا خود کم بینی است.

فقیری خدمت پیامبر اکرم9 رسید، در حالی که ثروتمندی در نزد حضرت بود. شخص ثروتمند لباسش راجمع کرد و از فقیر فاصله گرفت. حضرت فرمود: انگیزه تو در این کار چیست؟ آیا از سرایت فقرا و به خود ترسیدی؟یا از رسیدن غنای خود به او؟ ثروتمند گفت: حال که چنین فرمودید نیمی از مالم را به او بخشیدم. حضرت به فقیر فرمود: آیا می­پذیری؟ فقیر پاسخ داد: نه، می­ترسم این روحیه در من هم پدید آید[18]. چنین روحیه­ای هر چند نتیجه­ی قهری ثروت و دارایی نیست، ولی آفتی است که سرمایه داران راتهدید می­کند. ـ خصوصاً اهل ثروت و قدرت ـ لازم است با اتخاذ روش ساده زیستی در زندگی و انفاق و احسان و توجه به زیر دستان مراقب این خطر باشیم.

5 . ناهموارشدن مسیرزندگی؛ تشریفات وپرداختن به امور زاید زندگی فردی و اجتماعی موجب ناهموار شدن مسیر زندگی برای همگان می­شود؛ چرا که بازتاب سخت­گیری فرد، سخت­گیری دیگران نسبت به اوست و این همان چیزی است که او هرگز نمی­پسندد.

6. ایجاد روحیه خودبزرگ بینی و سرکشی؛ احساس دارایی در انسان زمینه سرکشی و طغیان را فراهم می­کند. قرآن کریم دراین زمینه می­فرماید: ... إنّ الإنسان لیطغی ? أن رّءَاهُ اسْتَغْنی[19] انسان رفاه گرا هر چند به ظاهر در پرنیان آسایش به سر می­برد، ولی به سبب احساس دارایی و بی­نیازی خودبین می­گردد و خودبینی انسان را به سراشیبی سرکشی و طغیان فرا می­خواند. امیرالمؤمنین7 می­فرماید: إنّ الجسد إذالبس الثوب اللین طغی؛ بدن با پوشیدن لباس نرم، دچارطغیان می­گردد.[20] امام صادق(ع) نیز در مورد بهره برداری زیاد از خوراکی­ها فرمود: إِذَا شَبِعَ الْبَطْنُ طَغَی؛ هنگامی که شکم سیر شود، سرکشی می­کند.[21] تاریخ مؤید این حقیقت است که مترفین و مرفهین بی درد در مقابل دعوت حق انبیا واولیای الهی ایستادند و جبهه باطل را تشکیل دادند، در حالی که مروری کوتاه برزندگی انبیا و پیروانشان در قرآن این حقیقت را آشکار می سازد که احیای دین واعتلای کلمه­ی الهی و یاری انبیا از زمان حضرت آدم تا نبی خاتم: به وسیله­ی کسانی بوده است که از زرق وبرق دنیا رو بر تافته اند ودر کمال وارستگی و سادگی زندگی را به سر بردند و هرگز ازنگاه­های تحقیر آمیز رفاه گرایان نهراسیدند.

قرآن کریم از قول قومی که به حضرت نوح ایمان نیاوردند و به عیب جویی پیروان آن حضرت پرداختند، می­فرماید: فقال المَلأُ الّذینَ کَفَروُا مِنْ قَومِهِ مَا نَرَاکَ إلاّ بَشَراً مّثلَنَا وَمَا نَراکَ اتّبَعَکَ إلاّ الّذینَ هُمْ أراذِلُنَا بَادِیَ الرَّأیِ وَمَانَریٰ لَکُمْ عَلَیْنَا مِن فَضْلِ بَلْ نَظُنُّکُم کاذِبینَ[22] ؛ پس، سران قومش که کافر بودند، گفتند: ما تو را جز بشری مثل خود نمی­بینیم، و جز [جماعتی از] فرومایگانِ ما، آن هم نسنجیده، نمی­بینیم کسی تو را پیروی کرده باشد، و شما را بر ما امتیازی نیست، بلکه شما را دروغ­گو می­دانیم.

این گونه تحقیرها از سوی افراد رفاه زده­ی طاغی و عصیان­گر نسبت به انبیای دیگر هم نقل شده است:

همچنان که حضرت شعیب را خطاب کردند: ... إِنَّا لَنَراکَ فِینا ضَعِیفاً... [23]؛ ما تو را واقعاً در بین خود ضعیف می­بینیم و اگر عشیره و قوم تو نبودند، تو را سنگسار می­کردیم. فرعون نیز به جهت دارایی،­ خود را برتر می انگاشت ودر جمع هوادارانش ندا می­داد: آیا این نهر­ها که از زیر کاخ من روان است، برای من نیست؟ آیا من از این انسان که بیان درستی ندارد، برتر نیستم؟ پس چرا بر او دست بند ­های زرین آویخته نشده است.[24] و همین دسته در انتقاد به پیامبر اکرم9 گفتند: این چه پیامبری است که گنجی به او داده نشده یا باغی ندارد که از آن بخورد.[25]

بیهوده نیست که اولیای الهی در اوج دارایی به سادگی و تواضع زندگی می­کردند تا روح خود را از طغیان و سرکشی در مقابل حق باز دارند.

7. غفلت از حقایق و ازدست رفتن مسایل مهم و ارزشمند؛ امیرالمؤمنین7 می­فرماید: در غفلت فرد همین بس که توان خود را در امور پوچ و بی اهمیت صرف کند.[26]

و کسی که خود را در امور غیر سودمند به سختی بیندازد از مسایل مهم و ارزشمند باز می­ماند.[27]

در رأس مسایل مهم وارزشمند، بندگی خدا است که قرآن کریم درسوره تکاثر خطاب به ثروت اندوزان می فرماید: ثرت اندوزی شما را از بندگی خدا غافل کرد.[28] و درجای دیگرخطاب الهی در قیامت را نسبت به این گروه مطرح می­کند و می­فرماید: خوشی­ها یتان را در دنیا کردید؛ پس پاداش شما امروز عذاب خوارکننده خواهد بود.[29]

8 . جلو گیری از رشد و کمال انسان؛ ترکیبی از اندیشه­ها و رفتارها، دفتر زندگی انسان را به سوی رشد وکمال مادی و معنوی ورق می­زند. بینش صحیح و کوشش فراوان موفقیت انسان را آشکار می سازد. برای رسیدن به بینش صحیح در هر بخش از زندگی، هرگز فرصت­ها را نباید از دست داد. همچنان که برای خوب پیاده کردن بینش­های صحیح ، هرگز نباید دقت و توجه و پشتکار را کنار گذاشت. در این میان رفاه زدگی و تشریفات فرصت­ها را می­سوزاند و اندیشه­ها رامحدود می­کند و دقت­ها را به جای مسایل اساسی به امور پوچ و غیر ماندگار معطوف می­دارد، و دست و پای انسان را از تلاش در جهت هرگونه رشد وکمال می بندد.

امیرالمؤمنین7 می فرماید: لا تجتمع عزیمةوولیمة ما انقض النوم لعزائم الیوم و امحی الظلم لتذاکیر الهمم؛ به دست آوردن ارزش­های والا با خوشگذرانی و سور چرانی میسر نیست چه بسا خواب­های شب که تصمیم­های روز را از بین برده وتاریکی­های فراموشی که همت­های بلند را نابود کرد­ه است.[30] ود لا تجتمع الفطنة مع البطنة ؛ زیرکی با شکم بارگی جمع نمی شود.[31]

و در بیانی دیگر می فرماید: چه بسیار لذت پستی که مانع درخشندگی درجات در انسان می­گردد.[32]

9. فراهم شدن زمینه گناه؛ تمایل به رفاه در امور مختلف دنیایی چیزی جز دنیا پرستی نیست، و دنیا پرستی زمینه­­ی غفلت از آخرت ودر نتیجه گناه را فراهم می­کند. پیامبر اکرم9 فرمود: اولین چیز­ها یی که به وسیله­ی آن­ها خداوند مورد سرکشی قرار گرفت شش چیزند: دنیا دوستی، ریاست پرستی، شکم پرستی،عشق فراوان به خواب، راحت طلبی و زن پرستی.[33]

امیرالمؤمنین7 می­فرماید: اهجروا الشهوات فإنّها تقودکم إلی رکوب الذنوب ؛ زیاده خواهی­ها و تمایلات نفس را رها کنید؛ زیرا شما را به سوار شدن بر مرکب گناه رهبری می کند.[34]

10. از بین رفتن فضایل اخلاقی؛ زیاده خواهی، شهوت طلبی و رفاه زدگی که صورت­های مختلف سخت زیستن و دشوار کردن زندگی است، قدرت درک مشکلات دیگران ودر نتیجه روحیه مروت و مردانگی را از انسان می­گیرد؛ همچنان که فضایلی چون تواضع و بسیاری از فضایل دیگر را در انسان می­خشکاند.

11. خستگی و ناراحتی­های عصبی دنیوی و سرشکستگی اخروی؛ امیرالمؤمنین7 می­فرماید: بدحالترین مردم کسی است که خواسته­هایش زیاد باشد. چنین انسانی روحش بیمار و عقلش دچار مشکل است.[35]

نیز امام صادق(ع) می فرماید: المتکلف لایستجلب فی عاقبة أمره إلا الهوان وفی الوقت إلا التعب والعناء؛ متکلف در پایان زندگی جز ننگ ورسوایی و در حال حاضر جز درد سر وخستگی بهره ای ندارد.[36]

12. از دست دادن توفیق بندگی و توبه؛ کسی که اولویت را در زندگی به امور دنیایی می­دهد و در پی رفاه و لذت است توفیق بندگی را از دست می­دهد؛ چنانچه تصمیم بر توبه بگیرد آن را به فرداها مؤکول می­کند و هرچه پیرتر می­شود این صفات در او محکم­تر می­گردد تا آن­جا که کنار گذاشتن زندگی رفاهی برای او طاقت فرسا و دشوار می­گردد و انجام ندادن امور عبادی و معنوی برای او عادی می­شود و هیچ گونه احساس ناراحتی از این بابت ندارد.

13. سرکشی ومخالفت زیر دستان؛ افراد رفاه زده بر زیردستان خود سخت می­گیرند. این افراد چه در مقام مسؤول اجتماعی و چه در مقام مربّی و ... چنانچه گرفتار آداب و رسوم زاید و تشریفاتی نیز باشند عرصه­ی زندگی را به دیگران تنگ و طاقت فرسا می­کنند. این گونه افراد در واقع زمینه­ی مخالفت با خود را فراهم می­کنند.

14. حسابرسی الهی؛ آن چه را که انسان بیش از مقدار نیاز از امکانات دنیوی بهره می­گیرد از دو حال خارج نیست: یا از اموال مشروعی است که نتیجه و عاید کار اقتصادی صحیح است، یا از راه­های نا مشروع حاصل گردیده است. اگر از راه نامشروع جمع شده باشد؛ عذاب الهی را در پی دارد، و اگر در برابر کارهای مشروع به دست آمده باشد؛ ولخرجی و رفاه زدگی از مصادیق اسراف می­باشد و اسلام از آن نهی نموده است. همچنین رسیدگی به خود و رفاه طلبی، فراموش کردن نیازمندان جامعه را در پی دارد که فرد با حسابرسی سخت الهی رو به رو خواهد شد.

پیامبراکرم9 به یکی از اصحاب خود فرمود: کسی که بدنش سالم ودراطرافش امنیت حاکم باشد و خوراک همان روز را داشته باشد مثل این است که تمام دنیا رابه او داده اند.آن چه شکمت راسیر وبدنت رابپوشاند تو را بس است. اگر خانه­ای داشته باشی که تو را در خود جای دهد بسیار خوب. و اگر وسیله ای که سوارش شوی بسیار عالی است. این­ها و قطعه­ای نان وکوزه­ای آب، و بیش از این یا حساب است یا عذاب.[37]

ابان بن تغلب از امام صادق(ع) نقل می کند که حضرت فرمود: فکر می­کنی خداوند به خاطر این که عده ای در نزدش دارای احترام وارزش هستند آن­ها را ثروتمند کرده است و عده ای را به خاطر این که ارزشمند نیستند فقیر؟! درحالی­که اموال درنزد انسان امانت است. و به اندازه متوسط می تواند بخورد، بپوشد، ازدواج کند و سوار شود و باید باقیمانده را به فقرای مؤمنین برگرداند و پریشان حالی آن­ها را بهبود بخشد. کسی که چنین کند آنچه از آن می­خورد، می­آشامد، و ازدواج می­کند حلال است و اگر بیش از این حد استفاده کند، بر او حرام است. سپس فرمود: فکر می­کنی کسی که خداوند به او اعتماد کرده ومالی رابه اوسپرده است در حالی که اسب بیست درهمی او را کفایت می­کند، می­تواند اسب ده هزار درهمی بخرد؟! در حالی که خداوند فرموده است : اسراف نکنید همانا خداوند اسراف کاران را دوست ندارد.[38]

و چنین است که امیر المؤمنین7 می فرماید: اگر بخواهم لباس فاخر رنگین از ابریشم خالص بپوشم و مغز گندم با سینه­ی جوجه بخورم و آب زلال در ظرف بلور بنوشم، توانایی آن را دارم. ولی این گفته­ی الهی را باور دارم که فرمود: من کان یُریدُ الحیوةَالدنیا و زینتها نُوَفّ إلیهِم أعمالَهُم فِیها وَهم فِیها لا یُبخَسون ? اولئک الّذین لیس لهم فی الاخرة إلاّ النّار وحَبِطَ ما صَنَعوا فیها وباطلٌ ما کانوایعملون؛ کسانی که زندگی دنیا وزینت آن را بخواهند نتیجه­ی اعمالشان را در همین دنیا به طور کامل به آن­ها می دهیم وچیزی کم و کاست از آن­ها نخواهد شد، ولی آن­ها در آخرت سهمی جز آتش نخواهند داشت وآن چه را در دنیا انجام دادند برباد می رود وآن چه را عمل کردند باطل و بی اثر می شود. [39] ؛ چگونه بر آتش صبرکنم در حالی که اگر شراره ای از آن به زمین برسد گیاهش را بسوزاندو.... به من خبر رسید که مردی از ساکنان مدائن پس از مسلمانی پیرو کفر گردید و از بافته­ی تجّارش در بر کرده و در صبح خود را مشک فشان می­کند و در پسین عود هندی بُخور دهد و اطرافش گلستانی است که از بوی خوشش بهره می برد واز فرش­های رومی برتختش گسترده است!! نابود باد که بیش از هفتاد سال از عمرش گذشته و در کنار او پیرمردی است که از فرسودگی، خود را بر زمین می کشد، و یتیم داری که از شدت گرسنگی از حال رفته است و از آزار اربابش ناله سر می­دهد. و او با زیادی مالش در گرفتاری این­ها شریک نمی شود. اگر بر او دست بیابم چون گندم خردش خواهم کرد و حد مرتد بر او جاری کنم و پس از حد، هشتاد تازیانه بر او زنم، و نادانی او را به رخش کشم.[40]

پی­نوشت:

[1] . ارشادالقلوب، ج 1، ص 18.

[2]. غرر الحکم، قصار 10973 .

[3] . مستدرک الوسایل، ج 12، ص 173.

[4] . شیخ کلینی، اصول کافی، ج 1، ص 231.

[5] . شیخ طوسی، امالی، ص 537 .

[6] . غررالحکم، قصار 10972.

[7] . وسایل الشیعه، ج 5 ، ص 314.

[8] . مستدرک الوسایل، ج 12، ص 54 .

[9] . ثواب الاعمال، ص 166.

[10]. اصول کافی، ج 8 ، ص 346.

[11]. غرر الحکم، قصار 6969 .

[12]. همان، قصار 6967 .

[13]. همان، قصار 6990 .

[14]. وسایل الشیعه، ج 5 ، ص 52 .

[15]. صحیفه نور، ج 19، ص 50 .

[16]. همان، ج 17، ص 21.

[17]. همان، ص 218.

[18]. ارشادالقلوب، ج 1، ص 159.

[19]. العلق 96 : 6 و 7.

[20]. وسایل الشیعة، ج 5 ، ص 38.

21. اصول کافی، ج 6 ، ص 270.

[22] . هود 11 : 27.

[23]. هود 11 : 91.

[24] . زخرف 43 : 53 ـ 51 .

[25]. فرقان 25 : 8 .

[26] . غرر الحکم، قصار 10942.

[27]. همان، قصار 10943.

[28]. التکاثر 102 : 1.

[29]. الأحقاف 46 : 20.

[30]. نهج البلاغه، خطبه 241.

[31]. مستدرک الوسایل، ج 16، ص 222.

[32]. غررالحکم، قصار 6929 .

[33]. وسایل الشیعه، ج 25، ص 339.

[34]. مستدرک الوسایل، ج 11، ص 343.

[35]. غرر الحکم، قصار 6976 .

[36]. مصباح الشریعة، ص 141.

[37]. خصال، ج 1، ص 161.

[38]. تفسر عیاشی، ج 2، ص 13.

[39]. هود 11 : 15و16.

[40]. صدوق1، امالی، ص 620 .

منبع:حوزه

آموزه هایی از واپسین روزهای حیات پیامبر(ص)

پدید آورنده : عبدالکریم پاک نیا ، صفحه 48

مدتی بودی جلیس خاکیان

اینک آمد نوبت افلاکیان

مسکنت گر چند روزی بود فرش

این زمان باید کنی ماوی به عرش

لایق بزم تو نبود این مقام

حالیا زین خاکدان بیرون خرام

حضرت محمد بن عبد الله صلی الله علیه وآله، آخرین سفیر الهی و بزرگ رهبر جهان اسلام، در سحرگاه روز جمعه 17 ربیع الاول سال 571 میلادی در مکه مکرمه و در دامن پاک حضرت آمنه، دیده به جهان گشود . آن حضرت که قبل از تولد، پدر گرامیش را از دست داده بود، در شش سالگی شاهد درگذشت مادرش گردید . حضرت محمدصلی الله علیه وآله در 8 سالگی از وجود بزرگ حامی خود، حضرت عبدالمطلب محروم شد و به همراه تنها سرپرست خویش ابوطالب، دوران نوجوانی خود را سپری کرد . پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در 25 سالگی در حالی که به خردمندی، پاکدامنی، امانت و دانایی در میان مردم شهرت داشت با حضرت خدیجه ازدواج نمود، و در 40 سالگی با نزول آیاتی در غار حراء به رسالت الهی مبعوث گردید .

13 سال بعد از بعثت، در حالی که منزل آن حضرت با تدبیر سران لجوج 0و کوته اندیش قریش به محاصره در آمده بود، با هجرت به یثرب زندگی نوینی را آغاز کرد . بعد از اینکه رسول اکرم صلی الله علیه وآله به یاری خداوند متعال توطئه ها و نقشه های کافران را یکی پس از دیگری خنثی کرده و موانع را از سر راه برداشت و مکتب حیاتبخش خود را در اقصی نقاط جهان گسترش داد، در سال دهم هجرت با انجام مباهله و حجة الوداع موقعیت خود را تثبیت نموده و در غدیر خم از طرف پروردگار متعال، امیر مؤمنان علی علیه السلام را به جانشینی خویش برگزید . و سرانجام در 63 سالگی و در هنگام ظهر روز دوشنبه 28 صفر سال 11 هجری قمری، مطابق سال 633 میلادی، در منزل خود در مدینه به ملاقات معبود شتافت . حضرت علی علیه السلام پیامبر را غسل داد و کفن نمود و به همراه سایر مسلمانان بر آن گرامی نماز گزارده و پیکر مقدس حضرت خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله را در منزل مسکونی اش به خاک سپرد . با رحلت پیامبر خاتم صلی الله علیه وآله، مصیبت بزرگی در اسلام و انحراف عمیقی در میان مسلمانان پدید آمد، که تا امروز اثر آن ضربه سهمگین پیکر اسلام و مسلمانان را می آزارد .

در این فرصت با نقل فرازهایی حساس، از واپسین روزهای حیات آن بزرگوار به برخی از حوادث آموزنده آخرین لحظات حیات پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله اشاره خواهیم کرد، به امید اینکه بتوانیم، با بکارگیری رهنمودهای راهگشای آن بزرگوار در ردیف پیروان واقعی اش قرار گرفته و با عبرت اندوزی از حوادث آن دوران، در اعتلای آیین نجاتبخش اسلام سهیم باشیم .

بزرگترین نگرانی پیامبرصلی الله علیه وآله

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله تا آخرین روزهای رحلت خویش از یک نگرانی و ناراحتی درونی شدیدا رنج می برد . اساسا برای یک شخصیت والای آسمانی که نتیجه تمام زحمات خود را در تداوم رهبری آینده اسلام بوسیله فردی شایسته می اندیشید، مسئله امامت و رهبری امت اسلام، مهمترین دغدغه خاطر به شمار می آمد . حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله که از اندیشه برخی افراد فرصت جو و ریاست طلب در انحراف مسئله جانشینی، آگاهی داشت و از سرنوشت آن شدیدا بیمناک بود، بارها بر این مهم تصریح نموده و به جانشینی علی علیه السلام بعد از رحلت خویش تاکید کرده بود . اوج این رهنمودها در حادثه غدیر بود که 70 روز قبل از رحلت آن حضرت اتفاق افتاد . در آن روز تاریخی که با حضور یکصد هزار تن از مسلمانان و بعد از نزول آیه بلاغ (1) ، وصایت و ولایت حضرت امیر مؤمنان علی علیه السلام رسما اعلام گردید و با نزول آیه اکمال (2) ، این مراسم سرنوشت ساز پایان پذیرفت، باز هم نگرانی حضرت رسول صلی الله علیه وآله رفع نشد . پیامبر دوراندیش اسلام صلی الله علیه وآله پیش بینی می کرد که در آینده ای نزدیک رهبری حکومت اسلامی را عده ای از محور خارج کرده و افراد جاه طلب، علی علیه السلام را از خلافت دور نموده و مسلمانان را از رهبری آن یگانه دوران محروم کنند . بدین جهت گاهی این نگرانی خود را اظهار نموده و به علی علیه السلام می فرمود: «من می ترسم اگر با آنان بر سر خلافت و رهبری پافشاری کرده و به نزاع برخیزی، تو را به قتل برسانند .» (3)

اگر آن نامه را می نوشت!

به این جهت حضرت رسول صلی الله علیه وآله در یکی از واپسین روزهای حیات خود که در بستر بیماری بود و برخی از سران اصحاب به عیادتش آمدند، بعد از اینکه اندکی سر به زیر انداخته و مدتی فکر نمود، رو به حاضرین کرده و فرمود: «ایتونی بدواة وصحیفة اکتب لکم کتابا لاتضلوا بعده; (4) برایم کاغذ و دواتی بیاورید، تا برای شما نامه ای بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید .»

در این هنگام عمر بن خطاب بدون رعایت احترام پیامبر و با لحنی کاملا بی ادبانه به ساحت مقدس نبی اکرم جسارت کرده و گفت: «بیماری بر او غلبه کرده، با داشتن قرآن ما به چیز دیگری نیاز نداریم .» (5)

سعید بن جبیر می گوید: ابن عباس با اظهار تاسف شدید از نوشته نشدن نامه پیامبر چنین می گفت: «روز پنجشنبه عجب روز دردناک و مصیبت باری برای مسلمانان بود!» آنگاه در حالی که از شدت ناراحتی اشک بر گونه هایش سرازیر بود، واقعه آن روز را توضیح می داد . (6)

بدیهی است که هدف پیامبر از نوشتن نامه همان تحکیم وصایت و خلافت امیرمؤمنان علی علیه السلام و تبیین خط رهبری آینده جهان اسلام بود، به دلیل اینکه:

1 - نگرانی پیامبر هنوز از تثبیت رهبری آینده رفع نشده بود و آن مسئله حیاتی دنیای اسلام همچنان موجب دغدغه خاطر پیامبرصلی الله علیه وآله و اشتغال فکری او محسوب می شد .

2 - حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله در این مورد فرمود: می خواهم نامه ای بنویسم که بعد از من گمراه نشوید و این عینا همان عبارتی است که در حدیث ثقلین بکار برده است . با ملاحظه این دو حدیث می توان فهمید که هدف پیامبر نوشتن چیزی محکمتر از حدیث ثقلین و حدیث غدیر در مورد رهبری اهل بیت علیهم السلام بوده است .

3 - مهمتر از این، مخالفت سرسختانه خلیفه دوم - که به هنگام رحلت پیامبر در سقیفه بنی ساعده شورای خلافت و رهبری تشکیل داده و با زیر پا گذاشتن تمام گفتارها و وصیتهای پیامبرصلی الله علیه وآله در مورد زمامداری آینده مسلمانان تصمیم گیری کرد - می باشد و از شدت عصبانیت وی می توان هدف پیامبر را حدس زد . (7)

4 - ابن حجر هیثمی (8) در الصوائق المحرقه روایتی نقل کرده که نشانگر تلاشهای مکرر پیامبرصلی الله علیه وآله در آخرین لحظات زندگی بر مسئله امامت و ولایت علی علیه السلام است . او می گوید: پیامبر خداصلی الله علیه وآله در حالی که آخرین روزهای عمر شریف خود را سپری می کرد و در اطراف او یارانش گرد آمده بودند، خطاب به آنان فرمود: ای مردم! من به زودی از میان شما خواهم رفت، آگاه باشید! من در میان شما کتاب خدا و عترتم را که اهل بیت من هستند باقی می گذارم . سپس دست علی علیه السلام را گرفته و بالا برده و فرمود: «هذا علی مع القران والقران مع علی لایفترقان . . . ; (9) این علی همراه با قرآن و قرآن هم همراه اوست و این دو از هم جدا نمی شوند . . . .»

رهنمود به زمامداران

حضرت رسول صلی الله علیه وآله که در طول حیات و بویژه در زمان رسالت خود حامل وحی الهی و امین خداوند بر مردم بود و با گفتار و کردار خود احکام الهی را به مردم ابلاغ و اعلان می نمود، در آخرین لحظات زندگی نیز از این سیره الهی خویش دست نکشید . آن بزرگوار با اینکه از بیماری شدیدا رنج می برد، برای آخرین بار و با زحمت تمام به میان جمعیت آمده و بر ارزشهای اسلامی که در راه استقرار آنها هستی خویش را وقف نموده بود، تاکید کرده و بار دیگر به مسلمانان در پاسداری از آیین اسلام سفارش نموده و هشدار داد .

پیامبری که احترام به حقوق فردی و اجتماعی مسلمانان را در طول 23 سال به آنان آموخته و خود عملا آنرا رعایت کرده بود، در واپسین دم حیات نیز به این امر مهم همت گماشت .

شیخ صدوق می گوید: حضرت خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله در آخرین روزهای حیات خویش به بلال فرمود: به مردم بگو در مسجد جمع شوند . و آنگاه حضرت عمامه بر سر بست و با تکیه به کمان خویش برفراز منبر آمد و بعد از سپاس و ستایش پروردگار، خطاب به مردم فرمود: ای مسلمانان! من چگونه پیامبری برای شما بودم؟ آیا برای هدایت و تربیت شما تلاش نکردم؟ آیا شما در مقابل، دندانهایم را نشکستید و پیشانیم را بر خاک نمالیدید تا اینکه خون بر چهره ام روان شده و محاسنم را فرا گرفت؟ آیا من از دست افراد نادان سختیها و مشقتها نکشیدم؟ ! گفتند: بلی یا رسول الله! تو پیامبری صبور و شکیبا بودی و ما را از زشتیها و منکرات جلوگیری می کردی، خداوند به تو بهترین پاداش عنایت کند . پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: خداوند به شما هم پاداش دهد .

آنگاه رسول الله صلی الله علیه وآله ادامه داد: پروردگارم حکم کرده و سوگند یاد نموده که از ستم هیچ ستمکاری نگذرد، شما را به خدا هر کدام از شماها که در گردن من حقی دارید، برخیزید و دادخواهی کرده و از من قصاص کنید، چرا که قصاص دنیا در پیش من از آخرت - که در برابر فرشتگان و پیامبران خواهد بود - بهتر است .

در این هنگام مردی به نام سوادة بن قیس از آخرین صفهای مردم برخاسته و عرضه داشت: یا رسول الله! پدر و مادرم فدایت باد، هنگامی که از سفر طائف برمی گشتی به استقبالت آمدم، تو سوار بر ناقه غضباء بودی و تازیانه ممشوق را در دست داشتی، وقتی خواستی تازیانه را بلند کنی و به شتر بزنی به شکم من خورد، نمی دانم عمدی بود یا نه؟ ! پیامبر فرمود: به خدا پناه می برم بر اینکه عمدی باشد . سپس به بلال فرمود: ای بلال! برخیز، به منزل فاطمه علیها السلام برو و تازیانه ممشوق را بیاور .

هنگامی که بلال تازیانه را آورد، پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: آن مرد کجاست؟ هنگامی که آمد، حضرت فرمود: نزد من بیا و از من قصاص کن، تا راضی شوی . سوادة گفت: یا رسول الله شکمت را برایم برهنه کن! چون در آن هنگام شکم من برهنه بود، هنگامی که پیامبرصلی الله علیه وآله پیراهن خود را کنار زد، سواده بعد از اخذ اجازه، بر بدن مبارک پیامبر بوسه زد . رسول خداصلی الله علیه وآله فرمود: ای سوادة بن قیس! آیا مرا عفو می کنی یا قصاص می کنی؟ عرضه داشت: یا رسول الله! من شما را عفو می کنم . پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله دست به دعا برداشته و فرمود: «اللهم اعف عن سوادة بن قیس کما عفی عن نبیک محمد; (10) خدایا از گناهان سواده بن قیس درگذر چنانکه او از پیامبرت محمد درگذشت .»

در اندیشه بیت المال

در فرهنگ اسلام بیت المال و اموال عمومی در دست حاکمان نوعی امانت محسوب می شود و زمامداران در حکومت اسلامی موظفند در حمل و نقل و حفظ و نگهداری و تقسیم و تخصیص بیت المال، کمال کوشش را انجام دهند و در محافظت از این مانت سنگین، امانتدار خوبی باشند . امیر مؤمنان علی علیه السلام در این مورد فرمود: «والله ما هو بکد یدی ولا تراثی من الوالد ولکنها امانة اودعتها فانا اؤدیها الی اهلها; (11) به خدا سوگند! این مال (اموال حکومتی) حاصل دست رنج من و یا میراث پدرم نمی باشد، بلکه این امانت است و به من سپرده شده و من آنرا به اهلش می رسانم .»

مطمئنا علی علیه السلام این شیوه امانتداری در بیت المال را از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله آموخته بود . حضرت رسول صلی الله علیه وآله همچنانکه در مدت عمر خود بعنوان امانتدار مردم معروف بود، چه قبل از بعثت و چه بعد از آن، در آخرین لحظات حیات خویش بر این خصلت نیکو و پسندیده اصرار ورزیده و به مسلمانان رسم امانتداری و به زمامداران آیین حکمرانی و عدالت گستری را می آموخت .

روش پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در تقسیم بیت المال چنین بود که در نخستین فرصت آنرا به دست اهلش می رساند و از نگهداری و طول دادن در تقسیم آن شدیدا خودداری می کرد . برای توضیح سخن و تبیین سیره حکومتی پیامبر، نقل روایتی در این زمینه مناسب می نماید:

عثمان بن عفان می خواست ابی ذر غفاری را به علت امر به معروف و نهی از منکر و خروش بر علیه ناعدالتیهای موجود جامعه، از مدینه به ربذه تبعید کند، بدین جهت ابوذر را در حالی که از ناتوانی بر عصایی تکیه کرده بود به دربار عثمان آوردند، ابوذر هنگام ورود، مشاهده کرد که در مقابل خلیفه، صد هزار درهم موجود است و یاران و بستگان و اطرافیانش گرد او ایستاده و با چشم طمع به آن پولها می نگرند و انتظار دارند که عثمان آنها را در میان آنان تقسیم کند .

ابوذر به عثمان گفت: این پولها از کجا آمده است؟ عثمان پاسخ داد: عوامل حکومت اینها را از برخی نواحی آورده اند، صد هزار درهم است، منتظرم که همین مقدار هم برسد، بعد در مورد آن تصمیم بگیرم . ابوذر گفت: ای عثمان! آیا صدهزار درهم بیشتر است یا 4 دینار؟

عثمان گفت: خوب، معلوم است صدهزار درهم!

ابوذر گفت: ای عثمان! آیا به یاد می آوری هنگامی که من و تو، با هم در یک شبی به حضور حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله رسیدیم و آن حضرت را محزون و اندوهناک دیدیم؟ . . . آن شب گذشت، و ما صبح دوباره به حضور مبارک حضرت رسول صلی الله علیه وآله رسیدیم، پیامبر را با لبی خندان و چهره ای شادمان یافتیم، من عرض کردم: پدر و مادرم فدای تو، شب گذشته به حضورت آمدیم، غمگین و ناراحت بودی اما امروز تو را خندان و خوشحال می بینیم، علت چیست؟ پیامبرصلی الله علیه وآله فرمود: بلی درست است، شب گذشته از بیت المال مسلمین چهار دینار نزدم بود و آن را تقسیم نکرده بودم و بیم آن داشتم که مرگم فرا رسد و حقوق مردم در گردنم باشد . اما صبح امروز آن پولها را بین اهلش تقسیم کردم و راحت شدم . (12)

داشتن خصلت امانتداری و عدالت گستری، آن حضرت را وادار می کرد که در آخرین روزهای عمر شریف خویش با همه مشکلاتی که داشت، در اندیشه بیت المال و تقسیم عادلانه آن به اهلش باشد . رسول اکرم صلی الله علیه وآله در حالی که در بستر بیماری و در آستانه مرگ قرار داشت، لحظاتی چشمانش را گشود، به یادش آمد که چند دینار از بیت المال نزد یکی از همسرانش باقی مانده است . به سرعت همسرش را صدا کرده و فرمود: آنها کجاست؟ زود آنها را حاضر کن . وی دینارها را آورده و آنها را به دست مبارک پیامبرصلی الله علیه وآله داد . رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله در حالی که آنها را در دست داشت فرمود: «ما ظن محمد بالله لو لقی الله وهذه عنده، انفقیها; (13) محمد در مورد خداوند چه خیال می کند، اگر خدا را ملاقات کند و این چند دینار از بیت المال در نزدش مانده [و آنها را به اهلش نرسانیده باشد; و بعد به همسرش فرمود:] آنها را انفاق کن .»

یک درس بهداشتی

از مهمترین تعالیم مکتب اسلام، توجه به مسائل بهداشتی است . یک مسلمان طبق آموزه های پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله باید نظافت را مراعات کرده و با ظاهری آراسته در اجتماع ظاهر شود . یکی از نکات مهم بهداشتی که شدیدا مورد توجه پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله بود، مسواک کردن دندانها می باشد .

به همین جهت آن حضرت همواره در موقع آماده شدن برای نماز مسواک می زد (14) و به مسلمانان در این مورد تاکید فراوان داشت . حضرت خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله در وصایای خود به علی علیه السلام می فرماید: «وعلیک بالسواک عند کل وضوء; (15) در هنگام هر وضو گرفتن مسواک دندانها را انجام بده .» در حدیث دیگری فرمود: «لولا ان اشق علی امتی لامرتهم بالسواک مع کل صلوة (16) ; اگر برای مسلمانان سخت نبود، فرمان می دادم که همراه هر نماز مسواک کنند .»

پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله حتی در آخرین لحظات زندگی خویش از مسواک کردن دست نکشید و در بستر بیماری دندانهای خود را پاک و پاکیزه نموده و با آن حال به ملاقات پروردگار شتافت . عبدالرحمن بن ابی بکر در یکی از آخرین روزهای حیات پیامبرصلی الله علیه وآله به عیادتش آمد، او که همراه خود چوب مسواکی آورده بود، به علت علاقه زیاد آن حضرت به مسواک نمودن، آن را به پیامبرصلی الله علیه وآله تقدیم کرد و حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله با آن مسواک نمود . (17)

بذل عاطفه به فرزندان

از ویژگیهای مکتب تربیتی اسلام، گستردگی برنامه های تربیتی آن می باشد .

طبق این مکتب متعالی، والدین وظیفه دارند برای پرورش صحیح فرزندان خود، تا پایان عمر روشهای تربیتی اسلام را در مورد فرزندانشان اعمال کنند و شایسته است که از هر فرصتی برای رشد فکر و تعالی روح فرزندان بهره گرفته و برای رفع فقر فرهنگی فرزندان، با بذل عاطفه و ابراز محبت تلاش نمایند . سیره تربیتی رسول گرامی اسلام بویژه در واپسین لحظات زندگی اش دراین زمینه روشنترین الگوی ماست . آن حضرت در آن لحظات حساس و سرنوشت ساز با ابراز محبت و ارتباط عاطفی و کلامی با فرزندانش، یکی از موفقترین شیوه های تربیتی را پیش روی ما قرار داد .

در اینجا چند نمونه از رفتار پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله با فرزندان را در آستانه رحلتش با هم می خوانیم:

1 - یکی از همسران پیامبرصلی الله علیه وآله می گوید: فاطمه علیها السلام در رفتار و گفتار و سیمای ظاهری شبیه ترین فرد به رسول خداصلی الله علیه وآله بود . ارتباط این پدر و فرزند آنچنان مستحکم بود که او هرگاه بر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وارد می شد، پیامبر از جای خود برمی خواست و سر و دست دخترش را می بوسید و او را در جای خود می نشاند و هرگاه پیامبرصلی الله علیه وآله به منزل فاطمه علیها السلام می آمد، فاطمه علیها السلام از جایش برخاسته و پدر گرامی اش را می بوسید و آن گرامی را در جای خویش می نشانید . این ارتباط عمیق عاطفی و معنوی بین پدر و دختر همچنان ادامه داشت تا اینکه رحلت رسول خداصلی الله علیه وآله نزدیک شد . در یکی از آخرین روزهای حیات پیامبرصلی الله علیه وآله، فاطمه علیها السلام به حضورش آمد، او خود را روی سینه پیامبرصلی الله علیه وآله افکنده و صورت پیامبرصلی الله علیه وآله را بوسید، پیامبرصلی الله علیه وآله با او آهسته سخن گفت، هنگامی که سر برداشت به شدت گریست، دوباره با اشاره پیامبرصلی الله علیه وآله خود را به پدر بزرگوارش نزدیک نموده و با رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله نجوا کرد، اما این بار با چهره باز و سیمایی گشاده و خندان از پیامبرصلی الله علیه وآله جدا شد . حاضران از این دو حرکت متفاوت تعجب کردند، اما وقتی که بعد از رحلت پیامبرصلی الله علیه وآله از حضرت زهراعلیها السلام این نکته را پرسیدند، فاطمه علیها السلام در پاسخ فرمود: بار نخست، رسول الله به من فرمود: من از این بیماری نجات نخواهم یافت و به مرگ من خواهد انجامید . از شنیدن این سخن و تصور جدایی از آن حضرت اندوهگین شدم و گریستم، اما در مرتبه دوم فرمود: دخترم! تو به زودی و پیش از سایر خاندانم به من خواهی پیوست، و من خوشحال شدم . (18)

2 - با شنیدن خبر شدت بیماری پیامبرصلی الله علیه وآله، حسنین علیهما السلام در حالی که به شدت گریه کرده و صیحه می زدند وارد خانه شده و خود را در آغوش رسول اکرم صلی الله علیه وآله افکندند . آنان که نگران جدایی از دامان پر مهر سالت بودند، با حزن و اندوه فراوان روی سینه پیامبرصلی الله علیه وآله گریه می کردند .

علی علیه السلام خواست آن دو را از روی سینه پیامبرصلی الله علیه وآله دور کند، در این حال پیامبر فرمود: «دعهما یتمتعان منی واتمتع منهما فستصیبهما بعدی اثرة; (19) [یا علی!] این دو را بگذار [روی سینه من باشند،] تا از من بهره گیرند و من نیز از آنها بهره مند شوم . پس از من به آنها مصیبت و ناگواری خواهد رسید .» لعنت خدا بر کسی که به این دو ستم کند، و این جمله را سه بار تکرار کرد . (20)

امر به خواندن قرآن

حضرت زهراعلیها السلام یگانه دختر پیامبرصلی الله علیه وآله در کنار بستر پدر گرامی اش نشسته و با حسرت به سیمای نبوت نظاره می نمود و در حالی که از شدت ناراحتی قطرات اشک بر صورتش جاری بود، شعر ابوطالب را - که در مورد حضرت رسول صلی الله علیه وآله سروده است - زمزمه می کرد:

وابیض یستسقی الغمام بوجهه

ثمال الیتامی عصمة للارامل

«آن چهره روشن و نورانی که [به برکت آن] از ابر طلب باران می شود، او که دادرس یتیمان و پناهگاه بیوه زنان بود .»

رسول خداصلی الله علیه وآله در این لحظه چشمانش را گشوده و با صدای ضعیفی به دخترش فرمود:

دخترم! این گفتار عمویت ابوطالب است، شایسته است به جای آن، آیه زیر از قرآن را بخوانی:

«وما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل، افان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم و من ینقلب علی عقبیه فلن یضر الله شیئا وسیجزی الله الشاکرین » ; (21)

«محمدصلی الله علیه وآله فقط فرستاده خداست و پیش از او فرستادگان دیگری نیز آمده و رفته اند، آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود، به گذشته های خود برمی گردید؟ و هر کس به گذشته خود باز گردد، هرگز به خداوند ضرری نمی زند، و خداوند به زودی شاکران را پاداش خواهد داد . (22) »

درسی دیگر برای مسلمانان

قرآن کریم در آیات متعددی از وفای به عهد و عمل به وعده سخن گفته و مردم رابه آن تشویق می کند . از منظر کلام وحی پایداری در عهد و پیمانها و جامه عمل پوشاندن به وعده ها از مهمترین صفات اهل ایمان است . قرآن در ضمن شمارش اوصاف نیکوکاران می فرماید:

«والموفون بعهدهم اذا عاهدوا» ; (23) «آنان هنگامی که با کسی عهدی بستند به عهد خود وفا می کنند .» و همچنین در مورد مؤمنین می فرماید: «والذین هم لاماناتهم وعهدهم راعون » ; (24) «اهل ایمان امانتها و عهد و پیمانهایشان را مراعات می کنند .» رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله نیز لازمه داشتن ایمان کامل را عمل به وعده و وفای به عهد می داند و می فرماید: «من کان یؤمن بالله والیوم الاخر فلیف اذا وعد; (25) کسی که به خدا و روز قیامت ایمان دارد، باید به وعده خود عمل کند .»

پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در روزهای آخر عمر خویش این خصلت زیبا را عملا به نمایش گذاشت . ابن شهر آشوب می نویسد: در یکی از آن روزهای حزن آلود که پیامبرصلی الله علیه وآله حال خوبی نداشت، به کمک فضل بن عباس و علی علیه السلام به میان مردم آمده و فرمود: ای مردم! وقت رحلت من فرا رسیده است، اگر به کسی وعده ای داده ام بیاید و به من بگوید تا به وعده ام عمل نمایم و اگر به کسی بدهکارم، آن را به من خبر دهد . در این حال مردی از میان حاضرین بلند شده و گفت: یا رسول الله! من پیش شما وعده ای دارم، هنگامی که می خواستم ازدواج کنم به من وعده دادید که مبلغی یاری نمایید! پیامبرصلی الله علیه وآله به فضل بن عباس فرمود: مبلغی را که او می گوید برایش بپردازید . (26)

سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری

که حق صحبت و عهد و وفا نگه دارد

آخرین لحظات عمر

ابن عباس می گوید: در آن لحظات که پیامبر شدیدا بیمار بود، دقایقی آن حضرت بیهوش شد، در آن هنگام در خانه کوبیده شد، فاطمه علیها السلام به پشت در رفته و فرمود: کیستی؟ از پشت در صدا آمد که من شخص غریبی هستم و با رسول خداصلی الله علیه وآله کاری دارم، آیا اجازه هست که به حضورش برسم؟ فاطمه علیها السلام فرمود: خدا تو را بیامرزد، هم اکنون پیامبرصلی الله علیه وآله بیمار است و حال ملاقات با کسی را ندارد . آن شخص رفته و پس از لحظاتی دوباره آمد و اجازه ورود خواست و گفت: آیا به افراد غریب اجازه می دهید به حضور پیامبر بروند؟ ! در این موقع پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله صدای وی را شنیده و به حضرت فاطمه علیها السلام فرمود: فاطمه جان! آیا می دانی که او کیست؟ او جمعیتها را پراکنده و لذتها را به هم می زند . او پیک مرگ، عزرائیل است . به خدا قسم قبل از من از کسی اجازه نخواسته و پس از من هم از احدی اجازه نخواهد گرفت و این بخاطر مقام ارجمندی است که خداوند به پدر تو عنایت کرده است . فاطمه علیها السلام به عزرائیل اجازه ورود داد و او همچون نسیم ملایمی وارد خانه پیامبرصلی الله علیه وآله شده و گفت: السلام علی اهل بیت رسول الله صلی الله علیه وآله، و آنگاه پیامبرصلی الله علیه وآله به علی علیه السلام وصایایی را متذکر شد . (27)

فاطمه علیها السلام در سوگ فراق

با نقل چند جمله از سخنان و اشعار حضرت فاطمه زهراعلیها السلام در سوگ حضرت خاتم الانبیاءصلی الله علیه وآله این مقاله را به پایان می بریم .

حضرت فاطمه علیها السلام در فراق پدر آنچنان غمگین و مصیبت زده شد که الفاظ و عبارات را یارای بیان مکنونات قلبی آن دخت رسالت نبود . آن حضرت گاهی خود را چنین تسلی می داد:

ماذا علی من شم تربة احمد

ان لایشم مدی الزمان غوالیا

«کسی که [عطر] تربت پیامبر9 را ببوید، اگر در طول زمان، عطر دیگری را استشمام نکند چه می شود؟»

صبت علی مصائب لو انها

صبت علی الایام صرن لیالیا (28)

«[بعد از رحلت پدرم] آنچنان مصیبتها بر من ریخت که اگر بر روزها می آمد، به شبهای ظلمانی تبدیل می گشت .»

آن حضرت در سخن دیگری در عزای پدر این چنین شیون کرده و ناله سر می دهد:

نفسی علی زفراتها محبوسة

یالیتها خرجت مع الزفرات

«[بابا!] غم و غصه جانم را در سینه حبس کرده، ای کاش به همراه این همه اندوه جانم از بدن خارج می شد .»

لا خیر بعدک فی الحیاة وانما

ابکی مخافة ان تطول حیاتی (29)

«[پدر جان!] بعد از تو دیگر در زندگی خیر و امیدی نیست، گریه من بخاطر بیم از طولانی شدن عمرم [بعد از تو] می باشد .»

پی نوشت ها:

1) مائدة/67 .

2) مائده/3 .

3) بحارالانوار، ج 33، ص 153 .

4) مکاتیب الرسول، ج 3، ص 699 .

5) صحیح بخاری، کتاب المرض، باب قول المریض .

6) صحیح مسلم، کتاب وصیت، باب ترک وصیت; مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 355 .

7) فروغ ابدیت، ج 2، ص 497 و 498 .

8) ابن حجر هیثمی از محدثان اهل سنت در اواخر قرن دهم هجری است . وی که در هیثم (یکی از نواحی مصر) متولد شده و در مکه مکرمه پرورش یافته بود، با شیعیان عداوت خاصی داشته و کتاب الصوائق المحرقه را در رد شیعه نوشته است، اما با این حال نتوانسته از نگارش حقایق روشن و فضائل غیرقابل انکار علی علیه السلام خودداری کند و خداوند حق را بر زبان وی جاری کرده است . شهید قاضی نورالله شوشتری «الصوارم المحرقه » را در رد وی نگاشته است . ابن حجر هیثمی در سال 940 ه . ق مفتی حجاز شناخته شد .

9) الصوائق المحرقه، ص 75; مجمع الزوائد، ج 9، ص 134 .

10) امالی صدوق، ص 633، مجلس 92، حدیث 6; مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 235 .

11) دعائم الاسلام، ج 2، ص 311; مستدرک الوسائل، ج 16، ص 12 .

12) تفسیر صافی، ج 1، ص 154 و 155 . برای اهمیت موضوع ادامه بخشی از روایت را در اینجا می خوانیم: با شنیدن این حدیث نبوی صلی الله علیه وآله عثمان برای توجیه کار خود به کعب الاحبار رو کرده و گفت: ای ابا اسحاق! چه می گویی در مورد مردی که زکات واجب مال خود را پرداخته است، آیا بعد از آن باز هم چیزی بر او واجب است؟ کعب الاحبار گفت: نه، چیزی دیگر بر او لازم نیست، گرچه از اموال دنیا آنقدر ذخیره کند که ساختمان وی خشتی از طلا و خشتی از نقره داشته باشد . با شنیدن این سخن چاپلوسانه از یک یهودی تازه مسلمان، ابی ذر ناراحت شده و با عصای خود بر سر کعب الاحبار کوبیده و گفت: ای یهودی زاده! تو را چه با احکام مسلمانان؟ ! تو با چه مجوزی در مورد دین و شریعت ما اظهار نظر می کنی؟ وحی الهی گویاتر و راستتر از سخن توست آنجا که می فرماید: «والذین یکنزون الذهب والفضة ولا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم، یوم یحمی علیها فی نار جهنم فتکوی بها جباههم وجنوبهم وظهورهم هذا ما کنزتم لانفسکم فذوقوا ما کنتم تکنزون » ; «کسانی را که طلا و نقره را به صورت گنجینه های پنهان ذخیره کرده و در راه خدا انفاق نمی کنند، به مجازات دردناکی بشارت ده! در آن روز که آن گنجینه ها و طلا و نقره را در آتش جهنم، گرم و سوزان کرده و با آن صورتها، پهلوها و پشتهایشان را داغ می کنند [و به آنان می گویند:] این همان چیزی است که برای خود اندوختید، پس بچشید چیزی را که برای خود می اندوختید .»

(توبه/34و35)

عثمان با شنیدن این آیات متحیر شده و بدون اینکه سخنی منطقی در مقابل استدلال قاطع ابوذر داشته باشد، وی را تهدید به قتل کرده و به ابوذر گفت: تو پیر شده و عقلت را از دست داده ای و اگر از یاران پیامبرصلی الله علیه وآله نبودی تو را به قتل می رساندم .

در ادامه جلسه، خلیفه و اطرافیان متملق وی که از هر طرف ابوذر را مورد سرزنش قرار داده و او را به باد انتقاد گرفته و فضا را برایش تنگ کرده بودند، با آمدن علی علیه السلام ساکت شدند . امیر مؤمنان علی علیه السلام با نقل حدیثی از پیامبرصلی الله علیه وآله در مورد ابوذر، از شخصیت والای آن صحابی شجاع و با شهامت نبوی صلی الله علیه وآله دفاع نمود . امیر مؤمنان علیه السلام حدیث را چنین بیان نمود: از رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله شنیدم که فرمود: «ما اظلت الخضراء ولا اقلت الغبراء علی ذی لهجة اصدق من ابی ذر; آسمان سایه نینداخته و زمین حمل نکرده مردی را که راستگوتر از ابی ذر باشد .» اصحاب حاضر در جلسه سخن علی علیه السلام را تصدیق نمودند . در این هنگام ابوذر منقلب شد و در حالی که دانه های اشک بر گونه هایش می لغزید فریاد برآورد: وای بر شما، لحظاتی قبل همه شما به این اموال گردن دراز کرده و مرا دروغگو می پنداشتید .

13) الطبقات الکبری، ج 2، ص 238 .

14) المقنع، ص 24 .

15) وسائل الشیعه، ج 2، ص 16 .

16) همان، ص 19 .

17) الطبقات الکبری، ج 2، ص 234 .

18) مستدرک حاکم، ج 4، ص 272; طبقات ابن سعد، ج 2، ص 247; مناقب، ج 3، ص 333 .

19) حیاة الامام الحسین علیه السلام، ج 1، ص 220 .

20) امالی صدوق، ص 638 .

21) آل عمران/144 .

22) الارشاد، ج 1، ص 187 .

23) بقره/177 .

24) مؤمنون/8 .

25) اصول کافی، باب خلف الوعد، حدیث 2 .

26) مناقب آل ابی طالب، ج 1، ص 202 .

27) مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 47; الانوار البهیه، ص 39 .

28) الغدیر، ج 5، ص 147 .

29) بیت الاحزان، ص 118 .

منبع:حوزه

چرا پیامبر اسلام در خانه خود به خاک سپرده شد؟

پدید آورنده : مهدی پیشوایی ، صفحه 78

مناسبت ها

در ایام رحلت پیامبر بزرگ اسلام در میان موضوعات متعلق به آن حضرت مناسب دیدیم که مبحث ذیل را موضوع مقاله خویش قرار دهیم گرچه مطالب زیبا و گفتنی بسیاری در زندگی پربرکت آن اسوه حسنه وجود دارد که ان شاءالله در زمان مناسب خود مطرح خواهیم نمود:

آن روزها زمزمه اسلام، آیین جدیدی که محمد(ص) در مکه آورده بود در شهر یثرب پیچیده بود و گروهی از دو قبیله بزرگ و مشهور «اوس » و «خزرج » این آیین را پذیرفته بودند و در دو سال پی در پی پیمانی در مکه با محمد(ص) بسته بودند و در پیمان دوم او را به شهر خود دعوت کرده، وعده حمایت و پشتیبانی به او داده بودند.

اینک خبر می رسید که پیامبر اسلام که از طرف قریش در فشار بود، بنابر این دعوت، مکه را ترک گفته رهسپار یثرب شده است. یثرب حال و هوای دیگری داشت، چشمهای مشتاق نو مسلمانان و همه آنان که دورا دور شیفته سخنان و رفتار او شده بودند به راه مکه دوخته شده بود و در انتظار ورود او به این شهر روزشماری می کردند. این انتظار چندان طول نکشید که خبر رسید پیامبر اسلام به دهکده «قبا» در حومه یثرب - که محل سکونت چند قبیله بود - وارد شده است. رسول خدا پس از چند روز توقف در قبا همراه گروهی از بنی نجار (اقوام مادری عبدالمطلب) سوار ناقه ای شده روانه یثرب گردید. هنگام ورود او به شهر، مردم با شور و علاقه فراوان از او استقبال کردند. سران و بزرگان قبائل، زمام ناقه پیامبر را می گرفتند و درخواست می کردند حضرت در محله آنها فرود آید. پیامبر می فرمود: راه شتر را باز کنید، او ماموریت دارد، او هر جا بخوابد، من همان جا فرود خواهم آمد (گویا رسول خدا با این تدبیر می خواست مثل داوری در باره نصب حجرالاسود، افتخار و شرف میزبانی او نصیب قبیله یا خاندان خاصی نشود و در آینده مشکلی ایجاد نشود) سرانجام شتر در محله بنی نجار در زمینی نزدیک خانه ابو ایوب انصاری (خالد بن زید خزرجی) بر زمین خوابید. در این هنگام که انبوه مردم در اطراف پیامبر گرد آمده هر کدام خواستار میزبانی حضرت بودند، ابو ایوب اثاث و لوازم سفر حضرت را به خانه اش برد و پیامبر به خانه او رفت.

بدین ترتیب افتخار میزبانی پیامبر نصیب ابوایوب گردید.

بنای مسجد

پیامبر اسلام پس از استقرار در یثرب لازم دید مسجدی ساخته شود تا مرکز آموزش و پرورش مسلمانان و جایگاه تجمع آنان هنگام نماز جمعه و جماعت باشد، از این جهت زمینی را که روز نخست شتر او در آنجا بر زمین خوابیده بود، و متعلق به دو یتیم بود از سرپرست آنان خریداری کرد و به کمک مسلمانان در آنجا مسجدی ساخت که مسجد النبی خوانده شد.

حجره مسکونی پیامبر

پس از تکمیل مسجد، در کنار آن (در سمت شرقی) دو حجره جهت سکونت پیامبر و همسرانش ساخته شد: حجره ای برای سوده و حجره ای برای عائشه. پیامبر اسلام این دو را پس از درگذشت حضرت خدیجه تزویج کرده بود. پس از آماده شدن حجره که بسیار ساده و محقر و با مصالح ابتدایی ساخته شده بود، حضرت از خانه ابو ایوب به آنجا منتقل شد.

حجره پیامبر به دیوار شرقی مسجد متصل بود و دری از آن قسمت به مسجد باز می شد و از دیگری به بیرون راه داشت. پیامبر اسلام تا آخر عمر همچنان در آن حجره ها سکونت داشت و سرانجام در حجره عائشه رحلت نمود و (به تفصیلی که خواهیم نوشت) در همان جا به خاک سپرده شد.

توسعه مسجد

در زمان خلافت ولید بن عبدالملک که به دستور وی مسجد النبی توسعه یافت، عمر بن عبدالعزیز حاکم مدینه در توسعه مسجد، حجره های همسران پیامبر را خراب کرده جزء مسجد قرار داد. اما اطراف حجره عائشه را که قبر مطهر حضرت در آن قرار داشت با دیواری، از فضای عموم مسجد جدا کرد.

طی ادوار بعدی توسط برخی از خلفا و سلاطین، مسجد نبوی توسعه یافت که بیشترین توسعه در زمان ما، در دوران حکومت خاندان سعودی در عربستان صورت گرفته است. در موقعیت کنونی مسجد، قبر مطهر پیامبر (و نیز ابوبکر و عمر) و همچنین حجره حضرت فاطمه که ضریح قدیمی و آهنی مشبک آن را احاطه کرده در داخل مسجد و در چند متری دیوار شرقی مسجد قرار دارد.

چرا پیامبر اسلام در خانه خود به خاک سپرده شد؟

اشاره کردیم که رسول خدا در خانه خویش به خاک سپرده شد، اما این که علت و انگیزه انتخاب این محل چه بوده محور اصلی این مقاله است و لازم است در این باره توضیح دهیم.

وهابیان چون سفر برای زیارت قبور صالحان و نیز ساختن بقعه و بنا بر فراز آنها و دست مالیدن و تبرک به آنها را حرام می دانند، با استناد به حدیثی که از طریق عائشه از پیامبر اسلام نقل می کنند علت دفن حضرت در خانه مسکونی اش را از دلایل این حکم می دانند و ادعا می کنند برای آنکه قبر پیامبر مسجد قرار نگیرد و در دسترس مردم نباشد، آن حضرت وصیت کرد که در حجره مسکونی اش دفن گردد. حدیث یاد شده بدین صورت است:

عن عائشة رضی الله عنها قالت: قال النبی(ص) فی مرضه الذی لم یقم منه: لعن الله الیهود اتخذوا قبور انبیائهم مساجد. قالت عائشة: لو لا ذلک لابرز قبره، خشی ان یتخذ مسجدا عائشه می گوید: پیامبر اسلام(ص) در آن بیماری که به دنبال آن از دنیا رفت، فرمود: لعنت خدا بر یهود باد! قبور پیامبرانشان را مسجد قرار دادند. عائشه افزود: اگر این ملاحظه نبود، قبر پیامبر [توسط مسلمانان] آشکار می گردید، او ترسید قبرش را مسجد قرار دهند.

ابن تیمیه، بنیانگذار وهابیت در توضیح این حدیث می نویسد: چون پیامبر، کسانی را که قبور را مسجد قرار می دهند، لعن کرد و امت خود را از این کار برحذر داشت و نهی نمود، و از اینکه قبر او را عید قرار دهند نهی نمود، از این رو در اتاق خود دفن گردید تا کسی نتواند قبر او را مسجد یا عید قرار دهد ... بر خلاف دیگران که در بیابان دفن می شوند، پیامبر در خانه اش دفن گردید چون ترسید قبر او مسجد قرار گیرد. او در خانه اش به خاک سپرده شد تا قبر او را نه مسجد قرار دهند و نه عید و نه بت.

استناد ابن تیمیه به این حدیث و احادیث مشابه دیگر در زمینه نهی از مسجد قرار دادن قبرها - که از طریق اهل سنت نقل شده - مانند بسیاری دیگر از استدلالهای او است که موضوع یا حکمی را مسلم می گیرد و موضوعها و مسایل دیگر را بر آن استوار می سازد در حالی که از نظر مخالفان او، موضوع یا حکم نخست مورد قبول نیست تا مسائل متفرع بر آن نیز ثابت گردد. در اینجا اجمالا باید توجه داشت که مقصود از احادیث یاد شده، بت قرار دادن یا قبله قرار دادن قبور است زیرا یهود و نصاری چنین می کردند. اما حرمت ساختن مسجد بر فراز قبرها یا کنار آنها از احادیث استفاده نمی شود.

اما این ادعا که پیامبر اسلام(ص) برای آنکه قبرش مسجد و بت قرار نگیرد، در خانه اش دفن گردید، هیچ سند و مدرکی ندارد جز اظهار نگرانی عائشة در دنباله حدیث که ابن تیمیه نیز به آن استناد کرده است. یعنی جمله «لو لا ذلک لابزر قبره، خشی ان یتخذ مسجدا»: اگر این ملاحظه نبود قبر پیامبر آشکار می گردید، [پیامبر] ترسید که قبر او را مسجد قرار دهند.

این حدیث را مسلم در صحیح خود از طریق دیگر، از عائشه بدین صورت نقل کرده: قال رسول الله(ص) فی مرضه الذی لم یقم منه: لعن الله الیهود و النصاری التخذوا قبور انبیائهم مساجد، قالت فلو لا ذلک ابرز قبره غیر انه خشی ان یتخذ مسجدا. یادآوری می شود که در این حدیث کلمه «خشی » توسط شارح صحیح بخاری به صورت فعل ماضی معلوم (خشی) و توسط شارح صحیح مسلم به صورت مجهول (خشی) اعراب گذاری و ضبط شده است. چه «خشی » را معلوم بخوانیم و چه مجهول، در هر حال این سخن، استنباط و اظهار نظر عائشه است نه سخن پیامبر. بخاری این حدیث را در صحیح خود در کتاب «جنائز» نیز نقل کرده و در آخر آن سخن عائشه بدین صورت اضافه شده است: و لو لا ذلک لابرزوا قبره غیر انی اخشی ان یتخذ مسجدا.: «اگر این ملاحظه نبود قبر او را آشکار می کردند ولی من می ترسم آن را مسجد قرار دهند.» اگر مدرک و دلیل دفن پیامبر در اتاق مسکونی آن حضرت را این حدیث قرار دهیم موضوع هیچ ارتباطی با پیامبر نخواهد داشت زیرا این عائشه است که می گوید: می ترسم قبر پیامبر را مسجد قرار دهند، نه پیامبر!

از طرف دیگر اظهار نظر منقول از عائشه نه با احادیثی که از طریق شیعه رسیده سازگار است و نه با احادیثی که در کتب و سنن اهل سنت نقل شده است.

علت انتخاب محل دفن پیامبر اسلام(ص) از دیدگاه احادیث

«ابن ماجه » قضیه را چنن نقل می کند: مسلمانان در تعیین محل قبر پیامبر اختلاف نظر پیدا کردند: گروهی گفتند: در مسجدش دفن شود، گروهی گفتند: با اصحابش دفن شود. ابوبکر گفت: از پیامبر شنیدم می فرمود: «هر پیامبری، هر جا که از دنیا رفت، در همان جا دفن می شود» از این رو بستر پیامبر را که در آن درگذشته بود، بلند کردند و در محل آن قبر کندند و نیمه شب چهارشنبه به خاک سپردند. «مالک » روایت می کند که پیامبر اسلام(ص) روز دوشنبه از دنیا رفت و روز سه شنبه به خاک سپرده شد و مردم، بدون جماعت و تک تک بر جنازه او نماز خواندند [آنگاه] گروهی گفتند: نزد منبر دفن شود. دیگران گفتند: در بقیع دفن شود، ابوبکر آمد و گفت: از پیامبر شنیدم می فرمود: «هر پیامبری در همان محلی که در آنجا فوت کرده، دفن می شود» پس در همان جا برای حضرت قبر کندند.

«احمد زینی دحلان » پس از نقل سخنان ابوبکر، اضافه می کند: علی گفت: من نیز این سخن را از پیامبر شنیدم.

«علی بن برهان الدین حلبی » در این باره چنین می نویسد: اصحاب پیامبر در تعیین محلی که پیامبر در آنجا دفن شود، اختلاف پیدا کردند: برخی گفتند: باید حمل شود و در کنار قبر ابراهیم خلیل دفن گردد. ابوبکر گفت: او در همان محلی که در آن درگذشته است دفن کنید زیرا خداوند روح او را در محل پاک قبض کرده است.

در روایتی آمده است: ابوبکر گفت: من در این باره حدیثی از پیامبر شنیدم که می فرمود: «هر پیامبری هر جا که از دنیا رفت، در همانجا دفن می شود.» در برخی روایات سخن ابوبکر با این لفظ نقل شده است: «خداوند روح هیچ پیامبر را قبض نمی کند مگر در همان محلی که باید در آنجا دفن شود.»

نیز از ابوبکر نقل شده است که: از پیامبر شنیدم می فرمود: «هر پیامبری در جایی که در نظر او از همه جا محبوبتر است از دنیا می رود.» در حدیث آمده است «هر پیامبری که درگدشته، در همانجا که از دنیا رفته به خاک سپرده شده است » پس بستر پیامبر را کنار زدند و بدن او را در همان محلی که در آنجا به لقای خدا شتافته بود، به خاک سپرده شد.

این معنا در کتب و احادیث شیعه نیز آمده است: مرحوم شیخ طوسی روایت می کند: هنگامی که پیامبر(ص) درگذشت، خاندانش و کسانی که از اصحاب او حاضر بودند، در تعیین محلی که سزاوار است پیامبر(ص) در آن دفن گردد، اختلاف کردند: بعضی گفتند: در بقیع دفن شود، بعضی دیگر گفتند: در صحن مسجد دفن شود.

امیرالمؤمنین(ع) فرمود: خداوند، پیامبر را در پاکترین نقاط قبض روح کرده است، پس سزاوار است در همان بقعه ای که در آن درگذشته است، دفن شود. این سخن را پذیرفتند و در نتیجه، جسد پیامبر در حجره اش به خاک سپرده شد.

فضل بن حسن طبرسی نیز می نویسد: مسلمانان در باره محل دفن پیکر پیامبر به بحث و گفتگو پرداختند، در این هنگام علی(ع) گفت: «خداوند هر مکانی را که پیامبر را در آن قبض روح کرده است، همانجا را برای دفن او برگزیده است، من او را در حجره اش که در آن درگذشته است، دفن می کنم » مسلمانان این پیشنهاد را پذیرفتند. همه این اسناد و شواهد گواهی می دهد که در انتخاب محل دفن پیامبر، سخن از مسجد قرار گرفتن قبر او در میان نبوده و خود حضرت چیزی در این باره نفرموده است.

منبع:حوزه

نقش اخلاق در سیره عملی پیامبر اسلام (ص)

پدید آورنده : حجت الاسلام و المسلمین محمد محمدی اشتهاردی ، صفحه 30

یکی از شاخصه های پر اهمیت در پیشرفت اسلام اخلاق نیک و کلام دلاویز و پرجاذبه پیامبر اکرم (ص) با انسان ها بود، این خلق نیکوتا بدان حدی بود که معروف شد سه چیز در پیشرفت اسلام نقش به سزایی داشت: 1- اخلاق پیامبر (ص) 2- شمشیر و مجاهدات حضرت علی (ع) 3- انفاق ثروت حضرت خدیجه (س) در قرآن مجید، به نقش اخلاق پیامبر (ص) در پیشرفت اسلام و جذب دل ها تصریح شده است، آن جا که می خوانیم: «فبما رحمة من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فی الامر; ای رسول ما! به خاطر لطف ورحمتی که از جانب خدا، شامل حال تو شده، با مردم مهربان گشته ای، و اگر خشن و سنگدل بودی، مردم از دور تو پراکنده می شدند، پس آن ها را ببخش، و برای آن ها طلب آمرزش کن، و درکارها با آن ها مشورت فرما.» از این آیه استفاده می شود که : 1- نرمش و اخلاق نیک، یک هدیه الهی است، کسانی که نرمش ندارند،از این موهبت الهی محرومند; 2- افراد سنگ دل و سخت گیر نمی توانند مردم داری کنند، و به جذب نیروهای انسانی بپردازند; 3- رهبری و مدیریت صحیح با جذب و عطوفت همراه است; 4- باید دست شکست خوردگان در جنگ و گنهکاران شرمنده را گرفت وجذب کرد (با توجه به این که شان نزول آیه مذکور در موردندامت فراریان مسلمان در جنگ احد نازل شده است); 5- مشورت با مردم از خصلت های نیک و پیوند دهنده است که موجب انسجام می گردد.

پیامبر اسلام (ص) علاوه بر این که ارزش های اخلاقی را بسیار ارج می نهاد، خود در سیره عملی اش مجسمه فضایل اخلاقی و ارزش های والای انسانی بود، او در همه ابعاد زندگی با چهره ای شادان و کلامی دلاویز با حوادث برخورد می کرد. به عنوان مثال، در تاریخ آمده است:در سال نهم هجرت هنگامی که قبیله سرکش طی بر اثر حمله قهرمانانه سپاه اسلام شکست خوردند، عدی بن حاتم که از سرشناسان این قبیله بود به شام گریخت، ولی خواهر او که «سفانه » نام داشت به اسارت سپاه اسلام درآمد. سفانه را همراه سایر اسیران به مدینه آوردند و آنان را درنزدیک در مسجد در خانه ای جای دادند، روزی رسول خدا (ص) از آن اسیران دیدن کرد، سفانه از موقعیت استفاده کرده و گفت: «یامحمد هلک الوالد و غاب الوافد فان رایت ان تخلی عنی، و لا تشمت بی احیاء العرب، فان ابی کان یفک العانی، و یحفظ الجار، و یطعم الطعام، و یفشی السلام، و یعین علی نوائب الدهر; ای محمد!پدرم (حاتم) از دنیا رفت، و نگهبان و سرپرستم (عدی) ناپدید شدو فرار کرد، اگر صلاح بدانی مرا آزاد کن، و شماتت و بدگویی قبیله های عرب ها را از من دور ساز، همانا پدرم (حاتم) بردگان را آزاد می ساخت، از همسایگان نگهبانی می نمود، و به مردم غذامی رسانید، و آشکارا سلام می کرد، و در حوادث تلخ روزگار، مردم را یاری می نمود.» پیامبر اکرم (ص) که به ارزش های اخلاقی، احترام شایان می نمود، به سفانه فرمود: «یا جاریة هذه صفة المؤمنین حقا، لو کان ابوک مسلما لترحمناعلیه; ای دختر! این ویژگی هایی که برشمردی، از صفات مؤمنان راستین است، اگر پدرت مسلمان بود، ما او را مورد لطف و رحمت قرار می دادیم.» آنگاه پیامبر (ص) به مسؤولین امر فرمود:«خلوا عنها فان اباها کان یحب مکارم الاخلاق; این دختر را به پاس احترامی که پدرش به ارزش های اخلاقی می نمود، آزاد سازید.» آن گاه پیامبر (ص) لباس نو به او پوشانید، و هزینه سفر به شام را در اختیار او گذاشت، و او را همراه افراد مورد اطمینان به شام نزد برادرش رهسپار کرد.

نمونه هایی از اخلاق پیامبر (ص)

در سیره عملی پیامبر (ص) صدها نمونه از اخلاق نیک و زیبا وجوددارد که هر کدام نشانگر قطره ای از اقیانوس عظیم حسن خلق آن حضرت است، همان گونه که خداوند با تعبیر «و انک لعلی خلق عظیم; و همانا تو اخلاق عظیم و برجسته ای داری » به این مطلب اشاره فرموده است، نظر شما را به چند نمونه از آن ها جلب می کنیم: 1- عدی بن حاتم می گوید: «هنگامی که خواهرم سفانه به اسارت سپاه اسلام درآمد و من به سوی شام گریختم، پس از مدتی خواهرم با کمال وقار و متانت به شام آمد و مرا در مورد این که گریخته ام و او را تنها گذاشتم سرزنش کرد، عذرخواهی کردم، پس از چند روزی از او که بانویی خردمند و هوشیار بود، پرسیدم:«این مرد (پیامبر اسلام) را چگونه دیدی؟» گفت: «سوگند به خدا او را رادمردی شکوهمند یافتم، سزاوار است که به اوبپیوندی که در این صورت به جهانی از عزت و عظمت پیوسته ای ». با خود گفتم به راستی که نظریه صحیح همین است، به عنوان پذیرش اسلام، به مدینه سفر کردم، پیامبر (ص) در مسجد بود، در آن جا به محضرش رسیدم، سلام کردم، جواب سلامم را داد و پرسید:کیستی؟ عرض کردم عدی بن حاتم هستم، آن حضرت برخاست و مرا به سوی خانه اش برد، در مسیر راه با این که مرا به خانه می برد،بانویی سالخورده و مستضعف با او دیدار کرد، اظهار نیاز نمود،پیامبر (ص) به مدتی طولانی در آنجا توقف کرد و آن بانو را درمورد تامین نیازهایش راهنمایی فرمود. با خود گفتم:«سوگند به خدا این شخص پادشاه نیست.» سپس از آن جا گذشتیم وبه خانه رسول خدا (ص) وارد شدم، پیامبر (ص) از من استقبال وپذیرایی گرمی نمود، زیراندازی که از لیف خرما بود، نزدم آوردو به من فرمود: بر روی آن بنشین. گفتم: بلکه شما بر آن بنشینید. فرمود: نه، شما بر آن بنشین، خود آن حضرت بر روی زمین نشست، با خود گفتم: این نیز نشانه دیگر که آن حضرت،پادشاه نیست. سپس مطلبی از دینم را که راز پوشیده بود بیان فرمود، دریافتم که او بر رازها آگاهی دارد، و فهمیدم که پیامبر مرسل می باشد، بیانات و پیشگوییها و مهربانی هایش مراشیفته اش کرده و همانجا مسلمان شدم.»

2- در جنگ خیبر که با حضور شخص پیامبر (ص) در سال هفتم هجرت رخ داد، پس از پیروزی سپاه اسلام بر سپاه کفر، جمعی از یهودیان به اسارت سپاه اسلام درآمدند، یکی از اسیران، صفیه دختر حی بن اخطب (دانشمند سرشناس یهود) بود.بلال حبشی، صفیه را به همراه زنی دیگر به اسارت گرفت و آن ها رابه حضور پیامبر (ص) آورد، ولی هنگام آوردن آن ها اصول اخلاقی رارعایت نکرد، و آن ها را از کنار جنازه های کشته شدگان یهود حرکت داد، صفیه وقتی که پیکرهای پاره پاره یهودیان را دید بسیارناراحت شد و صورتش را خراشید، و خاک بر سر خود ریخت، و سخت گریه کرد. هنگامی که بلال آنها را نزد پیامبر (ص) آورد،پیامبر (ص) از صفیه پرسید: «چرا صورتت را خراشیده ای و این گونه خاک آلود و افسرده هستی؟! » صفیه ماجرای عبورش از کنارجنازه ها را بیان کرد، رسول اکرم (ص) از رفتار غیر انسانی و خلاف اخلاق اسلامی بلال حبشی ناراحت شده و بلال را سرزنش کرده و فرمود:«ا نزعت منک الرحمة یا بلال حیث تمر بامراتین علی قتلی رجالهما; ای بلال! آیا مهر و محبت و عاطفه از وجود تو رخت بربسته که آن ها را از کنار کشته شدگانشان عبور می دهی؟! چرابی رحمی کردی؟» جالب این که پیامبر اکرم (ص) برای جبران رنج ها و ناراحتی های صفیه، با او ازدواج کرد، سپس او را آزاد، و بار دیگر باپیش نهاد صفیه با او ازدواج نمود و به این ترتیب، ناراحتی های اورا به طور کلی از قلبش زدود.

3- در ماجرای جنگ حنین که در سال هشتم هجرت رخ داد، شیماءدختر حلیمه که خواهر رضاعی پیامبر (ص) بود، با جمعی از دودمانش به اسارت سپاه اسلام درآمدند، پیامبر (ص) هنگامی که شیماء را درمیان اسیران دید، به یاد محبت های او و مادرش در دوران شیرخوارگی، احترام و محبت شایانی به شیماء کرد. پیش روی اوبرخاست و عبای خود را بر زمین گستراند، و شیماء را روی آن نشانید، و با مهربانی مخصوصی از او احوال پرسی کرد، و به اوامر فرمود: «تو همان هستی که در روزگار شیرخوارگی به من محبت کردی...» (با این که از آن زمان حدود شصت سال گذشته بود)شیماء از پیامبر (ص) تقاضا کرد، تا اسیران طایفه اش را آزادسازد، پیامبر (ص) به او فرمود:«من سهمیه خودم را بخشیدم، و در مورد سهمیه سایر مسلمانان،به تو پیشنهاد می کنم که بعد از نماز ظهر برخیز و در حضورمسلمانان، بخشش مرا وسیله خود قرار بده تا آنها نیز سهمیه خودرا ببخشند. شیماء همین کار را انجام داد، مسلمانان گفتند: «ما نیز به پیروی از پیامبر (ص) سهمیه خود را بخشیدیم.» سیره نویس معروف ابن هشام می نویسد: «پیامبر (ص) به شیماء فرمود: اگر بخواهی باکمال محبت و احترام، در نزد ما بمان و زندگی کن، و اگر دوست داری تو را از نعمت ها بهره مند می سازم و به سلامتی به سوی قوم خود بازگرد؟» شیماء گفت: می خواهم به سوی قوم خود بازگردم.پیامبر (ص) یک غلام و یک کنیز به او بخشید و این دو با هم ازدواج کردند، و به عنوان خدمتکار خانه شیماء به زندگی خودادامه دادند.

4- مهربانی و اخلاق نیکوی پیامبر (ص) در حدی بود که امام صادق (ع)فرمود:روزی رسول خدا (ص) نماز ظهر را با جماعت خواند، مردم بسیاری به او اقتدا کردند، ولی آن ها ناگاه دیدند آن حضرت بر خلاف معمول دو رکعت آخر نماز را با شتاب تمام کرد (مردم از خودمی پرسیدند، به راستی چه حادثه مهمی رخ داده که پیامبر (ص)نمازش را با شتاب تمام کرد؟!) پس از نماز از پیامبر (ص)پرسیدند: «مگر چه شده؟ که شما این گونه نماز را (با حذف مستحبات) به پایان بردی؟» پیامبر (ص) در پاسخ فرمود:«اما سمعتم صراخ الصبی; آیا شما صدای گریه کودک رانشنیدید؟» معلوم شد که کودکی در چند قدمی محل نمازگزاران گریه می کرده، و کسی نبود که او را آرام کند، صدای گریه او دل مهربان پیامبر (ص) را به درد آورد، از این رو نماز را با شتاب تمام کرد، تا کودک را از آن وضع بیرون آورده، و نوازش نماید.

5- عبد الله بن سلام از یهودیان عصر پیامبر (ص) بود، عواملی ازجمله جاذبه های اخلاق پیامبر (ص) موجب شد که اسلام را پذیرفت ورسما در صف مسلمانان قرار گرفت، او دوستی از یهودیان به نام «زید بن شعبه » داشت، عبدالله پس از پذیرش اسلام همواره زیدرا به اسلام دعوت می کرد، و عظمت محتوای اسلام را برای او شرح می داد بلکه به اسلام گرویده شود، ولی زید هم چنان بر یهودی بودن خود پافشاری می کرد و مسلمان نمی شد، عبدالله می گوید: روزی به مسجدالنبی رفتم ناگاه دیدم، زید در صف نماز مسلمانان نشسته و مسلمان شده است، بسیار خرسند شدم، نزدش رفتم و پرسیدم «علت مسلمان شدنت چه بوده است؟» زید گفت: تنها در خانه ام نشسته بودم و کتاب آسمانی تورات را می خواندم، وقتی که به آیاتی که در مورد اوصاف محمد (ص) بود رسیدم، با ژرف اندیشی آن را خواندم و ویژگی های محمد (ص) را که در تورات آمده بود به خاطر سپردم،با خود گفتم بهتر آن است که نزد محمد (ص) روم و او رابیازمایم، و بنگرم که آیا او دارای آن ویژگی ها که یکی از آنها«حلم و خویشتن داری » بود هست یا نه؟ چند روز به محضرش رفتم،و همه حرکات و رفتار و گفتارش را تحت نظارت دقیق خود قراردادم، همه آن ویژگی ها را در وجود او یافتم، با خود گفتم تنهایک ویژگی مانده است، باید در این مورد نیز به کند و کاو خودادامه دهم، آن ویژگی حلم و خویشتن داری او بود، چرا که درتورات خوانده بودم: «حلم محمد (ص) بر خشم او غالب است، جاهلان هرچه به او جفا کنند، از او جز حلم و خویشتن داری نبینند.» روزی برای یافتن این نشانه از وجود آن حضرت، روانه مسجد شدم،دیدم عرب بادیه نشینی سوار بر شتر به آنجا آمد، وقتی که محمد (ص) را دید، پیاده شد و گفت: «من از میان فلان قبیله به اینجا آمده ام، خشکسالی و قحطی باعث شده که همه گرفتار فقر وناداری شده ایم، مردم آن قبیله مسلمان هستند، و آهی در بساطندارند، وضع ناهنجار خود را به شما عرضه می کنند، و امید آن رادارند که به آنها احسان کنی.» محمد (ص) به حضرت علی (ع)فرمود:آیا از فلان وجوه چیزی نزد تو مانده است؟ حضرت علی (ع) گفت: نه،پیامبر (ص) حیران و غمگین شد، همان دم من به محضرش رفتم عرض کردم ای رسول خدا! اگر بخواهی با تو خرید و فروش سلف کنم،اکنون فلان مبلغ به تو می دهم تا هنگام فصل محصول، فلان مقدارخرما به من بدهی، آن حضرت پیشنهاد مرا پذیرفت، و معامله راانجام داد، پول را از من گرفت و به آن عرب بادیه نشین داد، من هم چنان در انتظار بودم تا این که هفت روز به فصل چیدن خرمامانده بود، در این ایام روزی به صحرا رفتم، در آنجا محمد (ص)را دیدم که در مراسم تشییع جنازه شخصی حرکت می کرد، سپس درسایه درختی نشست و هر کدام از یارانش در گوشه ای نشستند، من گستاخانه نزد آن حضرت رفتم، و گریبانش را گرفتم و گفتم:«ای پسر ابو طالب! من شما را خوب می شناسم که مال مردم رامی گیرید و در بازگرداندن آن کوتاهی و سستی می کنید، آیا می دانی که چند روزی به آخر مدت مهلت بیشتر نمانده است؟» من با کمال بی پروایی این گونه جاهلانه با آن حضرت رفتار کردم (با این که چند روزی به آخر مدت مهلت باقی مانده بود) ناگاه از پشت سر آن حضرت، صدای خشنی شنیدم، عمر بن خطاب را دیدم که شمشیرش را ازنیام برکشیده ، به من رو کرد و گفت: «ای سگ! دور باش.» عمرخواست با شمشیر به من حمله کند، محمد (ص) از او جلوگیری کرد وفرمود:«نیازی به این گونه پرخاش گری نیست، باید او (زید) را به حلم و حوصله سفارش کرد، آن گاه به عمر فرمود: «برو از فلان خرمافلان مقدار به زید بده.» عمر مرا همراه خود برد و حق مرا داد،به علاوه بیست پیمانه دیگر اضافه بر حقم به من خرما داد. گفتم: این زیادی چیست؟ گفت: چه کنم حلم محمد (ص) موجب آن شده است، چون تو از نهیب وفریاد خشن من آزرده شدی، محمد (ص) به من دستور داد این زیادی را به تو دهم، تا از تو دلجویی شود، و خوشنودی تو به دست آید. هنگامی که آن اخلاق نیک و حلم عظیم محمد (ص) را دیدم مجذوب اسلام و اخلاق زیبای محمد (ص) شدم، و گواهی به یکتایی خدا، و رسالت محمد (ص) دادم و در صف مسلمانان درآمدم.

این ها چند نمونه از سلوک اخلاقی پیامبر اسلام (ص) بود، که هرکدام چون آیینه ای شفاف ما را به تماشای جمال زیبای اخلاق نیک آن حضرت دعوت می کند، و یکی از راز و رمزهای مهم پیشرفت اسلام در صدر اسلام را که بسیار چشمگیر بود، به ما نشان می دهد. در فرازی از گفتار حضرت علی (ع) در شان اخلاق پیامبر (ص) چنین آمده:«رفتار پیامبر (ص) با همنشینانش چنین بود که دائما خوش رو،خندان، نرم و ملایم بود، هرگز خشن، سنگدل، پرخاشگر، بدزبان،عیبجو و مدیحه گر نبود، هیچ کس از او مایوس نمی شد، و هر کس به در خانه او می آمد، نومید باز نمی گشت، سه چیز را از خود دورکرده بود; مجادله در سخن، پرگویی، و دخالت در کاری که به اومربوط نبود، او کسی را مذمت نمی کرد، و از لغزش های پنهانی مردم جستجو نمی نمود، جز در مواردی که ثواب الهی دارد سخن نمی گفت،در موقع سخن گفتن به قدری گفتارش نفوذ داشت که همه سکوت نموده و سراپا گوش می شدند... .»

فرا رسیدن ماتم جانسوز رحلت کامل ترین انسان، حضرت ختمی مرتبت و شهادت سبط اکبرش حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام را در این روز و هم چنین شهادت امام علی بن موسی الرضا علیه السلام را درآخر این ماه به فرزند دلبندش حضرت ولی الله الاعظم ارواحنافداه، مقام معظم رهبری و به جهان بشریت، و مسلمانان دنیا وشیعیان و به ویژه امت پاسدار اسلام و پیروان اهل بیت عصمت وطهارت تسلیت عرض می کنیم به این امید که ان شاء الله پیروی ازثقلین را سرلوحه اعمال خود قرار دهیم تا پیامبر و خدای پیامبراز ما خشنود و به شفاعت آن ذوات پاک در روز «وا نفسا» نایل آییم.

منبع:حوزه

چرا سیره پیامبر(ص) حجت است؟

خداوند متعال در قرآن کریم در آیات مختلف بارها از خاتم پیامبران سخن به میان می‌آورد و درباره سیره پیامبر(ص) می‌فرماید: آنچه که پیامبر(ص) برای شما آورده، بگیرید و آنچه را که از آن نهی کرده از آن خودداری کنید.

به گزارش مشرق، بارها شنیده‌ایم که سیره و منش پیامبر اکرم(ص) برای یک انسان مسلمان حجت است و می‌تواند به آن تأسی کند، منظور از «سیره پیامبر» تمام اعمال، حرکات، سکنات، گفته‌ها و اوصاف نفسانی ایشان است که چون از طریق وحی انجام می‌گیرد، از این رو سنت و سیره آن حضرت حجت است، در نتیجه اطاعت از سنت و سیره اطاعت از خداوند است.

خداوند متعال نیز در قرآن کریم می‌فرماید: «مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللهَ»(1)، کسی که از پیامبر اطاعت کند، همانا اطاعت خداوند را کرده است، پس بنابراین این دو از هم جدا نخواهند بود، زیرا تمام آنچه را می‌گوید و انجام می‌دهد از ناحیه خداوند است و هرگز از روی هوی و هوس نیست، «وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحى»(2)، هرگز از روی هوای نفس سخن نمی‌گوید، آنچه آورده چیزی جز وحی نیست که به او وحی شده است، «إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ ما یُوحى»(3)، تنها از آنچه به من وحی می‌شود پیروی می‌کنم.

و چون پیامبر(ص) برای همگان اسوه حسنه است، «لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(4)، پس باید آنچه که رسول خدا برای مردم آورده بگیرند و اجرا کنند و آنچه که از او نهی کرده از آن خودداری کنند.

«ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»(5)، آنچه که پیامبر(ص) برای شما آورده بگیرید و آنچه را که از آن نهی کرده از آن خودداری کنید، این آیه سند روشنی برای حجت بودن سنت رسول خدا(ص) است.(6)

*سیره پیامبر(ص) در قرآن

در مورد سیره پیامبر در قرآن بحث گسترده‌ای است، ولی به طور اختصار به بعضی از آن‌ها اشاره می‌کنیم.

-دلسوزی نسبت به امت

پیامبر اسلام(ص) آن قدر به مردم دلسوز بود و در صدد هدایت آن‌ها بود که قرآن آن را این گونه بیان می‌فرماید: «فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ یُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِیثِ أَسَفاً»، (7)شاید جان خود را به دنبال آنان، آن گاه که به رسالت تو ایمان نیاوردند از دست بدهی.

این نشان از سعی و تلاش پیامبر(ص) اسلام در هدایت امت دارد تا جایی که خود را در پرتگاه هلاکت و نابودی قرار می‌دهد تا مردم را هدایت کند.

خداوند در جایی دیگر می‌فرماید: «وَلا تَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَلا تَکُنْ فِی ضَیْقٍ مِمَّا یَمْکُرُونَ»،(8) بر گستاخی کافران غم مخور، از مکر و حیله آنان بر خود فشار مده.

-تطهیر امت اسلامی

یکی از کارهای پیامبر(ص) این است که مطهر امت اسلامی است، چون خود پیامبر(ص) پاک و مطهر است، لذا امت خویش را پاک می‌کند: «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَکِّیهِمْ بِها وَصَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ»(9)، از اموال آن‌ها صدقه‌ای بگیر تا به وسیله آن پاک و پاکیزه‌شان سازی برایشان دعا کن زیرا دعای تو برای آنان آرامش است.

زکات در این آیه به عنوان نمونه است بلکه تمام دستورات اسلامی پاک کننده است و کسی که دستورات اسلام را انجام بدهد به طهارت می‌رسد، در آیه فوق به پیامبر خطاب می‌کند و این جمله «تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ» وصف صدقه نیست، زیرا ضمیر «ها» به صدقه بر می‌گردد، پس ضمیر «هم» در تطهیرهم و تزکیهم به صدقه بر نمی‌گردد، با این توصیف معنای آیه این می‌شود که ای پیامبر(ص)!با گرفتن صدقه از اموال مردم، خود مردم را تطهیر و تزکیه می‌کنی.(10)

-رأفت و رحمت پیامبر نسبت به امت

رحمت و رأفت از صفات خداوند است، رسول خدا(ص) مظهر این صفات الهی است وقتی که پیامبر از مردم زکات می‌گیرد، خداوند به پیامبر(ص) می‌فرماید: «وَصَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ»، (11)ای پیامبر(ص) برای آن‌ها دعا کن، زیرا تو برای آن‌ها آرامشی.

به همین جهت خود پیامبر(ص) می‌فرماید: «حیوتی خیرة لکم ولی نی خیر لکم»، (12) زندگی من برای شما خیر است مرگ من هم برای شما خیر است.

-صبر و پایداری

خداوند مسئولیت سنگینی بر عهده پیامبر(ص) قرار داد و فرمود: «إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً»،(13) ما گفتار سنگینی را به تو وحی می‌کنیم، این گفتار سنگین همان رسالت جهانی اوست، انجام این رسالت جز با پایداری و صبر ممکن نیست، لذا خداوند در آیات متعددی پیامبر را دعوت به صبر می‌کند: «وَ لِرَبِّکَ فَاصْبِرْ»،(14) برای خدا در طریق ابلاغ رسالت بردبار باش.

«فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَکَ»،(15) بنابراین همان گونه که فرمان یافته‌ای استقامت کن، همچنین کسانی که با تو به سوی خدا آمده‌اند، پس از این استفاده می‌شود این سیره پیامبر که همان صبر و استقامت است، وظیفه پیامبر(ص) به تنهایی نیست، بلکه تمام کسانی که از شرک به سوی ایمان باز گشته‌اند باید استقامت کنند.

-خلق عظیم

«وَإِنَّکَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِیمٍ»،(16) تو بر خلقی بزرگ هستی، یکی از ویژگی‌های برجسته پیامبر(ص) در قرآن به عنوان خلق عظیم است، «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ»،(17) در پرتو رحمت الهی در برابر تندی آن‌ها نرم شدی و اگر خشن و سنگدل بودی از اطراف تو پراکنده می‌شدند.

قرآن در جایی دیگر رمز نفوذ در مردم و قیام به وظایف رهبری را این گونه بیان می‌فرماید: «وَلا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَلاَ السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ»،(18) هرگز بدی و نیکی یکسان نیست، بدی را با نیکی دفع کن تا دشمنان سرسخت مانند دوستان گرم و صمیمی شوند.

-گذشت و عفو

یکی از خصایص رسول خدا(ص) گذشت و عفو بود، هر چه انسانیت انسان قوی‌تر شود، گذشت او بیشتر خواهد شد و چون پیامبر(ص) رحمة للعالمین است و از طرفی هم خدا می‌دانست که پیامبر(ص) اهل چنین خصلتی است، لذا او را امر به عفو و گذشت کرد و فرمود: «فاعف عنهم»، پس از آن‌ها در گذر، پیامبر(ص) آن قدر اهل گذشت بود که حتی از وحشی که قاتل عمویش حمزه بود گذشت کرد، زیرا وقتی که وحشی مسلمان شد، پیامبر(ص) از او سؤال کرد: تو وحشی هستی؟ گفت: بله، فرمود: عمویم حمزه را چگونه کشتی؟ او جریان را برای پیامبر(ص) گفت، پیامبر(ص) گریه کرد و او را بخشید.

-مشورت کردن

مشورت کردن با مردم یک نوع احترام به رأی آن‌ها است، اگر شخصی با کسی مشورت کند، در حقیقت با این کارش به او می‌فهماند که تو دارای معرفت و عقل و درایت هستی که من با تو مشورت می‌کنم و اگر انسانی همچون پیامبر(ص) چنین کاری را انجام دهد، باعث افتخار آن طرف می‌شود، لذا خداوند به پیامبر(ص) می‌فرماید: با مردم مشورت کن، «وَشاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ»، به این گونه بود که پیامبر(ص) در جنگ بدر با اصحابش مشورت کرد.

-عبادت

وقتی که آیه «یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ قُمِ اللَّیْلَ إِلاَّ قَلِیلاً»، ای جامه به خود پیچیده، شب را جز کمی به پا خیز، بر پیامبر(ص) نازل تمام شب را به عبادت می‌پرداخت تا این که پاهایش متورم شد، لذا خداوند فرمود: «مَا أَنزَلْنَا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى»؛ ما قرآن را بر تو نازل نکردیم که به زحمت افتی و همچنین خداوند به پیامبرش فرمود: «فَاقْرَؤُوا مَا تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ»، آنچه که برای شما میسر است، قرآن بخوانید، معلوم می‌شود که خداوند به پیامبر(ص) دستور می‌دهد که به خودش آسان بگیرد.

با اینکه نماز شب که برای دیگران مستحب است، اما بر پیامبر واجب است، «وَمِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّکَ»، مقداری از شب را برخیز و نماز بخوان که آن خاص تو است.

*پی‌نوشت‌ها:

1- سوره نساء، آیه 218.

2-سوره نجم، آیه 2 و 3.

3-سوره انعام، آیه 50.

4-سوره احزاب، آیه 21.

5-سوره حشر، آیه 7.

6-تفسیر نمونه، ناصر مکارم شیرازی، (قم، دارالکتب الاسلامیه، چاپ 12، 1374)، جلد 23، صفحه 507.

7-سوره کهف، آیه 6.

8-سوره نمل، آیه 70.

9-سوره توبه، آیه 103.

10- تفسیر المیزان، محمد حسین طباطبائی، (بیروت، موسسه الاعلمی للمطبوعات، چاپ 2، 1391 هـ)، جلد 9، صفحه 377.

11- سوره توبه، آیه 103.

12-ناسخ التواریخ (زندگانی پیامبر)، محمد تقی سپهر، (تهران، انتشارات اساطیر، چ 1، 1381)، جلد 4، صفحه 1813.

13-سوره مزمل، آیه 5

14-سوره مدثر، آیه 7.

15-سوره هود، آیه 112

16-سوره قلم، آیه 40.

17-سوره آل‌عمران، آیه 159.

18-سوره فصلت، آیه 34 ـ35

*منبع: وعده صادق

گوشه ای از خصائل والای پیامبر اعظم (ص)


امام صادق(ع) فرمودند: من خوش ندارم کسي بميرد در حالي که هنوز برخي از آداب پيامبر (ص) را به جا نياورده است.
به گزارش مشرق، امروز بیست و هشتم صفر مصادف است با رحلت جانسوز پیامبر گرامی اسلام،به همین مناسبت گوشه ای از خصلت های بیشمار و والای این اسوه اخلاق را که هر کدام از آنها می تواند سرمشق زندگی ما باشد در زیر آورده ایم:

1-هنگام راه رفتن با آرامی و وقار راه می رفت.

-2در راه رفتن قدم ها را بر زمین نمی کشید.

3-نگاهش پیوسته به زیر افتاده و بر زمین دوخته بود.

4-هرکه را می دید مبادرت به سلام می کرد و ... کسی در سلام بر ایشان سبقت نگرفت.

5-وقتی با کسی دست می داد دست خود را زودتر از دست ایشان بیرون نمی کشید.

6-با مردم چنان معاشرت می کرد که هرکس گمان می کرد عزیزترین فرد نزد آن حضرت است.

7-هرگاه به کسی می نگریست به روش ارباب دولت با گوشه ی چشم نظر نمی کرد.

8-هرگز به روی مردم چشم نمی دوخت و خیره نگاه نمی کرد.

9-چون اشاره می کرد با دست اشاره می کرد نه با چشم و ابرو.

10-سکوتی طولانی داشت و تا نیاز نمی شد لب به سخن نمی گشود.

11-هرگاه با کسی هم صحبت می شد به سخنان او خوب گوش فرا می داد.

12-چون با کسی سخن می گفت کاملا برمیگشت و رو به او می نشست.

13-با هرکه می نشست تا او اراده ی برخاستن نمی کرد آن حضرت برنمی خاست.

14-در مجلسی نمی نشست و برنمی خاست مگر با یاد خدا.

15-هنگام ورود به مجلسی در آخر و نزدیک درب می نشست نه در صدر آن.

16-در مجلس جای خاصی را به خود اختصاص نمی داد و از آن نهی می کرد.

17-هرگز در حضور مردم تکیه نمی زد.

18-اکثر نشستن آن حضرت رو به قبله بود.

19-اگر در محضر ایشان چیزی رخ می داد که ناپسند وی بود نادیده می گرفت.

20-اگر از کسی خطایی صادر می گشت آن را نقل نمی کرد.

21-کسی را بر لغزش و خطای در سخن مواخذه نمی کرد.

22-هرگز با کسی جدل و منازعه نمی کرد.

23-هرگز سخن کسی را قطع نمی کرد مگر آنکه حرف لغو و باطل بگوید.

24-پاسخ به سوالی را چند مرتبه تکرار می کرد تا جوابش بر شنونده مشتبه نشود.

25-چون سخن ناصواب از کسی می شنید. نمی فرمودـ« چرا فلانی چنین گفت» بلکه می فرمود « بعضی مردم را چه می شود که چنین می گویند؟»

26-با فقرا زیاد نشست و برخاست می کرد و با آنان هم غذا می شد.

27-دعوت بندگان و غلامان را می پذیرفت.

28-هدیه را قبول می کرد اگرچه به اندازه ی یک جرعه شیر بود.

29-بیش از همه صله ی رحم به جا می آورد.

30-به خویشاوندان خود احسان می کرد بی آنکه آنان را بر دیگران برتری دهد.

31-کار نیک را تحسین و تشویق می فرمود و کار بد را تقبیح می نمود و از آن نهی می کرد.

32-آنچه موجب صلاح دین و دنیای مردم بود به آنان می فرمود و مکرر می گفت هرآنچه حاضران از من می شنوند به غایبان برسانند.

33-هرکه عذر می آورد عذر او را قبول می کرد.

34-هرگز کسی را حقیر نمی شمرد.

35-هرگز کسی را دشنام نداد و یا به لقب های بد نخواند.

36-هرگز کسی از اطرافیان و بستگان خود را نفرین نکرد.

37-هرگز عیب مردم را جستجو نمی کرد.

38-از شر مردم برحذر بود ولی از آنان کناره نمی گرفت و با همه خوشخو بود.

39-هرگز مذمت مردم را نمی کرد و بسیار مدح آنان نمی گفت.

40-بر جسارت دیگران صبر می فرمود و بدی را به نیکی جزا می داد.

41-از بیماران عیادت می کرد اگرچه  دور افتاده ترین نقطه ی مدینه بود.

42-سراغ اصحاب خود را می گرفت و همواره جویای حال آنان می شد.

43-اصحاب را به بهترین نام هایشان صدا می زد.

44-با اصحابش در کارها بسیار مشورت می کرد و بر آن تاکید می فرمود.

45-در جمع یارانش دایره وار می نشست و اگر غریبه ای بر آنان وارد می شد نمی توانست تشخیص دهد که پیامبر کدامیک از ایشان است

46-میان یارانش انس و الفت برقرار می کرد.

47-وفادارترین مردم به عهد و پیمان بود.

48-هرگاه چیزی به فقیر می بخشید به دست خودش می داد و به کسی حواله نمی داد.

49-اگر در حال نماز بود و کسی پیش ایشان می امد نمازش را کوتاه می کرد.

50-اگر در حال نماز بود و کودکی گریه می کرد نمازش را کوتاه می کرد.

51-عزیزترین افراد نزد ایشان کسی بود که خیرش بیشتر به دیگران می رسید.

52-احدی از محضر ایشان نا امید نبود و می فرمود « برسانید به من حاجت کسی را که نمی تواند حاجتش را به من برساند.»

53-هرگاه کسی از ایشان حاجتی می خواست اگر مقدور بود روا می فرمود و گرنه با سخنی خوش و با وعده ای نیکو او را راضی می کرد.

54-هرگز جواب رد به درخواست کسی نداد  مگر آنکه برای معصیت باشد.

55-پیران را بسیار اکرام می کرد و با کودکان بسیار مهربان بود.

56-غریبان را خیلی مراعات می نمود.

57-با نیکی به شروران دل آنان را به دست می آورد و مجذوب خود می کرد.

58-همواره متبسم بود و در عین حال خوف زیادی از خدا بردل داشت .

59-چون شاد می شد چشم ها را بر هم می گذاشت و خیلی اظهار فرح نمی کرد.

60-اکثر خندیدن آن حضرت تبسم بود و صدایش به خنده بلند نمی شد .

61-مزاح می کرد اما به بهانه ی مزاح و خنداندن حرف لغو و باطل نمی زد.

62-نام بد را تغییر می داد و به جای آن نام نیک می گذاشت.

63-بردباریش همواره بر خشمش سبقت می گرفت.

64-از برای فوت دنیا ناراحت نمی شد و یا به خشم نمی آمد.

65-از برای خدا آنچنان به خشم می آمد که دیگر کسی ایشان را نمی شناخت

66-هرگز برای خودش انتقام نگرفت مگر آنکه حریم حق شکسته شود.

67-هیچ خصلتی نزد آن حضرت منفورتر از دروغگویی نبود.

68-در حال خشنودی و نا خشنودی جز یاد حق بر زبان نداشت.

69-هرگز درهم و دیناری نزد خود پس انداز نکرد .

70-در خوراک و پوشاک چیزی زیادتر از خدمتکارانش نداشت.

71-بر روی خاک می نشست و بر روی خاک غذا می خورد.

72-بر روی زمین می خوابید.

73-کفش و لباس را خودش وصله می کرد.

74-با دست خودش شیر می دوشت و پای شتر ش را خودش می بست.

75-هر مرکبی برایش مهیا بود سوار می شد و برایش فرقی نمی کرد.

76-هرجا می رفت عبایی که داشت به عنوان زیر انداز خود استفاده می کرد.

77-اکثر جامه های آن حضرت سفید بود.

78-چون جامه ی نو می پوشید جامه ی  قبلی خود را به فقیری می بخشید.

79-جامه ی فاخری که داشت مخصوص روز جمعه بود.

80-در هنگام کفش و لباس پوشیدن  همیشه از سمت راست آغاز می کرد.

81-ژولیده مو بودن را کراهت می دانست.

82-همیشه خوشبو بود و بیشترین مخارج آن حضرت برای خریدن عطر بود.

83-همیشه با وضو بود و هنگام وضو گرفتن مسواک می زد.

84-نور چشم ایشان در نماز بود و اسایش و آرامش خود را در نماز می یافت.

85-ایام سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم هرماه را روزه می داشت.

86-هرگز نعمتی را مذمت نکرد.

87-اندک نعمت خداوند را بزرگ می شمرد.

88-هرگز از غذایی تعریف نکرد یا از غذایی بد نگفت.

89-موقع غذا هرچه حاضر می کردند میل می فرمود.

90-در سر سفره از جلوی خود غذا تناول می فرمود.

91-بر سر غذا از همه زودتر حاضر می شدو از همه دیرتر دست می کشید.

92-تا گرسنه نمی شد غذا میل نمی کرد و قبل از سیر شدن منصرف می شد.

93-معده اش هیچ گاه دو غذا را در خود جمع نکرد.

94-در غذا هرگز آروغ نزد.

95-تا آنجا که امکان داشت تنها غذا نمی خورد.

96-بعد از غذا دستها را می شست و بر روی خود می کشید.

97-وقت آشامیدن سه جرعه آب می نوشید؛ اول آنها بسم الله و آخر آنها الحمدلله.

98-از دوشیزگان پرده نشین با حیاتر بود.

99-چون می خواست به منزل وارد شود سه بار اجازه می خواست.

100-اوقات داخل منزل را به سه بخش تقسیم می کرد: بخشی برای خدا، بخشی برای خانواده و نیز بخشی برای خودش بود و وقت خودش را نیز با مردم قسمت می کرد.

منبع: وعده صادق

ویژگی‌های شخصیتی خاتم پیامبران-۱ / آیا رحمت رسول اعظم(ص) به کافران هم می‌رسد

(بسم الله الرحمن الرحیم)

رحمت بودن پیامبر(ص) برای عالمیان بدان جهت است که آن حضرت، ایمان و سعادت را حتی به کافران ارائه می‌کند هر چند ‌آنان نپذیرند؛ مانند کسی که به گرسنه‌ای طعامی بدهد و او نپذیرد.

حضرت محمد پیامبر

حجت‌الاسلام محمدصادق یوسفی مقدم، رئیس مرکز فرهنگ و معارف قرآن در بخشی از کتاب «بررسی اختصاصات پیامبر خاتم(ص) از نگاه قرآن» به بیان ویژگی‌های شخصیتی و اخلاقی پیامبر اعظم(ص) پرداخته است که بخش نخست آن در ذیل می‌آید:

علامه طباطبایی می‌گوید: از جمله فضایل اختصاصی پیامبر خاتم(ص) این است که آن حضرت تا قیامت برای همه جمعیت‌ها و گروه‌های بشری، رحمت است.

شیخ طوسی بر این باور است که حتی کافران نیز از رحمت عمومی پیامبر(ص) بهره‌مند خواهند شد. مستند فضیلت اختصاصی یاد شده این است که خداوند می‌فرماید:

«وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمِینَ؛ و نفرستادیم تو را جز رحمت برای عالمیان».

رحمت در آیه به معنای نعمت است و معنای آن این است که ما پیامبر را نعمتی برای عالمیان فرستادیم تا به سعادت شایسته دست یابند، در قرآن مجید بر نعمت‌های تکوینی و بر نعمت‌های تشریعی، اطلاق رحمت شده است.

چنانکه بر قرآن نعمت تشریعی خداوند است، کلمه رحمت اطلاق شده است: «هُدیً وَ رَحمَةً» و به باران نیز که نعمت تکوینی الهی است، در قرآن اطلاق رحمت شده است: «و هُوَ الَذی یُنَزَلُ الغَیثَ مِن بَعدِ ما قَنَطوا و یَنشُرُ رَحمَتَهُ».

علامه طباطبایی می‌گوید: در حقیقت رحمت، به معنای رساندن نعمت به کسی است که سزاوار آن است تا به وسیله آن به سعادتی که شایسته آن است دست یابد.

بر این اساس، رحمت به معنای رقّت قلب، عاطفه و شفقت نیست؛ زیرا رحیم و رحمان از صفات خداوند است و به طور قطع، رقت قلب در مورد خداوند معنا پیدا نمی‌کند. از این رو چنانچه شیخ صدوق، ابن فهد حلی و علامه مجلسی گفته‌اند: اگر به انسان رقیق‌القلب، رحیم گفته می‌شود، از آن روست که رقت قلب وی سبب پیدایش رحمت و نعمت می‌شود.

کلمه «العالمین» در آیه که جمع محلی به الف و لام است، دلیل عمومی بودن رحمت پیامبر اکرم(ص) است. رحمت بودن پیامبر برای همه بشریت به معنای این است که خداوند به وسیله آن حضرت آیینی فرستاده است که نه تنها کسانی که به آن گرایش پیدا می‌کنند، از آن نعمت برخوردار خواهند شد، بلکه اگر کسانی به دلیل عدم قابلیت، مسلمان نشدند نیز از آن رحمت برخوردار می‌شوند، زیرا حضرت رسول(ص) مانند خورشیدی است که همه موجودات عالم از شعاع وجودی آن بهره‌مند می‌شوند، هر چند برخی موجودات کمتر و برخی بیشتر استفاده می‌کنند.

حال اگر موجودی به هر دلیل، کمتر از شعاع خورشید بهره‌مند شود، به عمومیت شعاع خورشید لطمه‌ای وارد نمی‌شود، زیرا خورشید فاعلیت تامه و عامه دارد و آن موجود، خود قابلیت نداشته است که بیشتر از خورشید استفاده کند.

از این رو رحمت بودن آن  حضرت برای عالمیان، فراتر از ایمان آورندگان به آیین آن حضرت است؛ برای نمونه، درباره آن حضرت آمده است:

آداب و سلوک پیامبر، چنان تأثیری در روحیه انسان‌ها گذاشته است که بسیاری از رهبران جوامع بشری در برخوردهای خود از آن حضرت الگو گرفته‌اند.

به گفته ملا صالح مازندرانی آن حضرت، در جنگ‌ها به دشمنان خود ترحم می‌کرد و به آنان امان می‌داد. همچنین ایشان این سیره حسنه را میان پیروان خود نیز تبلیغ می‌کرد که اگر مسلمانی به یکی از کافران امان بدهد، امان او معتبر است و کسی حق تعرض به آن را ندارد.

وی می‌گوید: پیامبر از اهل کتاب مانند مسلمانان که باید مالیات می‌دادند، جزیه می‌گرفت و با دادن جزیه در پناه اسلام با آسایش و امنیت خاطر زندگی می‌کردند.

به تعبیر دقیق‌تر می‌توان گفت که پیامبر اسلام برنامه‌هایی را ارائه داده است که در هر عصری، جانب معاش و معاد زندگی انسان‌ها را مورد توجه قرار داده است؛ برنامه‌هایی که براساس جلب مصلحت و اجتناب از مفاسد، سامان‌دهی و سازمان‌دهی شده است و از این جهت که مؤمن و کافر در سایه برنامه‌های پیامبر(ص) می‌توانند در کنار یکدیگر زندگی مسالمت‌آمیزی داشته باشند، آن حضرت رحمت برای همه انسان‌ها است.

صاحب مجمع‌البیان می‌گوید: گفته شده است که رحمت بودن پیامبر برای عالمیان بدان جهت است که آن حضرت ایمان و سعادت را حتی به کافران ارائه می‌کند هر چند ‌آنان، آن را نپذیرند؛ مانند کسی که به گرسنه‌ای طعامی بدهد و او نپذیرد، آن طعام‌دهنده، نعمت دهنده است، هر چند آن فرد گرسنه طعام او را قبول نکرده است.

این کلام صاحب مجمع‌البیان کلامی، فی‌الجمله درست است، اما نباید از این حقیقت غفلت کرد که حتی کسانی که ایمان نیاورده‌اند نیز از ثمرات دستورها و برنامه‌های پیامبر برخوردار شده‌اند.

بنابراین رحمانیت پیامبر(ص) شامل همه بندگان خدا می‌شود و در سایه شریعت، همه انسان‌ها از رحمت نبوی بهره می‌برند. در حقیقت، رحمت عام نبوی در چارچوب رسالت آن حضرت، برای همه افراد بشر و نیز جنیان است، هر چند برخی به آن حضرت ایمان نیاورند. البته پیامبر(ص) براساس آیات قرآنی مانند «بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَّحِیمٌ»، «وَرَحْمَةٌ لِّلَّذِینَ آمَنُواْ مِنکُمْ» از رحمت خاصی نیز برخوردار است که مؤمنان و ره‌یافته‌گان به دین مبین اسلام از آن نیز برخوردار می‌شوند.

با توجه به آنچه گذشت ادعای برخی از اندیشمندان مانند ملا صالح مازندرانی، که مواردی خاص، مانند شفاعت آن حضرت از امتش در قیامت و یا آسانی تکالیف شریعت آن حضرت نسبت به شرایع گذشته را به معنای رحمت بودن پیامبر دانسته‌اند؛ درست نیست زیرا این موارد، مربوط به رحمت خاص آن حضرت است که تنها شامل حال مؤمنان می‌شود. حال آنکه آیه یاد شده بیانگر رحمت رحمانی و رحمت رحیمی پیامبر خاتم(ص) است.

منبع:جنبش سایبری 313

محمدی زیستن /قسمت اول

پدید آورنده : مریم نیکو صحبت ، صفحه 11

دیباچه

سلسله مقالاتی که از این پس ارایه می­شود در تلاش است، عهده­دار بررسی یکی از اصول محمدی زیستن، یعنی ساده زیستی باشد. اما با دیدی متفاوت از آنچه رایج است.

این مقاله فقط به نمودهای ساده زیستی در اسلام اکتفا نخواهد کرد، بلکه با نگاهی کلی­تر به مسأله، خواهد نگریست، و روح ساده زیستی را در نوع جهان بینی افراد جست و جو خواهد کرد.

از آن­جا که ساده زیستی نوعی روان­سازی زندگی، و رفاه زدگی و تشریفات نوعی سخت گیری در زندگی است به آثار و پیامدهای این دو موضوع یعنی سخت­گیری و روان­سازی زندگی، خواهد پرداخت. در ادامه با طرح سخت­گیری­های پسندیده و ناپسند از دیدگاه اسلام و ذکر گونه­هایی از سخت­گیری­های ناپسند، سعی خواهد کرد بحث به صورت عینی­تر ارایه شود.

و در پایان با توفیق الهی از سیره پیامبر اعظم(ص) و ائمه هدی و انبیای الهی: به عنوان بهترین الگوی رفتاری زندگی روان و ساده توحیدی سخن به میان خواهد آورد.

امید که در زلال زندگی محمدی از رود بندگی تا رسیدن به دریای بی­کران اتصال روان گردیم.

در میان دعاهای رسیده از ناحیه معصومین: یکی از دعاهایی که درخواست آن از خداوند به ما آموزش داده شده است درخواست توفیق زیستی براساس الگو و روش زندگی پیامبر(ص) و ائمه هدی: است.

در زیارت امام حسین7 فرموده­اند پس از عرض ادب بگو: اللهمّ اجعلنا ممن یتّبع النور الّذی أنزل معهم و أحینا محیاهم و أمتنا مماتهم ؛ خدایا زندگی­ام را همچون زندگی این انوار مقدس قرار ده و مرگم را همچون مرگ ایشان بگردان.

هنگام بازگشت از صفا به مروه در مناسک حج و عمره و در تمامی روزهای جمعه یکی از دعاهایی که از زبان مقدس ائمه هدی: به ما رسیده است این که: اللهم... أحینا علی سنة نبیک و توفنا علی ملة رسولک ؛ پروردگارا ما را به روش پیامبرت زنده بدار و جزو ملت رسولت بمیران. این گونه آموزش­ها بیانگر آن است که محمدی گونه زیستن یکی از نیازهای اساسی بشر است که برای رسیدن به آن بایستی با ناله و انابه در مواقع استجابت دعا همچون حج و جمعه و زیارت امام حسین7 از درگاه الهی یاری طلبید و در جهت آن تلاش کرد.

اما به راستی روش زندگی پیامبر(ص) چگونه است؟

چه اصول کلی بر زندگی پیامبر اعظم(ص) و فرزندان طاهرینش: حاکم است که قابل پیاده شدن در هر عصر و نسلی است؟

امت اسلامی تا چه اندازه خود را با این روش هماهنگ کرده است؟

پاسخ­گویی به این گونه سؤالات از یک سو نیاز به مطالعه­ی گسترده­ در زندگی پیامبر اعظم(ص) و فرزندان طاهرینش: دارد و از سوی دیگر در زندگی مسلمین نیز باید تحقیق شود. از این­رو همه­ی صاحب نظران و دلسوزان کاوشی نو را باید دنبال نمایند. این نوشتار سعی دارد که به یکی از اصول کلی حاکم بر زندگی معصومین:، به ویژه پیامبر اعظم(ص) بپردازد و همه مسلمان­ها را در سال منسوب به پیامبر اعظم(ص) به سوی این روش برگزیده فرابخواند.

اصل مورد بحث عبارت از آسان زیستن و پرهیز از دشوار زندگی کردن و به عبارت دیگر ساده و روان کردن زندگی و پرهیز از رفاه گرایی و رفاه زدگی است.

نگاه دین به زندگی دنیوی

در نگرش دین، انسان موجودی روحانی و سوار بر مرکب جسم است. زندگی در این دنیا بخشی از زندگی او است نه تمام آن. حقیقت انسان؛ روح الهی دعوت شده به کشتزار دنیاست که هدف از این دعوت؛ بهره برداری انسان از این منزل، برای رسیدن به رشد و کمال می­باشد.

روشن است در چنین نگرشی به انسان، برای رشد حقیقت پایدار او حساب ویژه­ باز شود و تمام امکانات برای بهتر بهره­مند شدن از این میهمانی پر زرق و برق به کار گرفته شود. از این­رو؛ بطلان نظریه ویژه به جسم هویدا است، چرا که جسم جز ابزاری برای حضور در این آمادگاه نیست؛ با این که وجود جسم و اهمیت نقش آن را نمی­توان نادیده گرفت.

برای رسیدن به این منظور، از لحاظ نظری برای صحیح زیستن، هرگز نباید از توجه به موضوعات ذیل غافل شد:

1. تعریف حقیقت انسان.

2. نقش زندگی در مقطع دنیا برای تکامل این حقیقت.

3. جایگاه ارزشی لذت­های این مقطع از زندگی بشر یعنی لذت­های دنیوی.

پیامبر اعظم(ص) و ائمه طاهرین: با روش خاص خویش که با روش محرومان از علوم کاملاً متفاوت است، پاسخ این سؤالات را به بشر تعلیم و یادآوری کرده­اند. ناگفته پیداست که توجه به این پاسخ­ها زیر ساخت نظری اصل ساده زیستی و روان­سازی جامعه را استحکام می­بخشد.

پرداختن به این پاسخ­ها از محدوده­ی این مقاله خارج است، از این­رو به دور نمایی از این پاسخ­ها اکتفا می­شود.

این­که انسان گوهری الهی و مرغی ملکوتی است که چند روزی میهمان دامی است که برای رشد و تکامل چاره­ای جز دانه چینی از آن را ندارد، بخش مهمی از آموزش­ها و یادآوری­های نبی اعظم(ص) و ائمه هدی: را تشکیل می­دهد. همچنان­که بخش بزرگی از قالب­ها و تشبیهات و استعارات در کلام معصومین: برای تثبیت این مطلب در نفوس انسان­ها است.

برای تعریف دنیا از تعابیری چون مزرعه،([1]) مسجدِ دوستان خد، محل نماز ملائکه مکان نزول وحی و محل تجارت اولیا الله([2]) بهره گرفته شده تا به زیبایی نقش و اهمیت زندگی در مقطع دنیا برای تکامل بشر به تصویر کشیده شود. همان گونه که با عباراتی چون گذرگاه([3]) جایگاه ارزشی لذت­های دنیوی را به شیواترین بیان یادآوری می­کنند. و با یادآوری تلخی از شیر گرفتن، انسان­های آزاده را از خطر لذت شیر خوردن از پستان دنیا، آگاه می­کنند([4]) و از دست زدن به این مار نرم سمی،([5]) باز می­دارند تا آثار شوم لذت­های خطرناک و زودگذر دنیوی را یادآور شوند. از اهل دنیا به سواران خواب تعبیر می­کنند،([6]) تا زنگ هشدار بر گوش­های شنوا نواخته شود، و آن­ها را قبل از رسیدن به مقصد، برای توشه گرفتن در مسیر حرکت بیدار و آماده سازند.

گذشته از این پاسخ­های گفتاری، مطالعه در رفتار و روش زندگی پیامبر(ص) و ائمه طاهرین:، ما را فارغ از هرگونه صعوبت فهم نموده و به صورت عینی و عملی با جایگاه انسان، دنیا و بهره­های آن آشنا می­سازد و چگونگی برخورد با حیات دنیوی را آموزش می­دهد. نیز این حقیقت را آشکار می­سازد که زینت­های دنیوی از دیدگاه صاحبان شریعت تحریم نشده و بشر از همه این زینت­ها، به جز موارد خاصی که حرمت آن روشن شده است، می­تواند بهره بگیرد. ولی بهترین روش زندگی در این دنیا، اکتفا به مقدار نیاز در بهره وری از نعمت­های دنیا است، تا به نیاز بخش جسمانی انسان پاسخ صحیح داده شود ولی روح او در لابه­لای زنجیرهای پر زرق و برق تمایلات جسمانی به اسارت در نیاید.

فرو رفتن انسان در پرنیان آسایش، سقوط انسانیت انسان از اوج خدا بینی به پرتگاه خود بینی را در پی دارد.

گذشته از این؛ رفاه طلبی آغاز دشوار زیستن است، چرا که انسان رفاه طلب، پس از رسیدن به رفاه و آسایش، دچار رفاه زدگی می­شود و خود، آفت رفاه انسان است، زیرا او را به سوی تشریفات و تجمّلات می­کشاندکه باید با آرامش و آسایش روح و روان و حتی جسم وداع گوید. او در واقع سخت­گیری بر خود و دیگران را آغاز نموده است. همان گونه که درختان نرم و نازک و خو گرفته به محیط­های خوش آب و هوا با کوچک­ترین تغییر آب و هوا خزان زده می­شوند و قاتلشان همان چیزی است که بدان خو گرفته­اند و آن چیزی جز گوارایی آب و لطافت هوا نمی­باشد، انسان نیز چنین است.

روان­سازی زندگی؛ نسیم رحمت الهی

سخت­گیری در شؤون مختلف زندگی دنیا که در متون دینی گاه تعبیر به تکلّف شده است، امری ناپسند و غیر ارزشی است. خداوند متعال به پیامبر اعظم(ص) امر فرمودکه به مردم بگو: قل مآ أسئلُکُم علیه من أجرٍ ومآ أنا مِن المتکلّفین([7]) ؛ بگو: مزدی بر این [رسالت] از شما طلب نمی­کنم و من از کسانی نیستم که چیزی از خود بسازم [و به خدا نسبت دهم]. ناپسندی تکلّف و سخت­گیری در زندگی را امام سجاد7 در یکی از دعاها در ردیف صفات ناپسند همچون حرص، غضب و حسد قرار داده و می­فرماید: اللهمّ إنی أعوذ بک من هیجان الحرص، و تعاطی الکُلفة و ...؛ خدایا به تو پناه می­برم از حرص و آز بر دنی و ... اقدام بر کارهای با مشقت و... .([8]) و در دعای دیگر می­فرماید: خدایا مرا مورد مرحمت خود قرار ده تا توفیق ترک به سختی انداختن خویش در امور غیر سودمند را بیابم.،([9]) دعا بیانگر این نکته­ی لطیف است که ترک تکلف و روان­سازی زندگی از جلوه­های رحمت الهی بر بندگان خویش است.

از این رو معصومین: و در رأس آن­ها رسول اعظم(ص) انسان­ها را به آسان گرفتن امور زندگی و پاسخ آسان به نیازهای جسمانی رهنمون می­سازند تا از نسیم رحمت الهی بهره­مند گردند. البته تا جایی که این سهل گیری با عقل و شرع و عرف برخاسته از آینده یا فطرت سالم بشر ناسازگار نباشد.

به بیان دیگر یکی از مشخصه­های زندگی برتر از دیدگاه اسلام، پاسخ­گویی به نیازهای مادی براساس شناخت حقیقت خویشتن و جایگاه ارزشی حیات دنیوی که از نظر قرآن دارای 5 مرحله سراب گونه است است تا حقیقت انسانی که به سوی زندگی پایدار در حرکت است، در پیچ و خم پاسخ­های سخت و دشوار به نیازهای مادی گم نشود و در اثر فشار سخت گیری­های نابخردانه نابود نگردد.

امام صادق(ع) می­فرماید: خود را به طعامی که پایانش تخلیه، لباسی که پایانش جدایی، عزّتی که پایانش ذلّت، احترامی که پایانش خشونت و بی­زاری، و زندگی که پایانش حسرت است، مشغول مساز.([10]) می­توان گفت: مراد حضرت رهبانیت و نفی بهره برداری از این موارد که نیاز به آن­ها برای بشر از بدیهیات است، نمی­باشد. بلکه با عنایت به تعبیر اشتغال که در روایت آمده از سرگرمی به این امور، و سخت گرفتن در پاسخ­گویی به این نیازها، نهی شده است، زیرا واژه اشتغال وقتی صادق است که انسان کاری را پیشه خویش ساخته و به آن سرگرم شود، در چنین حالتی آن کار را شغل انسان می­نامند.

به تعابیری همچون زهد، مبارزه با شهوت و هواهای نفسانی، ساده زیستی و مذمت­های فراوانی که از دنیا و اتراف و مترفین و مرفهین ـ که در متون دینی آمده است ـ توجه کنید!! آیا غیر از این است که همه آن­ها با وجود اختلافاتی که دارند یک پیام مشترک دارند و آن؛ روان کردن زندگی در سایه اندازه نگه­داشتن در بهره وری از متاع­های دنیا برای پیش­گیری از به زنجیر کشیده شدن روح کمال جوی انسان است؟!

آیا حجم فراوان روایات که در زمینه­ی آفات شهوت­رانی به دنبال امیال و آرزوها و خواسته­های نفس دویدن به صورت مطلق آمده را می­توان حمل بر شهوت میل و خواست حرام کرد؟ یا باید گفت: اسلام انسان را از زیاده خواهی نفس بر حذر داشته و در پاسخ به خواسته­های حلال هم حدی قایل شده است: فی حلالها حساب و فی حرامها عقاب([11]) تا با اندازه نگه­داری در حلال، زندگی روان­تری حاصل شود و این انسان جهول، به دنیا و آخرت بهتری نایل آید.

گاهی با استناد به آیه شریفه: قل مَن حرّمَ زینة اللهِ الّتی أخرجَ لِعبادِهِ والطّیّبات من الرّزق ... ([12]) [ای پیامبر!] بگو: زیورهایی را که خدا برای بندگانش پدید آورده، و [نیز] روزی­های پاکیزه را چه کسی حرام گردانیده؟ و نیز برخی روایات ضعیف در ذیل این آیه؛ رفاه زدگی، تشریفات و مصرف زدگی، توجیه می­گردد تا بشر از ره­آورد زیبای سادگی اسلامی محروم گشته و حقیقت انسانی او با طناب نمودهایی که نهادی جز دشوار کردن زندگی ندارد، نابود گردد.

در حالی که اولاً: حتی یک مورد از روایات صحیحی که در این زمینه رسیده، استناد به آیه برای بهره­برداری بیش از حد نیاز و یا تشریفات نمی­کند.

ثانیاً: بر اهل دقت روشن است که آیه درصدد نفی حرمت است، نه در بیان تحسین و پسندیده شمردن هر نوع بهره برداری از زینت­های دنیوی. همچنان که اباحه تنها گزینه­ی مقابل حرمت نیست، بلکه احتمال کراهت همچنان­ به حال خود باقی است.

به بیان دیگر؛ آیه شریفه درصدد بطلان برخی تحریم­های ساختگی دوران جاهلی که در افکار مسلمین صدر اسلام همچنان باقی بود و رواج داشته، می­باشد، نه ترویج بهره­وری هرچه بیشتر از زینت­ها و لذت­های دنیوی. از این رو می­بینیم قبل از ذکر این آیه از اسراف که بهره وری بیش از نیاز از نعمت­هاست نهی شده و همگان به اعتدال فرا ­خوانده شده­اند. و این سنت الهی است که تشویق به بهره­وری از مواهب دنیوی را با نهی از بهره­وری ناشایست همراه می­کند تا مرز اعتدال را همچنان نگاه دارد.

نیز باید گفت: آیه روزی­های طیّب را مباح می­کند و طیّب به تعبیر علامه طباطبایی1 بر چیزی استعمال می­شود که با طبیعت انسان سازگار باشد و اگر استفاده از نعمت­های الهی مخاطر و مخالف طبیعت انسان باشد، مصداق آیه شریفه نیست. سخت­گیری در هر بخش زندگی ـ و به هر دو شکل افراط و تفریط در بهره­برداری از دنیا ـ برای طبیعت انسان ضرر دارد و حقیقت انسانی را تا مرز حیوانیت محض پایین می­آورد.

سیره و منش زندگی پیامبر اعظم(ص) و ائمه طاهرین: نیز که پس از این به شکل گسترده مورد بحث ما است، برداشت منفی از آیه، برای توجیه مصرف گرایی را رد می­کند. و فهم ما را که می­گوییم: آیه فقط درصدد نفی تحریم بهره­مندی در حد نیاز از نعمت­های دنیاست و بیش از این چیزی را نمی­رساند، اثبات می­کند. این توجه، آن­جا به خصوص می­شود که قرآن به صراحت ما را به الگوگیری از زندگی پیامبر اعظم(ص) دعوت می­کند.([13]) و این در حالی است که ساده زیستی پیامبر(ص) و تکلف گریزی ایشان و روان کردن زندگی مسلمین صدر اسلام در سایه اقتدا به زندگی حضرت و تبعیت از رهنمودهای ایشان بر هر انسانی که حداقل اطلاعات را از تاریخ اسلام دارد، پوشیده نیست. ولی با تأسف باید گفت: گاه افکار طبیعت زده­ی زندگی، روان و ساده زیستی پیامبر(ص) را معلول فقر یا ریاست ایشان بر مسلمین دانسته و از دایره اطلاق امر قرآن به الگوگیری خارج می­کنند!! در حالی که رسول اعظم(ص) در روایتی صحیح([14]) می­فرمایند: پنج چیز را تا زمان مرگ ترک نخواهم کرد، غذا خوردن بر روی زمین با بندگان، سوار شدن بر الاغ، دوشیدن با دستانم، و پشمینه پوشی و سلام بر کودکان، تا پس از من سنت گردد..([15])

سنت شدن به چه معناست؟ آیا این تعبیر غیر از لزوم الگوگیری از پیامبر در این گونه امور است؟! آیا این عبارت صراحت ندارد که در نزد حضرت، ساده زیستی و پرهیز از تکلف­ پسندیده است، نه آن­که دلیلی بر فقر ایشان باشد؟! و گویاتر این­که حضرت تلاش می­کرد تا این نحوه­ی زندگی به صورت فرهنگ اجتماعی درآید.

البته روشن است که هدف نبی اعظم(ص) از این کلام شریف؛ نهادینه کردن ساده زیستی و تواضع در بین امت اسلامی است، نه جمود بر این رفتارها به گونه­ای که پوشیدن لباس­های دیگر، و دوشیدن حیوان با دستگاه مجهز و یا سوار شدن بر وسایل نقلیه امروزی مردود شمرده شود.

و نیز این نکته مورد پذیرش است که برخی سخت­گیری­های خاص در روش زندگی پیامبر اعظم(ص) و امیرالمؤمنین7 به جهت مقام ریاست ایشان بر جامعه اسلامی و مواسات با ضعیف­ترین افراد جامعه بوده، همچنان­که امیرالمؤمنین7 در اعتراض به رفتار یکی از اصحاب خود به نام عاصم به این نکته اشاره می­فرماید.([16]) نیز برخی پوشش­ها همچون پشمینه پوشی متناسب با زمان این بزرگواران بوده، همچنان که امام صادق(ع) در جواب عباد بصری که توان تطبیق لباس پیامبر اعظم(ص) و امیرالمؤمنین7 را با زمان خویش نداشت، بر جنس و نوع پوشش این بزرگواران جمود کرده بود، و به نوعی قشری گری و ریاکاری مبتلا بود، به این نکته اشاره فرموده است.([17])

در عین حال چند نکته را نباید از نظر دور داشت؛

1. پیامبر اعظم(ص) و امیرالمؤمنین7 دارای خانواده­هایی ثروتمند بودند. گواه بر این مطلب وضعیت بسیار خوب مالی و شرافت و مقام اجداد طاهرینشان، و نیز ثروت حضرت خدیجه3 که در اختیار پیامبر اعظم(ص) قرار گرفت، و نیز تلاش فراوان امیرالمؤمنین7 بر حفر چاه و نخل­های وقفی که تا امروز بخشی از آن باقی و شناخته شده، است. این امکانات می­توانست زندگی بسیار مرفهی را برای آن­ها فراهم کند، ولی هرگز پا را از سطح زندگی پایین­ترین افراد جامعه فراتر نگذاشتند و با وجود انفاق­های فراوان، خود در نهایت سختی زندگی می­کردند.

2. هرچند مواسات و هم­دردی یکی از وظایف رهبران جامعه اسلامی است، ولی جامعه اسلامی در مقطع خاصی از زمانِ این بزرگواران با مشکل روبه رو بوده است که نباید این مشکلات را به تمام دوران زندگی جامعه آن روز تسرّی داد.

ثروت­هایی که مسلمین از ره­گذر فتوحات و تشویق فراوان رهبران اسلامی به کار و تلاش به دست آوردند، بخش مهمی از زندگی آن­ها را حتی در همان اوایل هجرت، با رفاه و آسایش همراه کرد.

3. فقط سخت­گیری­های فراوان این بزرگواران در زندگی، و اکتفا به کم­تر از حد نیاز در استفاده از خشن­ترین لباس­ها و سخت­ترین خوراک­ها و ترک برخی لذت­ها، در دایره­ی مواسات و هم­دردی با مسلمین است که اقتدا و الگوگیری در این گونه امور را مگر برای رهبران جامعه جایز نشمرده­ است، اما زیبندگی ساده زیستی و روان زندگی کردن و ترک تکلف و اکتفا به مقدار نیاز برای همه مسلمین امری است که در گفتار و رفتار معصومین: مورد تأیید قرار گرفته است.

4. اگر هدف از مواسات و هم­دردی، غافل نشدن رهبران از مشکلات فقرا، و آمادگی ضعیفان برای پذیرش وضع موجودشان باشد، فقط رهبرانی این مسؤولیت را دارند که اداره شؤون زندگی مسلمین بر عهده­ی آن­ها است. و رهبرانی که امکان دخالت در امور اجرایی مسلمین را ندارند، مأمور به مواسات نمی­باشند. و این در حالی است که نیمی از زندگی پیامبر اعظم(ص) و بخشی از زندگی امیرالمؤمنین7 و امام حسن7 به اداره­ی جامعه اسلامی اختصاص داشته است و سایر انبیا و ائمه: چنین موقعیتی را نیافتند، با این وجود سراسر زندگی این بزرگواران جلوه­های زیبای ترک تکلف و ساده زیستی نمایان است که نمونه­هایی از آن در بخش سیره عملی معصومین: خواهد آمد.

در پایان مناسب است این نکته را ـ در فصول آینده به آن بیشتر خواهیم پرداخت ـ یادآور شویم که از آنچه گذشت، روشن می­شود که در روش تسهیلی اسلام برای زندگی، آنچه به عنوان ملاک و معیار بهره­وری از دنیا و الگوی مصرف می­تواند شناخته شود، اکتفا به مقدار برطرف شدن نیاز معنوی، مادی، اجتماعی و سیاسی و متناسب با زمان است و هرگز عناوین اعتباری مثل ریاست و پست و مقام، جاه­مندی و دارایی؛ مجوز مصرف و بهره­مندی هرچه بیشتر، و توجیه کننده­ی سخت گیری در زندگی نخواهد بود، چرا که هیچ شأن و منزلت و مقامی بالاتر از رسالت و امامت نیست. در حالی که زندگی ساده و بی­تکلف انبیا و اولیای الهی با وجود دارا بودن چنین شأنی بر هیچ کس پوشیده نیست.

البته ممکن است گاهی استفاده بهینه از فرصت­ها و توان­ها و ... مقدار نیاز را تغییر دهد که در گفتارهای بعدی به آن خواهیم پرداخت.

ادامه دارد...

پی­نوشت:

[1]. عوالی اللئالی، ج 1، ص 267.

[2]. نهج البلاغه، حکمت 126.

[3]. نهج البلاغه، حکمت 128.

[4]. ارشاد القلوب، ج 1، ص 23.

[5] . نهج البلاغه، حکمت 115.

[6] . نهج البلاغه، حکمت 61 .

[7]. ص 38 : 86 .

[8] . صحیفه سجادیه7، دعای هشتم فی الاستعاذه من المکاره و ...

[9]. مهج الدعوات، ص 159.

[10]. علامه مجلسی1، بحارالانوار، ج 70، باب 143، ص 394.

[11]. نهج البلاغه، خطبه 81 .

[12]. الأعراف 7 : 32.

[13]. الأحزاب 33 : 21.

[14]. هرچند این حدیث در طریق مرحوم شیخ حر در مسائل الشیعه ضعیف است، اما مرحوم شیخ صدوق در امالی و خصال دو طریق ذکر کرده که هر دو صحیح است.

[15]. خصال، ج 1، ص 271.

[16]. نهج البلاغه، خطبه 200.

[17]. بحارالانوار، ج 76، باب 109، ص 308.

منبع:حوزه

روح پاکی ها(میلاد حضرت عیسی مسیح علیه السلام)

سلام بر مسیح

میلاد مسیح، دیباچه زرّین کتاب حقیقت است و بهار تجلی انوار خداوندی در زمین.مسیح آمد تا در کالبد بی جان بشر، روح ایمان، برادری، صفا و صمیمیت بدمد و نوید بخش «حیات طیبه» در پرتو مهر الهی باشد.

مسیح، از سلاله پاکان و از دامن مریم عفیف آمد و با خود طراوت قلوب و بهار جان ها را به ارمغان آورد. میلاد او، باران نور و مهربانی بر این خاک تیره است که از دیو جهل و خرافه به تنگ آمده. مسیح آمد تا جهل بمیرد و روح مانای الهی بر آسمان دل ها بتابد. سلام بر عیسی، روح خدا.

مریم، گل فضیلت ها

خداوند متعال، مادر حضرت عیسی علیه السلام مریم را به شایستگی پذیرفت و به نیکویی، گل وجود او را پرورش داد. مریم در لوای سرپرستی زکریا بزرگ شد. وی آن چنان در بندگی خدا غرق بود که هنگام نُه سالگی، روزها روزه بود و شب ها به عبادت می پرداخت. آن چنان در تقوا و شناخت پروردگار پیش رفت که از اَحبار و دانشمندان پارسای آن زمان پیشی گرفت. خداوند متعال در قرآن مجید می فرماید: «هر گاه زکریا در کنار محراب او قرار می گرفت و برای دیدار او می آمد، غذاهای مخصوصی کنار محراب می دید که از آن در شگفت می شد و از او می پرسید: این غذا را از کجا آوردی؟ مریم در پاسخ می گفت: این از سوی خداست و اوست که هر کس را بخواهد بی حساب روزی می دهد». آری، از چنین بانوی بزرگواری، فرزندی همچون عیسی متولد می شود که آیت و معجزه ای برای اهل عالم است و در یک کلام، روح و کلمه خداست.

بشارت به مریم

یکی از حادثه های مهم زندگی حضرت مریم، بشرات دادن او به داشتن فرزندی گران قدر به نام عیسی است. این بشارت، از این نظر مهم است که فرزند دار شدن او، بدون داشتن شوهر تحقق پیدا می کند که خود، معجزه ای برای همه انسان ها در تاریخ بشری است. این مسئله، در ابتدا برای مریم شگفت انگیز و شاید تلخ بود؛ زیرا زنی چون او که عمری با پاک دامنی زیسته و همیشه در حال عبادت و بندگی خدا بوده است و همه او را به بزرگی و کرامت های والای انسانی می شناسند، حال بی آنکه شوهری به خود ببیند، فرزندی به دنیا آورده که تهمت های ناروایی برای او به همراه دارد. ولی مریم، خم به ابرو نمی آورد و به فرمان الهی گردن می نهد؛ او یکی از زنان پاک دامنی است که قرآن کریم به پاکی اش گواهی داده است.

سخن گفتن عیسی در گهواره

آن هنگام که حضرت عیسی علیه السلام پا به عرصه هستی نهاد، مادرش مریم علیهاالسلام به سمت قوم خویش حرکت کرد. هنگامی که اقوام و بستگان، مریم را با نوزادی در آغوش دیدند، شگفت زده شدند. آنان که سابقه پاک دامنی مریم را می دانستند و آوازه تقوا و کرامت او را شنیده بودند، سخت نگران گردیدند. برخی به شک و تردید افتادند و بعضی دیگر در داوری شتاب کردند و زبان به سرزنش او گشودند. قرآن مجید می فرماید: «آنها گفتند: ای مریم، به یقین تو کار بسیار شگفت و زشتی انجام دادی. ای خواهر هارون، پدر و مادر تو بدکاره نبودند. در این هنگام، (مریم) به سوی نوزادش اشاره کرد. گفتند: چگونه با کودکی که در گهواره است، سخن بگوییم؟ (پس عیسی به سخن آمد و گفت:) من بنده خدا هستم. او کتابی آسمانی به من مرحمت کرده و مرا پیامبر خویش قرار داده است».

پیام تبریک امام خمینی رحمه الله

بنیان گذار کبیر انقلاب اسلام، حضرت امام خمینی رحمه الله در پیامی به مناسبت شادباش سال نو مسیحی، به مسیحیان چنین می فرمایند: «صلوات و سلام خدای بزرگ بر حضرت عیسی بن مریم، روح اللّه و پیامبر عظیم الشأن که مردگان را احیا و خفتگان را بیدار فرمود. صلوات و سلام خدای بزرگ بر مادر عظیم الشأنش، مریم عذرا و صدیقه حورا، که با نفخه الهی، چنین فرزند بزرگی را به تشنگان رحمت الهی تسلیم نمود. درود بر روحانیون و احبار و رهبانان که با تعالیم عیسی مسیح، نفس سرکششان را به آرامش دعوت می کنند. درود بر ملّت آزاده مسیح، آنان که از تعالیم آسمانی عیسی روح اللّه برخوردارند».

کلمه خد

حضرت عیسی علیه السلام کلمه خدا بود که به مریم القا شد. در چند آیه از قرآن ؛ از عیسی علیه السلام به «کلمه» تعبیر شده که به مخلوق بودن آن حضرت علیه السلام اشاره دارد. همان گونه که کلمه ها، آفریده مایند موجودات جهان آفرینش نیز آفریده خدا هستند. کلمه، اسرار درون ما را بیان می کند و نشانه ای از ویژگی های ماست. مخلوقات این جهان نیز روشنگر ویژگی های جمال و جلال خدایند. از این رو، در چند مورد از آیات قرآن، به طور کلّی به همه آفریده ها «کلمه »گفته شده است. البته این کلمه ها با هم تفاوت دارند. بعضی بسیار برجسته و بعضی ساده و کوچک اند. حضرت عیسی علیه السلام افزون بر مقام رسالت، به ویژه از نظر آفرینش، برجستگیِ ویژه ای داشت و آن، این بود که بدون پدر آفریده شد.

زنده بودن مسیح

قرآن کریم می فرماید:«به یاد آر آن گاه را که خداوند فرمود: ای عیسی، من تو را به قرب خود بالا می برم و از معاشرت کافران پاک می گردانم». این آیه شریفه، مؤید این است که حضرت عیسی علیه السلام کشته نشد، بلکه به آسمان رفت. یهودیان مدعی قتل عیسی علیه السلام بودند و مسیحیان نیز گمان می کردند یهود، عیسی علیه السلام را با دار زدن، کشته اند و پس از قتل، خداوند او را از میان قبر به سوی آسمان برده است. ناگفته نماند بر اساس آنچه از ظاهر آیات قرآن برمی آید، حضرت عیسی علیه السلام در نزد خداوندِ متعال زنده است و نخواهد مرد تا همه اهل کتاب به او ایمان آورند.

حواریّون

«حوّار» در لغت به معنای سفیدی خالص است. دلیل نام گذاری یاران حضرت عیسی علیه السلام به «حواریّون» آن بود که شغل آنان، تمیز کردن لباس ها بوده است. روزی به حضرت عیسی علیه السلام عرض کردند: یا روح اللّه ، کیست که از ما برتر باشد؟ هر گاه نان بخواهیم ما را سیر می کنی و هر گاه آب بخواهیم، سیراب می شویم و نعمت ایمان و معرفت به تو نیز به ما عطا شده است. عیسی علیه السلام فرمود: «برتر از شما آن کسی است که از دست رنج خود، نان می خورد و از کسب خود، ارتزاق می کند». آنان چون این سخن را شنیدند، به کار شست و شوی جامه های مردم پرداختند و از دست مزد آن نان می خوردند.

ای ملت مسیح، بپا خیزید!

حضرت امام خمینی رحمه الله در پیامی خطاب به پیروان مسیح چنین می فرماید: «خوشا به حال آنان که گرسنه و تشنه عدالت اند و از بهر عدالت زحمت می کشند، و وای به حال آنان که بر خلاف دستور عیسی مسیح و برخلاف دستور همه پیامبران، به نفع ظالمان و جاسوسان و پایمال کنندگان حقوق ملت ها زحمت می کشند.

ای ملّت مسیح و پیروان عیسی روح اللّه ، به پا خیزید و از شرافت عیسی مسیح و ملت عیسوی دفاع کنید و اجازه ندهید دشمنان تعلیمات آسمانی و مخالفان دستورات الهی، ملت مسیح و روحانیت عیسی را به خلق های مستضعف جهان، بد معرفی کنند. حضور ابرقدرت ها در معابد و دست به آسمان کردن آنان برای دعا به جاسوسان و خاینان علیه مظلومان و مستضعفان، شمارا اغفال نکند».

روحانیت مسیح موظف اند

امام خمینی رحمه الله از روحانیان مسیحی می خواستند مسیحیان و سران کشورها را به پیروی راستین از دین حضرت عیسی فرا بخوانند، ایشان می فرمودند: «روحانیون مسئول اند. در مقابل پیامبران و در مقابل خدای تبارک و تعالی مسئول اند که تعلیمات انبیا را به مردم برسانند و دست مردم را بگیرند و از این گرفتاری ها که دارند، نجات بدهند. ... روحانیت مسیح یک خصوصیت زیادی دارد و آن اینکه قدرت های بزرگ، مسیحی هستند، مدعی مسیحیت هستند و آن قدرت های بزرگ اند که در دنیا بر خلاف تعلیمات خدای تبارک و تعالی که به همه انبیا تعلیم فرموده است و بر خلاف تعلیمات عیسی مسیح، عمل می کنند، روحانیت مسیح موظف است به حسب تعلیمات مسیح و به حسب تعلیم خدای بزرگ، که با این قدرت هایی که برخلاف مسیر انبیا و بر خلاف مسیر مسیح رفتار می کنند، مبارزه معنوی بکنند».

معجزه های عیسی

حضرت عیسی بن مریم علیه السلام ، از پیامبران بزرگواری است که اصل وجود، آغاز و پایان زندگی اش، با معجزه همراه بود. عیسی علیه السلام پیغمبری است که بدون داشتن پدر، از مریم مقدّس به دنیا آمد و از همان آغاز چشم گشودن، معجزه های شگفتی از وی به ظهور رسید. پایان زندگی اش نیز بامعجزه همراه بود و خدای سبحان، او را با اعجاز از دست دشمنان رهایی بخشید و به آسمان بالا برد. معجزه های حضرت عیسی علیه السلام در دوران زندگی فراوان است که از آن شمار می توان به سخن گفتن در گهواره، زنده کردن مردگان، شفا دادن کور مادرزاد و بیماری های درمان ناپذیر، نزول مائده آسمانی و آفرینش مرغ از گِل به اذن پروردگار اشاره کرد.

توطئه قتل عیسی

در عصر مسیح، یهودیان از گسترش پیام حضرت عیسی علیه السلام و گرد آمدن مردم پیرامون او، سخت به وحشت افتاده بودند. آنان می هراسیدند که انقلابی خونین بر پا شود و همه قدرت و ثروتشان را بر باد دهد، از این رو، جاسوسان خود را در اطراف آن پیامبر الهی گماشتند، کمین ها بر سر راهش ترتیب دادند و به انواع دسیسه ها دست یازیدند. ولی این همه غوغای تبلیغاتی یهود، در برابر صدای رسای دعوت مسیح تأثیری نداشت و عیسی را از عزم راسخش باز نداشت و او همچنان در نشر حقایق می کوشید. در پی سخنان مسیح علیه السلام مردم گروه گروه از پیرامون یهودیان پراکنده می شدند که نزدیک بود اساس آنها را ویران نماید. بر این اساس، یهودیان با مشورت به این نتیجه رسیدند که باید عیسی علیه السلام را دستگیر کنند و به قتل رسانند که خداوند با بالا بردن حضرت عیسی به آسمان، این توطئه آنان را نقش بر آب نمود.

فروتنی و تواضع

حضرت عیسی علیه السلام همواره با گفتار و کردار خود، حواریّون را آموزش می داد. در حدیث معتبری چنین آمده که روزی حضرت عیسی علیه السلام فرمود: ای گروه حواریون، حاجتی دارم، آن را برآورید. گفتند: حاجت تو برآورده خواهد شد ای روح اللّه . پس عیسی برخاست و پاهای ایشان را شست. حواریون گفتند: ای روح خدا، ما به این کار از تو سزاوارتر بودیم. آن گاه عیسی علیه السلام فرمود: «سزاوارترین مردم به خدمت کردن، دانشمند است. من به این دلیل به شما فروتنی کردم، تا شما پس از من برای مردم فروتنی کنید». سپس فرمود: «حکمت، به فروتنی آباد می شود نه به غرور و فخرفروشی؛ همچنان که گیاه و زراعت در زمین نرم و هموار می روید، نه در زمین سخت و ناهموار».

سرانجام محبت دنی

چنین نقل شده که روزی عیسی علیه السلام به شهری رسید که اهلش جملگی مرده بودند و استخوان هاشان در خانه ها و بر سر راه ها افتاده بود. عیسی علیه السلام به حواریون فرمود: اینان به عذاب الهی هلاک شده اند؛ زیرا اگر به مرگ طبیعی مرده بودند، یکدیگر را دفن می کردند. آن گاه ندا داد: ای اهل شهر، یکی از ایشان در جواب گفت: لبّیک یا روحَ اللّه . عیسی گفت: حال شما چگونه بوده است؟ گفت: صبح در عافیت و سلامت بودیم و شب خود را در هاویه دیدیم. حضرت پرسید: هاویه چیست؟ عرض کرد: دریایی از آتش که کوه هایی از آتش در آن قرار دارد. پس عیسی پرسید: چه چیز سبب چنین عذابی بر شما شده است؟ گفت: محبت دنیا و اطاعت از طاغوت.

ای عیسی

در حدیث معتبری از امام صادق علیه السلام آمده است که از شمار پندهایی که حق تعالی به عیسی علیه السلام وحی فرمود، این بود که: «ای عیسی، بدان که هم نشین بد، گمراه می کند و رفیق بد، هلاک می گرداند. پس دریاب که با چه کسی هم نشینی می کنی و از مؤمنان، برادری برای خود اختیار کن. ای عیسی، با آب، ظاهر خود را شست و شو ده و به نیکی ها و طاعت، دردهای باطن خود را دوا کن؛ زیرا بازگشت تو به سوی من است. ای عیسی، به ثواب من امید داشته و از عذاب من هراسان باش. دل خود را از خواهش شهوت های دنیا بمیران و فقط از من بترس.

ای عیسی، یاد مرا به زبان خود زنده دار و محبتم در دل خویش جای ده. ای عیسی، بر بلاهای من صبر کن و به قضاهای من راضی باش و چنان باش که من می خواهم؛ همانا خواسته من این است که فرمانم برند و معصیتم نکنند».

اندرزهایی از حضرت مسیح علیه السلام

فقط بدی ها را نبینیم

در روایتی چنین آمده است: «روزی حضرت عیسی علیه السلام با حواریّون از راهی می گذشتند، ناگاه به مردار گندیده سگی رسیدند. حواریّون با مشاهده این صحنه گفتند: چقدر این سگ بدبو و متعفّن است؛ ولی حضرت عیسی علیه السلام فرمود: این سگ چه دندان های سفید و خوشایندی دارد؟» آری، عیسای پیامبر با این سخن، به حواریّون آموخت که در کنار بدی، باید خوبی ها و زیبایی ها را دید و فقط به زشتی های ظاهری افراد بسنده نکرد.

اثر فرزند صالح

روزی حضرت عیسی علیه السلام از کنار قبری گذشت که صاحب آن را عذاب می کردند. سال بعد از کنار همان قبر گذشت، ولی عذابی برای صاحب قبر مشاهده نکرد. پس به درگاه خداوندی عرض کرد: خداوندا، سال پیش از کنار این قبر گذشتم، صاحبش را عذاب می کردند، ولی امسال عذاب برداشته شده است. سبب این امر چیست؟ به آن حضرت وحی رسید: «ای روح اللّه ، صاحب این قبر، فرزندی داشت که چون به سن بلوغ رسید، صالح شد و راهی از راه های نیکان را برای ایشان اصلاح کرد که عبورشان از آن آسان باشد. هم چنین یتیمی را نزد خود جای داد. پس او را برای انچه فرزندش کرد، آمرزیدم».

تأسف دنیا را نخوریم

حضرت عیسی علیه السلام به حواریّون می فرمود: «ای بنی اسرائیل، هنگامی که دین شما سالم بود، بر دنیایِ ز دست رفته خود تأسف نخورید ،درست مثل دنیاپرستان، که وقتی دنیایشان سالم است، برای آنچه از دینشان رفته، تأسف نمی خورند».

دنیا، شایسته شما نیست

حضرت عیسی علیه السلام همیشه به یاران خود می فرمود: «ای فرزندان آدم، از دنیا به سوی خدا بگریزید و دل هایتان را از آن بردارید؛ زیرا شما شایسته آن نیستید و دنیا نیز شایسته شما نیست، شما در آن نخواهید ماند و دنیا هم برای شما پایدار نمی ماند. دنیا، پرفریب و پرماجراست. فریب خورده، کسی است که مغرور آن گردد، زیان کار کسی است که به آن دل بندد و هلاک شونده کسی است که آن را دوست بدارد و آن را بخواهد».

درمان ناپذیری انسان احمق

در روایتی از امام صادق علیه السلام آمده است که: عیسی بن مریم علیه السلام فرمود: من بیماران را مداوا کردم و به اذن خدا، ایشان را شفا دادم، کور مادرزاد و شخص برص دار را به اذن خدا بهبودی دادم و مردگان را زنده کردم، ولی نتوانستم شخص احمق را اصلاح و درمان کنم. به آن حضرت گفتند: احمق کیست؟ فرمود: شخص خودپسند و خودرأی؛ کسی که هر فضیلت و برتری را برای خود می بیند، نه برای دیگران و همه جا حق را به خود می دهد، نه دیگران. این احمقی است که بهبودی و مداوایش ممکن نیست.

عصاره افلاک

مسیح، نه نخستین پیام آور خدا بود، و نه آخرین فرستاده آسمان؛ بلکه روحی لطیف در کالبد همه زمان هاست و نامش، بهارِ مهربانی درخزان زندگانی است. ... مهربانانه ترین پیام او با جهانیان، بشارت ظهور پیامبری بود که راه او را به مقصد رساند و نام او را از صلیب جهل و کینه، بر عرش سینه ها نشاند. عیسی علیه السلام شادترین کلمه خدا با غمگینان خاکی بود و همو این شادی را نذر محمد صلی الله علیه و آله کرد و خود بر آستان او بوسه امتنان زد. عیسی، پیامبر رحمت و معجزه رسالت بود. عطرِ مهرانگیزی او میان انسان ها پراکنده شده، تا ابد مشام جان هر که را که به یاد حق زنده است، می نوازد.

منبع:حوزه

عروج حضرت عیسی(ع) به آسمان با جسم یا روح

پرسشآیا جسم حضرت عیسی به آسمان رفت یا روح ایشان؛ اگر روح ایشان به آسمان رفته پس جسمشان کجاست؟

پاسخ

قرآن کریم در آیه 157 سوره نساء بر پندار قوم یهود و عقیده بعضی از فِرق مسیحیت درباره مرگ حضرت عیسی خط بطلان می کشد. در این آیه آمده است: «گفتند: ما مسیح، پیامبر خدا، را کشتیم. آنها او را نکشتند و دار نزدند؛ بلکه امر بر آنها مشتبه شد. آنان که درباره انتقال حضرت مسیح به عالم بالا اختلاف و گفت و گو می کنند در شک و تردیدند. یقیناً عیسی کشته نشده است؛ بلکه خداوند او را نزد خود برد که او قادر و داناست».(نسا، آیه 157 -158)

همچنین در قرآن می فرماید:«به یاد آر آن گاه را که خداوند فرمود: ای عیسی، من تو را به قرب خود بالا می برم و از معاشرت کافران پاک می گردانم».(آل عمران، آیه 55)

این آیات شریفه، مؤید این هستند که حضرت عیسی علیه السلام کشته نشد، بلکه به آسمان رفت. یهودیان مدعی قتل عیسی علیه السلام بودند و مسیحیان نیز گمان می کردند یهود، عیسی علیه السلام را با دار زدن، کشته اند و پس از قتل، خداوند او را از میان قبر به سوی آسمان برده است. ناگفته نماند بر اساس آنچه از ظاهر آیات قرآن برمی آید، حضرت عیسی علیه السلام در نزد خداوندِ متعال زنده است و نخواهد مرد تا همه اهل کتاب به او ایمان آورند.

مسیح قرآن

به عقیده ما مسلمانان، کتاب مقدس مسیحیان، انجیل با گذشت زمان گرفتار آسیب ها و انحراف های بسیار شد. گواه این مدعا وجود انجیل های متعددی است که شمار آن از 114 نسخه و روایت فراتر می رود. چهره ای که انجیل های کنونی از حضرت مسیح ارائه می کنند چهره واقعی آن حضرت نیست و تصویری آلوده به پندارهای غلط و تهمت های ناروای بسیار است که شایسته ساحت قدسی آن حضرت نمی باشد. اما مسیحی که خدا در قرآن معرفی می کند مردی پرهیزکار، یگانه پرست و فروتن است که سخن بیهوده نمی گوید و مدعی امر نامعقولی نیست. از خدایی و اتحاد و حلول حرف نمی زند. خداوند او را به آسمان ها می برد و از ریشخند و اهانت مردم مصون است؛ چون «روح اللّه» و «کلمة اللّه» و مخزن اسرار و حکمت های الهی و تربیت یافته اوست و خداوند بندگان صالح و مؤمن خود را خوار نمی کند.

 عقیده به معراج

تنها مسلمانان نیستند که عقیده به معراج دارند. این عقیده در میان پیروان ادیان دیگر نیز وجود دارد و درباره حضرت عیسی علیه السلام نیز دیده می شود؛ چنان که درانجیل مرقس باب6، انجیل لوقا باب24 و انجیل یوحنا باب21 می خوانیم که عیسی به آسمان ها صعود نمود(و به معراج همیشگی رفت).

 عروج عیسی

درباره عروج حضرت عیسی علیه السلام سخنان بسیار گفته اند: بسیاری از مورخان معتقدند: یهودا اسخر یوطی، یکی از حواریون، فریب دنیا را خورد و محل اختفای حضرت عیسی را به یهودیان نشان داد. اما مسلماً یهودیان نتوانستند حضرت را دستگیر کنند و زمانی که وارد آن مکان شدند، خداوند او را به آسمان بالا برد و شخص دیگری که شبیه او بود به دار آویخته شد و او هر چه فریاد زد که من عیسی نیستم، نپذیرفتند. بعضی گفته اند او همان اسخریوطی بوده و بعضی گفته اند او همان مأموری بود که وارد آن مکان شد و هر چه گشت عیسی را نیافت و وقتی بیرون آمد شبیه او شد و دیگران که بیرون بودند او را دستگیر کرده و به دار آویختند. اما در روایتی از امام باقر علیه السلام آمده است: «حضرت عیسی به حواریون گفت: خدای تعالی به من وحی کرده است که مرا در این ساعت نزد خود خواهد برد. کدام یک از شما حاضرید جان خود را فدا کنید و در بهشت با من باشید؟ جوانی از بین آنان برخاست و اعلام آمادگی کرد. پس خدا او را شبیه عیسی کرد و یهود او را دستگیر کرد و به دار آویخت.»

منبع:حوزه

حضرت عیسی(ع) پیامبر صلح و مهربانی

حضرت عیسی بن مریم(ع)، پیامبر بزرگ الهی، در روز ۲۵ دسامبر سال اول میلادی یعنی ۶۲۲ سال قبل از هجرت پیامبر بزرگ اسلام(ص)، در بیت لحم واقع در سرزمین فلسطین به دنیا آمد؛ امّا با این حال تاریخ تولد حضرت عیسی(ع) دقیق نبوده و در این زمینه اختلاف نظر وجود دارد. در این ایام مسیحیان جهان؛ به دلیل آغاز سال نو میلادی و سال روز میلاد حضرت عیسی علیه السلام؛ در جشن و سرور و شادی به سر می برند. این ایام بهانه و فرصت خوبی است که پیرامون دیدگاه اسلام درباره حضرت عیسی علیه السلام مطالبی را ارائه نماییم.

حضرت عیسی علیه السلام در قرآن

حضرت عیسی علیه السلام چهارمین پیامبر اولوالعزم است. پیامبری که علاوه بر موعظه کردن، بیماران را شفا می داد و ارواح خبیث را از روان جن زدگان بیرون می راند؛ یاور مستضعفان و محرومان اجتماعی بود، به زنان و کودکان بسیار احسان می کرد و با سختگیری های برخی از فریسیان و تندروی های انقلابی متعصبان مخالف بود.

درقرآن کریم نام حضرت مسیح 23 مرتبه با اسم عیسی، 11 بار با نام مسیح و 2 مرتبه به وصف ابن مریم آمده است. عیسی که صاحب کتاب انجیل است، در بیت اللحم در جنوب اورشلیم، از مادری پاک به نام مریم زاده شد. واژه عیسی در زبان عبری به معنای «خدا کمک می کند» و مسیح به معنای «نجات دهنده» است که به زبان یونانی به «کریستوس» ترجمه شده به همین دلیل به پیروان مسیح «کریستیان» می گویند.

از طرفی، کلمه مسیح به قدرت سیاسی؛ اجتماعی مسیح اشاره دارد و در فرهنگ یهودیان، مسیح یعنی کسی که برای بدست گرفتن قدرت اجتماعی آماده شده و این لفظ برای طالوت، داود و حضرت سلیمان علیه السلام نیز بکار رفته است و در معنای لغوی یعنی کسی که با روغن مقدس، تعمید یافته است؛ که مفصل در قرآن کریم و در دیگر منابع مسیحی در عهد جدید و قدیم، بدان اشاره شده است.

معجزه مسیح به اذن الهی بود

درباره حضرت عیسی بن مریم در سوره آل عمران می فرماید: «وَ رَسُولًا إِلی بَنِی إِسْرائِیلَ أَنِّی قَدْ جِئْتُکمْ بِآیةٍ مِنْ رَبِّکمْ» پیامبری به سوی بنی اسرائیل(یعنی عیسی) به مردم گفت من برای شما از ناحیه پروردگار معجزه ای آورده ام، به این ترتیب: «أَنِّی أَخْلُقُ لَکمْ مِنَ الطِّینِ کهَیئَةِ الطَّیرِ فَأَنْفُخُ فِیهِ فَیکونُ طَیراً بِإِذْنِ اللَّهِ» من می سازم برای شما از گِل به شکل مرغ و سپس می دمم در آن. «وَ أُبْرِئُ الْأَکمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْی الْمَوْتی بِإِذْنِ اللَّهِ» شفا می دهم کور مادرزاد را و پیس را و زنده می کنم مرده را به اذن پروردگار. اینجا در کمال صراحت، فعل را به خودش نسبت می دهد ولی می گوید به اذن پروردگار.[1]

 تولد عیسی از منظر انجیل و قرآن[2]

در مورد مکان تولد تصویری که اناجیل به ما می دهند با تصویری که قرآن به ما می دهد متفاوت است. داستان انجیل این گونه است که: «حضرت مریم به همراه شوهر یا نامزدش یوسف نجار برای شرکت در سرشماری به جنوب فلسطین یعنی بیت اللحم می روند؛ در بیت اللحم به خاطر شلوغی جایی را پیدا نمی کنند و مجبور می شوند در یک آغولی شب را به صبح برسانند که در همان شب، عیسی به دنیا می آید، یعنی محل تولد ایشان آغول گوسفندان و جایی بوده است که حیوانات را نگه می داشتند و دو نفر هم حضور داشته اند؛ یکی یوسف نجار و دیگری مریم؛ در حالی که قرآن محل تولد را مکان شرقی معرفی می کند «وَ اذْکرْ فِی الْکتابِ مَرْیَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَکاناً شَرْقِیًّا»[3] کسی هم همراه مریم نبوده است و نگاه قرآن به مکان تولد و وقایع میلاد آن حضرت با کمال احترام و حفظ حرمت پیامبر الهی است در حالی که در انجیل تحریف شده، این وقایع به صورتی نقل شده که از ساحت مقدس انبیای الهی به دور است.

تاریخچه جشن کریسمس

در مورد زمان تولد هم تاریخ های مختلفی گفته شده است؛ خود مسیحیان با محاسبه ای که ما می کنیم معتقدند حضرت مسیح، چهار سال قبل از تاریخ میلادی که اکنون برای او معین کرده اند به دنیا آمده است و این تاریخ میلادی دقیق نیست، زیرا تاریخ میلادی را ششصد سال بعد از میلاد مسیح به عنوان تاریخ میلادی قرار دادند لذا در محاسبه اشتباه کرده اند و اگر بخواهیم تاریخ دقیق میلادی را محاسبه کنیم الان در سال 2014 باید باشیم و چهار سال با تاریخ کنونی اختلاف است؛ در مورد فصل هم اطلاع دقیقی در دست نیست و اینکه مسیحیان زمستان و کریسمس را به عنوان زمان تولد مسیح جشن می گیرند دقیق نیست و به احتمال زیاد این را از «میترا پرستان» گرفته اند؛ گفتنی این امر ضروری است که جشن های کریسمس از قرن چهاردهم به بعد متداول شده است و جشن هایی به نام جشن کریسمس تا قبل از این قرن نداشته ایم.

 تولد حضرت عیسی علیه السلام

در مورد چگونگی تولد، اختلافی بین قرآن و اناجیل وجود دارد، اناجیل می گویند: وقتی عیسی مسیح در آن آغول گوسفندان که عیسی به دنیا آمد، فرشتگان، چوپان هایی که در اطراف آن منطقه بودند را خبر کردند که بیائید در اینجا نوزاد مبارکی به دنیا آمد است و مجوسی هایی که از شرق به آن منطقه آمده بودند به دنبال یک ستاره که در محل تولد، طلوع کرده بود به آن منطقه رفته بودند؛ و وقتی هم که مردم به آنجا آمدند، همگان فکر می کردند که عیسی فرزند مریم و یوسف است و طبق گزارش اناجیل، هیچ کس اطلاع نداشت که حضرت عیسی پدر ندارد. اما اسلام، نامی از یوسف نجار نمی برد و بیان می کند که در محل تولد حضرت عیسی فقط حضرت مریم(س) هست و وقتی که به واسطه روح القدس به این فرزند آبستن می شوند در ابتدا خیلی ناراحت می شوند، ولی خدا در این خصوص و برای تسلی دل حضرت مریم می فرماید که این امر الهی است.

 همگان از تولد عیسی تعجب می کنند و به او تهمت می زنند و حضرت عیسی به خاطر رفع این تهمت در گهواره سخن می گوید و مسئله تولد عیسی به سرعت در بین بنی اسرائیل می پیچد:

«فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَها تَحْمِلُهُ قالُوا یا مَرْیَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَیْئاً فَرِیًّا(27)یا أُخْتَ هارُونَ ما کانَ أَبُوک امْرَأَ سَوْءٍ وَ ما کانَتْ أُمُّک بَغِیًّا (28)فَأَشارَتْ إِلَیْهِ قالُوا کیْفَ نُکلِّمُ مَنْ کانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا (29)قالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِیَ الْکتابَ وَ جَعَلَنی نَبِیًّا (30)وَ جَعَلَنی مُبارَکاً أَیْنَ ما کنْتُ وَ أَوْصانی بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیًّا (31)وَ بَرًّا بِوالِدَتی وَ لَمْ یَجْعَلْنی جَبَّاراً شَقِیًّا(مریم آیات 27-32) حتی در انجیل «متی» اولین مطلبی که در این خصوص آورده است، نسب نامه عیسی علیه السلام است و در حقیقت نام اجداد یوسف نجار را می شمارد و در واقع ایشان را فرزند یوسف نجار معرفی می کند.

مادر حضرت عیسی علیه السلام بانوی عابده

در این مورد بین قرآن و اناجیل اختلاف است؛ به طوری که حضرت مریم در قرآن، شخص پاک و پاکیزه و معصوم و دارای علو درجه یاد می شود؛ در قرآن آمده: «وَ إِذْ قالَتِ الْمَلائِکةُ یا مَرْیَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاک وَ طَهَّرَک وَ اصْطَفاک عَلی نِساءِ الْعالَمینَ؛ و [یاد کن‏] هنگامی را که فرشتگان گفتند: ای مریم، خداوند تو را برگزیده و پاک ساخته و تو را بر زنان جهان برتری داده است.»(آل عمران،42) یا در آیه ای او را صدیقه معرفی می کند «وَ أُمُّهُ صِدِّیقَةٌ(مائده، 75) اما در اناجیل، مریم را یک زن عادی معرفی می کند و تنها امتیاز او این است که فرزندی به دنیا می آورد که بعدها «فرزند خدا» نامیده شد و مسیحیت بعد از قرن ها متوجه این مطلب شدند که باید جایگاه مریم را بالا ببرند تا اینکه در قرن گذشته کلیسا اعلام کرد که بر ما الهام شده مریم هم مانند عیسی به آسمانها رفته است. این تفکرات دقیقاً بر عکس نظر قرآن کریم است، زیرا قرآن کریم چهره ای عالی از حضرت مریم(س) معرفی کرده است و او را بانویی عابده و دارای کرامات معنوی بسیار دانسته است.

 اسامی و القاب حضرت عیسی علیه السلام

برای حضرت عیسی؛ القاب متفاوتی؛ در مسیحیت گفته شده است؛ که خیلی از این اسم ها ساختگی است و واقعیت ندارد؛ ولی اسامی معروف ایشان در بین مسیحیت عبارتند از: «عیسی» که در اصل «یشوع» بوده به معنی «نجات دهنده» و یهودیان آن را «یسوس» می خواندند و در عربی هم «عیسی» می گویند و اسامی دیگری هم برای ایشان گفته اند مانند؛ بنده خدا؛ منجی؛ را ه؛ حقیقت، شبان؛ نیکو؛ کلمه خدا؛ زندگی و... اما در قرآن تنها دو نام برای ایشان آمده است یکی «عیسی» که 23 بار در قرآن آمده است و دیگری «مسیح» که 9 بار در قرآن ذکر شده است.

در قرآن آمده است: «إِذْ قالَتِ الْمَلائِکةُ یا مَرْیَمُ إِنَّ اللَّهَ یُبَشِّرُک بِکلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسیحُ عیسَی ابْنُ مَرْیَمَ وَجیهاً فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبینَ؛ [یاد کن‏] هنگامی‏[را] که فرشتگان گفتند: ای مریم، خداوند تو را به کلمه‏ای از جانب خود، که نامش مسیح، عیسی بن مریم است مژده می‏دهد، در حالی که‏[او] در دنیا و آخرت آبرومند و از مقربان‏[درگاه خدا] است»(آل عمران، 45) که هم نام مسیح و هم نام عیسی بن مریم در آن آمده است و جالب است که همواره «عیسی بن مریم» گفته است.

هدف از بعثت حضرت عیسی علیه السلام

کلمه مسیح به قدرت سیاسی؛ اجتماعی مسیح اشاره دارد و در فرهنگ یهودیان، مسیح یعنی کسی که برای بدست گرفتن قدرت اجتماعی آماده شده و این لفظ برای طالوت، داود و حضرت سلیمان علیه السلام نیز بکار رفته است و در معنای لغوی یعنی کسی که با روغن مقدس، تعمید یافته است؛ و داستان آن از این قرار است که: وقتی خواستند طالوت را به عنوان حاکم برای یهودیان انتخاب کنند؛ سموئیل نبی ایشان را با روغن مقدس تعمید داد و بعد از ایشان داود را و... غسل تعمید دادند، پس تعمید دادن با روغن مقدس برای بدست گرفتن قدرت است؛ حضرت عیسی هم اگر مسیح نامیده می شود چون ایشان برای ایجاد حکومت اقدام کرده است. متاسفانه مسیحیان برای رسیدن به اهداف خود از ایشان چهره ای معرفی می شود که گویا ایشان با حکومت و کار های اجتماعی کاری نداشت و فردی گوشه گیر و منزوی بود! در حالیکه حضرت مسیح هم مثل سایر انبیاء الهی می خواستند احکام الهی را اجرا کنند و لفظ مسیح اشاره به این دارد که آن حضرت هم می خواسته حکومتی بر قرار کند و اتفاقا این مبارزه را هم شروع کردند و اولین درگیری ایشان با کاهنان معبد حضرت سلیمان بود، حکومت داخلی یهودی ها را بزرگان بنی اسرائیل به عهده داشتند و آن حضرت با کاهنان درگیر می شوند که چرا احکام شریعت را خوب اجرا نمی کنند.

بعثت مسیح

در قرآن درباره دوره قبل از بعثت ایشان مطلب خاصی نداریم؛ و مهم ترین مطلبی که درباره این دوره گفته شده است، مسئله سخن گفتن در گهواره است که ایشان در گهواره سخن می گوید و خودش را بنده خدا معرفی می کند بیش از این درباره دوره کودکی ایشان به طور صریح مطلبی نداریم و از اناجیل هم گزارش دقیق و واضحی درباره کودکی ایشان به ما نرسیده است.

 اما وقتی ایشان به بعثت می رسند قرآن چهر ه ای از اعمال و تکالیف ایشان معرفی می کند که ایشان چه کار هایی را انجام می دادند و چه تعالیمی داشته اند؛ اولین کارهایی که قرآن از ایشان خبر می دهد، معجزاتی است که از ایشان سر زده است مانند شفای بیماران،؛ شفای کور مادر زاد؛ شفای کسی که مبتلا به پیسی شده است؛ زنده کردن مردگان؛ ساختن پرنده از گل و دمیدن روح در او به اذن الهی و تاکید هم می شود که همه این ها به اذن الهی است در سوره مائده می فرماید: «إِذْ قالَ اللَّهُ یا عیسَی ابْنَ مَرْیَمَ اذْکرْ نِعْمَتی عَلَیْک وَ عَلی والِدَتِک إِذْ أَیَّدْتُک بِرُوحِ الْقُدُسِ تُکلِّمُ النَّاسَ فِی الْمَهْدِ وَ کهْلاً وَ إِذْ عَلَّمْتُک الْکتابَ وَ الْحِکمَةَ وَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجیلَ وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنی فَتَنْفُخُ فیها فَتَکونُ طَیْراً بِإِذْنی وَ تُبْرِئُ الْأَکمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنی وَ إِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتی بِإِذْنی وَ إِذْ کفَفْتُ بَنی إِسْرائیلَ عَنْک إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَقالَ الَّذینَ کفَرُوا مِنْهُمْ إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبینٌ؛ [یاد کن‏] هنگامی را که خدا فرمود: ای عیسی پسر مریم، نعمت مرا بر خود و بر مادرت به یاد آور، آن گاه که تو را به روح القدس تأیید کردم که در گهواره‏[به اعجاز] و در میانسالی‏[به وحی‏] با مردم سخن گفتی؛ و آن گاه که تو را کتاب و حکمت و تورات و انجیل آموختم؛ و آن گاه که به اذن من، از گِل[چیزی‏] به شکل پرنده می‏ساختی، پس در آن می‏دمیدی، و به اذن من پرنده‏ای می‏شد، و کور مادرزاد و پیس را به اذن من شفا می‏دادی؛ و آن گاه که مردگان را به اذن من‏[زنده از قبر] بیرون می‏آوردی؛ و آن گاه که‏[آسیب‏] بنی اسرائیل را-هنگامی که برای آنان حجّتهای آشکار آورده بودی- از تو باز داشتم. پس کسانی از آنان که کافر شده بودند گفتند: این‏[ها چیزی‏] جز افسونی آشکار نیست.»(مائده،110) که اکثر معجزات مسیح در این آیه آمده است و در اناجیل هم به این معجزات اشاره شده است بجز سخن گفتن در گهواره و ساختن پرنده که این دو را در اناجیل نداریم؛ اما تعجب اینجاست که در انجیل یوحنا اولین معجزه ایشان را ساختن شراب می دادند.[4]

 عبادت و نماز

در اوصاف ایشان نماز و عبادت ذکر شده است که «وَ جَعَلَنی مُبارَکاً أَیْنَ ما کنْتُ وَ أَوْصانی بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیًّا» و هر جا که باشم مرا با برکت ساخته، و تا زنده‏ام به نماز و زکات سفارش کرده است«(مریم،31) تصریحا به نماز و زکات اشاره می کند که ایشان از عابدان و زاهدان بوده اند و هیچ گاه شریعت را کنار نگذاشته اند.

تناقض گویی که مسیحیت دچار آن می باشد این است که چرا مسیحیان به شریعت عمل نمی کنند و باید به این سئوال جواب دهند که چطور بود که حضرت عیسی علیه السلام اعمال عبادی اش را انجام می داد، ولی مسیحیان از عیسی تبعیت نمی کنند؛ از منظر قرآن، ایشان شریعت داشته و خودش هم به شریعت عمل می کرده است و دیگران را هم دعوت به آن شریعت کرده است و از نظر اخلاقی هم ایشان بسیار انسان نیکوکاری بوده اند «وَ بَرًّا بِوالِدَتی وَ لَمْ یَجْعَلْنی جَبَّاراً شَقِیًّا؛ خدا به من وصیت کرده است که به مادرم نیکی کنم و جبار و شقی نباشم»(مریم،32) برخلاف انجیل یوحنا که چهره ای پرخاشگر نسبت به مادر از ایشان نشان می دهد در همان انجیل یوحنا در «داستان شراب» وقتی مادرش به او می گوید، شراب ندارم، عیسی می گوید: «ای زن مرا با تو چکار است.»[5] و یک حالت پرخاشگری دارد بر خلاف قرآن که او را نسبت به مادر بسیار نیکو کار می شمارد و همچنین چهره عیسی در قرآن به عنوان شخصی مبارک مطرح می شود که «وَ جَعَلَنی مُبارَکا» و انسانی صالح معرفی می گردد «وَ زَکرِیَّا وَ یَحْیی وَ عیسی وَ إِلْیاسَ کلٌّ مِنَ الصَّالِحینَ»(الأنعام، 85) و اینها همه نشان می دهد که اسلام چه چهره عالی از مسیح معرفی می کند و اناجیل سعی می کنند که عیسی را از آن مقام بلند بکاهند.

مناظره حضرت رضا علیه السلام با دانشمند مسیحی

مسیحیت، حضرت عیسی را به عنوان پسر یکی از اقانیم سه گانه [6]معرفی می کنند و در مناظره ای که امام رضا علیه السلام با یکی از مسیحیان داشتند، حضرت خطاب به ایشان می گویند که حضرت عیسی اشکال بزرگی داشت و آن هم این بود که اصلا عبادت نمی کرد. آن عالم مسیحی ناراحت می شود و می گوید: «خیر ایشان شب و روز نماز می خواند» و بر صحبت خود نیز خیلی تاکید می کند در این وقت حضرت می فرمایند این مطلب که ایشان اهل عبادت بوده اند دلیل بر این مطلب است که ایشان خدا نیست و بنده خدا بوده اند.[7] و این همه تاکید در اناجیل بر عبادت کردن ایشان دلیل بر همین مطلب است و قرآن هم او را به عنوان یک پیامبر معرفی می کند.[8]

آموزه های مسیح

قرآن بر دو نکته تاکید می کند یکی اینکه حضرت عیسی تایید کننده تورات بوده است «مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْراةِ»؛ و این مطلب در اناجیل هم آمده است که «من نیامده ام که تورات را نسخ کنم بلکه آمده ا م آن را کامل کنم». حضرت عیسی علیه السلام خود شریعت داشته و تکمیل کننده شریعت موسی بوده است و در ادامه همین آیه جنبه بشیر بودن ایشان را مطرح می کند که بشارت دهنده به رسالت حضرت محمد(ص) است وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ(صف، 6)» در اناجیل، نکته دوم را نگفته اند مگر انجیل «برنابا» که بشارت دادن را آورده است و مسیحیان آن انجیل را قبول دارند.

 اصحاب و حواریون

حوارییون، استمرار دهندگان نهضت مسیح هستند و در اناجیل اربعة در بخش اعمال رسولان به حوارییون پرداخته است. قرآن حواریون را انسان هایی پاکیزه، مومن و خوش قلب معرفی می کند[9]. و چهره وجیهی از ایشان بیان می کند و وصی حضرت عیسی هم از بین آنها بوده اند، اما در اناجیل اینگونه نیست بلکه چهره های نامناسب و زشتی از آنان معرفی می کند که ایشان افرادی کم فهم و سست دل و بی ایمان بوده اند و خیلی در اجتماع تاثیر گذار نبوده اند؛[10] بر خلاف اسلام که ایشان را مومن و وارسته می داند. اناجیل اربعة چهره ای از مسیح معرفی می کند که هرچند گزارش کاملی هم نمی دهد ولی با وجود همه اینها آن چهره ای که اناجیل از ایشان ترسیم می کنند غیر از آن چهره ای است که مسیحیان به آن توجه دارند. حضرت عیسی آمده بود تا قوانین شریعت و الهی را اجرا بکند و نیامده بود تنها خودش و چند نفر را نجات بدهد، آن حضرت اهل کوشش و جهاد بودند؛ در «لوقا» آمده است «من آمده ام تا آتشی در زمین بپا افروزم پس آن چه می خواهم الان در گرفته است»[11] پس معلوم می شود که حضرت عیسی علیه السلام برای مبارزه آمده است و حتی یارانش را دعوت می کند تا شمشیر و ادوات جنگی تهیه کند تا بتواند مبارزه کنند و کسی که شمشیر ندارد جامه خود را فروخته و آن را بخرد. این که نسبت به مسیح می گویند:به سیاست کاری نداشته است اینگونه نبوده است بلکه مستقیما به پادشاه حمله می کند، مسیحیان می گویند که آن حضرت سکولار بود اصلاً اینگونه نیست، ایشان فردی سیاسی و مبارز و قوی بوده است و سیاست او عین دیانت او و دیانت او عین سیاست او بوده است.

صلیب یا عروج حضرت عیسی علیه السلام

 در مورد سرنوشت مسیح همه اناجیل، گزارش تقریبا واحدی دارند که بر اساس آن؛ بزرگان معبد سلیمان جمع شدند و توطئه ای چیدند و حضرت را دستگیر کردند و تحویل حاکم رومی دادند و حاکم رومی هم ابتدا نمی خواست ایشان را اعدام کند و در آخر تحت فشار یهودیان ایشان را به مکان اعدام مجرمین بردند و در کنار دو نفر دیگر ایشان را به صلیب کشیدند، حضرت هم در آنجا جان داد و ایشان را در قبری گذاشتند و بعد از مدتی دیدند در قبر نیست و از میان مردگان بر خواسته است و به آسمان رفته است؛ ولی قرآن این مطلب را قبول ندارد [12].و تصریح می کند که حضرت مسیح زنده است و او را به صلیب نکشیده اند، بلکه فردی را اشتباهی که مجرم هم بود به صلیب کشیدند. در برخی متون دیگر اسلامی آمده است که آن حضرت هنگام ظهور حضرت مهدی(عج) به زمین بازخواهند گشت.

 

پی نوشت:


[1] مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، ج 4، 396.

[2] خبرحوزه، برگرفته از مصاحبه دکتر رسول رضوی با اندکی تصرف و تلخیص.

[3] مریم، آیه16.

[4] انجیل یوحنا باب دوم.

[5] همان.

[6] توفیقی، حسین، آشنایی با ادیان بزرگ، ص 150. سلیمانی، عبدالرحیم، سیری در ادیان زنده جهان.

[7] پیشوایی، مهدی، سیره پیشوایان.مجموعه آثار استاد شهید مطهری، ج5، ص119.

[8] مائدة، آیه 75.

[9] آل عمران، 52-53.

[10] انجیل متی، باب 20 آیه 17؛ لوقا باب 25 آیه

[11] لوقا» باب12، آیه 49 تا 53.

[12] نساء، آیه157.

منبع:حوزه