يعت علي بن الحسين(ع) (امام چهارم شيعيان) با يزيد ابن معاويه و عدم مخالفت ايشان در تمامي عمرش با يزيد

در اين رابطه بايد گفت همانگونه که پدر بزرگوارش امام حسين عليه السلام با يزيد ملعون بيعت نکرد و به همين خاطر جان خود و اهل بيت و بهترين يارانش را فدا کرد امام سجاد (ع) و ديگر اهل بيت هم به هيچ وجه با يزيد ملعون چه در زماني که در شام و در اسارت بودند و چه زماني که به مدينه باز گشتند بيعت نکردند و يزيد هم در اثر فشارهاي افکار عمومي امام و همراهانش را با احترام آزاد کرد.
مورخان مي نويسند: پس از شهادت امام حسين (ع ) و اعتراض ها و رسـوايى که به دنبال آن پيش آمد، يزيد مايل نبود دستش دوباره به خون فرزند رسول خدا (ص ) آغشته شود لذا از هر گونه فشار و تحديدي بر ضد امام سجاد بر حذر بود.
همچنين تلاش های روشنگرانه امام سجاد علیه السلام و حضرت زینب سلام الله علیها در شام موجب شد که یزید نتواند بیش از چند روز خاندان پیامبر (ص) را در مرکز خلافت خود نگهدارد از این رو، پس از سخنرانی امام سجاد (ع) در حضور انبوه مردم، تغییر موضع داد و علاوه بر آنکه رفتار خود را نسبت به اسرا عوض کرد، گناه فاجعه ی کربلا را بر عهده «عبیدالله بن زیاد» انداخت و گفت: خدا لعنت کند ابن مرجانه را که (با ارتکاب چنین جنایتی) مرا نزد مسلمانان مبغوض گردانید و تخم دشمنی مرا در دل آنان کاشت. (تحقیق درباره ی اول اربعین، ص 43)
يزيد تا آنجا عقب نشيني کرد که حتي امام سجاد (ع) را بین ماندن و بازگشت به مدینه آزاد گذارد که امام (ع) بازگشت به مدینه را برگزید.
یزید «نعمان بن بشیر» را مأمور کرد تا همراه تعدادی دیگر خاندان پیامبر (ص) را با احترام به مدینه ببرد و به وی سفارش کرد: با آنان به نیکی رفتار کنید و با دیده ی احترام بنگرید. حرکت و توقف را بر عهده ی خود آنان بگذارید و به هنگام نزول از آنان فاصله بگیرید. (بحارالانوار، ج 45، ص166) روشن است که با وجود چنين عقب نشيني اي از جانب يزيد ديگر جايي براي تحت فشار قرار دادن امام براي بيعت باقي نمي ماند و امام نيز به هيچ وجه به اين امر اقدام ننمود.
پس از واقعه کربلا و برگشت به مدينه هم سيره امام به همين منوال بود، مسعودى مى نويسد : در واقعه حره، مسلم بن عقبه از مردم مدينه بيعت گرفت و هر که نپذيرفت او را کشت مگر، على بن الحسين (ع) را.
اين نشان مي دهد که حتي بعد از حضور امام در مدينه باز هم يزيد از هرگونه بيعت گرفتن از امام بر حذر بوده است. و امام هم به اين امر اقدامي ننموده است.
البته تنها در يکى از نقل هاى طبرى و در تاريخ يعقوبى به آمـادگـى امـام چـهارم (ع) براى بيعت با يزيد اشاره شده است. تاريخ يعقوبى مى نويسد: على بن الـحـسـين (ع) به مسلم گفت: يزيد مى خواهد با چه شرطى با وى بيعت کنم؟ مسلم پاسخ داد: بـيعت پسر عمو و برادر. حضرت فرمود: اگر بخواهى به شرط اينکه برده او باشم، بيعت کنم اين کـار را خـواهـم کـرد. مسلم گفت: چنين تکليفى به تو نخواهم کرد. چون مردم ديدند على بن الـحـسين (ع) چنين گفت، با خود گفتند : حال که فرزند رسول خدا (ص ) چنين مى گويد، ما چـرا بـه ايـن شـرط بـا وى بـيعت نکنيم. (ترجمه تاريخ يعقوبي, ج 2، ص 190)
البته مجعول و سـاخـتگى بودن اين داستان واضح است چرا که اولا در نقل سندي که وجود دارد اشکالات فراواني وجود دارد و ثانيا اينگونه رفتار امام اصلا با روحيات و اخلاق حضرت کاملا در تناقض است چرا که چطور مي توان تصور کرد که امام در حالي که در مدينه و در مدت اسارت در زير سخت ترين فشارهاي روحي و رواني قرار داشت با يزيد از سر سازش بر نيامد و با او بيعت نکرد حال بيايد و در مدينه و در حالي که شخص يزيد براي وي امان نامه داده است با يزيد بيعت کند. پس به يقين با شناختى که از شخصيت توحيدى آن حضرت داريم و ايستادگى جانانه اى که پس از حادثه کربلا در شام و در محضر يزيد از خود نشان دادند، قطعا بايد چنين نقلى ساخته و پرداخته افراد مغرضي باشد که براي همداستان کردن امام با خواسته هاي خود دست به چنين مجعولاتي زده اند.

منبع: پرسمان دانشجوی-وهابیت

فضائل و مناقب مولا علي عليه السلام را از زبان خلفاي اول و دوم و سوم به خصوص از منابع اهل سنت ذکر کنی

از منابع مهمى كه در شناخت وجود ملكوتى حضرت على علیه السلام موجود است، كلمات و مرویات خلفاى سه گانه مى‏باشد.دانستن این مطالب از چند جهت مورد توجه و اهمیت است:
اولامقام رفیع امیر المؤمنین على علیه السلام را از زبان كسانى كه به عنوان بعضى از صحابه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم مطرح بودند،و سخنان آن حضرت را شنیدند،مى‏شناسیم .ثانیا:به طور قطع،میزان شناخت پیروان مذاهب مختلف عامه با مطالعه این مطالب،نسبت به آن حضرت بیشتر و كاملتر خواهد شد.و تحولى نو در آنان پدید خواهد آمد. (1) ثالثا:از این طریق،ماهیت كسانى كه بعد از پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم،سفارشها و وصایاى آن حضرت را در مورد خلافت و ولایت على علیه السلام نادیده گرفته و با ایجاد شوراى انحصارى،اقدام به تعیین خلیفه براى مسلمین كردند،كاملا روشن مى‏شود.در ادامه همین مباحث،سخنان و روایاتى كه عایشه در زمینه عظمت على علیه السلام بیان كرده است نیز مورد توجه قرار خواهد گرفت.
اكنون به ترتیب و به صورت جداگانه سخنان و مرویات آنان را مورد دقت و توجه قرار مى‏دهیم :

1- سخنان و مرویات ابوبكر بن ابى قحافه

الف:...فقال ابو بكر:صدق الله و رسوله،قال لى رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم لیله الهجره،و نحن خارجان من الغار نرید المدینه:كفى و كف على فى العدل سواء. (2) ...ابو بكر گفت:خدا و رسولش راست گفتند،رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در شب هجرت در حالى كه بیرون از غار بودیم و اراده (رفتن) به مدینه را داشتیم به من فرمود:دست من و دست على در عدل و داد برابر است.

ب:عن عائشه قالت،رأیت أبا بكر الصدیق یكثر النظر الى وجه على بن ابى طالب،فقلت:یا أبه انك لتكثر النظر الى على بن ابى طالب؟فقال لى:یا بنیه سمعت رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم یقول:النظر الى وجه على عباده. (3)
عایشه گوید ابو بكر را دیدم كه بسیار به چهره على بن ابى طالب علیه السلام نگاه مى‏كند پس گفتم:اى پدر،همانا تو زیاد به چهره على نگاه مى‏كنى. (علت چیست؟) گفت:دخترم از رسول خدا شنیدم كه مى‏فرمود:نظر كردن بر چهره على عبادت است.ج:عن ابن عمر قال:قال ابو بكر الصدیق:ارقبوا محمدا صلى الله علیه و آله و سلم فى أهل بیته،اى احفظوه فیهم فلا تؤذوهم . (4)
از ابن عمر روایت شد كه ابو بكر گفته است:رعایت كنید محمد صلى الله علیه و آله و سلم را در (مورد) اهل بیت او.یعنى حفظ كنید (حرمت) او را در میان اهل بیتش،پس اهل بیت آن حضرت را اذیت نكنید.

د:از حارث ابن اعور روایت شد كه روزى پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم در میان جمعى از یاران خود حاضر بود،پس فرمود:به شما نشان مى‏دهم آدم علیه السلام را از جنبه علمش و نوح را از جنبه فهمش و ابراهیم را از جنبه حكمتش،پس چیزى نگذشت كه على علیه السلام آمد.ابو بكر عرضه داشت:
یا رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم اقتست رجلا بثلاثه من الرسل،بخ بخ لهذا الرجل،من هو یا رسول الله؟قال النبى صلى الله علیه و آله و سلم:أولا تعرفه یا ابا بكر؟قال:الله و رسوله اعلم.قال صلى الله علیه و آله و سلم:هو ابو الحسن على بن ابى طالب علیه السلام فقال ابو بكر:بخ بخ لك یا ابا الحسن و این مثلك یا ابا الحسن. (5)
(ابو بكر عرضه داشت:) یا رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم مردى را با سه‏نفر از پیامبران برابر كردى،به به به این مرد،او كیست،اى رسول خدا؟پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:آیا او را نمى‏شناسى اى ابا بكر؟ابو بكر عرض كرد:خدا و رسولش داناترند .حضرت فرمود:او ابو الحسن على بن ابى طالب علیه السلام است.پس ابو بكر گفت:به به به تو اى ابو الحسن،مثل تو كجا خواهد بود اى ابو الحسن.

ه:قال الشعبى:بینا ابو بكر جالس اذ طلع على بن ابى طالب من بعید فلما رآه ابو بكر قال :من سره ان ینظر الى اعظم الناس منزله و اقربهم قرابه و افضلهم داله و اعظمهم غناء عن رسول الله صلى الله علیه (و آله) و سلم،فلینظر الى هذا الطالع. (6)
شعبى گفت:وقتى ابو بكر در جایى نشسته بود،على بن ابى طالب علیه السلام از دور نمایان شد،چون ابو بكر او را دید گفت:هر كس خودش دارد كه بنگرد به كسى كه بزرگترین مردم است در مقام و منزلت،و نزدیكترین مردم است به پیامبر،و برترین مردم است در نام و نشان،و بزرگترین مردم است در بى‏نیازى از مردم،كه از جهت رسول الله به دست آورده،بنگرد به این كسى كه از دور نمایان شد.و:عن زید بن على بن الحسین قال:سمعت ابى على بن الحسین یقول :سمعت أبى الحسین بن على یقول:قلت لأبى بكر،یا ابابكر،من خیر الناس بعد رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم؟فقال لى:ابوك (7) ،...
از زید بن على بن الحسین علیه السلام روایت شد كه گفت:از پدرم على بن الحسین علیه السلام،شنیدم كه مى‏فرمود:از پدرم حسین بن على علیه السلام شنیدم كه مى‏فرمود:به ابو بكر گفتم،اى ابو بكر،بهترین مردم بعد از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم چه كسى است؟به من گفت :پدر تو،...

ز:عن معقل بن یسار المزنى قال:سمعت أبا بكر الصدیق یقول:على بن ابى طالب عتره رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم (8)
از معقل بن یسار مزنى روایت شد كه گفت:از ابوبكر شنیدم كه مى‏گفت:على بن ابى طالب از اهل بیت و خاندان رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم است.

ح: (الریاض النضره ج 2،ص 163) قال:جاء ابو بكر و على علیه السلام یزوران قبر النبى«صلى الله علیه (و آله) و سلم»بعد وفاته بسته ایام،قال على علیه السلام لأبى بكر:تقدم فقال ابو بكر:ما كنت لأتقدم رجلا سمعت رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم‏یقول:على منى بمنزلتى من ربى. (9)
(در كتاب ریاض النضره ج 2،ص 163) گوید:ابو بكر و على علیه السلام براى زیارت قبر مطهر رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم شش روز پس از رحلت حضرت مشرف شدند،على علیه السلام به ابو بكر فرمود:پیش برو (و جلو حركت كن) ابو بكر گفت:من هرگز بر مردى تقدم نمى‏جویم كه خود شنیدم رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم (در باره او) مى‏فرمود:على نزد من منزلتى را دارد كه من آن منزلت را در پیشگاه پروردگارم دارم.

ط:... (عن) معقل بن یسار المزنى یقول:
سمعت ابابكر الصدیق یقول لعلى بن ابى طالب،عقده (10) رسول الله،صلى الله علیه و آله و سلم. (11)
از معقل ابن یسار مزنى روایت شد كه مى‏گفت:
شنیدم كه ابو بكر به على بن ابى طالب علیه السلام مى‏گفت:«عقده رسول الله» (یعنى كسى كه عقد بیعتش را با مسلمین پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم منعقد كرد)

ى:عن قیس بن حازم قال:
التقى ابو بكر الصدیق و على بن ابى طالب،فتبسم ابو بكرفى وجه على فقال له ما لك تبسمت؟قال :سمعت رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم یقول:لا یجوز احد الصراط الا من كتب له على الجواز. (12)
از قیس بن حازم روایت شد كه:ابو بكر با على بن ابى طالب ملاقات كرد،پس ابو بكر به چهره على علیه السلام نگاه كرده و تبسم مى‏نمود،على علیه السلام به او فرمود:چرا تبسم مى‏كنى؟گفت :شنیدم پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم مى‏فرمود:هیچ كس بر صراط نمى‏گذرد،مگر كسى كه على برایش گذرنامه صادر كرده باشد.

ك:ابو بكر در موارد متعدد،بالاى منبر و در حضور تعداد زیادى از مسلمانان گفت:
اقیلونى،اقیلونى و لست بخیر منكم و على فیكم (13) .«مرا رها كنید،مرا رها كنید،كه من بهترین شما نیستم در حالى كه على در میان شماست».

2- سخنان و مرویات عمر بن خطاب

الف:عن عمر بن الخطاب قال:كنت أنا و أبو بكر و ابو عبیده و جماعه اذ ضرب النبى صلى الله علیه و آله و سلم منكب على فقال:یا على انت اول المؤمنین ایمانا و أولهم اسلاما و انت منى بمنزله هارون من موسى (14) .
از عمر بن خطاب روایت شد كه گفت:من و ابو بكر و ابو عبیده و عده‏اى دیگر بودیم وقتى كه پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم بر كتف على زد،پس فرمود:اى على تو اولین مؤمنین از نظر ایمان و اولین آنها از جهت اسلام آوردن مى‏باشى.و تو براى من به منزله هارونى نسبت به موسى علیه السلام.

ب:عن عمار الدهنى،عن سالم بن ابى الجعد،قال:قیل لعمر:انك تصنع بعلى شیئا لا تصنعه بأحد من اصحاب‏النبى صلى الله علیه و آله و سلم قال:انه مولاى (15) .
عمار دهنى،از سالم بن ابى جعد روایت كرد كه گفت:به عمر (بن خطاب) گفته شد كه همانا تو به گونه‏اى با على رفتار (نیكو و شایسته) دارى كه با كسى از اصحاب پیامبر چنین رفتارى را ندارى؟عمر گفت:به درستى كه على مولاى من است.

ج:عن عمر بن الخطاب قال:نصب رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم علیا علما فقال:من كنت مولاه فعلى مولاه،اللهم وال من والاه و عاد من عاداه،و اخذل من خذله و انصر من نصره اللهم انت شهیدى علیهم.
قال عمر:و كان فى جنبى شاب حسن الوجه،طیب الریح،فقال:یا عمر،لقد عقد رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم عقدا لا یحله الا منافق فاحذر ان تحله.
قال عمر:فقلت یا رسول الله انك حیث قلت فى على (ما قلت) كان فى جنبى شاب حسن الوجه،طیب الریح قال كذا و كذا.
قال صلى الله علیه و آله و سلم:نعم یا عمر،انه لیس من ولد آدم،لكنه جبرئیل‏اراد ان یؤكد علیكم ما قلته فى على. (16)
از عمر بن خطاب روایت شد كه گفت:رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم،على را مهتر و بزرگ (مسلمین) قرار داد،پس فرمود:هر كس من مولاى او هستم پس على مولاى اوست،پروردگارا دوست بدار دوست او را و دشمن بدار دشمن او را،و ذلیل نما كسى را كه او را ذلیل مى‏كند و یارى فرما كسى را كه یاور اوست.

خدایا تو گواه من بر آنان مى‏باشى.
عمر گفت:در كنار من جوان خوش سیما و خوش بویى بود،پس گفت:اى عمر به درستى كه رسول خدا پیمان و بیعتى انجام داد كه جز منافق آن را نقض نمى‏كند پس بر حذر باش كه مبادا آن را نقض كنى.عمر گفت:پس عرض كردم یا رسول الله،وقتى كه شما در مورد على سخن مى‏گفتى در كنارم جوان خوش چهره و خوش بویى بود كه به من چنین و چنان گفت.حضرت فرمود:بله اى عمر،او از فرزندان آدم نبود،بلكه جبرئیل بود و خواست تا بر شما در مورد آنچه كه من در مورد على گفتم تأكید كند.

د:عن عمار الدهنى عن ابى فاخته،قال:اقبل على و عمر جالس فى مجلسه فلما رآه عمر تضعضع و تواضع وتوسع له فى المجلس،فلما قام على،قال بعض القوم:یا امیر المؤمنین انك تصنع بعلى صنیعا ما تصنعه باحد من أصحاب محمد صلى الله علیه و آله و سلم قال عمر:و ما رأیتنى اصنع به؟قال:رأیتك كلما رأیته تضعضعت و تواضعت و اوسعت حتى یجلس.قال:و ما یمنعنى،و الله انه مولاى و مولى كل مؤمن. (17)
عمار دهنى از ابى فاخته روایت كند كه گفت:على علیه السلام آمد در حالى كه عمر در جایگاه خود نشسته بود چون عمر آن حضرت را دید لرزید و تواضع كرد و براى نشستن على علیه السلام جائى باز كرد،وقتى كه على علیه السلام برخاست:شخصى به عمر گفت:اى امیر،تو با على علیه السلام روشى به كار بردى كه با هیچ یك از اصحاب رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم آن رفتار را انجام نداده‏اى عمر گفت:من چه رفتارى با او داشتم كه تو دیدى؟گفت:دیدم كه چون به او نظر افكندى،لرزیدى و تواضع كردى و جاى نشستن براى او گشودى تا بنشیند،عمر گفت:چه چیزى مرا از این رفتار باز مى‏دارد قسم به خدا كه او مولاى من و مولاى همه مؤمنین است.

ه:قال عمر بن الخطاب:لقد أعطى على ثلاث خصال لأن تكون لى خصله منها احب الى من أن أعطى حمر النعم،فسئل و ما هى؟قال:تزویج النبى صلى الله علیه و آله و سلم ابنته و سكناه المسجد لا یحل لأحد فیه ما یحل لعلى و الرایه یوم خیبر. (18)
عمر بن خطاب گفت،به على سه خصلت كرامت شده كه اگر یك خصلت از آن به من داده مى‏شد براى من محبوبتر از داشتن شتران سرخ مو (كه داراى قیمت بسیار هستند) بود،پرسیده شد آن خصائل كدام است؟گفت:به ازدواج در آوردن پیامبر دخترش را (براى على علیه السلام) و جاى گرفتن او در مسجد كه حلال نبود بر هیچ كس در مسجد آنچه كه براى على حلال بود و گرفتن پرچم در جنگ خیبر.

و:عن ابن عباس:مشیت و عمر بن الخطاب فى بعض ازقه المدینه فقال لى:...یا ابن عباس...و الله لسمعت رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم یقول لعلى بن ابى طالب:من احبك احبنى و من احبنى احب الله،و من احب الله ادخله الجنه مدلا. (19)
از ابن عباس روایت شد كه (گفت) :من و عمر بن خطاب دریكى از كوچه‏هاى مدینه مى‏رفتیم پس عمر به من گفت:...اى فرزند عباس...به خدا سوگند همانا شنیدم از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم كه به على بن ابى طالب مى‏فرمود:كسى كه تو را دوست بدارد مرا دوست داشته و كسى كه مرا دوست بدارد خدا را دوست داشته و كسى كه خدا را دوست بدارد خداوند او را وارد بهشت مى‏كند.

ز:عن عبد الله بن ضبیعه العبدى،عن ابیه،عن جده قال:أتى عمر بن الخطاب رجلان سألاه عن طلاق الأمه،فقام معهما فمشى حتى أتى حلقه فى المسجد،فیها رجل اصلع،فقال:ایها الأصلع ما ترى فى طلاق الأمه؟فرفع رأسه الیه ثم أومأ الیه بالسبابه و الوسطى،فقال له عمر:تطلیقتان .فقال احدهما:سبحان الله،جئناك و أنت امیر المؤمنین فمشیت معنا حتى وقفت على هذه الرجل فسألته،فرضیت منه أن أوما الیك؟!فقال لهما - عمر- ما تدریان من هذا؟قالا:لا.قال:هذا على بن ابى طالب.أشهد على رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم لسمعته و هو یقول:ان السماوات السبع و الأرضین السبع لو وضعتا فى كفه - میزان‏ - ثم وضع ایمان على فى كفه میزان لرجح ایمان على. (20) عبد الله بن ضبیعه عبدى از پدرش،از جدش روایت كرد كه گفت:
«دو مرد نزد عمر بن خطاب آمدند و از او در مورد طلاق كنیز سؤال كردند؟پس عمر به اتفاق آنها به طرف مسجد آمد،جمعى در مسجد بودند كه در میان آنان مردى اصلع (21) حضور داشت.پس عمر از او پرسید نظر تو در طلاق كنیز چیست؟پس او سرش را بلند كرد و بعد با انگشت سبابه و وسطى اشاره كرد (و پاسخ گفت) پس عمر سائل را (به مقصود متوجه كرد و) گفت:دو طلاق است.پس یكى از آن دو مرد گفت:سبحان الله،ما نزد تو آمدیم و تو امیر المؤمنین (و خلیفه ما) هستى.پس تو با ما نزد این مرد آمدى و از او مى‏پرسى؟!و از پاسخ او كه با اشاره انجام داد راضى شدى؟!پس عمر در خطاب به آنان گفت:نمى‏دانید كه او كیست؟گفتند:نه،عمر گفت:او على بن ابى طالب علیه السلام است و من شهادت مى‏دهم كه از پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم كه مى‏فرمود:اگر آسمانها و زمینها در كفه ترازویى نهاده شود و ایمان على در كفه دیگر،ایمان على برتر خواهد بود.»ح:...فقال عمر - بن الخطاب‏ - :عجزت النساء ان یلدن مثل على. (22)
«عمر بن خطاب گفت:زنان عاجزند فرزندى مثل على بن ابى طالب به دنیا آورند»ط:عن عبد الله بن عباس قال:سمعت عمر بن الخطاب یقول:كفوا عن ذكر على بن ابى طالب علیه السلام فلقد رأیت من رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم فیه خصالا لان تكون لى واحده منهن فى آل الخطاب احب الى مما طلعت علیه الشمس. (23)
عبد الله بن عباس گوید:از عمر بن خطاب شنیدم مى‏گفت:از بدگویى على بن ابى طالب علیه السلام خوددارى كنید كه من از رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم درباره فضیلت او خصلت‏هایى دیدم كه اگر یكى از آن خصلتها در خاندان خطاب مى‏بود در نزد من از هر جا و هر چه كه آفتاب بر آن مى‏تابد محبوبتر مى‏بود.

ى:عن عمر بن الخطاب،قال:قال رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم:ما اكتسب مكتسب مثل فضل على،یهدى صاحبه الى الهدى و یرد عن الردى. (24) عمر بن خطاب گفت:رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:هیچ كس مانند على علیه السلام فضیلتى به دست نیاورد كه صاحب و همنشین خود را به هدایت،ارشاد مى‏كند و از گمراهى باز مى‏دارد.

ك:عن...و عمر بن الخطاب و...،ان رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم قال:النظر الى وجه على عباده. (25)
جمعى از راویان كه از جمله آنها عمر بن خطاب است از پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم روایت مى‏كنند كه فرمود:نگاه كردن به چهره على علیه السلام عبادت است.

ل:عن سوید بن غفله،قال:رأى عمر رجلا یخاصم علیا،فقال له عمر:انى لأظنك من المنافقین !سمعت رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم یقول:على منى بمنزله هارون من موسى إلا انه لا نبى بعدى. (26)
از سوید بن غفله روایت شد كه گفت،عمر مردى را دید كه با على علیه السلام خصومت مى‏كند عمر به وى گفت:گمان دارم كه تو از منافقان باشى!زیرا من از رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم كه مى‏فرمود:على در نزد من منزلت و جایگاه هارون در نزد موسى علیه السلام را دارد جز آنكه پیغمبرى پس از من نباشد.

م:عن ابى هریره،عن عمر بن الخطاب قال:قال رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم:من كنت مولاه فعلى مولاه. (27)
از ابو هریره روایت شد كه عمر بن خطاب گفت:رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود :هر كس را كه من مولاى او هستم،پس على مولاى اوست.

ن:قال عمر بن الخطاب:على أقضانا. (28)
عمر بن خطاب گفت:بیناترین ما در داورى و قضاوت،على بن ابى طالب علیه السلام است.

س:عن عمر بن الخطاب،عن النبی صلى الله علیه و آله و سلم:كل سبب و نسب ینقطع یوم القیامه الا سببى و نسبى و كل ولد آدم فان عصبتهم لأبیهم ما خلا ولد فاطمه،فإنى أنا أبوهم و عصبتهم. (29)
عمر بن خطاب از نبى گرامى اسلام صلى الله علیه و آله و سلم روایت كرد (كه فرمود) :هر سبب و نسبى در روز قیامت قطع مى‏شود مگرسبب و نسب من.و همه فرزندان آدم پس همانا نسبت آنها به پدرشان است بجز فرزندى فاطمه علیها السلام پس به درستى كه من پدر و عصبه آنان هستم.

ع:قال عمر بن الخطاب:لا یفتین احد فى المسجد و على حاضر. (30)
عمر بن خطاب گفت:تا وقتى كه على علیه السلام در مسجد حضور دارد كسى نباید فتوى
دهد.

ف:قال عمر بن الخطاب:یابن ابیطالب،فما زلت كاشف كل شبهه،و موضع كل علم. (31)
عمر بن ابن خطاب (در سخن خود به على علیه السلام) گفت:اى پسر ابو طالب همیشه تو موارد شبهه را بر طرف ساخته‏اى و موضع و جایگاه علم بوده‏اى.
ص:قال عمر:لا أبقانى الله بعد ابن ابیطالب. (32)
عمر (بن خطاب) گفت:خداوند پس از على بن ابى طالب علیه السلام مرا باقى نگذارد.
ق:قال عمر بن الخطاب فى عده مواطن:لو لا على لهلك عمر. (33) عمر بن خطاب در مواضع متعدد) گفت:اگر وجود على علیه السلام نمى‏بود عمر هلاك مى‏شد.
ر:عن سعید بن المسیب قال:قال عمر ابن الخطاب:اعوذ بالله من معضله لیس لها أبو الحسن،على بن ابى طالب. (34)
سعید ابن مسیب گوید،از عمر شنیدم كه گفت:به خدا پناه مى‏برم از مشكلى كه براى حل آن ابو الحسن (على علیه السلام) نباشد.

ش:قال عمر ابن الخطاب:اللهم لا تنزل بى شدیده الا و ابو الحسن الى جنبى. (35)
عمر ابن خطاب گفت:بار خدایا كار سختى بر من نازل مفرما مگر آنكه ابو الحسن (على علیه السلام) در كنار من باشد.

ت:عن ابن عباس قال:كنت أسیر مع عمر بن الخطاب فى لیله،و عمر على بغل و انا على فرس،فقرأ آیه فیها ذكر على بن ابى طالب فقال:أما و الله یا بنى عبد المطلب لقد كان على فیكم أولى بهذا الأمر منى و من أبى بكر،... - الى ان قال‏ - و الله ما نقطع امرا دونه،و لا نعمل شیئا حتى نستأذنه. (36)
از ابن عباس روایت شد كه گفت:در یكى از شبها من و عمر بن خطاب سیر مى‏كردیم (همسفر بودیم) و عمر بر قاطر و من بر اسب بودم،پس آیه‏اى قرائت شد كه در آن آیه نام على بن ابى طالب یاد آورى مى‏شد.پس (عمر بن خطاب) گفت:آگاه باشید به خدا سوگند اى فرزندان عبد المطلب،به تحقیق كه على در میان شما سزاوارترین است به این امر (خلافت) از من و ابو بكر... (تا آنكه گفت) :به خدا سوگند هیچ كارى را بدون او تمام نمى‏كنم.و عملى بدون اجازه او انجام نمى‏دهم.

ث:عن الحافظ الدار القطنى عن عمر،و قد جاءه اعرابیان یختصمان فقال لعلى:اقض
بینهما. فقال احدهما:هذا یقضى بیننا؟!فوثب الیه عمر و اخذ بتلبیبه،و قال:ویحك ما تدرى من هذا؟هذا مولاى و من لم یكن مولاه فلیس بمؤمن. (37)
حافظ دار قطنى از عمر (بن خطاب) روایت مى‏كند كه دو تن اعرابى جهت مخاصمه و دعوا نزد او (یعنى نزد عمر بن‏خطاب) آمدند.پس عمر به على علیه السلام عرض كرد:بین آنها قضاوت كن.یكى از آن دو اعرابى گفت:آیا این مرد میان ما قضاوت كند؟پس عمر به طرف آن مرد پرید و یقه او را گرفت و گفت:واى بر تو،چه مى‏دانى كه این كیست؟!او مولاى من است،و هر كس كه او مولایش نباشد پس مؤمن نیست.

خ:عن عمیر بن بشر الخثعمى قال:قال عمر:على اعلم الناس بما انزل الله على محمد.
(38) عمیر بن بشر گفت،عمر (بن خطاب) گفت:على علیه السلام داناترین مردم است به آنچه كه خداوند بر محمد صلى الله علیه و آله و سلم نازل كرده است.

ذ:...قال عمر بن الخطاب (یوم غدیر خم) :
هنیئا لك یابن ابى طالب اصبحت مولى كل مؤمن و مؤمنه. (39) عمر ابن خطاب (در روز غدیر خم،بعد از آنكه پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم على را به ولایت منصوب فرمود،خطاب به على علیه السلام) گفت:گوارا باد بر تو اى پسر ابى طالب كه مولا و صاحب اختیار همه مردان و زنان مؤمن شدى.

ض:عن عمر بن الخطاب انه قال:اشهد على رسول الله صلى الله علیه«و آله»و سلم لسمعته و هو یقول:لو ان السماوات السبع وضعت فى كفه و وضع ایمان على فى كفه لرجح ایمان على. (40)
عمر بن خطاب گفت:شهادت مى‏دهم كه از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم مى‏فرمود :اگر هفت آسمان را در یك كفه (ترازو) بگذارند و ایمان على را در كفه دیگر،ایمان على رجحان و برترى خواهد داشت.

ظ:عن ابن عباس قال:سمعت عمر بن الخطاب یقول:قال رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم :یا على انت اول المسلمین اسلاما و اول المؤمنین ایمانا. (41)
ابن عباس رحمه الله گفت:از عمر بن الخطاب شنیدم مى‏گفت:رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:یا على،تو نخستین مسلمان و اولین مؤمن مى‏باشى.غ:عمر بن الخطاب رفعه:لو اجتمع الناس على حب على بن ابى طالب لما خلق الله النار. (42)
عمر بن خطاب به حدیث مرفوع روایت كرد از پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم كه:اگر مردم بر دوستى على بن ابى طالب اتفاق و اجتماع مى‏كردند خدا آتش را خلق نمى‏كرد.
ایضا:عن عمرو بن میمون قال:لما ولى عمر السته فقاموا أتبعهم بصره ثم قال:لئن ولوها الأجیلح لیركبن بهم الطریق. (43)
از عمرو بن میمون روایت شد كه گفت:وقتى كه عمر آن شش نفر را براى خلافت معرفى كرد،آنان برخاستند (كه بروند) عمر چشم به آنها دوخت،سپس گفت:هر آئینه اگر ولایت را به اجیلح واگذار كنید مسلمین را رهبرى مى‏كند. - «توضیح آنكه اجیلح به معناى اصلع است یعنى كسى كه موى جلوى سرش ریخته كه از مشخصات ظاهرى على علیه السلام بوده است.»-
ایضا:ابن ابى الحدید جریان مفصلى از یك ملاقات و گفتگویى كه میان ابن عباس و عمر (بن خطاب) واقع گردیده است نقل مى‏كند كه در ضمن آن گفتگو و مصاحبه،خود عمر بدین حقیقت اعتراف كرده و مى‏گوید:«آرى رسول خدا خواست كه در حال بیمارى،به نام على تصریح كند (و بنویسد) ولى من از این كار مانع گردیدم».
«و لقد اراد ان یصرح باسمه فمنعت من ذلك»
ابن ابى الحدید سپس مى‏گوید:این جریان را احمد بن ابى طاهر،مؤلف تاریخ بغداد در كتاب خود با اسنادش نقل نموده است. (44)
ایضا: - عمر بن خطاب گفت‏ - :الحمد لله كه خداوند در این امت كسى - یعنى على علیه السلام - را قرار داد كه هر گاه ما راه كج برویم ما را به راه راست هدایت مى‏كند. (45)
ایضا:عمر بن خطاب در زمان خلافت خود براى حج به مكه مشرف شده در اثناى طواف نظرش به جوانى افتاد كه یك طرف صورتش سیاه و چشمش قرمز و خون آلود است.عمر او را صدا زد و گفت :یا فتى من فعل بك هذا؟اى جوان چه كسى با تو چنین كرده و چه كسى تو را زده است؟جوان گفت :ضربنى ابو الحسن على بن ابى طالب.على علیه السلام مرا زده است.عمر گفت:تأمل كن تا على بیاید.در همین حال على بن ابى طالب رسید.عمر گفت:یا على ءانت ضربت‏هذا الشباب؟یا على آیا تو این جوان را زدى؟على علیه السلام فرمود:آرى من او را زدم.عمر گفت:چه چیز سبب شد كه او را بزنى؟على علیه السلام فرمود:رأیته ینظر حرم المسلمین.دیدم او را كه نظر به زنان مسلمان و ناموس مردم مى‏كرد (به دنبال ناموس مردم بود) .عمر گفت:اى جوان،لعنت بر تو،بر خیز و برو.فقد رآك عین الله و ضربك ید الله.به درستى كه تو را چشم خدا دیده و دست خدا زده است. (46) .

3- سخنان و مرویات عثمان بن عفان

الف:...رجع عثمان الى على فسأله المصیر الیه،فصار الیه فجعل یحد النظر الیه،فقال له على:مالك یا عثمان؟مالك تحد النظر الى؟قال:سمعت رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم یقول:النظر الى على عباده. (47)
...عثمان به سوى على بازگشت و از آن حضرت درخواست كرد كه به سوى او برگردد.حضرت به طرف او آمد.پس (در این وقت) عثمان شروع كرد به نگاه كردن (و تماشاى) آن حضرت.على علیه السلام فرمود:تو را چه شده است‏اى عثمان؟چه شده تو را كه اینگونه به من خیره شده و نگاهم مى‏كنى؟عثمان گفت:از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم شنیدم كه مى‏فرمود:نگاه كردن به على عبادت است.
ب:«...خلیفه سوم عثمان،سه مرتبه از على علیه السلام دعوت كرد كه با وى همكارى نماید،مرتبه اول در سال 22 هجرت،یعنى در همان سالى كه خلیفه شد آن دعوت به عمل آمد،و مرتبه دیگر در سال 27 هجرى،و سومین مرتبه در سال 32 بعد از هجرت پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم، (اما) على علیه السلام هیچ یك از آن دعوتها را براى همكارى سیاسى نپذیرفت.ولى هر بار كه خلیفه سوم (عثمان) از على بن ابى طالب علیه السلام دعوت به همكارى مى‏كرد،على مى‏گفت:یكى از كارهاى واجب كه باید صورت بگیرد جمع آورى آیات قرآن و تدوین آن به شكل یك كتاب است و من حاضرم كه براى این كار واجب با تو همكارى كنم...» (48)
ج: (در ایامى كه عثمان به كشته شدن نزدیك مى‏شد) این بیت را به تمثیل به على علیه السلام نوشت:
فان كنت مأكولا فكن انت آكل*و الا فادركنى و لما امزق.
حاصل بیت آنكه:اگر مرا همى باید كشت،پس تو بكش كه على بن ابى طالبى،و اگر نمى‏باید كشت،مگذار كه طلحه مرا بكشد و پاره پاره كند. (49) گفتنى است كه این شعر را زمانى عثمان بیان كرد كه طلحه بن عبید الله با جماعتى از بنى تمیم از بام سراى عثمان به قصد كشتن او بالا رفت) .
د:سخن عثمان در خطابش به على علیه السلام:
«...به خدا اگر بمیرى،دوست ندارم بعد از تو زنده بمانم،زیرا جانشینى پس از تو نمى‏بینم .و اگر باقى بمانى هیچ سركشى را نمى‏بینم كه تو را به عنوان نردبان و وسیله یاورى انتخاب كرده باشد و تو را پناهگاه و ملجأ شمرده باشد..نسبت من به تو مانند فرزندى است كه از طرف پدرش عاق شده...». (50)

پى‏نوشت ها:

1- به عنوان نمونه،یكى از نویسندگان اهل سنت به نام فؤاد فاروقى،كه در مورد عظمت و مقام رفیع على علیه السلام كتب متعددى تألیف كرده،در صفحه 260 از كتاب«بیست و پنج سال سكوت على علیه السلام»در مورد آغاز شناخت وسیعتر خود نسبت به شخصیت برجسته اسلام یعنى على علیه السلام چنین مى‏نویسد:«به یاد آوردن این كه چه زمانى با نام مبارك على علیه السلام آشنا شده‏ام برایم ممكن نیست،اما خوب به خاطر مى‏آورم كه چه زمانى شیفته‏اش شدم:زمانى كه اقدام به جمع آورى سخنان«عمر بن خطاب»درباره این شخصیت ممتاز عالم اسلام،كردم.جملات سپاسمندانه و ستایشگرانه عمر،سردار بزرگ سده نخستین برقرارى اسلام،مرا مجذوب على علیه السلام كرد...»
2- ابن مغازلى در مناقب،حدیث 170،ص 129
و ابن عساكر در شرح حال امام على علیه السلام از تاریخ دمشق،ج 2،ص 438،اواخر حدیث .953 (شرح محمودى)
شیخ سلیمان قندوزى حنفى در ینابیع الموده،باب مناقب السبعون،ص 277،حدیث 17 و ص 300
متقى هندى در كنز العمال،ج 11،ص 604 (مؤسسه الرساله بیروت،چاپ پنجم) ،و دیگران.
3- ابن كثیر در البدایه و النهایه،ج 7،ص 358
سیوطى در تاریخ الخلفاء،ص 172
ابن مغازلى در مناقب،ص 210،حدیث 252،ط 1
ابن عساكر در شرح حال امام على علیه السلام از تاریخ دمشق،ج 2،ص 391،حدیث 895 (به شرح محمودى) ،و دیگران.

4- شیخ سلیمان قندوزى حنفى در ینابیع الموده،باب 54،ص 194 و.356
و متقى هندى در كنز العمال،ج 13 - ص 638 مؤسسه الرساله بیروت،چاپ پنجم
5- بوستان معرفت تألیف سید هاشم حسینى تهرانى،ص 447 به نقل از:مناقب خوارزمى،فصل 7،ص .45
6- بوستان معرفت»ص 650 به نقل از:ابن عساكر در تاریخ امیر المؤمنین علیه السلام،ج 3،ص 70،حدیث 1100 و از مناقب خوارزمى فصل 14،ص .98
كنز العمال»،ج 12،ص 489 - مؤسسه الرساله بیروت،چاپ پنجم 7-
8- همان مأخذ،ج 13،ص 115
9- آثار الصادقین،ج 14،ص 277،به نقل از فضائل الخمسه،ج 1،ص 2979
10- العقده:كحرمه،و الجمع عقد كحرم،الولایه.البیعه المعقوده
11- ابن عساكر در شرح حال امام على علیه السلام از تاریخ دمشق،ج 3،حدیث 1092،ص 54
12- نقل از سید جواد مهرى در مقدمه كتاب«آنگاه هدایت شدم»تألیف دكتر سید محمد تیجانى سماوى ص 2 به نقل از:ابان السمان در الموافقه،ص 137،و ابن حجر در الصواعق المحرقه،ص 126 و ابن مغازلى شافعى در مناقب على علیه السلام ص 119
«13- چرا شیعه شدم»تألیف جناب محمد رازى،ص 332 به نقلش از:فخر رازى در نهایه العقول،طبرى در تاریخ خود،بلاذرى در انساب الاشراف،سمعانى در فضائل،غزالى در سر العالمین،سبط ابن جوزى در تذكره،قاضى فضل بن روزبهان و ابن ابى الحدید و دیگران.
- قابل ذكر است كه صحت این گفتار ابو بكر در كلمات على علیه السلام در نهج البلاغه كاملا روشن است،آنجا كه فرمود: فیا عجبا بینا هو یستقیلها فى حیاته اذ عقدها لاخر بعد مماته»یعنى«پس چقدر جاى تعجب و شگفت است كه ابو بكر استقاله مى‏كرد (و امتناع مى‏نمود) از خلافت در حال حیات خود در حالى كه گره مى‏زد خلافت را براى دیگرى (یعنى عمر) بعد از مرگش.
14- شیخ سلیمان قندوزى حنفى در ینابیع الموده،ص 239 چاپ قم،س 3711
و متقى هندى در كنز العمال ج 13،ص 122 و ص 123 (مؤسسه الرساله بیروت،چاپ پنجم) .
15- ابن عساكر در شرح حال امام على علیه السلام از تاریخ دمشق،ج 2،ص 82،حدیث .584 شرح محمودى
16- شیخ سلیمان قندوزى حنفى در ینابیع الموده (باب موده الخامسه) ص .297
ابن عساكر در شرح حال امام على علیه السلام از تاریخ دمشق ج 2،ص 80 (شرح محمودى) بنقل از بخارى در تاریخ كبیر،ج 1،ص 375 و دیگران.
17- ابن عساكر در شرح حال امام على علیه السلام از تاریخ دمشق،ج 2،ص 82 حدیث .585 شرح محمودى
18- شیخ سلیمان قندوزى حنفى در ینابیع الموده،فصل سوم،ص .343
و حاكم در المستدرك ج 3،ص 125 - هیثمى در مجمع الزوائد،ج 9،ص .120
ابن عساكر در شرح حال امام على علیه السلام از تاریخ دمشق،ج 1،ص 219،حدیث 282 (شرح محمودى) ،و دیگران.
19- پاورقى كتاب در شرح حال امام على علیه السلام از تاریخ دمشق،ج 2،ص 388 (شرح محمودى
20- ابن عساكر در شرح حال امام على علیه السلام از تاریخ دمشق،ج 2،ص 365،حدیث .872 (شرح محمودى) .
ابن مغازلى در مناقب ص 289،شماره 330،ط 1 و خوارزمى در فضل 13 از مناقب،ص 78،ط تبریز
گنجى شافعى در كفایه الطالب اواخر باب 62،ص 258 و دیگران
21- اصلع:به كسى گویند كه موى جلوى سرش ریخته باشد كه یكى از مشخصات ظاهرى على علیه السلام است.
22- شیخ سلیمان قندوزى حنفى در ینابیع الموده،باب 65،ص 448
23- آثار الصادقین،ج 14،ص 211 به نقل از فضائل الخمسه،ج 2،ص 239.عن كنز العمال،ج 6،ص 393
24- آثار الصادقین،ج 14،ص 212 به نقل از الغدیر،ج 5،ص 363 و فضائل الخمسه،ج 1،ص 167 عن مستدرك الصحیحین.
25- ابن كثیر در البدایه و النهایه،ج 7،ص 358
26- آثار الصادقین،ج 14،ص 286 به نقل از شرح حال امام على علیه السلام از تاریخ دمشق ابن عساكر ج 1،ص 360
27- ابن عساكر در شرح حال امام على علیه السلام از تاریخ دمشق ج 2،ص 79،حدیث .581 شرح محمودى
و نیز ابن مغازلى در مناقب،ص 22،شماره 31 ،ط1
28- حافظ ابى نعیم در حلیه الاولیاء،ج 1،ص 65،و سیوطى در تاریخ الخلفاء،ص 170
ابن كثیر در البدایه و النهایه،ج 7،ص 360
بلاذرى در انساب الأشراف،ج 2،ص 97،حدیث 21،ط 1،و دیگران.
29- شیخ سلیمان قندوزى حنفى در ینابیع الموده،باب 57،ص 320
30- آثار الصادقین،ج 14،ص 492 به نقل از«الامام الصادق علیه السلام،ج 2،ص 825
31- آثار الصادقین،ج 14،ص 493،به نقل از«الامام الصادق علیه السلام،ج 2،ص 825».
32- آثار الصادقین،ج 14،ص 493.به نقل از الغدیر ج 6،ص 126
33- شیخ سلیمان قندوزى حنفى در ینابیع الموده،باب 14،ص 80 و نیز ص 249
و نیز گنجى شافعى در كفایه الطالب،باب 59 ص 227
34- بلاذرى در انساب الاشراف،ج 2،ص 99،حدیث 29 از شرح حال على علیه السلام - و گنجى شافعى در كفایه الطالب باب 57،ص 217 - و سیوطى در تاریخ الخلفاء،ص 171 - و حاكم در المستدرك (كتاب المناسك) ،ج 1،ص 457 - و ابن كثیر در البدایه و النهایه،ج 7،ص 36 و دیگران.
35- آثار الصادقین،ج 14،ص 492،به نقل از«امام الصادق»ج 2،ص 825
36- راغب در محاضرات،ج 7،ص 213
37- مأخوذ از پاورقى كتاب شرح حال امام على علیه السلام از تاریخ دمشق،ابن عساكر ج 2،ص 82 شرح محمودى
38- بوستان معرفت»،ص 677،به نقل از حسكانى در شواهد التنزیل،جزء اول،ص 30،حدیث 29
39- ابن عساكر در شرح حال امام على علیه السلام از تاریخ دمشق،ج 2،ص 48 تا .51 (شرح محمودى)
ابن كثیر در البدایه و النهایه،ج 7،ص350
گنجى شافعى در كفایه الطالب،باب اول،ص 62 (تبریك ابو بكر و عمر به على علیه السلام
شیخ سلیمان قندوزى حنفى در ینابیع الموده،باب مناقب السبعون،ص 283،حدیث 56 و باب 4،ص 33 و 34.و دیگران.
40- مدارك این روایت در روایت«ز»گذشت
41- آثار الصادقین،ج 14،ص 43»به نقل از مناقب ابن شهر آشوب،ج 2،ص 6
و نیز متقى هندى در كنز العمال،در قسمت آخر یك روایت،ج 6،ص 395
42- شیخ سلیمان قندوزى حنفى در ینابیع الموده،باب الموده السادسه،ص 299
43- بلاذرى در انساب الاشراف،ج 2،ص 103،حدیث 35 (چاپ بیروت،ط 1
44- سیرى در صحیحین»تألیف محمد صادق نجمى،ج 2،ص 273، (به نقل از شرح نهج البلاغه،ج 12،ص 21 و مشابه آن در ص 78)
البته حدیث منع عمر،از این وصیت از مسلمات بین شیعه و سنى است كه بخارى در صحیح خود و احمد در مسند و ابن حجر در صواعق و دیگران آن را نقل كرده‏اند .
45- بیست و پنج سال سكوت على علیه السلام»تألیف فؤاد فاروقى،ص 114
46- چرا شیعه شدم»تألیف محمد رازى،ص 218،به نقل از شهرستانى در ملل و نحل و طبرى در«ریاض النضره و ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه
47- ابن كثیر در البدایه و النهایه،ج 7،ص 358،باب فضائل على علیه السلام
ابن عساكر در شرح حال امام على علیه السلام از تاریخ دمشق،ج 2،ص 393،شرح محمودى
سیوطى در تاریخ الخلفاء ،ص172
48- بیست و پنج سال سكوت على علیه السلام تألیف فؤاد فاروقى،به نقل از رودلف ژایگر در كتاب خداوند علم و شمشیر
49- الفتوح نوشته ابو محمد احمد بن على اعثم كوفى كندى،ترجمه محمد بن احمد مستوفى هروى ص 328
50- امام على بن ابى طالب علیه السلام (روزگار عثمان) تألیف:عبد الفتاح عبد المقصود،ص202
محمد ابراهیم سراج- امام على(ع) خورشید بى‏غروب- ص 227

منبع: پرسمان دانشجوی-وهابیت

ابن تيميّه بنيانگذار فكرى وهّابيّت

أحمد بن تيميّه در سال 661 ق( الدرر الكامنة، ج 1، ص 144. )پنج سال پس از سقوط خلافت بغداد در حرّان از توابع شام به دنيا آمد، و تحصيلات اوليّه را در آن سر زمين به پايان برد. پس از حمله مغول به اطراف شام و همراه خانواده اش به دمشق رفت و در آنجا اقامت گزيد.
در سال 698 هـ ق، به تدريج آثار انحراف در وى ظاهر شد، خصوصاً به هنگام تفسير آيه شريفه (الرَّحْمَـنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى )( طه: 5. )،
در شهر حماة ( يكصدو پنجاه كيلومترى شهر دمشق. ) براى خداوند تبارك وتعالى جايگاهى در فراز آسمانها كه بر تخت سلطنت تكيه زده است، تعيين كرد
( او در كتاب العقيدة الحمويّة: 429 مى گويد: إنّ اللّه تعالى فوق كلّ شيء وعلى كلّ شيء وأنّه فوق العرش وأنّه فوق السماء ... ).
اين تفسير مخالف آيات قرآن چون: (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْءٌ ) ( شورى/ 11. )و (وَ لَمْ يَكُن لَّهُو كُفُوًا أَحَدُ )( إخلاص: 4. )مى باشد كه خداوند را از هر گونه تشبيه به صفات مخلوقات باز داشته است.
انتشار افكار باطل «ابن تيميّه» در دمشق و اطراف آن غوغايى به پا كرد، گروهى از فقهاء عليه او قيام كرده و از جلال الدين حنفى قاضى وقت محاكمه وى را خواستار شدند، ولى وى از حضور در دادگاه امتناع ورزيد.
«ابن تيميّه» همواره با آراء خلاف خود افكار عمومى را متشنّج، و معتقدات عمومى را جريحه دار مى كرد، تا اينكه هشتم رجب سال 705 هـ ق، قضات شهر همراه با وى در قصر نائب السلطنه حاضر شدند، و كتاب «الواسطيّة» وى قرائت شد، پس از دو جلسه مناظره با «كمال الدين زملكانى» و اثبات انحراف فكرى و عقيدتى «ابن تيميّه» او را به مصر تبعيد كردند.
در آنجا نيز بخاطر نشر انديشه هاى انحرافي توسّط «ابن محلوف مالكى» قاضى وقت به زندان محكوم گشت، و سپس در 23 ربيع الأوّل سال 707 هـ ق، از زندان آزاد شد، ولى بخاطر پافشارى بر نشر عقايد باطلش، قاضى «بدر الدين» وى را محاكمه كرد و احساس نمود كه وى در قضيّه توسل به پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) ادب را نسبت به حضرت رعايت نمى كند، بنابر اين او را روانه زندان كرد( البداية والنهاية: 14/47. ).
عاقبت در سال 708 هـ ق، از زندان آزاد شد، ولى فعّاليّت مجدّد وى باعث شد كه آخر ماه صفر سال 709 هـ ق، به اسكندريّه مصر تبعيد شود، و پس از هشت ماه به قاهره بازگردد.
ابن كثير مى نويسد: 22 رجب سال 720 هـ ق، ابن تيميه به دار السعاده احضار شد، و قضات و مفتيان مذاهب اسلامى (حنفى، مالكى، شافعى و حنبلى) او را به خاطر فتاواى خلاف مذاهب اسلامى مذمّت و به زندان محكوم كردند، تا اينكه در دوّم محرّم سال 721 هـ ق، از زندان آزاد گرديد. (البداية والنهاية، ج 14، ص 111، وقائع سنة سبعمائة وستة وعشرين. ).
ابن حجر عسقلانى مى نويسد: ابن تيميه را جهت محاكمه نزد قاضى مالكى بردند ولى در برابر پرسشهاى قاضى، پاسخ نداد و گفت: اين قاضى با من عداوت دارد و هرچه قاضى اصرا ورزيد، ولى ابن تيميه از هرگونه پاسخ استنكاف كرد، آنگاه قاضى دستور داد وى را در قلعه اى حبس كردند.
وقتى به قاضى خبر رسيد كه برخى از افراد نزد ابن تيميه، رفت و آمد مى كنند، گفت: اگر به خاطر كفرى كه از وى ثابت شده، كشته نشود، بايد نسبت به وى سخت گيرى شود، آنگاه دستور داد وى را به زندان انفرادى انتقال دادند.
پس از آن كه قاضى به شهر خويش برگشت در دمشق اعلان عمومى كردند: «من اعتقد عقيدة ابن تيميّة حلّ دمه وماله، خصوصاً الحنابلة». هر كس عقايد «ابن تيميّه» را داشته باشد ـ بويژه حنبلى ها ـ خون و مالش حلال است:
و اين اعلاميه توسط يكى از علماى بزرگ اهل سنت، شهاب محمود در مسجد جامع دمشق قرائت شد، كه به دنبال آن حنبلى ها و افراد ديگرى كه در معرض اتهام بودند، جمع شدند و اعلام كردند كه با به مذهب و عقيده امام شافعى هستيم (الدرر الكامنة، ج 1، ص 147).

منبع: پرسمان دانشجوی-وهابیت

اگر بین خلفا و حضرت علی رابطه دوستانه نبوده پس چرا حضرت علی نام فرزندانش را به نام خلفا قرار داده اس

در مورد نام گذاري فرزندان اميرالمومنين علي(ع) به نام خلفا توجهتان را به چند پاسخ اجمالي و تفصيلي جلب مي‌كنيم:
پاسخهاي اجمالي
نام گذاري به نام ابوبکر:
اولاً: اگر قرار بود كه امير مؤمنان عليه السلام نام فرزندش را ابوبكر بگذارد، از نام اصلى او (عبد الكعبه، عتيق، عبد الله و... با اختلافى كه وجود دارد) انتخاب مى‌كرد نه از كنيه او؛
ثانيا: ابوبكر كنيه فرزند علي عليه السلام بوده و انتخاب كنيه براى افراد در انحصار پدر فرزند نمى‌باشد؛ بلكه خود شخص با توجه به وقايعى كه در زندگي‌اش اتفاق مى‌افتاد كنيه‌اش را انتخاب مى‌كرد.
ثالثاً: بنابر قولى، نام اين فرزند را امير مؤمنان عليه السلام، عبد اللّه گذارد كه در كربلا سنّش 25 سال بوده است.
ابو الفرج اصفهانى مى نويسد:
قتل عبد الله بن علي بن أبي طالب، و هو ابن خمس و عشرين سنه ولا عقب له.
عبد الله بن علي 25 ساله بود كه در كربلا به شهادت رسيد و نسلی نداشت.(الاصفهاني، أبو الفرج علي بن الحسين (متوفاي356)، مقاتل الطالبيين، ج 1، ص 22)
نام گذاري به نام عمر:
اولاً: يكى از عادات عمر تغيير نام افراد بود و بر اساس اظهار مورخان شخص عمر اين نام را بر او گذارد و به اين نام نيز معروف شد.
بلاذرى در انساب الأشراف مى‌نويسد:
وكان عمر بن الخطاب سمّى عمر بن عليّ بإسمه.
عمر بن خطاب، فرزند علي را از نام خويش، «عمر» نام‌گذارى كرد. (البلاذري، أحمد بن يحيى بن جابر (متوفاي279هـ)، أنساب الأشراف، ج 1، ص 297)
ذهبى در سير اعلام النبلاء مى‌نويسد:
ومولده في أيام عمر. فعمر سماه باسمه.
در زمان عمر متولد شد و عمر، نام خودش را براى وى انتخاب كرد. (الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي748هـ)، سير أعلام النبلاء، ج 4، ص 134، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسه الرساله - بيروت، الطبعه: التاسعه، 1413هـ).
عمر بن الخطاب، اسم افراد ديگرى را نيز در تاريخ تغيير داده است كه ما فقط به سه مورد اشاره مى‌كنيم:
1. إبراهيم بن الحارث بـه عبد الرحمن.
عبد الرحمن بن الحارث.... كان أبوه سماه إبراهيم فغيّر عمر اسمه.
پدرش اسم او را ابراهيم گذاشته بود؛ ولى عمر آن را تغيير داد و عبد الرحمن گذاشت. (العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ)، الإصابه في تمييز الصحابه، ج 5، ص 29، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعه: الأولى، 1412 – 1992)
2. الأجدع أبى مسروق بـه عبد الرحمن.
الأجدع بن مالك بن أميه الهمداني الوادعي... فسماه عمر عبد الرحمن.
عمر بن الخطاب، اسم اجدع بن مالك را تغيير داد و عبد الرحمن گذاشت. (العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852هـ)، الإصابه في تمييز الصحابه، ج 1، ص 186، رقم: 425، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعه: الأولى، 1412 – 1992)
3. ثعلبه بن سعد به معلي:
وكان إسم المعلى ثعلبه، فسماه عمر بن الخطاب المعلى.
نام معلي، ثعلبه بود كه عمر آن را تغيير داد و معلي گذاشت. (الصحاري العوتبي، أبو المنذر سلمه بن مسلم بن إبراهيم (متوفاي: 511هـ)، الأنساب، ج 1، ص 250)
ثانياً: ابن حجر در كتاب الاصابه، باب «ذكر من اسمه عمر»، بيست و يك نفر از صحابه را نام مى‌برد كه اسمشان عمر بوده است.
1. عمر بن الحكم السلمي؛ 2. عمر بن الحكم البهزي؛ 3 . عمر بن سعد ابوكبشه الأنماري؛ 4. عمر بن سعيد بن مالك؛ 5. عمر بن سفيان بن عبد الأسد؛ 6. عمر بن ابوسلمه بن عبد الأسد؛ 7. عمر بن عكرمه بن ابوجهل؛ 8. عمر بن عمرو الليثي؛ 9. عمر بن عمير بن عدي؛ 10. عمر بن عمير غير منسوب؛ 11. عمر بن عوف النخعي؛ 12. عمر بن لاحق؛ 13. عمر بن مالك؛ 14. عمر بن معاويه الغاضري؛ 15. عمر بن وهب الثقفي؛ 16. عمر بن يزيد الكعبي؛ 17. عمر الأسلمي؛ 18. عمر الجمعي؛ 19. عمر الخثعمي؛ 20. عمر اليماني. 21. عمر بن الخطاب.
(العسقلاني، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل الشافعي، الإصابه في تمييز الصحابه، ج4، ص587 ـ 597، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعه: الأولى، 1412 – 1992)
آيا اين نام گذاري‌ها همه به خاطر علاقه به خليفه دوم بوده؟!.
اسم عمر یکی از رایجترین نامها در بین عرب بوده و اختصاص به خلیفه ی دوم نداشته تا هر کس نام فرزندش را عمر گذاشت ، اشاره به او تلقّی شود. مثلاً اسم ابن ملجم ، عبد الرحمن بود ؛ آیا به صرف اینکه او علی (ع) را شهید نمود ، باید اسم عبدالرحمن را هم کنار بگذاریم؟ در زمان ائمه (ع) این اسامی ابداً کسی را به یاد خلفا نمی انداخت ، لذا استفاده از آن اسامی نیز تبلیغ خلفا محسوب نمی شد؛ امّا اکنون در میان شیعیان این اسمها برای خلفا عَلم شده اند. لذا هر که این اسامی را می شنود به یاد آنها می افتد.
نام گذاري به نام عثمان:
اولاً: نام گذارى به عثمان، نه به جهت همنامى با خليفه سوم و يا علاقه به او است؛ بلكه همانگونه كه امام عليه السلام فرموده، به خاطر علاقه به عثمان بن مظعون صحابه گرامي پيامبر اين نام را انتخاب كرده است.
إنّما سمّيته بإسم أخي عثمان بن مظعون. فرزندم را به نام برادرم عثمان بن مظعون ناميدم. (الاصفهاني، أبو الفرج علي بن الحسين (متوفاي356)، مقاتل الطالبيين، ج 1، ص 23)
عثمان بن مظعون محبوب دل پيامبر و اميرالمومنين بود. اين عثمان کسي است که پيامبر خدا پس از مرگ او بدن او را بوسيد و اين نشانگر محبت بسيار زياد پيامبر نسبت به اوست. حضرت امام صادق (ع) فرمود: ان رسول الله قبل عثمان بن مظعون بعد موته،( وسائل الشيعه، 20 مجلدي اسلاميه، ج 2، ص 934، کتاب الطهاره، ابواب غسل الميت باب 5، ح اول، باب جواز، تقبيل الميت) « پيامبر خدا عثمان بن مظعون را بعد از وفاتش بوسيد». اين حديث، نشان مي‌دهد که چه قدر اين شخص عزيز بوده و به خاطر همين هم اميرالمومنين نام فرزندش را عثمان گذاشت.
ثانياً: ابن حجر عسقلانى بيست و شش نفر از صحابه را ذكر مى‌كند كه نامشان عثمان بوده است، آيا مى‌شود گفت: همه اين نام گذاري‌ها چه پيش و چه پس از خليفه سوم به خاطر او بوده است. یقیناً چنین نبوده ؛ بلکه عثمان نیز از اسامی رایج بین عرب بوده است.
1. عثمان بن ابوجهم الأسلمي؛ 2. عثمان بن حكيم بن ابوالأوقص؛ 3. عثمان بن حميد بن زهير بن الحارث؛ 4. عثمان بن حنيف بالمهمله؛ 5. عثمان بن ربيعه بن أهبان؛ 6. عثمان بن ربيعه الثقفي؛ 7. عثمان بن سعيد بن أحمر؛ 8. عثمان بن شماس بن الشريد؛ 9. عثمان بن طلحه بن ابوطلحه؛ 10. عثمان بن ابوالعاص؛ 11. عثمان بن عامر بن عمرو؛ 12. عثمان بن عامر بن معتب؛ 13. عثمان بن عبد غنم؛ 14. عثمان بن عبيد الله بن عثمان؛ 15. عثمان بن عثمان بن الشريد؛ 16. عثمان بن عثمان الثقفي؛ 17. عثمان بن عمرو بن رفاعه؛ 18. عثمان بن عمرو الأنصاري؛ 19. عثمان بن عمرو بن الجموح؛ 20. عثمان بن قيس بن ابوالعاص؛ 21. عثمان بن مظعون؛ 22. عثمان بن معاذ بن عثمان؛ 23. عثمان بن نوفل زعم؛ 24 . عثمان بن وهب المخزومي؛ 25. عثمان الجهني؛ 26. عثمان بن عفان.
(العسقلاني، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل الشافعي، الإصابه في تمييز الصحابه، ج 4، ص 447 ـ 463، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعه: الأولى، 1412 – 1992)

پاسخ هاي تفصيلي
1. هيچ اسمى (غير از نام‌هاى خداوند بارى تعالي) انحصارى نيست كه مختص يك نفر باشد؛ بلكه گاهى يك اسم براى افراد زيادى انتخاب مى‌شد كه با همان نام هم شناخته مى‌شدند و هيچ محدوديتى در اين زمينه در بين اقوام و ملل وجود نداشته است؛ بنابراين، نام‌هايى از قبيل ابوبكر و عمر و عثمان از نام‌هاى مرسومى بوده است كه بسيارى از مردم زمان پيامبر و ياران واصحاب آن حضرت، و نيز ياران و دوستان و اصحاب امامان شيعه به همين نامها معروف و مشهور بوده‌اند، مانند:
أبوبكر حضرمي، ابوبكر بن ابوسمّاك، ابوبكر عياش و ابوبكر بن محمد از اصحاب امام باقر و صادق عليهما السلام.
عمر بن عبد اللّه ثقفى، عمر بن قيس، عمر بن معمر از اصحاب امام باقر عليه السلام. و عمر بن أبان، عمر بن أبان كلبي، عمر بن ابوحفص، عمر بن ابوشعبه، عمر بن اذينه، عمر بن براء، عمر بن حفص، عمر بن حنظله، عمر بن سلمه و... از اصحاب امام صادق عليه السلام.
عثمان اعمى بصرى، عثمان جبله و عثمان بن زياد از اصحاب امام باقر عليه السلام، و عثمان اصبهانى، عثمان بن يزيد، عثمان نوا، از اصحاب امام صادق عليه السلام.
2. شکى نيست که شيعيان از يزيد بن معاويه و اعمال زشت او تنفر شديدى داشته و دارند؛ ولى در عين حال مى‌بينيم که در بين شيعيان و اصحاب ائمه عليهم السلام کسانى بوده‌اند كه نام شان يزيد بوده است؛ مانند:
يزيد بن حاتم از اصحاب امام سجاد عليه السلام. يزيد بن عبد الملك، يزيد صائغ، يزيد كناسى از اصحاب امام باقر عليه السلام؛ يزيد الشعر، يزيد بن خليفه، يزيد بن خليل، يزيد بن عمر بن طلحه، يزيد بن فرقد، يزيد مولى حكم از اصحاب امام صادق عليه السلام.
حتى يکى از اصحاب امام صادق عليه السلام، نامش شمر بن يزيد بوده است.
(الأردبيلي الغروي، محمد بن علي (متوفاي1101هـ)، جامع الرواه وإزاحه الاشتباهات عن الطرق والاسناد، ج 1 ص 402، ناشر: مكتبه المحمدي).
آيا اين نام گذاري‌ها مى‌تواند دليل بر محبوبيت يزيد بن معاويه نزد ائمّه و شيعيان آنان باشد؟ یقیناً چنین نبوده.
3. نامگذارى فرزندان روى علاقه پدر و مادر به افراد و شخصيت‌ها صورت نمى‌گرفت وگرنه بايد همه مسلمانان، نام فرزندان خود را به نام رسول اكرم صلى الله عليه وآله نامگذارى مى‌كردند.
اگر نامگذارى به خاطر ابراز محبت به شخصيت‌ها بود، چرا خليفه دوم به سراسر ممالك اسلامى بخشنامه كرد كه كسى حق ندارد فرزندش را به نام رسول خدا صلى الله عليه وآله نامگذارى كند؟
ابن بطال و ابن حجر در شرحشان بر صحيح بخارى مى‌نويسند:
كتب عمر إلى أهل الكوفه الا تسموا أحدًا باسم نبى.
(إبن بطال البكري القرطبي، أبو الحسن علي بن خلف بن عبد الملك (متوفاي449هـ)، شرح صحيح البخاري، ج 9، ص 344، تحقيق: أبو تميم ياسر بن إبراهيم، ناشر: مكتبه الرشد - السعوديه / الرياض، الطبعه: الثانيه، 1423هـ - 2003م؛ العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي852 هـ)، فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج 10، ص 572، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفه – بيروت).
عينى در عمده القارى نيز مانند همين مطلب را نقل مي کند. (العيني، بدر الدين محمود بن أحمد (متوفاي 855هـ)، عمده القاري شرح صحيح البخاري، ج 15، ص 39، ناشر: دار إحياء التراث العربي – بيروت).
4. بنا به نقل شيخ مفيد نام يكى از فرزندان امام مجتبى عليه السلام عَمرو بوده است، آيا مى شود گفت: كه اين نامگذارى به خاطر همنامى با اسم عَمرو بن عَبدود و يا عمرو بن هشام (ابوجهل) بوده است؟
(الشيخ المفيد، محمد بن محمد بن النعمان ابن المعلم أبي عبد الله العكبري، البغدادي (متوفاي413 هـ)، الإرشاد في معرفه حجج الله علي العباد، ج 2، ص 20، باب ذكر ولد الحسن بن علي عليهما ، تحقيق: مؤسسة آل البيت عليهم السلام لتحقيق التراث، ناشر: دار المفيد للطباعه والنشر والتوزيع - بيروت - لبنان، الطبعه: الثانيه، 1414هـ - 1993 م).
5. با توجه به مطالبي که عرض شد متوجه شديد که نام ابوبکر، عمر، عثمان، يزيد و... نام عمومي و مربوط به عموم است و نام اختصاصي نيست. چنين نيست که نام ابوبکر متعلق به ابوبکر و مختص او باشد بلکه اين نام يک نام عربي است و نام خوبي هم هست و مردم عرب آن را انتخاب مي کردند. پس اين نام ها، مربوط به اين اشخاص نيست بلکه مربوط به مردم عرب است. هزاران نفر به اين نام ها ناميده شده اند و هزاران نفر هم ناميده خواهند شد. فرض کنيد که نام کسي حسين است مانند صدام حسين، آيا مي توانيم بگوييم که چون صدام حسين دشمن ماست، پس نام حسين را براي بچه هاي خودمان انتخاب نمي کنيم؟! نمي توانيم چنين بکنيم چون نام حسين يک نام عربي زيبا است و مربوط به همه است و هر کس خواست مي تواند آن را براي بچه اش انتخاب بکند. گر چه صدام حسين دشمن ماست ولي اين اسم مال او نيست بلکه مال همه است. کلمه ابوبکر، عمر، عثمان و يزيد هم اينچنين است. اين نام ها مال آنها نيستند بلکه مال همه هست. ممکن است دشمن تو نامش محمد باشد آيا شما از نام محمد متنفر مي شويد؟! آيا نام محمد را براي بچه ات انتخاب نمي کني؟! قطعا انتخاب مي کني چون اين نام مال اين دشمن نيست بلکه مربوط به همه است. هيچ اسمي اختصاص به کسي ندارد انتخاب هر اسمي براي انسان آزاد است و هر کس خواست مي تواند انتخاب بکند مگر اينکه اسمي در يك زماني ميان مردم منفور بشود که در اين صورت به طور متعارف مردم از آن دوري مي کنند. اما در آن روزگار هنوز اين نامها منفور نشده بود و عموم مردم از آنها استفاده مي‌کردند. لذا بر اين اساس، نمي توان گفت که علي (ع) به خاطر دوستي با خلفا نام برخي بچه هايش را به نام خلفا گذاشته است.

منبع: پرسمان دانشجوی-وهابیت

امام محمد باقر علیه السلام از نگاه دانشمندان اهل سنّت

ابن حجر هَیْثَمی درباره امام باقر علیه السلام می نویسد:«ابو جعفر محمّدٌ الباقر سُمِّی بذالک مِنْ بَقَرَ الاَْرضَ ای شَقَّها وَ آثارَ مُخْبَئاتِها وَ مَکامِنها فلذالک هُوَ اَظْهَرَ مِنْ مُخْبَئاتِ کُنُوزِ المعارِف و حقائق الاحکام ما لایخفی الاّ علی مُنْطَمِسِ الْبَصیرة اَو فاسِدِ الطّویّة وَ مِنْ ثمّ قیل فیه هو باقِرُ العلم وَ جامعه و شاهِرُ علمِه وَ رافِعُهُ؛emam bagher امام باقر.jpeg
لقب باقر برای ابو جعفر محمّد باقر برگرفته از شکافتن زمین و بیرون آوردن گنج های پنهان آن است، بدین جهت که او از گنج های پنهان معارف و حقایق احکام آن قدر آشکار ساخت که جز بر افراد بی بصیرت و دل های ناپاک پوشیده نیست و از این جاست که وی را شکافنده و جامع دانش و نشر دهنده و بر افرازنده ی علم خویش نامیده اند.

وی سپس به شخصیّت امام در بعد عرفان اشاره می کند و می گوید:

«و لَهُ من الرّسوخ فی مقامات العارفین ما یکلُّ عنه اَلْسِنَةُ الواصفین و له کلماتٌ کثیرةٌ فی السلوک و المعارف لا تَحتَمِلُها هذه الْعِجالة؛ و برای او از استواری و ثبات در مراحل سلوک عرفانی منزلتی است که وصف کنندگان از بیان آن عاجزند و در زمینه ی این سلوک و معارف دارای کلمات فراوانی است که فرصت، مجال طرح آن را نمی دهد.»[الصّواعق المحرقة، ص 201
]

عبدالله عطاء مکّی از دانشمندان عصر امام می گوید: «هیچ گاه دانشمندان را از نظر علمی بدان سان که نزد امام محمد باقر علیه السلام بودند کوچک و حقیر نیافتم. دیدم حکم ابن عُتَیبَه را با همه ی زیادی علم و منزلتی که در نزد مردم داشت، در مقابل آن حضرت همانند کودکی بود که در مقابل معلّم خویش نشسته باشد.»[ حلیة الاولیاء، ج 3، ص 186؛ ارشاد مفید، ص 280، به نقل از بحارالانوار، ج 46، ص 286 و تذکرة الخواصّ، ص 337 و البدایة والنّهایة «ابن کثیر»، ج 9، ص 311، به نقل از سیره ی پیشوایان، ص 308

]

«جاحظ» دیگر دانشمند برجسته ی اهل سنّت آفاق زیبا و بلندای کلام حکیمانه ی امام باقر علیه السلام را این گونه ترسیم می کند: «قد جَمَع محمّد ابن علی ابن الحسین علیهم السلام صلاح حال الدّنیا بِحذافیرها فی کلمتین فقال: ,صلاح جمیع المعایش وَ التّعاشر مِلاُْ مکیال: ثلثان فِطْنَة و ثُلُثُه تغافلٌ،؛ محمّد ابن علیّ ابن الحسین مصلحت تمامی زندگی دنیا را در دو کلمه جمع نموده و فرموده است: ,صلاح همه ی زندگی ها و روابط و معاشرت «با دیگران» در پر نمودن پیمانه ای است که دو سوّم آن هوش و فراست و زیرکی و یک سوّم آن تغافل (و خود را به غفلت زدن در بعضی از امور) است.»،[بحارالانوار، ج 46، ص 357
]قتاده فقیه بصره به امام باقر علیه السلام گفت: «بخدا سوگند من در نزد فقیهان و ابن عبّاس نشسته ام امّا اضطراربی که در نزد شما دارم، در نزد هیچ یک از آنان نداشته ام.

فقال له ابو جعفر علیه السلام اَتَدْری این اَنت، انت بین یدی بیوتٍ اذن اللّه ان ترفع و یذکر فیها اسمه...؛

فرمود: آیا می دانی که در کدامین مکان قرار گرفته ای؟ تو اکنون در مقابل خانه هایی هستی که خداوند به رفعت و بلند مرتبه ای آن رخصت داده است و نام خدا در آن برده می شود و صبح و شام خدای را در آن خانه ها تسبیح می کنند و آنان مردانی هستند که تجارت و خرید و فروش آنان را از یاد خدا و اقامه ی نماز و پرداخت زکات باز نمی دارد.

تو در این گونه مکانی و ما دارای این خانه ها.»[بحارالانوار، ج 46، ص 357
]

نظیر همین سؤال را عکرمة دیگر دانشمند اهل سنّت از امام علیه السلام نمود و پاسخی نظیر پاسخ قتاده دریافت داشت.[همان، ص 258.
]

فخر رازی از علمای اهل سنّت در تفسیر خود در بیان نظرهای مختلف راجع به معنای کوثر می نویسد:

«سومین نظر در معنای کوثر این است که منظور از آن، فرزندان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است و این به آن جهت است که این سوره در ردّ کسانی نازل شده است که از آن حضرت به خاطر نداشتن فرزند عیبجویی می کردند که در این صورت معنای آن این است که خداوند تو را فرزندان و نسلی عطا می کند که در طول تاریخ برقرار خواهند ماند. سپس می گوید: ,ببین که چقدر انسان ها از اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله به شهادت رسیده اند اما جهان همچنان شاهد رونق فزاینده ی آنان است. آن گاه بنگر که چه تعداد از بزرگان اندیشمند مانند امام باقر، امام صادق، امام کاظم، امام رضا علیهم السلام و محمّد نفس زکیّه در میان آن ها جلوه گر شده است.»،[تفسیر فخر رازی، ج 32، ص 124.
]

محمد بن طلحه شافعی درباره امام (ع) می گوید: محمد بن علی، ابو جعفر، باقرالعلوم، شکافنده دانش و جامع و ناشر علم بود. قلبش پاکیزه، علمش بالنده، نفسش طاهر و اخلاقش شریف بود. عمرش را در اطاعت خداوند سپری کرد و به عالی ترین درجات تقوا راه یافت.(سیرة الائمة اثنی عشر، ج 2، ص 191.
)

ذهبی می گوید: محمد بن علی از کسانی بود که بین علم و عمل، آقایی و شرف و نیز بین وثاقت و وزانت، جمع کرد و صلاحیت برای خلافت داشت.(سیرة الاعلام النبأ، ج 4، ص 402.
)

گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه وهابیت

منبع: پرسمان دانشجوی-وهابیت