چرا لقب اميرالمؤمنين را فقط مى توان به امام على(عليه السلام) نسبت داد؟چه کسی اين لقب را به آن حضرت د

سؤال:

چرا لقب اميرالمؤمنين را فقط مى توان به امام على(عليه السلام) نسبت داد؟چه کسی اين لقب را به آن حضرت داده است ؟

جواب:

اميرالمؤمنين وصفى است كه در آن معانى و مضامين بلندى نهفته است و كسى كه رداى اميرالمؤمنين بودن را بر تن مى كند و در اين منصب مى نشيند، امير و حاكم مسلمانان مى شود و پيروى و اطاعت از او بر آنان واجب مى شود. علامه مجلسى در اين باره مى فرمايد:(بر خلق اطاعت از كل اوامر و نواهى اميرالمؤمنين واجب است، چون الف و لام (ال) در المؤمنين دلالت بر عموم دارد)([1]) پس با اندكى تدبّر در مى يابيم كه نمى توان اين لقب را به هر كسى نسبت داد و اگر جاهلان و ناآگاهان، اين لفظ را در وصف افراد نالايق به كار مى برند به يقين نامى بى مسمّى و بى محتوا خواهد بود. پس به غير از معصوم كه هيچ خطا و اشتباهى در او راه ندارد، كسى را ياراى رسيدن به چنين مقام و منزلتى نيست چرا كه خداوند مردم را به پيروى مطلق از شخصى كه دچار اشتباه مى شود، امر نمى كند.([2])
در مورد اختصاص لقب اميرالمؤمنين به حضرت على(عليه السلام) بايد دانست كه در كتب روايى([3]) از جمله كتاب اليقين([4]) كه كتابى مستقل در زمينه مورد بحث است، رواياتى نقل شده كه بر اختصاص اين لقب به امام على(عليه السلام) دلالت دارند و اين كه اين لقب از طرف خداوند براى آن حضرت - على(عليه السلام) ـ انتخاب شد. از جمله از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) نقل شده كه در معراج بعد از اين كه خداوند حضرت على(عليه السلام) را جانشين و خليفه بعد از من معرفى كرد فرمود: (و هو اميرالمؤمنين حقّاً لم ینلها احد قبله و ليست لاحد بعده) يعنى اميرالمؤمنين حقيقى اوست و قبل و بعد از او كسى به اين نام، ناميده نشده و نخواهد شد.([5]) همچنين در روايت ديگرى از امام جعفر صادق(عليه السلام)سؤال شده كه آيا در زمان امامت حضرت مهدى - عجّل اللّه تعالى فرجه ـ مى توان او را اميرالمؤمنين خطاب كرد؟ ايشان فرمودند: اين نامى است كه خداوند حضرت على(عليه السلام) را به آن ناميده است.([6])
البته در مقابل اين روايات، اندك رواياتى است كه در آنها اين لقب به ائمه ديگر هم نسبت داده شده از جمله در روايتى آمده كه: شخصى به امام صادق(عليه السلام) عرض كرد سلام بر تو اى اميرالمؤمنين و حضرت(عليه السلام)جوابِ سلامش را دادند، ابى الصباح كه در آن جا حضور داشت گفت: من نديده ام كه كسى به اين لقب سلام داده شود مگر حضرت على(عليه السلام)، امام(عليه السلام) فرمودند: كسى حقيقت ايمان را نيافته مگر اينكه بداند آن چه براى اولين از ائمه ثابت است براى آخرين هم ثابت است.([7])
همچنين در بعضى از متون تاريخى آمده كه امام حسن(عليه السلام) لقب اميرالمؤمنين را براى خود به كار برده اند و در طى نامه اى كه براى معاوية ـ لعنة اللّه عليه ـ فرستاده اند چنين نوشته اند:(من عبداللّه الحسن اميرالمؤمنين الى معاوية)([8])
«يعنى نامه اى از طرف بنده خدا حسن اميرالمؤمنين به معاويه.»
اما روايات متعارض به دليل كم بودن([9]) و ضعف سند قابل معارضه با روايات بيان شده در اختصاص اين لقب به حضرت على(عليه السلام) نيستند و در مورد امام حسن(عليه السلام) احتمال دارد كه در اصل ابن اميرالمؤمنين بوده و لفظ ابن افتاده باشد چنان كه ابن ابى الحديد عبارت را اين گونه ضبط كرده است.([10])
مرحوم علامه مجلسى به نحو مطلوبى بين دو دسته روايات جمع نموده و فرموده:
اولا: اگر چه به كار بردن اسم اميرالمؤمنين براى ائمه ديگر(عليهم السلام) به خاطر مصالحى ممنوع است ولى معناى آن در آنان وجود دارد.
ثانياً: حتى مى توان گفت كه اين لقب در مورد آنان هم صادق و جائز است ولى براى جلوگيرى از سوء استفاده دشمنان از به كار بردن اين نام براى خود جلوگيرى نموده اند.([11])
خلاصه اين كه لقب اميرالمؤمنين لايق و زيبنده هر كسى نيست و كسى مى تواند اميرالمؤمنين باشد كه از هر خطا و اشتباهى مصون و معصوم باشد و از بين معصومين(عليهم السلام) روايات زيادى داريم كه آن را به حضرت على(عليه السلام)اختصاص داده اند اگر چه عده كمى از روايات و بعضى از عبارات تاريخى اين لقب را به بعضى از ائمه ديگر هم نسبت داده اند، ولى قابل توجيه است.

پاورقي ها:

[1]- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار (بيروت، داراحياء التراث العربى) ج 37، ص 339.
[2]- حسن بن يوسف حلّى، كشف المراد، قم، مكتبة المصطفوى، ص 287.
[3]- ر.ك: بحارالانوار، همان، ج 37، باب 54، باب السّليم على علىّ(عليه السلام) بامرأة المؤمنين.
[4]- كتابى است از ابن طاووس، در مورد لقب اميرالمؤمنين كه اكثر روايات از طريق اهل تسنّن نقل شده.
[5]- على بن طاووس، اليقين (قم، دارالكتب جزايرى، ربيع الثانى 1412، باب 22) ص 129.
ـ ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسى، أمالى (دار الثقافة، چاپ اول، 1414 ق، مجلس 12) ص 354.
ـ بحارالانوار، همان، ج 40، باب 91، ص 13.
ـ حافظ ابوالمئيد أخطب الخوارزم، مناقب خوارزمى (مكتبة نينوا الحديثة) ص 215.
[6]- محمد بن يعقوب كلينى، كافى (تهران، دارالكتب الاسلاميه، چاپ 5، 1363 ش) ج 1، ص 411.
[7]- بحارالانوار، همان، ج 37، ص 337.
[8]- ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين (ايران، شريف رضى، چاپ اول) ص 64.
ـ احمد بن يحيى البلاذرى، انساب الأشراف، تعليقه محمد باقر محمودى (قم، مجمع احياء الثقافة الأسلاميه، چاپ دوم، 1411 ق، ترجمه امام حسن) ص 33.
ـ احمد بن اعثم، الفتوح (بيروت، دارالندوة الجديدة، چاپ اول) ج 4، ص 151.
[9]- بحارالانوار، همان، ج 37، ص 337.
[10]- ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه (دار احياء التراث العربى، چاپ دوم، 1387 ق) ج 16، ص 33.
[11]- بحارالانوار، همان، ج 37، ص 337.

منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

فاروق اعظم و صدیق اکبر لقب کیست ؟

  • جواب:

    ما طبق منابع خود اهل سنت ثابت می کنیم که این القاب خاص امیرمومنان علی است.
    با این حال اهل سنت اصرار دارند این القاب را به شیخین (ابوبکر و عمر) بدهند.!
    حتى یک حدیث صحیحى که پیامبر ـ صلى الله علیه و آله و سلّم، ابوبکر را صدیق خوانده، و یا عمر، را فاروق خوانده باشد نداریم، و آنچه آمده راجع به حضرت على علیه السلام است.

    صدیق اکبر لقب کیست؟
    حتى یک حدیث صحیحى که پیامبر(ص) ابوبکر را صدیق خوانده، و یا عمر را فاروق خوانده باشد نداریم، و آنچه آمده راجع به حضرت على(ع) است.
    چنانچه طبرى مى گوید قال علی بن ابی طالب: أنا عبدالله و اخو رسوله و أنا الصدّیق الأکبر لا یقولها بعدی الا کاذب مفتر، صلیت مع رسول الله(ص) قبل الناس بسبع سنین»
    « من بنده خدا و برادر رسول اویم ، و من صدّیق اکبر هستم ، این ادّعا را بعد من به جز دروغگو و افترا زننده نمی کند ، همانا من هفت سال قبل از مردم نماز به جای آوردم ».
    منابع دیگر :
    حاکم نیشابوری : المستدرک علی الصحیحین ، ج 3 ، ص 121 ، ح 4584
    نسائی : السنن الکبری ، ج 5 ، ص 107 ، ح 8395
    خصائص امیر المومنین (ع) ص 25 ، ح7
    ابن ماجه : سنن ابن ماجه ، ج 1 ، ص 44 ، ح 120
    ابن ابی شیبه : المصنّف ، ج 12 ، ص 65 ، ح 12133
    ابن ابی عاصم : السنّة ، ص 584 ، ح 1324
    ابونعیم : معرفة الصحابة ، ج 1 ، ص 301 )
    طبری : تاریخ الامم و الملوک ، ج 2 ، ص 310
    ابن اثیر : الکامل فی التاریخ ، ج 1 ، ص 484
    محب الدین طبری : الریاض النضرة ، ج 3 ، ص 96 ، و 100 و 111
    حمّوی : فرائد السمطین ، ج 1 ، ص 248 ، ح 192
    ابن سعد : الطبقات الکبری ، ج 2 ، ص 60 ، رقم 315
    شعرانی : طبقات الشعرانی ، ج 2 ، ص 55
    متّقی هندی : کنز العمال ، ج 13 ، ص 122 ، ح 36389
    ابن ابی الحدید : شرح نهج البلاغه ، ج 13 ، ص 200 ، خطبه 238
    ابن مردویه اصفهانی در مناقبش ؛ فخررازی ، آلوسی ، أبو حیان و جلال الدین سیوطی در تفسیرشان و نیز متقی هندی در کنز العمال ، مناوی در فیض القدیر و..... نقل کرده‌اند که پیامبر اسلام(ص) فرمود :" الصدیقون ثلاثة : حبیب النجار مؤمن آل یاسین ، وحزبیل مؤمن آل فرعون ، وعلی بن أبی طالب الثالث ، وهو أفضلهم .
    تا اینجا فهمیدیم که صدیق اکبر از القاب کیست.

    فاروق اعظم لقب کیست؟
    حال ببینیم فاروق اعظم لقب کیست و چه کسی آن را به عمر داده است؟ و آیا این لقب بزرگ (شکافنده حق و باطل) واقعا برای عمر است یا برای کس دیگریست و او هم مانند ابوبکر از یک نفر دیگر وام گرفته!!؟
    برخی از علمای اهل سنت نظیر محمد بن سعد در الطبقات الکبری ، ابن عساکر در تاریخ مدینة دمشق ، ابن اثیر در اسد الغابة و محمد بن جریر طبری در تاریخش می‌نویسند :
    قال ابن شهاب بلغنا أن أهل الکتاب کانوا أول من قال لعمر الفاروق وکان المسلمون یأثرون ذلک من قولهم ولم یبلغنا أن رسول الله(ص) ذکر من ذلک شیئا.!!!
    یعنی ابن شهاب می گوید: اینگونه به ما رسیده است که اهل کتاب نخستین کسانی بودند که به عمر لقب فاروق دادند و مسلمانان از سخن آن‌ها متأثر شدند و این لقب را در باره عمر استعمال کردند و از پیامبر اسلام هیچ مطلبی در این باره به ما نرسیده است!!!
    عمر بسیار کُند ذهن و دیرفهم بود، و تنها سوره بقره را طى دوازده سال تلاش فرا گرفت و به شکرانه این پیروزى، یک شتر قربانى کرد که در این مورد امام ذهبى میگوید: قال ابن عمر: تعلّم عمر البقرة فی اثنتی عشرة سنة، فلمّا تعلّمها نحر جزوراً
    و همچنین درباره آیه کلالة، آنرا درک نمیکرد و طبق نقل جصاص و سیوطى: کان عمر لم یفهم.....
    امام نسائى چنین روایت مى کند: «کنا عند عمر فأتاه رجل، فقال: یا أمیر رُبّما نمکُثُ الشهر والشهرین ولا نجد الماء؟ فقال عمر: أمّا أنا فاذا لم أجد الماء لم أکن لأُصلی حتى أجدَ الماء...
    عمر حتی در دوران خلافتش حکم تیمم را نمى دانست و اگر کسى از او مى پرسید در صورت جنابت و نبودن آب تکلیف چیست؟ در جواب مى گفت: نماز را ترک کن تا آب پیدا شود! و اگر تا دو ماه هم آب نمى یافت نماز نمى خواند.
    و در همه مشکلات، این ابوالحسن علی(ع) باب علم نبی بود که به فریادش میرسید و مشکلش را حل می کرد چنانکه خود او بیش از هفتاد بار اعتراف کرد: اگر علی(ع) نبود من هلاک می شدم!
    حال خوانندگان عزیز با در نظر گرفتن احادیث ذیل خود قضاوت کنند که لقب فاروق اعظم برای کیست؟
    احادیث رسول الله در مورد فاروق اعظم و صدیق اکبر بودن امام علی(ع)
    به سند از بزرگان اهل سنت: محمد بن طلحه شافعی در مطالب السؤل، طبری در کبیر، بیهقی در سنن و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه از ابن عباس، سلمان، ابیذر و حذیفه نقل مینمایند که رسول اکرم(ص) با دست، اشاره به علی بن ابی طالب نمود و فرمود: «ان هذا اول من آمن بی و اول من یصافحنی یوم القیامة و هذا الصدیق الاکبر و هذا فاروق هذه الامة یفرق بین الحق و الباطل»
    همانا علی نخستین کسی است که به من ایمان آورد و اول کسی بود که در روز قیامت با من مصافحه می کند. علی، صدیق اکبر و فاروق این امّت و جداکننده حق از باطل است.
    تا اینجا طبق کتب خود اهل سنت ثابت کردیم که صدیق اکبر و فاروق اعظم از القاب امیرالمومنین علی(ع) است و این ادّعا را به غیر از او جز دروغگو و افترا زننده نمی کند.
    حال دو حدیث هم از کتب شیعیان در این مورد می آوریم:
    المراجعات می نویسد پیامبر(ص) با دست مبارک خود به حضرت علی(ع) اشاره نمودند، وفرمودند: "ان هذا اول من آمن بی واول مِن یصافحنی یوم القیامة الصدیق الاکبرو هذا فاروق هذه الامّه،یفرح بین الحق من الباطل و هذا یعسوب المؤمنین....."
    همانا علی نخستین کسی است که به من ایمان آورد و اول کسی بود که در روز قیامت با من مصافحه می کند علی، صدیق اکبرو فاروق این امّت است جداکننده حق از باطل و پیشوای اهل ایمان است...
    مرحوم صدوق رضوان اللّه‏علیه در کتاب عیون اخبار الرضا از رسول خدا(ص) نقل می کند که خطاب به امام علی(ع) فرمودند: ای علی، تو حجت خدایی، تو باب خدایی، تو راه به سوی خدایی، تویی نبأ عظیم (آن خبر بزرگ)، تویی صراط مستقیم (راه راست)، تویی مَثَل اعلی (نمونه برتر). ای علی، تو امام مسلمانان و امیرمؤمنان و بهترین اوصیا و سرور صدّیقانی.
    ای علی، تویی فاروق اعظم (که میان حق و باطل به خوبی فرق مینهی) تویی صدّیق اکبر. ای علی، تو جانشین من بر امّتم و پرداخت کننده دَینم، و انجام دهنده وعده‏های من هستی. ای علی، تو پس از من مظلوم واقع خواهی شد. ای علی، تو پس از من تنها میمانی و همه از تو جدا می‏شوند. ای علی، تو پس از من محجور (و محروم از حق خود) می‏مانی؛ خدای متعال و حاضران از امتم را گواه می‏گیرم که هواداران تو هواداران منند، و هواداران من هواداران خدایند و هواداران دشمنانت هواداران شیطانند.
    لقب «صدیق» مخصوص امیر المؤمنین است و هر آن‌چه اهل سنت از زبان پیامبر اسلام در باره ابوبکر نقل کرده‌اند، ساخته و پرداخته دیگران است ؛ همان طور که لقب «فاروق» نیز از آنِ امیر المؤمنین بوده و اهل کتاب آن را به خلیفه دوم چسبانده اند

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

كساني كه روز غديرخم شاهد تعيين و معرفي امام از سوي پيامبر اسلام بودند، و بعداً در برابر امام اقدام ب

  • سؤال:

    كساني كه روز غديرخم شاهد تعيين و معرفي امام از سوي پيامبر اسلام بودند، و بعداً در برابر امام اقدام به توطئه كردند چه حكمي دارند، آيا مرتد هستند يا نام ديگري دارند؟!

    جواب:

    پاسخ سؤال فوق متوقف بر بررسي نكات زير مي‌باشد:
    1. واژه‌شناسي مرتد: «ردّ الرّاء و الدّال، اصل واحد مطّرد منقاس و هو رجع الشيء... و يسمّي المرتدّ لانه ردّ نفسه ألي كفره...»؛[1] ماده رد، يك معناي اصلي دارد كه شايع و قياسي است و آن برگشتن چيز است. مرتد از آن جهت ناميده شده است كه وي خويش را به كفر برگشت داده است، پس در لغت مرتد، برگشتن به كفر است.
    2. تعريف مرتد
    امّا در اصطلاح فقهاء مرتد عبارت است از «كسي كه منكر خدا و يا پيامبر و يا ضروريات دين باشد»[2] بعد از آن كه وحدانيت خداوند، رسالت حضرت محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ و حقانيت دين اسلام را تصديق كرده باشد.
    با اين تعريف مي‌توان درباره كساني كه با امامت علي ـ عليه السّلام ـ مخالفت كردند به قضاوت نشست. روايات زيادي در منابع شيعه نقل شده است كه منكر امامت را كافر خوانده‌اند.[3] امّا نظر مشهور در ميان عالمان شيعي اين است كه واژه كفر، در آن روايات به كفر باطني حمل مي‌شود.[4] كفر باطني عبارت است از عقيده و آراء فاسدي كه مانع از پذيرش حق به تمام معنا مي‌شود. صاحب جواهر درباره كساني كه عقيده فاسد دارند چنين گفته است: نعم هو بالمعني المذبور أخبث منه بغيره بل أشد عقاباً كما يشير اليه قول الصادق عليه السلام اهل الشام شر من اهل الرّوم و اهل المدينه شرّ من اهل المكه...؛
    بلي منكران امامت به معني كه ذكر شده از نظر باطن پليدتر از كفر كافران است. چنان كه «سخن امام صادق در اين باره اشاره شده است كه «اهل شام بدتر از اهل روم‌اند و اهل مدينه بدتر از اهل مكه‌اند».[5]
    و مخالفين شيعه، غير از نواصب و خوارج، مسلمان هستند و تمام احكام اسلام درباره آنها جاري است. بنابراين كساني كه شاهد معرفي امام علي به عنوان امام و رهبر مسلمين در روز غديرخم بودند، در صورتي كه با امام ـ عليه السّلام ـ دشمني و مخالفت نكردند و نيز با امام همكاري هم نكرده‌اند، مرتد نمي‌باشند. زيرا اين دسته منكر امامت علي ـ عليه السّلام ـ به حساب نمي‌آيند، بلكه به علت ترس از حكومت وقت و يا عدم اهتمام بر امر امامت علي ـ عليه السّلام ـ سكوت كرده‌اند. امّا دسته‌اي كه نه تنها با علي ـ عليه السّلام ـ همكاري نكردند، بلكه بر ضد او اقدام كرده‌اند، چه حكمي دارند؟ آيا مرتدند يا اينكه مسلمان مي‌باشند؟ علما و فقهاي شيعه نظر واحدي در اين زمينه ندارند، امّا نظر مشهور و مدققين از علما مانند صاحب جواهر صاحب رياض و صاحب عروة، بر اين است كه تمام فرق مسلمين جز نواصب و خوارج، مسلمان بوده و احكام اسلام بر آنها جاري مي‌شود.[6]
    3. كفر ناصبي:
    اگر منظور از ناصبي كسي باشد كه دشمني با امام علي را جزء اعتقادات ديني خود مي‌داند، طبعاً دامنه ناصبي محدود مي‌شود و تنها شامل خوارج مي‌گردد. و اگر مراد از ناصبي كسي باشد كه با علي و اهل بيت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ، دشمني مي‌ورزد، طبعاً افراد و مصاديق زيادي پيدا مي‌كند. حتي كساني كه به دليل مسائل شخصي و اغراض پست و فرومايه دنيايي، با امام عناد و عداوت داشتند و افرادي كه بعد از رحلت پيامبر حق امامت را غصب كردند را نيز شامل مي‌شود؛ زيرا اينان براي اينكه قدرت سياسي و مديريتي مسلمين را تصاحب كنند، بر علي ـ عليه السّلام ـ و اهل بيت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ ستم‌ها كردند. در اين صورت اينها مرتد و نجس مي‌باشند.
    محققين و مدققين علما به استناد برخي از نصوص، و سيره قطعي ائمه اطهار، و نيز عمومات «سوق المسلمين» بر اين نظراند كه ناصبي بر كساني اطلاق مي شود كه دين‌شان را بر دشمني با امام علي ـ عليه السّلام ـ قرار داده‌اند. پس خصومت‌هاي ديگر كه با اين اعتقاد نمي‌باشد، موجب ارتداد نخواهد شد.
    الف. حديث: سماعة از امام صادق ـ عليه السّلام ـ روايت مي‌كند كه به امام عرض كردم مرا از معناي اسلام و ايمان باخبر كن. آيا ايمان و اسلام از نظر معنا متفاوت‌اند؟ امام فرمود: ‌ايمان با اسلام شريك است، ولي اسلام با ايمان شريك نيست. پس به او عرض كردم كه براي من توصيف فرما! امام ـ عليه السّلام ـ فرمود: اسلام عبارت از گواهي به يكتائي و بي‌همتائي خداوند، و درست شمردن پيامبري حضرت محمد ـ صلّي الله عليه و آله ـ است، و با همين اعتقاد، خون‌ها محترم مي‌شود. و ازدواج و ارث به جريان مي‌افتد. و بر ظاهر اسلام توده مردم قرار دارند. امّا ايمان هدايت است، و نفوذ قول به اسلام در قلب‌ها و جانها است. و آنچه كه از عمل از انسان سرمي‌زند...».[7]
    با توجه به اين كه سلسلة راويان همگي موثق مي‌باشند و دلالت روايت بسيار روشن و خالي از ابهام است، پس مي‌توان نتيجه گرفت كه صرف دشمني و مخالفت با امام علي موجب ارتداد و كفر نخواهد بود.
    بنابراين اگر از روي اعتقاد ديني كسي با اهل بيت خصومت نداشته باشد، ناصبي نيست ولو اينكه با اهل بيت دشمني داشته باشد.
    ب. سيره و رفتار ائمه
    بسياري از اصحاب در زمان پيامبر و بعد از آن و نيز شركت كنندگان در جنگ جمل و صفين بلكه همة اهل شام و بسياري از اهل مدينه و مكه، در برابر امام علي ـ عليه السّلام ـ و فرزندان پاك‌ ايشان، در نهايت خصومت و دشمني به سر مي‌بردند. با اين همه ائمه ـ عليهم السّلام ـ با آنان معاشرت داشتند و با آنان هم خوراك مي‌شدند. و در ميان شيعه كسي منكر اين واقعيت نمي‌باشد. و به يقين در تمام اين معاشرات و مخالطات تقيه مطرح نبوده است. پس همه اين رفتارها نشانه آن است كه اينها از نواصب نمي‌باشند، زيرا مخالفت و دشمني با اهل بيت را جزء دين نمي‌دانند».[8]
    ج. نصوص حلّيت سوق مسلم:
    در زماني، ‌اين روايات از ائمه هدي نقل شده است كه طائفه اماميه، تعداد اندك و غيرقابل توجه بوده‌اند. اگر حلّيت متاع سوق مسلم را قبول كنيم غالب بلكه اكثريب قريب به اتفاق مسلمين معاصر ائمه، تحت القائات مسموم بني‌اميه و بني‌عباس بوده‌اند. و آنان در عداوت و خصومت به اهل بيت مضايقه نداشتند. روشن است كه در چنين وضعي حكم به حليت سوق مسلم از سوي ائمه، حكم دادن به مسلماني مخالفين اهل بيت است.[9] و روي اين معنا، تمام نصوصي كه منكران امامت اهل بيت را، كافر ناميده‌اند، قابل حمل بر كفر به معناي انكار و كفر باطني است.
    مانند اينكه مي‌گوئيم تارك الصلاة كافر است. بر اين اساس دشمني با امام علي ـ عليه السّلام ـ موجب گمراهي، فسق و عذاب سخت اخروي است. امّا دشمناني كه علي ـ عليه السّلام ـ را از روي عقيده ديني مورد خصومت قرار نداده‌اند، بلكه به علل ديگر با آن حضرت و فرزندان پاكش دشمني كرده‌اند، در ظاهر مسلمان‌اند. و تمام احكام مربوط به اسلام بر آنها جاري است[10]. اگر چه آنان هرگز اهل نجات نمي‌باشند، بلكه از گمراهان‌اند.
    يكي از شواهدي كه براي صحت نظريه فوق مي‌توان ذكر كرد روايات متعددي است كه در آنها ارتداد جميع مردم بعد از رحلت حضرت رسول اكرم (ص) مطرح شده است وتنها سه نفر، سلمان، مقداد و ابوذر استثنا شده است.[11] روشن است كه ارتداد در اين احاديث به معناي مصطلح فقهي خود نمي‌باشد. و الا اكثر مردم بر همان وضعيت زمان ابوبكر و عمر باقي بودند و امام علي(ع) با آنان معاشرت داشتند. به خصوص كه انسانهاي پاك و مخلص و مؤمني مانند عمارياسر و اويس قرني و مالك اشتر نخعي وصدها نفر امثال ايشان در ميان مسلمين حضور داشتند، پس ارتداد در اين روايات، به معناي رايج و اصطلاحي آن نيست.
    مطابق حديث در ابتدا چهل نفر به محضر امام رسيدند وگفتند جز تو كسي را براي حكومت و ولايت قبول نداريم. امام فرمودند: برويد فردا با كيفيتي خاص كه حضرت بيان كردند به فلان جا بياييد! و فردا جز سه نفر (مقداد، سلمان و ابوذر) با همان كيفيت خدمت امام نرسيدند و بعد از چند ساعت تاخير عمار نيز به حضور امام آمد كه امام او را رد كرد.[12] بنابراين ايمان خالص و صددرصد به حق، همان ثبات قدم در اعتقاد و عمل به ولايت علي و ائمه معصومين(ع) مي‌باشد. اما اگر كسي از چنين عقيده‌اي ولو عملاً سستي از خود بروز دهد، نوعي از ارتداد را به همراه دارد. در حديثي ديگر از مقداد به عنوان كسي كه هرگز بر عقيده حقه او، به اندازه يك ذره شبهه وارد نشده نام برده شده است».[13]

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    الف. حكيم سيد محسن، مستمسك العروة الوثقي، ج اول، ص 397 ـ 398، چ چهارم، نشر دار احياء التراث، سال 1391 ق.
    ب. نجفي، شيخ محمدحسن، جواهر الكلام، ج 14، كتاب الحدود و التعزيرات، نشر دار المورخ العربي، چ اول، سال 1412 ق، قطع بزرگ، ص 552.
    ج. الكركي، علي بن حسين، جامع المقاصد، ج 12، كتاب النكاح، ص 135 به بعد.
    د. شريعت‌مدار، محمد حسين، ارشاد المسلمين، نشر باختران، بي‌تا، ص 77.
    هـ . خلاصه تاريخ اسلام از پيدايش عرب،نشر دفترنشر فرهنگ اسلامي، سال 1373، تأليف سيد هاشم رسولي محلاتي، از ص 239 تا 243.
    و. نشريه حوزه، ش 41 – 42، سال 1369،از ص 72 الي 90، و شماره 42، از ص 49 الي 62.
    ي. عسكري، مرتضي، عبدالله بن سباء و افسانه‌ها، ج 1، از ص 185 تا 241، نشر مجمع علمي اسلامي، بي‌تا، طبع تهران.

    پاورقي ها:

    [1] . الرازي، احمد بن فارس، معجم مقائيس اللغه، ج 1، ص 460، ماده ردّ، نشردار الكتب العلميه بيروت، طبع اول، 1420 ق.
    [2] . طباطبايي، سيد محمدعلي، رياض المسائل، ج 2، ص 79، نشر موسسه آل البيت، طبع اول، 1410.
    [3] . العاملي الشيخ محمد بن حسن، وسائل الشيعه كتاب الحدود و التعزيرات ابواب حد مرتد، باب دهم.
    [4] . شيخ محمد حسن، نجفي، جواهر الكلام، ج 6، ص 60.
    [5] . جواهر الكلام، ج 6، ص60.
    [6] . ر.ك به: نجفي، الف: شيخ محمد حسن، جواهر الكلام، ج 6، ص 66،‌نشر دار الكتب الاسلاميه، چ ششم، سال 1379، نجف؛ ب: طباطبايي، سيد محمدعلي، رياض المسائل، ج 2، ص 81.
    [7] . الكليني، محمدبن يعقوب، اصول كافي، ج 2، كتاب كفر و ايمان، ص 29، نشر دار الاضواء، ط اول، سال 1413.
    [8] . جواهر الكلام، ج 6، ص 66.
    [9] . جواهر الكلام، ج 6، ص 66 و رياض المسائل، ج 2، ص 81.
    [10] . همان.
    [11] . المفيد، محمد بن نعمان، (413)، الاختصاص نشر جامعه مدرسين طبع قم،بي‌تا، ص 6، روايت بريد بن معاويه و عمر بن ثابت.
    [12] . همان روايت عمرو بن ثابت.
    [13] . همان، ص 10 ـ 11، روايت ابي‌بكر حضرمي از امام باقر و روايت هشام بن سالم و مفضل بن عمرو و نصر بن سويد.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

با توجه به احادیث متعدد از پیامبر - صلی الله علیه و آله - درباره مخالفان علی علیه السلام، حکم آنان و

  • سؤال:

    با توجه به احادیث متعدد از پیامبر - صلی الله علیه و آله - درباره مخالفان علی علیه السلام، حکم آنان و حکم اقتداءدر نماز به عامه چیست؟

    جواب:

    توضیح اینکه در کتاب کوثر و غدير آمده است که پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرموده اند :حضرت علي ـ عليه السلام ـ بعد از من بهترين مردم است و هر کس او را نپذيرد کافر است، آيا اين شامل کليه فرق اسلام مي شود؟ و نیز گفته اند هر کس اصحاب مرا به علي ـ عليه السلام ـ برتري دهد به تحقيق کافر است و نیز فرموده اند کسي که بعد از من با علي ـ عليه السلام ـ در خلافت ستيز کند کافر است. اگر چنين است چطور امام خميني به حجاج دستور فرمودند که به آنها در نماز اقتدا کنيد؟
    متن رواياتي که در سؤال به آن اشاره شده است از اين قرار مي باشد و تماما از پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ روايت شده است.
    1. علي امام البررة و قاتل الفجرة منصور من نصره و مخذول من خذله؛ علي پيشواي نيکان و قاتل بدکاران است کامياب است کسي که او را ياري کند و خوار و شکست خورده است کسي که او را واگذارد.
    اين روايت در برخي منابع روائي اهل سنت بدون ذکر سلسله سند آمده است و کسي که حديث را در کتاب خود آورده يا مثل ابن حجر هيتمي اصلا اشاره به صحت و سقم حديث نکرده[1] و يا آن را به مجهول و يا مجعول بودن وصف کرده مثلا صاحب کنز العمال حديث را نقل کرده ولي از قول ذهبي نقل مي کند که او گفته است: سوگند به خدا که اين روايت جعلي است.[2]
    امّا در عين حال در برخي از کتاب هاي ايشان با سلسله سند از پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ روايت شده و گفته شده اين روايت بر اساس شرط مسلم صحيح مي باشد ولي مسلم آن را در «صحيح مسلم» خود نياورده است.[3]
    امّا در منابع شيعي به طور مکرر و با ذکر سلسله سند آمده است.[4]
    2. علي بعدي خير البشر من أبي فقد کفر؛ علي بعد از من بهترين مردم و هر کس نپذيرد قطعا کافر است.
    حديث فوق در منابع اهل سنت آمده است لکن آن را به مرفوعه بودن، مجعول و مجهول بودن خود حديث و بعضا راوي آن، توصيف کرده و فاقد اعتبار دانسته اند.[5]
    امّا علماء شيعه در مورد اين روايت مي گويند راوي اين حديث شريف جابر است و با سلسله سند متصل و معروف نزد اهل فن، روايت شده است.[6] هر چند کسي تواتر آن را ادعا نکرده است.
    3. من فضّل احدا من اصحابي علي عليٍ فقد کفر؛ هر کس يکي از اصحاب مرا بر علي ـ عليه السلام ـ برتري دهد قطعا کافر شده است.[7]
    اين حديث در منابع اهل سنت پيدا نشد ولي با توجه به حديث يک و دو، مطلب روشن است که اشاره شد و اهل سنت چنين مطلبي را توجيه خواهد کرد.
    4. اين کلام نيز از پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ روايت شده است که حضرت فرموده است «من نازع عليا في الخلافة بعدي فهو کافر و قد حارب الله و رسوله و من شک في علي فهو کافر؛ هر کس در مورد خلافت بعد از من با علي نزاع و ستيز کند او کافر است و به جنگ خدا و رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ برخواسته و کسي که در «امامت علي ـ عليه السلام ـ شک کند او کافر است.[8]
    اين حديث در منابع شيعه موجود است و از نظر اعتقاد شيعه نسبت به محتواي آن هيچ مشکلي ندارد ولي در منابع اهل سنت يافت نشد و البته در منابع آن ها اين روايت که پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرموده است: من آذي عليا فقد آذاني؛ هر کس علي بن ابي طالب را بيازارد مرا آزرده و احاديث شبيه به همين مضمون آمده و به حاکم نيشابوري نسبت صحت آن را داده اند و ذهبي و هيثمي دو نفر ديگر از علماء آنها سلسله سند روايت را معتبر دانسته‌اند.[9]
    روشن شد که روايات مورد سؤال و آنچه را به همين مضامين باشد اهل سنت يا در منابع روائي و تاريخي شان نياورده اند و بر فرض آوردن اين گونه روايات را حجت و معتبر از نظر سند ندانسته و در صورت اعتراف به سند آن در دلالت ومفاد آن تشکيک نموده اند و دست به توجيه زده‌اند و اين مطلب از کساني که امامت علي ـ عليه السلام ـ را با وجود روايات متواتري که در اين زمينه وجود دارد نظير حديث ثقلين، منزلت، غدير و... و دلالت و شأن نزول آيات مربوط به امامت بر خلافت بلافصل علي ـ عليه السلام ـ بعيد نيست.
    بر اين اساس اهل سنت و در رأس آنان خلفاء آنها راجع به مدارک موضوع امامت، اين موضع را دارند که به حسب ظاهر مي گويند اين روايات مجعول بوده اند و از اعتبار ساقط است و اخبار و رواياتي نظير حديث غدير و... که شيعه مدعي تواتر آن است متواتر و يقين آور نمي باشد و يا مفاد آن غير آن چيزي است که شيعه ها مي گويند و در نتيجه روايات و آيات مربوط به امامت را قاصر مي دانند و مي گويند نمي تواند امامت علي ـ عليه السلام ـ را ثابت کند.
    حال اين موضع و انکار امامت علي ـ عليه السلام ـ و ناديده گرفتن آيات و روايات مربوطه و حجاب قرار دادن تئوري شورا بر روي آن از دو حال خارج نيست که نتيجه هر يکي از دو صورت متفاوت است.
    الف: ناديده گرفتن آيات و روايات امامت و انکار خلافت و امامت أمير مؤمنان علي ـ عليه السلام ـ در صورتي که از روي جحود و تقصير و همراه با يقين به آن نباشد بلکه صرف عدم اعتراف و عدم اذعان به حقيقت و از روي قصور و جهل و نرسيدن به حقيقت باشد، يعني چون فکر و انديشه او قاصر از رسيدن به حقيقت بوده منکر امامت امام علي ـ عليه السلام ـ شده است؛ چنين انکاري از نظر مباني اعتقادي شيعه محذوري نداشته و مورد عفو مي باشد.
    و مي توان گفت اکثريت اهل سنت را همين عده تشکيل مي دهد و اينان در واقع قرباني نيرنگ عده اي خاص شده و مي شوند، قرباني اهداف همان‌هايي که از تحقيق و مطالعه تاريخ گذشته مسلمانان منع مي کنند تا مبادا به سلف صالح شان گمان بد برده شود و قامت كج آنان نمايان گردد.
    ب: امّا اگر انکار مسأله امامت از روي جحود و همراه با يقين به آن باشد و کسي اين موضوع را از موضوعات قرآني و ما جاء به الرسول بداند به گونه‌اي که حقيقت مطلب از روي دلايل عقلي و نقلي کتاب و سنت براي او مکشوف شده باشد، چنين کسي از نظر قرآن که مي فرمايند: «وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنفُسُهُمْ...».[10] (آيات خدا را در حالي که يقين به آن داشتند انکار کردند) کافر است. زيرا فرض اين است که حجت بر او تمام شده و هيچ مانعي از عذاب شدنش نيست فرد يا افرادي از اهل سنت اگر به همين کيفيتي که بيان گرديد. منکر امامت بشوند به اعتقاد شيعه دچار کفر باطني هستند يعني از آن جهت که فکر و انديشه آنان تسليم حق مي باشد ولي از نظر روح تسليم حقيقت نمي باشند، باطنا کافراند و از آن جهت که در ظاهر اسلام را پذيرفته و به احکام اسلام عمل مي کنند مسلمان هستند چون اسلامي که معيار خروج از کفر و ورود در سلک مسلمانان مي باشد همان اظهار التزام به اصول توحيد، رسالت، معاد و نيز قرآن و آنچه پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ آورده است مي باشد و در اين التزام اداء شهادتين به منزله شناسنامه و تعهد تابعيت به شمار مي رود و عمل به فروع دين وظيفه مسلماني و نشانه وفاداري به آن تابعيت است و بر پايه آن تعهد و اين اعمال، نظام جامعه اسلامي پديدار مي گردد و هر کسي هر چند فقط به حسب ظاهر ملتزم به اين امور باشد از مزاياي ظاهري اسلام مي تواند استفاده کند و احکام ظاهري اسلام بر او جاري مي شود يعني جان، مال، عرض او محترم است و ديگر مسلمانان بايد با او معامله مسلماني را بکنند هر چند به حسب واقع همين انسان ممکن است به هيچ يک از تعليمات اسلام حتي وحدانيت خدا اعتقادي نداشته باشد. نظير منافقين که پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ آنان را جزء جامعه اسلامي به شمار مي آورد چون مقررات ظاهري اسلام را رعايت مي نمودند.
    بر همين اساس فقها و علما شيعه نظير شيخ انصاري (ره) و ديگران برطهارت اهل سنت به جز ناصبي ها استدلال مي کنند و مي گويند اهل سنت پاک است به دليل اصل طهارت، نصوص و اجماع علاوه بر اين که آنان مسلمان و ملتزم به نماز، زکات، حج و... هستند و نيز سيره قطعيه از معصومين و اصحاب شان و جميع مؤمنين بر اين بوده است که با آنان مباشرت و معاشرت داشته و از غذا و ذبيحه آنان مي خورده اند و اين امر متقاضي عدم امکان اجتناب از آنان نيز بوده و هست.[11] و نيز علماء مذهب، شرکت در نماز جمعه و جماعت اهل سنت را صحيح مي دانند و اين آراء و انظار علماء شيعه نظير امام خميني(ره) و غيره ريشه در سيره معصومين و روايات ما دارد.
    امام علي ـ عليه السلام ـ که خلفاء غاصب از او درخواست کمک مي نمودند، نه تنها از حل مشکلات قضائي، علمي، تفسيري، سياسي و... اباء نمي‌ورزيد بلکه استقبال هم مي‌کرد و آنها نيز در بسياري از مشورت ها نظر حضرت اميرمؤمنان علي ـ عليه السلام ـ را بر مي گزيدند که نمونه آن عمل به نظر آن حضرت است در مورد فتح ايران، جنگ با روميان، تعيين مبدأ تاريخ و... امام علي ـ عليه السلام ـ در نماز جمعه و جماعت آنان شرکت مي نمود و در حل مشکلات جامعه اسلامي که غاصبان خلافت زمامدار امور مسلمين بودند آنان را کمک مي‌کرد ولي در مواردي که بوي اطاعت از شخص خليفه استشمام مي‌شد همراهي نمي‌کرد و صريحا مي فرمود: «فقط در اموري که اطاعت خدا در آن باشد دخالت مي کنم و همراه هستم».[12]
    همان طوري که اشاره شد فتواي امام خميني(ره) به حضور در نماز جماعت اهل سنت و مسايلي از همين قبيل مستند روايي دارد مرحوم کليني(ره) در اصول کافي رواياتي را که دلالت مي کند با اداء شهادتين و عمل به فروع دين، خون، اعراض و اموال حرمت پيدا مي کند، تحت همين عنوان آورده است.[13]
    نتيجه اين که اهل سنت از نظر فقه و کلام شيعه مرتبه پائين اسلام را که اسلام ظاهري باشد دارا هستند هر چند مرتبه اعلاي اسلام را که همان تسليم عقل و انديشه به علاوه تسليم روح و قلب است فاقدند ولي به مقتضاي همان اسلام ظاهري از احکام ظاهري اسلام بهره مند مي شوند.

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1ـ لباف، علي، مظلومي گمشده در سقيفه، انتشارات منير، 1383، دانش نامه روابط سياسي حضرت علي ـ عليه السلام ـ با خلفا.
    2ـ جعفريان، رسول، تاريخ سياسي اسلام، ص417، قم، موسسه در راه حق، اول، 1366ش.
    3ـ هندي، متقي، کنزالعمال، ج11، ص602، همان.

    پاورقي ها:

    [1]. هيثمي، احمد بن حجر، الصواعق المحرقة، بي نا، بي تا، ج2، فصل دوم، ص365، ح33.
    [2]. متقي هندي، کنزالعمال، بيروت، موسسه الرساله، 1949م، ص602، جزء 11.
    [3]. حاکم النيشابوري، محمد، المستدرک علي الصحيحين، بيروت، دارالمعرفة، 1406ق، ج3، ص129.
    [4]. ر.ک: شرف الدين، سيد عبدالحسين، المراجعات، جمعية الاسلامية، چاپ دوم، 1402ق، ص240.
    [5]. خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، بيروت، دارالکتب العلميه، چاپ اول، 1417ق ج7، ص421؛ ذهبي، ميزان الاعتدال، ج1، ص471؛ ذهبي، سير اعلام النبلاء، ج8، ص205؛ و ابن حجر عسقلاني، لسان الميزان، ج2، ص285.
    [6]. شيخ مفيد، الارشاد، دارالمفيد، بي تا، ج1، ص39؛ تستري، نورالله، الصوارم المهرقه، ص337.
    [7]. مجلسي، محمد باقر، بحارالأنوار، بيروت، موسسه الوفاء، چاپ دوم، 1413ق، ج38، ص145.
    [8]. بحارالانوار، همان، ج8، ص135؛ احقاق الحق، ج7، ص331.
    [9]. المناوي، محمد عبدالرئوف، فيض القدير، بيروت، دارالکتب العلمية، اول، 1415ق، ج4، ص393، ج6، ص24 و 42.
    [10]. نحل / 14.
    [11]. شيخ انصاري، کتاب الطهاره، طبع قديم، موسسه آل البيت، بي تا، جزء 2، ص351؛ خوئي، کتاب الطهاره، ج2، ص83.
    [12]. سبحاني، جعفر، پژوهشي عميق پيرامون زندگي علي(ع)، قم، انتشارات جهان آراء، بي تا، ص387.
    [13]. الثقفي الکوفي، ابراهيم بن محمد، الغارات، انتشارات بهمن، بي تا، ج1، ص307.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

مطلب يا شعر درباره عيد سعيد غدير خم بصورت خلاصه

  • جواب:

    غدير نامي است آشنا اما غريب، همانگونه که علي نامي است آشنا و بي نهايت غريب، غدير وادي اي است که انسان ها در آن صراط مستقيم را يافتند اما آن را رها کردند و در کوچه و پس کوچه هاي عداوت و جهالت و نفاق و تعصب و تنگ نظري در ظلمت کده سقيفه گم گشتند و غدير اقيانوس کبيري است که غواصان گوهر شناس نه تنها از آن لولوء و مرجان بلکه جان مي يابند. و اينک شعري که خواسته ايد: از حميد سبزواري:
    هله مجمر مفروزيد، بهار آمده است
    لاله با مجمره اي غاليه بار آمده است
    سنبل آراسته گيسو به کنار آمده است
    باغ را آب روان آينه دار آمده است
    سرخ گل زيبا، چون روي نگار آمده است
    وقت آن شد که ديگر رخت به صحرا فکنيم
    زآتشين باده شرر در دل مينا فکنيم
    دسته در حلقه آن زلف سخن سافکنيم
    پاي در دايره والي والد فکنيم
    آنکه اندر کف او جنت و نار آمده است
    ساقي از خم ولايت مي توحيدم بخش
    موجب عزت و سرمايه تأئيدم بخش
    نااميدم مکن از سابقه اميدم بخش
    عيد سعيد غدير است بدين عيدم بخش
    که به قانون خدا کارگزار آمده است
    در غدير خم امروز به فرمان اله
    مصطفي آن که اسرار ازل بود آگاه
    در بر نخبه اصحاب و بزرگان سپاه
    گفت من کنت مولاه علي مولا
    اين سخن زآن دو لب غاليه بار آمده است
    از ملک مژده (اکملت لکم) دين آمد
    وز فلک هلهله شادي و تحسين آمد
    دوست را سر خط آزادي و تأمين آمد
    تير حرمان به دل دشمن ديرين آمد
    که ولاي شه اسلام شعار آمده است

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

جواب:

امير المومنين ـ عليه السلام ـ در تاريخ 13 رجب 23 سال قبل از هجرت متولد گرديد و در تاريخ 21 رمضان سال 40 هجري به شهادت رسيد و واقعه غدير در 18 ذي الحجه سال 10 هجري بوده است. بنابراين سن مبارک آن حضرت در غدير 33 سال بوده است. والسلام عليه يوم ولد و يوم استشهد و يوم يبعث حياً.

منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

با توجه به اهميت عيد غدير خم چرا در نهج البلاغه نامي از اين عيد برده نشده است؟

جواب:

همان‌طور كه سيد رضي جمع‌آوري كننده نهج‌البلاغه در مقدمه كتاب تصريح مي کند وي در پاسخ به درخواست برخي از دوستانش مبني بر اين که کتابي تأليف نمايد که سخنان برگزيده اميرمؤمنان ـ عليه السلام ـ را در جميع فنون و بخش هاي مختلف، از خطبه ها، نامه ها، مواعظ و آداب و... در بر داشته باشد؟ اين کتاب را تأليف نموده است.
مرحوم سيد رضي مي گويد من اين خواسته را اجابت کردم و کار را شروع نمودم... ... و منظورم اين بود که علاوه بر فضايل بي شمار ديگر، بزرگي قدر و شخصيت امير مؤمنان علي ـ عليه السلام ـ از نظر شگفتي هاي بلاغت و نمونه هاي ارزنده فصاحت را روشن سازم لذا تصميم گرفتم از ميان خطبه ها، نامه ها و سخنان حکمت آميز در ابتدا خطبه هاي «زيبا» و سپس نامه هاي «جالب» و بعد از آن کلمات حکمت آميز حضرت را برگزينم.
تا آنجاي که مي گويد هرگز ادعا نمي کنم که من به همه جوانب سخنان حضرت علي ـ عليه السلام ـ احاطه پيدا کرده ام به طوري که هيچ کدام از سخنان او از دستم نرفته باشد بلکه بعيد نمي دانم که آن چه نيافته ام بيش از آن باشد که يافته ام و آن چه در اختيارم قرار گرفته کمتر است از آن چه به دستم نيامده است.[1]
روشن شد که سيد رضي(ره) در صدد گزينش خطبه ها و نامه و مواعظ حضرت علي ـ عليه السلام ـ بوده و هر يک را که از نظر فصاحت و بلاغت پر جاذبه ديده جمع آوري کرده و به همين دليل اسم اين مجموعه گرانبها را «نهج البلاغه» گذاشته و در اختيار ديگران قرار داده است.
روي اين جهت يک احتمال اين است که خطبه حضرت اميرمؤمنان در رابطه با عيد غدير و استناد حضرت به خطبه غدير از نظر فصاحت و بلاغت براي مرحوم سيد رضي در حدي نبوده كه در نهج البلاغه ذكر شود.
احتمال ديگر نيز اين است که ايشان به خطبه حضرت امير مؤمنان علي ـ عليه السلام ـ دست نيافته است و در دسترس ايشان نبوده نه اين که خطبه مولاي متقيان و يا ساير استنادهاي حضرت علي ـ عليه السلام ـ به خطبه رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در روز غدير، از نظر سيد رضي معيار فصاحت و بلاغت را نداشته است.
البته روشن است همه سخنان و خطبه هاي امام علي ـ عليه السلام ـ از حيث فصاحت و بلاغت در يک سطح نيستند.
همان طور که اشاره شد حضرت علي ـ عليه السلام ـ براي اثبات حقانيت و خلافت بلافصل خويش به طور مکرر به حديث متواتر غدير استناد کرده است و جريان غدير را مطرح نموده است چه آن روزي که آن حضرت از اصحاب رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ خواست و فرمود: هر کس در غدير بوده در مورد جريان غدير شهادت دهد.[2] و چه آن روزي که از اعضاي شورا سوال کرد و فرمود: فهل فيکم احد يقول له رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ : من کنت مولاه فهذا علي مولاه... غيري؟»[3] و همه گفتند نه، و چه آن روزي که با ابوبکر احتجاج کرد و فرمود: «تو را به خداوند سوگند مي دهم که بگوئي آيا مطابق حديث و کلام رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در روز غدير من مولاي تو و هر مسلماني هستم يا تو؟» ابوبکر گفت بلکه تو.[4] و چه آن روزي که در ايام خلافتش عيد غدير و جمعه در يک روز افتاده بود و حضرت در آن روز خطبه اي خواند و در بخشي از آن فرمود: «اي جماعت مؤمنان! خداي عزوجل در اين روز براي شما دو عيد فراهم کرد... بدانيد که اعتقاد به توحيد پذيرفته نيست، مگر با اعتراف به نبوت محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و هيچ اعتقادي و عملي قبول نيست مگر با قبول ولايت آن کسي که خداوند او را سرپرست قرار داده است و آيين طاعت خدا در مورد کسي به نتيجه نخواهد رسيد مگر اين که چنگ زنيد به حبل الله و آناني که اهل بيت خدايند يعني کساني که در روز دوح (غدير) درباره آنان خدا آيه فرستاد و اراده خويش را در حق بندگان خاص خود اظهار داشت و به پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود تا ابلاغ کند و گمراهان و منافقان را به حساب نياورد و خود ضمانت کرد که او را از (شر) ايشان نگاه دارد».
تا آنجاي که مي فرمايد: اين گونه خدا دين خويش را کامل کرد و چشم پيامبر و مؤمنان و تابعان او را روشن ساخت و اين همان (واقعه غدير) بود که برخي از شما خود شاهد آن بوديد و به برخي ديگر از شما خبر آن رسيد... .
امروز روز عهد و پيمان، روز کامل شدن دين، روز نص (تصريح) بر شخص است يعني آنان که ويژه رهبري هستند.[5]
نتيجه اين که مطرح نمودن جريان غدير به طور مکرر در کلمات معصومين و از جمله امير مؤمنان ـ عليه السلام ـ آمده است و نيامدن آن در نهج البلاغه که سيد رضي(ره) آن را جمع آوري کرده است، به آن جهت است که نهج البلاغه مشتمل بر بخش خاصي از سخنان امام علي ـ عليه السلام ـ مي باشد نه همه آن.

معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

1ـ علامه اميني، عبدالحسين، الغدير، ج1، ص181 تا 211.
2ـ انصاري، عذرا، پيام غدير، (غدير در روايات).

پاورقي ها:

[1]. مقدمه نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتي، انتشارات مشرقين، چاپ چهارم، 1379ش، ص27.
[2]. طبرسي، احمد بن علي، الاحتجاج علي اهل اللجاج، بي تا، مرتضي، ج1، ص74.
[3]. نقدي. شيخ جعفر، الانوار العلوية و الاسرار المرتضويه، نجف، حيدرية، طبع دوم، 1381ش، ص326.
[4]. طبرسي، احمد بن علي، الاحتجاج علي اهل اللجاج، ج1، ص117؛ مرتضي، بي تا و شيخ صدوق، الخصال، ج2، ص550.
[5]. خراساني، علم الهدي، نهج الخطابه، کتابخانه، صدر، بي تا، ج2، ص262؛ مسند الامام الرضا (ع)، ج2، ص23

منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

اعمال شب و روز عید غدیر چبست؟

جواب:

شب هیجدهم ذیحجه، شب عید غدیر و شب با شرافتى است سیّد در اقبال دوازده ركعت نماز به یك سلام به كیفیتى مخصوص براى این شب با دعائى نقل كرده است. علاقمندان می‌توانند به كتاب اقبال رجوع كنند.
روز هیجدهم روز عید غدیر و عید اللهِ الاكْبَرْ و عید آل محمّد (عَلیهمُ السلام) است و عظیم‌ترین اعیاد است و خداوند مبعوث نفرموده پیغمبرى را مگر آن كه این روز را عید گرفته است و حرمت آن را دانسته است. روز عید غدیر نامش در آسمان روز عهد معهود است و نامش در زمین روز میثاق مَاخوذ و جَمع مَشهُود است.
در روایتی آمده كه از امام صادق (علیه‌السلام) پرسیدند كه آیا مسلمانان غیر از جمعه، عید قربان و عید فطر، عید دیگری دارند. امام فرمود بله عیدى هست كه از همه اینها احترامش بیشتر است. آن روزى است كه رسول خدا (صَلَّى اللهِ عَلِیهِ وَ آله) امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) را به جانشینی خود معرفی كرد و فرمود كه هر كس من مولا و آقاى اویم پس على مولا و آقا و پیشواى اوست و آن روز هیجدهم ذى الحجّه است.
راوى از امام پرسید: در آن روز چه اعمالی باید انجام داد؟
امام فرمود: كه باید روزه بدارید و عبادت كنید و محمد و آل محمد (عَلیهم‌السلام) را یاد كنید و بر ایشان صَلَوات بفرستید .
امام رضا (علیه‌السلام) به پسر ابى نصر فرمود: هر كجا كه باشى سعى كن كه روز غدیر نزد قبر مطهّر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) حاضر شوى چرا كه خدا در این روز گناه شصت ساله مومنین را می‌آمرزد. و در این روز دو برابر آنچه كه در ماه رمضان و شب قدر و شب فطر از جهنم آزاد كرده، آزاد می‌كند. و بخشش یك درهم به مؤمن محتاج بدهى برابر است با هزار درهم كه در اوقات دیگر احسان شود.
اعمال این روز چند چیز است:
1- روزه كه كفّاره شصت سال گناه است و در روایتی دیگر آمده كه برابر است با روزه تمام عمر و معادل است با صد حجّ و صد عمره.
2- انجام غسل .
3- زیارت حضرت علی (علیه السلام) و سزاوار است كه انسان هر كجا باشد سعى كند خود را به قبر مطهر آن حضرت برساند. براى امام در این روز، سه زیارت مخصوصه نقل شده كه یكى از آنها زیارت معروفه به "اَمینُ الله" است كه از نزدیك و دور خوانده مى‌شود و آن از زیارات جامعه مطلقه است.
4- اقامه دو ركعت نماز به مانند نماز صبح. و پس از نماز به سجده رود و صد مرتبه شكر خدا كند سپس سر از سجده بردارد و دعای زیر خوانده شود:
اَللّهُمَّ اِنِّى اَسْئَلُكَ بِاَنَّ لَكَ الْحَمْدَ وَحْدَكَ لا شَریكَ لَكَ وَ اَنَّكَ
خدایا از تو درخواست كنم بدانكه از براى تو است ستایش یگانه‌اى كه شریك ندارى و تویى
واحِدٌ اَحَدٌ صَمَدٌ لَمْ تَلِدْ وَ لَمْ تُولَدْ وَ لَمْ یَكُنْ لَكَ كُفُواً اَحَدٌ وَ اَنَّ
یكتاى یگانه‌اى بى نیاز كه فرزندى ندارى و فرزند كسى نیستى و نیست برایت همتائى هیچ كس
مُحَمّداً عَبْدُكَ وَ رَسُولُكَ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَ الِهِ یا مَنْ هُوَ كُلَّ یَوْمٍ فى
و براستى محمد بنده و رسول تو است درودهاى تو بر او و آلش باد اى كه هر روز در
شَاْنٍ كَما كانَ مِنْ شَاْنِكَ اَنْ تَفَضَّلْتَ عَلَىَّ بِاَنْ جَعَلْتَنى مِنْ اَهْلِ
كارى هستى چنانچه از شان تو بود كه بر من تفضل فرمودى به این كه مرا از اهل
اِجابَتِكَ وَ اَهْلِ دِینِكَ وَ اَهْلِ دَعْوَتِكَ وَ وَفَّقْتَنى لِذلِكَ فى مُبْتَدَءِ
اجابتت و از اهل دینت و اهل دعوتت قرار دادى و موفقم داشتى بدان در آغاز
خَلْقى تَفَضُّلاً مِنْكَ وَ كَرَماً وَ جُوداً ثُمَّ اَرْدَفْتَ الْفَضْلَ فَضْلاً وَالْجُودَ
آفرینشم از روى تفضل و كرم و بخششت سپس دنبال آوردى این فضل را به فضلى دگر و این بخشش را
جُوداً وَالْكَرَمَ كَرَماً رَاْفَةً مِنْكَ وَ رَحْمَةً اِلى اَنْ جَدَّدْتَ ذلِكَ الْعَهْدَ
به بخششى دگر و این كرم را به كرمى دگر كه آن هم از روى مهر و رحمتت بود تا بدانجا كه تازه كردى این عهد را
لى تَجْدیداً بَعْدَ تَجدیدِكَ خَلْقى وَ كُنْتُ نَسْیاً مَنْسِیّاً ناسِیاً ساهِیاً
برایم از نو پس از تجدید آفرینشم در صورتى كه من در فراموشى بودم و فراموشكارى و بى خبرى
غافِلاً فَاَتْمَمْتَ نِعْمَتَكَ بِاَنْ ذَكَّرْتَنى ذلِكَ وَ مَنَنْتَ بِهِ عَلَىَّ وَ هَدَیْتَنى
و غفلت پس تو نعمتت را بر من تمام كردى به این كه آن را به یادم انداختى و بدان بر من منت نهادى و بر آن راهنمائیم كردى
لَهُ فَلیَكُنْ مِنْ شَاْنِكَ یا اِلهى وَ سَیِّدى وَ مَولاىَ اَنْ تُتِمَّ لى ذلِكَ وَلا
پس همچنان باید از شان تو باشد اى معبود و آقا و مولاى من كه تمام كنى برایم آن نعمت را و از
تَسْلُبَنیهِ حَتّى تَتَوَفّانى عَلى ذلِكَ وَ اَنتَ عَنّى راضٍ فَاِنَّكَ اَحَقُّ
من سلب نفرمائى آن را تا هنگامى كه بمیرانیم بر آن در حالى كه تو از من خشنود باشى كه براستى تو سزاوارترین
المُنعِمینَ اَنْ تُتِمَّ نِعمَتَكَ عَلَىَّ اَللّهُمَّ سَمِعْنا وَ اَطَعْنا وَ اَجَبْنا داعِیَكَ
نعمت بخشانى كه نعمتت را بر من به پایان رسانى خدایا شنیدیم و پیروى كردیم و خواننده‌ات را اجابت كردیم
بِمَنِّكَ فَلَكَ الْحَمْدُ غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ اِلَیكَ المَصیرُ امَنّا بِاللّهِ وَحدَهُ لا
به لطف تو پس از آن تو است حمد و آمرزشت را خواهانیم پروردگارا و به سوى تو است بازگشت ایمان داریم به خداى یگانه‌اى
شَریكَ لَهُ وَ بِرَسُولِهِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ الِهِ وَ صَدَّقْنا وَ اَجَبْنا
كه شریك ندارد و به رسولش محمد صلى الله علیه و آله و تصدیق كردیم و اجابت كردیم
داعِىَ اللهِ وَاتَّبَعْنَا الرَّسوُلَ فى مُوالاةِ مَوْلینا وَ مَوْلَى الْمُؤْمِنینَ اَمیرِالمُؤْمِنینَ
داعى خدا را و پیروى كردیم از رسول (او) در مورد دوستى و اطاعت مولایمان و مولاى مؤمنان
عَلِىِّ بْنِ اَبیطالِبٍ عَبْدِاللّهِ وَاَخى رَسوُلِهِ وَالصِّدّیقِ الاْكْبَرِ
امیرمؤمنان على بن ابى طالب بنده خدا و برادر رسول او و صدیق اكبر
وَالحُجَّةِ عَلى بَرِیَّتِهِ المُؤَیِّدِ بِهِ نَبِیَّهُ وَ دینَهُ الْحَقَّ الْمُبینَ عَلَماً لِدینِ
و حجت او بر آفریدگانش آنكه خداوند پیامبرش و دین حق آشكارش را بوسیله او تایید كرد نشانه و پرچم دین
اللهِ وَ خازِناً لِعِلْمِهِ وَ عَیْبَةَ غَیْبِ اللهِ وَ مَوْضِعَ سِرِّ اللهِ وَ اَمینَ اللهِ عَلى
خدا و خزینه‌دار دانش او و گنجینه غیب خدا و جایگاه راز خدا و امین خدا بر
خَلْقِهِ وَ شاهِدَهُ فى بَرِیَّتِهِ اَللّهُمَّ رَبَّنا اِنَّنا سَمِعْنا مُنادِیاً یُنادى
خلق او و گواه او در آفریدگانش خدایا اى پروردگار ما. ما شنیدیم منادى را كه ندا مى‌كرد
لِلایمانِ اَنْ امِنُوا بِرَبِّكُمْ فَامَنّا رَبَّنا فَاغْفِرْلَنا ذُنُوبَنا وَ كَفِّرْ عَنّا
براى ایمان (و مى گفت) ایمان آورید به پروردگارتان پروردگارا ما هم ایمان آوردیم پس بیامرز گناهانمان را
سَیِّئاتِنا وَ تَوَفَّنا مَعَ الاْبْرارِ رَبَّنا وَ اتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى رُسُلِكَ وَلا
و بدی‌هامان را پوشیده دار و ما را با نیكان بمیران پروردگارا عطا كن به ما چیزى را كه بوسیله فرستادگانت به ما وعده دادى
تُخْزِنا یَوْمَ الْقِیمَةِ اِنَّكَ لا تُخْلِفُ الْمیعادَ فَاِنّا یا رَبَّنا بِمَنِّكَ وَ لُطْفِكَ
و در روز رستاخیز رسوایمان مكن كه براستى تو خلف وعده نمى‌كنى، پس ما اى پروردگار به احسان و لطف تو
اَجَبْنا داعِیَكَ وَاتَّبَعْنَا الرَّسُولَ وَ صَدَّقْناهُ وَ صَدَّقْنا مَوْلَى الْمُؤْمِنینَ
اجابت كردیم داعى تو را و پیروى كردیم از رسول تو و تصدیقش كردیم و نیز تصدیق كردیم مولاى مؤمنان را
وَ كَفَرْنا بِالجِبْتِ وَالطّاغُوتِ فَوَلِّنا ما تَوَلَّیْنا وَاحْشُرْنا مَعَ اَئِمَّتِنا فَاِنّا
و كافر شدیم به جبت و طاغوت (غاصبان حقوق آن حضرت) پس والى ما گردان آن را كه ما به ولایت برگزیدیم و با امامانمان
بِهِمْ مُؤْمِنُونَ مُوقِنُونَ وَ لَهُمْ مُسَلِّمُونَ امَنّا بِسِرِّهِمْ وَ عَلانِیَتِهِمْ
محشورمان كن كه براستى ما بدیشان ایمان و اعتقاد داریم و تسلیم آنانیم ایمان داریم بر نهانشان و آشكارشان
وَ شاهِدِهِمْ وَ غائِبِهِمْ وَحَیِّهِمْ وَ مَیِّتِهِمْ وَ رَضینا بِهِمْ اَئِمَّةً وَ قادَةً
و حاضرشان و غائبشان و زنده‌شان و مرده‌شان و خشنودیم به امامتشان و آقائیشان و همانها ما را
وَ سادَةً وَ حَسْبُنا بِهِمْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ اللهِ دُونَ خَلْقِهِ لا نَبْتَغى بِهِمْ بَدَلاً وَلا
در مابین خود و خدا از سایر خلق كافى هستند نجوئیم بجاى ایشان بدلى و
نَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِمْ وَلیجَةً وَ بَرِئْنا اِلَى اِلله مِنْ كُلِّ مَنْ نَصَبَ لَهُمْ حَرْباً
نگیریم جز ایشان همدمى (یا معتمدى) و بیزارى جوئیم به درگاه خدا از هر كه برپا كند در برابرشان جنگى
مِنَ الْجِنِّ وَالاِْنْسِ مِنَ الاْوَّلینَ وَالاْ خِرینَ وَ كَفَرْنا بِالْجِبْتِ وَالطّاغُوتِ
از جن و انس از اولین و آخرین و كافر شدیم به جبت و طاغوت
وَالاَوثانِ الاَرْبَعَةِ وَ اَشْیاعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ كُلِّ مَنْ
و بتهاى چهارگانه و دنبال روندگان و پیروانشان و
والاهُمْ مِنَ الْجِنِّ وَالاِْنْسِ مِنْ اَوَّلِ الدَّهرِ اِلى آخِرِهِ اَللّهُمَّ اِنّا
هر كه دوستشان دارد از جن و انس از آغاز روزگار تا پایان آن. خدایا تو را
نُشْهِدُكَ اَنّا نَدینُ بِما دانَ بِهِ مُحَمَّدٌ وَ الُ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ
گواه مى‌گیریم كه ما متدین هستیم بدانچه متدین شد بدان محمد و آل محمد درود خدا بر او
وَ عَلَیْهِمْ وَ قَوْلُنا ما قالُوا وَ دینُنا ما دانُوا بِهِ ما قالُوا بِهِ قُلْنا وَ ما دانُوا
و برایشان باد و گفتار ما همان است كه آنها گفتند و دین ما همان است كه آنها متدین بدان بودند هر چه را آنان گفتند ما هم گفتیم و هر چه را آنان متدین
بِهِ دِنّا وَ ما اَنْكَرُوا اَنْكَرْنا وَ مَنْ والَوْا والَیْنا وَ مَنْ عادَوْا عادَیْنا وَ مَنْ
بدان شدند ما هم شدیم و هر چه را آنان انكار كردند ما هم انكار كردیم و هر كه را دوست داشتند دوست داریم و هر كه را دشمن دارند دشمن داریم
لَعَنُوا لَعَنّا وَ مَنْ تَبَرَّؤُا مِنْهُ تَبَرَّاْنا [مِنْهُ] وَ مَنْ تَرَحَّمُوا عَلَیْهِ تَرَحَّمْنا
و هر كه را لعن كردند لعن كنیم و از هر كه بیزارى جستند بیزارى جوئیم و بر هر كه ترحم كردند ترحم كنیم
عَلَیْهِ آمَنّا وَ سَلَّمْنا وَ رَضینا وَاتَّبَعْنا مَوالِیَنا صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِمْ
ایمان آوردیم و تسلیم و خشنود گشتیم و پیروى كردیم از سرورانمان درودهاى خدا بر ایشان باد
اَللّهُمَّ فَتَمِّمْ لَنا ذلِكَ وَلا تَسْلُبْناهُ وَاجْعَلْهُ مُسْتَقِرّاً ثابِتاً عِنْدَنا وَلا
خدایا پس تو آن را براى ما تكمیل كن و از ما سلب مفرما و آن را پایگاهى ثابت در پیش ما قرار ده و
تَجْعَلْهُ مُسْتَعاراً وَ اَحْیِنا ما اَحْیَیْتَنا عَلَیْهِ وَ اَمِتْنا اِذا اَمَتَّنا عَلَیْهِ
پایگاه عاریت و موقتش قرار مده و زنده‌مان دار بر همان تا هرگاه كه زنده‌مان دارى و بمیرانمان بر آن هرگاه مى‌راندیمان،
مُحَمَّدٍ اَئِمَّتُنا فَبِهِمْ نَاْتَمُّ وَ اِیّاهُمْ نُوالى وَ عَدُوَّهُمْ عَدُوَّ اللهِ نُعادى الُ
محمد پیشوایان مایند به آنها اقتدا كنیم و آنان را دوست داریم و دشمنشان را كه دشمن خدا است دشمن داریم آل
فَاجْعَلْنا مَعَهُمْ فِى الدُّنْیا وَالاَّْخِرَةِ وَ مِنَ الْمُقَرَّبینَ فَاِنّ ا بِذلِكَ راضُونَ
پس ما را در دنیا و آخرت با ایشان قرار ده و از مقربان درگاهت گردان كه براستى ما به همان خشنودیم
یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ .
اى مهربانترین مهربانان .
پس از این دعا باز به سجده رود و صد مرتبه ذكر «اَلْحَمْدُلِلّهِ» و صد مرتبه ذكر «شُكْراًلِلّهِ» بگوید و روایت شده كه هر كس این عمل را بجا آورد ثواب كسى داشته باشد كه در روز عید غدیر نزد حضرت رسول خدا (صَلَّى اللّهِ عَلِیهِ و َاله) حاضر شده باشد و با آن حضرت بر ولایت بیعت كرده باشد. بهتر است این نماز نزدیك ظهر اقامه شود كه پیامبر اكرم در آن ساعت امیرالمؤ منین علی (علیه السلام) را در غدیر خُمّ به امامت و خلافت براى مردم نصب فرمود و در ركعت اوّل سوره قدر و در ركعت دوم سوره توحید خوانده شود .
5- پس از غسل، نیم ساعت به ظهر مانده دو ركعت اقامه شود. در هر ركعت حمد یك مرتبه و سوره توحید ده مرتبه و آیة الكرسى ده مرتبه و سوره قدر ده مرتبه خوانده شود كه ارزش این نماز برابر است با صد هزار حجّ و صد هزار عمره است و باعث برآوردن شدن حوائج دنیا و آخرت می‌شود. بهتر است كه بعد از این نماز این دعا را خوانده شود: رَبَّنا اِنَّنا سَمِعْنا مُنادِیاً ... "الدُّعاء بطوله .
6- خواندن دعای ندبه .
7- خواندن دعایی كه سید بن طاووس از شیخ مفید نقل كرده است :
اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِحَقِّ
خدایا از تو درخواست كنم به حق
مُحَمَّدٍ نَبِیِّكَ وَ عَلِىٍّ وَلِیِّكَ وَالشَّاْنِ وَالْقَدْرِ الَّذى خَصَصْتَهُما بِهِ دُونَ
محمد پیامبرت و به حق على ولى تو و بدان منزلت و مرتبه‌اى كه بدان وسیله آن دو را از سایر مخلوق خود اختصاص دادى كه
خَلْقِكَ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ عَلِی وَ اَنْ تَبْدَءَ بِهِما فى كُلِّ خَیْرٍ
درود فرستى بر محمد و على و از آنان شروع كنى در دادن هر خیرى
عاجِلٍ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ الاْئِمَّةِ الْقادَةِ وَالدُّعاةِ
كه فورى است خدایا درود فرست بر محمد و آل محمد پیشوایان رهبر و خوانندگان بزرگ و
السّادَةِ وَالنُّجُومِ الزّاهِرَةِ وَالاْعْلامِ الْباهِرَةِ وَساسَةِ الْعِبادِ وَ اَرْكانِ
سرور و ستارگان درخشان و نشانه‌هاى فروزان و تدبیركنندگان كار بندگان و پایه‌هاى
الْبِلادِ وَالنّاقَةِ الْمُرْسَلَةِ وَالسَّفینَةِ النّاجِیَةِ الْجارِیَةِ فِى الْلُّجَجِ
جاهاى آباد و ناقه فرستاده شده و كشتى نجات كه روان است در دریاهاى ژرف
الْغامِرَةِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ خُزّانِ عِلْمِكَ وَ اَرْكانِ
پر آب خدایا درود فرست بر محمد و آل محمد گنجینه‌هاى دانشت و پایه‌هاى محكم
تَوْحِیدِكَ وَ دَعآئِمِ دینِكَ وَ مَعادِنِ كَرامَتِكَ وَ صِفْوَتِكَ مِنْ بَرِیَّتِكَ
توحید تو و ستون‌هاى دین تو و معدن‌هاى كرامتت و برگزیدگان از خلقت
وَ خِیَرَتِكَ مِنْ خَلْقِكَ الاْتْقِیآءِ الاْنْقِیآءِ النُّجَبآءِ الاْبْرارِ وَالْبابِ
و بهترین آفریدگانت آن پرهیزكاران پاكیزه و برگزیدگان نیكوكار و درگاهى كه مورد
الْمُبْتَلى بِهِ النّاسُ مَنْ اَتاهُ نَجى وَ مَنْ اَباهُ هَوى اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى
ابتلاى مردم است هر كس بدان درگاه آمد نجات یافت و هر كس سر باز زد سقوط كرد خدایا درود فرست بر
مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اَهْلِ الذِّكْرِ الَّذینَ اَمَرْتَ بِمَسْئَلَتِهِمْ وَ ذَوِى
محمد و آل محمد اهل ذكرى كه دستور فرمودى بپرسش مسائل از آنها
الْقُرْبَى الَّذینَ اَمَرْتَ بِمَوَدَّتِهِمْ وَ فَرَضْتَ حَقَّهُمْ وَ جَعَلْتَ الْجَنَّةَ مَعادَ
و خویشاوندانى كه دستور فرمودى به دوست داشتنشان و حقشان را واجب كردى و بهشت را بازگشتگاه (و سرمنزل)
مَنِ اقْتَصَّ اثارَهُمْ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ كَما اَمرَوُا
كسى قرار دادى كه آثارشان را پیروى كند خدایا درود فرست بر محمد و آل محمد چنانچه دستور
بِطاعَتِكَ وَ نَهَوْا عَنْ مَعْصِیَتِكَ وَ دَلّوُا عِبادَكَ عَلى وَحْدانِیَّتِكَ اَللّهُمَّ
پیروى تو را دادند و از نافرمانیت نهى كردند و بندگانت را بیگانگیت راهنمایى كردند خدایا
اِنّى اَسْئَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ نَبِیِّكَ وَ نَجیبِكَ وَ صَفْوَتِكَ وَ اَمینِكَ
من از تو مى‌خواهم به حق محمد پیامبرت و گرامى و برگزیده و امین تو
وَ رَسُولِكَ اِلى خَلْقِكَ وَ بِحَقِّ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ وَ یَعْسُوبِ الدّینِ وَ قاَّئِدِ
و فرستاده‌ات بسوى خلق و به حق امیرمؤمنان و پیشواى دین و رهبر
الْغُرِّ الْمُحَجَّلینَ الْوَصِىِّ الْوَفِىِّ وَالصِّدّیقِ الاْكْبَرِ وَالْفارُوقِ بَیْنَ
سفیدرویان آن وصى باوفا و صدیق اكبر و جداكننده بین
الْحَقِّ وَالْباطِلِ وَالشّاهِدِ لَكَ وَالدّالِّ عَلَیْكَ وَالصّادِعِ بِاَمْرِكَ
حق و باطل و گواه تو و راهنمایى كننده بر تو و آشكار كننده دستورت
وَالْمُجاهِدِ فى سَبیلِكَ لَمْ تَاْخُذْهُ فیكَ لَوْمَةُ لاَّئِمٍ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى
و جهادكننده در راهت آن كه نگیردش (و ناراحتش نكند) درباره تو ملامت ملامت كننده‌اى كه درود فرستى بر
مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَ اَنْ تَجْعَلَنى فى هذَا الْیَوْمِ الَّذى عَقَدْتَ فیهِ
محمد و آل محمد و مرا قرار دهى در این روزى كه بستى براى ولى خود پیمان
لِوَلِیِّكَ الْعَهْدَ فى اَعْناقِ خَلْقِكَ وَاَكْمَلْتَ لَهُمُ الّدینَ مِنَ الْعارِفینَ
(امامت) را در گردن خلق خود و كامل گرداندى براى آنها دین را از عارفان
بِحُرْمَتِهِ وَالْمُقِرّینَ بِفَضْلِهِ مِنْ عُتَقآئِكَ وَ طُلَقائِكَ مِنَ النّارِ وَلا
به حرمتش و اقراركنندگان به فضل او از آزادشدگان و رها شدگانت از آتش و
تُشْمِتْ بى حاسِدِى النِّعَمِ اَللّهُمَّ فَكَما جَعَلْتَهُ عیدَكَ الاْكْبَرَ وَ سَمَّیْتَهُ
شاد مكن نسبت به من حسودانم را در نعمت‌هایت خدایا چنانچه آن را عید بزرگ خود قرار داده‌اى و نامیدى آن را
فِى السَّمآءِ یَوْمَ الْعَهْدِ الْمَعْهُودِ وَ فِى الاْرْضِ یَوْمَ الْمیثاقِ الْمَاْخُوذِ
در آسمان روز عهد معهود و در زمین روز پیمان گرفتن و انجمن بازخواست
وَالجَمْعِ المَسْئُولِ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَ اَقْرِرْ بِهِ عُیُونَنا
شده درود فرست بر محمد و آل محمد و روشن كن بوسیله‌اش دیدگان ما را
وَاجْمَعْ بِهِ شَمْلَنا وَلا تُضِلَّنا بَعْدَ اِذْ هَدَیْتَنا وَاجْعَلْنا لاِنْعُمِكَ مِنَ
و گردآور بدستش پراكندگى ما را و گمراهمان مكن پس از آن كه هدایتمان كردى و قرارمان ده از سپاسگزاران نعمت‌هایت اى
الشّاكِرینَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ اَلْحَمْدُلِلّهِ الَّذى عَرَّفَنا فَضْلَ هذَا الْیَوْمِ
مهربانترین مهربانان ستایش خاص خدایى است كه شناساند به ما فضیلت این روز را
وَ بَصَّرَنا حُرْمَتَهُ وَ كَرَّمَنا بِهِ وَ شَرَّفَنا بِمَعْرِفَتِهِ وَ هَدانا بِنُورِهِ یا رَسُولَ اللّهِ
و بینامان كرد به حرمت این روز و گرامیمان داشت بدان و شرافتمان داد به معرفتش و هدایتمان كرد به نورش اى رسول خدا
یا اَمیرَالْمُؤْمِنینَ عَلَیْكُما وَ عَلى عِتْرَتِكُما وَ عَلى مُحِبِّیكُما مِنّى
اى امیرمؤمنان بر شما و بر عترت شما و بر دوستان شما
اَفْضَلُ السَّلامِ ما بَقِىَ اللّیْلُ وَالنَّهارُ وَ بِكُما اَتَوَجَّهُ اِلىَ اللهِ رَبّى
بهترین سلام و درود من باد تا برپاست شب و روز و بوسیله او رو كنم به سوى خدا پروردگار من
وَ رَبِّكُما فى نَجاحِ طَلِبَتى وَ قَضآءِ حَوآئِجى وَ تَیْسیرِ اُمُورى اَللّهُمَّ
و پروردگارتان در موفق شدن به مقصودم و برآورده شدن حاجاتم و آسان شدن كارهایم خدایا
اِنّى اَسْئَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ
از تو خواهم به حق محمد و آل محمد كه درود فرستى بر محمد و آل
مُحَمَّدٍ وَ اَنْ تَلْعَنَ مَنْ جَحَدَ حَقَّ هذَا الْیَوْمِ وَ اَنْكَرَ حُرْمَتَهُ فَصَدَّ عَنْ
محمد و لعنت كنى كسى را كه انكار كند حق این روز را و انكار كند حرمتش را و جلوگیرى كرد
سَبیلِكَ لاِِطْفآءِ نُورِكَ فَاَبَى اللهُ اِلاّ اَنْ یُتِمَّ نُورَهُ اَللّهُمَّ فَرِّجْ عَنْ اَهْلِ
از راه تو براى خاموش كردن نورت ولى خدا هم نمى‌خواهد جز آن كه نورش را آشكار كند خدایا گشایش ده به كار خاندان
بَیْتِ مُحَمَّدٍ نَبِیِّكَ وَاكْشِفْ عَنْهُمْ وَ بِهِمْ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ الْكُرُباتِ
محمد پیامبرت و برطرف كن از ایشان و بوسیله ایشان از اهل ایمان گرفتاری‌ها و محنت‌ها را
اَللّهُمَّ امْلاَءِ الاْرْضَ بِهِمْ عَدْلاً كَما مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً وَ اَنْجِزْ لَهُمْ
خدایا پر كن زمین را بوسیله ایشان از عدل و داد چنانچه پر شده از ستم و بیداد و وفا كن براى آنها
ما وَعَدْتَهُمْ اِنَّكَ لا تُخْلِفُ الْمیعادَ
آنچه را وعده دادى به آنها كه براستى تو خلف وعده نمى‌كنى
8- در هنگام ملاقات مومنین به عنوان تهنیت جمله ذیل را بگوییم.
اَلْحَمْدُ لِلّهِ الّذى جَعَلَنا مِنَ الْمُتَمَسِّكینَ بِوِلایَةِ اَمیرِالْمُؤْمِنینَ وَالاْئِمَّةِ عَلَیْهِمُ السَّلامُ
ستایش خاص خدایى است كه قرار داد ما را از تمسك جویان به ولایت امیرمؤ منان و سایر امامان علیهم السلام
و نیز بخواند: اَلْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى اَكْرَمَنا بِهذَا الْیَوْمِ وَ جَعَلَنا مِنَ الْمُوفینَ بِعَهْدِهِ اِلَیْنا وَ میثاقِهِ الَّذى واثَقَنا بِهِ مِنْ وِلایَةِ وُلاةِ اَمْرِهِ وَالْقُوّامِ بِقِسْطِهِ وَ لَمْ یَجْعَلْنا مِنَ الْجاحِدینَ وَالْمُكَذِّبینَ بِیَوْمِ الدّینِ .
ستایش خاص خدایى است كه گرامى داشت ما را به این روز و قرارمان داد از وفاكنندگان به عهدى كه با ما كرده بود و پیمانى كه با ما بسته بود از ولایت سرپرستان امر دین او و برپادارندگان عدلش و قرارمان نداد از منكران و تكذیب كنندگان روز جزا
9- صد بار این ذكر گفته شود: اَلْحَمْدُلِلّهِ الّذى جَعَلَ كَمالَ دینِهِ وَ تَمامَ نِعْمَتِهِ بِوِلایَةِ اَمیرِ الْمُؤ مِنینَ عَلىِّ بْنِ اَبى طالِبٍ عَلَیْهِ السَّلامُ .
ستایش خاص خدایى است كه قرار داد كمال دین و تمام شدن نعمتش را به ولایت امیرمؤمنان على بن ابیطالب علیه السلام .
در این روز شریف پوشیدن لباس نیكو و زینت كردن و استفاده كردن از عطر و شادى كردن شیعیان امیرالمؤ منین (علیه السلام) و عفو و بخشش از تقصیرات ایشان و برآوردن حاجات ایشان و صله ارحام و توسعه بر عیال و اطعام مؤمنان و افطار دادن روزه‌داران و مصافحه با مؤمنین و رفتن به زیارت ایشان و تَبسّم كردن بر رویشان و هدیه فرستادن بر ایشان و شكر الهى به جا آوردن به جهت نعمت بزرگ ولایت و بسیار فرستادن صَلَوات و عبادات كردن فضیلت بسیار دارند.
روز عید غدیر روز برطرف شدن غم‌هاى مومنین است. این روز، روزى است كه حضرت موسى علیه‌السلام بر ساحران غلبه كرد و خداوند آتش را بر ابراهیم خلیل (علیه السلام) سَرد و گلستان كرد. و حضرت موسى (علیه السلام) یوشع بن نون را وصىّ خود گردانیده و حضرت عیسى علیه السلام شمعون الصّفا را وصىّ خود قرار داده و حضرت سلیمان (علیه السلام) رعیّت خود را بر اِستِخلافِ اصِفِ بنِ بَرْخِیا اِشهاد كرد.
10- در این روز خواندن عقد اخوّت با برادران مؤمن سفارش شده و كیفیّت آن به نحوى كه شیخِ در مستدرك وسایل از كتاب زاد الفردوس نقل فرموده چنین است كه دست راست خود را بر دست راست برادر مؤمن خود گذاشته و بگوید:
و اخَیْتُكَ فِى اللهِ وَ صافَیْتُكَ فِى اللّهِ وَ صافَحْتُكَ فِى اللّهِ وَ عاهَدْتُ اللّهَ
برادر شدم با تو در راه خدا و دوست با صفایت شدم در راه خدا و مصافحه كردم با تو در راه خدا و عهد كردم با خدا
وَ مَلاَّئِكَتَهُ وَ كُتُبَهُ وَ رُسُلَهُ وَ اَنْبِی آئَهُ وَالاْئِمَّةَ الْمَعْصُومینَ عَلَیْهِمُ السَّلامُ
و فرشتگانش و كتاب‌هایش و رسولانش و پیمبرانش و امامان معصومین علیهم السلام
عَلى اَنّى اِنْ كُنْتُ مِنْ اَهْلِ الْجَنَّةِ وَالشَّفاعَةِ وَ اُذِنَ لى بِاَنْ
بر این كه اگر من از اهل بهشت و اهل شفاعت بودم و اجازه‌ام دادند كه
اَدْخُلَ الْجَنَّةَ لا اَدْخُلُها اِلاّ وَ اَنْتَ مَعى
داخل بهشت گردم داخل نشوم جز با تو .
آنگاه برادر مؤمن بگوید: قَبِلْتُ ؛ قبول كردم
پس بگوید: اَسْقَطْتُ عَنْكَ جَمیعَ حُقُوقِ الاُْخُوَّةِ ما خَلاَ الشَّفاعَةَ وَالدُّعاَّءَ وَالزِّیارَةَ
و ساقط كردم از تو تمامى حقوق برادرى را جز شفاعت و دعا و زیارت .

* به نقل از مفاتیح الجنان، حاج شیخ عباس قمی
منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

چرا عيد غدير خم را عيد سيدها مي‌نامند، در صورت امكان سند و متن روايت را ارسال نماييد؟

جواب:

درباره پرسش مورد نظر شما بايد گفت:
اولاً: در منابع مربوط جستجو شد، از پيامبر اكرم و يا ائمه ـ عليهم السلام ـ و علماي دين چيزي يافت نگرديده كه گفته باشد عيد غدير خم، عيد سادات است.
اما در همه آن منابع نظير اقبال الاعمال، ابن طاووس، البلدالامين، كفعمي، مصباح كفعمي، زادالمعاد علامه مجلسي و مانند آن اين تعبيرات درباره روز غدير خم، آمده: (عيداهل بيت محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ ) (عيدالله الاكبر)، (عيدالاكبر)، (عيد ال محمد ـ صلي الله عليه و آله ـ ) اما تعبير عيد السادات در جايي ديده نشده.
ثانياً: از مرحوم صدوق نقل شده كه: امام صادق ـ عليه السلام ـ از پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ روايت نموده كه فرمود: غدير خم بهترين عيدهاي امت من است و آن روزي است كه خداوند مرا مأمور ساخت تا برادرم علي ـ عليه السلام ـ را به جانشيني خود منصوب كنم.[1] از اين گونه روايات كه در منابع ياد شده نيز آمده به آساني معلوم مي‌شود كه عيد غدير براي همه امت پيامبر بخصوص شيعيان اهل بيت ـ عليهم السلام ـ است و مخصوص سادات بزرگوار نيست. و قاعدتاً نيز چنين بايد باشد چون روز عيد غدير روز ولايت است و روز ولايت براي همه شيعيان عيد است و همه بايد در آن روز جشن و عيد داشته باشند. و آن روز را به همديگر تبريك بگويند لذا در روايات آمده كه مؤمنين روز عيد غدير بايد به همديگر بگويند: «الحمدالله الذي جعلنا من المتمسكين بولايت علي ابن ابي طالب و اولاده المعصومين»[2]پس اين روز عيد همه امت اسلامي و همه شيعيان است و مخصوص عده خاص نخواهد بود.
ثالثاً: شايد به همين دليل كه در روايات درباره اين كه عيد غدير مخصوص عيد سادات است چيزي نيامده، در ميان شيعيان ساير كشورها غير از كشور ولايت(ايران شيعي) نيز چنين چيزي در ميان شيعيان و سادات وجود ندارد.
رابعا: گرچه اين روز بزرگ اختصاص به سادات ندارد. اما به نظر مي‌رسد اينكه شيعيان ايراني در عيد غدير از سادات محترم تجليل مي‌كند و به منازل آنان سر مي‌زنند و از آنها عيدي مي‌گيرند و احياناً به فقراي سادات تحت عنوان عيدي كمك‌هايي مي‌كنند، سنت حسنه و به طور يقين مثبت است و نكته‌اي منفي هرگز در آن وجود ندارد. چون در برخي روايات احترام و دل جويي و كمك و صله دادن به سادات بخصوص سادات فقير و نيازمند سفارش شده است.

پاورقي ها:

[1] . علامه محقق آيه‌الله سيد علي بهبهاني، فروغ هدايت ص 377، با ترجمه علي دواني نشر قدر
[2] . مفاتيح‌الجنان اعمال روز عيد غدير

منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

اهمیت عيد غدير از ديدگاه اهل سنت را توضيح دهيد؟

  • جواب:

    فاضل محترم آقاي شيخ فارس تبريزيان حسون با جمع آوري مطالبي از کتاب الغدير علامه اميني کتابي مستقل در اين زمينه تحت عنوان «عيد الغدير في الاسلام» تأليف نموده و اثبات مي کند که اين عيد اختصاص به شيعيان ندارد؛ هم چنين آقاي محمد رضا جباران کتابي در زمينه غدير تحت عنوان «غدير از ديدگاه اهل سنت» تأليف کرده که در يکي از بخش هاي اين کتاب مي خوانيم .
    سابقه عيد غدير در ميان مسلمانان
    الغدير از شرف المصطفي تأليف ابو سعيد خرگوشي نيشابوري از پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نقل مي کند که فرمود: به من تهنيت گوييد، به من تهنيت گوييد خداي تعالي مرا به نبوت، و خاندانم را به امامت ويژگي داد.
    و همان حضرت مطابق نقل الغدير از اهل سنت فرمود: روز غدير، برترين اعياد امت من است آن، روزي است که خداي تعالي مرا مأمور کرد، برادرم علي بن ابي طالب را چون نشانه اي براي امتم نصب کنم، تا پس از من بدو راه يابند، و آن، روزي است که خداوند دين من را کامل و نعمتش را بر امت من تمام نمود و راضي شد که اسلام دين آن ها باشد.
    بنابراين، توجه به روز غدير به عنوان يک عيد اسلامي، ريشه در زمان حيات پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ دارد، و پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ که اين روز را عيد اعلام کرده و در حقيقت مؤسس اين عيد است.
    پس از پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ، ائمه اطهار ـ عليهم السلام ـ نيز به اين روز به عنوان عيد توجه ويژه داشتند همچنانکه امير المومنين ـ عليه السلام ـ در روز جمعه اي که با عيد غدير مصادف شده بود، خطبه اي ايراد کرده، ضمن آن فرمودند: «خدايتان رحمت کند! امروز در معاش خانواده هايتان توسعه دهيد، و به برادرانتان نيکي کنيد، و به خاطر اين نعمت پيوسته که خدايتان عطا کرده شکر او را به جاي آريد با هم باشيد تا خدا پراکندگي هايتان را جمع کند به هم نيکي کنيد تا خدا به اين الفت و اجتماعتان رحمت آورد و چنانکه خدا بر شما منت نهاده، ثواب اين عيد را چندين برابر اعياد ديگر قرار داده از نعمت هاي او به هم هديه کنيد نيکي در اين روز مال را افزايش مي دهد و عمر را طولاني مي کند مهرباني در اين روز رحمت و عطوفت خدا را جلب مي کند».
    همان طور که مي دانيم در زمان خلافت امير المومنين علي ـ عليه السلام ـ بسياري از اصحاب پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ حضور داشتند، و اين کلام را مي شنيدند، اگر اين عيد نزد ايشان مسلم نبود، به حتم زبان به اعتراض مي گشودند.
    و از تاريخ استفاده مي شود که مسلمانان در طول دوران هاي مختلف به اين روز توجه داشته و آن راعيد مي گرفته اند. به عنوان نمونه:
    ابوريحان بيروني در کتاب الآثار الباقيه نوشته است: روز هيجدهم، عيد غدير خم مي شود و آن نام منزلي است که پيغمبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ پس از حجة الوداع در آن جا فرود آمد و جهاز شتران را جمع کرد و بازوي علي بن ابي طالب را گرفت و از آن جهازها بالا رفت و فرمود: هر کس را که من مولا باشم، علي مولاي اوست.
    و ابن طلحه شافعي در کتاب مطالب السؤول مي نويسد: و اين روز، روز غدير خم ناميده شد و روز عيد شد چون وقتي است که رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ او را به منزلت بلندي منصوب فرمود و از ميان تمام مردم فقط او را به اين شرافت نايل کرد.
    ثعالبي نيز در ثمار القلوب، شب غدير را در زمره مناسبت هاي خاص ذکر کرده مي نويسد: شب غدير همان شبي است، که رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در فرداي آن در غدير خم بر پالان شتران خطبه اي خواند و فرمود: «من کنت مولاه فعليّ مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله» شيعيان اين شب را گرامي داشته آن را به عبادت زنده مي دارند.
    هم چنين ابن خلکان در شرح حال المستعلي فاطمي پسر المستنصر مي نويسد: در روز عيد غدير يعني هيجدهم ماه ذي الحجه سال چهارصد و هشتاد و هفت، مردم با او بيعت کردند.
    و در شرح حال المستنصر فاطمي مي نويسد: او در شب پنج شنبه دوازده شب از ذي الحجه باقي مانده از سال چهار صد و هشتاد و هفت وفات کرد و اين شب همان شب عيد غدير يعني هيجدهم ذي الحجه يعني عيد غدير خم است.
    از نظر تاريخي، اين روز در زمان ثعالبي نيشابوري، متوفاي سال 429، ابوريحان بيروني متوفاي سال 430، ابن طلحه شافعي متوفاي 654، و ابن خلکان متوفاي 681 هجري قمري به عنوان عيد شناخته شده بود.
    از نظر گستره جغرافيايي در مناطق شرقي جهان اسلام، يعني ماوراء النهر محلي که ابوريحان مي زيسته، و نيشابور که محل تولد ثعالبي است، تا ري که زادگاه و اقامتگاه کليني است، و تا بغداد که محل تولد و رشد مسعودي است، تا حلب که محل زندگي و وفات ابن طلحه شافعي و مصر که محل زندگي و وفات ابن خلکان است، مردم به اين عيد توجه داشته و آن را جشن مي گرفته اند اين در صورتي است که فرض کنيم هر يک از اين بزرگان از محيط زندگي خود خبر داده اند، در حالي که مي دانيم اولا: بعضي از آن ها چون مسعودي و بيروني اکثر کشورهاي اسلامي را گشته اند، ثانيا: در نوشته هاي ايشان از اين روز به عنوان عيد مسلمين ياد شده است.[1]

    پاورقي :

    [1]. جباران، محمدرضا، غدير از ديدگاه اهل سنت، قم، انتشارات انصاريان، چاپ دوم، 1384ش به نقل از کتابخانه سايت تبيان.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

نام عيد غدير خم در ملکوت چيست؟

جواب:

روز غدير خم هديه آسماني خداوند بر امت اسلامي است و برآنان است که با دل و جان از آن نگهداري و محافظت کنند زيرا نگريستن به واقعه غدير به چشم يک واقعه تاريخي که قروني بر آن گذشته است خلاف فهم دين و فهم اين واقعه است چون اين واقعه هر چند يک واقعه تاريخي است اما محتواي آن همانند دعوت به يکتاپرستي، عدالت و... حقايق ابدي است نه حقايق زماني و لذا اموري از قبيل واقعه غدير را نبايد با واحد زمان سنجيد.
از اين رو جامعه اسلامي با زنده کردن خاطرات اين روز و تفهيم محتواي آن به فرزندان سرزمين هاي اسلامي بايدکفاره گناه خود را راجع به پوشيده ماندن «غدير» بپردازند زيرا پوشاندن يا پوشيده ماندن آن در حقيقت بي توجهي به يکي از روشن ترين روزهاي انسان و يکي از اساسي ترين اصل اسلام يعني توحيد، نبوت، امامت و معاد به شمار مي رود.
و به بيان ديگر بي توجهي به «غدير» نسيان يکي از سنت هاي پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و رد کردن عظيم ترين فرياد وحي الهي است که از حلقوم محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ 14 قرن قبل در آن صحراي سوزان بدر آمد.
شرح آنچه در اين روز اتفاق افتاده است از حد اين مقال بيرون و فقط اکتفاء مي شود به بيان مولاي متقيان علي ـ عليه السلام ـ که اين روز، روز اظهار ولايت او توسط پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مي باشد:
امام علي ـ عليه السلام ـ در دوران خلافت خود در يک روزي که دو عيد جمعه و عيد غدير مقارن و همزمان شده بود خطبه ايراد کرده است و در آن مي فرمايد:
«... خدا در رساندن احکام خويش، محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را به جاي خود قرار داد زيرا خداوند خود به چشمها ديده نشود و به خاطر در نگنجد و در لايه هاي پيچيده گمانهاي انسان جاي نگيرد، خداوند اعتراف به نبوت محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را با اعتراف به الهيت خود مقرون ساخت.... آنگاه پس از محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ خدا از ميان خلق تني چند را ويژه خويش ساخت (منظور ائمه هدي هستند) تا داعياني باشند راستين که خلق را به سوي خدا دعوت کنند، از اين دسته در هر قرني و زماني، کسي هست خدا اينان را در ازل بيافريد، و اينان به صورت انواري، زبان به ستايش خدا گشوده و خدا اينان را حجت هاي خويش کرد، خدا آنها را به هنگام آفرينش ديگران حاضر داشت و تا آنجا که خود خواست کار را به ايشان بسپرد (يعني ولايت و امامت و هدايت خلق را به ايشان واگذار کرد). امّا با اين همه آنان بندگان خدايند که بدون دستور او لب به سخن نگشايند.
اي جماعت مؤمنان خداوند در اين روز براي شما دو عيد فراهم کرد جمعه را روز اجتماع قرار داد و همه را به شرکت کردن در آن فراخواند تا آنچه در روزهاي هفته کرده ايد تطهير پذيرد و اصلاح شود... اکنون بدانيد که اعتقاد به توحيد پذيرفته نيست مگر با اعتراف به نبوت محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و هيچ اعتقاد و عملي قبول نيست مگر با قبول ولايت آن کس که خدا او را اولي قرار داده است و در روز غدير درباره ولايت آن آيت فرستاد و به پيامبرش دستور داد که آن را ابلاغ کند و او را از گزند و بدي گمراهان و منافقان در امان داشت.
بدين سان خدا دين خودش را کامل کرد و اين همان واقعه غدير بود که وعده خداوند در حق صبر کنندگان به وقوع پيوست و پرداخته هاي فرعون و هامان و قارون و سپاه آنان را تباه و ويران کرد. همانا امروز روز بزرگي است که برهان خدا در آن روشن شد... امروز روز عهد و پيمان، روز گواهي گواهان و امروز روز نص بر شخص است.[1]
در اين خطبه علاوه بر مطالبي که بيان شد حضرت امير المومنين علي ـ عليه السلام ـ از واقعه غدير به عنوان دو نعمت ياد مي کند و مي فرمايد خداي را برآن شکر گزاريد و اين يادآوري را تکرار مي کند و معلوم است که اين همه يادآوري بخاطر محتوا و پيام عيد غدير است نه صرف يک حادثه تاريخي و نه صرف اينکه روز 18 ذي الحجه بعد از اين واقعه به عنوان يکي از اعياد اسلامي به شمار آمده است زيرا روز غدير پيش از اين هم شناخته شده بود. آري به فرموده امام صادق ـ عليه السلام ـ در جواب اين سئوال که: يابن رسول الله فدايت شوم آيا براي مسلمانان به جز دو عيد (فطر و عيد قربان) عيد ديگري هست؟ فرمود: «عيد غدير و روز نصب علي ـ عليه السلام ـ به ولايت، برتر آن دو عيد است».[2]
و باز هم امام صادق ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: « روز غيد غدير بزرگترين عيد خداست و هيچ پيامبري را خدا مبعوث نکرده مگر آنکه حرمت اين روز را نگهداشته و آن را عيد گرفته است روزي که در آسمان به «عهد معهود» و پيمان شناخته شده و در زمين به ميثاق مأخوذ شناخته مي شود و خدا آن را اين گونه نام نهاده است.
و نيز امام ـ عليه السلام ـ فرموده است روزه روز غدير معادل روزه تمام عمر دنياست که اگر کسي به اندازه عمر دنيا عمر کند و تمام آن را روزه بگيرد به اندازه روزه روز غدير ثواب دارد نه بيشتر و نيز روزه اين روز برابر است با صد عمره و حج مقبول.[3] بنابراين در ملکوت آسمان ها روز غدير به «عهد معهود» مشهور است.
در اعمال اين روز در کتب ادعيه و زيارات مطالب سودمند و حيرت انگيز به چشم مي خورد اين چند برابري اعمال نيست مگر بخاطر اينکه عيد غدير پيام آسماني و انساني دارد که اگر کسي موفق به درک عمق اين پيام شد و عقدالقلب و باور قلبي نه لساني برايش حاصل شد و آنگاه آنچه را لازمه اين روز مبارک است انجام داد، ان شاءالله از جمله متمسکين به ولايت علي ـ عليه السلام ـ به شمار خواهد آمد.

معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

1ـ اقبال الاعمال، سيد بن طاووس، ج2.
2ـ تهذيب الاحکام، شيخ طوسي، ج3، باب 7، ص143.

پاورقي ها:

[1]. هادي، کاشف الغطاء، مستدرک نهج البلاغه، بيروت، مکتبة الاندلس،بي تا، ص81.
[2]. حکيمي، محمد رضا، حماسه غدير، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، بي تا، ص44 و کليني، محمد بن يعقوب، کافي، ج1، ص303.
[3]. مجلسي، محمد باقر، بحارالأنوار، بيروت، موسسه الوفاء، دوم، 1403ق، ج95، ص203 و 321؛ شيخ مفيد، محمد، مقنعه، جامعه مدرسين، قم، 1410ق.، ص203؛ وسائل، ج8، ص89.

منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

برخي اهل تسنن در توجيه واقعه غدير، مي گويند، حضرت علي ـ علیه السلام ـ، قبل از حجه الوداع به يمن فرست

  • سؤال:

    برخي اهل تسنن در توجيه واقعه غدير، مي گويند، حضرت علي ـ علیه السلام ـ، قبل از حجه الوداع به يمن فرستاده شده بود، و با مردم آن جا خوب برخورد نکرده بود و رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ مي خواستند رابطه مردم را با ايشان درست کنند، ماجراي يمن چيست؟

    جواب:

    از جمله حوادث سال دهم، اعزام مبلّغ به شهرها و مناطق مختلف توسط پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ می باشد؛ اقبال و توجه مردم «حجاز» به اسلام و اطمینانی که آن حضرت از ناحیه قبایل عرب پیدا کرد، به او فرصت داد که شعاع قدرت اسلام را به داخل کشورهای همسایه «حجاز» گسترش دهد. پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ برای نخستین بار یکی از یاران دانشمند خود به نام «معاذ بن جبل» را رهسپار یمن ساخت، تا ندای «توحید» و اصول آیین اسلام را، برای مردم یمن تشریح کند.
    پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در ضمن سفارش های خود به معاذ چنین توصیه فرمود: «از سخت گیری بپرهیز و مردم را به نویدهای الهی که از آنِ افراد با ایمان است، بشارت ده. در یمن با گروه اهل کتاب رو به رو می شوی و آنان از تو می پرسند: کلید بهشت چیست؟ در پاسخ آنان بگو: اعتراف به یگانگی و بی همتایی خداوند».
    گویا «معاذ» علیرغم احاطه ای که به کتاب و سنت داشت؛ با این حال به سوالی که از وی درباره حقوق شوهر بر همسر، پرسیده بودند، نتوانست جواب کافی ندهد.[1]
    از این جهت پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ تصمیم گرفت وصی و جانشین خود، امیر مومنان ـ علیه السلام ـ را روانه یمن سازد تا در پرتو تبلیغات پیگیر و بیانات مستدل و نیروی بازو و شجاعت و شهامت بی نظیرش، اسلام را در آن منطقه و سرزمین گسترش دهد، گذشته از این «خالد بن ولید» چندی پیش از علی ـ علیه السلام ـ از طرف پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به یمن اعزام شده بود،[2] ولی وی نتوانسته بود کاری انجام دهد.
    به همین خاطر پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ امیر المومنین ـ علیه السلام ـ را طلبید و فرمود: یا علی! ترا به سوی یمن اعزام می دارم تا آنان را به اسلام دعوت کنی و احکام خدا و حلال و حرام او را بیان نمائی و...
    امیر المومنین ـ علیه السلام ـ در مدت اقامت خود در یمن، قضاوت های حیرت انگیزی نمود که بسیاری از آن ها در کتب تاریخ و حدیث ضبط شده است.[3]
    پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ مکتوبی نیز به اهل یمن توسط علی ـ علیه السلام ـ ارسال کرده بود.
    «براء بن عازب» از کسانی بود که در یمن ملازم امیر المومنین ـ علیه السلام ـ بود وی نقل می کند: وقتی علی ـ علیه السلام به نخستین نقطه مرزی یمن رسید، صفوف سربازان اسلام را که در آن جا قبلا به فرماندهی خالد بن ولید استقرار داشتند، منظم نمود و نماز صبح را با جماعت خواند. سپس تمام افراد قبیله «حمدان» را که از بزرگترین قبایل بودند، برای شنیدن نامه پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ دعوت نمود. وی پیش از خواندن پیام رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ خدا را حمد و ثنا گفت.
    سپس پیام پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ را برای آنان خواند شکوه مجلس، شیرینی بیان، عظمت گفتار پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ آن چنان قبیله « حمدان» را تحت تأثیر قرار داد که همگی در ظرف یک روز، اسلام آوردند. امیر مومنان ـ علیه السلام ـ جریان را به وسیله نامه ای به اطلاع پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ رسانید. پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ پس از اطلاع، آن چنان خوشحال گشت که با سرور و شادی تمام، سر به سجده نهاد و شکر خدا را به جای آورد و سپس سر بلند کرد و فرمود: درود بر ملت «حمدان». اسلام این گروه، سبب شد که ملت یمن تدریجا به اسلام بگروند.[4]
    بنابراین، مأموریت امام علی ـ علیه السلام ـ در یمن در هر دو بار که به دستور پیامبر به یمن رفت موفقیت آمیز بود.[5]
    از اینروی جریان غدیر به امر پروردگار برای تعیین نهایی و ابلاغ نهایی جانشینی علی ـ علیه السلام ـ بود و ربطی به جریان یمن نداشت.
    شب پره گر قدر آفتاب نداند ـ ذرّه ای از قدر آفتاب نکاهد.
    پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ چندین بار در طول رسالت خود جانشین خود را به مردم معرفی کرد مرحله نهایی که در اجتماع هزاران نفر از حاجیان که از مناطق مختلف بودند به معرفی امیر مومنان اقدام فرمودند، واقعة غدیر خم بود.

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1. تاریخ پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ دکترمحمد ابراهیم آیتی.
    2. فروغ ابدیت، آیت الله جعفر سبحانی.
    3. فروغ ولایت، آیت الله جعفر سبحانی.
    4. الصحیح من سیره النبی الأعظم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ سید جعفر مرتضی عاملی.

    پاورقي ها:

    [1]. سیره ابن هشام، ج2، ص568 ـ 569.
    [2]. صحیح بخاری، ج5، ص163.
    [3]. شیخ مفید، ارشاد، ج1، ص194؛ تاریخ کامل، ج2، ص305.
    [4]. بحارالأنوار، ج21، 60 ـ 362.
    [5]. شیخ مفید، ارشاد، ج1، ص62، طبقات کبری، ج2، ص337، مسند احمد حنبل، 1361ش، سنن ابن ماجه، ص774، بلاذری، انساب الاشراف، ج2، ص101، مسند ابی یعلی، ج1، ص268، تاریخ بغداد، ج12، ص443 این منابع که نویسنده آنان اهل سنت هستند موفقیت امیر مومنان را در این جریان نوشته اند،

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

آيا تمام فرقه هاي اهل تسنن به حديث غدير و به ويژه کلام گهر بار رسول خدا(ص)، «من کنت مولاه، فهذا علي

  • سؤال:

    آيا تمام فرقه هاي اهل تسنن به حديث غدير و به ويژه کلام گهر بار رسول خدا(ص)، «من کنت مولاه، فهذا علي مولاه» اعتقاد دارند (و فقط با استدلال هاي بياني و عقلي سعي در ردّ حديث غدير دارند و يا اينکه به اصل سندي اين حديث، اشکالي وارد مي کنند).

    جواب:

    بيش از سيصد نفر از بزرگان علماي اهل سنت به طرق مختلف حديث غدير و نزول آيات تبليغ و اکمال دين را مستنداً از زياده از صد نفر از صحابه رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نقل نموده اند که سلطان الواعظين، 60 نفر از مشهورترين و مورد اعتماد ترين علماي آنان را با کتاب هايشان که حديث را نقل کرده اند نام مي برد که از جمله آنها افراد ذيل است:
    1ـ محمد بن اسماعيل بخاري در تاريخ خود ج1.
    2ـ مسلم بن حجاج نيشابوري در ج2، صحيح مسلم.
    3ـ ابي داود سجستاني در سنن خود.
    4ـ محمد بن عيسي ترمذي در سنن خود.
    5ـ امام احمد حنبل در ج4، مسند خود.
    6ـ ابن تيميه احمد بن عبد الحليم در منهاج السنة.
    7ـ ابوالقاسم بن عساکر در تاريخ دمشق.
    8ـ ابوبکر خطيب بغدادي در تاريخ بغداد.
    9ـ محمد بن يزيد ابن ماجه قزويني در سنن خود.
    10ـ سيوطي در تاريخ الخلفاء.
    عده اي از علماي اهل سنت مانند محمد بن جرير طبري مفسر و مورخ معروف قرن چهارم کتاب مستقلي به نام (کتاب الولايه) در مورد حديث غدير نوشته و حديث را از هفتاد و پنج طريق روايت نموده.
    احمد بن محمد بن سعيد بن عبدالرحمن کوفي معروف به ابن عقده در کتاب الولايه، حديث غدير را به يکصد و بيست و پنج طريق از صد و بيست و پنج تن از صحابه با تحقيقات بليغه نقل نموده است.
    ابوالقاسم حسکاني در کتاب الولايه، واقعه غدير را مشروحا با نزول آيات نقل نموده است.
    ابوجعفر طحاوي در کتاب مشکل الآثار صفحه 308 مي گويد: اسناد اين حديث صحيح است و احدي را نسبت به راويان آن طعني نيست.[1]
    احمد بن محمد عاصمي در دين الفتي مي گويد: اين حديثي است که امت اسلامي آن را با پذيرش دريافت نموده و با اصول موافق است.[2]
    ابوالفرج، ابن جوزي حنبلي در المناقب مي گويد: علماي تاريخ اتفاق دارند بر اين که داستان غدير بعد از بازگشت پيغمبر از حجة الوداع در هجدهم ذي حجه بوده... و يکصد و بيست هزار تن اين حديث را از پيغمبر شنيده است.[3]
    بنابراين سند اين روايت از ديدگاه اهل سنت هيچ اشکال و خدشه اي ندارد، بلكه عمده سخن اهل سنت در مورد دلالت حديث غدير است.

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1ـ ترجمه الغدير، ج2، ترجمه جمعي از مترجمان.
    2ـ عبقات الانوار، علامه مير حامد حسين.
    3ـ شبهاي پيشاور، سيد محمد سلطان الواعظين. عظيمي 1580

    پاورقي ها:

    [1]. اميني، عبدالحسين، الغدير، ترجمه جمعي از مترجمان، بنياد بعثت، تهران، ج2، ص216.
    [2]. همان، ص217.
    [3]. همان، ص217.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

آيا مورخين و محدثين اهل سنت نيز تفسير شيعه از آيه اكمال دين (آيه سوم سوره مائده) را قبول دارند؟

جواب:

جلال الدين سيوطي در تفسير خود چنين نقل مي كند: «در ذيل تفسير آيه سوم مائده. ابن مردويه و خطيب و ابن عساكر از أبي هريره نقل كرده اند: روز عيد غدير خم و آن 18 ذي الحجّه زماني بود كه: پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود : «من كنت مولاه فعلي مولاه ، فانزل الآيه اليوم اكملت لكم دينكم».
حضرت رسول ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: هر كس من مولاي اويم علي ـ عليه السلام ـ مولاي اوست پس آيه (فوق) نازل شد.[1]
عبيدالله بن احمد حسكاني در شواهد التنزيل لقواعد التفضيل در ذيل آيه فوق چنين نقل مي كند: به نقل از ابي سعيد الخدري: «أن رسول الله لمّا نزلت (عليه) هذه آلآيه قال: الله اكبر علي اكمال الدين و اتمام النعمه و رضا الربّ برسالتي و ولايه علي بن ابي طالب من بعدي ثم قال: من كنت مولاه فعلي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و النصر من نصر و اخذل من خذله؛ ترجمه: همانا رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ زماني اين آيه بر ايشان نازل شد فرمود: الله اكبر بر اكمال و اتمام دين و نعمتش و همانا خداوند بر رسالت من و ولايت علي ـ عليه السلام ـ بعد از من راضي گشت و بعد از آن چنين فرمود: هر كس من مولاي اويم پس علي ـ عليه السلام ـ مولاي اوست خدايا دوستدارش را دوست بدار و دشمنانش را دشمن شمار و يارانش را ياري و مخالفانش را ذليل و خارگردان».[2]
أخبرنا الحاکم الوالد عن أبي حفص بن شاهين عن أبي هريره: هر كس روز عيد غدير خم روزه بگيرد مثل 60 ماه است به خاطر آن كه حضرت رسول دست حضرت علي ـ عليه السلام ـ را گرفته و فرمود من كنت مولاه فعلي مولاه فقال له عمر بن خطاب بخ بخ لك يا ابن ابي طالب».[3]
ابن عساكر در تاريخ دمشق چنين آورده است: به نقل از ابو سعيد خدري: چون پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ علي ـ عليه السلام ـ را در غدير خم نصب كرد و به ولايت او ندا داد جبرئيل ـ عليه السلام ـ با اين ايه بر او فرود آمد: امروز دين شما را برايتان كامل و نعمتم را بر شما تمام كردم و دين اسلام را برايتان پسنديدم».[4]
كتاب تاريخ بغداد: به نقل از ابو هريره: «هر كس روز هجدهم ذي الحجه را روزه بگيرد روزه 60 ماه برايش نوشته مي شود و آن همان روز غدير خم است هنگامي كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ دست علي ـ عليه السلام ـ را گرفت و گفت آيا من ولي مومنان نيستم؟ گفتند چرا و ادامه خطبه غدير و... كه در آخر فرمود من كنت مولاه فعلي مولاه و إلي آخر و خداوند اين آيه را بر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نازل كرد: امروز دينتان را برايتان كامل كردم و ادمه آن (آيه سوم سوره مائده)».[5]
احمد بن حنبل: به نقل از علي بن حكيم اودي: «ما شهادت مي دهيم كه از رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ شنيديم كه براي علي رضي الله عنه در روز غدير خم چنين فرمود: آيا خداوند اولي بر مومنين نيست؟ همگي گفتند بلي سپس پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: من كنت مولاه فعلي مولاه وال من والاه و عاد من عاداه».[6]
همين مطلب را شيخ محمد عبده در تفسير المنار خود جلد 6 صفحه 464 و 465 به همين صورت آورده است.
محمّد بن شافعي در كتاب مطالب السئول در صفحه 16 خود از ترمذي از كتاب صحيح ترمذي كه او با اسناد خود از زيد بن ارقم روايت كرده است و در آن اشاره به غدير خم و انتساب حضرت علي ـ عليه السلام ـ به عنوان ولايت بعد از رسول معرفي كرده است.
«شمس الدين ذهبي شافعي دانشمند و مورّخ معروف اهل سنّت نيز از كثرت اسناد و روايت وارده در مورد ولايت حضرت علي ـ عليه السلام ـ و آيه سوم مائده و غدير خم اظهار تعجّب و شگفتي مي كند».[7]
چنان چه ملاحظه مي شود اين منابع و سخنان فقط قسمت ناچيز و خيلي اندک كه از منابع و سخنان اهل سنت در مورد آيه فوق الذكر مي باشد كه مي توان صورت تفصيلي آنها را در كتاب هاي زير مشاهده كرد:
1. كتاب ولايت، نوشته دانشمند معروف سنّي ابن جرير طبري.
2، تفسير ابن كثير، ج2، ص14.
3. مناقب خوارزمي، طبع نجف، ص130 قسمت روايات عامّه و خاصّه در حديث غدير.
4. كتاب اثبات الهداه، ج3، ص543.
5. معجم الادباء، ج18، ص80.
6. دهها كتاب ديگر از اهل سنت كه به برخي از نويسندگان آن ها در زير اشاره مي كنيم:
الف) كتب تاريخي: ابن قتيبه، ابن زولاق، شهرستاني، ابن اثير، ابن ابي الحديد، و غيره.
ب) محدثين اهل سنت مورخين اهل سنت: احمد بن حنبل، حاكم نيشابوري، ترمذي، محمد بن ادريس و غيره.
ج) علماء كلامي اهل سنت: سيد شريف جرجاني، تفتازاني، قوشجي، قاضي عبدالرحمن ايجي و غيره.
د) علماء لغوي اهل سنت: حمودي، ابن دريد و غيره.

پاورقي ها:

[1]. جلال الدين، سيوطي، الدرّ المنثور في تفسير المأثور، قم، انتشارات‌ كتابخانه آيت الله مرعشي نجفي، 1404ق، ج2، ص252.
[2]. حسكاني، عبيدالله بن احمد، شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد، 1411ق، ج1، ص201.
[3]. شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، همان، ج1، ص200.
[4]. ابن عساكر، تاريخ دمشق، ج42، ص237.
[5]. خطيب بغدادي، كتاب تاريخ بغداد، انتشارات الموقع الوراق، ج8، ص290 و 492.
[6]. احمد بن حنبل، مسند احمد، انتشارات موقع الاسلام، ج1، ص118.
[7]. شمس الدين ذهبي شافعي، طبقات الشافعيه، ج2، ص254.

منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

همه‌ مورخان براین نظرند رسول خدا برای خود در غدیر خم خلیفه معین نکرده و ابوبکر را از لحاظ بزرگی سن ب

سؤال:

همه‌ مورخان براین نظرند رسول خدا برای خود در غدیر خم خلیفه معین نکرده و ابوبکر را از لحاظ بزرگی سن به مسجد فرستاده و بعد از رحلت رسول مهاجرین و انصار به همین لحاظ او را به خلافت برگزیدند.؟

جواب:

-1- این نظر خلاف سیره رسول خدا (ص) است چرا که همه‌ی مورخان گزارش کرده اند رسول خدا(ص)زمانی که برای چند صباحی ازمدینه خارج می شدند -در حالی که زنده بود- کسی را جانشین خود برمی گزیدند تا امور مردم راساماندهی کند.مانند:
امير مؤمنان علي بن ابي‌طالب(ع)[1]، سعد بن عباده[2]، سعد بن معاذ[3]، زيد بن حارثه[4]، ابوسعد بن عبدالاسد[5]، ابوذر غفاري[6]، عبدالله بن رواحه[7]، ابورهم كلثوم بن حصين غفاري[8]، ابن ام مکتوم[9]، ابولبابه بن عبدالمنذر[10]، سباع بن عرفطه[11].
حال با چنین وضعی که رسول خدا(ص) حاضر نبودند برای مدت کوتاه مدینه بی سرپرست نماند چگونه برای همیشه امت را بدون حاکم گذاشت ؟ این خلاف سیره رسول خداست .
2- همان طور که در منابع اهل سنت گزارش شده رسول خدا(ص)در روزهای آخر عمر فرمودند: «بگذاريد برايتان نوشته‌ای بنويسم كه بعد از من هرگز گمراه نشويد.»اما عمر مانع شد.
3- پیامبران الهی(ع) پس از خود جانشینی داشتند و به طور قطع پیامبر اسلام(ص) نیز از این خصوصیّت مستثنا نیست.
آدم عليه السلام يازده روز پيش از مرگ بيمار شد و به پسر خود شيث وصيت كرد.[12]
شیث نیز به فرزندش انوش وصیت کرد.[13] انوش نیز به فرزندش قینان و او به فرزندش مهلائیل و او به فرزندش یَرد و او به فرزندش ادریس واو نیز به فرزندش متوشلخ، و او به فرزندش لمک وصیت نمود. [14]
این وصیت ها تنها به ارث و تقسیم مال یا مراعات اهل بیت محدود نبوده است ،خصوصاً اینکه اهل سنت معتقدند که انبیا از خود مالی به ارث نمی گذاشته اند، بلکه سفارش درمورد هدایت و رهبری جامعه و حفظ شرع و شریعت نیز بوده است.
سلمان فارسی از رسول خدا(ص)پرسید: ای رسول خدا! برای هر پیامبری وصیّی است، وصیّ شما کیست؟ پيامبر ص در پاسخ من، سكوت كرد. بعداً چون مرا ديد، فرمود:" اى سلمان!".من با سرعت گفتم: بله.فرمود:" مى‏دانى وصىّ موسى كه بود؟" گفتم: آرى؛ يوشع بن نون. فرمود:" چرا؟" گفتم: زيرا او داناترينِ ايشان بود فرمود:" وصى و رازدان من و بهترين كسى كه پس از خود به يادگار مى‏گذارم كه به وعده من تحقّق مى‏بخشد و قرضم را مى‏پردازد، على بن ابى طالب است".[15]
سلمان گفت :به رسول خدا(ص) گفتم :هماناخداوند هیچ پیامبری را مبعوث نمی کند مگر این که جانشینش را به وی مشخص می کند ،آیا خداوند برای شما هم مشخص کرده است؟ فرمودند:بله، علي بن أبي طالب ...
عن ابن بريدة عن أبيه قال قال النبي ( صلى الله عليه وسلم ) لكل نبي وصي ووارث وإن عليا وصيي ووارثي[16]
رسول خدا(ص) فرمودند: برای هر پیامبری وصی و وارث است، و همانا علیّ وصی و وارث من است.
4- ملاک قرار دادن سن بازگشت به دوران جاهلیت اعراب است که ریاست قبیله براساس شیخوخیت وبزرگی سن است ، درحالی که اسلام تقوی وپرهیزکاری را ملاک برتری می داند. ضمنا اگر ملاک بزرگی سن مطرح است ابو قحافه پدر ابوبکر که از او مسن تر بود!
5-وقتی ابوبکر وعمر خودشان اعتراف کردند انتخاب روز سقیفه «فلته» ناگهانی وکودتا بوده است چگونه می توان گفت پیامبر به خاطر بزرگی سن اورا انتخاب کرد [17]. علاوه براین درمیان صحابه ازنظر سنی بزرگتر از ابی بکر زیاد بود ؛ خطب عمر الناس يوما، فقال: إن بيعة أبى بكر كانت فلتة ...[18]
«فلته» یعنی ناگهانی ،کاری که از روی تدبر نباشد،کار بی پایه و اساس.
6- پدر ابی بکر به او نوشت که اگر ملاک انتخاب تو سن بود من که از تو بزرگ تر هستم .
ابن ابي الحديد در شرح نهج‌البلاغه اين طور آورده است «ابوقحافه در فتح مكه اسلام آورده و چند ماه پس از مرگ پسر خويش ابوبكر در سال سيزدهم هجري به سن نود و سه سالگي از دنيا رفت در روزي كه ابوبكر به خلافت نشست چون خبر به ابوقحافه رسيد اين آيه را تلاوت كرد «قل اللهم مالك الملك تؤتي الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء» پس گفت وي را با كدام امتياز بدين امر انتخاب كردند گفتند: بدين جهت كه وي از ديگر افراد صحابه بزرگسال‌تر است ابوقحافه گفت: اگر ملاك اين امر باشد من از او بزرگسال‌تر هستم.[19]
مرحوم طبرسي در احتجاج در روايتي آورده است كه بعد از اين‌كه پيامبر بزرگ اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ از دنيا رفت و مردم ابوبكر را به خلافت برگزيدند ابوبكر نامه‌اي به پدرش بدين مضمون نوشت: تمامي قوم به خلافت من راضي شدند و مرا به امارت و خلافت برگزيدند تو نزد من بيا تا به تو نيكوئي بسيار كنم.» چون نامه ابوبكر به پدرش رسيد ابوقحافه از روي خشم و ناراحتي به آورنده نامه ابوبكر گفت چرا علي ـ عليه‌السّلام ـ را از خلافت منع كرديد در حالي كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ به امر خداوند حضرت علي ـ عليه‌السّلام ـ را به خلافت برگزيده بود چرا ابوبكر و انصار و مهاجرين خلاف حكم پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ عمل كردند. آورنده نامه ابوبكر گفت: به خاطر اين‌كه سن علي ـ عليه‌السّلام ـ كم بود و هم‌چنين او عده‌اي از بزرگان قريش را به قتل رسانده بود و ابوبكر از علي بزرگتر بود لذا جميع قوم او را به خلافت برگزيدند. ابوقحافه گفت: اگر چنانچه بزرگي سن ملاك امر خلافت است پس من نسبت به ابوبكر بزرگسال‌ترم. ابوقحافه در ادامه گفت: خداي بزرگ شاهد است كه اين مردم بر علي وصي رسول خدا ظلم كردند در حالي كه پيامبر به حكم خداوند براي ولايت علي از مردم بيعت گرفته بود. و تمامي ماها را تأكيد كرد كه از علي ـ عليه‌السّلام ـ اطاعت كنيم. آنگاه ابوقحافه نامه‌اي بدين مضمون به پسرش ابوبكر نوشت: پسرم نامه‌ات بدستم رسيد و چون آن را مطالعه كردم آن را مانند نامه احمقان و نامه ديوانگان ديدم و سراسر نامه تو ضد و نقيض است زيرا در جايي گفته بودي كه من خليفه پيامبر هستم و در جايي گفته بودي كه مردم مرا به خلافت برگزيدند. اين را بدان كه در كاري كه براي تو ظاهر و آشكار است در آن داخل نشو كه راه خروجي براي تو نيست و در دنيا و آخرت دچار ندامت و ضررخواهي گشت و بترس از عواقب آن در قيامت و نفس خود را ملامت كن و از آن بازدار. از تو مي‌خواهم كه اين كار را به صاحبش واگذار كن و خود را در روز قيامت شرمنده مكن كه سياهروئي تو در نزد خداوند بسيار است و ترك اين امر در امروز راحت‌تر است از روز قيامت.»[20]
7- طبق گزارش طبری قبل از ماجرای سقیفه، ابوبکر خلیفه شمرده شد:
انصار زير سايبان بنى ساعده فراهم آمده‏اند كه با يكى از خودشان بيعت كنند و مى‏گويند: يك امير از ما و يك امير از قريش. گويد: ابو بكر و عمر سوى آنها رفتند و همديگر را مى‏كشيدند تا آنجا رسيدند.
عمر خواست سخن آغاز كند، ابو بكر او را از سخن منع كرد و عمر گفت: در يك روز دو بار نافرمانى خليفه پيمبر خدا نمى‏كنم. [21]
عجبا! هنوز يك نفر با ابی بكر بيعت نكرده است ، هنوز حاضرين در حال مشورت در مورد رهبرى سعد بن عباده مى باشند، تازه ابی بكر مى خواهد انصار را قانع سازد، که عمر وى را خليفه پيامبر (ص) مى خواند.
8- درتاریخ هم علاوه براین که اکثرمورخین به حدیث غدیر پرداخته اند ،گزارش هایی دیگر هم آورده اند،
برای نمونه نامه معاویه به پسر ابی بکر چنین است :
«ما از همان روزگار که پدرت زنده بود، فضل و مقام پسر ابوطالب را می‌شناختیم و رعایت حق او را لازم می‌دانستیم، لیکن هنگامی که پیغمبر اکرم درگذشت، پدر تو و فاروقش، نخستین کسانی بودند که حق علی را گرفتند و در امر او مخالفت کردند و در این کار با هم اتفاق و اتحاد داشتند… و اگر نبود آنچه پدرت پیش از این انجام داد، ما با علی‌ بن ابی طالب مخالفت نمی‌کردیم و این امر را به او تسلیم می‌نمودیم، لیکن دیدیم پدرت این کار نسبت به او انجام داد ما هم به همان روش رفتیم…»[22]
نیز زمانی که رسول خدا(ص) قبیله بنی عامر بن صعصعه را به اسلام دعوت کردند ،یکی از آنان گفت:
«اگر ما پيرو تو شويم و خداوند تورا بر مخالفانت چيره كند آيااین«امر» پس از تو ازآن ما خواهد بود؟» رسول خدا(ص) پاسخ دادند:« الأمر الى الله يضعه حيث يشاء» «اين امر به دست خداست كه آن را هر كجا که بخواهد قرار می دهد.»[23]
بدین ترتیب باید گفت برخی قبایل مانند بنی عامر ازهمان دوران بعثت دراندیشه جانشینی رسول خدا(ص)بوده اند. دراین صورت چگونه ممکن است درطول دوره ده ساله هجرت، هیچ کس در این باره سوالی نکرده ویا آن حضرت(ص) چیزی نفرموده باشد؟[24] علاوه دراینجا نه تنها رسول خدا(ص) مسئله جانشینی خودرا رد نکردند بلکه آن را یک امر الهی نسبت دادند.
همچنین زمانی که مردم جهت بیعت با ابی بکر گردآمده بودند، ابی سفیان خطاب به امام علی (ع)گفت :دستت را بده تا با توبیعت کنم .[25]
هرچند امام علی (ع)او را طرد کردند چرا که از این کار نیت نادرستی داشت. از این واقعه تاریخی معلوم می شود که درغدیرخم مسئله امامت ورهبری امیر مومنان علی(ع) مطرح بود که ابی سفیان درآن برهه از زمان هم آن را مطرح کرد.
مسعودی درکتابش چنین آورده: « هنگامی که در روز سقيفه با ابو بكر بيعت شد و روز سه‏شنبه نيز دوباره از توده مردم براى او بيعت گرفتند على آمد و گفت: کار ما را تباه کردی و با ما مشورت نکردی و حق ما را نگه نداشتى ابوبکر گفت: آری ولکن از بروز فتنه ترسیدم!» [26]
ناگفته روشن است که سخن ابوبکر بهانه ای بیش نیست، واقعیت آن است که اگر با مولی بیعت می شد فتنه زدایی صورت می گرفت. زیرا این علی بود که فتنه شناس بود ،رد کردن فتنه ابوسفیان نمونه ای از فتنه شناسی علی (ع) است.
ابن قتيبة دينوری درباره خوددارى على(ع) از بيعت با ابوبكرمی نویسد:
ابو عبيده به على گفت: پسر عمو، تو كم سن و سال هستى و آنان بزرگان قوم تواند. تو تجربه آنان را ندارى، به اندازه آنان نيز كارها را نمى‏شناسى. ابو بكر در كار خلافت از تو نيرومندتر است و كارها را همه جانبه در نظر مى‏گيرد، بنا بر اين خلافت را به او بسپار، زيرا تو اگر زنده بمانى و عمرى يابى، براى كار خلافت خلق شده‏اى، و سزاوار در دست گرفتن كار خلافت هستى. تو با ويژگى‏هايى همچون دانش و آگاهى و فهم و نيز سابقه در دين اسلام و دامادى پيامبر (ص) بر همه آنان برترى.
على گفت: اى گروه مهاجران، خدا را در نظر آوريد، خلافت و زمامدارى محمد (ص) را از خانه او خارج نكنيد، و در خانه‏هاى خود جاى ندهيد، اهل و خاندان او را از مقامشان باز نداريد. اى مهاجران، سوگند به خدا، ما سزاوارترين مردم نسبت به كار خلافتيم، ما اهل بيت هستيم، خواننده كتاب خدا كه آن را از روى فهم و بينش مى‏خواند از خاندان ماست. ما آگاه به سنت رسول خدا (ص)، آشنا به كار مردم، باز دارنده مردم از بدى، قسمت كننده بيت المال به طور مساوى در ميان مردم هستيم. پس پيروى هواى نفس نكنيد تا گمراه نشويد كه در اين صورت از حق فاصله بيش‏ترى مى‏گيريد.
بشير به سعد انصارى در پاسخ على گفت: اگر اين سخنان را كه اكنون مى‏شنويم قبلا از تو شنيده بوديم، حتى دو نفر نيز با تو به مخالفت بر نمى‏خاستند.على، شبانه فاطمه دختر پيامبر (ص) را بر چهارپايى سوار مى‏كرد و به مجالس انصار مى‏رفت و از آنان كمك و يارى مى‏خواست.انصار در پاسخ مى‏گفتند: دختر پيامبر (ص)، بيعت ما با اين مرد به پايان رسيده است، اگر همسر تو قبل از ابوبكر نزد ما مى‏آمد، ما با ابوبكر بيعت نمى‏كرديم.على در پاسخ آنان مى‏گفت: آيا شما مى‏خواستيد من پيامبر (ص) را كه رحلت كرده بود رها مى‏كردم و براى به دست آوردن خلافت به جنگ و ستيز مى‏پرداختم.فاطمه به انصار گفت: ابوالحسن آنچه سزاوار بود انجام داد، و شما نيز كارى كرديد كه خداوند آن را حساب خواهد كرد. .[27]
از این که ابوعبيده می گوید:« فسلّم لأبي بكر هذا الأمر؛ بنا بر اين خلافت را به او بسپار» معلوم می شود که جریان غدیرخم درباره جانشینی ورهبری حضرت علی(ع) بود و امامت ورهبری امت اسلام ،حق امیرمومنان علی(ع)بود ،که ابو عبيده از حضرت علی(ع) واگذاری آن را به ابوبکر خواستار بود.(ضمن این که ابو عبيده باز از دیدگاه جاهلیت مساله کمی سن وسال رامطرح کردنه از دیدگاه اسلام که رسول خدا(ص) بیست وسه سال برای آن تلاش وکوشش بسیار کردند یعنی تقوی وپرهیزکاری ؛که خود ابو عبيده هم اعتراف دارد که در این مورد هم حضرت علی(ع) از همه برتر است. )
دراین باره ابن عبد البرهم در«الاستیعاب» چنین گزارش نموده است :
بعد از رحلت پيامبر گفتيم كه اولياي پيامبر ما هستيم و در ولايت كسي با ما به منازعه نمي پردازد و لكن قوم ما ابا كردند و ديگران را براي خلافت معين كردند . [28]
«هنگامى كه عمر به اميرمؤمنان علی (ع)گفت دست از تو برنمی دارم مگر این که با ابوبکر بیعت کنی. ، حضرت فرمودند: «احلب يا عمر حلباً لك شطره ، اشدد له اليوم أمره ليرد عليك غداً»[29]
ای عمر از پستان خلافت تا مى‏توانى شير بدوش كه سهم تو محفوظ است ، و كار حكومت ابوبكر را محكم ساز كه روزى به تو باز خواهد گرداند».
با توجه به این روند انتخاب در سقیفه که بیشتر به یک کودتای نظامی شباهت دارد تا انتخاب از روی سن نمی توان گفت که پیامبر به خاطر سن ابی بکر اورا به مسجد فرستاد ومردم با تمسک به این توجه پیامبر به او تمایل پیدا کرده واورا انتخاب نمودند ؛ به علاوه پیامبر برخی از جوانان ازجمله عتاب بن اسید [30]و اسامه وپدرش زید را برای حکمرانی واستانداری وفرماندهی نظامی انتخاب کرد[31] لذا به هیچ وجه نمی توان گفت داشتن سن زیاد از نظر پیامبر معیار بوده است تا مردم نیز به آن تمسک جسته ودر سقیفه او را انتخاب کنند؛ اتفاقا پیامبر در باره جوانان توجه وبه آنان توصیه کرده است ؛[32]

پاورقي ها:

[1]- احمد بن ابي‌يعقوب، المعروف باليعقوبي، تاريخ اليعقوبي، بيروت، دار صادر، بي‌تا، ج 2، ص 67.
[2]- ابن سعد، پيشين، ج 2، ص 5.
[3]- همان.
[4]- همان، ص 6.
[5]- همان.
[6]- واقدي، كتاب المغازى، تحقيق مارسدن جونس، بيروت، مؤسسة الأعلمى، 1409/1989، چاپ سوم، ج 2، ص 637.
[7]- همان، ج 1، ص 384.
[8]- ابن هشام، پيشين، ج 2، ص 399؛ ابن سعد، پيشين، ج 2، ص 92.
[9]- واقدي، پيشين، ج ، ص 183، 371، 469؛ ابن سعد، پيشين، ج 2، ص 23، 27، 28، 38.
[10]- واقدي، همان، ج 1، ص 180 و 182؛ ابن سعد، پيشين، ج 2، ص 22.
[11]- واقدي، همان، ج 2، ص 636؛ ابن سعد، همان، ج 2، ص 48.
[12]- طبری،پیشین، ج‏1،ص:158
[13]- همان،ج‏1،163
[14]- همان،ج‏1،164
[15]- الطبرانی، المعجم الكبير،تحقيق: حمدي عبد المجيد السلفي، دار إحياء التراث العربي ،1405- 1985،چاپ دوم، ج 6، ص 221؛ وبااندکی تغییر درعبارت :أبي بكر أحمد بن موسى ابن مردويه الأصفهاني ،مناقب علي بن أبي طالب (ع) وما نزل من القرآن في علي (ع) ، جمعه ورتبه وقدم له : عبد الرزاق محمد حسين حرز الدين،قم، دار الحديث ،1424 - 1382ش،چاپ دوم، صص104-103
[16]- ابن عساكر ،پیشین،ج 42 ، ص 392 ؛ القندوزي ،پیشین،ج 1 ،ص 235 ؛ ابن الجوزي ،الموضوعات ، تحقيق : عبد الرحمن محمد عثمان، المدينة المنورة، المكتبة السلفية ،1386 - 1966 ،چاپ اول، ج 1 ،صص 377 - 376 ؛ عبد الله بن عدي ، الكامل ، تدقيق : يحيى مختار غزاوي بيروت، دار الفكر للطباعة والنشر والتوزيع ،محرم 1409 - 1988 م،چاپ سوم،ج 4 ، ص 14
[17]- البلاذری،پیشین، ج‏2،صص274-273؛ ابن ابي الحديد،پیشین،ج2،ص50. خطب أبو بكر حين بويع و استخلف، فقال: …ألا و إنى قد وليتكم و لست بخيركم. ألا و قد كانت بيعتي فلتة و ذلك أنى خشيت فتنة»
[18]- البلاذری،پیشین، ج‏2،ص:263 ؛
[19]- ابن ابي‌الحديد، شرح نهج‌البلاغه، ج 1، ص 222.
[20]- طبرسي، احتجاج، ترجمه نظام‌الدين احمد غفاري مازندراني، چاپخانه مهر استوار قم، ج 1، صص 367ـ366ـ365.
[21]- هاتيك الانصار قد اجتمعت في ظله بنى ساعده، يبايعون رجلا منهم، يقولون: منا امير و من قريش امير، قال: فانطلق ابو بكر و عمر يتقاودان حتى أتياهم، فاراد عمر ان يتكلم، فنهاه ابو بكر، فقال:لا اعصى خليفه النبي ص في يوم مرتين. الطیری،پیشین،ج3،ص203
[22]- أبو الحسن على بن الحسين بن على المسعودي (مسعودی)، مروج الذهب و معادن الجوهر،تحقيق :اسعد داغر، قم، دار الهجرة، چ دوم، 1409، ج‏3،صص13-12؛اما بلاذری پایان نامه را چنین آورده:.. و لو لا ما سبقنا إليه أبوك و انه لم يره موضعا للأمر، ما خالفنا علي بن أبي طالب و لسلمنا إليه، و لكنا رأينا أباك فعل أمرا اتبعناه و اقتفونا أثره ... بلاذری،پیشین، ج‏2،ص397.
[23]- طبري،پیشین،ج‏2،ص،350؛ عبد الملك بن هشام (ابن هشام) ،السيرة النبوية، تحقيق: مصطفى السقا و ابراهيم الأبيارى و عبد الحفيظ شلبى، بيروت، دار المعرفة، بى تا، ،ج‏1،ص425-424 ؛ ابن اثیر،پیشین،،ج‏2،ص:93
[24]- رسول جعفریان،سیره رسول خدا(ص)،قم،دلیل ما،1383،چاپ سوم،ص669
[25]- طبری، پیشین، ج‏3،ص209 ،ابن اثیر، پیشین، الكامل،ج‏2،صص326-325
[26]- «لما بويع أبو بكر في يوم السَّقيفة و جددت البيعة له يوم الثلاثاء على العامة خرج علي فقال: أفسدت علينا أمورنا، و لم تستشر، و لم تَرْعَ لنا حقاً، فقال أبو بكر: بلى، و لكني خشيت الفتنة» مسعودی،پیشین، ج‏2،ص:301
[27]- ابن قتيبة دينوری،ج‏1،ص30-2
[28]- أبو عمر يوسف بن عبد الله)ابن عبد البر( ،الاستيعاب فى معرفة الأصحاب، تحقيق: على محمد البجاوى، بيروت، دار الجيل، 1412/1992، چاپ اول، ج‏2،ص497
[29]- ابن قتيبة الدينوري‏،پیشین ،ج‏1،ص:29 ؛ ابن ابی الحدید،پیشین،ج6،ص11؛ الجوهري، لسقيفة وفدك ، بيروت ، شركة الكتبي للطباعة والنشر،1413 - 1993 م، چاپ دوم،ص62
[30]- تاریخ ابن خلدون ج2،466
[31]- الاستیعاب ج1،ص75
[32]- المنتظم ج7،ص264

منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

اولين اشخاصي که با حضرت علي ـ عليه السلام ـ در واقعه غدير بيعت نمودند چه کسانی بودند؟

جواب:

بعد از پايان سخنراني پيامبر اکرم اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ، آن حضرت دستور داد کنار منبر، زير درختان، دو خيمه جداگانه در مقابل يکديگر برپا شود.
برنامه چنين بود که پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در يک خيمه و اميرالمومنين ـ عليه السلام ـ در خيمه ديگر جلوس فرمايند. آنگاه حاضرين، در صفي مرتب، گروه گروه وارد خيمه پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ شده به عنوان قبول و اقرار به آنچه در خطابه غدير، درباره ولايت و امامت بيان فرمود، با آن حضرت دست بيعت دهند، سپس به خيمه اميرالمومنين بروند و به عنوان تسليم و اطاعت در برابر مقام ولايت او سه کار انجام دهند: يکي اينکه بيعت کنند و ديگر اين که «السلام عليک يا امير المومنين» بگويند و سوم اين که به آن حضرت، اين مقام با عظمت را تبريک بگويند.
اولين بيعت کنندگان غدير:
از اولين افراد مؤمنين که براي بيعت حضور يافتند، مقداد، سلمان و ابوذر بودند. پس از آن که اين 3 نفر با پيامبراکرم اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بيعت کردند، به آنان فرمود: «بر علي به عنوان اميرالمومنين سلام کنيد» و آنان اين کار را انجام داده با آن حضرت نيز بيعت کردند. بعد از آنان به حذيفه و ابن مسعود و عمّار و بريده اسلمي همين دستور را داد و آنان نيز بيعت کردند.
بعد از ایشان افراد دیگری که براي بيعت حضور يافتند، ابوبکر، عمر، عثمان، معاويه، مغيره و ابوموسي اشعري بودند که پيامبر اکرم اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ تأکيد خاصّي بر بيعت آنان داشت.
از بين آنان، پيامبر اکرم اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ خطاب به ابوبکر و عمر فرمود: «اي پسر ابي قحافه و اي عمر! با علي بر صاحب اختياري و اميرالمؤمنين بودن، بعد از من بيعت کنيد».
آنان سئوال کردند: آيا اين امر از طرف خدا و رسولش است يا از طرف رسولش؟!!
حضرت فرمودند: «آيا چنين امري از طرف غير خدا امکان دارد؟ آري، امري از طرف خدا و رسولش است که علي ـ عليه السلام ـ اميرالمومنين و امام المتقين است. در روز قيامت خدا او را بر پل صراط مي نشاند تا دوستانش را وارد بهشت و دشمنانش را وارد جهنم نمايد».
آنگاه همه آنان با پيامبر اکرم اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بيعت کردند. آن حضرت بار ديگر از آنان اقرار گرفت و آنان گفتند: شنيديم و اطاعت خدا و رسول را پذيرفتيم. حضرت پرسيد: خدا و رسولش بر شما شاهد باشند؟ همگي گفتند: آري شاهد باشند.[1]
بنابراين، در غدير خم، مردمان حاضر در آن جا هم با علي ـ عليه السلام ـ بيعت مي کردند و هم با پيامبر اکرم اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و عمر و ابوبکر از اولين کساني بودند که با اميرالمومنين علي ـ عليه السلام ـ بيعت کردند و به آن حضرت «هنيئا لک (و به قولي بخ بخ لک) ياابن ابي طالب، «اصبحت مولي کلّ مؤمن و مؤمنة» گفتند: يعني گوارا باد تو را اي پسر ابوطالب. به به از اين نعمت که مولاي همه مردان و زنان با ايمان گشتي.[2]

معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

1ـ دايرة المعارف تشيع، ج6، ص180 تا 182.
2ـ معارف و معاريف، تأليف حسيني دشتي، ج7.
3ـ الغدير، تأليف علامه اميني، ترجمه محمد تقي واحدي، ج1، 2.

پاورقي ها:

[1]. اميني، ابراهيم، الغدير، ترجمه محمد تقي واحدي، تهران، کتابخانه بزرگ اسلامي، چاپ اول، 1362ش، ج2، ص208ـ213؛ بحراني، عبدالله، عوالم العلوم، قم، مدرسة الامام المهدي، چاپ اول، 1407ق، ج15، ص199ـ201؛ انصاري، محمد باقر، گزارش حجة الوداع، قم، عطر عترت، چاپ اول، 1386ش، ص255ـ256.
[2]. دايرة المعارف تشيع، ج6، ص181؛ معارف و معاريف، ج7، ص584.

منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

اگر در غدیر خم هزاران نفر شاهد تعیین خلافت علی (ع) بودند، چرا اصحاب به ابوبکر و عمر اعتراض نکردند؟

  • جواب:

    اين كه چرا مسلمانان و صحابه رسول خدا هنگام تشكيل سقيفه و بعد از آن حق اهل بيت را ناديده گرفتند و با اين حقيقت آشكار كه در مرئي و منظر هزاران نفر از حجاج واقع شده بود و نيز در ادوار مختلفي از حيات پر بار رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به انحاء گوناگون به آن اشاره و تصريح شده بود، مخالفت و يا سكوت كردند، به عوامل چندي وابسته است كه به طور خلاصه مي‌توان آن‌ها در نكات ذيل گزارش كرد؛
    1. قبل از تشكيل دولت مدينه به دست پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ، مردم شهرهاي بزرگ حجاز و باديه‌ها تحت نظام قبيله‌اي به سر مي بردند. در اين نظام سر آمد بودن در صفاتي چون سن، سخاوت، شجاعت، بردباري و شرافت معيار گزينش رهبر به شمار مي آمد و رهبر قبيله حق نداشت از ميان فرزندان و خويشانش جانشين برگزيند.
    2. پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نخستين كسي بود كه در اين سرزمين نهادي به نام دولت پديد آورد و ارزش‌هاي فرا قبيله اي ارائه داد. آن بزرگوار توانست قبايل مختلف شهرها و باديه هاي منطقه را تحت يك نظام واحد متمركز سازد. مردم كه آن حضرت را پيامبر آسماني مي دانستند، تشكيل دولت از سوي او را امر الهي به شمار آوردند و در برابر آن مقاومتي قابل توجه نشان ندادند.
    3. پيش از فتح مكه اسلام به گونه روز افزون در ميان شهرها و باديه‌ها گسترش يافت تا جايي كه سال بعد (سال نهم هجري) عام الوفود (سال هيئت‌ها) نام گرفت، يعني سالي كه مردم دسته دسته در قالب هيئت‌هاي مختلف نزد پيامبر اكرم ـ‌ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مي شتافتند و اسلام خويش را آشكار مي كردند. ناگفته پيداست، انگيزه همه اين هيئت ها معنوي نبود و همه تازه مسلمانان ايمان محكم قلبي نداشتند.
    4. يكي از آموزه هاي اسلامي كه پذيرش آن براي مردم دشوار مي نمود، مسأله تعيين جانشين بود زيرا:
    الف) مردم فقط شخص پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را داراي بعد الهي مي دانستند و حكومت فرا قبيله‌اي ايشان را مي پذيرفتند. در نگاه آنان، جانشين پيامبر از چنين ويژگي برخوردار نبود.[1]
    ب) هنوز بسياري از مردم خود را به اطاعت از دستورهاي دنيوي آن حضرت مقيّد نمي‌دانستند چنان كه در مواردي چون صلح حديبيه، (اعتراض عمر كه گفت: چنان در شك افتادم كه از آغاز اسلام خود تا آن هنگام در چنين شكي فرو نرفته بودم.[2]) و تقسيم غنايم حنين.[3] واكنش اعتراض آميز نشان دادند.
    ج) بسياري از مردم اطاعت از فرمان‌هاي دنيوي مربوط به بعد از زندگاني رسول خدا را نمي پذيرفتند زيرا هنوز از آموزه هاي جاهلي كه به رئيس قبيله اجازه تعيين جانشين نمي‌دهد، دل نبريده بودند و طبيعي بود كه مسأله رياست دولت را از رياست يك قبيله مهم تر بدانند.
    د) هنوز برخي از قريشيان تازه مسلمان چنان مي پنداشتند كه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در راستاي رقابت قبيله‌اي مسأله نبوت را مطرح كرده است. اين گروه با توجه به اقبال عمومي مردم به آن حضرت جرأت مخالفت نداشتند ولي با تعيين جانشين به ويژه از تيره بني هاشم، لب به اعتراض گشودند و با بهره گيري از پشتوانه فرهنگ قبيله‌اي مردم اعتراض خويش را روشن‌تر بيان كردند.
    هـ) در زمان جاهليت تنها اشرافي به مجلس مشورتي قريش ( دار الندوه) راه مي يافتند كه به چهل سالگي رسيده باشند.[4] بر اين اساس، پذيرش جانشين رسول خدا، به ويژه اگر آن فرد داماد پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بود و كمتر از چهل سال[5] داشت بسيار دشوارتر مي شد. چنان كه ابوبكر مكرر به آن حضرت مي گفت، تو جواني و فرصت براي خلافت داري.
    5. دو نكته ديگر نيز پذيرش جانشيني امام علي ـ عليه السلام ـ را دشوار مي كرد:
    الف) حضرت علي ـ‌عليه السلام ـ نزد قريشيان به سبب دلاوري هايش در جنگ‌هايي مانند بدر و احد و به خاك و خون كشيدن بزرگان قريش، چهره منفي داشت؛ اين پديده سبب شد به تبليغات گسترده روي آورند و فضاي جامعه آن روز را بر عليه علي ـ عليه السلام ـ مسموم نموده و از آن به نفع افكار و سياست هاي پليد و شوم شان بهره‌گيري نمايند. عمر در اين باره به علي ـ عليه السلام ـ مي گفت: قوم شما(قريش) به شما مانند نگاه گاو به كشنده‌اش مي‌نگرند.[6]
    ب) مردم قبايل مختلف خصوصا سران توطئه‌گر قريش و مهاجر، اين نكته را درك كرده بودند كه با توجه به لياقت ها و استعداد هاي تيره بني هاشم، اگر مسأله جانشيني در ميان آنها تثبيت شود،‌ هرگز از آن خاندان بيرون نخواهد آمد.
    6. نگاه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به جانشيني حضرت علي ـ عليه السلام ـ، الهي و از روابط قبيله و خويشاوندي بسيار فراتر است. زيرا به حفظ آئيين وحي مي انديشيد و طبيعي است كه آشناترين فرد به كتاب و سنّت و شجاع‌ترين و كوشاترين فرد در راه گسترش اسلام را برگزيند. البته پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ با وضعيت جامعه آشنا بود. از اين‌رو از آغاز رسالت در موقعيت هاي گوناگون، با بيان هاي متفاوت ويژگي هاي حضرت علي ـ عليه السلام ـ را ياد آور مي شد و از جانشيني اش سخن به ميان مي آورد.[7] آن بزرگوار سرانجام از سوي خداوند مأمور شد در بزرگ ترين اجتماع مسلمانان كه برخي شمار آنها را بيش از يكصد هزار تن دانسته اند آشكارا اين مسأله را اعلام كرد.[8] و دغدغه مخالفت جامعه را نديده بگيرد. فرازي از آيه 67 سوره مائده كه از اين دغدغه پيامبر پرده بر مي دارد و به وي ايمني مي بخشد چنين است: «و الله يعصمك عن الناس» خداوند تو را از (شر) مردم نگاه مي دارد. در اين عبارت دو واژه «عصمت» و «ناس» بسيار راهگشا است. خداوند پيامبر را از چه چيز حفظ مي كرد؟ و اين «ناس» چه كساني بودند؟
    با توجه به واقعيت خارجي و ايمن نماندن پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از شرّ زبان مردم و نيز با توجه به اين كه سرانجام مسأله جانشيني امام علي ـ‌عليه السلام ـ به سامان نرسيد، بعيد به نظر نمي رسد كه مراد از واژه «يعصمك» نگهداري پيامبر از هجوم فيزيكي و يكباره مردم باشد. چنان‌كه واژه ناس بر مردم عادي دلالت دارد و با توجه به اكثريت نو مسلمان آن زمان و كينه و توطئه عده اي از سران اصحاب نسبت به خلافت علي ـ‌ عليه السلام ـ، به حمل اين لفظ بر خلاف ظاهر نيازمند نيستم.
    7. تاريخ درباره بسياري از حوادث مقطع زماني بين غدير و وفات پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ساكت مانده است امّا كالبد شكافي دو پديده مهم آن عصر ما را با شدّت اهتمام پيامبر اكرم ـ‌صلي الله عليه و آله و سلم ـ برگزينش جانشين و گستره تلاش هاي مخالفان آن حضرت در عيان و نهان، آشنا مي سازد. اين پديده ها عبارت است از: سپاه اسامه و مخالفت با نگارش وصيت مهم رسول خدا.
    1. سپاه اسامه: پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در واپسين روزهاي زندگي اش فرمان داد لشكري عظيم به فرماندهي جواني به نام اسامة بن زيد به سمت دورترين مرزهاي كشور اسلامي (مرزهاي روم) رهسپار شود.[9] كالبد شكافي دقيق اين جريان نشان مي دهد رسول خدا ـ‌صلي الله عليه و آله و سلم ـ در راستاي تثبيت جانشيني حضرت علي ـ عليه السلام ـ به چنين اقدامي دست يازيد زيرا:
    الف) در آن هنگام و در آستانه وفات پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ خالي كردن مركز حكومت از نيروهاي نظامي و ارسال آن به دورترين نقاط به صلاح جامعه نبود چون احتمال داشت پس از رحلت آن بزرگوار بسياري از نو مسلمانان قبايل اطراف سر به شورش بردارند و كيان جامعه اسلامي در معرض تهديد قرار گيرد. آن چه اين تصميم گيري را در نظر پيامبر اكرم ـ‌صلي الله عليه و آله و سلم ـ منطقي جلوه مي داد دور ساختن مخالفان جانشيني علي ـ عليه السلام ـ از مدينه بود.
    ب) انتصاب جواني 18 ساله[10] به مقام فرماندهي لشكر و عدم توجه به اعتراضات اصحاب جز از كار انداختن مهم‌ترين[11] دستاويز مخالفان جانشيني علي ـ عليه السلام ـ (يعني جواني حضرت) هيچ توجيهي نداشت زيرا اسامة بن زيد كه از جهاتي چون سابقه مسلماني، شرافت، شجاعت و کارايي سر آمد اصحاب به شمار نمي آمد و از نظر سني حدود 15 سال از علي ـ‌عليه السلام ـ كوچك تر بود، با توجه به آنكه در بسياري از ويژگي ها با حضرت علي ـ عليه السلام ـ قابل مقايسه نمي نمود، درمقام فرماندهي سپاه عظيم و متشكل از بزرگان صحابه مانند ابوبكر، عمر، ابو عبيده جّراح، عثمان،‌طلحه، زبير، عبد الرحمان بن عوف، و سعد بن ابي وقاص قرار گرفت.
    ج) دقت در تركيب سپاه اسامة نشان مي‌دهد تمام كساني كه احتمال داشت با جانشيني علي ـ عليه السلام ـ مخالفت ورزند، ملزم بودند در اين سپاه شركت جويند.[12] و كساني كه به بهانه بيماري پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از اردوگاه سپاه اسامة به مدينه باز مي گشتند، با جمله تأكيدي: «لعن الله من تخلّف عن جيش اسامة»[13] رو برو شدند و ملزم شدند در مدينه به سر برند.[14]
    2. پيشگيري از نگارش وصيت: اين حادثه در واپسين روزهاي حيات پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ تحقق يافت كه احتمالا با بالاگرفتن زمزمه هاي مخالفت با جانشيني حضرت علي ـ عليه السلام ـ به شدّت نگران اوضاع شده بود، دستور داد ابزار نوشتن آماده سازند تا سندي صريح و ماندگار بر جاي گذارد و از گمراهي امّت جلوگيري كند. مخالفان كه اين دستور را با نقشه هاي چند ماه خويش ناسازگار مي ديدند، به شدّت نگران شدند و با هذيان‌گو خواندن كسي كه جز وحي چيزي بر زبان نمي‌راند،‌ از نگارش اين سند جلوگيري كردند. تاريخ در اينجا تنها از يك تن نام مي برد.[15] اما آشكار است كه تنها يك نفر، بي آنكه جرياني نيرومند پشتيبانش باشد، نمي تواند با رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مقابله و مخالفت كند. از اين‌رو بعضي از نصوص گوينده اين عبارت را جمع دانسته از كلمه «قالوا» استفاده كرده اند.[16]
    8. نخستين تشكيل دهندگان جلسه‌اي كه با هدف تعيين خليفه‌اي جز حضرت علي ـ عليه السلام ـ در سقيفه گرد آمدند انصار به شمار مي‌آمدند، آن هم انصاري كه در همه جا به پيروي محض از پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ زبانزد بودند و دوستي‌شان با خاندان آن حضرت به ويژه علي ـ عليه السلام ـ بر همگان ثابت شده است. راستي چرا انصار؟ و چرا با اين عجله؟ آنهم در حالي كه هنوز بدن پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ غسل داده نشده است؟ شواهد تاريخي نشان مي دهد انصار هرگز از جانشيني شخصيتي مانند حضرت علي ـ عليه السلام ـ، هراسناك نبودند و او را ادامه دهنده راه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مي دانستند. اقدام عجولانه آن ها در درك اين نكته حياتي ريشه دارد. آنها با تيزبيني دريافته بودند كه شانسي براي به قدرت رسيدن حضرت علي ـ عليه السلام ـ وجود ندارد. مخالفت ياران بزرگ پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ با راه افتادن سپاه اسامة و نيز مخالفت آنان با نگارش وصيت از سوي پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و به احتمال فراوان، ‌حوادث ديگري كه تاريخ ما را از آن بي خبر گذاشته است، انصار را به اين نتيجه رسانده بود كه مهاجران انديشه به دست گرفتن حكومت در سر مي‌پرورانند و احتمال دارد قريشياني كه سرانشان در نبرد با نيروهاي انصار حامي رسول خدا به قتل رسيدند، با بهره‌گيري از پيوند نزديك قريش و مهاجران در پي انتقام برآيند.
    بنابراين، به سقيفه شتافتند تا طرفداران غصب حق علي ـ عليه السلام ـ را دست كم از به دست گرفتن كامل قدرت باز دارند و به منظور حفظ جامعه انصار از توطئه هاي آتي، سهمي از قدرت به دست آورند.
    پس اصحاب غدير، مهاجران، انصار و مردم مدينه همگان حادثه غدير را به ياد داشتند و از آن به خوبي با خبر بودند و دلالت آن بر تعيين جانشين را مسلّم مي دانستند، اما مشاهده تلاش هاي كساني كه در جهت مخالفت علني با غدير گام بر مي‌داشتند و حركت طرفداران آن واقعه آسماني را به شديدترين روش ممكن سركوب مي كردند، آنها را از هر گونه تلاش در جهت احياي غدير باز مي داشت. بنابراين طبيعي است كه در اين زمان شاهد اعتراض مردم مومن وعده اندك ياران وفادار به عهد رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و استدلال آنها به اين حادثه مهم تاريخي نباشيم. آنها با توجه به زمينه هاي قبلي، تلاش و استدلال خود را آب در هاون كوفتن مي ديدند. چنان كه، بر اساس نصوص تاريخي، حضرت علي ـ عليه السلام ـ نيز در آن زمان به اين جريان مهم استدلال نكرد. به نظر مي رسد در آن موقعيت استدلال گسترده مردم به واقعه غدير پرسش برانگيز است نه عدم استدلال، زيرا چنين استدلالي نمايانگر ـ پذيرش يكباره جريان مخالف با فرمان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از سوي مردم معتقد به غدير است و با شواهد تاريخي سازگاري ندارد.

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1ـ تاريخ يعقوبي. ج2.
    2ـ امام شناسي، علامه طهراني. ج7.
    3ـ الغدير، علامه اميني، ج1 ـ 2.

    پاورقي ها:

    [1]. مراجعه شود به: تاريخ تحول دولت و خلافت از بر آمدن اسلام تا بر افتادن سفيانيان، جعفريان رسول، ص27 به بعد.
    [2]. المخازي، محمد بن عمر واقدي،‌ ج1، ص606 ـ‌607.
    [3]. الكامل في التاريخ، ابن اثير، ج1، ص631.
    [4]. تاريخ سياسي اسلام، جعفريان رسول، ص98.
    [5]. علي ـ عليه السلام ـ در آن هنگام طبق مشهور، 33 سال داشت.
    [6]. ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج12، ص9.
    [7]. موسوعة الامام علي بن ابي طالب في الكتاب و السنة و التاريخ،‌ محمدي ري شهري، ج2.
    [8]. اميني، الغدير، ج1، ص214.
    [9]. طبقات، محمد بن سعد كاتب واقدي، ترجمه محمود مهدوي دامغاني، ج4، ص54 ـ‌58.
    [10]. همان.
    [11]. همان.
    [12]. محمد رضا مظفر، السقيفه، ص81 ـ 77.
    [13]. شهرستاني،‌الملل و النحل، ج1، ص14.
    [14]. السقيفه،‌ص81.
    [15]. عمر بن خطاب، عبد الرحمن احمد البكري، تعليق سيد مرتضي رضوي، من حيات الخليفة، ص101 ـ 107.
    [16]. همان.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

با وجود 23 سال تلاش براي معرفي حضرت علي عليه السلام توسط پيامبر صلي الله عليه وآله و خصوصاً حديث متو

سؤال:

با وجود 23 سال تلاش براي معرفي حضرت علي عليه السلام توسط پيامبر صلي الله عليه وآله و خصوصاً حديث متواتر غدير چرا مسلمانان حضرت علي عليه السلام را کنار زدند؟

جواب:

نبي مکرم اسلام حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بارها علي ـ عليه السلام ـ را به عنوان جانشين براي مسلمانان معرفي کردند مهم ترين و آخرين آن ها در غدير خم مي باشد. اما عمده مسلمانان به اين سفارشات توجهي نکردند و عده اي در مدينه در سقيفه بني ساعده جمع شده ابوبکر را به عنوان جانشين آن حضرت برگزيدند. بدون شک عوامل متعددي سبب شد مسلمانان حاضر در سقيفه توجه چنداني به سفارشات پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نداشته باشند. به نظر مي رسد تعصبات قبيله اي و حسادت و کينه از علي ـ عليه السلام ـ از مهم ترين عواملي هستند که سبب کنار گذاشتن علي ـ عليه السلام ـ شدند. علاوه بر اين به دو نکته نيز بايد توجه داشت که اولا انتخاب ابوبکر کاملا شتاب زده و با سرعت انجام شد. ثانيا اين اولين بار نبود که مسلمانان از دستور پيامبر سرپيچي مي کردند.
مسلمانان بارها با دستورات صريح پيامبر مخالفت کردند که ما تنها به ذکر چند نمونه به صورت گذرا بسنده مي کنيم.
1. در جنگ احد پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ 50 را نفر مأمور کرد بالاي تپه اي که پشت سر مسلمانان قرار داشت مستقر شوند تا دشمن نتواند از پشت، به مسلمانان ضربه بزند حتي پيامبر به آن ها دستور داده بود اگر دشمن بر ما غلبه کرد به ياري ما نياييد.[1] اما پس از شکست اوليه مشرکان، تيراندازان همگي گفتند: غنيمت، غنيمت، عبدالله بن جبير فرمانده آن ها گفت: مگر به ياد نداريد که پيامبر چه گفت؟ اما آن ها گوش ندادند و رفتند.[2]
2. سرپيچي از دستورات پيامبر در صلح حديبيه که بيشترين اعتراض توسط عمر صورت گرفت.[3]
3. عدم توجه به سخن پيامبر در جنگ احزاب. ابن هشام مي نويسد: «دشمن شبي در تب و تاب ترک مدينه بود رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از اصحابش خواست تا يک نفر برخيزد و ببيند دشمن چه مي کند. حذيفه مي گويد: کسي برنخاست تا اين که حضرت مرا به نام صدا زد».[4]
4. تخلف از سپاه اسامه، عليرغم دستورات موکد پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ [5]
5. مخالفت با پيامبر در تقسيم غنائم جنگ حنين.[6] و موارد بسيار ديگري که به جهت اختصار به آن ها اشاره نمي شود.
تعصبات قبيله اي: بدون شک جامعه عربستان جامعه اي قبيله اي بود. جامعه اي که افراد آن سخت پايبند مسائل قبيله اي بودند در اين زمينه تعصب خاصي داشتند پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در طول دوره 23 ساله رسالت خويش با تعصبات بي جاي قبيلگي مبارزه کرد اما به طور کامل نتوانست اين تعصبات را از بين ببرد. بدون شک ارزش هاي قومي و قبيله اي در سقيفه بار ديگر زنده شد. سخنان حاضران در آن جلسه گوياي همين مطلب است. ابوبکر وقتي به ايراد سخن پرداخت چنين گفت: «ما مهاجرين، اولين کساني بوديم که اسلام را پذيرفتيم. و ديگر مردم در اين قضيه بعد از ما بودند. ما عشيره رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ هستيم و با اين وجود ما معتدل ترين اعراب از جهت نسب هستيم...»[7] و عمر در جواب انصار گفت: عرب به شما اجازه نمي دهد شما بر گردن آن ها سوار شويد در حالي که پيامبر از شما نيست و حق از آن ماست.[8] يکي از ارزش هاي قبيله اي که سبب انتخاب ابوبکر شد «ريش سفيدي» و کهولت سن وي بوده است. ريش سفيدي در کنار ساير عوامل در درجه اي از اعتبار قرار داشت که سبب شد سفارشات پيامبر ناديده گرفته شود.
عمر به ابن عباس گفت: «از ولايت علي روي گردان نشدند مگر آن که از کمي سن او ترسيدند»[9]
و ابو عبيده جراح در پاسخ اعتراض علي ـ عليه السلام ـ گفت: «تو هنوز جواني و مردم ريش سفيد قوم را برگزيدند. البته اگر صبر کني و عمري از تو سپري شود با توجه به فضائلي که داري و داماد پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ هستي آن گاه تو را انتخاب خواهند کرد.»[10]
بغض و کينه و حسادت نسبت به علي ـ عليه السلام ـ
بدون شک حسادت و کينه اي که نسبت به علي ـ عليه السلام ـ و بني هاشم در دل قريش و بعضي قبايل ديگر بود، يکي از علل اصلي عدم توجه به سفارشات پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ محسوب مي شود: در گفتگويي که بين عمر و ابن عباس صورت گرفته مي توان به خوبي اين امر را مشاهده کرد. عمر از ابن عباس مي پرسد: چرا علي ـ عليه السلام ـ به ما ملحق نشد و همکاري نکرد؟ چرا قريش از خاندان شما جانبداري نکرد در حالي که پدرت عم پيامبر و تو خود پسر عم او هستي؟ ابن عباس گفت: نمي دانم، عمر گفت: ولي من مي دانم و از دليل آن آگاهم زيرا قريش مايل نيستند که اجازه دهند نبوت و خلافت در خاندان شما جمع شود براي اين که به اين وسيله احساس غرور و شادماني خواهيد کرد.[11]
در يک مورد عثمان به علي ـ عليه السلام ـ کينه هاي قريش را متذکر شد. و گفت: «گناه من چيست که قريش تو را به جهت اين که 70 نفر از آنان را کشتي دوست ندارد.»[12]
حسکاني روايتي از علي ـ عليه السلام ـ نقل کرده که در اين روايت حضرت به عمار مي فرمايد: «مصداق آيه (أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ؛[13] بلکه به مردم براي آن چه خدا از فضل خويش به آنان عطا کرده رشک مي ورزند)، ما هستيم».[14]
عبدالفتاح عبدالمقصود نيز در اين رابطه مي نويسد: «قريش اگر امروز سروري را براي علي ـ عليه السلام ـ که برترين مردان خود بود نپذيرفت، ديروز هم براي برترين خلق برگزيده جهان نمي پذيرفت، منشأ آن همان سينه هاي پرکينه است.[15] از ديگر عواملي که بغض و کينه نسبت به آن حضرت را تشديد مي کرد شخصيت، ويژگي ها و سوابقي بود که افراد حاضر در سقيفه از علي ـ عليه السلام ـ در ذهن داشتند. عدالتي که از علي ـ عليه السلام ـ سراغ داشتند، براي بسياري از افراد قابل تحمل نبود. به عنوان نمونه حضرت علي ـ عليه السلام ـ در سال 10 هجري از طرف پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مأمور شد به يمن برود..... هنگامي که علي ـ عليه السلام ـ از يمن به مکه باز مي گشت تا با رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و مسلمانان در مراسم حج شرکت کند، آن حضرت از همراهيان خويش جدا شد و براي ديدار رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ جلوتر از آن ها به مکه آمد. مردي را به جاي خود بر آن ها امير ساخت. آن مرد نيز پس از رفتن علي ـ عليه السلام ـ حلّه ها يي را که از نجران آورده بودند، ميان همراهان خود تقسيم کرد. چون به نزديکي مکه رسيدند علي ـ عليه السلام ـ براي ديدار آن ها از مکه بيرون آمد. و مشاهده کرد که حله ها را پوشيده اند. به شدت ناراحت شد و به جانشين خويش اعتراض کرد و دستور داد حلّه ها را بيرون آورند و در بارها گذاشت.
اين جريان سبب شد که لشکر علي ـ عليه السلام ـ به رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ شکايت کنند... رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: اي مردم از علي شکايت نکنيد او در راه خدا سخت تر از آن است که کسي بتواند از او شکايت کند.[16] حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ فرمود: «علت اين که علي ـ عليه السلام ـ را از حقش محروم و خلافت را از وي دور ساختند ترس آنان از شدت و سختي اش در راه حق و قدرت شمشير و بي پروايي او در راه خدا بود.»[17]

بيعت عجولانه
به اين نکته نيز بايد توجه داشت که انتخاب ابوبکر در سقيفه با عجله و شتابزدگي خاصي انجام شد. عمر مي گويد: «انتخاب ابوبکر امري عجولانه بود ولي خداوند شر آن را حفظ کرد.»[18]
سپس گفت: از اين پس هر کس بدون مشورت مسلمين با کسي بيعت کند چنين بيعتي پذيرفته نيست و هر کسي اين گونه رفتار کند بايد کشته شود.[19] مورخان نوشته اند هنوز اهل بيت ـ عليهم السلام ـ از غسل بدن پيامبر فارغ نشده بودند که علي و عباس سر و صداي مردمي را در مسجد شنيدند که درحال بيعت با ابوبکر بودند.[20]

نتيجه گيري
هر چند علي ـ عليه السلام ـ از طرف پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بارها به عنوان جانشين خويش نام برده بود اما عواملي چون تعصبات قبيلگي، حسادت و بغض و کينه، شخصيتِ عدالت محور علي ـ عليه السلام ـ موجب شدند تا فرد ديگري توسط مسلمانان برگزيده شود. و اين اولين بار نبود که مسلمانان دستورات پيامبر را ناديده مي گرفتند.

معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

1ـ تشيع در مسير تاريخ، سيد محمد تقي جعفري.
2ـ نهج البلاغه.

پاورقي ها:

[1]. محمد بن جرير طبري، تاريخ الطبري، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، اساطير، 1362، ج3، ص1020.
[2]. همان.
[3]. همان، ص1122.
[4]. ابن هشام، سيرت رسول الله، ترجمه رفيع الدين اسحاق بن محمد همداني، تهران، خوارزمي، 1360، ج2، ص747.
[5]. احمد بن علي مقريزي، امتاع الاسماع، بيروت، دارالکتب العلميه، 1420، ج14، ص517.
[6]. محمد بن احمد ذهبي، تاريخ الاسلام، بيروت، دارالکتاب العربي، 1413، ج2، ص600.
[7]. سيد محمدتقی جعفري، تشيع در مسير تاريخ، ترجمه سيد محمد تقي آيت اللهي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ ششم، 1372ش، ص62، نقل از انساب الاشراف، ج1، ص582.
[8]. ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، قم، منشورات مکتبه آيت الله مرعشي نجفي، 1404ق، ج6،ص50.
[9]. همان، ج6، ص11.
[10]. همان.
[11]. محمد بن جرير طبري، همان، ص2769.
[12]. ابونعيم، اصفهاني، معرفه الصحابه، الرياض. دارالوطن للنشر، 1419ق، ج1، ص301.
[13]. نساء / 54.
[14]. عبيدالله بن احمد، شواهد التنزيل، تحقيق محمد باقر محمودي، بي جا، مجمع الثقافه الاسلاميه، 1411ق، ج1، ص185.
[15]. عبدالفتاح، عبدالمقصود، الامام علي بن ابي طالب، ترجمه محمود طالقاني، بي جا، بي تا، ج1، ص316.
[16]. ابن هشام، السيره النبويه، ترجمه سيد هاشم رسولي محلاتي، تهران، کتابچي، 1375ش، ج2، ص376.
[17]. ابن ابي الحديد، همان، ج4، ص78.
[18]. بخاري، صحيح بخاري، بيروت، دارالفکر، 1410ش، ج8، ص256.
[19]. ابن ابي الحديد، همان، ج20، ص21.
[20]. احمد بن محمد بن عبد ربه، عقد الفريد، بيروت، دارالکتاب العربي، 1403ق، ج4، ص258.

منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

آيا حضرت اميرالمؤمنين على(عليه السلام) بعد از رسيدن به خلافت غاصب بودن خلفاى قبلى را گوشزد نمود يا خ

  • جواب:

    با نگاهى به كتابهاى تاريخ و حديث موارد بيشمارى را مى توان يافت كه حضرت على(عليه السلام) به غصب خلافت توسط خلفاى قبل از خويش اشاره فرموده باشد كه از باب مشت نمونه خروار، به چند مورد اشاره مى كنيم:
    1ـ در جريان شوراى شش نفرى كه توسط عمر تعيين شد براى انتخاب خليفه بعد از خود، عمر هر يك از آنان را متهم به صفتى كرد، در اين ميان صفتى به امام نسبت داد كه بى اندازه بى پايه و در عين حال خرد كننده بود. عمر مولا اميرالمؤمنين(عليه السلام) را متهم كرد كه «فيه دعابة»([1]) يعنى على(عليه السلام) فرد شوخى است. بعدها معاويه و عمرو بن عاص بر اساس همين سخن عمر، درباره امام گفتند: «فيه تلعابه» همان معناى شوخ طبعى را كه عمر به حضرت نسبت داده بود.([2]) حضرت امير(عليه السلام) اتهام عمروبن عاص را به شدت رد كرد و اين در اصل ردّ سخن عمر بود.([3])
    2ـ حضرت اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در كتاب شريف نهج البلاغه در ضمن خطبه اى([4]) خلافت را از آن كسى مى داند كه تواناترين افراد بر اداره امور مملكت و داناترين آنها به دستورات الهى باشد.
    آنجا كه مى فرمايد: اى مردم شايسته ترين افراد براى حكومت، تواناترين آنها بر اداره امور و داناترين آنها به دستورات الهى است (كه حضرت تنها خود را سزاوار اداره امور مى دانست. و حتى دشمنان نيز به اين امر اذعان داشتند. چنانچه هنگامى كه ابو عبيده جراح از امتناع على(عليه السلام) از بيعت با ابوبكر آگاه شد رو به امام كرد و گفت:... تو نسبت به زمامدارى از همه شايسته تر هستى.)
    3ـ امام(عليه السلام) در يكى از نامه هاى خود كه به مردم مصر نوشته است به اين نكته غصب خلافت اشاره مى كند و مى فرمايد: چون او (رسول خدا(صلى الله عليه وآله)) از جهان رخت بر بست، مسلمانان درباره امامت و خلافت بعد از او به منازعه برخاستند. به خدا سوگند هرگز فكر نمى كردم و به خاطرم خطور نمى كرد كه عرب بعد از پيامبر امر امامت و رهبرى را از اهلبيت او برگردانند (و در جاى ديگر قرار دهند و باور نمى كردم) آنها آن را از من دور سازند. تنها چيزى كه مرا ناراحت كرد اجتماع مردم اطراف فلان بود كه با او بيعت كنند. دست بر روى دست گذاردم تا اينكه با چشم خود ديدم گروهى از اسلام بازگشته و مى خواهند دين محمد(صلى الله عليه وآله) را نابود سازند. در اينجا بود كه ترسيدم اگر اسلام و اهلش را يارى نكنم بايد شاهد نابودى و شكاف در اسلام باشم كه مصيبت آن براى من بالاتر و بزرگتر از حكومت چند روزى است كه به زودى مانند سراب يا ابر از ميان مى رود.([5])
    4ـ عبدالله بن جناده مى گويد: من در نخستين روزهاى زمامدارى على(عليه السلام) از مكه وارد مدينه شدم و ديدم همه مردم در مسجد دور هم گرد آمده اند و انتظار ورود امام را مى كشند. پس از مدتى حضرت على(عليه السلام) در حالى كه شمشير خود را حمايل كرده بود، از خانه بيرون آمد. همه ديده ها به سوى او دوخته شده بود تا اينكه در مسند خطابه قرار گرفت و سخنان خود را پس از حمد و ثناى خداوند چنين آغاز كرد:
    هان اى مردم، آگاه باشيد هنگامى كه پيامبر گرامى از ميان ما رخت بربست، لازم بود كسى با ما درباره حكومتى كه او پى ريزى كرد، نزاع نكند و به آن چشم طمع ندوزد. زيرا ما وارث و ولىّ و عترت او بوديم. اما بر خلاف انتظار گروهى از قريش به حق ما دست دراز كرده خلافت را از ما سلب كردند و از آنِ خود قرار دادند. به خدا سوگند، اگر ترس از وقوع شكاف و اختلاف در ميان مسلمانان نبود و بيم آن نمى رفت كه بار ديگر كفر و بت پرستى به ممالك اسلامى باز گردد و اسلام محو و نابود شود، وضع ما غير اين بود كه مشاهده مى كنيد.([6])
    5ـ ابن ابى الحديد از قول كلبى نقل مى كند كه: هنگامى كه على(عليه السلام) براى سركوبى پيمان شكنان مانند طلحه و زبير عازم بصره شد، خطبه اى به اين شرح ايراد فرمود: هنگامى كه خداوند پيامبر خود را قبض روح كرد و قريش با خودكامگى خود را بر ما مقدم شمرد و ما را از حقمان باز داشت. ولى من ديدم كه صبر و بردبارى بر اين كار بهتر از ايجاد تفرقه ميان مسلمانان و ريختن خون آنان است. زيرا مردم به تازگى اسلام را پذيرفته بودند و دين مانند مشك سرشار از شير بود كه كف كرده باشد و كمترين سستى آن را فاسد مى كرد و كوچكترين فرد آن را واژگون مى ساخت.([7])
    6ـ در جنگ صفين مردى از قبيله بنى اسد از امام(عليه السلام) سؤال كرد كه: چگونه قريش شما را از مقام خلافت كه به آن سزاوارتر بوديد كنار زدند؟ حضرت در جواب فرمود: بى موقع پرسش مى كنى (زيرا گروهى از سربازان امام به خلفا اعتقاد داشتند و طرح اين مسائل در آن هنگام موجب دو دستگى در ميان صفوف آنان مى شد) لذا امام(عليه السلام)پس از ابراز ناراحتى فرمود: به احترام پيوندى كه با پيامبر دارى و به سبب اينكه هر مسلمانى حق پرسش دارد، پاسخ تو را به اجمال مى گويم. رهبرى امت از آنِ ما بود و پيوند ما با پيامبر از ديگران استوارتر بود. اما گروهى بر آن بُخل ورزيدند (و با نداشتن شايستگى آن را تصاحب نمودند) و گروهى از آن چشم پوشيدند. داور ميان ما و آنها خداست و بازگشت همه به سوى اوست.([8])
    7ـ حضرت در دوران حكومت خويش وقتى كه طلحه و زبير پرچم مخالفت با ايشان را برافراشته و بصره را پايگاه خود قرار داده بودند، اشاره به حق غصب شده خويش كرده مى فرمايد: (فو اللّه مازلتُ مدفوعاً عن حقّى مُستأثِراً علىّ مُنذُ قَبضَ اللّه نبيَّهُ حتى يوم الناس هذا)([9]) «به خدا سوگند، از روزى كه خداوند جان پيامبرش را قبض كرد تا به امروز، من از حق خويش محروم بوده ام.»
    8ـ لحن امام(عليه السلام) در خطبه ها و نامه هاى خويش چنين است كه حضرت خود را صاحب مسلم حقِ خلافت مى داند و عدول از آن را يك نوع ظلم و ستم بر خويش اعلام مى نمايد و قريش را متعديان و متجاوزان به حقوق خود معرفى مى كند. چنانكه مى فرمايد: (اللهم انى استعينك على قريش) بار الها، مرا در برابر قريش و كسانى كه ايشان را يارى و كمك كردند، يارى فرما. زيرا آنان قطع رحم من كردند و مقام و منزلت عظيم مرا كوچك شمردند و در غصبِ حق و خلافت و مبارزه با من كه حقِ مسلّم من است هماهنگ شدند...([10])
    9ـ در جائى مى فرمايد: پيامبر خدا قبض روح شد در حالى كه سر او بر سينه من بود. من او را غسل دادم در حالى كه فرشتگان مرا يارى مى كردند... پس چه كسى از من در حال حيات و مرگ پيامبر(صلى الله عليه وآله) به جانشينى او شايسته تر است.([11])
    10ـ در خطبه شقشقيه كه از خطبه هاى معروف امام(عليه السلام) است. حضرت لياقت و شايستگى خويش را بر مردم بيان مى فرمايد: (اما و اللّهِ لَقَد تَقَمَّصها ابنُ ابى قُحافه) «... به خدا سوگند، فرزند ابى قحافه (ابوبكر) خلافت را به سان پيراهن بر تن خود پوشيد، در حالى كه خوب مى دانست كه آسياى خلافت بر محور وجود من مى گردد (من در گردش حكومت اسلامى همچون محور سنگهاى آسيا هستم كه بدون آن آسيا نمى چرخد) (او مى دانست) از كوهسار وجود من سيل علوم سرازير مى شود و انديشه هيچ كس بر قله انديشه من نمى رسد.([12])
    11ـ در برخى از موارد زير به قرابت و خويشاوندى تكيه كرده مى فرمايد:(و نحن الاَعْلَون نَسَباً و الاشدّون برسول اللّه(صلى الله عليه وآله) نَوْطاً...)([13]) «نسب ما بالاتر است و با رسول خدا پيوند نزديكتر داريم.» كه البته تكيه حضرت بر پيوند خود با پيامبر گرامى براى مقابله با منطق اهل سقيفه است كه علت برگزيدن خود را خويشاوندى با پيامبر اعلام كردند. از اين جهت وقتى امام(عليه السلام) از منطق آنان آگاه شد، در انتقاد از منطق آنان فرمود: (احتجّوا بالشجرة و اَضاعُوا الثمرة)([14]) «به درخت استدلال كردند، اما ميوه اش را ضايع ساختند و فراموش كردند.»
    12ـ حضرت در يك خطبه و سخنرانى كه به خطبة الوسيله معروف است به اين كينه دشمنان ولايت و غصب غاصبان خلافت اشاره فرموده، مى فرمايد:(... و لئن تقمها دونى الاشقيان و نازعانى فيما ليس لها بحق و ركباها ضلالة و اعتقداها جهالة...) در من منقبتهايى وجود دارد كه اگر آنها را بر زبان آورم ارتفاع بناى آنها بزرگ و در نتيجه زمان گوش دادن بدانها نيز طولانى مى گردد. و اگر در برابر آن آن دو بخت برگشته پيراهن خلافت را بر تن كردند و در آنچه حقى به آن نداشته با من ستيزه جستند و از روى گمراهى بر مسند آن سوار شدند و از روى نادانى آن را به خود بستند (از خود دانستند) پس به بد جايگاهى در آيند و چه بد است آنچه را براى خود آماده و تهيه كردند در خانه گور (و عالم برزخ و قيامت) به يكديگر لعنت كنند و هر كدام آنها از ديگرى بيزارى جويد.([15])

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1ـ استاد جعفر سبحانى، فروغ ولايت، تاريخ تحليلى زندگانى اميرالمؤمنين على(عليه السلام) (انتشارات صحيفه) ص 179ـ167.
    2ـ مهدى پيشوائى، سيره پيشوايان، نگرشى بر زندگانى اجتماعى، سياسى و فرهنگى امامان معصوم(عليهم السلام) (مؤسسه تعليماتى و تحقيقاتى امام صادق(عليه السلام)، قم).
    3ـ على اكبر حسينى، تاريخ تحليلى و سياسى اسلام (چاپ و نشر فرهنگ اسلامى).
    4ـ شيخ مفيد، الارشاد، از مجموع مصنفات الشيخ المفيد، مجلد 11، كنگره جهانى هزاره شيخ مفيد.

    پاورقي ها:

    [1]- تاريخ مختصر الدول، ص 103. تاريخ سياسى اسلام، تاريخ خلفا از رحلت پيامبر تا زوال امويان (مؤلف رسول جعفريان، ج 2، دفتر نشر الهادى) ص 204.
    [2]- الامتاع و المؤانسه، ج 3، ص 183.
    [3]- نهج البلاغه صبحى صالح، خ 84. انساب الاشراف بلاذرى، ج 2، صفحات 127، 145، 151. نهج السعادة، ج 2، ص 88.
    [4]- نهج البلاغه، عبده، خطبه 168.
    [5]- نهج البلاغه صبحى صالح، نامه 62.
    [6]- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 307 (مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان).
    [7]- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 8، ص 30 (مؤسسه مطبوعاتى اسماعيليان).
    [8]- نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 162.
    [9]- نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 6.
    [10]- نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 172.
    [11]- نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 197.
    [12]- نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 3.
    [13]- نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 162.
    [14]- نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 67.
    [15]- الروضة من الكافى، ص 38، با ترجمه و شرح آقاى حاج سيد هاشم رسولى محلاتى (انتشارات علميه اسلاميه).

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

آيا حديث غدير در زندگي ساير ائمه مورد توجه بوده است؟آيا ايشان نيز با تكيه بر غدير ولايت را ثابت ‌‌كر

  • جواب:

    قضيه «غدير خم» جزء احاديث متواتر است و هيچ شکي در آن وجود ندارد و سند معتبري است بر اثبات مدعاي شيعه و امامت علي ـ عليه السلام ـ اين حديث مورد استفاده علماي طراز اوّل شيعه براي اثبات ولايت امير المؤمنين علي ـ عليه السلام ـ قرار گرفته و کتاب هاي بسياري در اين زمينه تأليف شده است. امير المؤمنين علي ـ عليه السلام ـ و ساير معصومين ـ عليهم السلام ـ در شرايط مناسب به آن استناد کرده اند.
    اوّلين کسي که از معصومين ـ عليهم السلام ـ به اين حديث و حادثه مهم جهان اسلام براي اثبات ولايت خود استناد کرد، شخص امير المؤمنين علي ـ عليه السلام ـ بود که در موارد مختلف به اين امر پرداختند حضرت امير ـ عليه السلام ـ در جمع مهاجرين و انصار بعد از به خلافت رسيدن ابوبکر فرمودند: «والله که از کسي و نزاع با آن درباره خلافت نمي ترسم، البته گمان نمي کردم کسي از شما مردم با ما اهل بيت در امر ولايت منازعت و مخالفت نمايد و خلافت را که حضرت واهب متعال براي ما حلال گردانيد و حکايت روز غدير خم را که از سيد البشر، اکثر اربابان دين و ملت استماع نمودند را بدون دليل و حجت، بلکه تنها از روي عناد و عصبيت متروک گردانيد».[1] بعد از اين سخنان امير المؤمنين علي ـ عليه السلام ـ 12 نفر از آنان برخواستند و بر افضليت و حق حضرت نسبت به خلافت اعتراف کردند.
    هم چنين از جمله معصوميني که به حديث غدير استناد کردند، فاطمه زهرا ـ سلام الله عليها ـ بود، روزي عمر و اطرافيانش براي بيعت گرفتن از حضرت امير المؤمنين علي ـ عليه السلام ـ آمده بودند، خطاب به آنان فرمودند: «گويا، آنچه رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در روز غدير به شما به موجب حکم خداي تعالي تقرير کرده عهد گرفت، بلکه شرط نمود را نمي دانيد و يا از خاطر خود آن عهد و پيمان را فراموش شده انگاشته ايد، و شيوه تمرد و مخالفت را برگزيده ايد. والله که حضرت نبي اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در آن روز از شما و از اکثر امت عهد و پيمان نسبت به ولايت علي ـ عليه السلام ـ گرفت».[2]
    هم چنين امام حسن مجتبي ـ عليه السلام ـ در جريان جنگ با معاويه طي نامه اي خطاب به معاويه نوشتند: «اي معاويه تعجب مي نمايي از آن که خالق البرايا هر يک از آن ائمه را که حضرت رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در روز غدير خم معرفي کرد و در موارد متعددي فرمودند که آنان 12 تن اند، که هر يک به نص ايزد اکبر معين و مقرر گرديده اند. سپس فرمود: اوّل آنها امير المؤمنين علي ـ عليه السلام ـ است».[3]
    و با استناد به قضيه غدير خم، ولايت و خلافت را حق خود و پدر بزرگوارشان دانستند.
    از ديگر معصومين ـ عليهم السلام ـ که به حديث غدير استناد کرده آقا امام رضا ـ عليه السلام ـ بوده که در حضور جماعتي از علماء و که مأمون آنها را براي مناظره با حضرت دعوت کرده بودند و در بحث امامت، به حديث غدير احتجاج کردند.[4]
    هم چنين عبدالعزيز از ياران حضرت نقل مي کند ما در روزگار حضرت رضا ـ عليه السلام ـ در شهر مرو بوديم، نخستين روز ورودمان در مسجد جامع گرد آمديم، حاضران در مسجد از مسئله امامت و کثرت اختلاف مردم در اين باب سخن مي گفتند؛ من بر آقاي خود وارد شدم و ايشان را از گفته هاي مردم باخبر ساختم، آن حضرت تبسمي کردند و فرمودند: اي عبدالعزيز اين مردم فريب عقايد خود را خورده اند.... در آخرين سفر حج پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ که اين آيه نازل شد: «امروز دين شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام کردم و اسلام را به عنوان دين شما پسنديدم».[5] و مسأله امامت از تماميت دين است. رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از دنيا نرفت تا اين که براي امتش دانستني هاي دين را بيان فرمود و علي ـ عليه السلام ـ را براي ايشان به عنوان نشانه و پرچم هدايت و امام تعيين فرمودند»[6] که اشاره به همان جريان غدير است.
    هم چنين امام کاظم ـ عليه السلام ـ در مناظره با هارون الرشيد فرمودند: «همانا ما معتقديم ولايت جميع خلايق با ماست، به خاطر قول پيغمبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در روز غدير که فرمودند: «من کنت مولاه فعلي مولاه».[7]
    لذا هر وقت امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ فرصت مناظره و بحث مي يافتند و شرايط را مناسب و مساعد مي ديدند، به حديث غدير تمسک مي کردند، و با آن اثبات ولايت حضرت امير و خود را مي نمودند امّا هم چنان که در تاريخ ثبت گرديده است، تمام امامان معصوم ـ عليهم السلام ـ شرايط صحبت و مناظره و اظهار عقيده را نداشته اند.
    امّا با اين حال در مواردي به طور عمومي و نيز در مجالس خصوصي و به ياران خود به انتشار و بيان حديث غدير مي پرداختند و ياران خود را از آن با خبر مي ساختند: هم چنين امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: «... سپس در حجة الوداع در روز غدير علي ـ عليه السلام ـ را به عنوان امام نصب کرد».[8] هم چنين امام موسي بن جعفر در تفسير آيه 8 سوره بقره «يخادعون الله و الذين آمنوا...» مي خواهند خدا و اهل ايمان را فريب دهند و حال آن که فريب ندهند مگر خود را و اين از سفاهت و ناداني است» هنگامي که پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ علي ـ عليه السلام ـ را در روز غدير نصب کردند به عنوان امام و رهبر مردم، و پيغمبر، عمر و تمام رؤساي مهاجرين و انصار را امر فرمودند تا با علي ـ عليه السلام ـ بيعت کنند و آنان نيز اين کار را کردند، خداي تبارک و تعالي اين آيه را نازل فرمود».[9]
    غدير نه تنها مورد استناد معصومين ـ عليهم السلام ـ بوده بلکه بعضي از صحابه نيز بدان استناد و احتجاج کردند، به طور مثال امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمودند: «سلمان فارسي سه روز پس از دفن پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ خطبه اي خواند و در آن مردم را در مورد اين که چرا خلافت را از امير المؤمنين علي ـ عليه السلام ـ گرفته و به ديگري سپردند، مورد نکوهش قرار دادند. در فرازهايي از اين خطبه گفتند: « بر شما باد به فرمانبرداري امير المؤمنين علي ـ عليه السلام ـ که به خدا سوگند در روز غدير ما به دفعات در حضور پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ تحت عنوان وصيت و إمارت بر او (علي ـ عليه السلام ـ) سلام نموديم و پيوسته رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ با تأکيد ما را بدان کار وا مي داشت حال مردم را چه شده که با علم و فضائلش بر او حسد مي برند؟....».[10]
    هم چنين امير المؤمنين علي ـ عليه السلام ـ فرمودند: «پس از خطبه ابوبکر، ابي بن کعب برخاست و اين گونه سخنراني کرد: «اي گروه مهاجر که خشنودي خدا را در نظر داشته و در قرآن مورد ثناي الهي قرار گرفتيد و اي گروه انصار که در شهر ايمان سکني گزيده ايد، آيا فراموش کرده ايد و يا خود را به فراموشي زده ايد، آيا تبديل عهد و پيمان کرديد، و يا تغيير آيين داده ايد، يا خذلان اختيار کرده ايد، يا عاجز شده ايد، مگر فراموش کرده ايد که رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در روز غدير در ميان ما بپا خواست و علي ـ عليه السلام ـ را در مقابل همه نگه داشت و فرمود: «من کنت مولاه فعلي مولاه» هر کس من مولاي او هستم بعد از من علي مولاي اوست و هر کس من نبي او هستم علي امير اوست»[11] ولي گوش شنوا نبود.

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1ـ الغدير، علامه اميني.
    2ـ المراجعات، علامه شرف الدين.

    پاورقي ها:

    [1]. طبرسي، الاحتجاج، ترجمه غفاري مازندراني، تهران، انتشارات مرتضوي، چاپ اول، ج1، ص288.
    [2]. همان، ج1، ص321.
    [3]. همان، ج3، ص82.
    [4]. مجلسي، محمد باقر، بحارالأنوار، بيروت، موسسه الوفاء، 1404ق، ج49، ص200.
    [5]. مائده / 3.
    [6]. طبرسي، الإحتجاج، ترجمه بهزاد جعفري، تهران، دارالکتب الاسلاميه، چاپ اول، 1381ش، ج2، ص457.
    [7]. مجلسي، محمد باقر، بحارالأنوار، ج48، ص147.
    [8]. همان، ج3، ص399.
    [9]. همان، ج6، ص51.
    [10]. الاحتجاج، ترجمه بهزاد جعفري، همان، ج1، ص253.
    [11]. همان، ج1، ص255.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

از ميان ائمه کدام يک و در کجا به حديث غدير استدلال کرده اند؟

  • جواب:

    پيامبر اکرم ـ صلّي الله عليه و آله وسلّم ـ بعد از اينکه 23 سال مأموريت خود را به نحو احسن انجام دادند بنا به دستور خداوند در آخرين حجي که به مکه مشرف شده بودند موقع بازگشت در محلي بنام غدير خم بين مکه و مدينه در ميان انبوه حاجيان جانشين خود را معين نمودند همه جمعيت حاضر با حضرت علي ـ عليه السلام ـ به عنوان خليفه رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله وسلّم ـ بيعت کردند و به آن حضرت شادباش گفتند. اما پس از رحلت رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله وسلّم ـ عده اي از آنان که به علي ـ عليه السلام ـ در روز غدير شاد باش گفتند، خلافت را غصب کرده و عهد شکني نمودند، تلاش امير مومنان نيز هيچ سودي نبخشيد و اين جريان به عنوان عقده در دل ماند اما ائمه هر يک در مناسبت ها به آن استناد مي کردند.
    1. امام حسن مجتبي ـ عليه السلام ـ به اين حديث استدلال نمودند. حضرت بعد از صلح با معاويه در مسجد کوفه خطبه مفصّلي بيان فرمودند و در ضمن آن بيان داشتند: جدّم رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله وسلّم ـ فرمود: هيچ قوم و امّتي زمام امور خود را به دست کسي نداد در حالتي که داناتر از آن کس در ميان آنها وجود داشته باشد مگر آنکه پيوسته امر آن امت به پستي مي گرايد تا به سوي آنچه آن را واگذاشته، بازگشت نمايند و از جدم شنيدم که به پدرم فرمود: اي علي تو نسبت به من به منزله هارون هستي از موسي، جز اينکه پيغمبري بعد از من نخواهد بود، و نيز مردم شنيدند و ديدند که جدم هنگامي که در غدير خم دست پدرم را گرفت و به آنان فرمود: هر کس که من مولا و سرپرست اويم پس علي سرپرست اوست خدايا دوست بدار کسي که او را دوست بدارد و دشمن بدار کسي را که او را دشمن بدارد.[1]
    بنابراين امام حسن ـ عليه السلام ـ با اينکه با معاويه صلح کردند و حکومت را به ايشان واگذار نمودند ولي امامت امت و خلافت را حق خاندان خويش مي داند.
    2. امام حسين ـ عليه السلام ـ نيز در سال 58 يا 59ق در سفر حج و در مني که در آن سال حدود هفتصد نفر از انصار و اصحاب رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله وسلّم ـ و تابعين و از افراد باتقوي را در مني جمع کرده و خطبه اي خواندند، و از شرارت معاويه گفتند و درباره پدرش و مادرش و رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله وسلّم ـ مطالبي بيان فرمود که حاضران همگي سخنان آن حضرت را تصديق نمودند. تا آنجا که فرمود: بخدا سوگند مي دهم شما را آيا آگاهي داريد که رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله وسلّم ـ علي ـ عليه السلام ـ را در روز غدير خم منصوب فرمود و ولايت او را اعلام نمود و فرمود بايد حاضرين به غائبين ابلاغ کنند، حاضران همگي گفتند: بار خدايا! آري به اين جريان آگاهيم.[2] البته ساير ائمه ـ عليهم السلام ـ نيز در بيان اينکه در روز غدير خم حضرت ختمي مرتبت علي ـ عليه السلام ـ را به جانشيني خود انتخاب نمودند مطالبي بيان داشته اند. چنانچه امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمودند بهترين و بزرگترين اعياد، عيد غدير است. روزي که اميرالمومنين علي ـ عليه السلام ـ به عنوان رهبر و راهنماي مردم منصوب شد.[3]
    3. امام حسن عسکري ـ عليه السلام ـ نيز در جواب نامه اي که اهل اهواز سئوالاتي از حضرت کردند به برخي اخبار و روايات اشاره فرمود که مقبوله هستند از جمله آنها حديث غدير است، آنجا که حضرت رسول ـ صلّي الله عليه و آله وسلّم ـ فرمودند: «هر کس که من مولا و سرپرست او هستم علي مولا و سرپرست اوست». در ادامه مي فرمايد: که قرآن هم به درستي اين گونه اخبار گواه مي دهد و اين اخبار موافق کتاب خداوند مي باشند لذا وقتي که قرآن موافق خبري باشد و آن خبر هم موافق فرموده قرآن باشد، عمل به اين روايات واجب مي شود کسي از اين گونه اخبار سرپيچي نمي کند مگر اينکه اهل عناد و فساد باشد.[4] البته آنچه از اخبار و روايات وارد شده از ائمه معصومين آمده است و در آن اخبار اشاره اي به حديث غدير و اهميت روز غدير شده است به نوعي مي توان گفت که آن بزرگواران به اين حديث استدلال نموده اند و آن را از جمله مناقب و فضائل حضرت علي ـ عليه السلام ـ شمرده و غاصبين حق آن حضرت را دشمنان اهل بيت معرفي کرده اند.
    در روايتي مفصل از امام حسين ـ عليه السلام ـ وارد شده است که آن حضرت در زمان عمر بن خطاب در مسجد پيامبر اکرم ـ صلّي الله عليه و آله وسلّم ـ بود که عمر رو به مردم کرده و گفت: اي مردم من از خود شما بر شما اولي و سزاوارترم (همان جمله اي که پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله وسلّم ـ در خطبه غدير و در موارد متعدد ديگر، بيان داشتند). وقتي امام حسين ـ عليه السلام ـ اين سخن را از عمر شنيد به وي اعتراض کرد. و عمر را دروغگو خطاب کرد و فرمود: اين منبر که تو در آن صحبت مي کني منبر جدم رسول الله است و تو به غصب بر آن مي نشيني اي عمر تو منکر حقي گرديدي که خداوند و رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله وسلّم ـ بيان فرمودند و همه مردم بدان واقف هستند لکن از روي جهل و عداوت منکر آن هستند اشاره امام حسين ـ عليه السلام ـ به اين جمله است مردم بعد از پايان خطبه غدير حضرت پيامبر اکرم ـ صلّي الله عليه و آله وسلّم ـ گفتند: آري، شنيديم و طبق فرمان خدا و رسول با قلب و جان و زبان و دستمان اطاعت مي کنيم واي بر کساني که منکر حق اهل بيت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله وسلّم ـ هستند... .[5] با اينکه در اين کلام طولاني به خود حديث غدير به صراحت اشاره شده است، اما فحواي کلام چنين است که حضرت از اينکه حق پدرش را غصب کرده اند و امثال عمر بن خطاب خود را با پيامبر اکرم ـ صلّي الله عليه و آله وسلّم ـ مقايسه مي کنند، متعرض عمر شده و او را دروغگو و غاصب مي خواند و نيز عمر را به توبه فرا مي خواند.
    بنابراين ائمه معصومين در مواجهه با غاصبان حق اهل بيت ـ عليهم السلام ـ و نيز در مواقع مختلف برای بيان حقانيت اهل بيت به حديث غدير استدلال کرده اند.

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1ـ اسرار آل محمد، سليم بن قيس هلالي.
    2ـ غدير در آيينه کتاب، محمد انصاري.
    3ـ آرمان غدير از ديدگاه اميرالمومنين، سيد محمد مجيدي.
    4ـ چهارده قرن با غدير، محمد باقر انصاري.

    پاورقي ها:

    [1]. اميني، عبدالحسين، الغدير، بيروت؛ دارالکتاب العربي، 1379ش، ج1، ص198؛ قندوزي، سليمان بن ابراهيم، ينابيع الموده، دارالاسوه، 1416ق، ج3،ص 369.
    [2]. سليم بن قيس، کتاب سليم، تحقيق،محمد باقر، انصاري، بي جا، بي تا، ص321؛ مجلسي، محمد باقر، بحارالأنوار، بيروت، موسسه الوفاء، 1403ق، ج33، ص183.
    [3]. روحاني، محمد صادق، فقه الصادق، قم، دارالکتاب، 1412ق، ج8، ص328.
    [4]. طبرسي، احمد بن علي، الاحتجاج، بيروت، دارالنعمان، بي تا، ج2، ص252.
    [5]. همان، ج3، ص393.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

چرا حضرت علي(ع) به جريان غدير در برابر مخالفان استناد نمي‎كرد؟

  • جواب:

    امام اميرالمؤمنين عليه السلام پس از رحلت پيامبر با شرايطي روبرو شد كه به كلي كنار گذاشته شد. جمعي او را رها كردند و در سقيفه جمع شدند، اين قضيه بقدري عجولانه بود كه اساساً نه تنها مي‎خواستند واقعه غدير به فراموشي سپرده شود بلكه خود علي(ع) را نيز به فراموشي بسپارند تا هيچ نقشي در اين ماجرا نداشته باشد لذا او را با پيكر پاك رسول خدا تنها گذاشتند كه بايد به احترام مقام رسالت و زحمات چندين ساله ابتدا بدن مطهر رسول خدا غسل داده شده و كفن و دفن مي‎شد و به اولياء مصيبت و يگانه دختر پيامبر تسليت مي‎گفتند و پس از آن نوبت به پرداختن به امور ديگر مي‎شد.
    توطئه گران براي اينكه منكر غدير و جانشيني علي باشند بلافاصله كودتايي عليه علي(ع) انجام دادند. همين كودتاگران منكر غدير بودند كه وقتي پيامبر براي نوشتن، قلم خواست به آن حضرت جسارت كردند[1] بنابراين جهت گيري به گونه‎اي بوده است كه غدير بازگو نشود با اين همه، نه تنها امير مؤمنان بلكه برخی از مهاجرين و انصار با ابوبكر مخالفت نموده و به حقانيت خلافت علي پافشاري كردند و غدير را يادآوري نمودند[2].
    خود اميرمؤمنان نيز بارها به غدير استناد كرده و حقانيت خويش را اظهار و حق خويش را مطالبه نموده است كه به مواردي اشاره مي‎شود:
    1. در جريان احتجاج به ابوبكر فرمود: تو را به خداوند سوگند مي‎دهم كه بگوئي آيا طبق حديث غدير رسول خدا(ص) در روز غدير، من مولاي تو و هر مسلماني هستم يا تو؟ ابوبگر گفت: بلكه تو.[3]
    2. روزي علي در جمع اصحاب رسول خدا فرمود هركس در غدير بود به حقانيت من شهادت دهد در اين روز 30 نفر بلند شدند و شهادت دادند.[4]
    3. در شورا نيز علي به اين حديث استناد نمود تا حق خويش را پس از سالها دريابد، آن حضرت به اهل شورا قسم داد آيا رسول خدا غير از من كسي را در غدير خم به ولايت برگزيد؟ همه گفتند نه؟[5]
    امير مؤمنان به داستان غدير استناد فراوان نمود كه هيچكس آنرا انكار نمي‎كرد ولي به آن عمل ننمودند علاوه بر حضرت امير، حضرت زهرا و برخي از ياران امير مؤمنان نيز به غدير استناد كردند[6].
    طبرسي نقل كرده است روزي امير مؤمنان از اصحاب درباره غدير شهادت خواست.
    عده‎اي اقرار كردند و برخي از آنها كه حاضر نبودند، انكار كردند از جمله زيد بن ارقم بود، كه امير مؤمنان در حق او نفرين كرد و زيد بن ارقم به مرض پيسي مبتلا شد و بينايي خود را از دست داد[7].
    اين واقعه بلافاصله پس از سقيفه بوده است كه حضرت به غدير استناد كرده است .
    در كافي ج 8، ص 27 نيز خطبه‎اي از حضرت نقل شده كه جريان غدير را متذكر شد.
    ابوحامد محمد بن محمد غزالي از علماي بزرگ اهل سنّت است، درباره واقعه غدير مي گويد: همه اجماع دارند و اتفاق بر متن حديث دارند كه در خطبه روز غدير خم، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: هر كس من مولا و آقاي او هستم، بعد از من علي مولا و آقاي اوست. عمر فوري مبادرت به تظاهر كرد و تبريكات لازمه را در ضمن بخّ بخّ لك يا علي[8] تقديم كرد. سپس نفس اماره بر آنان غلبه كرد و حبّ رياست و جاه طلبي عواطف و مزاياي انسانيت را از آنها سلب كرد و در سقيفه به خليفه تراشي پرداختند و جام شراب هواي نفساني را نوشيدند و به قهقرا برگشتند، قرآن را پشت سر انداختند و احكام و سنّت پيامبر را ملعبه خود نمودند. بعد اشاره مي كند به جريان مخالفت كردن عمر از آوردن قلم و كاغذ براي پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه اين جريان مي رساند كه آنهايي بعد از پيامبر مخالفت فرمايش پيامبر كردند، كار تازه اي نكرده بودند. در زمان خود پيامبر هم مخالفت ها كردند، مثل مخالفت كردن از حضور و ماندن در لشكر اسامه و ديگر جريانات... .
    سپس غزالي مي گويد، دين را به دنيا فروختند و چه زشت معامله اي كردند و اگر چنين نبود چرا در مرض موت پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ وقتي آن حضرت كاغذ و دوات طلب كرد، براي نوشتن دستور جامع مخالفت كردند و در پاسخ گفتند: «إن الرّجل ليهجُر» نعوذ بالله گفت: پيامبر هذيان مي گويد.
    بعد امام غزالي مي گويد: حكومت ابي بكر فاقد منطق و دليل است و اگر اجماع را به این منظور به كار بريد (كه همه اجماع كردند بر ابوبكر) اين هم نقض مي شود، چون كه عباس و پسران و علي ـ عليه السّلام ـ و زن و فرزندانش هيچ كدام شركت در اجماع (ساختگي) نداشتند، هم چنين بعضي حاضرين سقيفه نيز متمرد و مخالفت با آن اجماع نمودند. بيعت با خزرجي ننموده و از سقيفه خارج شدند ، پس از آن انصار هم مخالفت كردند.[9]

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1. علامه اميني الغدير
    2. علامه شرف الدين المراجعات
    3. علامه ميرحامد هندي، العقبات الانوار

    پاورقي ها:

    [1] . درباره جريان قلم خود اهل سنت ماجرا را نوشته‎اند ر.ك: صحيح مسلم، ج 5، ص 75 ـ 76 (چاپ بيروت) و صحيح بخاري، ج 5، ص 137 ـ 138.
    [2] . رك: محمدبن خالد برقي، رجال برقي، تصحيح محدث ارموي، چاپ دانشگاه تهران، 1332 تحت عنوان «اسماء من نخلف عن بيعه ابي بكر».
    [3] . طبرسي، الاحتجاج، چاپ نجف، دارالنعمان، ج 1، ص 160.
    [4] . سيرة الحلبيه، ج 3، ص 274، چاپ بيروت.
    [5] . همان، ج 1، ص 196.
    [6] . كتاب سليم بن قيس، چاپ بيروت، انتشارات دارالفنون، 1400، ص 86.
    [7] . طبرسي، احتجاج، بيروت، اعلمي، 1403، ج 1، ص 74 ـ 75.
    [8] . ترجمه، به به بر تو اي فرزند ابوطالب كه از اين پس در هر صبح و شام مولاي من و مولاي هر مرد و زن مؤمن هستي.
    [9] . ابي حامد الغزالي، سر العالمين و كشف ما في الدارين، مكبته الثقافه الدينيه في النجف الاشرف، چ 4، 1385 ق، ص 2.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

بعد از رحلت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ امام علي ـ عليه السلام ـ و پيروانش براي اثبات ولايتش چرا

سؤال:

بعد از رحلت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ امام علي ـ عليه السلام ـ و پيروانش براي اثبات ولايتش چرا به افتخارات خود با پيامبر اشاره مي كرد و هرگز از واقعة غدير خم براي دفاع از خود استفاده نمي كرد؟

جواب:

اين سوال را مي‌توان در دو بخش سقيفه و بعد از آن پاسخ داد. درباره عدم احتجاج به غدير در سقيفه به پاسخ مرحوم شرف الدين به شيخ سليم بشري عالم اهل سنت اكتفاء مي‌كنيم،
اين سؤال در نامة 101 كتاب ارجمند المراجعات مطرح شده است؛ مرحوم شيخ سليم بشري مي نويسد: «چرا امام، در روز سقيفه، با ابوبكر و بيعت كنندگان با او، به نصوصي (احاديث صريحي) كه دربارة خلافت او بود، و شما شيعه همواره تكيه تان بر اين نصوص است، استدلال نكرد؟ آيا شما شيعه، از خود علي، بهتر از اين امور خبر داريد؟
مرحوم سيّد شرف الدين نيز در پاسخ فرمودند: «همة مردم مي دانند كه امام(ع) و ديگر دوستانش، از بني هاشم و غير بني هاشم، در بيعت با ابوبكر حضور نداشتند و پا به سقيفه نگذاشتند. آنان از سقيفه و آنچه در سقيفه مي گذشت دور بودند. آنان با همة وجودشان سرگرم مصيبت بزرگ مرگ پيامبر(ص) بودند. و به وظيفة واجب و فوريِِ كفن و دفن پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ پرداخته بودند. و جز به اين حادثه به چيزي نمي‌انديشيدند. از طرف ديگر، تا آنان مشغول تجهيز بدن پيامبر و اداي مراسم نماز و دفن او بودند، اهل سقيفه كار خود را كردند و مسألة بيعت با ابو بكر را سر و صورت دادند و از باب احتياط و دور انديشي، در برابر هر نظر يا حركت مخالف، كه باعث در هم ريختن تشكيلات آنان مي شد، به اتفاق ايستادگي مي كردند. بنا بر اين، علي كجا بود و سقيفه كجا؟ علي كجا بود و ابو بكر كجا؟ علي كجا بود و بيعت كنندگان با ابو بكر كجا؟ تا بتواند براي آنان استدلال كند؟ ..... از اينها گذشته، علي(ع) در آن روز، براي استدلال و استشهاد، نتيجه‌اي نمي‌ديد جز بر پا شدن فتنه و آشوب و در آن شرايط (كه اسلام دورانِ نخستينِ خويش را مي گذرانيد و نهال دين تازه كاشته شده بود)، ترجيح مي داد كه حق او ضايع شود اما شرّ و آشوبي بر پا نگردد. علي(ع) به خوبي متوجّه خطرهايي بود كه دين اسلام و كلمة «لا اله الا الله» را تهديد مي كرد. در واقع، علي بن ابيطالب در آن ايّام به مصيبتي گرفتار شده بود كه احدي بدان گونه مصيبت گرفتار نشده است، زيرا بار دو امر بزرگ بر دوش علي سنگيني مي كرد: يك خلافت اسلام، با آنهمه نص و وصيت و سفارشي كه از پيامبر دربارة آن رسيده بود، و اينهمه متوجه علي بود و در گوش او فرياد مي‌كشيد و با شكوه اي دلگداز و جگر خراش او را به شور و حركت فرا مي خواند. دوم آشوبها و طغيانهايي كه ممكن بود منتهي شود به از هم پاشيدن جزيره العرب و مرتد شدن اعراب نو مسلمان و ريشه كن شدن اسلام و ميدان يافتن منافقان مدينه و ديگر اعراب منافق و دو رويي كه به نص قرآن، اهل نفاق و دورويي بودند ... علاوه بر اين، دو امپراطوري روم و ايران، در آن روزگار، در كمين اسلام بودند... آري در چنين شرايطي، علي(ع) بر سر دو راهي بزرگ رسيد و طبيعي بود كه مانند علي ابن ابيطالبي، حق خلافت خويش را فداي اسلام و مسلمين كند و چنين هم كرد؛ نهايت براي اينكه نظرية خلافت حقّة اسلام را كه خلافت شرعي او بود حفظ كند و در برابر كساني كه حق اسلامي خلافت را از او سلب كرد، موضع‌گيري لازم را كرده باشد ... براي اين مقصود، در خانه نشست و بيعت نكرد، تا اينكه او را به زور ـ اما بي خونريزي ـ از خانه به مسجد آوردند. چرا؟ چون اگر علي(ع) خود به پاي خود براي بيعت رفته بود، حجتي براي خلافت او نمي ماند و براي شيعه (و هر طالب حقّي) برهان حق آشكار نمي گشت ... و با اين همه كه گفتيم، علي و اولاد علي و عالمان شيعه، از آن روز تا امروز، همواره با روشي حكيمانه، احاديث وصايت را ذكر كرده اند و نصوص روشن نبوي را در اين باره نشر داده اند ...»[1].
كتاب قيّم و ارجمند (الغدير) مرحوم آيت الله علامه اميني (رحمه الله عليه) پر است از احتجاجهاي علي ـ عليه السلام ـ ، در مورد غدير. در روز شوراي خلافت ـ طبق نقل اهل سنّت ـ و در روزگار خليفة سوم و روزگاران ديگر بدان احتجاج كرد. علاوه بر (الغدير)، مرحوم علامه اميني كتاب مستقلي در اين موضوع دارند به نام (المناشده و الاحتجاج بحديث الغدير) كه در حدود 100 صفحه روايات اهل سنّت را در اين باب با سند ذكر مي كند كه به عنوان نمونه يك روايت نقل مي شود بدون ذكر سند:
امام علي ـ عليه السلام ـ در روز شورا طي سخناني پس از احتجاج به افتخارات بزرگ خود از قبيل سبقت در توحيد، برادري جعفر طيار، داشتن عمويي چون شير خدا و رسول و سيد الشهداء حمزه، داشتن همسري چون فاطمه، سيدة زنان اهل بهشت، داشتن دو سبط نبي چون حسن و حسين دو آقاي بهشت، فرمودند: شما را به خدا قسم آيا كسي جز من در شما هست كه پيامبر به او گفته باشد: هر كه من مولاي اويم پس علي مولاي اوست، خدايا هر كه ولايتش پذيرفت او را تحت ولايت خود قرار ده يا دوست بدار دوستانش را و دشمن بدار دشمنانش را و ياري كن ياورانش را، حاضران به غايبان نيز برسانند و همگي گفتند نه به خدا قسم.
از اين قبيل روايت فراوان داريم و حتّي در روايتي كه در الغدير نيز آمده است امام علي ـ عليه السلام ـ مفصّلتر، واقعة غدير و سخنان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ را نقل و بيان مي فرمايند.
مرحوم سيّد شرف الدين (رحمه الله عليه) در المراجعات نامة صد و چهارم به بعد پاره اي از احتجاجات امام و يارانش را ذكر مي كند كه ما نيز نمونه اي ديگر به نقل از ايشان ذكر مي كنيم: «امام ـ عليه السلام ـ ، در انتشار نصوص، آرامش را سخت مراعات مي كرد و احتياطاً بر اينكه به اسلام ضربه اي نرسد آن را با تندي در برابر دشمنانش ارائه نمي نمود و به خاطر حفظ شوكت مسلمانان حاضر نبود سخت به مقابله برخيزد. گاهي از سكوت و عدم مطالبه حقّش ـ در آن زمينه ـ بدينگونه اعتذار جسته كه «انسان را بر تأخير در گرفتن حقش عيب نمي كنند، عيب بر آن كس گرفته مي شود كه آنچه حقش نيست بگيرد». آن حضرت در مورد انتشار نصوصي كه درباره وي رسيده روش خاصّي داشت كه حكمت از آن تجلّي مي كند. ملاحظه فرماييد كه در روز «رحبه» در ايام خلافتش چگونه مردم را براي ياد آوري روز «غدير» جمع فرمود، همه را گرد آورد و به آنها گفت: «شما را به خدا سوگند مي دهم، هر مسلماني از پيامبر شنيده كه در روز غدير چه فرمود، بپا خيزد و آنچه را شنيده شهادت دهد و بجز كسي كه در آن روز پيامبر را مي ديده بپا نخيزد.»؛ سي نفر از صحابه كه 12 نفر آن ها از اهل «بدر» بودند بپا خاستند و به آنچه در مورد نصّ غدير شنيده و شاهد بودند شهادت دادند و اين تلاشي بود كه اوضاع دشوار آن روز در اثر قتل عثمان و فتنه بصره و شام به وي اجازه مي داد، انجام دهد و به جان خودم سوگند به ندرت اتّفاق مي افتد كه در چنان روزي احتجاج از روي حكمت صورت گيرد. و سلام بر او و بر آن مقام بلندش كه نص غدير را كه داشت از اذهان محو مي گرديد و به دست فراموشي سپرده مي شد بار ديگر زنده ساخت و براي آن جمعيت عظيمي كه در «رحبه» گرد آمده بودند، گذشته را روشن ساخت.[2]
و اينچنين است بيان حقيقت، كه در عين روشنگري حقايق تابناك ولايت و تشيّع علوي آنچنان حكيمانه مطرح مي‌شود كه روزگار پر آشوب عصر خلفا را متلاطم و پر هرج و مرج نمي كند و خط امامت راستين را روشن مي كند و صفوف مسلمين را در برابر دشمنان از هم ريخته نمي‌باشد.

پاورقي ها:

[1] . المراجعات، 1 ـ 3 ـ 3 ـ 3 ، نقل ترجمه يا خلاصه از استاد محمد رضا حكيمي (كتاب حماسة غدير).
[2] . امامي، محمد جعفر، ترجمة المراجعات، ص 433 تا 444.

منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

علي ـ عليه السلام ـ در نهج‌البلاغه ذيل نامه‌اي كه به معاويه مي‌نويسد دليل امامت و حاكميت خود را بر ج

سؤال:

علي ـ عليه السلام ـ در نهج‌البلاغه ذيل نامه‌اي كه به معاويه مي‌نويسد دليل امامت و حاكميت خود را بر جامعه اسلامي شورا و راي جمعي مسلمين مي‌داند[1] در حالي كه اعتقاد شیعه بر آن است که جانشين پيامبر و امام مسلمين بايد از طرف خداوند منصوب باشد؟

جواب:

دو جواب مي‌توان بدين سؤال داد:
پاسخ اول: با توجه به اينكه معاويه به ولايت و امامت آن حضرت و نصب الهي و ابلاغ رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ اعتقادي نداشت و قصد سركشي و طغيان از حكومت علي ـ عليه السلام ـ را داشت و خود را خليفه و زمامدار مسلمين مي‌دانست لذا علي ـ عليه السلام ـ در نامه‌اي كه به معاويه مي‌نويسد درصدد نفي ادعاهاي او مي‌باشد به گونه‌اي كه تمام راه‌هاي عذر و بهانه تراشي و سركشي را بر او ببندد بدين سبب در برابر معاويه كه خود را پايبند استدلال و برهان نمي‌داند و با عوام‌فريبي مردم طريق حكومت‌‌داري را مي‌گذراند مي‌بايست از باب جدال احسن وارد شده و او را مغلوب نمود بدين شكل كه با همان معتقدات و مقبولاتي كه مورد قبول اوست يا با توجه به عوامل و دلايل مختلف كه توان انكار آن را ندارد بر عليه او استدلال نمود، علي ـ عليه السلام ـ نيز از همين طريق استفاده نموده‌اند زيرا امام در استدلال با معاويه با معيارهاي مورد قبول او، او را محكوم مي‌نمايد بدين صورت كه اگر بيعت را قبول داري مردم با من بيعت كردند و اگر شورا را قبول داري شوراي مهاجرين وانصار مرا برگزيدند ديگر چه بهانه‌اي مي‌تواني داشته باشي مؤيد اين مطلب اين كه علي ـ عليه السلام ـ در موارد زيادي از حق خويش سخن گفته كه جز با مسأله مشخص شدن خلافت او به وسيله پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ قابل توجيه نيست چنانچه آن حضرت مي‌فرمايد: «فو الله ما زلت مدفوعا عن حقّي مستأثرا علي منذ قبض الله نبيه حتي يوم الناس هذا» «به خدا سوگند، از روزي كه خداوند جان پيامبر را قبض كرد، من از حق خويش محروم گشتم تا به امروز كه مشاهده مي‌كنيد»[2]
پاسخ دوم: اگر علي ـ عليه السلام ـ در اين نامه به واقع شدن اتفاق مهاجرين و انصار بر خلافت و ولايت خود استدلال مي‌كنند منافاتي با آنچه كه اماميه بدان معتقد است ندارد بلكه با تأمل در حقيقت امر روشن مي‌گردد كه چه بسا مؤيد اين اعتقاد آنها مي‌باشد توضيح مطلب آنكه، با توجه به اينكه معاويه در زمان خلافت علي ـ عليه السلام ـ بدين بهانه كه خود را منصوب از طرف خليفه دوم و سوم براي استانداري شام مي‌دانست خلفايي كه مشروعيت خلافت آن خلفا را بدين دليل مي‌دانست كه اجماع بر خلاف آنها واقع شده بود لذا به واسطه اين نصب حكومت او نيز مشروعيت دارد.[3]
علاوه بر اين او خون‌خواهي خليفه سوم را نيز بهانه كرد و خود را اولي به خون‌خواهي و انتقام از قاتلين او مي‌دانست به اين دليل كه او منصوب خليفه سوم بود چنانچه در نامه‌اي كه خطاب به اميرمؤمنان علي ـ عليه السلام ـ نوشته تصريح مي‌كند كه: إنما نقتدي بمن كان قبلنا من الأئمة و الخلفاء الذين اقتديت بهم ... قتل خليفتنا أمير المؤمنين عثمان بن عفان و قال الله «و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه سلطانا» (اسري، آيه 33) فنحن أولي بعثمان و ذريته «اين ما هستيم كه تبعيت از خلفايي كه شما (مردمي كه حالا از علي حمايت مي‌كنيد) از آنها تبعيت مي‌كرديد... اميرالمؤمنين عثمان كشته شد.و خداوند مي‌فرمايد: آنكس كه مظلوم كشته شد براي وليش سلطه (حق قصاص) قرار داديم و ما اولي به اين حق و ذريه او هستيم».[4]
روشن است او بدين واسطه مي‌خواهد براي حكومت نامشروع خود كسب مشروعيت شرعي و مردمي نمايد چنان كه او در آن خطابه معروفش كه در شام ايراد نمود تصريح مي‌كند و مي‌گويد: أيها الناس قد علمتم أني خليفة أميرالمؤمنين عمر بن الخطاب و خليفة أمير‌المؤمنين عثمان بن عفان عليكم و أني لم أقم رجلا منكم علي خزاية قط و أني ولي عثمان و قدقتل مظلوما و الله تعالي يقول: و من قتل...؛ اي مردم شما مي‌دانيد كه من جانشين أميرالمؤمنين عمر و جانشين أميرالمؤمنين عثمان هستم و من تا به حال هيچ كدام شما را به پستي و زشتي دعوت ننمود‌ه‌ام و مي‌دانيد كه من ولي عثمان هستم و او هم مظلوم كشته شده»[5]
لذا حضرت علي ـ عليه السلام ـ خطاب بدو مي‌نويسد: إنه بايعني القوم الذين بايعوا أبابكر و عمر و عثمان علي ما بايعوهم عليه فلم يكن للشاهد أن يختار و لاللغائب أن يرد و إنما الشوري للمهاجرين و الأنصار فإن اجتمعوا علي رجل و سموه إماما كان ذلك رضا «همان مردمي كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند با من نيز بيعت كردند پس نه آنها كه هنگام بيعت حاضر بودند و نه آنها كه غايب بودند حق تمرد و سركشي ندارند شوراي مسلمين متعلق مهاجرين و انصار است اگر بر امامت كسي گرد آمدند و او را امام خود خواندند خشنودي خداوند نيز در همان است»[6]
اجماعي كه براي آن حضرت واقع شده بود به يقين به مراتب بالاتر بهتر از اجماعي بود كه براي خلفاي سابق اتفاق افتاده بود چنانچه علي ـ عليه السلام ـ در خطبة 54 نهج‌البلاغه مي‌فرمايد: فتداكوا علي تداك الإبل الهيم يوم وردها و قد أرسلها راعيها و خلعت مثانيها حتي ظننت انّهم قاتلي «مردم همانند شتران تشنه‌اي كه به آب نزديك شده‌اند و يا اين كه ساربان رهايشان كرده و عقال از آنها گرفته بر من هجوم آوردند به يكديگر پهلو مي‌زدند فشار مي‌آورند چنانكه گمان كردم كه مرا خواهند كشت.[7]
و نيز در خطبه 227 نهج‌البلاغه مي‌فرمايد: وَ بَسَطْتُم يدِي فَكَففْتُها و مددْتُموها فَقَبَضْتُها ثمَ تَداكَكْتُم علَيّ تداكَّ الإبلِ الهيمِ علَي حياضَها يَومَ وردهَا حَتّي انْقَطَعَتِ‌ النَّعلُ و سَقَطَ الرِّداءُ و وُطئَ الضَّعيفُ و بَلغَ مِِن سروُرِ النّاسِ بيَعْتِهِمْ إيّايَ أنِ ابْتَهَجَ بِها الصغير و هَدَجَ إلَيها الكَبيرُ و تَحامَلَ نَحوَها العَليلُ...[8]
«دستم را به بيعت مي‌گشوديد و من مي‌بستم شما آنرا به سوي خود مي‌كشيديد و من آن را مي‌گرفتم همانند شتران تشنه‌اي كه به آب نزديك شده‌اند بر من هجوم آورديد تا اينكه بند كفشم پاره شد و عبا از دوشم افتاد و افراد ناتوان پايمال شدند آنچنان در بيعت با من خشنود بوديد كه خردسالان شادمان و پيران براي بيعت كردن لرزان به راه افتادند...».
اين در حالي است كه به گواه مورخين شيعه و سني اين شكل اجماع و بيعت براي هيچ كدام از خلفا واقع نشد اتفاق و وفاق براي خليفه اول اجماع بين مهاجرين و انصار نبود چرا كه مانند سعد ابن عباده كه رئيس قبيله خزرج و از بزرگان انصار بود همچنين علي ـ عليه السلام ـ و اهل بيت آن حضرت و بسياري از صحابه يا اينكه به طور كلي بيعت نكردند و يا اينكه با اكراه فراوان و با تأخيري نسبتاً طولاني بيعت كردند.[9]
و اما خليفه دوم كه اصلاَ اجماعي حاصل نشد بلكه توسط ابوبكر عمر به خلافت منصوب گرديد وخليفه سوم نيز توسط گروه اندكي كه عمر معين كرده بود آن هم نه با اجماع همه آنها بلكه با رأي تنها سه نفر كه اين‌طور نبود كه آنها از اكابر مهاجرين و انصار باشند بلكه از جمله مهاجرين آن هم از مهاجرين درجه اول انتخاب گرديد[10] لذا علي ـ عليه السلام ـ نصوصي كه از طرف پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ بر خلافت بلافصل آن حضرت بود براي اعضا شورا قرائت نمودند و آنها را برايشان ياد‌آوري كردند[11] بدين جهت بود كه علي ـ عليه السلام ـ از شيوه انتخاب خلفاي سابق انتقاد مي‌كنند.[12]
بر طبق كلام علي ـ عليه السلام ـ امام و خليفه مسلمين اگر با اجماع جميع مهاجرين انتخاب گردد اين انتخاب، انتخابي مورد رضاي خداوند مي‌باشد، و معتقد اماميه غير از اين نيست، چرا كه اماميه معتقد است كه اگر چنين اجماعي بين مسلمين حاصل گردد يقيناً بين مجمعين رأي امام منصوب از طرف خداوند نيز وجود دارد، و چنين اجماعي حجت داشته و قابل قبول مي‌باشد.
خلاصه مطلب اينكه اين سخن علي ـ عليه السلام ـ روش استدلال و مناظره براساس باورهاي دشمن است كه به فريب خود را خليفه مشروع مسلمين مي‌دانستند نه اينكه قبول رأي شوري و اجماعي آنچناني كه براي خلفاي سابق افتاد باشد.

پاورقي ها:

[1]. شرح نهج‌البلاغه، 14 ص، 35 ابن ابي‌الحديد معتزلي، انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشي نجفي، قم، 1404، هجري قمري.
[2]. نهج‌البلاغه‌، تحقيق عبده خطبه‌6 و مراجعه شود به شرح نهج‌البلاغه ابن أبي الحديد المعتزلي، ج 9، ص 248.
[3]. همان.
[4]. الغارات، ج 1، ابراهيم بن محمد الثقفي، ص 202: لأبي اسحق ابراهيم بن محمد الثقفي الكوفي المتوفي سنة 283، تحقيق سيد جلال الدين محدث، شماره ثبت كتابخانه ملي 717، مورخ 13/5/ 2535 چاپ بهمن.
[5]. البداية و النهاية، تأليف ابن كثير دمشقي، چاپ دارالاحياء التراث العربي، البيروت، ج 8، ص 78، شرح نهج‌البلاغه، تأليف ابن أبي الحديد المعتزلي، ج 3، ص 78.
[6]. شرح نهج‌البلاغه، ج؛ 14، ص 35، ابن ابي الحديد معتزلي، انتشارات كتابخانه آيت الله مرعشي قم، 1404، هـ . ق.
[7]. شرح نهج‌البلاغه، ابن ابي الحديد، معتزلي، ج 4، ص 536.
[8]. شرح نهج‌البلاغه ابن ابي الحديد، معتزلي، ج 13، ص 3.
[9]. الامامة و السياسة، ابن قتيبه، نشر امير قم، چاپ اول، ج 1، ص 2 ـ 26 (تاريخ يعقوبي. ج 2، ص 124، نشر فرهنگ اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ قم.
[10]. تاريخ طبري، ج 3، ص 264، نشر موسسة الاعلمي، بيروت.
[11]. مراجعه شود به كتاب الفصول المختاره، تأليف شيخ مفيد، ج 2، ص 251، شيخ مفيد، الفصول المختارة، يك جلد، انتشارات كنگره جهاني شيخ مفيد، قم، 1413 هـ . ق.
[12]. شرح نهج‌البلاغه ابن ابي الحديد معتزلي، ص 184.

منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

آيا گرفتن حق واجب نيست! پس چرا امير المؤمنين على (ع) حق خود را نگرفت؟

  • سؤال:

    آيا گرفتن حق واجب نيست! پس چرا امير المؤمنين على (ع) حق خود را نگرفت؟

    جواب:

    گرفتن حق واجب است و به قول معروف حق گرفتنى است و علت سكوت و ترك قيام على (ع) چيست در جاهاى مختلف نهج البلاغه فلسفه سكوت بيان شده. على (ع) از طرح دعوى خود و مطالبه آن و از تظلم در هر فرصت مناسب خوددارى نكرده على از اين سكوت به تلخى ياد مى كند و آن را جانكاه و حرارت بار مى خواند. در جائى مى فرمايند: خار در چشمم بود و و چشمها را برهم نهادم، استخوان در گلويم گير كرده بود و نوشيدم، گلويم فشرده مى شد و تلختر از حنظل در كامم ريخته بود و صبر كردم سكوت على سكوتى حساب شده و منطقى بود نه صرفاً ناشى از اضطراب و بيچارگى، يعنى او از ميان دو كار بنابه مصلحت يكى را انتخاب كرد كه شاق تر و فرساينده تر بود، براى او آسان بود كه قيام كند و حداكثر آن بود كه بواسطه نداشتن يار و ياور خودش و فرزندانش شهيد شوند، شهادت آرزوى على بود و اتفاقاً در همين شرايط است كه جمله معروف را ضمن ديگر سخنان خود به ابوسفيان فرمود: به خدا سوگند كه پسر ابوطالب مرگ را بيش از طفل پستان مادر را دوست مى دارد، على با اين بيان مى فهماند كه سكوت از ترس مرگ نيست بلكه به خاطر آن است كه قيام و شهادت در اين شرايط بر زيان اسلام است نه به نفع آن و در جاى ديگر تصريح مى كند كه سكوت من حساب شده بود من از دو راه آن را كه به مصلحت نزديكتر بود انتخاب كردم: در انديشه فرو رفتم كه ميان دو راه كدام را برگزينم؟ آيا با كوته دستى قيام كنم يا بر تاريكى كور صبر كنم، تاريكى كه بزرگسال در آن فرتوت مى شود و تازه سال پير مى گردد... ديدم صبر بر همين حالت طاقت فرسا عاقلانه تر است صبر كردم در حاليكه خارى در چشمم و استخوانى در گلويم بود([1])، چرا سكوت كرد؟
    چون مسلمين قوت و قدرت خود را كه تازه داشتند به جهانيان نشان مى دادند مديون وحدت صفوف و اتفاق كلمه بودند، موفقيت هاى مجد العقول خود را در سالهاى بعد نيز از بركت همين وحدت كلمه كسب كردند، على القاعدة على به خاطر همين مصلحت، سكوت و مدارا كرد. اما مگر باور كردنى است كه جوانى سى و سه ساله دور نگرى و اخلاص را تا آنجا رسانده باشد و تا آن حد بر نفس خويش مسلط و نسبت به اسلام وفادار باشد كه به خاطر اسلام راهى را انتخاب كند كه پايانش محروميت و خرد شدن خود اوست؟ و در جاى ديگر مى فرمايد: من به خاطر پرهيز از تفرق كلمه مسلمين از حق مسلم خود چشم پوشيدم([2]). و در جاى ديگر مى فرمايند: به خدا سوگند اگر بيم وقوع تفرقه ميان مسلمين و بازگشت كفر و تباهى دين نبود رفتار ما طور ديگر بود. در جاى ديگر دارد: ديدم صبر از تفرق كلمه مسلمين و ريختن خونشان بهتر است، مردم تازه مسلمانند و دين مانند مشكى كه تكان داده مى شود كوچكترين سستى آن را تباه مى كند و كوچكترين فردى آن را وارونه مى نمايد.
    وقتى زهراى اطهر در راه احقاق حق مورد اهانت و تعرض واقع مى شود وارد خانه شده و با جمله هائى كه كوه را از جا مى كند شوهر غيور خود را مورد عتاب قرار مى دهد و مى گويد: پسر ابوطالب چرا به گوشه خانه خزيده اى؟ تو همانى كه شجاعان از بيم تو خواب نداشتند اكنون در برابر مردمى ضعيف سستى نشان مى دهد، ايكاش مرده بودم و چنين روزى را نمى ديدم. على پس از سخنان زهرا با نرمى او را آرام مى كند، كه من فرقى نكرده ام، من همانم كه بوده ام، مصلحت چيز ديگرى است تا آنجا كه زهرا قانع مى شود و مى فرمايد([3]): حسبى الله و نعم الوكيل.
    ابن ابى الحديد در ذيل خطبه 215 نهج البلاغه اين داستن معروف را نقل مى كند: روزى فاطمه سلام الله عليها على (ع) را دعوت به قيام مى كرد، در همين حال فرياد مؤذن بلند شد كه اشهد ان محمداً رسول الله على (ع) به زهراى اطهر فرمود آيا دوست دارى اين فرياد خاموش شود؟ نه، فرمود سخن من جز اين نيست([4]).
    علامه طباطبائى مى فرمايند: على (ع) نيز به منظور رعايت مصلحت اسلام و مسلمين و نداشتن نيروى كافى دست به يك قيام خونين نزد، ولى جمعيت معترض از جهت عقيده تسليم اكثريت نشدند و جانشينى پيغمبر اكرم (ص) و مرجعيت علمى را حق على (ع) مى دانستند و مراجعه علمى و معنوى را تنها به آن حضرت روا مى ديدند و به سوى او دعوت مى كردند([5]).

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1ـ شيعه در اسلام، علامه طباطبائى.
    2ـ سيرى در نهج البلاغه، استاد مطهرى.

    پاورقي ها:

    [1]- استاد شهيد مطهرى، سيرى در نهج البلاغه، صفحات 176ـ177.
    [2]- استاد شهيد مطهرى، سيرى در نهج البلاغه، صفحات 178ـ179.
    [3]- استاد شهيد مطهرى، سيرى در نهج البلاغه، صفحات 180ـ184.
    [4]- استاد شهيد مطهرى، سيرى در نهج البلاغه، صفحات 184.
    [5]- علامه طباطبائى، شيعه در اسلام، ص30.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

اگر نظريه تعيين امامت به وسيله نص پيامبر اكرم ـ صلي‌الله‌ عليه وآله ـ اثبات شده و مشهور است پس چرا و

سؤال:

اگر نظريه تعيين امامت به وسيله نص پيامبر اكرم ـ صلي‌الله‌ عليه وآله ـ اثبات شده و مشهور است پس چرا وقتي كه مردم پس از قتل عثمان به در خانه علي ابن ابيطالب براي بيعت با او رفتند ، بيعت مردم در امر امامت را در ابتدا نمي پذيرفت؟

جواب:

پس از كشته شدن عثمان، مهاجر و انصار و كساني كه عليه عثمان قيام كرده بودند، به عدالت علي- عليه السلام - روآوردند. نقل شده[1] اصحاب پيامبر- صلي الله عليه وآله - و تمام طبقات مردم به خانة علي - عليه السلام - هجوم آوردند و اطراف خانه او را احاطه كرده و مي‌گفتند : يا اباالحسن عثمان كشته شد و ما به پيشوا نيازمنديم و امروز هيچ فردي را شايسته‌تر از تو نمي‌دانيم، تو پيش‌قدم‌‌ترين مردم در اسلام و نزديك‌ترين افراد به پيامبر خدا هستي، اميرمؤمنان در حالي كه از مردم كناره‌گيري كرده بود در جواب آنان فرمود: (لا حاجة لي في امركم فمن اخترتم رضيت به) من نيازي به شما و حكومت شما ندارم هر كه را اختيار كرديد من به او رضايت مي‌دهم[2]. علي - عليه السلام - از پذيرفتن دعوت آنان امتناع فرمود و علت آن را بازگو كرد تا مردم افكار باطل را در خيال خود نپرورانند و متوجه شوند كه امام آينده پراضطراب را با چشم دوربين خود مي‌بيند. فرمود: (دعوني والتمسوا غيري فانا مستقبلون امرا له وجوه و الوان لا تقوم له القلوب و لا تثبيت عليه العقول ...[3] مردم مرا رها كنيد و شخص ديگري براي اين كار جستجو كنيد زيرا ما آيندة پراضطراب در پيش داريم، دوراني كه سراسر نفاق و دورويي است و اشتباه كاري‌ها و وساوس شيطان زياد است به طوري كه قلب‌ها استقامت خود را از دست مي‌دهد و عقلها بر يك پايه استوار نخواهد ماند.
امام ـ عليه السلام ـ مي‌داند كه انحراف‌هاي زمان عثمان در اعماق فكر مردم ريشه دوانده و عده‌يي به آن منوال خو‌گرفته‌اند و سران جمعيت به خصوص فرمانداران عثمان و خاندان بني اميه كه بيت المال را غارت كرده‌اند براي رسيدن به هواهاي نفساني خود و حفظ منافع نا مشروع خويش به زودي در مقابل او قيام مي‌كنند و عده‌اي با آنان هم‌دست مي‌شوند و در راه حكومت‌ها و مشكلاتي ايجاد مي‌كنند. مردمي كه به روش عثمان عادت كرده‌اند توانايي تحمل عدل علي‌ ـ عليه السلام ـ را ندارند ، از اين جهت مي‌فرمود: ( و ان الافاق قد اغامت والمحجه قد تنكرت واعلموا اني ان اجبتكم ركبت بكم ما اعلم و لم اصغ الي قول القائل و عتل العاتب و ان تركتموني فانا كاحدكم و لعلي اسمعكم و اطوعكم لمن و ليتموه امركم و انا لكم وزيرا خير لكم مني اميرا[4].)
( همانا ابرهاي تاريك آسمان را پوشانده و راه راست و روشن تغيير پيدا كرده ؟ بدانيد اگر من دعوت شما را به راهي كه مي‌دانم وا مي‌دارم و به گفته اين و آن ملامت ملامت كنندگان گوش نخواهم داد. اگر مرا رها كنيد من مانند يكي از شما خواهم بود بلكه شايد نسبت به زمام امر خود را به دست او بسپاريد فرمانبردار‌ترين و شنوا‌ترين شما باشم).
علي- عليه السلام - با اين بيان وضع حكومت خود را براي آنان به طور فشرده و اختصار بيان فرمود و با امتناع نخستين خود روحيه مردم را براي پذيرش حكومت عدل كامل‌عيار آماده نمود و به مردم اعلام كرد در صورتي حكومت را قبول مي كند كه مفاسد زمان عثمان را ريشه‌كن نمايد و كسي حق اعتراض و ملامت نداشته باشد. مردم از هر طرف براي بيعت به جانب او هجوم ميدآوردند به‌طوري كه خود آن حضرت چگونگي روي آوردن آنان را چنين بيان مي‌فرمود: (فما راعني كعرف الضيع انها لو كل جانب حقي لقد وطي الحسنان و شق عطفاي مجتمعين حولي كبيضة الغنم[5]). ناگهان مردم مانند موهاي زيادي كه اطراف گردن حيوان را احاطه كرده است با فشردگي و ازدحام، مرا احاطه كرده‌اند، به طوري كه حسن و حسينم در زير گام‌هاي مردم واقع شدند و شانه‌هايم در اثر ازدحام مردم آسيب ديد. مردم مانند گله‌ي گوسفند كه بدون شبان قرار گرفته باشند رو‌آوردند).
ولي باز امام - عليه السلام - از پذيرفتن حكومت بدون قيد و شرط امتناع نمود و فرمود: تا صبح فردا به شما مهلت مي‌دهم برويد فكر كنيد اگر حاضريد در مقابل حكومت من تسليم باشيد و اعمال خلفا‌ء گذشته را به رخ من نكشيد و از من تقليد و پيروي كنيد و زبان اعتراض نداشته باشيد، با اين شرط در مسجد (مركز عمومي مسلمانان) اجتماع كنيد وگرنه هر كه را مي‌خواهيد انتخاب كنيد، فردا در مسجد اجتماع كردند امير مومنان آمد و بالاي منبر رفت و فرمود: «ايها الناس... قد افترقنا بالامس و كنت امركم فابيتم الا ان اكون عليكم الا ان مفاتيح اموالكم معي، الا و انه ليس ان اخذ درهما دونكم فان شئتم قعدت عليكم و الا فلا اخذ علي احد...[6]». اي گروه مردمان ديروز ما از يك‌ديگر جدا شديم در حالي كه من از حكومت بر شما كراهت داشتم ولي شما امنتناع كرديد و اسرار ورزيديد كه به جز من كسي حكومت شما را به دست نگيرد، من در صورتي زمام امور را به عهده مي گيرم كه اختيار اموال شما به دست من باشد و من با اين اختيار نمي‌خواهم به سود خود استفاده كنم . اگر مي‌خواهيد من بر شما حكومت كنم وگرنه هيچ مسووليتي از شما را بر عهده نمي‌گيرم.
هدف علي - عليه السلام - از اين شرط، اين بود كه هر مال كه بي‌جا در زمان عثمان به خانه‌هاي مردم رفته برگردد و كسي حق اعتراض نداشته باشد. بنا به نقلي[7] هنگامي كه طلحه و زبير براي بيعت آمدند اميرمومنان فرمود: اگر دوست داريد با من بيعت كنيد وگرنه من با شما بيعت كنم . ولي آنان گفتند : ما با شما بيعت مي‌كنيم آنگا ه با حضرت بيعت كردند، به هر حال طوري با آن حضرت بيعت شد كه با هيچ يك از خلفاء اين گونه بيعت عمومي و همگاني انجام نگرفته بود.
علي ـ عليه السلام ـ براي استحكام پايه‌هاي حكومت خود، مردم را كاملاً آزاد گذاشت و به آنان وقت فكر كردن داد و سپس در مركز عمومي براي بيعت حاضر شد تا راه عذرها را به روي تمام مردم ببندد. مردم نيز با آزادي كامل و سرور و شادماني فوق العاده‌اي به حكومت او روي آوردند . به طوري كه حتي يكي از دشمنان حضرت درباره‌ي بيعت علي - عليه السلام - مي‌گويد: (مسلمانان آن طور كه به خلافت علي - عليه السلام - رو آوردند درباره‌ي خلافت عثمان اطمينان خاطر نداشتند، حكومت علي با رضايت و سرور دلها و اطمينان قلبها و اميدواري مردم و آيند‌ه‌ا‌ي درخشان مواجه گرديد ولي مردم وقتي با عثمان بيعت مي‌كردند با ترس و كدورت و اضطراب و ترديد با وي بيعت كردند و درباره‌ي وي هماهنگي نداشتند..[8])
در پايان ، علي - عليه السلام - از باب انجام وظيفه و اداي تكليف خلافت را قبول كرد ، چنان‌كه خودشان فرمودند: «لولا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر...» وسير حوادث نيز نشان داد كه تحليل اوليه حضرت درست بوده است.

پاورقي ها:

[1] . تاريخ طبري، ج6، ص3068 چاپ اروپا.
[2] ابن اثير، الكامل ، ج 3، ص199، چاپ بيروت.
[3] محمد عبده ، شرح نهج البلاغه ، ج 1، ص 181 چاپ دمشق.
[4] محمد عبده، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 181 و 182، چاپ دمشق.
[5] . نهج البلاغه ، ج 1، ص35و36.
[6] . تاريخ طبري،ج 6 ، ص 3067.
[7] . تاربخ طبري ،ج6، ص 3069.
[8] . طه‌حسين ، الفتنه الكبري، ج 2 ، ص 112.

منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

آیاحضرت على(عليه السلام) مشروعيت خويش را ناشى از بيعت مردم مى دانست یا احادیث پیامبر مانند غدیر؟

سؤال:

آیاحضرت على(عليه السلام) مشروعيت خويش را ناشى از بيعت مردم مى دانست یا احادیث پیامبر مانند غدیر؟

جواب:

مشروعيت معانى متعددى دارد. از جمله 1ـ قانونى بودن 2ـ داراى اقبال مردمى بودن 3ـ شرعى و الهى بودن. اين كلمه در فضاى اسلامى به معنى اخير مى باشد، اما اينكه امام على(عليه السلام) در عبارت لولا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلماء ان لا يقاروا على كظة ظالم و لا سغب مظلوم لأَلقيتُ حبلَها على غاربها([1])
ترجمه: اگر حضور اجتماع كنندگان و حجت خدا با بودن ياورانى (در ارتباط با بيعت با من) نبود و اگر نبود كه خداوند از علما تعهد گرفته كه بر پرخورى ظالمين و گرسنگى مظلومين ساكت نباشند هر آينه افسار و ريسمان حكومت را بر گردن آن مى انداختم (و حكومت را رها مى كردم). در اين عبارت قبول خلافت را منوط به بيعت مى داند. اين به لحاظ درخواست و اقبال مردم مى باشد. در چنين شرائطى بر امام واجب است دعوت مردم را مبنى بر قبول خلافت بپذيرد اما اگر مردم با امامت ايشان مخالفت داشتند و زمينه هاى ولايت ايشان وجود نداشت، از اين جهت وظيفه ايشان ساقط است و در مقابل مردم وظيفه و تكليف خويش را بجا نياورده و مرتكب حرام شده اند. بنابراين تحقق عملى خلافت امام على(عليه السلام) بستگى به تمايل مردم دارد اما اين به آن معنى نيست كه، مشروعيت ذاتى و دينى ايشان از ناحيه مردم باشد. زيرا مطابق آيات و روايت متعددى خداوند متعال امام على(عليه السلام) را به ولايت و خلافت مسلمين منصوب نموده از جمله آيات ولايت([2]) ابلاغ([3]) و آيه اطاعت([4]) و احاديث و روايات متعددى از جمله روايات غدير خم، ثقلين، انذار نواخاة و...([5]) دلالت بر ولايت الهى ايشان دارد. مضافاً اينكه ايشان در نهج البلاغه كلماتى دارند كه خلافت را در دوران خلفاء سه گانه حق خويش دانسته و خلافت سايرين را غاصبانه دانسته اند. امام على(عليه السلام) در نهج البلاغه مى فرمايند: فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجى أرى تراثى نهباً([6]) ترجمه: (در اين دوره خلفاء سه گانه) صبر كردم در حالى كه از شدت اندوه و غم مانند كسى بودم كه در چشمم او از خاشاك و در گلوى او استخوانى آزار دهنده باشد. زيرا مى ديدم كه حق موروثى من به غارت رفته است.
كلمه تُراث دلالت بر آن دارد كه امام على(عليه السلام) خلافت را حق خود و ميراث خود مى داند. ميراثى كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)مطابق سنت الهى به او ارث رسيده است. در جائى ديگر امام(عليه السلام) مى فرمايند: فنظرت فاذا ليس لى معين إلاّ اهل بيتى، فظننت بهم عن الموت، فأفضيتُ على القذى و شربتُ على الشجى و صبرت على اخذ الكظم و على أمرّ من طعم العلقم([7])
ترجمه: روبرو شدم آنگاه كه ياورى نداشتم جز خاندانم و بر جان آنان ترسيدم، از اين رو چشم پوشى كردم و هرگونه ناگوارى را تحمل نمودم، كه از هر تخلى، تخل تر بود.
در جائى ديگر امام(عليه السلام) پس از بيعت مردم با ايشان مى فرمايند:... و لهم خصائص حق الولاية و فيهم الوصية و الوراثه، الان اذ رجع الحق الى اهله و نُقل الى منتقله([8])
ترجمه: حق ولايت خاص ايشان (آل محمد) است و سفارش و ميراث پيامبر(صلى الله عليه وآله) از آن ايشان (اهل بيت) است اينكه حق به شايسته آن بازگشته و به جايگاه خود منزل كرده است. ابن ابى الحديد مى گويد لازمه اين سخن آن است كه قبل از زمامدارى على(عليه السلام) حق و مقام خلافت جايگاه واقعى خويش را نداشت و در اختيار كسانى بود كه اهليت آن را نداشته اند([9]) با توجه به اين كلمات معلوم مى شود كه امام على(عليه السلام) ولايت و زمامدارى خويش را يك حق شرعى و الهى مى داند و از اين جهت رأى و نظر مردم هيچ اثرى در آن ندارد. و در اين مدت (دوره خلفاء) اين حق الهى از او غصب شده بود.

پاورقي ها:

[1]. نهج البلاغه، صبحى صالح، ص 50.
[2]. مائده / 55.
[3]. مائده / 67.
[4]. نساء / 59.
[5]. كشف المراد فى شرح تجريه الاعتقاد / علامه حلى / ص 395.
[6]. نهج البلاغه، خطبه 3.
[7]. نهج البلاغه، خطبه 26.
[8]. نهج البلاغه، خطبه 2.
[9]. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 9 ـ 138.

منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

آيا امير المومنين خود درباره علل سكوت بيست و پنج ساله‌شان بعد از واقعه غدیرچيزي فرموده‌اند؟ آيا در ن

  • سؤال:

    آيا امير المومنين خود درباره علل سكوت بيست و پنج ساله‌شان بعد از واقعه غدیرچيزي فرموده‌اند؟ آيا در نهج البلاغه در اين‌باره مطلبي وجود دارد؟

    جواب:

    زندگي ائمه طاهرين ـ عليهم السلام ـ و در رأس آن دوران حيات اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ آيينه تمام نماي طاعت و بندگي خداي متعال بوده و بر اساس صلاح و مصلحت جامعه اسلامي و بلکه جامعه بشري سپري گرديده است. در زندگي ائمه هيچ فرقي ميان سکوت و قيام و مبارزه علني وجود ندارد، زيرا همه افعال و اقوال آنها بر اساس وظيفه شرعي و الهي و صلاح جامعه اسلامي بوده است که خود آنها از همه مردم به آن آگاه‌تر بوده‌اند. بنابر اين هرگاه وظيفه الهي و صلاح امت اسلامي اقتضاء مي‌کرده قيام و مبارزه مسلحانه نموده و هرگاه وظيفه الهي‌شان و صلاح امت مقتضي سکوت و بردباري در برابر ستم بوده سکوت اختيار نموده‌اند. البته اين سکوت هيچ‌گاه به منزله کوتاه آمدن و چشم پوشي کردن در قبال وظايف الهي و شرعي و بر خلاف مصلحت امور مسلمين نبوده است. بلکه در حقيقت نقش قيام و مبارزه علني و مسلحانه را ايفا نموده است. يعني در هر حال به حفظ دين و مصلحت امت اسلامي منجر شده است.
    اينک براي تفصيل پاسخ به عبارات خود حضرت که در چندين خطبه و نامه در نهج البلاغه به آن اشاره شده است مي پردازيم:
    امام ـ عليه السلام ـ در خطبه سوم نهج البلاغه که معروف به خطبه شقشقيه است به ابن عباس چنين مي فرمايد: «آگاه باش، سوگند به خدا که پسر ابي قحافه (ابي بکر که اسم او در جاهليت عبدالعزي بود، حضرت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ آن را تغيير داده، عبدالله ناميد) خلافت را مانند پيراهني پوشيد و حال آن که مي‌دانست من براي خلافت (از جهت کمالات علمي و عملي) مانند قطب آسيا هستم (چنان که دوران و گردش آسيا قائم به آن ميخ آهني وسط است و بدون آن خاصيت آسيايي ندارد، همچنين خلافت به دست غير من زيان دارد، مانند سنگي است که در گوشه افتاده و در زير دست و پاي کفر و ضلالت لگدکوب شده) علوم و معارف از سرچشمه فيض من مانند سيل سرازير مي شود، هيچ پرواز کننده در فضاي علم و دانش به اوج رفعت من نمي‌رسد، پس (چون پسر ابي قحافه پيراهن خلافت را به ناحق پوشيد و مردم او را مبارکباد گفتند) جامه خلافت را رها و پهلو از آن تهي نمودم و در کار خود انديشه مي کردم که آيا بدون دست (نداشتن سپاه و ياور) حمله کرده (حق خود را مطالبه نمايم) يا آن که بر تاريکي کوري (گمراهي مردم) صبر کنم که در آن پيران را فرسوده و جوانان را پژمرده و پير ساخته، مؤمن (براي دفع فساد) رنج مي‌کشد تا بميرد، ديدم صبر کردن خردمندي است، پس صبر کردم در حالتي که چشمانم را خاشاک و غبار و گلويم را استخوان گرفته بود (بسيار اندوهگين شدم، زيرا در خلافت ابوبکر و ديگران جز ضلالت و گمراهي چيزي نمي‌ديديم و چون تنها بودم و ياوري نداشتم نمي توانستم سخني بگويم) ميراث خود را تاراج رفته مي‌ديدم (منصب خلافت را غصب کردند و فساد آن در روي زمين تا قيام قائم آل محمد ـ عليهم السلام ـ باقي است، پس از وفات رسول مکرم اسلام ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ که خلافت را به ناحق غصب کردند و مردم را به ضلالت و گمراهي انداختند، براي حفظ اسلام و اين که مبادا انقلاب داخلي برپا شده و دشمن سوء استفاده نمايد، مصلحت در چشم پوشی از خلافت و شکيبايي دانستم) تا اين که اولي (ابوبکر) راه خود را به انتها رسانده (پس از دو سال و سه ماه و دوازده روز درگذشت و پيش از مردنش) خلافت را بعد از خودش در آغوش ابن خطاب (عمر) انداخت... جاي بسي حيرت و شگفت است که در زمان حياتش فسخ بيعت مردم را درخواست مي‌نمود (مي گفت: اقيلوني فلستُ بخيرکم و عليٌ فيکم؛ يعني اي مردم بيعت خود را از من برداريد و مرا از خلافت عزل نماييد که من از شما بهتر نيستم و حال آن که علي ـ عليه السلام ـ در ميان شماست) ولي چند روز از عمرش مانده وصيت کرد خلافت را براي عمر، اين دو نفر غارتگر خلافت را مانند دو پستان شتر ميان خود قسمت کردند ـ خلافت را در جاي درشت و ناهموار قرار داد در حالتي که عمر سخن تند و زخم زبان داشت، ملاقات با او رنج‌آور بود و اشتباه او (در مسايل ديني) بسيار و عذر خواهيش بي شمار بود... پس سوگند به خدا مردم در زمان او گرفتار شده اشتباه کردند و در راه راست قدم ننهاده از حق دوري نمودند، پس من هم در اين مدت طولاني (ده سال و شش ماه) شکيبايي ورزيده با سختي محنت و غم همراه بودم، عمر هم راه خود را پيمود (و پيش از مردن) امر خلافت را در جماعتي قرار داد که مرا هم يکي از آنها گمان نمود، پس بار خدايا از تو ياري مي طلبم براي شورايي که تشکيل شد و مشورتي که نمودند، چگونه مردم مرا با ابوبکر مساوي دانسته، درباره من شک و ترديد نمودند تا جايي که امروز با اين اشخاص (پنج نفر اهل شورا) همرديف شده‌ام و لکن در فراز و نشيب از آنها پيروي نمودم (براي مصلحت در همه جا با آنها موافقت کردم)...»[1]
    تأمل و دقت در فرازهاي اين خطبه نشان مي دهد که دو عامل اصلي باعث سکوت امام در دوران بيست و پنج ساله خلافت خلفاء سه گانه بوده است:
    الف) بي وفايي مردم و پشت کردن آنها به حقيقتي که رسول مکرم اسلام ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ در زمان حياتش و در مقاطع مختلف به آن توصيه فرموده بود، خصوصاً تفرقه و نفاق سران و بزرگان صحابه براي به دست آوردن منصبي که بعد از رحلت پيامبر اکرم آماده مي ديدند و لذا در چنين شرايطي که تعداد حاميان امام از عدد انگشتان دست تجاوز نمي کرد همان گونه که خود امام در صدر خطبه به آن اشاره فرمود (بدون دست) هرگونه قيام و مبارزه علني و مسلحانه غير ممکن و در حکم انتحار محسوب مي شد.
    ب) پرهيز از اختلاف و دو دستگي بلکه چند دستگي در جامعه نوپاي اسلامي که ثمره سالها مبارزه و جهاد و خون دل خوردن هاي پيامبر عظيم الشأن اسلام ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ و مسلمانان بود و لذا امير المؤمنين ـ عليه السلام ـ همان گونه که خودش در يکي از فرازهاي اين خطبه فرمود براي حفظ کيان اسلامي و وحدت جامعه مسلمان نه تنها از حق مسلم خود چشم پوشي نموده بلکه (در فراز و نشيب ها از آنها پيروي نمود) (و خار در چشم و استخوان در گلو) چنان‌كه خودش فرمود، به سان سرباز گمنام در مقاطع مختلف با ارشاد و راهنمايي خلفاء خصوصاً در زمان عمر، کجروي‌ها و اشتباهات آنان به آنها گوشزد مي فرمود، چنانچه در منابع سني و شيعه نقل شده که عمر مکرر مي گفت: «اگر علي نبود عمر هلاک مي گرديد».
    در خطبه صد و شصت و يک نهج البلاغه نيز امام ـ عليه السلام ـ به اين دو عامل اشاره نموده و مي فرمايد: «پس بدان تسلط (سه خليفه) بر ما به خلافت با اين که ما از جهت نسب (خويشي با پيغمبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ ) برتر و از جهت نزديکي به رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ استوارتريم، براي آن است که خلافت مرغوب و برگزيده بود (هر کس طالب آن بود اگر چه لياقت نداشت، پس) گروهي با آن بخل ورزيدند (و نگذاشتند سزاوار به آن مقام بر آن بنشيند) و گروه ديگري (امام ـ عليه السلام ـ ) بخشش نموده (براي حفظ اساس اسلام) از آن (و به ظاهر از برخی اصول ديگر) چشم پوشيدند (چون از يک طرف براي گرفتن حق ياوري نداشتند و از طرف ديگر همراهي نکردن با آنها به ضرر جامعه نوپاي اسلامي بودند، چنان چه در خطبه 3 به آن اشاره شد) و حَکَم (ميان ما و ايشان) خدا است».[2]
    در خطبه صد و هفتاد و يک به عامل تنهايي و اتفاق قريش بر اينکه نگذارند خلافت به اهل آن برسد اشاره نموده و عرض مي کند: «خدايا من بر قريش و کساني که آنها را ياري مي کنند از تو کمک مي‌طلبم زيرا آنها خويشي مرا قطع کردند (نسبت مرا با رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ مراعات ننمودند) و بزرگي مقام و منزلت مرا کوچک شمردند (مرا هم‌رديف خود دانستند) و در امر خلافت که اختصاص به من داشت بر دشمني با من اتفاق کردند».[3]
    آن چه در اين سه خطبه به آن اشاره گرديد تنها به عنوان نمونه و اينکه داراي تفصيل بيشتر بود مي باشد و در نهج البلاغه در بيش از پانزده خطبه و نامه و حکمت امام ـ عليه السلام ـ به مساله خلافت و علل و عوامل سکوت خودش در برابر خلفاء ثلاثه به تصريح و اشاره سخن گفته است و شما مي توانيد به خطبه هاي: 3، 33، 37، 66، 152، 161، 169، 171 و 188، و نامه هاي: 6، 36 و 45 و حکمت هاي: 21، 181 و 175 مراجعه نماييد.

    پاورقي ها:

    [1] . فيض الاسلام، ترجمه نهج البلاغه، خ3، ص46.
    [2] . همان، خطبه 161، ص518.
    [3] . همان، خطبه 171، ص555.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

اگر گفته مي شود پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ شخصي را در غدیر براي جانشيني خود انتخاب کر

سؤال:

اگر گفته مي شود پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ شخصي را در غدیر براي جانشيني خود انتخاب کرد، آيا گفته و عمل آن حضرت با اذن پروردگار بود؟

جواب:

احاديثي که در راستاي تعيين جانشين از پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ صادر شده فراوان است که در کتاب هاي معتبر فريقين آمده اند به عنوان مثال حديث ثقلين[1]، حديث منزلت[2]، حديث و واقعه تاريخي غدير،[3] حديث قلم و دوات[4]، حديث يوم انذار[5] و... از جمله احاديثي هستند که بر جانشيني علي ـ عليه السلام ـ و اهل بيت رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ دلالت دارند و نيز حديث دوازده امير يا دوازده خليفه و حتي در برخي منابع اهل سنت گفته شده که اول آن ها علي و آخر آنها مهدي است،[6] بر امامت دوازده امام بعد از رسول خدا دلالت دارند لذا نيازي به ذکر اين احاديث ديده نمي شود و در زير فقط به منابع آن اشاره مي شود.
ترديدي وجود ندارد که اين احاديث به اذن و دستور خدا بوده است زيرا سفارشات و دستورهاي رسول خدا به خصوص در مسائل دين و اصول عقايد و شريعت و آنچه بستگي به سرنوشت امت اسلامي و بشر دارد، ممکن نيست بدون اذن و دستور خدا باشد زيرا در غير اين صورت رسالت و نبوت آن حضرت خدشه دار مي گردد. شايد دو آيه سوم و چهارم سوره نجم كه تاكيد مي‌كنند پيامبر از روي هوا و هوس حرف نمي‌زند و هر چه مي‌گويد وحي است براي اثبات اين نكته كافي باشد. با اين حال به تكيه بر چند آيه ديگر نيز مي‌توان نشان داد كه پيامبر هر دستور ديني كه بدهد از جمله در بحث امامت و جانشيني، از سوي خداست و ما مأمور به اطاعت از ايشان هستيم. و روي اين جهت است که خداوند در قرآن کريم اطاعت مطلق رسول خدا را در کنار اطاعت خود بر مومنين واجب قرار داده است، به دليل اين که او هيچ چيزي را بدون اذن خداوند انجام نمي دهد و لذا مي فرمايد:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنکمْ » ؛ «اي کساني که ايمان آورده ايد اطاعت کنيد پيامبر خدا و اولوالامر را»[7]
و نيز مي فرمايد:
«وَمَا آتَاکمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکمْ عَنْهُ فَانتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ » ؛ «آنچه را رسول خدا براي شما آورد بگيريد (و اجرا کنيد) و از آنچه نهي کرده خودداري نمائيد و از مخالفت خدا بپرهيزيد که خداوند کيفرش شديد است».[8]
اين دو آيه از طرف خداوند بر اين مطلب دلالت دارند که رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در مسئله تعيين جانشين مأذون از طرف خداوند بوده است و در غير اين صورت ممکن نبوده که رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ اين همه اصرار بر مساله جانشيني داشته باشد. افزون بر اين، مسئله امامت و جانشيني يکي از مسائل مهم و خطير دين اسلام است که هدايت نه تنها امت اسلامي بلکه تمام بشر مرهون آن بوده و نه تنها خداوند به آن اذن داده بلکه عقل نيز آن را از وظايف رسول خدا مي داند. و اهميت آن به قدري بزرگ بوده که خداوند خودش در قرآن به آن پرداخته است. خداوند در سوره مائده آيه 67 مي فرمايد:
«يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْک مِن رَّبِّک وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُک مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْکافِرِينَ » ؛ «اي پيامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است کاملا (به مردم) برسان و اگر نکني رسالت او را انجام نداده اي، خداوند تو را از (خطرات احتمالي) مردم نگاه مي دارد و خداوند جمعيت کافران (لجوج) را هدايت نمي کند».
جلال الدين سيوطي از مفسران اهل سنت در ذيل اين آيه از مجاهد نقل مي کند که وقتي اين آيه نازل شد پيامبر عرض کرد: خدايا من تنهايم چگونه اين کار را انجام دهم؟ به دنبال اين سخن پيامبر اين آيه نازل شد که «و ان لم تفعل فما بلغت رسالته»
و از ابوسعيد خدري يکي از صحابه رسول خدا نقل مي کند که اين آيه بر رسول خدا در روز غدير خم درباره امامت و جانشيني حضرت علي ـ عليه السلام ـ نازل شد.
و از ابن مسعود صحابه ديگر رسول خدا نقل مي کند که او گفته ما اين آيه را در زمان حيات پيامبر قرائت مي کرديم به اين معنا که علي ـ عليه السلام ـ مولاي همه مومنين است.[9]
و باز خداوند خودش ولي و امام بعد از پيامبر را به گونه اي معرفي نموده که با در نظر گرفتن شأن نزول بر هيچ کسي جز علي ـ عليه السلام ـ منطبق نمي گردد. خداوند مي فرمايد:
«إِنَّمَا وَلِيُّکمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ رَاکعُونَ» ؛ «سرپرست و ولي شما تنها خداست و پيامبر او و آنها که ايمان آورده اند، همانها که نماز را برپا مي دارند و در حال رکوع زکات مي دهند».[10]
جلال الدين سيوطي مي گويد به طور متفق عليه از ابن عباس نقل شده که هنگامي که علي در حال رکوع انگشترش را صدقه داد، پيامبر از سائل پرسيد که اين انگشتر را چه کسي به تو داد؟ او در جواب اشاره به علي کرد و گفت آن رکوع کننده. در همين لحظه اين آيه نازل شد.[11]
و نيز در همين تفسير احاديث متعددي نقل شده که همگي مي گويند اين آيه درباره علي نازل شده است و علي کسي بوده که انگشترش را در حال رکوع به سائل داده است.[12]
امام فخررازي يکي ديگر از مفسرين معروف اهل سنت نيز روايات متعددي را مبني بر اين نقل مي کند که اين آيه در حق علي نازل شده و اوست که در حال رکوع انگشترش را صدقه داده است.[13]
طبري مفسر ديگر اهل سنت هر چند سعي نموده با ذکر برخي احاديث آيه شريفه را از دلالت بر ولايت و امامت علي ـ عليه السلام ـ به سوي ديگر منصرف کند ولي باز هم نتوانسته از حقيقت چشم پوشي کند و لذا روايات متعددي را نقل نموده که به اتفاق مي گويند اين آيه در شأن علي ـ عليه السلام ـ نازل شد و فقط او بوده است که در حال رکوع انگشترش را صدقه داده است.[14]
با توجه به آنچه که بيان گرديد پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نه تنها در مسئله تعيين جانشين با اذان خداوند عمل مي کرد بلکه مأمور بوده که اين جانشيني را بر همه برساند و لذا در مجالس و مناسبت هاي متعددي به اين امر مهم پرداخته و حتي در قرآن کريم نيز اين مسئله مهم تلقي شده و آياتي را به آن اختصاص داده است.

معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

1ـ المراجعات، سيد شرف الدين عاملي.
2ـ گزيده جامع از الغدير، تلخيص محمد حسين شفيعي شاهرودي.
3ـ آن گا هدايت شدم، سيد محمد تيجاني.
4ـ و رکبت السفينة، مردان خليفات.

پاورقي ها:

[1]. نيشابوري، مسلم بن حجاج، صحيح مسلم، ج4، ص1873، بيروت، داراحياء التراث العربي.
[2]. همان، ج7، ص120، بيروت، دارالفکر، بي تا.
[3]. همان، ج4، ص1873، بيروت، داراحياء التراث العربي و المستدرک علي الصحيحين، ج3، ص118.
[4]. بخاري، محمد بن اسماعيل، صحيح بخاري، ج3، ص91، بيروت، دارصعب، بي تا.
[5]. المستدرک علي الصحيحين، ج3، ص133.
[6]. سليمان قندوزي، ينابيع المودة، ج3، ص291، دارالاسوة، اول، 1416ق.
[7]. نساء / 59.
[8]. حشر / 7.
[9]. جلال الدين سيوطي، الدرالمنثور، ج2،ص 298.
[10]. مائده / 55.
[11]. جلال الدين سيوطي، الدر المنثور، ج2، ص293، قم، کتابخانه نجفي، 1404ق.
[12]. همان، صص293 ـ 294.
[13]. فخرالدين رازي، محمد بن عمر، مفاتيح الغيب، ج12، ص383، بيروت، داراحياء التراث العربي، سوم، 1420ق.
[14]. طبري، محمد بن جرير، جامع البيان، ج6، ص186، بيروت، دارالمعرفه، اول، 1412ق.

منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

در نهج البلاغه حضرت فرموده: «مرا رها کنید و کس دیگر غیر از من را بجویید!» این سخن مخالف ادعای شیعه ک

  • سؤال:

    در نهج البلاغه حضرت فرموده: «مرا رها کنید و کس دیگر غیر از من را بجویید!» این سخن مخالف ادعای شیعه که علی را در غدیر و مواضع دیگر منصوب پیامبر و خدا می دانند، است.

    جواب:

    امامت و خلافت منصبي است كه از سوي خدا و به وسيله پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ تعيين مي‌شود، ولي ظهور و بروز آن و تدبير و تصرّف در امور مسلمين و جامعه اسلامي، منوط به اين است که در مردم آمادگي وجود داشته باشد و يار و ياوراني براي حمايت از آن به پا خيزند و اين جز با بيعت و پذيرش مردم امکان پذير نيست. به همين دليل علي ـ عليه السلام ـ در دوران خلفاي سه گانه (يعني حدود 25 سال) خانه نشين بود و در امر خلافت دخالتي نمي کرد در عين اينکه مقام امامت او از سوي خدا بود و هيچ گونه کمبودي نداشت.[1]
    اما علت اين كه چرا حضرت قبل از بيعت مردم فرمود: «دعوني و التمسوا غيري»[2] در همين خطبه امام بيان گرديده است.
    توضيح اين که: امام ـ عليه السلام ـ به خوبي مي داند که مردم مسلمان در زمان خلفاء مخصوصا در زمان خليفه سوم از اسلام راستين فاصله گرفته اند. به ويژه تقسيم پست ها و مناصب حکومت اسلامي به دلخواه، و تقسيم بيت المال به طور غير عادلانه، و طبق اميال شخصي که در زمان عثمان به اوج خود رسيد مردم را چنان عادت داده بود که اگر کسي بخواهد سنّت پيامبر را دقيقا اجرا کند با مخالفت هاي شديدي رو برو خواهد شد. و حوادث بعد، اثبات کرد که اين پيش بيني امام ـ عليه السلام ـ کاملا بجا بوده است. لذا به عنوان اعلام خطر به هنگامي که مردم مي خواستند با او بيعت کنند مي گويد: «مرا رها کنيد» زيرا شما طاقت تحمّل اجراي حق و عدالت را نداريد. بدانيد اگر با من بيعت کنيد مجبور خواهيد بود براي تصفيه جامعه اسلامي دوران سختي را تحمّل کنيد، و اين درست به آن مي ماند، که انسان نزد طبيب و جرّاح ماهري که در شهر نظير ندارد مي رود، او به بيمار مي گويد: به طبيب ديگري مراجعه کن زيرا برنامه درماني من سخت و سنگين است و تو ياراي تحمّل آن را نداري، مسلّما منظورش اين نيست که شايستگي را از خود سلب کند و يا ديگري را سزاوارتر از خويش ببيند، بلکه منظورش اين است که از آغاز کار طرف را براي برنامه سنگيني که در پيش است آماده کند.[3]
    از اينجا معلوم مي شود ميان اين گفته امام ـ عليه السلام ـ و گفتاري که از ابوبکر به هنگام تصدّي خلافت نقل شده: «اقيلوني اقيلوني فلست بخير منکم و عليّ فيکم» مرا رها کنيد من بهتر از شما نيستم درحالي که علي ـ عليه السلام ـ در ميان شما است، از جهات زيادي با هم تفاوت دارد که يکي از آنها اين است که مردم در آن زمان آمادگي کافي براي پذيرش حق و عدالت داشتند زيرا تعليمات پيامبر در گوش آنها بود و هنوز فراموش نشده بود. تاييد گفته بالا وضعي است که پس از بيعت امام ـ عليه السلام ـ پيش آمد زيرا امام ـ عليه السلام ـ در روز دوم خلافت خود بر منبر رقت و اعلام کرد راه و رسم من همان روش پيغمبر است. هيچ کس بر ديگري برتري ندارد، و اگر سابقه و کوشش بيشتري در اسلام داشته باشد پاداش او در قيامت با خدا است. و اضافه کرد: فردا کسي نگويد، فرزند ابي طالب ما را از حقوق خود محروم کرد، زيرا همه بنده خدايند، و بيت المال مال خدا است و به طور مساوي بين همه تقسيم مي شود، فردا همه حاضر شوند تا اموالي که موجود است بين آنها تقسيم گردد، عرب را بر عجم امتيازي نيست.
    امام ـ عليه السلام ـ فرداي آن روز به «عبيدالله ابن ابي رافع» کاتب خويش دستور داد از مهاجرين شروع کند، سپس به انصار و ساير مسلمانان هر کدام سه دينار بدهد.[4]
    از اين تقسيم جز «طلحه، زبير، عبدالله بن عمر، و سعيد بن عاص و مروان بن حکم» کسي سر باز نزد، عبيد الله جريان را به امام ـ عليه السلام ـ گزارش داد.
    هنگامي که مردم در مسجد بودند اين گروه در گوشه اي از مسجد کنار يکديگر نشستند و با يکديگر آهسته صحبت مي کردند، پس از آن «وليد بن عقبه» نزد امام ـ عليه السلام ـ آمد و گفت تو در روز «بدر» بستگان نزديک ما را کشتي اما امروز ما با تو بيعت مي کنيم به شرط اينکه همان مقدار که زمان عثمان به ما پرداخت مي شد بپردازي و کشندگان عثمان را به قتل برساني و اگر از تو بيمناک شويم به شام و معاويه ملحق مي شويم. امام ـ عليه السلام ـ فرمود: امّا مسأله «بدر» وظيفه الهي بوده و امّا مسأله مال در اختيار من نيست که کم و زياد کنم، آنچه خدا فرموده انجام مي دهم و در مورد کشندگان عثمان اگر ملزم بودم آنها را بکشم همان وقت اين کار را مي کردم، و اگر شما از من بيم داريد به شما تأمين مي دهم براي چه بيم داشته باشيد؟... من روشي جز قرآن و سنت پيغمبر انتخاب نخواهم کرد؛ سپس.... عمار ياسر را با عبدالرحمن به سوي طلحه و زبير که در گوشه مسجد نشسته بودند فرستاد، آنها نزد امام ـ عليه السلام ـ آمدند. فرمود: شما را بخدا سوگند مي دهم آيا اين طور نبود که من از بيعت کراهت داشتم و شما با رغبت بيعت نموديد؟ گفتند: چرا؛ فرمود: پس اين چه وضعي است که از شما مشاهده مي کنم؟ گفتند: بيعت کرديم که بدون مشورت ما کاري نکن و ما را بر ديگران برتري بخشي، اما اموال را به طور مساوي تقسيم کردي و بدون مشورت ما اين عمل را انجام دادي. امام فرمود: استغفار کنيد که من (چنين شرطي را از شما بر خلاف رضاي خدا پذيرفته باشم) هم اکنون بگوئيد آيا حقّي از شما گرفته ام يا به شما ستم کرده ام؟ گفتند: معاذالله.[5] فرمود: آيا حکم و يا حقي مربوط به يکي از مسلمانان بوده که من جاهل به آن بوده ام و يا از گرفتن آن عاجز مانده ام؟ گفتند: نه؛ ... باز امام فرمود: اما در مورد مشورت با شما، من به حکومت رغبتي نداشتم، مرا به سوي آن دعوت نموديد و اصرار ورزيديد، ترسيدم اگر ردّ کنم اختلاف افتد. و پس از قبول مسئوليت، در کتاب خدا و سنّت پيامبر نظر افکندم، آنچه مرا راهنمائي کردند عمل نمودم و احتياج به نظر و رأي شما نديدم.[6]
    بنابراين اين کلام امام علي ـ عليه السلام ـ نه بخاطر اين بود که سزاوار خلافت نيست و نه به خاطر اين بود که کسي ديگر در امر خلافت سزاوارتر از آن حضرت است.

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1ـ پيام امام، شرح فارسي بر نهج البلاغه، ج1.
    2ـ شرح و ترجمه گوياي نهج البلاغه، ج1، آيت الله مکارم شيرازي.
    3ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد.

    پاورقي ها:

    [1]. پيام امام، ج1، ص342.
    [2]. نهج البلاغه، خطبه 3.
    [3]. ترجمه و شرح گوياي نهج البلاغه، ج1، ص407، آيت الله مکارم شيرازي، شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج1، ص169.
    [4]. همان، ص408.
    [5]. ترجمه و شرح گوياي نهج البلاغه، ص411.
    [6]. ترجمه و شرح گوياي نهج البلاغه، آيت الله مکارم شيرازي، ناصر، ج1، ص411.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

با توجه به غدیر آيا عدم اهتمام آن حضرت پس از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در باز گرفتن خلافت از غا

سؤال:

با توجه به غدیر آيا عدم اهتمام آن حضرت پس از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در باز گرفتن خلافت از غاصبان، غفلت ورزيدن در انجام واجبي كه ترك آن روا نيست به حساب نمي آيد؟ چرا ایشان عذر خود را آشكار نكرد؟

  • جواب:

    رفتار سياسي امام علی ـ عليه السلام ـ در دوران سخت و طاقت فرساي حكومت 25 ساله خلفاء(11-35هـ) نشان از هوشياري و تقواي الهي دارد. هر چند برخي از مخالفان اسلام از جمله ابوسفيان در صدد برآمدند تا از شرايط بوجود آمده بهره جسته و كينه خود را از اسلام و مسلمين باز ستانند، ولي امام دست ردّ بر سينه آنها زد.[1] امام به دليل رعايت حفظ وحدت مسلمين و جلوگيري از تزلزل عقيدتي تازه مسلمانها، راه سكوت بلكه مداراي با خلفاء را در پيش گرفت، تا آنجا كه گمان شد امام ـ عليه السلام ـ از عمل آنها راضي است.[2] سكوت امام نه از سر ترس و عافيت طلبي بود كه همه مي دانستند انس وي به مرگ بيش از علاقه نوزاد به پستان مادر است.[3] بلكه از آن رو بود كه قيام و شهادت در آن شرايط خاص، تنها به زيان اسلام بود. امام در دفاع از روش خردمندانه اش مي گويد:
    ديدم صبر بر آن بهتر از تفرقه ميان مسلمين و ريختن خونشان است مردم تازه مسلمانند و دين مانند مشكي كه تكان داده مي شود، كوچكترين سستي آن را تباه مي كند و كوچكترين فردي آن را وارونه مي نمايد.[4]
    امام و اعتراض در برابر غصب خلافت
    سياست سكوت و مداراي امام، مانع از آن نبود كه اعتراض خود را به صورتهاي گوناگون نشان دهد برخي از شيوه هاي امام در اين مبارزه عبارتند از:
    الف: بيان دلايل برتري خويش؛ امام ـ عليه السلام ـ پس از آن كه برخي با ابوبكر در سقيفة بني ساعده بيعت نمود ، به بيان حق مسلم خود دربارة خلافت و نكوهش بيعت آنها پرداخت.[5] و فضايل خود را براي اَحقّ بودن نسبت به خلافت برشمرد.[6] در نهج البلاغه دربارة اولويت امام براي خلافت به سه اصل استدلال شده است: اوّل وصيت و نص رسول خدا (در خطبه شماره 2)، دوّم شايستگي علي ـ عليه السلام ـ و اينكه جامة خلافت تنها زيبندة اندام اوست (در خطبة شماره 3 معروف به شقشقيه) سوم روابط نزديك نسبي و روحي آن حضرت با رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ (در خطبه 195).[7]
    ب: خودداري از بيعت داوطلبانه؛ امام پس از افشاگري نسبت به عدم صلاحيت ابوبكر براي خلافت، از بيعت با وي امتناع نمود. و در پاسخ عمر كه وي را تهديد به بيعت نمود، پاسخ داد: (از شتر خلافت) شيري را بدوش كه براي تو نيز سهمي از آن است، امروز براي ابوبكر خلافتش را محكم كن تا فردا به تو بازگرداند.[8] بيشتر متفكران بر اين باورند كه بيعت اجباري امام با ابوبكر، پس از شهادت حضرت زهراء ـ سلام الله عليها ـ بوده كه تقريباً شش ماه از زمان خلافت وي گذشته بوده است.[9] امام در پاسخ نامه اي از معاويه، چگونگي بيعت تحميلي خود را شرح مي دهد: گفتي مرا چون شتري بيني، مهار كرده مي راندند تا بيعت كنم، به خدا كه خواستي نكوهش كني، ستودي، و خواستی رسوا سازي ولی خود را رسوا نمودي. مسلمان را چه نقصان كه مظلوم باشد و در دين خود بي گمان؟ يقينش استوار و از دو دلي به كنار؟[10]
    ج: انتقاد از عملكرد خلفا؛ انتقادهاي امام از خلفا به دو صورت كلي و مشخص بوده است. انتقاد مشخص از ابوبكر، در دو جمله خلاصه شده يكي اينكه ابوبكر با وجود شايستگي امام، لباس خلافت را بر تن نموده است. و ديگر اينكه چرا در همان حال كه خود را شايسته خلافت نمي دانسته، زمينة خلافت عمر را فراهم نموده است.[11] در جاي ديگر از همين خطبه دو خصوصيت اخلاقي عمر را مورد انتقاد قرار مي دهد، يكي خشونت و سخت گيري عمر و ديگري اشتباه و پوزش طلبي وي.[12] دربارة عثمان نيز مجموعاً شانزده بار از وي سخن به ميان آمده كه بيشتر آنها دربارة حادثة قتل عثمان است.
    د: اتمام حجت با انصار و مهاجرين؛ امام جهت بازگرداندن خلافت به مسير اصلي و احقاق حق خود، با بهره گيري از شخصيت والاي حضرت زهرا همراه وي شبانه به در خانه مهاجران و انصار رفته و پس از جلب نظرشان، از آنها مي خواست تا سرهاي خود را به نشانة بيعت و از جان گذشتگي تراشيده و سحرگاهان آمادگي خود را آشكار نمايند، امّا جز چند نفر انگشت شمار، كسي به پيمان خود وفا نكرد.[13]

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1. سيري در نهج البلاغه، استاد شهيد مرتضي مطهري، بخش پنجم اهل بيت و خلافت، صدرا.
    2. تلخيص الشافي، شيخ طوسي، ج3، ص 72-86، دارالكتب الاسلاميه، 1394هـ.

    پاورقي ها:

    [1] . ر.ك: الارشاد، شيخ مفيد، ج1، ص 190، مؤسسة آل البيت ـ عليه السلام ـ داراحياء التراث، 1413، هـ و نيز انساب الاشراف، بلا ذري، ج2، ص 271، دارالفكر، بيروت، 1417هـ.
    [2] . تصنيف نهج البلاغه، لبيب بيضون، چ1، ص 325، مركز النشر مكتب الاعلام الاسلامي، دوم، 1408.
    [3] . نهج البلاغه، خطبه 5.
    [4] . شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج1، ص 308، داراحياء التراث العربي، بيروت دوم، 1385 هـ.
    [5] . مروج الذهب، مسعودي، ج2، ص 307، دارالمعرفة، بيروت، 1403.
    [6] . الامامة و السياسة، ابن قتييه، ج1، ص 29، انتشارات شريف الرضي، قم، 1371ش.
    [7] . ر.ك: سيري در نهج البلاغه، شهيد مطهري، ص 146، صدرا، تهران.
    [8] . الامامة و السياسة، ابن قتييه، ج1، ص 29.
    [9] . همان، ص 31-32، و نيز مروج الذهب، مسعودي، ج2، ص 308-309، و الكامل في التاريخ، ابن اثير، چ 2، ص 10 و 14.
    [10] . نهج البلاغه، نامه 28.
    [11] . همان، خطبه سوم معروف به شقشقيه.
    [12] . همان.
    [13] . ر.ك: كتاب سليم بن قيس هلالي، به تحقيق علماء الدين موسوي، مؤسسه البعثه، 1407 هـ و اين واقعه با اندكي تفاوت در تاريخ يعقوبي، ج2، ص 11 و الامامة و السياسة،ابن قتييه، ج1، ص 12، آورده است.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

اگر پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ مي دانستند كه عمر، ابوبكر، عثمان عليرغم دستور پيامبر در غدير

  • سؤال:

    اگر پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ مي دانستند كه عمر، ابوبكر، عثمان عليرغم دستور پيامبر در غدير خم و نصب اميرالمومنين به امامت و خلافت، اين همه ظلم به اهل بيت مي كنند و دين اسلام را تحريف مي كنند چرا اقدامي بر عليه آنها نكرد و آنها را در زمان حيات خويش از خود نراند ؟

    جواب:

    درباره علم غيب ائمه مرحوم علامه طباطبايي (ره) مي فرمايد: طبق آنچه از ادله نقليه و براهين عقليه بر مي آيد علم انبياء و ائمه ـ عليهم السلام ـ بردو قسم است: قسم اول آن كه در هر شرايطي به حقايق جهان هستي به اذن خداوندي واقف هستند، اعم از آنها كه تحت حس قرار دارند، يا آنها كه بيرون از دايرة حس
    مي باشند مانند موجودات آسماني و حوادث گذشته و وقايع آينده. قسم دوم: علم عادي است. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ به نص قرآن كريم، بشري است همانند ساير افراد و اعمالي كه در مسير زندگي انجام مي دهد مانند ساير افراد در مجراي اختيار و براساس علم عادي قرار دارد و آنچه را شايسته مي بيند انجام مي دهد.[1]
    لازمه قسم اول (يعني علم غيبي) اين است كه هيچ گونه تكليفي بر متعلق اين گونه علم (از آن جهت كه حتمي الوقوع است) تعلق نمي گيرد و نيز هيچ قصد و طلبي از انسان با آن ارتباط پيدا نمي كند؛ زيرا تكليف همواره از راه امكان به فعل تعلق مي گيرد و لازمه امكان هم اختياري بودن فعل و ترك است و متعلق علم پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ از آن جهت كه ضروري الوقوع است محال است مورد تكليف قرار گيرد. پس «علم به قضاي حتمي تأثير در زندگي عملي انسان ندارد و تكليف آور نيست» اين شخص با وجود علم به خطرات و تهديدها زندگي عادي خود را ادامه مي دهد.
    اما قسم دوم علم انبياء و ائمه ـ عليهم السلام ـ تكليف آور و وظيفه آور است كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ هم با همين علم مثل ساير انسانها به عمل به اين علم مكلف بوده است يعني مانند ساير افراد آنچه خير و شر و نفع و ضرر در كارها وجود دارد تشخص داده و اقدام شايسته را به اختيار خويش انجام مي دهد.
    پس با درك اين واقعيت كه علم عادي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ تكليف آور است و نه علم غيبي، مي گوئيم كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ از طرف خداوند مكلف به عمل به علم ظاهري بود و بايد طبق علم ظاهري حكم مي كرد پس با اين ديد به بررسي ظاهري مسأله عمر و ابوبكر و عثمان در زمان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ مي پردازيم.
    طبق اسناد معتبر تاريخي عمر و ابوبكر از جمله مسلمانان صدر اسلام و جزء اولين كساني بودند كه به رسالت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ايمان آوردند و از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ اطاعت كردند و در بعضي مواقع خدماتي هم نسبت به اسلام و مسلمين داشتند و حداقل جز صحابه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ به حساب مي آمدند و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ هم در اين مورد هم مثل ساير موارد عمل به ظاهر مي نمود و درآن زمان عمر و ابوبكر و عثمان دشمن پيامبر نشده بودند كه هيچ بلكه به عنوان يك مسلمان در كنار پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ هم بودند حال مگر ممكن است پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ كسي را قبل از وقوع جرمش محكوم بنمايد كه قصاص قبل از جنايت شرعاً كاري حرام است. و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ خيلي از چيزها را مي‌دانست ولي اغلب بروز نمي داد چون مأمور به اين كار نبود. اگر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ با عمر، ابوبكر و عثمان برخورد بدي مي كرد و آنها را از خود مي راند و يا حتي آنها را مي كشت بايد قاتلين امام حسين و علي ـ عليه‎ السلام ـ كه برخي از آنها از صحابه بودند مانند عمر سعد در كودكي حكم اعدامش را صادر مي كرد و تمام بني اميه را به قتل مي رساند!‌ در اين صورت تاريخ چگونه قضاوت مي كرد لذا مي بينيم كه هيچ امام و پيامبري چنين عملي را انجام نداده است.
    از نظر اجتماعي و سياسي هم پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نمي توانست با افراد برخورد بكند چون با مطالعه موقعيت اسلام و مسلمانان در صدر اسلام به اين نتيجه خواهيم رسيد. زماني كه اسلام و مسلمين از هر طرف مورد هجوم دشمنان و كفار بوده و بودن افرادي همچون ابوبكر در صف مسلمين امتيازي مهم به شمار مي رفت و جبهه كفار را متزلزل مي كرد. حال پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بيايد و اين مسلمانان را از خود براند و يا با آنها برخورد بكند اين همان كاري خواهد بود كه دشمنان اسلام مي خواستند و بر عليه پيامبر شروع به تبليغ مي كردند كه پيامبر مسلمانان و ياران خودش را از خود مي راند و يا آنها را مي كشد. و اين كار باعث مي شد عده كثيري از اطراف پيامبر پراكنده شده و موجب تضعيف اسلام و مسلمين مي شد.
    از نظر اخلاقي و شرعي نيز اين كار امكان پذير نبود چون اگر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ به عنوان اسوه اخلاق و رحمت للعالمين كسي را كه ادعاي مسلماني دارد و نماز و روزه مي گيرد از خود براند يا برخورد كند اين كار با اخلاق پيامبري كه مأمور به صبر و حسن اخلاق حتي در مقابل كفار و يهود و منافقين است منافات دارد.
    در آخر هم به اين نكته بايد توجه داشت كه اگرچه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ با اين افراد برخورد جدي نداشت اما در موارد متعددي مشاهده مي شود كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بطور غيرمستقيم عدم صلاحيت اينها را در عمل نشان مي دهد و در عوض جبهه علي ـ عليه‎ السلام ـ را به مناسبت هاي مختلف تقويت مي كند و فضايل و قدرت علي ـ عليه‎ السلام ـ را به رخ آنان مي كشد. نمونه بارز اين برخورد هنگام نزول سوره برائت بود كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ ابلاغ اين پيام بزرگ را به ابوبكر سپرد. سپس علي ـ عليه‎ السلام ـ را به دنبال وي فرستاد و گفت نامه را از او بگير و به سوي مكه برو و پيامبر مرا برسان.
    اين واقعه را تمام علماي اهل سنت نقل كرده اند كه به روشني فضيلت و بزرگي علي ـ عليه‎ السلام ـ را اثبات و عدم كفايت ديگران مانند ابوبكر را مي رساند.
    در جريان ديگر ابوبكر و عمر و ابوعبيده نزد پيامبر بودند كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ به علي ـ عليه‎ السلام ـ تكيه داده بود، كه پيامبر با دست خود به شانه علي ـ عليه‎ السلام ـ زد و فرمود: اي علي تو اولين كسي هستي كه ايمان آوردي تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسي هستي.[2]
    و پيامبر در روزهاي آخر عمر شريف خود دستور داد كه دوست مرا فراخوانيد كه عايشه و حفصه، ابوبكر و عمر را فراخواندند ولي پيامبر به آنها توجهي نكرد تا اينكه ام سلمه علي ـ عليه‎ السلام ـ را فرا خواند و پيامبر با علي
    ـ عليه‎ السلام ـ به صحبت نشست و آن دو (عمر و ابوبكر) از منزل خارج شدند. و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ دستور دادند كه كسي نماز را اقامه بكند وقتي ديد ابوبكر آماده نماز شد پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ با وجود تب شديد او را كنار زد و خودش نشسته نماز را اقامه كرد.[3]
    و ده ها مورد و موضوع ديگر كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ به طور غيرمستقيم اينها را از خود رانده و فضايل و برتري علي ـ عليه‎ السلام ـ را به رخ آنها كشيده است.
    براي آگاهي بيشتر در اين مورد مطلعه كتاب سياهترين هفته تاريخ، نوشته علي محدث توصيه مي شود.

    پاورقي ها:

    [1] . ر.ك: علي رباني، چهره درخشان حسين بن علي، انتشارات مكتب الحسين، ص 134.
    علامه طباطبايي، تفسيرالميزان، دارالكتب الاسلاميه، ج 18، ص 194.
    [2] . كنزالعمال، مكتبة التراث الاسلامي، بيروت، حديث 29.
    [3] . مناقب ابن شهر آشوب، مؤسسه انتشارات علامه قم، ج 1، ص 236.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

با توجه به روايت غدير اينکه پيامبر مولا را طوري بالا آوردند که سفيدي زير بغل ايشان پديدار شد در حالي

  • سؤال:

    با توجه به روايت غدير اينکه پيامبر مولا را طوري بالا آوردند که سفيدي زير بغل ايشان پديدار شد در حالي که تا آن روز کسي نديده بود منظور چيست و پوشش پيامبر چگونه بود؟

    جواب:

    پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ جامه هاي مختلف مي پوشيد، از جمله گاهي لباس و جامه اي بود مانند حوله احرام که عبارت از پارچه سفيدي بود، داراي بندي که از يقه بسته مي شد و آستين نداشت، احتمال دارد لباس پيامبر اينگونه بوده باشد که هنگام بلند کردن دست زير بغل ديده شود. چنان که در لباس و حوله احرام نيز چنين است.
    احتمال ديگر اين است که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ با لباس احرام بوده چون پس از حج بود، که برخي از لباس هاي احرام را عوض کرده و برخي ديگر که به جاي پيراهن مي پوشند عوض نکرده باشد، علاوه بر اين لباس هاي زمان پيامبر که مردم و پيامبر اکرم مي پوشيدند ساده بود، از جمله همين پيراهن هاي بدون آستين، و گاهي آستين گشاد که اگر دست بالا مي رفت زير بغل ديده مي شد.

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1ـ الغدير، علامه اميني.
    2ـ چشمه سار غدير، حمزه کريم خاني.
    3ـ غدير در امواج، محمدباقر انصاري، انتشارات دليل ما.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

چرا رسول گرامي اسلام در آخرين دقايق قصد نوشتن وصيت خود براي جانشيني داشتند اگر اين کار مفيد بود چرا

  • جواب:

    مقدمه: الف) چنانکه روشن است کسي که وصيت مي کند اگر وصيت خود را در ملاء عام و در بين مردم بگويد از نظر اعتبار بيشتر از نوشته اي است که خصوصي و در جمع اهل خانواده يا چند نفر غير از خانواده بنويسد؛ چون مخفي کردن و تحريف و تغيير نوشته آسان تر از گفته اي است که در انظار عمومي به اطلاع همه رسيده باشد.
    ب) وصيّت نمودن پيامبر در مورد خلافت اميرالمؤمنين از مسائل روشن و بديهي مسلم است و بزرگان شيعه و سني معتبر آن را در منابع و به اسناد مختلف نقل کرده اند که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از اوايل بعثت تا آخرين روزهاي عمر در مکان و زمان هاي متفاوت، علي ابن ابي طالب ـ عليه السلام ـ را به عنوان جانشين و امام بعد از خود معرفي و سفارش نموده است.
    ج) کاري که پيامبر در روزهاي آخر حيات مي خواست انجام بدهد؛ تاکيدي بود براي اتمام حجت وکسي که مخالفت کرد و جنجال به راه انداخت و مانع شد؛ او ماهيت و قصد خود را آشکار ساخت که هدف و برنامه اي براي بعد از پيامبر داشتند؛ فايده دستور پيامبر به آوردن کاغذ و قلم دراينجا با مخالفت و ممانعت او روشن شد چون خود او از جمله کساني بود که در کودتاي سقيفه شرکت داشت و از عناصر اصلي بود؛
    اينک به چند نمونه از کلام اهل سنت در خصوص وصيتهاي پيامبر درباره جانشيني اشاره مي گردد:
    1. حديث «الإنذار في يوم الدار»: ابن جرير طبري در تاريخ خود از ابن عباس مي نويسد که علي ابن ابي طالب گفت: وقتي اين آيه بر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نازل شد که «وانذر عشيرتک الأقربين»[1] پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مرا خواند وگفت: حدود چهل نفر از خويشاوندان مرا براي خوردن طعام دعوت کن، و من چنين کردم و حمزه و عباس و ابولهب و... را دعوت کردم. سپس پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در ميان اين جمع دستور الهي را که جبرئيل برآن حضرت آورده بود، اجرا نمود و به ايشان گفت: اي فرزندان عبدالمطلب، خداوند مرا فرموده، شما را به سوي او دعوت کنم، و رسالت خويش را از خويشان خود آغاز نمايم، پس هر کس از شما بر اين امر مرا ياري کند، برادر و وصي و جانشين من در ميان شماست هيچ کس از ايشان به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ پاسخي نداد و از ترس به او پشت کردند. در اين حال من که جوان ترين آنها بودم گفتم: من اي نبي خدا تو را در انجام رسالت ياري مي کنم، پس مرا گرفت و گفت: «ان هذا اخي و وصيي وخليفتي فيکم، فاسمعوا له وأطيعوا، قال علي بن ابي طالب: فقام القوم يضحکون ويقولون لأبي طالب: قد أمرک أن تسمع لابنک وتطيع»[2] يعني اين برادر و جانشين من است در ميان شما پس سخنان او را بشنويد و او را اطاعت کنيد، وگفت: علي ابن ابي طالب پس همه ايستادند و در حاليکه مي خنديدند، به ابي طالب مي گفتند: تو را امر کرد که سخنان پسرت را گوش کني و اطاعت کني».
    هيثمي در مجمع الزوائد مي آورد، عن عبد الله بن مسعود، قال: «استتبعني رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ليلة الجن فانطلقت معه حتي بلغنا أعلي مکة فخطّ لي خطاً (و ساق الحديث الي ان قال) قال: اي النبي ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ اني وعدت أن يومن بي الجن والإنس، فاما الأنس فقد آمنت بي، واما الجن فقد رأيت، قال: وما أظن أجلي إلا قد اقترب، قلت: يا رسول الله الا تستخلف أبابکر؟ فأعرض عني فرأيت أنه لم يوافقه، فقلت: يا رسول الله ألا تستخلف عمر؟ فأعرض عني فرأيت أنه لم يوافقه، فقلت يا رسول الله ألا تستخلف علياً؟ قال: ذاک والذي لا اله الا هو إن بايعتموه وأطعتموه أدخلکم الجنة اکتعين. قال رواه الطبراني»[3] يعني عبد الله بن مسعود مي گويد: پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مرا دعوت کرد تا به دنبال او بروم... پس من به دنبال او روان شدم تا اين که به مرتفع ترين مکان رسيدم، پس براي من نوشته اي را مرقوم فرمود. تا اينجا که مي گويد، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: همانا به من وعده داده شده که تمام جن و انس به من ايمان آوردند، پس انسان ها به من ايمان آوردند امّا جن همانا رياکارانه عمل کرد وگمان مي کنم آشکارتر از اين باشد مگر اين که وعدة داده شده نزديک است. گفتم: اي رسول خدا آيا جانشين خود را ابابکر برمي گزيني؟ پس از من روي گرداند که فهميدم با اين امر موافق نمي باشد. (و مرگ من فرا رسيده باشد) گفتم: اي رسول خدا آيا جانشين خود را عمر انتخاب مي کني؟ پس از من روي گرداند که فهميدم با اين امر موافق نمي باشد. من گفتم: اي رسول خدا آيا جانشين خود را علي برمي گزيني؟ فرمود اوست و قسم به آن کسي که جز او خدايي نيست و اگر با او بيعت نماييد و اطاعتش کنيد، همگي شما را به بهشت داخل مي کند.
    3. احمد بن حنبل در مسند خود از جابر بن سمره به سند خويش چنين نقل مي کند: «قال رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ: لا يزال الدين قائماً حتي يکون اثنا عشر خليفة من قريش»[4] يعني پيوسته دين پايدار است تا اينکه دوازده خليفه از قريش بيايند. که اين روايت سندي محکم و قوي است بر حقانيت مذهب شيعة اثني عشري که اولين ايشان علي ابن ابي طالب وآخرين آنها مهدي است. ودليل بر بطلان ديگر مذاهب، زيرا اين روايت برآنچه که اهل عامه به آن معتقد است در خلفاي راشدين چهارگانه يا پنج گانه به انضمام حسن بن علي ـ عليه السلام ـ ، قابل انطباق نيست، چرا که آنها تعدادشان کمتر است يا خلافت غير از اين ها از بني اميه يا بني العباس هم با اين روايت سازگاري ندارد، چرا که آنها تعدادشان بيشتر است و همينطور مذاهب ديگر مثل اسماعيليه، فطحيه و زيديه.
    هيثمي در مجمع الزوائد خود از سلمان روايت مي کند که سلمان گفت: «يا رسول الله إن لکل نبي وصيا فمن وصيک؟ فسکت عني فلما کان بعد رأني فقال: يا سلمان فأسرعت اليه، وقلت لبيک، قال: تعلم من وصي موسي؟ قلت: نعم، يوشع بن نون، قال: لم؟ قلت: لانه کان اعلمهم يومئذ (قال) فان وصي وموضع سري وخير من أترک بعدي وينجز عدتي ويقضي ديني علي بن ابي طالب[5] (قال) رواه الطبراني».
    پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در جواب سلمان که پرسيد: «همة پيامبران وصي داشتند پس چه کسي وصي شما مي باشد؟» پاسخ داد: آيا وصي موسي را مي شناسي؟ گفتم: بله، يوشع بن نون است. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: براي چه او وصي موسي بود؟ گفتم: براي اينکه او اعلم ايشان در اين هنگام بود. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: پس همانا من وصي و موضع اسرار من و بهترين کسي که بعد از من باقي مي ماند و خواسته هاي مرا برآورده مي کند و دين مرا برپا مي دارد، علي ابن ابي طالب است، هيثمي مي گويد: اين روايت را طبراني هم نقل کرده است.
    4. حديث منزلت: اين روايت متواتراً نقل شده است که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ زماني که به قصد غزوات مدينه و مرکز حکومتي مسلمين را ترک مي فرمود، علي ـ عليه السلام ـ را به عنوان جانشين در مدينه قرار مي دادند. در اين خصوص صحيح بخاري در کتاب بدء الخلق در باب غزوة تبوک به سند خود از مصعب بن سعد روايت مي کند: «أن رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ خرج الي تبوک واستخلف علياً ـ عليه السلام ـ فقال: أتخلفني في الصبيان والنساء؟ قال: الا ترضي ان تکون مني بمنزلة هارون من موسي إلا أنه لا نبي بعدي»[6] ترجمه: همانا پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ خارج شد از مدينه براي شرکت در غزوة تبوک و علي ـ عليه السلام ـ را به عنوان جانشين تعيين نمود، پس فرمود: آيا جانشين من در مدينه براي بچه ها و زنان مي شوي؟ آيا رضايت مي دهي که تو براي من به منزله هارون براي موسي ـ عليه السلام ـ باشي که هنگام خروج موسي، برادرش هارون جانشين وي بود. با اين تفاوت که بعد از موسي پيامبران ديگر مي امدند ولي بعد از من پيامبري نخواهد آمد و تو وصي آخرين پيامبر هستي؟
    5. صحيح ترمذي هم اين روايت را به دو طريق نقل مي کند، يکي از طريق سعيد بن المسيب عن سعد أبي وقاص و ديگري از جابر بن عبدالله که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به علي ـ عليه السلام ـ فرمود: «أنت مني بمنزلة هارون من موسي الا لا نبي بعدي».[7]
    6. حديث ثقلين: اين حديث از قويترين ادله بر جانشيني علي ابن ابي طالب ـ عليه السلام ـ است، و در تواتر آن بين علماي شيعه و علماي اهل سنت اجماع وجود دارد. صحيح مسلم در کتاب فضائل الصحابه در باب فضائل علي ابن ابي طالب ـ عليه السلام ـ به سند خود از يزيد بن حيان روايت مي کند، که من و حصين بن سبره و عمر بن مسلم نزد زيد بن ارقم رفتيم پس حصين به او گفت: همانا اي زيد تو پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را بسيار ديده اي و حديثش را شنيده اي و در غزوات همراه او شرکت داشتي و پشت سر او نماز خواندي، براي ما بگو که از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ چه شنيدي؟ پس زيد گفت: روزي که از مکه برمي گشتيم در محلي به نام خم بين مکه و مدينه در حالي که خطبه مي خواند وحمد وثنا بر خداوند مي نمود و موعظه مي کرد، گفت: «الا ايها الناس، فانما انا بشر يوشک آن ياتي رسول ربي فاجيب واني تارک فيکم الثقلين، أولهما کتاب الله فيه الهدي والنور، فخذوا بکتاب الله واستمسکوا به، فحث علي کتاب الله ورغب فيه؛ ثم قال: واهل بيتي أذکرکم الله في اهل بيتي، اذکرکم الله في اهل بيتي، اذکرکم الله في اهل بيتي فقال له حصين: ومن أهل بيته يازيد؟ اليس نساؤه من اهل بيته؟ قال: نساؤه من اهل بيته ولکن اهل بيته منحرم الصدقة بعده، قال: ومن هم؟ قال: وهم آل علي وآل عقيل وآل جعفر وآل عباس، قال: کل هؤلاء حرم الصدقة؟ قال نعم».[8] ترجمه: «اي مردم آگاه باشيد، بدرستيکه من انساني هستم که گمان مي رود که مرگم نزديک باشد پس بايد فرستادة پروردگار را اجابت کرد و همانا من در ميان شما دو شيء گرانبها باقي مي گذارم، اول از آن دو کتاب خداست که در آن هدايت و نور مي باشد، پس بگيريد کتاب خدا را و به آن تمسک جوييد؛ زيد مي گويد: پس پيامبر (ص) برانگيخت (مردم را) به سوي کتاب خدا و آنها را به سوي آن دعوت نمود؛ سپس فرمود: وديگري اهل بيت من است که تذکر مي دهم و يادآوري مي کنم خدا را به شما در مورد اهل بيت خود، (اين جمله را سه مرتبه تکرار فرمود). پس حصين از زيد پرسيد: اهل بيت پيامبر (ص) چه کساني هستند؟ آيا زنان پيامبر هم از اهل بيت او محسوب مي شوند؟ گفت: زنان او از اهل بيت او محسوب مي شوند، اما اهل بيت او کساني هستند که بعد از او صدقه بر آنان حرام مي باشد. حصين پرسيد: ايشان چه کساني هستند؟ زيد گفت: آنان آل علي ـ عليه السلام ـ وآل عقيل وآل جعفر وآل عباس مي باشند. حصين پرسيد: صدقه بر تمام اينان حرام است؟ زيد گفت: بله».
    ابن حجر هيثمي در کتاب الصواعق المحرقة همين مضامين را از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مي آورد که در مرضي که منجر به فوت آن حضرت شده است، آنجا فرموده است.[9]
    در مورد سند اين حديث: بايد گفت اين حديث را بزرگان صحابه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ روايت کرده اند مثل: علي ـ عليه السلام ـ ، ابي ذر، جابر بن عبد الله انصاري، و زيد بن أرقم، وأبي سعيد الخدري و زيد بن ثابت وحذيفه بن اسيد الغفاري و…؛ که مناوي در فيض القدير[10] و ابن حجر هيثمي در الصواعق المحرقه،[11] بيشتر از بيست طريق براي اين روايت نقل کرده اند که اين خود دليلي است بر تواتر آن.
    اما در مورد دلالت اين حديث: با رعايت قرائن قطعيه و شواهد آشکار که دو متن روايت پيچيده شده است، مي توان اين روايت را در اعلي مراتب قوّت دانست؛ قرائني مثل: «انما انا بشر يوشک آن يأتي رسول ربي فاجيب» و «اين تارک فيکم الثقلين او خليفتين[12] او فانظروا کيف تخلفوني فيهما[13] او کيف تخلفوني فيکم الثقلين» يا قول پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ: «ولا تقدموهما فتهلکوا ولا تعلموهما فهم اعلم منکم»[14] دلالت بر اين دارند که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ، کتاب و اهل بيت را جانشين خود قرار داده و امّت را ترک کرده است، پس همانا افضل و اعلم از اهل بيت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ علي ـ عليه السلام ـ مي باشد. ابن حجر هيثمي که کتابي در ردّ شيعه نوشته است به نام «الصواعق المحرقة علي البدع و الزندقة ـ يعني بهم الشيعة ـ» در مورد اين حديث اينگونه مي آورد که: «تنبيه، سمي رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ القرآن وعترته، ثقلين لان الثقل کل نفيس وخطير مصون، وهذان کذلک اذ کل منهما معدن للعلوم الدينية والاسرار والحکم العلية والاحکام الشرعية ولذا حث رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ علي الاقتداء والتمسک بهم والتعلم منهم وقال: الحمد لله الذي جعل فينا الحکمة اهل البيت».[15]
    ترجمه: تنبيه و آگاهي: رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ قرآن وعترت خود را ثقلين ناميد: براي اينکه هر شي نفيس وگرانبها وبزرگ مصون و در امان است، و اين دو (قرآن و عترت) هم اين چنين هستند؛ براي اينکه هر کدام از آنها معدن علوم دين و اسرار و حکمت هاي الهي و احکام شرعي هستند و به همين خاطر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بر پيروي و تمسک و آموختن از آنها دستور فرمود و تحريک نمود؛ و فرمود: حمد مخصوص خدايي است که در ما حکمت اهل بيت را قرار داد.
    نهايت اينکه اين ادّله گوشه اي از دلايل خلافت و جانشيني بلافصل امام علي ـ عليه السلام ـ مي باشد و همه مورد تأييد علماي اهل سنت است.

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1ـ الغدير، علامه اميني.
    2ـ فضائل الخمسه في الصحاح السته، السيد مرتضي الحسيني الفيروزآبادي.
    3ـ الوصي، مرحوم سيد محمد حيدري.
    4ـ علي والوصيه، مرحوم نجم الدين عسکري.

    پاورقي ها:

    [1]. شعراء / 214.
    [2]. تاريخ طبري، مطبعة الاستقامه بالقاهره، 1357ق، ج2، ص62؛ متقي هندي، کنز العمال، مطبعة دائرة المعارف النظاميه، 1312ق، حيدر آباد، دکن، ج6، ص392.
    [3]. هيثمي، مجمع الزوائد، مکتبه قدسي، 1352ق، ج8، ص314.
    [4]. مسند احمد بن حنبل، مطبعة ميمنية مصر، سنه 1313ق، ج5، ص86 و ص92؛ حافظ ابونعيم، حليه الاولياء مطبعة سعادت مصر، 1350ق، ج4، ص333.
    [5]. هيثمي، مجمع الزوائد، همان کتاب، ج9، ص113؛ ابن حجر عسقلاني، تهذيب التهذيب، مطبعة مجلس دائره المعارف النظاميه حيدر آباد دکن، 1325ق، ج3، ص106، متقي هندي، کنز العمال، مطبعة مجلس دائره المعارف النظاميه حيدر آباد دکن. 1312ق، ج6، ص154.
    [6]. صحيح مسلم، مطبعه بولاق، 1290ق، کتاب فضائل الصحابه، باب فضائل علي(ع)، مسند ابي داود، مطبعة الکستليه، 1280ق، ج1، ص29، ابونعيم، حليه الأولياء، همان کتاب، ج7، ص195 و 196، به دو طرق بسيار، مسند احمد حنبل، همان کتاب، ج1، ص182، خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، مطبعه سعادت، 1349ق، مصر، ج11، ص432، نسائي، خصائص علي ابن ابي طالب(ع)، مطبعة التقدم العلميه مصر، ص16.
    [7]. صحيح ترمزي، مطبعه بولاق، 1292ق، ج2، ص301؛ مسند ابي داود، همان، ج1، ص29؛ مسند احمد حنبل، همان، ج1، ص179، و ج3، ص338.
    [8]. مسند احمد حنبل، همان، ج4، ص366؛ سنن بيهقي، مطبعة مجلس دائره المعارف النظاميه حيدرآباد دکن، 1321ق، ج2، ص148 و ج7، ص30؛ و سنن الدارمي مطبعه الاعتدال، 1349ق، دمشق، ج2، ص431؛ و متقي هندي، کنز العمال، همان، ج1، ص45، و ج7، ص102، والطحاوي، مشکل الاثار، مطبعة مجلس دائره المعارف النظاميه حيدرآباد دکن، 1333ق، ج4، ص368.
    [9]. ابن حجر هيثمي الصواعق المحرقة، مطبعة ميمنيه مصر، 1312ق، ص75.
    [10]. المناوي فيض القدير، مطبعه المصطفي مصر، 1356ق، ج3، ص14.
    [11]. ابن حجر هيثمي، مطبعه ميمنيه مصر، 1312ق، ص136.
    [12]. مسند احمد بن حنبل، همان، ج5، ص181.
    [13]. حاکم، مستدرک الصحيحين، مطبعة مجلس دائرة المعارف النظامية حيدر آباد دکن، 1324ق، ج3، ص109.
    [14]. متقي هندي، کنز العمال، همان، ج1، ص47.
    [15]. هيثمي، الصواعق المحرقه، همان، ص90.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

چرا پيامبر در آخرين حج خود حضرت علي را در کنار خانه کعبه به عنوان جانشين خود معرفي نکرد؟ و در غدير خ

  • سؤال:

    چرا پیامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در روز عرفه که همه مسلمانان و از تمام نقاط حضور داشتند امامت را اعلام نفرمودند و در غدير خم اعلام کردند؟

    جواب:

    اولين و اصلي ترين دليل بر اين مسئله آيه 67 سوره مائده مي باشد، و روايات که در شأن نزول آيه آمده است و مطلب را تفسير کرده و توضيح مي دهد.
    در تفسير نور الثقلين از امام باقر ـ عليه السلام ـ نقل مي کند: وقتي رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به غدير خم رسيد، جبرئيل نازل شد در حالي که پنج ساعت از اول روز گذشته بود و اين آيه را براي رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ قرائت نمود: «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليک فان لم تفعل فما بلغت رسالته...».[1]
    به همين مضمون در تفسير کنزالدقائق از امام باقر ـ عليه السلام ـ و امام صادق ـ عليه السلام ـ رواياتی آمده است.[2]
    و در کتاب هاي حديثي و تفسيري و تاريخي دانشمندان و نويسندگان اهل تسنن نيز رواياتی در اين مورد وجود دارد و صريح است در اين که آيه مبارکه مائده درباره علي ـ عليه السلام ـ است، تعدادي از اين منابع در تفسير نمونه ج5 در مباحث مربوط به آيه مبارکه آمده است.[3]
    و هم چنين علامه اميني در جلد اول کتاب شريف الغدير بعضي از مطالبي که علمای تفسير و حديث و تاريخ گفته اند در رابطه با اين مسئله آورده است.[4]
    بنابراين دليل اصلي مسئله همان نزول وحي است، و رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ طبق راهنماي وحي قافله حجاج را متوقف نمود.

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1ـ ترجمه المراجعات.
    2ـ تفسير نمونه.
    3ـ ترجمه الغدير.
    4ـ نور الثقلين.
    5ـ دارالمنثور سيوطي.

    پاورقي ها:

    [1]. تفسير نور الثقلين، ج1،ص 654، تصحيح سيد هاشم رسول محلاتي، موسسه اسماعيليان، ط 4، تاريخ 137.
    [2]. کنزالدقائق، ج4، ص169 ـ 172، تحقيق حسين درگاهي، طبع اولي، از موسسه و نشر.
    [3]. تفسير نمونه، ج5، ص9، انتشارات دارالکتب الاسلاميه، چاپ 12، ص1369ش.
    [4]. ترجمه الغدير، ج1، ص30، ترجمه محمد نقي واحدي چاپ 5، ص1368ش.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

چرا پیامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در روز عرفه که همه مسلمانان و از تمام نقاط حضور داشتند امام

  • سؤال:

    چرا پیامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در روز عرفه که همه مسلمانان و از تمام نقاط حضور داشتند امامت را اعلام نفرمودند و در غدير خم اعلام کردند؟

    جواب:

    قبل از پاسخ تذکر اين نکته ضروري است که؛ اثبات ولايت و جانشيني امير المؤمنين علي ـ عليه السلام ـ تنها مختص به جريان غدير نيست که اگر بر فرض خدشه اي به آن باشد، ديگر شيعه دليلي بر امامت حضرت نداشته باشد. بلکه پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در طول بيست و سه سال پيامبري خود در جاههاي مختلف و مناسبت هاي گوناگون، بدين امر عنايت ويژه داشته و در احاديثي نوراني جانشيني حضرت را اعلام کردند.
    و در غدير خم نيز به دستور مستقيم خداي سبحان مکلف شدند اين قضيه را اعلام کرده و از مردم نسبت به جانشيني ايشان بيعت بگيرند. براي اطلاع از آنها مي توانيد به کتب مربوطه که در اين زمينه توسط علماي دين تأليف شده است مراجعه فرماييد.
    امّا پاسخ سؤال را مي‌‌توان در قالب چند نکته بيان كرد:
    نکته اوّل: بحث غدير، دستور مستقيم خداي سبحان بود که در آيه 67 سوره مائده آن را به پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ابلاغ فرمود: «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْک...». و دستور داد که پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در آن مکان و زمان اين امر مهم را به مردم ابلاغ کند. اکثر علماي شيعه و اهل سنت و مفسرين به اين مطلب گواهي داده و تصريح کرده اند که اين آيه در همان روز (روز غدير) و در همان مکان بر نبي اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نازل گشت،[1] لذا پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نيز دستور توقف داده و موضوع را به مردم ابلاغ نمودند.
    لذا ما نمي توانيم به صراحت اعلام کنيم علت نزول آيه و هدف خداي متعال تنها وجود عامه مردم بوده است که نتيجه بگيريم اگر در سرزمين مني که جمعيت بيشتري بوده آن را ابلاغ مي کرد بهتر بود. شايد حکمت هاي ديگري در کار بوده که ما از آنها اطلاع نداريم، شايد در غدير خم خصوصيتي داشته است که از نظرها پنهان است و بر خداي عليم پوشيده نيست، و خداوند حکيم خود بهتر مي داند کجا آيه را نازل کند، و چون در عرفه نازل نشد، بايد گفت قطعا در «غدير» مناسب تر بوده است.
    نکته دوّم: اولا: در بعضي از کتب ثبت شده حدود 110 هزار نفر و در بعضي ديگر، بيش از 120 هزار نفر، در روز غدير، در صحراي غدير حضور داشتند.[2] و شايد از لحاظ جمعيت، خيلي فرقي با روز عرفه آن ايام نداشته باشد، لذا از حيث جمعيت هم کم نبوده اند.
    ثانيا: غدير خم در واقع چهار راهي است که مردم سرزمين حجاز را از هم جدا مي کند، راهي به سوي مدينه در شمال، راهي به سمت عراق در شرق، راهي به سمت غرب و سرزمين مصر، و راهي به سمت جنوب و سرزمين يمن؛ لذا چون مکان جدايي بود، چه بسا اگر اتفاقي رخ مي داد، بيشتر در اذهان مي ماند و مسلمانان با دريافت آخرين دستور که در حقيقت نقطه پاياني در مأموريت هاي موفقيت آميز پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بود از هم جدا مي شدند.[3] لذا به نظر مي رسد تأثير اين مکان خيلي بيشتر ازعرفه باشد.
    و ثالثا: راجع به شرايط نامساعد غدير بايد گفت: هوا به قدري داغ بود که بعضي مجبور بودند، قسمتي از عباي خود را زير پا و طرف ديگر آن را بروي سر بيفکنند، در غير اين صورت ريگ هاي داغ بيابان و اشعه آفتاب پا و سر آنها را ناراحت مي کرد. نه سايباني در صحرا به چشم مي خورد و نه سبزه و گياه و درختي، جز تعداد معدودي درخت لخت و عريان که با گرماي بيابان با سرسختي مبارزه مي کردند. جمعيتي به همين چند درخت پناه برده پارچه اي بر يکي از درختان برهنه افکندند و سايباني براي پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ترتيب داده بودند، ولي بادهاي داغ به زير اين سايبان مي خزند و گرماي سوزان آفتاب را در زير آن پخش مي کرد.[4]
    سپس پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در اين شرايط و وضعيت نامساعد و بسيار سخت، بر منبر رفته و آخرين دستور خداي متعال را ابلاغ کرد. لذا به نظر مي رسد هر چه شرايط سخت تر و نامساعدتر باشد خاطره آن روز بيشتر در اذهان مي ماند، اين مسئله در زندگي روزمره ما نيز جريان دارد به طور مثال کسي که تصادف کند و جراحات سنگيني به او وارد آيد، معمولا تا پايان عمر خود، آن را فراموش نخواهد کرد. ولي در «عرفه» شرايط بسيار مناسب تر از «غدير» بود، زيرا آنجا مکه بود و شرايط مناسب، غذاهاي مناسب و مکان مناسب براي حاجيان فراهم بود لذا ممکن بود خيلي مؤثر نباشد و زود فراموش شود، و مسئله اي به اين مهمي، کم اهميت جلوه داده شود. هم چنين اعلام دستوري از جانب خداي سبحان در چنين شرايط سخت و نامساعدي گوياي اهميت و ضرورت داشتن اين دستور بود.
    نکته سوّم: احتمال دارد، علت انتخاب غدير، اين بوده باشد که چون روز عرفه معمولا غالب افراد مشغول دعا و مناجات با خداي سبحان هستند و خيلي توجهي به اطراف خود ندارند، اگر اين دستور در عرفه نازل مي گشت، خيلي از افراد به آن اهميت نداده و مشغول عبادت مي شدند و آن ارزش والايي که بايد داشته باشد، از دست مي داد، ولي در روز «غدير» چون تمام اعمال به پايان رسيده و همه مي خواهند زودتر به خانه برسند و به ديار خود باز گردند، لذا توقف مردم و ابلاغ دستور جديد، قطعا توجه مردم را به خود بيشتر جلب کرده و مؤثرتر خواهد بود.
    در نتيجه: اولا جمعيت حاضر در غدير خم کم نبوده اند، ثانيا، با توجه به شرايط نامساعد و سخت غدير، توقف مردم و بيان دستور الهي گوياي اهميت مسئله است، ثالثا: به نظر مي رسد در چنين شرايطي تأثير آن بيشتر بود.

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1ـ الغدير، علامه اميني.
    2ـ المراجعات، علامه شرف الدين.
    3ـ امامت در قرآن تفسير موضوعي، آيت الله مکارم شيرازي.

    پاورقي ها:

    [1]. طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، بيروت، موسسه الأعلمي للمطبوعات، 1417ق، ج6، ص48.
    [2]. مکارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالکتب الاسلاميه، چاپ سي و هفتم، 1387ش، ج5، ص21ـ22.
    [3]. همان.
    [4]. همان.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

تنها دغدغه و نگراني پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در آخر عمر مبارکشان چه بود؟ پيامبر چگو

سوال : تنها دغدغه و نگراني پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در آخر عمر مبارکشان چه بود؟ پيامبر چگونه به این که حج پایانی است، پي بردند؟
جواب:

طبق گواه تاريخ نه تنها پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در آخر عمر مبارک شان بلکه در اولين روزهايي که مأمور به آشکار شدن پيامبري خود بودند، هم چنين در طول 23 سال پيامبري خود، مهم ترين دغدغه و نگراني که داشتند مسئله خلافت و جانشيني بعد از خود بود.
ايشان در اولين روزهايي که مأمور شدند دعوت خويش را آشکار کنند! ابتدا خويشان نزديک خودش را در يک مهماني فرا خواندند و پيامبري خود را به همگان اعلام کردند، و در همان مجلس فرمودند که هر کس به من ايمان بياورد جانشين، برادر، وصي و وزير من خواهد بود.[1]
ايشان هم چنين در مدت پيامبري خود مکرر بر مسئله جانشيني تأکيد مي کردند و شخص آن را معرفي مي کردند تا مردم به گمراهي و ضلالت نيفتند. اواخر عمر مبارکشان مسئله جانشيني بسيار حياتي و مهم تر از قبل جلوه مي کرد لذا ايشان هميشه به دنبال فرصتي مي گشتند تا آن را ابلاغ کنند ولي از دسيسه و توطئه هاي منافقين مي ترسيدند و آن را به تأخير مي انداختند تا در حجة الوداع در مکاني به نام غدير اين آيه نازل گشت: « اي پيامبر! آنچه را از سوي پروردگارت نازل شده است به طور کامل (به مردم) برسان، و اگر نکني رسالت او را انجام نداده اي، و خداوند تو را از (خطرهاي احتمالي) مردم نگه مي دارد، و خداوند جمعيت کافران لجوج را هدايت نمي کند».[2]
اين چه مسئله مهمي است که اگر ابلاغ نگردد زحمات 23 ساله نبي اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ هدر رفته و رسالتش ناتمام مانده است. به اتفاق جميع مفسرين شيعه و سني بعد از نزول اين آيه پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ دستور به توقف کاروانيان را داد که از حج برگشته و به سوي منزل خويش در حرکت بودند، سپس از جهاز شتر منبري آماده کردند و بالاي منبر رفته اين آيه را تلاوت فرمودند. سپس به گواه تاريخ آقا امير المومنين علي ـ عليه السلام ـ را فراخوانده و دست او راگرفت و جمله معروف «من کنت مولاه فعلي مولاه؛ هر کس من ولي و سرپرست او هستيم پس علي ولي و سرپرست او است» را ايراد فرمودند که در اين هنگام اين آيه نازل گشت «امروز آئين شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام کردم...».[3]
اين چه مسئله مهم و اساسي بود که دشمنان را از نابودي اسلام مأيوس و نااميد کرد، آيا غير از مسئله جانشيني پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ است، چون ايشان پسر نداشتند همه اميد کفار و منافقين اين بود که بعد از وجود نازنين ايشان دست به کار شده و دوباره آئين بت پرستي را رواج داده و اسلام را از بين ببرند اما با مسئله خلافت و جانشيني علي بن ابي طالب تمام اميدهاي آنان تبديل به يأس گرديد و آنان از نابودي آئين نوپا و بنياد اسلام نااميد گشتند. لذا آيه قرآن مي فرمايد: «امروز دين شما را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام کردم». يعني دين شما بدون مسئله امامت و ولايت کامل نبوده است.[4]
هم چنين در لحظات آخر عمر مبارک پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و در بستر بيماري حضرت دوات و کاغذ خواستند تا مطلبي بنويسند که از گمراهي مردم جلوگيري کند ولي خليفه دوم اجازه ندادند.
آيا اين مطلب غير تمسک به جانشين او يعني اميرالمومنين علي ـ عليه السلام ـ است که مورد مخالفت خليفه دوم قرار گرفت اين مطلب از حديث ثقلين نيز استفاده مي شود، در اين حديث که جميع علماي اهل سنت به صحت آن اعتراف کرده اند پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مي فرمايند: «من شما را ترک مي کنم در حالي که دو چيز گرانبها در ميان شما به امانت مي گذارم، يکي کتاب خدا و ديگري اهل بيتم و مادامي که به اين دو چنگ زنيد هرگز گمراه نخواهيد شد و اين دو هرگز از هم جدا نمي شود و در کنار حوض کوثر بر من وارد آيند».
آيا با ملاحظه الفاظ دو حديث و تشابهي که ميان آن ها حکم فرماست نمي توان حدس قوي زد که هدف پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از خواستن قلم و کاغذ، نوشتن مضمون حديث ثقلين و يا قدري بالاتر از آن بوده است و آن همان تحکيم ولايت و وصايت وصي بلا فصل خود بود که در 18 ذي الحجه در غدير خم معرفي کرده.[5]
در نتيجه مهم ترين دغدغه و نگراني وجود نازنين پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ جلوگيري از انحراف و گمراهي مردم بعد از خودشان بود که با نصب جانشين مورد اطمينان و عالم و توانا در حفظ دين انجام شد.
اما در پاسخ سئوال دوم بايد گفت واضح است که پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از کجا به آخرين حج شان پي بردند زيرا ايشان از طريق وحي و جبرئيل با خداوند سبحان در ارتباط بودند و از اين طريق از وقايع آينده مطلع مي گشتند، و نيز قطعا از همين طريق از زمان موت خود باخبر گرديده بودند کما اين که از همين طريق به آيات و ساير مسائل آگاه مي شدند.
لذا مي دانستند حج امسال آخرين حج ايشان است و به مردم نيز فرمودند که به زودي از ميان شما رحلت خواهم کرد، و حديث معروف ثقلين که در بالا به آن اشاره شد گوياي اين مطلب است زيرا در صدر روايت پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ تصريح مي کند که من شما را ترک خواهم کرد.
البته لحن خود آيه هم طوري است که مي توان از آن مطلب را فهميد، آيه مي فرمايد اگر اين کار را انجام ندهي رسالتت را انجام نداده اي پس با انجام اين عمل رسالتت کامل مي گردد و کار پيامبر به پايان مي رسد، لذا بعد از نزول آيه که پيامبر دستور دادند از جهاز شتران منبري آماده کنند و از آن بالا رفتند، بعد از حمد و ثناي الهي فرمودند: « اي مردم من به همين زودي دعوت خدا را اجابت کرده از ميان شما مي روم و...».[6] اين مطلب يعني علم پيامبر به رحلت خود.

معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

1ـ المراجعات، علامه شرف الدين.
2ـ الغدير، علامه اميني.
3ـ اصول کافي، ج2، باب حجت.

پاورقي ها:

[1]. سبحاني، فرازهايي از تاريخ پيامبر اکرم (ص)، نشر مشعر، چاپ 15، تهران، ص104.
[2]. مائده / 67.
[3]. مائده / 3.
[4]. مکارم شيرازي، ناصر، تفسير موضوعي (پيام قرآن) نشر مطبوعاتي قم، چاپ اول، زمستان 1373ش، ج9، ص185.
[5]. فرازهايي از زندگي پيامبر، همان، ص527.
[6]. شيخ کليني، اصول کافي، ترجمه کمره اي، انتشارات اسوه، سال 1375ش، ج1، ص89.

منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

چرا پيامبر عليرغم غدیراز همان ابتداي رسالت خود شروع به شناساندن و مشخص نمودن جانشين خود نمودند؟

  • جواب:

    بدون شك براي تثبیت و گسترش یک دین بايد از حلقه هاي كوچكتر و فشرده تر شروع كرد، و چه بهتر اينكه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نخستين دعوت خود را از بستگانش شروع نمايد كه هم سوابق پاكي او را بهتر از همه مي شناسند و هم پيوند محبت خويشاوندي نزديك ايجاب مي كند كه به سخنانش بيش از ديگران گوش فرا دهند، و از حسادت ها و كينه توزي ها و انتخاب موضع خصمانه، دورترند؛ بنابراين دعوت پيامبر از نزديكانش با قطع نظر از هر چيز ديگر يك امر طبيعي بوده است به علاوه اين امر نشان مي دهد كه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ هيچگونه مداهنه و سازشكاري با هيچكس ندارد حتي بستگان مشرك خود را از دعوت به سوي توحيد و حق و عدالت استثناء نمي كند.
    بر اساس آنچه در تواريخ اسلامي آمده است، پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در سال سوم بعثت، مامور ابلاغ اين دعوت الهي شد زيرا تا آن زمان، دعوت مخفيانه انجام مي گرفت، و تعداد كمي اسلام را پذيرفته بودند، اما هنگامي كه آيه: «وَأَنذِرْ عَشِيرَتَک الْأَقْرَبِينَ».[1] و آيه: «فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکينَ»،[2] نازل گرديد پيغمبر مأمور شد دعوت خود را آشكار سازد، و نخست از خويشاوندان شروع كند».[3]
    پس، گذشته از اينكه اصل دعوت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و آغاز آن به صورت علني از بستگانش يك امر طبيعي بوده، به دستور صريح خداوند هم انجام شده است يعني دعوت آن بزرگوار بر اساس مأموريتي الهي بوده است.
    و اما اينكه آن حضرت چرا در همان آغاز اقدام به معرفي اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ نمود؟ يعني وقتي كه: «بستگانش را به خانه ابوطالب دعوت كرد، و آنها در آن روز حدود چهل نفر بودند و بعد از صرف غذا چنين فرمودند: اي فرزندان عبدالمطلب من به خدا سوگند هيچ جواني را در عرب نمي شناسم كه براي قومش چيزي بهتر از آنچه من آورده ام آورده باشد، من خير دنيا و آخرت را براي شما آورده ام و خداوند به من دستور داده است كه شما را دعوت به اين آئين (اسلام) كنم، كداميك از شما مرا در اين كار ياري خواهيد كرد، تا برادر من و وصي و جانشين من باشيد؟
    جمعيت همگي سرباز زدند جز علي ـ عليه السلام ـ كه از همه كوچكتر بود برخاست و عرض كرد: «اي پيامبر خدا من در اين راه يار و ياور توام». پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ دست بر گردن علي ـ عليه السلام ـ نهاد و فرمود: «ان هذا اخي و وصيي و خليفتي فيكم فاسمعوا له و اطيعوه؛ اين برادر و وصي و جانشين من در ميان شماست، سخن او را بشنويد و فرمانش را اطاعت كنيد».[4]
    وجود اين حادثه که آن را بسياري از دانشمندان اهل سنت مانند: ابن ابي جرير، و ابن ابي حاتم، و بيهقي، و ثعلبي، و طبري، نقل كرده اند و ابن اثير، در جلد دوم كتاب «كامل» و همچنين «ابوالفداء» در جلد اول تاريخش آورده اند و دیگران نقل کرده اند[5] و نيز حوادث مشابه آن که کراراً در طول حيات رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ رخ داده و تاريخ نويسان مسلمان اعم از شيعه و سني آن را ثبت نموده اند؛ بيانگر چند مطلب است که مي توان آن را به عنوان دليل و علت اقدام پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به اين امر مهم، قلمداد نمود.
    الف) پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ همان گونه كه از آغاز بعثت به تعليم و تزکيه امت اسلامي و تبيين آيات الهي و قرآن کريم که ثقل اکبر است پرداخت، براي تبيين جايگاه ولايت و خلافت و معرفي ولي امر و ايام بعد از خودش، که ثقل اصغر و عدل قرآن است، نيز تلاش نمود و همان طور که در هر فرصتي از تعاليم و آموزش قرآن و احکام الهي به مردم مضايقه ننموده از معرفي و شناساندن حامل و حافظان قرآن و احکام الهي يعني امام و جانشين بعد از خودش نيز دريغ نکرد و لذا در هر فرصتي که پيش مي آمد اين امر مهم و سرنوشت ساز براي مسلمانان را به مردم و امت اسلامي گوشزد مي فرمود، تا مبادا مسلمانان از مساله خطير امامت و خلافت بعد از آن حضرت غفلت ورزند و به بيان قرآن کريم: «وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِکمْ ...؛ و محمد، جز فرستاده که پيش از او (هم) پيامبراني (آمده و) گذشتند، نيست. آيا اگر او بميرد يا کشته شود، از عقيده خود (دين و ارزش هاي اسلامي که برايتان آورده بود) بر مي گرديد؟»؛[6] دچار و گرفتار ارتداد و گمراهي نگردند.
    ب) تأکيد رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ گذشته از اين که جنبه آسماني و الهي داشت، حکايت از نگراني شديد آن بزرگوار از آينده مسلمانان و پيش آمدهايي که بعد از رحلت او رخ خواهد داد، مي کند. زيرا آن حضرت با دانش خدادادي که نسبت به آينده امت اسلامي و عملکرد سران صحابه و عهدشکني آنان، داشت و مي دانست که بالاخره آنان به ولايت و خلافت اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ و اهلبيت ـ عليهم السلام ـ وفادار و متعهد نخواهند ماند، براي اتمام حجت بر عهدشکنان و بيدار باش توده مسلمان، در تمام دوران حضور پر برکت خويش، سعي بر شناساندن و معرفي جايگاه اهلبيت و خلافت و وصايت، نمودند.
    گرچه عهد شکنان و توطئه گران به همه تأکيدات و سفارش هاي مکرّر آن بزرگوار پشت پا زدند. اما اين کار پيامبر خدا، راه را براي کساني که حق را بي پيرايه مي خواستند و به دنبال هدايت بودند، هموار کرد و هدف اصلي آن حضرت نيز هدايت اهل ايمان و راستي بود چه آن که خداوند می فرماید: «قطعاً براي شما پيامبري از خودتان آمد که بر او دشوار است، شما در رنج بيافتيد، (و) به (هدايت) شما حريص، و نسبت به مؤمنان، دلسوز، مهربان است».[7] و از جانب دیگر اتمام حجتی بوده است بر مخالفان حق که نگویند حجت بر ما تمام نشده و دلیلی برای پیروی از حق نداشتیم.
    ج) و نکته پاياني اين که: همه­ی تلاش و پافشاري پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در شناساندن و معرفي جايگاه اميرالمؤمنين و اهلبيت ـ عليهم السلام ـ ، به امر الهي و در راستاي نهادينه کردن فرهنگ ولايت و خلافت انتصابي بود و آن چه از آغاز بعثت تا غدیر و انجام آن توسط آن حضرت صورت گرفت، درباره معرفي اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ و ولايت امري او، همانند ساير فعاليت هاي رسول اکرم، به دستور خدا و به منظور انجام رسالتش بوده است، زيرا او پيامبري است که به تصريح قرآن، گفتارش بر اساس وحي مي باشد: «وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى ـ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى؛ او از سر هوي و هوس و سر خود سخن نمي گويد».[8]

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1ـ تفسير نمونه، آيت الله مکارم شيرازي ، ج15.
    2ـ تفسير الميزان، (ترجمه تفسير الميزان)، علامه طباطبايي، ج15.

    پاورقي ها:

    [1]. الشعراء / 214.
    [2]. حجر / 94.
    [3]. مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1374ش، ج15، ص372.
    [4]. همان، ج15، ص372.
    [5]. همان، ص373.
    [6]. آل عمران / 144.
    [7]. توبه / 128.
    [8]. نجم / 3ـ4.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

آيا پيامبر اسلام حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از خداوند درخواست تعيين جانشين کرده است يا

  • سؤال:

    آيا پيامبر اسلام حضرت محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از خداوند درخواست تعيين جانشين کرده است يا خير؟ اگر چنين درخواستي شده خداوند چه پاسخ داده است؟ آدرس و کلام خداوند را ذکر فرمائيد.

    جواب:

    خداوند متعال به موسي ـ عليه السلام ـ خطاب فرمود: «اذْهَبْ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى ـ قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي ـ وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي ـ وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي ـ يَفْقَهُوا قَوْلِي ـ وَاجْعَل لِّي وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِي ـ هَارُونَ أَخِي ـ اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي ـ وَأَشْرِکهُ فِي أَمْرِي ـ کيْ نُسَبِّحَک کثِيرًا ـ وَنَذْکرَک کثِيرًا ـ إِنَّک کنتَ بِنَا بَصِيرًا ـ قَالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَک يَا مُوسَي»[1] برو به سوي فرعون، زيرا که او در کفر و عناد طغيان کرده است. (موسى) گفت: «پروردگارا! سينه‏ام را گشاده كن و كارم را برايم آسان گردان! و گره از زبانم بگشاى تا سخنان مرا بفهمند و وزيرى از خاندانم براى من قرار ده ... برادرم هارون را با او پشتم را محكم كن و او را در كارم شريك ساز تا تو را بسيار تسبيح گوييم و تو را بسيار ياد كنيم چرا كه تو هميشه از حال ما آگاه بوده‏اى. خداوند فرمود: «اى موسى! آنچه را خواستى به تو داده شد.
    ما عين اين جريان حضرت موسي و انابه او را به سوي خدا، و دعاي او را براي استخلاف حضرت هارون و برآورده شدن حاجت او را به نصب هارون برادرش به مقام خلافت و وزارت، درباره حضرت رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و انابه او را به سوي خدا و دعاي او را براي استخلاف و جانشيني حضرت علي بن ابي طالب ـ عليه السلام ـ ، و بر آورده شدن حاجت او را به نصب آن حضرت به مقام خلافت و وزارت و ولايت و وصايت مي يابيم:
    سيّد بن طاوس دعاي رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را براي استخلاف امير المومنين، در شأن نزول آيه شريفه: «انما وليکم الله و رسوله ...» از ثعلبي در تفسيرش با چندين طريق نقل مي کند که از جمله آنها روايتي است که: ابو الحسن محمد بن قاسم فقيه مرا خبر داد از عبدالله بن احمد شعراني از ابو علي احمد بن رزين از مظفر بن حسن انصاري از سري بن علي وراق از يحيي بن عبدالحميد جماني از قيس بن ربيع از اعمش از عباية بن ربعي که گفت: روزي عبدالله بن عباس کنار زمزم نشسته و براي مردم حديث مي کرد و مرتب مي گفت: قال رسول الله، قال رسول الله، تا اينکه مرد عمّامه به سري که با عمامه اش صورتش را پوشانيده بود نزديک آمد و هر دفعه که ابن عباس مي گويد قال رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و حديث اش را مي خواند، او نيز مي گفت: قال رسول الله و حديثي مي گفت، ابن عباس پرسيد تو را بخدا سوگند بگو کيستي؟ ابن ربعي مي گويد: ديدم عمامه را از صورت خود کنار زد و گفت: اي مردم هر کس مرا مي شناسد که هيچ، و هر کس مرا نمي شناسد بداند که من جندب بن جناده بدري ابوذر غفاري هستم؛ با اين دو چشمم ديدم و اگر دروغ بگويم هر دو را کور کند، شنيدم که فرمود: «عليّ قائد البررة و قاتل الکفرة، منصور من نصره، مخذول من خذله» علي پيشواي نيکان است، علي کشنده کافران است. علي کسي است که ياورش را خداوند ياري مي دهد و دشمنش را خدا خذلان مي دهد.
    هان اي مردم بدانيد که روزي از روزها با رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نماز ظهر مي خواندم، سائلي در مسجد از مردم چيزي سئوال کرد و کسي به وي چيزي نداد، سائل دست خود را به آسمان بلند کرد و گفت: خدايا تو شاهد باش که من در مسجد رسول تو سئوال کردم و کسي به من چيزي نداد، در همين حال که او شکوه مي کرد علي ـ عليه السلام ـ در رکوع بود، با انگشت کوچک دست راست خود اشاره به سائل کرد، سائل نزديک رفته و انگشتر را از انگشت آن جناب بيرون آورد، اين را هم بگويم که علي ـ عليه السلام ـ همواره انگشتر را در آن انگشت مي کرد.
    باري رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ناظر تمام اين جريانات بود و لذا وقتي نمازش تمام شد سر به سوي آسمان بلند نمود و عرض کرد: بارالها موسي از تو خواست تا شرح صدرش دهي و کارهايش را آسان سازي، و گره از زبانش بگشائي تا مردم گفتارش را بفهمند، و نيز درخواست کرد هارون را که برادرش بود وزير و ياورش قرار دهي و با وي پشتش را محکم نموده و او را در کارها و مأموريت هايش شريک سازي، و تو در قرآن ناطقت پاسخش را چنين داده: «به زودي به وسيله برادرت تو را در کار نبوت کمک مي دهيم و براي شما نسبت به آيات خود سلطنتي قرار مي دهيم تا به شما دست نيابند».
    بارالها من محمد، نبي و صفيّ توأم، بارالها مرا هم شرح صدر ارزاني بدار و کار مرا نيز آسان بساز و از اهل بيتم علي را وزيرم قرار بده و به اين وسيله پشتم را محکم کن. آنگاه ابوذر گفت: رسول الله هنوز دعايش در زبان بود که جبرئيل از ناحيه خداي جليل به حضورش آمد و عرض کرد: اي محمّد بخوان. پرسيد: چه بخوانم؟ ابوذر مي گويد: جبرئيل گفت اين آيه را بخوان:[2] «إِنَّمَا وَلِيُّکمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ رَاکعُونَ»[3] جز اين نيست که ولي (و سرپرست) شما خداست و رسول او و آنان که ايمان آورده از همان ايمان آورندگاني که اقامه نماز و اداي زکات مي کنند در حالي که در رکوع نمازند.
    اين حديث با الفاظ و مضامين گوناگوني نقل شده است که آنچه از ابوذر غفاري رضوان الله عليه نقل کرديم مفصّل ترين و کامل ترين آن مي باشد.
    سليم بن قيس از مقداد بن اسود در پاسخ سئوالي که سليم در باره علي بن ابي طالب ـ عليه السلام ـ از او نموده بود، روايت مي کند که او گفت: ما با رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به سفر مي رفتيم، ... و علي ـ عليه السلام ـ خدمت رسول خدا را مي کرد و رسول خدا غير از علي خادمي نداشت، تا اينکه مي گويد: شب ها رسول خدا بر مي خواست و در دل شب نماز مي گذارد. يک شب تب شديدي براي علي پيدا شد به طوري که نگذاشت تا صبح بخوابد، و رسول خدا هم به جهت بيداري علي، در آن شب نخوابيد، و تا به صبح بيدار بود، و رسول خدا در آن شب گاهي نماز مي خواند و گاهي به نزد علي ـ عليه السلام ـ مي آمد، و او را دلداري و آرامش مي داد و به او نگاه مي کرد. تا آنکه سپيده صبح دميد، و چون با اصحاب خود نماز صبح را به جاي آورد، عرضه داشت: «اللّهم اشف عليا و عافه فانّه قد اسهرني ممّا به من الوجع» بار پروردگارا علي را شفا عنايت کن و به او عافيت مرحمت بفرما، چون از شدّت دردي که داشت، نگذاشت من بخوابم و تا صبح بيدار بودم. علي ـ عليه السلام ـ بعد از دعاي رسول الله حالش چنان خوب شد که گوئي گرهي را از ريسمان باز کردند. و پس از اين، رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به او فرمود: «بشارت باد بر تو اي برادر من» و تمام اصحاب گرداگرد پيامبر اين سخن را مي شنيدند. علي ـ عليه السلام ـ گفت: اي پيغمبر خدا، خداوند تو را بشارت به خير دهد و مرا فداي تو گرداند. رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: من از خداوند چيزي را نخواسته ام مگر آن که به من عطا کرده است، و من چيزي را براي خودم نخواسته ام مگر آن که مثل آن را براي تو خواسته ام. من از خداوند خواسته ام که تو را وصي من، و وارث من، و مخزن علم من قرار دهد و اين خواهش را پذيرفته است. و من از خداوند خواسته ام که منزلت و نسبت تو را با من همانند منزلت و نسبت هارون به موسي گرداند، و پشت مرا به تو محکم کند و تو را در امر رسالت من شريک گرداند، خداوند خواهش مرا پذيرفته است، مگر نبوت تو را، زيرا که من خاتم النبيين هستم، و پس از من خداوند پيامبري نمي فرستد. من هم به عنايت خداوندي به تمام کمالات از وصايت و اخوت و وراثت و وزارت و خلافت و ولايتي که به تو عنايت فرمود، و از دادن خصوص مقام نبوت، خودداري کرد، راضي شدم.[4]

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1ـ امام شناسي، علامّه طهراني، ج10، قسمت اول.
    2ـ ترجمه تفسير الميزان، ج6.
    3ـ کتاب سليم بن قيس.

    پاورقي ها:

    [1]. طه / 24 تا 36.
    [2]. طرائف، ابن طاوس، طبع قم، سال 1400ق، ص47، 48، ح40؛ ترجمه الميزان، ج6، ص28.
    [3]. المائده / 55.
    [4]. کتاب سليم بن قيس هلالي، کوفي، ص221 و 222؛ کنز العّمال، ج15، ص150.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

آیا پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در مورد علی ـ علیه السلام ـ وحوادث بعد از غدیر پیش گوئی کرد

  • جواب:

    از فضیلت های ویژه امام علی ـ علیه السلام ـ این است که تربیت یافته و پرورش شده در دامان پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ می باشد از این رو حضرت رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ از آن جائی که به واسطه پیامبری و به اذن خداوند از آینده و گذشته مطلع بود در مواقع و مقاطع مختلف برای جا افتادن جانشینی حضرت علی ـ علیه السلام ـ برخورد ویژه با آن حضرت داشت و بیانات زیادی در این باره از حضرت رسول ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ وارد شده است. که در برخی از این بیانات به اتفاقات و حوادث بعد از رحلت پیامبر اشاره شده که پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ در آن روایات به واقعه غصب خلافت، جنگ در نهروان، واقعه صفین و صلح با معاویه و شهادت حضرت علی ـ علیه السلام ـ درباره رمضان و... تصریح کرده است.
    1. از سلمان فارسی، صحابی با وفای رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ نقل است که فرمود: پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در آخرین لحظات عمر شریفش علی را به نزدیک خود فراخواند و فرمود: یا علی، قریش در حق تو ظلم خواهند کرد. «انک ستلقي بعدی من قریش شدة» اگر اعوان و انصاری یافتی با آن ها برای گرفتن حقّت مبارزه و مجاهده کن ولی اگر یار و انصاری نیافتی صبر پیشه کن و دست نگه دار و خودت را به کشتن نده.[1] این بیان رسول خدا بیانگر اطلاع آن حضرت از وقایع بعد از رحلت و رفتار بد قریش با خاندان نبوت می باشد که حضرت علی ـ علیه السلام ـ را به صبر دعوت می کند. در جای دیگر نقل شده است پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ در اواخر حیات خود خبر داد که برخی افراد هم پیمان شده اند که نگذارند حکومت به دست امام علی ـ علیه السلام ـ برسد. امیر مؤمنان از پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ خواست که تکلیف را در آن زمان بیان کند. حضرت فرمودند: «اگر یارانی یافتی با آنان بجنگ و در غیر این صورت بیعت کن و خون خود را حفظ کن».[2]
    2. سال ششم هجری در جریان صلح حدیبیه که بین پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و مکیان منعقد شد آن جا که نماینده قریش، سهیل بن عمرو، برای انعقاد قرارداد صلح آمد و علی ـ علیه السلام ـ قرارداد را می نوشت وقتی که به نام پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ رسید علی ـ علیه السلام ـ نوشت قرار داد بین محمد رسول الله و سهیل بن عمرو نماینده قریش، منعقد می شود. سهیل اعتراض کرد و گفت اگر ما به نبوت محمد اقرار داشتیم که کار به این جا نمی کشید پس نام محمد و پدرش را بنویس ولی حضرت علی پافشاری کرد. حضرت پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ خودش لفظ (رسول الله) را پاک کردند و به حضرت گفتند علی جان روزی را می بینم که عده ای با تو چنین برخوردی می کنند. لذا بعد از گذشت سالیان متمادی در جریان جنگ صفین که بین علی ـ علیه السلام ـ و معاویه بود که در نهایت با ساده لوحی گروهی علی ـ علیه السلام ـ مجبور به مصالحه شد و قرار شد که صلح نامه نوشته شود کاتب نوشت این صلح نامه بین علی امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ و معاویه بن ابی سفیان منعقد می گردد که در این لحظه عمرو بن عاص همان کرد که سهیل بن عمرو با پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ کرد.[3] یعنی نگذاشت که عنوان امیر المؤمنین کنار نام علی ـ علیه السلام ـ باشد.
    این جا بود که سخنان پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ که بیش از سی سال پیش بیان فرموده بود و چنین روزی را پیش گوئی کرده بود به واقعیت پیوست.
    3. از ابو سعید خدری نقل است: که بعد از جنگ حنین پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ مشغول تقسیم غنائم جنگی میان اصحاب بود که فردی به نام ذو الخویصره تمیمی به حضرت اعتراض کرد که چرا عدالت را رعایت نمی کند! در این زمان عده ای از اصحاب از پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ خواستند که اجازه بدهد تا گردن این شخص را بزنند ولی حضرت اجازه نداد و فرمودند: رهایش کنید و او را به حال خود واگذارید من روزی را می بینم که اصحاب و پیروان این مرد در حالی که نماز می خوانند و قرآن قرائت می کنند بسان تیری که از کمان خارج می شود از دین خارج می شوند و در برابر بهترین مسلمین قرار می گیرند. ابو سعید ادامه می دهد و می گوید: من شاهد بودم همان گونه که پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ فرموده بود این عده در زمان خلافت علی ـ علیه السلام ـ با همان خصوصیات که پیامبر فرموده بود در برابر علی ـ علیه السلام ـ قرار گرفتند و جنگ نهروان را راه انداختند.[4]
    4. پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ در یکی از خطبه هایش که معروف به خطبه شعبانیه است به اوصاف روزه داران اشاره کرده و اعمال این ماه را تشریح نمودند امیر المؤمنیان ـ علیه السلام ـ از پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ سوال نمودند: یا رسول الله، بهترین اعمال در این ماه چیست؟ حضرت فرمودند: بهترین اعمال در این ماه دوری جستن از محرمات الهی است ولی بعد از بیان این جمله حضرت رسول الله ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ گریه کردند، علی ـ علیه السلام ـ از سبب گریه پیامبر پرسيد حضرت فرمود: یا علی گریه ام برای آن است که در این ماه پیش آمدی ناگوار بر تو وارد می شود؛ گویا می بینم که تو مشغول به نمازی و شقی ترین (پست ترین ) فرد از اولین و آخرین، برادر و هم ردیف پی کننده (کشنده) شتر صالح، ضربتی بر جلوی سرت می زند که محاسن تو را به خون سرت رنگین می نماید.[5] حدود سی سال بعد از رحلت پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در سال چهلم هجری قمری 19 رمضان در مسجد کوفه این پیشگوئی پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در مورد علی ـ علیه السلام ـ تحقق یافت.
    بنابر این پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در مقاطع و مواقع مختلف با بیان این پیش گوئی ها جایگاه امام را به مردم می شناساند و آن ها به جای هدایت یابی از این چراغ فروزان با او به جنگ می پرداختند.

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1ـ اسرار آل محمد، محمد باقر انصاری زنجانی.
    2ـ فروغ ابدیت، جعفر سبحانی.
    3ـ منتهی الآمال، ج 1، شیخ عباس قمی.
    4ـ فروغ ولایت، جعفر سبحانی.

    پاورقي ها:

    [1] . تحقیق انصاری زنجانی، محمد باقر، کتاب سلیم بن قیس هلالی، ص 132.
    [2] . طبرسی، احمد بن علی، الاحتجاج، تحقیق ابراهیم بهادری، تهران، اسوه، 1413 هـ.، ج 1، ص 215.
    [3] . ابن اثیر، عز الدین، الکامل فی التاریخ، بیروت، دار صادر، 1385 هـ.، ج 3، ص 320 و شیخ مفید، الارشاد، قم، مهر، 1413هـ، ج 1، ص 120 ـ 121.
    [4] . ابن اثیر، عز الدین، اسد الغابه فی معرفه الصحابه، بیروت، دار الفکر، 1409هـ.، ج 2، ص 20.
    [5] . شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا ـ علیه السلام ـ ، تحقیق حسین اعلمی، بیروت، موسسه اعلمی للمطبوعات، 1404ق، ج 2، ص 266.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

چرا پيامبر در اعلام ولايت امير المؤمنين تعلل مي‌كرد با اين كه آيه «بلغ ما انزل اليک....» پيش از رسيد

  • سؤال:

    چرا پيامبر در اعلام ولايت امير المؤمنين تعلل مي‌كرد با اين كه آيه «بلغ ما انزل اليک....» پيش از رسيدن در خم غدير نازل شده بود؟ وجه اين تعويق چيست؟

    جواب:

    «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْک مِن رَّبِّک وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُک مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْکافِرِينَ؛ اي پيامبر آنچه از خدا بر تو نازل شده به خلق برسان که اگر نرساني تبليغ رسالت و اداء وظيفه نکرده اي و خداوند تو را از شر و آزار مردمان محفوظ خواهد داشت».[1]
    اين آيه در مورد جانشيني حضرت علي ـ عليه السلام ـ و نصب او به ولايت در غدير خم به هنگام برگشت پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از سفر حج و در سال دهم هجرت است.[2] در پاسخ بايد گفت در سؤال سه احتمال وجود دارد:
    1. منظور اين باشد که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ چرا در طول 23 سال دوران نبوت خود امامت حضرت علي ـ عليه السلام ـ را بيان نکرده صبر کرد تا در روز غدير اعلام کرده؟
    2. چرا پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ كه در عرفات قصد داشت امامت را بيان کند آن را به غدير تعويق انداخت.
    3. در حالي‌كه جبرئيل در غدير سه بار بر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نازل شد که اين پيام را برسان چرا پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در مرتبه سوم آن را بيان کرد؟ علت اين تأخير چيست؟[3]
    اگر منظور از تعويق وجه اول باشد که اين وجه اصلاً ثابت نيست چون پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در طول 23 سال بعثت هر جا که موقعيت را مناسب مي ديد يادي از ولايت امام علي ـ عليه السلام ـ و جانشين خود کرده و مردم را به اين مساله مهم تذکر مي داد. از جمله جاهايي که به اين مطلب اشاره و تصريح کرده اند:
    1. حديث ولايت که پيامبر فرموده «انت ولي کل مؤمن بعدي؛ تو پس از من بر هر مؤمني ولايت داري».
    2. حديث دار که ابن عباس از علي ـ عليه السلام ـ نقل مي کند وقتي آيه «انذر عشيرتک الاقربين؛ نزديکان از قوم خود را بترسان»[4] نازل شد، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در روز سوم مهماني توانست دعوت خود را براي قوم اعلام کند. فقط من بودم که قبول کردم تا اينکه در آخر جلسه پيامبر فرمود: «علي ـ عليه السلام ـ بعد از من وصي و جانشين من است» و قوم هم به خاطر اين مطلب حضرت ابوطالب را مسخره مي کردند که بايد از پسرت پيروي کني!.
    3. يا بعد از اينکه مسلمانان از جنگ برگشته بودند بعضي از کساني که با علي ـ عليه السلام ـ مخالف بودند، محضر پيامبر آمدند و از علي ـ عليه السلام ـ بدگويي کردند. پيامبر فرمودند: «انّ لکل نبي وصياً و وارثاً و انّ علي وصي و وارثي؛ هر پيامبري وصي و جانشيني دارد و علي وصي و جانشين من است» و دهها مورد ديگر که همه اينها قبل از روز غدير اتفاق افتاده است. لذا اين گونه نبود که بيان ولايت علي ـ عليه السلام ـ در غدير براي اولين بار بوده پس بنا بر وجه اول اصلاً تعويق در کار نيست.[5]
    و اما اگر منظور از تعويق وجه دوم باشد، آن گونه که از احاديث استفاده مي شود پيامبر قصد داشت که در سرزمين عرفات در آن اجتماع عظيم به موضوع ولايت و خلافت امامان بعد از خود و از جمله امام علي ـ عليه السلام ـ اشاره کند. جابر بن سمره مي گويد: «پيامبر مشغول ايراد خطبه در بين جمعيت بود، چون سخن او به اين جا رسيد که فرمود لن يزال هذا الامر عزيزاً ظاهراً حتي يملک اثنا عشر کلهم... همواره اين دين عزيز و پيروز است تا وقتي که دوازده نفر بر آنها حکومت کنند که تمام آنها... . جابر مي گويد همه آنها در اين هنگام سر و صدا کردند و هياهو نمودند. لذا نفهميدم که بعد از کلمه کلهم حضرت چه فرمود از پدرم پرسيدم که پيامبر چه فرمود: گفت: فرمود همه آنها از قريش اند».[6]
    از اين روايت و روايات ديگر استفاده مي شود که چون مخالفان نمي خواستند بني هاشم و در رأس آنها علي ـ عليه السلام ـ خلافت بعد از رسول خدا را بر عهده بگيرند، لذا وقتي حرف پيامبر به اين جا رسيد جلسه را بر هم زدند تا پيامبر به هدف خود نائل نشود. بعد از آن موقع پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به دنبال فرصت مناسبي بود تا اين مساله را به طور آشکار به مردم ابلاغ نمايد. و از طرفي خوف داشت در اثر اصرار و تأکيد بر آن، دين و آيينش مورد تعرض قرار گيرد. و مايه ايجاد اختلاف شود. تا اينکه آيه تبليغ بر پيامبر خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نازل شد و پيامبر را تهديد کرد که اگر اين امر را به مردم ابلاغ نکني گويا که اصلاً اصل رسالت را ابلاغ نکردي. لذا پيامبر مردم را در وسط بيابان گرم و سوزان نگه داشت و موضوع ولايت علي ـ عليه السلام ـ را بر مردم ابلاغ داشت.[7] پس علت تعويق بيان امامت از عرفات به غدير اين بود که در عرفات جو مناسب نبود و مجلس و خطبه حضرت را به هم زدند و موجب خوف پيامبر از تفرقه در دين و آسيب ديدن دين شد، لذا بيان امامت به غدير انداخته شد.
    اما اگر منظور وجه سوم باشد؛ که جواب اين وجه را پيامبر خودش در خطبه غدير فرموده‌اند که به آن قسمت خطبه اجمالاً اشاره مي کنيم. پيامبر فرمود: همانا جبرئيل سه بار بر من نازل شد و سلام خدا را رساند و فرمود که در اين مکان (غدير خم) توقف نمايم و به سياه و سفيد شما اعلام کنم که علي ـ عليه السلام ـ وصي و جانشين و پيشواي شما بعد از من است. جايگاه او نسبت به من مانند هارون نسبت به موسي پيامبر است. با اين تفاوت که پس از من پيامبري نخواهد آمد. علي ـ عليه السلام ـ پس از خدا و پيامبر رهبر شماست. سپس از فضائل امام علي ـ عليه السلام ـ سخن گفت و ادامه داد: از جبرئيل درخواست کردم تا مرا از اعلام ولايت علي ـ عليه السلام ـ معاف بدارد، زيرا اي مردم مي دانم که تعداد پرهيزکاران اندک و شمار منافقان فراوان است و گنهکاراني پر فريب که اسلام را مورد استهزاء قرار مي دهند وجود دارد. هم اکنون اگر بخواهم منافقان را با نام و نشان معرفي کنم يا با انگشت به سوي آنان اشاره نمايم، يا مردم را براي شناخت آنان راهنمايي کنم مي توانم اما من سوگند به خدا نسبت به آنان کرامت و بزرگواري پيشه مي سازم.[8]

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1ـ شب هاي پيشاور، سلطان الواعظين شيرازي، ج2.
    2ـ امام شناسي، حضرت آيت الله سيد محمد حسين حسيني طهراني.
    3ـ دفاع از اميرالمؤمنين، استاد عاملي، مترجم عباس جلالي.
    4ـ سيري در غدير، ابوالفضل اسلامي.

    پاورقي ها:

    [1]. مائده / 67.
    [2]. طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان في تفسير القرآن، ج4، ص70.
    [3]. دشتي، محمد، حماسه غدير، انتشارات مؤسسه تحقيقاتي اميرالمؤمنين، ص14.
    [4]. شعراء / 214.
    [5]. سيد شرف الدين، رهبري امام از ديدگاه قرآن و پيامبر، انتشارات اسلامي، ص433؛ رضواني، علي اصغر، غديرشناسي، قم، انتشارات جمکران، ص58.
    [6]. رضواني، علي اصغر، امام شناسي و امامت در حديث، قم، انتشارات جمکران، ص150.
    [7]. رضواني، علي اصغر، امام شناسي و امامت در قرآن، قم، انتشارات جمکران، ص77.
    [8]. خطبه پيامبر در حجة الوداع از کتاب احتجاج طبرسي، ج1، ص66؛ دشتي محمد، حماسه غدير، ناشر موسسه تحقيقاتي اميرالمؤمنين، ص17.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

چرا رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بعد از ابلاغ خلافت امام علي ـ عليه السلام ـ توسط خداوند م

جواب:

مفاد آيه دستور اکيد همراه با تهديد است که به پيغمبر داده شده است و پيام آيه آن است که:
از يک طرف رسول خدا مخالفان سرسختي داشته، در حدي که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از ابلاغ آن احساس خطر مي کرده است و خدا با وعده حراستي که به پيغمبر مي دهد و مي فرمايد: «خدا ترا از شرّ مردم نگه مي دارد» ، پيامبرش را در اين احساس خطر تأييد مي نمايد.
و از طرفي ديگر ابلاغ نکردن آن مساوي آن است که پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ هيچ چيزي از رسالت خود را تبليغ نکرده باشد و از همين جا معلوم مي شود که اين پيام از نظر اهميت همسنگ نبوت و تمام آموزه هاي ديني است.
و ابلاغ اين موضوع هر چند از ابتداي ظهور اسلام و اولين روز دعوت پيغمبر تا آخرين نفس آن حضرت، با نبوت همدوش بوده و همان روزي که پيامبر رسالت خويش را اعلام کرد امامت و خلافت علي ـ عليه السلام ـ را نيز اعلام کرد، لکن ابلاغ آن به آن کيفيتي که بعد از نازل شدن آيه تبليغ در روز غدير صورت گرفت تحقق نيافته بود.
لذا رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از ابلاغ آن با داشتن مخالفان سرسخت احساس نگراني مي کرد، زيرا: هم به علم غيب و هم حکم قرائن موجود و عناد برخي از مسلمين با علي ـ عليه السلام ـ به خوبي مي دانست که گروهي از مهاجر و انصار در مقام انکار و مخالفت با اين پيام الهي برخواهند آمد. لذا براي جلوگيري از اين مخالفت در انتظار فرصتي بوده که زمينه آماده و کنگره باشکوه از عموم طبقات مسلمين تشکيل شود تا مأموريت خويش را انجام داده و درباره تعيين جانشين خود سخن گفته و به نام و مشخصات او تصريح کند و از عموم مردم نيز به نام خلافت او بيعت بگيرد به گونه اي که آن مجتمع در تاريخ ضبط شود و قابل انکار نباشد.
دليل بر تأخير انداختن ابلاغ امامت علي ـ عليه السلام ـ براي زمان مناسبي هم تهديدي است که در خود آيه است و هم حديثي از امام محمد باقر ـ عليه السلام ـ است.
امام باقر ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: با نزول آيه : «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ»[1] پيغمبر مأمور شد که ولايت علي ـ عليه السلام ـ را همانند احکام نماز و حج... تفسير کند، پيامبر در فکر دشواري چگونگي تبليغ و تفسير ولايت علي ـ عليه السلام ـ و نيز نگران تکذيب مردم به سر مي برد که خدا با نازل کردن آيه : «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ»[2] به پيغمبرش تأمين خاطر از توطئه و تکذيب مخالفين داده و دستور فرمود که پيام حق را ابلاغ کنند.[3]
مي دانيم در اول آيه تبليغ، خدا به پيغمبر دستور داده و او را تهديد کرده و در وسط آيه وعده حفاظت او را از (شرّ) مردم داده و به او دلگرمي بخشيده است (و از اين جهت آيه منحصر به فرد است) و در پايان به عنوان تهديد و مجازات آنهايي که از روي لجاجت و عناد پيام مخصوص را انکار کرده و به آن کفر بورزند، فرموده است: «خدا کافران (لجوج) را هدايت نمي کند و آنان را به مقصد شوم شان نمي رساند».
بنابراين همان طوري که در بسياري از تفاسير آمده است مراد از «کافرين» در ذيل آيه همان مخالفان ولايت علي ـ عليه السلام ـ و منافقان هستند چون نفاق مرتبه اي از کفر است زيرا کفر در لسان قرآن و لغت به معناي سرپوش گذاشتن روي حقيقت و انکار و مخالفت با آن است گاهي به انکار خدا و يا نبوت پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ اطلاق مي شود و گاهي به افکار و مخالفت با دستورات ديگر، همانگونه که خداوند متعال در مورد مخالفت با حج که از فروع دين است مي فرمايد: «کساني که حج را انکار و به آن کفر بورزد به خدا زياني نمي رسانند».[4]
از آن چه گفته شد روشن گشت که بيم رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از ناحيه امت اسلامي بوده و پيام آيه براي آنان است و کلمه «الناس = مردم» اختصاص به کفار ندارد و به بهانه اين که آيه 67 مائده در وسط آيات مربوط به اهل کتاب قرار گرفته و نيز به قرينه کلمه «کافرين» که در ذيل آيه آمده است، نمي توان گفت مراد از کلمه «الناس» اهل کتاب است، و دستور ابلاغ پيامي را به خصوص اهل کتاب داده است و بيم پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از ناحيه آنان بوده است.
زيرا احساس خطر پيغمبر که جمله «خدا تو را از (شرّ) مردم حفظ مي کند» بر آن دلالت دارد، از ناحيه اهل کتاب وجهي ندارد زيرا
اولاً: هر چند در اواخر بعثت که زمان نزول آيه 67 مائده مي باشد، اهل کتاب وجود داشته است، ولي آنها در وضعيتي نبوده اند که پيغمبر در تبليغ و انجام مأموريت خويش از ناحيه آنها بهراسد زيرا در اين دوره اهل کتاب قدرت و شوکت خود را از دست داده و به گوشه خزيده اند و تلخي شکست هاي خيبر و احزاب و مساله نجران را در کام دارند.
ثانياً: در اين آيه تکليف سنگيني به اهل کتاب نشده تا پيغمبر از ابلاغ آن از ناحيه آنها بهراسد.
پس معلوم شد که هر چند در آخر بعثت نيز کفار وجود داشته و هم ايمان نياورده اند ، لکن بيم رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از ناحيه خود مسلمان ها بوده زيرا جامعه مسلمين متشکل بوده از مسلمان هاي واقعي، منافقين و نيز انسان هاي ساده که هر حرفي را از هر کسي باور مي کرده است و در چنين جامعه اي طبيعي است که ابلاغ برخي از پيام ها عده اي را دچار اين شبهه بکند که رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ اين حکم را از پيش خود و به نفع خود تشريع کرده و براي تقويت حکومت خويش خود را پيامبر قلمداد نموده است.
و روشن است که چنين توهّمي اگر در دل ها جا بگيرد چگونه و تا چه اندازه به ضرر دين تمام مي شود و از همين جا معلوم مي شود که بيم رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نسبت به نابودي دين و پيامدهاي وخيم تکذيب منافقان و عکس العمل برخي از صحابه در برابر اين پيام بوده و خوف از اين بوده که مبادا مردم گرفتار اختلاف داخلي بشوند؛ ترس نسبت به شخص خودش نبوده است. زيرا ترس حضرت بر جانش مطلبي است که سيره خود آن حضرت آن را تکذيب مي کند و او در راه تبليغ دين خدا هيچ گاه از قرباني شدنش مضايقه نکرده است.[5]

معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

1ـ شهيد مطهري، امامت و رهبري.
2ـ علي اصغر رضواني، امام شناسي.

پاورقي ها:

[1] . مائده / 55.
[2] . مائده / 67.
[3] . کليني، محمد بن يعقوب، اصول کافي، تهران، دارالکتب الاسلاميه، چاپ پنجم، 1363ش، ج1، ص289.
[4] . مکارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالکتب الاسلاميه، 1374ش، ج5، ص21.
[5] . علامه طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، قم، دفتر انتشارات اسلامي، 1374ش، ج6، ص66.

منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

آيا درخواست قلم و كاغذ پيامبر در آخرين ساعات عمر شريفش دليل بر اين نيست كه پيامبر تا آن زمان و خصوصا

  • سؤال:

    آيا درخواست قلم و كاغذ پيامبر در آخرين ساعات عمر شريفش دليل بر اين نيست كه پيامبر تا آن زمان و خصوصا در غدير خم جانشيني براي خود تعيين نكرده بودند؟

    جواب:

    در پاسخ نخست علت تقاضاي قلم و كاغذ از سوي پيامبر(ص) را بررسي مي‌كنيم:
    فعاليت هاي سرّي و زيرزميني برخي از صحابه و سرپيچي از اطاعت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ در رفتن به سپاه اسامه، پيامبر را بر آن داشت تا اقدام به عملي كند تا آن فعاليت‌هاي مرموز را خنثي سازد لذا حضرت با وجود تب شديد، وارد مسجد شد و با صدائي بلند رو به مردم، فرمود.
    اي مردم! آتش (فتنه) بر افروخته شده و فتنه، مانند پاره هاي شب تاريك روي آورده، و شما هيچ نوع دستاويزي بر ضد من نداريد. من حلال نكردم مگر آنچه را كه قرآن حلال نموده و تحريم ننمودم مگر آنچه را كه قرآن، آن را تحريم نموده است.[1]
    با وصف موجود، بدخواهان هم‌چنان منتظر رحلت حضرت بودند تا فرمانروايي امت اسلامي را قبضه كنند. اما پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ كه نگران سرنوشت اسلام و تفرقه مسلمين است براي پيشگيري از انحراف در مسئله خلافت و اتمام حجت با مردم، درخواست قلم و دوات نمود تا براي آخرين بار، با سندي مكتوب، خلافت اميرالمؤمنان و اهل بيت خود را تحكيم نمايد و مطلبي را املا نمايد تا امت اسلامي هيچ گاه به ضلالت نيفتد. در اين لحظه گرچه عده‌اي به مخالفت برخاستند و حضرت را متهم به هذيان‌گويي كردند. اما پيامبر محتواي نامة خود را به‌گونه اي ديگر به مردم ابلاغ فرمود و به گواهي تاريخ در حالي كه رنج و درد بيماري، سخت او را آزار مي داد يك دست بر شانة علي ـ عليه السّلام ـ و دست ديگر بر شانة ميمونه كنيز خود وارد مسجد شد و با قرار گرفتن بر بالاي منبر فرمود: من در ميان شما دو چيز گرانبها مي گذارم؛ در اين لحظه مردي برخاست و پرسيد مقصود از آن دو چيز گرانبها چيست؟ چهرة پيامبر برافروخت و فرمود خود شرح مي دهم جاي پرسش نيست سپس فرمود: يكي قرآن و ديگري همان عترت من است.[2]
    اما دلائل ديگري هم هست كه بيانگر امامت علي ـ عليه السّلام ـ قبل از آخرين در خواست رسول خداست؛ دلايلي مثل
    1. آية تبليغ: يا ايها الرسولَ بلّغ ما أنزل اليك من ربّك و ان لَم تفعل فما بلّغتَ رسالته و الله يعصمك من الناس اِن الله لايهدي القوم الكافرين؛[3] اي پيامبر: آنچه را از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است كاملاً (به مردم) برسان؛ و اگر (اين كار را) نكني رسالت خود را انجام نداده‌اي. خداوند تو را از (خطرات احتمالي) مردم حفظ مي كند و خداوند جمعيت كافران را هدايت نمي كند.
    فخررازي كه از علماي مورد اطمينان و طراز اول اهل سنت مي باشد در ذيل آية شريفه گفته است:
    اين آيه در مورد علي ابن ابيطالب نازل شده است. هنگامي كه اين آيه شريفه نازل شد پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ دست علي را گرفت و فرمود: من كنت مولاه، فعلي مولا، اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه سپس عمر با علي ـ عليه السّلام ـ ملاقات كرد و به آن حضرت عرض كرد: اي فرزند ابوطالب اين فضيلت و مقام بر تو مبارك باشد تو امروز مولا و رهبر من و همة مردان و زنان مسلمان شدي[4].
    2. حديث منزلت؛ پيغمبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به علي ـ عليه السّلام ـ فرمود:
    انتَ مني بمنزلةِ هارون مِن موسي الا انّه لا نبي بعدي. : اي علي تو نسبت به من، همانند منزلت هارون به موسي را داري جز اينكه بعد از من پيامبري نيست.
    اين حديث غير از غزوه تبوك در موارد ديگر نيز از زبان رسول خدا(ص) صادر شده است. كه به دو نمونه اشاره مي كنيم:
    1. ام سليم كه از زناني بود كه در راه اسلام متحمل بلاهاي زيادي شد، پيامبر براي او نقل حديث مي فرمود در يكي از روزها به او فرمود: اي ام سليم! گوشت علي از گوشت من و خون او از خون من است او نسبت به من همچون هارون نسبت به موسي است.[5]
    2. همچنين، روزي ابوبكر، عمر، و ابو عبيده جراح پيش پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ بودند. آن حضرت دست بر دوش امام علي ـ عليه السّلام ـ گذاشت سپس فرمود: اي علي تو نخستين شخصي از مؤمنان هستي كه ايمان آورده اي و اولين نفري هستي كه اسلام پذيرفته اي و تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسي مي باشي.[6]

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    علاوه بر منابعي كه در پاورقي بيان شده به ذيل آيات شريفه به تفاسير الميزان، نمونه و تفاسير اهل سنت مراجعه شود.

    پاورقي ها:

    [1] . سيرة ابن هشام، ج2، ص654، طبقات ابن سعد، ج2، ص216، به نقل از آيت الله سجادي، فروغ ابديت، ج2، ص855، چاپ 13، زمستان 76، انتشارات دفتر تبليغات.
    [2] . بحارالانوار، مجلسي، ج22، ص476، به نقل از ص862، فروغ ابديت، ج2، آيت الله سبحاني.
    [3] . سورة مائده، آيه 67.
    [4] . تفسير كبير، ج11، ص49، به نقل از آيت الله مكارم، آيات ولايت در قرآن، ص33، چاپ اول، 1381، انتشارات نسل جوان. از ديگر آياتي كه به ولايت علي بن ابيطالب ـ عليه السّلام ـ اشاره دارد آيه اكمال دين 3/مائده، آيه ولايت 55/مائده، آيه اولي الامر 59/نساء، آيه صادقين 119/توبه، آيه تطهير 33/احزاب و ... .
    [5] . كنز العمال، حديث 2554، ص154، جزء 6، به نقل از صفحة 146 المراجعات.
    [6] . كنز العمال، حديث 6029، ص359، جزء ششم به نقل از صفحة 148 المراجعات.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

معناي ولايت دوستي است بنابر اين بايد در 55 مائده (آیه ولايت) نيز همين معنا مورد نظر باشد نه امامت و

  • جواب:

    «ولیّ» در کتب لغت عرب همانند مفردات القرآن و لسان العرب و ...، معانی متعددی آورده شده است. که می‌توان از آن جمله داماد، هم‌‌قَسَم، دوست، سرپرست، یاور و ... را ذکر نمود. بسیاری از این معانی گفته شده در توضیح کلمه «ولیّ« نه تنها در این آیه بلکه در آیات دیگر قرآن کریم (که در آنها نیز، کلمه ولیّ بکار رفته است) مفهوم درستی را نمی‌رساند. مفسرین و صاحبنظران اسلامی درباره معنای ولیّ در این آیه فقط یکی از سه معنی 1- دوست 2- یاور و ناصر3- سرپرست و صاحب اختیار را برگزیده‌اند.
    با در نظر گرفتن این دو معنی (دوست یا یاور) آیه این‌گونه معنا می‌شود:
    «تنها دوست یا ناصر شما، خدا و رسولش و آن کسانی هستند که ایمان آوردند. کسانی‌که در حال رکوع نماز زکات می‌دهند.»
    گفتیم «انّما» برای حصر نمودن بکار می‌رود. پس با توجه به انّما و معنای دوست یا ناصر نتیجه می‌گیریم که فقط دوست و یاور ما، خدا و رسولش و آنهایی که در حال رکوع نماز زکات می‌دهند، می‌باشند. با توجه به این معنی ما دیگر نباید هیچ دوست و یاوری داشته باشیم. و نمی‌توانیم کس دیگری را (که مثلاً زکات در حال رکوع نداده است) دوست یا ناصر خطاب کنیم.
    این دو معنی با آیات دیگر قرآن در تناقض می‌باشند همانند:
    «و إن استنصروکم فی الدّین فعلیکم النصر» (سوره انفال، آیه 72) « اگر در دین از شما یاری خواستند پس بر شما است یاری کردن. »
    این آیه معلوم می‌نماید یاری رساندن و نصرت دادن به دیگران فقط مختص افرادی خاص نیست و می‌گوید هر آنکس، از شما در دینش یاری خواست به او یاری نمایید.
    « تعاونوا علی البرّ و التقوی » (سوره مائده، آیه 2) « کمک کنید همدیگر را بر نیکو کاری و پرهیزکاری. » در این آیه هم کمک کردن به یکدیگر بر اساس نیکی و تقوا خواسته شده است و اختصاص به افراد خاص ندارد.
    «انّما المؤمنون إخوة» (سوره حجرات، آیه 10)« جز این نیست که مؤمنان برادرند.»
    خداوند متعال در این آیه مؤمنین را با یکدیگر برادر خوانده است، حال آنکه مشخص است رابطه برادری اسلامی، بالاتر از رابطه دوستی است. (یا بالاتر از به هم یاری رساندن می‌باشد.) پس چگونه ممکن است که ما بتوانیم فقط از زکات‌دهندگان در حال رکوع دوست انتخاب کرده و از آنها یاری بخواهیم، در حالی‌که قرآن همه مؤمنان را برادران یکدیگر معرفی می‌کند!
    پس معلوم می‌شود معنای ولیّ در آیه مورد بحث، نمی‌تواند دوست یا ناصر باشد. چون معنای دوست و ناصر معنای کلی می‌باشد و در افرادی خاص منحصر نمی‌شود.
    با وجود اینکه خدا ولایت بر مؤمنین را بعد از خودش برای رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت علی (علیه السلام) نیز مطرح می‌کند، ولی به جای بکار بردن کلمه اولیائکم به صورت جمع از ولیّکم که مفرد است استفاده نموده است.
    از مطرح شدن کلمه ولیّ به صورت مفرد می‌توان فهمید که خداوند متعال خواسته است ولایت خویش را در اختیار رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت علی (علیه السلام) نیز قرار دهد بدون آنکه این مقام را از خود سلب کند. که ولایت آنها از همان سنخ ولایت خداوند می‌باشد. بدین معنی که اگر خداوند گفته بود اولیائکم معلوم بود که صحبت از چند نوع ولایت متفاوت است که افرادی آنرا بر مؤمنین دارند. در حالی‌که خدا این‌ گونه نگفته است و یک نوع ولایت را مشخص کرده است. در حقیقت ولایت خداوند و ولایت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت علی (علیه السلام) یک نوع ولایت است با این تفاوت که ولایت خدا، ذاتی و به طور مستقل است. بدین معنی که ولایت خداوند را کسی در اختیارش نگذاشته است. (خدا به این علت که خالق همه چیز است، باید ولیّ و سرپرست و صاحب اختیار همه موجودات باشد.) اما ولایت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت علی (علیه السلام) را خدا به آنها اعطا نموده است و ولایت آنها به ولایت خدا وابسته می‌باشد.
    در این آیه خداوند برای آن دسته از مؤمنین که دارای مقام ولایت هستند، نشانی خاصی را بیان نموده است و آنان را کسانی معرفی می‌نماید که در حال رکوع نماز، زکات می‌دهند.
    خدا نشانه‌ای را در زمانی خاص داده است تا مشخص کند بعد از خود و رسولش چه کسی سرپرست مردم می‌باشد. با توجه به شأن نزول مشاهده می‌شود که منظور خدا کسی جز علی بن ابیطالب (علیه السلام) نمی‌‌باشد. همچنین از این آیه مشخص می‌شود که یکی از عوامل مورد پسند خداوند، زکات دادن در حال رکوع نماز می‌باشد. بدین معنی که خداوند متعال به‌طور غیر مستقیم به مؤمنین می‌گوید: با اینکه تمامی شما نمی‌توانید سرپرست سایر مؤمنین باشید ولی سعی در انجام این عمل پسندیده داشته باشید و دادن زکات را به علت خواندن نماز به تأخیر نیندازید، که این عمل مورد رضای خداوند می‌باشد.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

با توجه به اين كه آية شريفة «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي...» كه در غدیر نازل شد قبل و

  • جواب:

    قبل از هر چيز چند نكته را پيرامون اين آيه شريفه به طور اختصار بيان مي‌كنيم.
    نكته اول: اين قسمت از آيه هيچ ارتباطي با صدر و ذيل آيه ندارد، بلكه يك مطلب جداگانه و مستقل را بيان مي‌كند، شواهد اين مدعا عبارتند از:
    1. اگر اين قسمت از آيه را برداريم و صدر و ذيل آيه را با هم در نظر بگيريم و محتواي آن را مورد توجه قرار دهيم، خواهيم ديد كه در معناي آيه هيچ خللي پيش نمي‌آيد.
    2. شأن نزول اين قسمت از آيه غير از شأن نزول قسمت اول و ذيل آيه است، اين كلام مفسرين نشان مي‌دهد اين قسمت از آيه، مستقل است و ربطي به صدر و ذيل آيه ندارد[1].
    3. اول و آخر آيه شريفه همانند آيات سورة بقره 173، انعام 145، نحل 115 مي‌باشد، از نظر محتوي و موضوع، هيچ ارتباطي با ما قبل و ما بعد آيه ندارند.
    4. مفسرين گفته‌اند: سورة مائده يك سورة مدني است مگر آيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُم‏...» كه در مكه يا در راه مدينه و مكه نازل شده، از اين كلام مفسران همه معلوم مي‌شود كه اين قسمت مستقل است؛ چون اين مطلب را در مورد كل آيه نگفته‌اند.
    نكته دوم: با توجه به اين كه اين قسمت از آيه مستقل است، سؤال مي‌شود چرا اين آيه، آيه‌اي مستقل قرار داده نشده و در وسط اين آيه جا گرفته است؟ در جواب گفته شده است كه: با نگاهي اجمالي به اين آيه مي‌بينيم كه خداوند يك روز خاص را با خصوصياتي ويژه بيان مي‌كند كه از آن خصوصيات، اهميت فوق العاده آن روز معلوم مي‌شود، به خاطر اهميت اين آيه و جرياني كه در آن روز رخ داده، براي محافظت از تحريف و تغيير اين ماجرا، آن را در لابلاي اين مطالب قرار داده است؛ چون بسيار است كه براي محفوظ ماندن يك چيز نفيس آن را با مطالب ساده‌اي مي‌آميزند تا كمتر جلب توجه كند، در اين قسمت از آيه، خداوند آن روز را اين گونه توصيف مي‌كند:
    1. روز نا اميدي كفار و مشركين،
    2. مسلمانان در اين روز از كفار نترسند و از من بترسند،
    3. در اين روز دين به اكمال رسيد،
    4. در اين روز نعمت الهي به اتمام رسيد،
    5. خداوند به دين اسلام راضي شد.
    از اين خصوصيات روشن مي‌شود كه تا قبل از اين روز كفار طمع و اميد داشتند كه اسلام را در آينده از بين ببرند، ولي خداوند آن‌ها را نااميد كرده و تا قبل از اين مسلمانان يك نوع ترس و هراس نسبت به آينده اسلام داشتند، ولي با آمدن آن حكم الهي، خداوند ترس آنها را هم از بين برد، همچنين تا قبل از اين اسلام به اكمال نرسيده بود و نعمت الهي به اتمام نرسيده بود.
    حال اين سؤال مطرح است که: در آن روز چه حكمي نازل شد كه اين خصوصيات را به دنبال داشت؟ آيا با بيان احكام گوشت‌هاي حلال و حرام، موجب نااميدي كفار و رفع ترس مسلمانان مي‌شود؟ مسلماً چنين نخواهد بود؛ زيرا با بيان چند حكم، كفار نا اميد نمي‌شوند، به علاوه اين احكام در سوره‌هاي بقره 173، انعام 145، نحل 115 قبلاً بيان شده است.
    آيا اجتماع مسلمانان در روز عرفه و كامل شدن مراسم حج باعث نااميدي كفار شده است كما اينكه بعضي گفته‌اند: هرگز اجتماع مسلمانان در روز عرفه باعث نااميدي كفار نخواهد شد؛ زيرا قبلاً با فتح مكه از اين جهت نااميد شده بودند، و قبلاً هم آيه برائت نازل شده بود و كفار نااميد شده بودند، پس آيه ربطي به عرفات ندارد.
    مي‌دانيم كفار منتظر اين بودند كه با از دنيا رفتن پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ كه ركن اساسي اسلام بود، ضربه خود را به اسلام بزنند، اما وقتي كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ علي ـ عليه السلام ـ را به جانشيني خود از طرف خداوند انتخاب كرد كفار نسبت به آينده اسلام هم نااميد شدند.

    روايات پيرامون آيه
    درباره اين كه آيه «...الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُم‏..» شأن نزولش چيست؟ در بسياري از كتب معتبر اهل سنت، شأن نزول آيه را جريان نصب علي ـ عليه السلام ـ‌در غدير خم دانسته‌اند كه ما به بعضي از آن‌ها اشاره مي‌كنيم:
    خوارزمي در «مناقب» از ابي سعيد خدري نقل مي‌كند: ان النبي ـ صلي الله عليه و آله ـ يوم دعا الناس الي غدير خم امر بما تحت الشجره من الشوك فقمّ و ذلك يوم الخميس ثم دعا الناس الي عليّ فاخذ بضبعه فرفعها حتي نظر الناس الي بياض ابطه ثم لم يتفرقا حتي نزلت «.الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِينا..»[2]
    پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ در غدير خم مردم را دعوت كرد و امر فرمود تا خار و خاشاك زير درخت را جارو كردند، آن روز، ‌روز پنج‌شنبه بود، بعد مردم را به طرف علي دعوت كرد، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بازوي علي را گرفت و بلند كرد به طوري كه سفيدي زير بغل پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ معلوم شد، هنوز متفرق نشده بودند كه اين آيه نازل شد: امروز دين شما را به اكمال رساندم و نعمت الهي را به اتمام رساندم.
    بعضي از منابع معتبر اهل سنت كه اين روايت را نقل كرده‌اند از اين قرارند:
    1. علي بن محمد حمويني، ‌فرائد السبطين (بيروت: مؤسسه المحمودي، للطباعه و النشر،‌چاپ اول، 1398 ه) ج1، ص73 و 74.
    علي بن محمد حمويني، بعد از نقل اين روايت مي‌گويد: هذا حديث الغدير و له طرق كثيرة الي ابي سعيد سعد بن مالك الخدري الانصاري ابن مغازلي، المناقب (بيروت، دار الاضواء، چاپ دوم، 1412 ه) ص69.
    2. عبدالله حسكاني، ‌شواهد التنزيل (تهران: مؤسسه طبع و نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ اول، 1411 ه)، ج1، ص202. عن ابن هريره: قال من صام يوم ثمانية عشر من ذي الحجة كتب الله له صيام ستين شهراً و هو يوم غدير خم لما اخذ النبي بيد علي فقال: الست ولي المؤمنين؟ قالوا نعم يا رسول الله، فقال من كنت مولاه فعليّ مولاه، فقال عمر بن الخطاب بخ بخ لك يا ابن ابي طالب اصبحت مولاي و مولا كل مؤمن، و انزل الله «اليوم اكملت لكم دينكم...»[3]
    3. ابن عساكر، ترجمة الامام علي بن ابي طالب (بيروت، مؤسسة المحمودي للطباعة و النشر،‌چاپ دوم، 1400 ه) ج2، ص75، حافظ ابو بكر احمد بن علي خطيب بغدادي، ‌تاريخ بغداد (بيروت، دار الكتاب العربي)، ج8، ص290.
    اين روايات هم در كتب معتبر اهل سنت هستند و هم روايت آن‌ها از كساني هستند كه مورد اعتماد خود اهل سنت مي‌باشند مثلاً ابو هريره كه در بسياري از اين روايات است، اهل سنت اجماع بر عدالت و وثاقت او دارند، اگر چه اين روايات منحصر به ابو هريره هم نمي‌باشند بلكه از طرق ديگري هم نقل شده‌اند، پس بنابراين اشكال كساني كه گفته‌اند: اين روايات در كتب شيعه است، و اين روايات ضعيف هستند و مورد اعتماد نمي‌باشند، درست نخواهد بود.
    علاوه اين كه اين روايات از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ نقل شده اند و رواياتي كه گفته‌اند: اين آيه در عرفه نازل شده كه مستند عده‌اي از اهل سنت و سخن عمر است كه با روايات ديگر در تعارض است.

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1. مناقب خوارزمي،
    2. شواهد التنزيل ، حسکاني، ج1، ص 156.

    پاورقي ها:

    [1] . ر.ك: جلال الدين سيوطي، باب النقول، و نيشابوري، اسباب النزول، ‌ذيل آيه سوم، سورة مائده.
    [2] . خوارزمي، المناقب، مؤسسه انتشارات اسلامي، چاپ سوم، 1417 هـ ، ص135.
    [3] . حسكاني، عبدالله، شواهد التنزيل، تهران، مؤسسه طبع و نشر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چاپ اول، 1411 هـ ، ج1، ص156.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

لفظ (مولي)، در سوره‌هاي حديد (15)، محمد (11)، نساء (33)، مريم (5) و دخان (41) كه به معاني متفاوتي (ي

  • جواب:

    براي رسيدن به جواب سوال، آياتي را كه كلمه‌ي مولي در آن آمده است بررسي مي کنيم:
    1 ـ سوره‌ي حديد، آيه‌ي 15 مي‌فرمايد: « فَالْيَوْمَ لا يُؤْخَذُ مِنْكُمْ فِدْيَةٌ وَ لا مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مَأْواكُمُ النَّارُ هِيَ مَوْلاكُمْ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ » ؛ «پس امروز نه از شما فديه‌اي پذيرفته مي‌شود و نه از كافران، و جايگاهتان آتش است و همان سرپرستتان مي‌باشد، و چه بد جايگاهي است»!
    مولي در اين آيه شريفه به ياور،[1] سرپرست[2] و سزاوار و مسلط[3] معني شده است، و برخي روايات ناظر به معناي سزاوار مي‌باشند.[4]
    2 ـ آيه‌ي 11 سوره‌ي محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مي‌فرمايد: «ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ أَنَّ الْكافِرِينَ لا مَوْلى‏ لَهُم‏»
    در اين آيه واژه‌ي مولي به مالك و ياور،[5] سرپرست،[6] و حفظ‌كننده[7] معني شده است.
    3 ـ آيه‌ي 33 سوره‌ي نساء: «وَ لِكُلٍّ جَعَلْنا مَوالِيَ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُون‏ » ؛ «براي هر كس وارثاني قرار داديم كه از ميراث پدر و مادر و نزديكان ارث ببرند».
    واژه‌ي مولي در اين آيه‌ي شريفه به سزاوارتر[8] و سرپرست[9] معني شده است.
    4 ـ سوره‌ي مريم آيه‌ي 5: «وَ إِنِّي خِفْتُ الْمَوالِيَ مِنْ وَرائِي وَ كانَتِ امْرَأَتِي عاقِراً فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا » ؛ «و من از بستگانم بعد از خودم بيمناكم (كه حقّ پاسداري از آيين تو را نگاه ندارند)، و (از طرفي) همسرم نازا و عقيم است، تو از نزد خود جانشيني به من ببخش».
    در اين آيه، واژه‌ي مولي را به معناي خويشاوند (عموها و پسر عموها) گرفته‌اند،[10] كه صاحب اختيار ميراث و اموال زكريا[11]، و سزاوار و اولي معني شده است.[12]
    5 ـ سورة دخان آيه‌ي 41: « يَوْمَ لا يُغْنِي مَوْلًى عَنْ مَوْلًى شَيْئاً وَ لا هُمْ يُنْصَرُون‏» ؛ «روزي كه هيچ دوستي كمترين كمكي به دوستش نمي‌كند و از هيچ سو ياري نمي شوند».
    در اين آيه واژه‌ي مولي به معناي دوست،[13] كسي كه حق دارد در امور ديگري تصرف كند، مي باشد و همچنين به معناي كسي كه وي نسبت به او ولايت دارد گرفته شده است.

    يك واژه و چندين معنا
    در زبان عربي واژه‌ها و لغاتي داريم كه داراي معاني متعددي مي‌باشند، مانند همين ماده‌ي «ولي» كه در صيغه‌ و شكل‌هاي مختلف بيش از 200 مرتبه در قرآن ذكر شده است، كه در معاني مختلفي استعمال مي‌شوند، از اين رو براي انتخاب يكي از معاني متعدد آن، بايد قرينه‌اي در كلام پيدا كرد كه متناسب با آن معنا باشد، و اين قرينه هم مي‌تواند سياق و محتواي خود آيه و يا آيات قبل و بعد باشد، در اين مثال‌ها «ولي» داراي معاني متعددي است كه از جمله آنها مي‌توان به موارد ذيل اشاره كرد:
    ناصر و ياور، مولي و سرپرست، مالك و صاحب اختيار، دوست، اولي و سزاوار، آزاد كننده و سيّد، آزاد شده و غلام، هم‌سوگند، وارث و خويشاوند.
    البته با دقت در اين معاني مي‌توان به يك وجه مشتركي رسيد و آن، اولويت داشتن و سزاوارتر بودن است،[14] چرا كه «مولي» از ماده‌ي «ولاء» مي‌باشد كه در اصل به معناي ارتباط دو چيز با يكديگر است، به طوري كه بيگانه‌اي در بين نباشد و براي آن مصداق‌هاي زيادي است،[15] به عنوان مثال، دوست در ياري رساندن به دوستِ خود، اولي و سزاوارتر از ديگران است همان‌گونه كه وارثان و خويشاوندان در ارث بردن و ولايت بر ميراث داشتن، سزاوارتر از ديگران مي‌باشند.
    و مانند اينكه مولي و سيد نسبت به اداره‌ي امور عبد و غلام خود، از ديگران سزاوارتر است، همان طوري كه مشركين وكافران نسبت به داخل شدن در آتش دوزخ، از ديگران سزاوارتر هستند، لذا در تمام معاني «ولي» مي‌توان معناي سزاوارتر بودن در ولايت، و اولويت داشتن در آن ولايتي كه متناسب با سياق آيات است را درنظر گرفت، پس بين معاني متعدد «ولي» تضاد و اختلاف نيست.

    واژه‌ي مولي در حديث غدير
    براي روشن‌تر شدن مطلب، مروري كوتاه بر واقعه‌ي غدير خم مي شود، و شرايط و ويژگي‌هاي آن را بررسي مي نماييم:
    1 ـ اعلان كردن به مسلمانان كه اين آخرين حج پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مي‌باشد، لذا مسلمانان به هر صورتي كه بود سعي كردند تا در آخرين حج پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ همراه ايشان باشند.
    2 ـ نازل شدن دستور الهي بر پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ : اي پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، كاملاً (به مردم) برسان، و اگر نكني، رسالت او را انجام نداده‌اي،[16] يعني اي پيامبر اگر اين مأموريت آخر را به انجام نرساني، مانند اين است كه 23 سال زحمت خود را از بين برده‌اي.
    3 ـ دستور به توقف نمودن همراهان و ماندن تا رسيدن بقيه‌ي مسلمان‌ها و اعلان بازگشت به كساني كه جلوتر رفته‌اند، آن هم در آن بيابان خشك و گرماي سوزان وسط روز.
    4 ـ ايراد خطبه‌اي طولاني و بيان به يادگار گذاردن، دو ميراث گران بها يعني قرآن و عترت.
    5 ـ شهادت دادن به يگانگي و وحدانيت خداوند، و اقرار گرفتن از مردم به يگانگي خداوند، و شهادت به رسالت خويش، و سؤال نمودن از مردم، كه چه كسي اولي و سزاوار بر شماست؟ و جواب دادن مردم به آن حضرت كه خدا و رسولش داناترند، سپس حضرت فرمودند: خداوند اولي و سزاوار بر من است و من اولي و سزاوار بر شما هستم. كما اينكه خداوند متعال در سوره‌ي احزاب آيه‌ي 6 مي‌فرمايد:
    «النَّبِيُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِم» ؛ « پيامبر بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر (و نزديك‌تر) است»، سپس بالا بردن دست حضرت علي ـ عليه السلام ـ و سه مرتبه تكرار نمودن اين جمله: «فمن كنت مولاه فعلي مولاه»، هر كس من مولاي او هستم پس علي ـ عليه السلام ـ هم مولاي اوست، سپس دعا در حق دوستان او و نفرين در حق دشمنان او كردند و فرمودند: حاضرين به غايبين خبر دهند.
    6 ـ قبل از متفرق شدن جمعيت، آيه‌ي اكمال دين نازل شد، و خداوند فرمود: امروز كافران از (زوال) آيين شما مأيوس شدند، بنابراين، از آن‌ها نترسيد و از (مخالفت) من بترسيد، امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آيين (جاودان) شما پذيرفتم.[17]
    با درنظر گرفتن اين موارد، آيا شايسته است كه پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در آن شرايط بخواهند اعلان نمايند كه :
    اي مردم هر كس من دوست او هستم ، علي ـ عليه السلام ـ هم دوست او است؟ !
    يا هر كس من ياور او هستم علي ـ عليه السلام ـ هم ياور اوست؟ !
    در صورتي كه مسأله‌ي دوست بودن و ياري نمودن مؤمنان، با مؤمنان ديگر، قبلاً از طرف خداوند اعلان شده بود، چرا كه خداوند در سوره‌ي توبه آيه‌ي 71 مي‌فرمايد: «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْض»‏ ؛ «مردان و زنان با ايمان ، دوستان يكديگرند».
    از طرف ديگر، مسأله‌ي دوست داشتن علي ـ عليه السلام ـ براي همه روشن بود و همه از علاقه‌ي شديد و محبت وافر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نسبت به حضرت علي ـ عليه السلام ـ با اطلاع بودند و نيازي به اين همه مقدّمه‌چيني نداشت، پس چه مسئله‌اي است كه مايه‌ي اكمال دين بوده و هم وزن رسالت 23 ساله‌ي پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مي‌باشد و موجب مي‌شود كه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ رسالت خويش را به نحو احسن به اتمام رسانده باشد؟ آيا چيزي غير از ولايت و جانشيني حضرت علي ـ عليه السلام ـ است؟ زيرا پس از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ چه كسي مي‌خواهد شريعت آورده شده را تبليغ كند و آن را از انحراف نجات دهد و روش صحيح آن را به مردم بفهماند؟
    آيا كسي سزاوراتر و اولي‌تر از علي بن ابي طالب ـ عليه السلام ـ بر سرپرستي و ولايت امري جانشيني پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ وجود دارد؟ لذا اگر ولايت حضرت علي ـ عليه السلام ـ در ادامه‌ي رسالت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نباشد، تمام زحمات 23 ساله‌ي حضرت از بين مي رفت و رسالت ناتمام مي‌ماند، چرا كه ولايت ائمه ـ عليهم السلام ـ ادامه‌ي رسالت پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مي‌باشد، لذا پس از اعلان ولايت امري و جانشيني حضرت علي ـ عليه السلام ـ توسط پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ، خداوند فرمود: «اليوم اكملت لكم دينكم».

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1 ـ محمد حسين طباطبايي (ره)، تفسير الميزان، ترجمه‌ي محمد باقر موسوي (قم، دفتر انتشارا ت اسلامي)، ج 5.
    2 ـ ناصر مكارم شيرازي ، تفسيرنمونه (تهران: دارالكتب الاسلاميه)، ج 13.
    3 ـ عبدالحسين طيب، اطيب البيان (تهران: انتشارات اسلام، چاپ سوم)، ج 12.
    4 ـ طبرسي، تفسير مجمع البيان، ترجمه‌ي ابراهيم ميرباقري و … (تهران: انتشارات فراهاني، چاپ اول)، ج 5.
    5 ـ ناصر مكارم شيرازي ، پيام قرآن (قم، مدرسه الامام علي بن ابيطالب ـ عليه السلام ـ ، چاپ سوم، 1375).
    6ـ سيد شرف‌الدين، رهبري امام علي فصل مربوط به حديث غدير.
    7ـ علامة اميني، الغدير.

    پاورقي ها:

    [1]. طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، ترجمه محمد باقر موسوي همداني، قم، دفتر انتشارات اسلامي، ج 19، ص 277.
    [2]. مكارم شيرازي، ناصر و همكاران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج 23، ص 334.
    [3]. عبدالحسين طيب، اطيب البيان، تهران، انتشارات اسلام، چاپ سوم، ج 12، ص 429.
    [4]. عبدعلي العروسي الحويزي، نورالثقلين، قم، مطبعه العلميه، چاپ دوم، ج 5، ص 241.
    [5]. تفسير الميزان، ج 18، ص 348.
    [6]. تفسير نمونه، ج 21، ص 429.
    [7]. اطيب البيان، ج 12، ص 171.
    [8]. ابوعلي الطبرسي، مجمع البيان، ترجمه ابراهيم ميرباقري و… ، تهران، انتشارات فراهاني، چاپ اول، ج 5، ص 128.
    [9]. تفسير الميزان، ج 4، ص 504.
    [10]. الميزان، ج 14، ص 8.
    [11]. تفسير نمونه، ج 13، ص 8.
    [12]. اطيب البيان، ج 8، ص 418.
    [13]. ترجمه‌ي مجمع البيان، ج 22، ص 315.
    [14]. ترجمه‌ي تفسير مجمع البيان، ج 5، ص 128 و تفسير اطيب البيان، ج 4، ص 69.
    [15]. تفسير نمونه، ج 21، ص 199.
    [16]. مائده/ 67.
    [17]. مائده/ 5.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

آيه 67 مائده در بين آياتي است كه در مورد قوم يهود و نصاري است و به آنها توصيه مي کند که به تعاليم کت

جواب:

در پاسخ به اين پرسش بايد گفت مسأله خلافت بعد از پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در آياتي متعددي و از جمله آيه 3، 55، 67 سوره مائده مطرح شده است.
مفاد آيه 67 دستور اکيد همراه با تهديد و وعده حفاظت به پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مي باشد و در پايان همين آيه به عنوان مجازات آن‌ها که از روي لجاجت، پيام آيه را انکار کنند مي فرمايد: «خدا کافران را هدايت نمي کند» يعني آنان را در رسيدن به مقصد شوم‌شان ناکام مي گذارد.
بدون ترديد اين آيه از آخرين آياتي است که بر پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نازل شده و مفسرين براي آن شأن نزولي نقل کرده اند که مي رساند آيه در مورد امامت امام علي ـ عليه السلام ـ مي باشد، کتب شيعه تنها شأن نزولي را که براي آيه نقل کرده اند مسأله ولايت امام علي ـ عليه السلام ـ است و در ميان علماء اهل سنت نيز کساني هستند که يا يکي از شأن نزول هاي اين آيه را ولايت امام علي ـ عليه السلام ـ دانسته اند و آن را به عنوان يک احتمال ذکر نموده اند و يا امامت امام علي ـ عليه السلام ـ را به عنوان شأن نزول منحصر به فرد، آيه ذکر نموده اند که از جمله اين افراد فخر رازي (تفسير کبير،ج6، ص53، جلال الدين سيوطي، الدر المنثور، ج2، ص298، قاضي شوکاني فتح الغدير، ج3، ص57، آلوسي روح المعاني، ج6، ص172، و محمد رشيد رضا (تفسير المنار، ج6، ص463) مي باشند.[1]
براي کساني که با تفاسير آيات آشنايي دارند روشن است که شأن نزول آيات را نمي توان ناديده گرفت و به مقتضاي شأن نزول آيه مورد سؤال، آيه اجنبي از قبل و بعد خودش مي باشد که در مورد اهل کتاب سخن مي گويد و ربط نداشتن اين آيه به آيات قبل و بعدش وجوهي دارد که اجمالا اشاره مي شود.
اولا با توجه به چگونگي ترتيب آيات قرآن وکيفيت جمع‌آوري آن به اين نتيجه مي رسيم که ضرورتي ندارد آياتي که در کنار هم قرار گرفته مربوط به يک موضوع باشد زيرا:
قرآن يک کتاب کلاسيک نيست که روي يک موضوع واحد متمرکز شده و فقط همان را دنبال کند هر چند در ميان اجزاء سوره هاي آن و نيز خود تمام قرآن يک پيوند کلي و عام وجود دارد ولي اين بدان معنا نيست که حتما يک آيه به قبل و بعد خودش مربوط باشد زيرا آيات قرآن به تدريج و بر حسب اقتضاء نيازها و ضرورت ها نازل و جاي هر آيه به دستور خداوند تعيين شده و پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ هر آيه را در جاي خود قرار داده است و لذا است که يک سوره از نظر محتوا متنوع است و درباره مسايل مختلفي در آن سخن به ميان آمده است مثلا در سوره نور هم درباره توحيد، داستان افک، مسايل مربوط به منافقين، حجاب، اجراي حد زنا و... سخن گفته شده است چون هر کدام به مناسب خاصي نازل شده است.
بر اين اساس هيچ بعدي ندارد که سوره مائده نيز چنين باشد، بخشي از آن راجع به اهل کتاب و قسمت ديگر راجع به بيان احکام گوشت ها و برخي از آيات مربوط به داستان غدير باشد که البته اين بخش ها از نظر کلي يک ارتباطي هم با همديگر دارد زيرا تعيين جانشين براي پيامبر اکرم تأثير روشني روي مسايل اهل کتاب خواهد گذاشت و موجب يأس آنها در مورد فرو پاشي اسلام پس از رحلت پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه وآله و سلم ـ خواهد گرديد.[2]
ثانيا نحوه خطاب يعني تهديدي که در «و اگر ابلاغ نکني اصلا پيغام خداوند را نرسانده‌اي» وجود دارد و نيز احساس خطري که پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از رساندن پيام آيه داشته و خداوند با وعده حراست حضرت را در جهت اين احساس خطر تأييد مي‌نمايد که جمله (خدا تو را از مردم نگه مي دارد...) بر آن دلالت دارد. اين ها همه مانع از آن است که آيه مرتبط به قبل و بعدش باشد يعني اين آيه با آيات قبل و بعدش هماهنگ نيست. و بحث اصلا به وحدت سياق نمي‌رسد.
از احساس ترس پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و تأئيد اين احساس از سوي خداوند نيز فهميده مي‌شود كه پيام آيه يک موضوع حساسيت برانگيز و از اهم موضوعات بوده است. ولي اين احساس خطر از ناحيه کفار نبوده است چون مي دانيم اين آيه در اواخر بعثت پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و هنگام بازگشت از حجة الوداع نازل شده و در چنين شرائطي اهل کتاب قدرت و شوکتي نداشته اند چون يهود شکست هاي خيبر و احزاب و... را متحمل شده و نصاري در زمان نزول آيه جزيه مي دهند. لذا خوف پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از ناحيه آنان وجهي ندارد.[3] و کلمه «کافرين»در ذيل آيه نيز نمي تواند قرينه و شاهدي باشد بر اين که آيه مربوط به اهل کتاب و ترس پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از ناحيه آنان است زيرا:
همان طور که بسياري از مفسرين گفته اند منظور از «کافرين» همان منافقين هستند چون نفاق مرتبه‌اي از کفر است و کفر در لسان قرآن و لغت به معناي سرپوش گذاشتن روي حقيقت و انکار و مخالفت با آن است که اين مخالفت و انکار گاهي در قالب انکار خدا، معاد و رسالت متبلور مي شود و گاهي با انکار ديگر دستورات الهي تحقق مي يابد. قرآن در مورد مخالفت با حج که از فروع دين است مي فرمايد: «کساني که حج را انکار و به خدا کفر بورزند به خدا زياني نمي رسانند».[4]
از همين جا روشن مي شود که پيام آيه و آنچه پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مأمور به ابلاغ آن شده موضوع خلافت امام علي ـ عليه السلام ـ و امامت آن حضرت بوده و رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ موظف شده است که براي ابلاغ آن منتظر زمان ديگري نباشد و مي دانيم همين موضوع است که حساسيت برانگيز است. آن هم براي جامعه‌اي که متشکل است از مؤمنان واقعي، منافقين و يک عده انسان‌هاي ساده که هر حرف را از هر کس به آساني مي پذيرند. بيم پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نسبت به نابودي زحمات 23 ساله اش از جهت پيامدهاي وخيم ابلاغ امامت علي ـ عليه السلام ـ و عکس العمل منفي برخي مسلمانان و از ناحيه آنان بوده است.
رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از اين هراس داشته که مبادا عده‌اي دچار اين شبهه شوند که پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به نفع حکومت خود پسر عم خود را به خلافت برگزيده است و مي‌دانيم چنين شبهه اي اگر دامن جامعه اسلامي را بگيرد چقدر خطرناک است و عقل مي گويد پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ حق داشته که خوف داشته باشد چون عکس العمل منفي برخي از مسلمانان در مقابل ابلاغ اين پيام به ضرر دين تمام مي‌شود نه ضرر شخص پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و آن حضرت مبرا از اين است که بخاطر ترس بر جان خود ابلاغ پيام خدا را به تأخير بيندازد و منتظر زمان مناسبي باشد بلکه رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ پيام خدا را ابلاغ مي نمود حتي در سخت ترين شرائط و اين امري است که سيره حضرت شاهد آن است.
فخر رازي مي گويد وقتي اين آيه نازل شد پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ دست علي ـ عليه السلام ـ را گرفت و بلند کرد و فرمود: «من کنت مولاه فعلي مولاه؛ و آنگاه عمر به علي به عنوان مولاي مسلمانان تبريک گفت».[5]
و روشن است که خطبه پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در روز غدير بعد از نزول اين آيه و اقرار گرفتن از مردم بر اولويت خودش نسبت به مردم و ترغيب به پيروي از قرآن و عترت، همه و همه قرينه است که کلمه «مولا» در کلام پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به معناي صاحب اختيار است وگرنه پسر عم بودن علي براي پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نه ابلاغ مي خواست و نه تبريک مردم را.
از همه مهمتر اين که آيه خطاب به پيامبر است و با جمله يا ايها الرسول آغاز مي شود، پس تکليف پيامبر را روشن کرده نه اهل کتاب را.

معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

1ـ شهيد مطهري، مجموعه آثار، امامت و رهبري، صدرا، هفتم، 1381ش.
2ـ رضواني، علي اصغر، امام شناسي.

پاورقي ها:

[1]. مکارم شيرازي، ناصر، پيام قرآن، تهران، دارالکتب الاسلاميه، چاپ پنجم، 1381ش، ج9، ص198.
[2]. همان، ص182.
[3]. طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، ترجمه محمد باقر موسوي همداني، قم، جامعه مدرسين، بي تا، ج6، ص60 به بعد.
[4]. مکارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، تهران، دارالکتب الاسلاميه، 1374ش، ج5، ص21.
[5]. فخر رازي، محمد، تفسير کبير، دارالفکر، 1415ق، ج6، ص53؛ ابن حجر عسقلاني، فتح الباري، ج7، ص61.

منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

با توجه به اينكه قرآن در موارد زيادي به جزئيات پرداخته، در مساله مهم امامت که به ادعای شيعه پيامبر ا

  • جواب:

    مسئله رسالت پيامبر اسلام و انقلاب عظيمي که به رهبري او براي نخستين بار در جهان تحقق يافت، تشکيل حکومتي بر اساس وحي با هدف تکامل انسان بود، اين انقلاب بزرگ در دوران حيات رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ با همه دشواري هايي که در پيش رو داشت، گام هاي اساسي و بلندي در راستاي تحقق آن فلسفه و هدف برداشت، لکن براي رسيدن به اين هدف، مي بايست ادامه مي يافت و به دوران پس از رحلت رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ پيوند مي خورد و تا واقعه قيامت مشعل دار هدايت همه انسان ها گردد، اصلي ترين عامل اين پيوند مسئله رهبري است که سرنوشت همه مسائل فرهنگي، اجتماعي، سياسي و اقتصادي و... با آن گره خورده است، رحلت آن بزرگوار ناگهاني نبوده بلکه از پيشترها وفات خود را پيش بيني کرده و در حجة الوداع از آن خبر داد، بنابراين اگر پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را بدون ارتباط با مبدء وحي يک رهبر عادي فرض کنيم باز هم مي بايست براي آينده انقلاب و اهداف بلند دعوتش در مورد مسئله رهبري، سياست و برنامه مشخص ارائه مي داد، زيرا رها کردن انقلاب نوپا، بدون برنامه ريزي صحيح براي رهبري آينده آن نوعي اقدام براي انهدام است، بنابراين بسيار از خرد بدور و غير قابل قبول خواهد بود که گفته شود پيامبر اسلام درباره اساسي ترين مسئله حکومت اسلامي يعني مسئله رهبري، پس از خود هيچ گونه اظهار نظري نکرده و از کنار چنين مسئله مهمي که همه مسائل اسلام و آينده دعوت او به آن گره خورده است بي تفاوت گذاشته و آينده امت و حکومت را به دست گردباد ويرانگر فتنه و فساد و انحراف و گمراهي سپرده است، روي اين جهت راه موافق حکم عقل، اين است که پيشوايي انقلاب براي حفظ آينده انقلاب، خود، مرجعيت ديني و رهبري سياسي امت را تعيين کند. دلايل قطعي فراواني از آيات و روايات وجود دارد که آن حضرت به دستور خداوند متعال، امام و رهبر آينده است و انقلاب و خليفه و جانشين بعد از خود را تعيين کرده است.
    حال جا دارد اين پرسش مطرح شود، اگر تعيين رهبري و امامت به دستور خداوند متعال بوده، و در اعتقاد شيعه امامت جزء اصول دين و اهميت آن همپايه توحيد و نبوت و معاد است،چرا مسئله امامت و جانشيني امام علي و يازده امام بعد از ايشان، به صراحت در قرآن بيان نشده تا در ميان امت اسلام شکافي ايجاد نشود... .
    پاسخ اين سؤال را در چند محور مي توان ارائه داد:
    1. اگر اسم امام علي ـ عليه السلام ـ و امامت و جانشيني وي و يازده امام بعد از ايشان، به صراحت و وضوح در قرآن بيان مي شد دشمنان کينه توز و منافق آن حضرت مبادرت به تغيير قرآن و تحريف آيات آن مي کردند، فلذا خداوند متعال که حافظ قرآن است به منظور حفظ قرآن از تحريف، در آيات متعدد از قرآن که درباره علي ـ عليه السلام ـ و خلافت و جانشيني او نازل شده به کنايه و اشاره بسنده کرده است، زيرا در مثل چنين حالتي کنايه ابلغ از تصريح است، روايت وارده از امام صادق ـ عليه السلام ـ با سند معتبر نيز مويد همين معنا است، راوي به امام عرض مي کند چرا اسم علي ـ عليه السلام ـ به صراحت در قرآن نيامده است؟ حضرت جواب مي دهد، اگر اسم او به صراحت و با تمام وضوح در قرآن مي آمد، منافقين اسم او را از قرآن حذف مي کردند، و تغيير و تحريفي در قرآن واقع مي شد، خداوند که حافظ قرآن «و انا له لحافظون» است، خواسته «با عدم تصريح به اسم علي» قرآن را از تحريف حفظ کند.[1]
    امير مؤمنان علي ـ عليه السلام ـ در جواب زنديق در مورد آيه «إِنَّمَا وَلِيُّکمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ...».[2] مي فرمايد: ميان امت هيچ خلافي نيست که به هنگام رکوع هيچ کس، زکات نپرداخته جز يک نفر، که اگر نامش در قرآن به صراحت برده مي شد، حتما از آن سقط مي شد، و اين از جمله رموزي است که ثبت آن را در کتاب برايت ذکر کردم، تا تحريف کنندگان نفهمند و آيه همان طور که هست به دست تو و مانند تو برسد.[3]
    2. با توجه به اين که از يک سو محتمل بود تصريح به امامت و جانشيني علي ـ عليه السلام ـ و فرزندانش، موجب تحريف قرآن شود، و از سويي ديگر مسئله امامت از اصول دين بوده و در رديف توحيد و نبوت و معاد قرار دارد و بايد همانند آنها در قرآن مطرح شود، و از جانب سوم سنت و بناي خداوند حکيم متعال، به فرموده امام صادق ـ عليه السلام ـ : خداوند امتناع دارد که امور عالم را اجرا کند مگر از طريق وسائل و اسباب[4] بر اين است که کاروان بشريت را از مسير و مجراي طبيعي با اسباب وسائل طبيعي با آزادي و اختيار تام و تمام به کمال لايق و سر منزل مقصود برساند، تا به حکم: هر کس هلاک مي شود از روي دليل و بيّنه هلاک شود و هر کس زنده مي شود از روي دليل و بينه زنده بماند.[5] هر فرد با آزادي کامل از روي دليل راه خود را انتخاب نموده و با اختيار مسير خود را به سوي هدف (سعادت و شقا در نتيجه بهشت و جهنم) طي نموده و خود را به مقصود نهايي برساند.
    شاهد زنده و گواه گوياي اين مدعا سرگذشت انبياي الهي است که وقتي از جانب خداوند به رسالت مبعوث مي شدند از مسير و مجراي طبيعي و عادي مردم را به سوي خدا و دين او فرا مي خواندند، تا مردم با اختيار و آزادي، حق انتخاب داشته، و اگر خواست راه هدايت و سعادت و اگر هم خواست راه ضلالت و شقاوت را اختيار نموده و در همان مسير حرکت کند.
    از اين رو پيامبران الهي در مسير انجام رسالت خويش با کارشکني ها و سنگ اندازي هاي کافران و مستکبران مواجه شده وتوفيق نمي يافتند که دين خدا را در ميان همه مردم زمان خود پياده و آنان را هدايت نمايند.
    بنابراين بدون ترديد بنا و سنت خداوند در مورد حفظ قرآن از تحريف نيز همين بوده که از مسير و کانال عادي و توسط اسباب طبيعي، کتاب مقدسش را از تحريف نگهدارد، نه از راه اعجاز و اسباب غير طبيعي، بر اساس اين مشي الهي حکيمانه ترين و عاقلانه ترين تدبير براي تحقق اين منظور اين است که سلسله امامت و جانشيني امام علي ـ عليه السلام ـ و امامان بعد از او را به نحو کلي و اشاره در قرآن مطرح نموده و تبيين و توضيح آن را به عهده مفسر و بيان گر قرآن يعني رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ قرار دهد.
    خداوند حکيم و دانا بر اساس علم و حکمت بي منتهايش درست از همين شيوه طبيعي براي حفظ قرآن از تحريف استفاده کرده است، زيرا او با علم بي منتهايش مي داند که اگر امامت علي و فرزندانش را به صراحت در قرآن مطرح نمايد منافقان و آناني که با آل پيغمبر کمال خصومت و دشمني را دارند، آن را تحريف خواهند کرد، از اين رو بر اساس حکمتش درصدد تدبير و چاره بر آمده و به بهترين وجه ممکن، يعني به صورت کلي و اشاره مسئله امامت و جانشيني علي ـ عليه السلام ـ و امامان بعد از او را در قرآن مطرح نموده است، با اين تدبير حکيمانه از مسير و مجراي عادي و طبيعي هم مسئله امامت را در قرآن مطرح کرده و هم از تحريف قرآن جلوگيري به عمل آورده است، اينجا است که بايد گفت: «وَمَکرُواْ وَمَکرَ اللّهُ وَاللّهُ خَيْرُ الْمَاکرِينَ».[6]؛ کفار و منافقان نقشه مي کشند و حيله مي کنند خداوند نيز براي خنثي کردن نقشه ها و حيله هاي آنان تدبير و چاره جويي مي کند، خداوند بهترين تدبير کنندگان است.
    از توضيح فوق پاسخ اين شبهه که (شما معتقديد که خداوند ترسيده که قرآن را تحريف کنند) نيز روشن شد، زيرا وقتي بناي خداوند بر اين است قرآن را طبق وعده اي که داده (ما قرآن را نازل کرديم و آن را حفظ خواهيم کرد).[7] از مجراي عادي و با اسباب طبيعي نگهدارد، حکمت حکيمانه و وفاي به وعده تخلف ناپذير او ايجاب مي کند که از تصريح به امامت علي ـ عليه السلام ـ و فرزندانش صرف نظر نموده و به اشاره و اجمال بسنده نمايد، بنابراين صرف نظر نمودن خداوند از تصريح و بسنده کردن به اشاره و اجمال از روي حکمت و مصلحت وفاي به وعده بوده، نه از باب ترس از تحريف.
    افزون بر اين، وقتي کفار قريش در صلح حديبيه شرائط سنگين و دشواري براي صلح قرار دادند، مسلمانان از پذيرفتن آن سرباز زدند و برخي اصولا پيشنهاد صلح را رد کردند، با وجود اين رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به موجب وحي الهي با تمام شرائط سنگين و دشواري آن را پذيرفت. اينجا از پرسشگر محترم سؤال مي شود که اعتقاد شما در اين مورد و موارد مشابه چيست؟
    آيا خداوند از کفار قريش ترسيده بود که به رسولش دستور داد تا شرائط صلح آنان را با تمام سنگيني و دشواري بپذيرد؟ هر عقيده و جوابی را که شما در اين مورد داريد، عين همان عقيده و جواب را ما در مورد ترس خداوند از تحريف قرآن به شما خواهيم داد.
    3. يکي از سنت هاي قطعي خداوند حکيم متعال اين است که ملت ها و امت ها حتي هر فردي را مورد امتحان و آزمايش قرار داده و مي دهد، اين قرآن است که مي فرمايد: آيا مردم گمان کردند همين که بگويند (ايمان آورديم) به حال خود رها مي شوند و آزمايش نمي شوند، ما کساني را که پيش از آنان بودند آزموديم، بايد علم خدا درباره کساني که راست مي گويند و کساني که دروغ مي گويند تحقق يابد.[8]
    خداوند حکيم متعال بر اساس اين سنت قطعي و حکيمانه، مسئله امامت و جانشيني امام علي ـ عليه السلام ـ و امامان بعد از او را، بدين جهت در قرآن به اجمال و اشاره مطرح کرد و به حکم اين که: ما قرآن را بر تو نازل نموديم تا تو آنچه را براي مردم نازل شده تبيين و توضيح دهي[9]، تبيين و توضيح آن را به عهده مفسر و بيان گر آن يعني رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ قرار داد، تا بدين وسيله ميزان ايمان و مرتبه باور و اعتقاد مسلمانان و پيروان، پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نسبت به خدا و پيغمبر مشخص ساخته و آشکار سازد که چه کساني ايمان در زوايايي وجود و اعماق جان آنان رسوخ نموده و يا کمال ميل و رغبت در برابر دستورات خدا و پيغمبر تسليم محض و مطيع بي چون و چرا بوده و بدون هيچ عذر و بهانه آن را پذيرفته و مخلصانه از آنها اطاعت و پيروي مي نمايند.
    و در مقابل چه کساني قلب بيمار دارند، خدا بر بيماري آن بيفزايد، و به حسب ظاهر به منظور حفظ جان و مال ادعاي اسلام و ايمان و اطاعت و پيروي دارند ولي در واقع رسوبات افکار جاهليت جسم و جان آنان را تسخير نموده و کماکان آنان را به سوي گمراهي و نفاق سوق داده و دنبال فرصت و بهانه مي گردند، و بهانه هاي واهي و اغراض نفساني وساوس شيطاني در مقابل خود و پيغمبر قد بر افراشته و از دستورات آنان سرباز زده و به مخالفت بر مي خيزند.
    به تعبير روشن تر، خداوند مسئله امامت و جانشيني امام علي ـ عليه السلام ـ و امامان بعد از او را به اجمال و اشاره در قرآن مطرح و بيان و توضيح را به عهده رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ قرار داد، تا بدين وسيله صف مؤمنان به خدا و پيغمبر را از مشرکان و موافقان را از منافقان و تصديق کنندگان را از تکذيب کنندگان و راستگويان را از دروغگويان و دوستان را از دشمنان و بالاخره پاکان را از ناپاکان جدا و متمايز سازد.
    اين عين همان چيزي است که قرآن در مورد امتحان مسلمانان در مسئله تغيير قبله بيان داشته مي فرمايند: ما هم چنان شما مسلمانان را امت معتدل قرار داديم تا گواه و دليل مردم باشيد و پيغمبر هم گواه و دليل شما باشد، ما قبله اي که بر آن بودي تغيير نداديم مگر براي اين که گروهي را که از پيغمبر پيروي مي کنند از آناني که به مخالفت با او بر مي خيزند جدا سازيم و اين تغيير قبله بسي سنگين و بزرگ جلوه کرد، جز در نظر کساني که خداوند آنان را هدايت کرده است... .[10]
    از اين رو وقتي رسول مکرم اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بر اساس تفسير آيات و به موجب وحي الهي مسئله امامت و جانشيني علي ـ عليه السلام ـ و امامان بعد از او را مطرح نمود، با دو صف و گروه با واکنش هاي متفاوت مواجه شد؛
    1. صف دوستان و تصديق کنندگان و موافقان و راستگويان و پيروان، خدا و پيغمبر، اين گروه بدون هيچ بهانه امامت امام علي ـ عليه السلام ـ و جانشيان او را از جان و دل پذيرفتند.
    2. صف مشرکان و منافقان و تکذيب کنندگان و مخالفان و دشمنان خدا و پيغمبر، اين گروه به بهانه اين که امامت علي در قرآن نيامده در برابر دستور خدا و پيغمبر به مخالفت برخاسته و مسئله امامت و جانشيني امامان منتخب و منصوب از سوي خدا و پيغمبر را انکار کردند، به اين ترتيب صف مخالفان و موافقان خدا و پيغمبر از هم جدا شدند.
    از مسئله تغيير قبله و آزمايش مسلمانان، به خوبي پاسخ اين شبهه که اگر امامت و جانشيني امام علي ـ عليه السلام ـ و امامان بعد از او به صراحت در قرآن مي آمد همه مسلمانان آن را مي پذيرفتند و اختلافي در ميان امت رخ نمي داد، نيز روشن شد، زيرا هيچ ملازمه بين صريح آمدن چيزي در قرآن و پذيرفتن و اتحاد مسلمانان وجود ندارد، اگر چنين ملازمه وجود مي داشت نبايد مسلمانان در مسئله تغيير قبله به دو دسته موافق و مخالف با رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ تقسيم مي شدند، چون تغيير قبله با تمام صراحت در قرآن مجيد آمده است، بنابراين وقتي اصولا بناي مسلمانان بر انکار و عدم پذيرش باشد مسئله تصريح قرآن را نيز ردّ و انکار مي کنند، روي اين حساب اگر مسئله امامت و جانشيني امام علي ـ عليه السلام ـ و امامان ـ عليهم السلام ـ بعد از او با تمام وضوح و صراحت در قرآن ذکر مي شد، باز هم همان هايي که به بهانه نيامدن در قرآن از پذيرفتن آن سرباز زده و انکار کردند، سرباز مي زدند و انکار مي کردند.
    چنان که آيات حج تمتع و ازدواج موقت را که با صراحت و وضوح تمام در قرآن آمده است، انکار کردند.
    خداوند در مورد حج تمتّع مي فرمايد: «...فَمَن تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَي الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ...».[11]؛ پس هر کس بعد از انجام عمره به حج بپردازد، هر چه ميسر شد قرباني کند... و نيز در مورد اذدواج موقت مي فرمايد: «...فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِيضَةً...».[12] هر يک از زنان که از آنان برخوردار شديد، واجب است مهر ايشان را که مزد آنان مي باشد به آنها بدهيد.
    با اين وجود چون بنا بر عصيان و طغيان بوده نه اطاعت و قبول، خليفه دوم در زمان خلافت اش با کمال صراحت و بي پروايي روي منبر اعلام مي کند: «متعتان کانتا علي عهد رسول الله و انا انهي عنهما و اعاقب عليهما؛ متعة الحج و متعة النساء».[13]
    دو متعه در زمان پيغمبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بود، و من از آن جلوگيري خواهم کرد، و مرتکب آنها را مجازات مي کنم، حج تمتّع و ازدواج موقت. از آن روز به بعد اين دو حکم الهي با تمام صراحتي که در قرآن دارد، از سوي اهل سنت مورد انکار قرار گرفته و حکم خدا زير پا گذاشته شد.
    همان طور که در مورد خلافت و جانشيني امام علي ـ عليه السلام ـ نيز، ابن عباس از عمربن خطاب نقل مي کند که عمر از من پرسيد، ابن عباس مي داني وقتي رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ قلم و دوات خواست، مي خواست چه بنويسد؟ من خود را به نفهمي زده گفتم نمي دانم، عمر گفت: من مي دانستم، مي خواست خلافت و امارت علي را بنويسد، ولي من به خاطر ترس از فتنه نگذاشتم.[14] بنابراين همان فتنه که نگذاشت پيغمبر با صراحت نام و خلافت علي ـ عليه السلام ـ را روي کاغذ به عنوان سند زنده بنويسد، همان فتنه باعث شد که خداي پيغمبر با صراحت نام و امامت علي ـ عليه السلام ـ را در قرآن نياورد.
    4. خداوند متعال هر چند به دلايل فوق سلسله امامت و جانشيني علي ـ عليه السلام ـ و امامان ـ عليهم السلام ـ بعد از او را، به صراحت در قرآن نياورده است، لکن در آيات فراوان آن را به صورت کلي و اوصاف و ويژگي هاي منحصر به فرد که جز بر علي و فرزندان او قابل تطبيق نيست مطرح کرده است، که به برخي از آنها اشاره مي شود: ابو بصير مي گويد از امام صادق ـ عليه السلام ـ از آيه: «...أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنکمْ...».[15] سؤال کردم حضرت فرمود: آيه درباره علي بن ابي طالب و حسن و حسين ـ عليهما السلام ـ نازل شده است (يعني مراد از صاحبان امر اين ها هستند) عرض کردم مردم مي گويند: چرا در قرآن از علي و و اهل بيتش اسم برده نشده است،حضرت فرمود: به آنها بگوئيد نماز بر رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نازل شد و خداوند از (عدد رکعات آن که) سه رکعت است يا چهار اسم نبرد، تا رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ آن را براي مردم تفسير و تبيين کرد، و زکات نازل شد و نام برده نشد که از چهل درهم يک درهم زکات بدهند و رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ آن را تفسير کرد، و حج نازل شد و گفته شد که هفت بار طواف کند، تا رسول خدا ـ آن را بيان و تفسير کرد، و آيه «...أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنکمْ...» درباره علي و حسن و حسين ـ عليهم السلام ـ نازل شد و رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در مورد علي ـ عليه السلام ـ فرمود: هر که من مولاي اويم اين علي مولاي او است... .[16]
    ب: در تفاسير اهل سنت مانند تفسير طبري، ج6، ص186، اسباب النزول واحدي، ص133 ـ 134.
    شواهد التنزيل حاکم حسکاني، ج1، ص161 ـ 161.
    انساب الاشراف بلاذري، ج1، ص225.
    غرائب القرآن نيشابوري، ج6، ص167.
    الدر المنثور سيوطي، ج2، ص293، از ابن عباس و ابي ذر و انس بن مالک و امام علي و ديگران روايت شده که آيه «إِنَّمَا وَلِيُّکمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ رَاکعُونَ».[17] در شأن علي ـ عليه السلام ـ نازل شده است.[18]
    آياتي ديگري نيز وجود دارد که فهرست برخي آنان از اين قرار است:
    1. «...إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِکلِّ قَوْمٍ هَادٍ».[19]
    2. «وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَي حُبِّهِ مِسْکينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا».[20]
    3. «...قُل لَّا أَسْأَلُکمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَي...».[21]
    4. «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَکونُواْ مَعَ الصَّادِقِينَ».[22]
    5. «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْک مِن رَّبِّک وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ...».[23]
    6. «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَکمْ تَطْهِيرًا...».[24]

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1ـ شيعه شناسي و پاسخ به شبهات، ج2، علي اصغر رضواني.
    2ـ فرائد السمطين،ج2، ابراهيم بن محمد حمويني.
    3ـ معالم المدرستين، ج2، علامه مرتضي عسکري.

    پاورقي ها:

    [1]. ميلاني، سيد علي، آية الولاية، قم، مرکز الابحاث العقائديه، 1421ق، ص36.
    [2]. مائده / 55.
    [3]. طبرسي، احمد بن علي، احتجاج، ترجمه بهزاد جعفري، تهران، دارالکتب الاسلاميه، 1385ش، ج1، ص569.
    [4]. محمد بن يعقوب کليني، الکافي، تهران، دارالکتب الاسلاميه، 1363ش، ج1، ص183.
    [5]. انفال / 42.
    [6]. آل عمران / 54.
    [7]. حجر / 9.
    [8]. عنکبوت / 2 ـ 3.
    [9]. نحل / 44.
    [10]. بقره / 143.
    [11]. بقره / 195.
    [12]. نساء / 24.
    [13]. فخر رازي، محمد بن عمر، مفاتيح الغيب، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1420ق، ج5، ص167 و ج10، ص50؛ قرطبي، محمد بن احمد، تفسير قرطبي، بيروت، داراحياء العربي، 1405ق، ج2، ص392.
    [14]. ابن ابي الحديد، عبدالحميد، شرح نهج البلاغه، قم، موسسه اسماعيليان للطباعة و النشر و التوزيع، 1378ش، ج12، ص83.
    [15]. نساء / 59.
    [16]. بروجردي، آقا حسين، جامع احاديث الشيعه، قم، المطبعة العلمية، 1399ش، ج1، ص186.
    [17]. مائده / 55.
    [18]. عسکري، مرتضي، معالم المدرستين، بيروت، موسسه النعمان للطباعة و النشر و التوزيع، 1410ق، ج1، ص308.
    [19]. رعد / 13.
    [20]. دهر / 8 ـ 9.
    [21]. شوري / 23.
    [22]. توبه / 119.
    [23]. مائده / 67.
    [24]. احزاب / 33.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

در حجة الوداع، پيامبر قسم مي خورد که همه چيز را گفته و چيزي ديگري باقي نمانده که بگويم و بعد از آن ق

سؤال:

در حجة الوداع، پيامبر قسم مي خورد که همه چيز را گفته و چيزي ديگري باقي نمانده که بگويم و بعد از آن قضيه غدير خم که شيعيان قبول دارند رخ مي دهد. پس در اين صورت با توجه به قسم پيامبر چيزي باقي نمانده که بگويد. بنابراين حضرت علي ـ عليه السلام ـ نمي تواند خليفه يا امام بعد از پيامبر باشد و آيا منظور پيامبر از مولا چيزي ديگري هست؟

جواب:

اين بياني که پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در سفر حجة الوداع فرموده است، امر مسلم و غير قابل انکار است. و همه قبول دارند که آن حضرت چنين فرموده است. مضمون اين کلام را رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ پيش از سفر حجة الوداع نيز بيان داشته، امّا تفصيل اين بيان و اين که امامت و از جمله بيان امامت امام علي ـ عليه السلام ـ بخشي از بيان حلال و حرام و گفته پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ است، در سفر حجة الوداع، بعد از انجام فرايض حج، در غدير خم مي باشد؛ اگر کساني که ادّعا دارند که امام علي ـ عليه السلام ـ خليفه پيامبر و امام بعد از آن حضرت است، سند و ملاک ادعايشان همان جريان غدير بعد از انجام فرايض حجة الوداع است. رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در روز غدير و در خطبه معروف غديريه، در فرازي از آن چنين فرموده است:
«اي مردم، حلال و حرام خدا بيشتر از آن است که شما بشماريد، هر چه حلال خدا است امر کردم و هر چه حرام خداست، از آن نهي کردم. هر حلال و حرامي را که به شما امر و نهي کردم، غير قابل تغيير و تبديل است. آنچه را که امر و نهي کردم، امر خداوند است. پس از بيان حلال و حرام الهي که امر خداوند است، هم اينک امر مي‌کنم به بيعت علي ـ عليه السلام ـ امير المؤمنين و ائمه اطهار ـ عليهم السلام ـ بعد از آن. من از آنهايم و آنها از من. اي مردم، قرآن را به شما معرفي کردم، ائمه را به شما مي شناسانم، هر که به آن دو تمسک کند، هرگز گمراه نخواهد شد...».[1]
با توجه به اين بيان، امامت امام علي ـ عليه السلام ـ هيچ گونه منافاتي با آن کلام پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ندارد. که فرموده است همه حلال و حرام را بيان داشته ام؛ زيرا امامت امام علي ـ عليه السلام ـ جزوي از آن امر و نهي‌هايي است که پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ انجام داده است.
چنان که اشاره شد، پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ پيش از حجة الوداع نيز در مواردي تمام امر و نهي الهي را براي مردم گفته و تمام حدود و مرزهاي آن را نيز بيان داشته. از جمله بياني از آن حضرت که فرموده: «همه نيازمندي ها امّتم را بيان داشته وحتي ديه خراش صورت را نيز بيان کرده ام...».[2] با اين وصف، امامت، که يک رکن اعظم اسلام بعد از نبوت است، چگونه ممکن است ناگفته بماند. در حالي که منابع اسلامي و تاريخي بوضوح اين حقيقت را بيان داشته که آن حضرت مسأله امامت و خلافت امام علي ـ عليه السلام ـ را کرارا بيان داشته و به مناسبت هاي مختلف از آن سخن گفته است، نه تنها در طول رسالتشان، بلکه در همان آغاز رسالت که عده اي انگشت شمار به آن حضرت ايمان آورده بودند، و از جمله در جمع خاندان بني هاشم که معروف به حديث «دار» است، سخن از خلافت و امامت امام علي ـ عليه السلام ـ داشته است. اين از آن جهت است که آن را نبايد از توجه شان دور داشته باشد، براي اين که عنايت الهي ايجاب مي کند که خداوند از طريق وحي، وظايف انساني و الهي را به مردم بياموزد، هم چنين لازم است که اين وظايف محفوظ بماند؛ لذا بايد همواره اشخاصي وجود داشته باشد که دين خدا را حفظ کنند و آن را به مردم بياموزند. کسي که از جانب خداوند به اين سمت اختصاص يافته «امام» ناميده مي شود، کسي که متصدي دريافت وحي از جانب خداوند است «نبي» نام دارد. گاهي نبوت و امامت در يک فرد جمع مي شود، چنان که بسيار از انبياي الهي اين گونه بوده اند، گاهي نيز از هم جدا مي باشند، چنان که در ائمة ـ عليهم السلام ـ چنين است.[3]
در حقيقت، امامت از ضروري ترين مسايل امت اسلامي است؛ چون يک انساني بايد وجود داشته که معصومانه کلام وحي را دريافت کند و معصومانه به مردم برساند.
بعد از پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ يک چنين انساني بايد باشد که معصومانه کلام و سنت پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را دريافت کرده و معصومانه حفظ کند، و معصومانه به مردم برساند. پس اگر وجود پيامبر اکرم در جهت دريافت وحي نياز و ضرورت جامعه اسلامي است، وجود امام نيز ضرورت خواهد بود.
در نتيجه: اگر وجود امام يک ضرورت است، قطعا پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ آن را نيز بيان داشته است.
مواردي که قسم ياد کرده است، امامت نيز جزو آن موارد خواهد بود. گذشته از آن که خطبه غديريه دليل روشن بر آن است که پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در آن خطبه، امامت را جزوي از مسايل ضروري امت معرفي کرده و بيان داشته است.

 

معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

1ـ فرازهاي از تاريخ پيامبر اسلام، جعفر سبحاني.
2ـ امام شناسي، علامه سيد محمد حسين تهراني.
3ـ حيات فکري و سياسي، امامان شيعه، رسول جعفريان.

پاورقي ها:

[1]. احمد طبرسي، الاحتجاج، قم، انتشارات اسوه، 1416ق، ج1، ص157 و 158؛ سيره ابن هشام، نجف اشرف، ج2، ص605؛ سبحاني، جعفر، فرازهايي از تاريخ پيامير اسلام، ص506.
[2]. صحيح بخاري، بيروت، دارالقلم، 1407ق، ج4، ص121.
[3]. طباطبايي، سيد محمد حسين، شيعه در اسلام، تهران، موسسه حکمت و فلسفه ايران، 1372ش، ص119

منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم

چرا به اسم حضرت علي ـ عليه السلام ـ که در غدير توسط پيامبر اکرم (ص) به امامت نصب گرديد و از بزرگ تري

  • جواب:

    در پاسخ به اين سئوال لازم است دو مطلب اساسي مورد توجه قرار گيرد:
    اولاً: گرچه نام اميرالمومنين علي ـ عليه السلام ـ صريحا در آيات قرآن ذکر نشده است، اما قرآن به صورت توصيفي آن حضرت را معرفي نموده است زيرا روش قرآن در معرفي اميرالمومنين ـ عليه السلام ـ و ديگر ائمه معصومين ـ عليهم السلام ـ اين است که آنان را با توصيف و بيان ويژگي هاي منحصر آنان معرفي نمايد. از جمله در برخي آيات از عصمت آنان سخن به ميان آمده است نظير آيه تطهير «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَکمْ تَطْهِيرًا».[1]
    در اين آيه شريفه اهل بيت ـ عليهم السلام ـ که امير المومنين ـ عليه السلام ـ بارزترين شخص آن است، از هر گونه پليدي و عيبي منزه دانسته شده و از هر گونه خطا و اشتباهي معصوم و مصون ذکر شده است. هم چنين در آيه «أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنکمْ».[2]
    خداوند امر به اطاعت مطلق از اولي الامر نموده است که بيانگر معصوم بودن اولي الامر مي باشد. زيرا در اين آيه اطاعت از سه مرجع، واجب و لازم شمرده شده است: يکي اطاعت از خدا، دوم اطاعت از رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و سوم اطاعت از صاحبان امر حکومت. در اين آيه اطاعت از رسول در رديف اطاعت از خداوند قرار گرفته است و اطاعت از اولي الامر از سنخ اطاعت رسول دانسته شده است چون با واو عطف شده است و در هر کدام از اين سه مورد امر به اطاعت مطلق و بدون استثناء است. بديهي است که لزوم اطاعت و پيروي مطلق از اولي الامر بدون عصمت آنان معقول نمي باشد زيرا اطاعت از انسان غير معصوم و خطاپذير، هر چند که خطاي آنان اندک باشد، مستلزم وجوب اطاعت از جاهل و خطاکار حتي در مواردي است که آنان دچار لغزش شده است و اين با حکمت خداوند سازگار نمي باشد چون اطاعت از او اطاعت از جاهل و عاصي خواهد بود و خداوند هرگز اطاعت چنين فردي را واجب نمي نمايد.
    اين سه دسته از آيات به روشني دلالت دارد که جانشينان پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ حتما مي بايد معصوم از خطا باشند تا همانند پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ واجب الاطاعة باشند و بر همگان ولايت داشته باشند. اين ويژگي صرفا در امامان معصوم شيعه که اولين آنان امير المومنين ـ عليه السلام ـ است ديده مي شود و هيچ کدام از خلفاي ديگر چنين ويژگي را نداشته و نه کسي مدعي عصمت آنان اند. بنابراين، آيات ياد شده به طور کلي امامت ائمه معصومين ـ عليهم السلام ـ و به خصوص امير المومنين ـ عليه السلام ـ را اثبات مي کند با روش توصيفي.
    ثانيا: منابع دين اختصاص به قرآن ندارد بلکه قرآن و سنت در کنار هم منبع دين و مصدر احکام و عقايد ديني است که همه مذاهب اسلامي اين دو منبع را معتبر مي دانند. از اين رو نبايد از نقش سنت يعني قول و فعل و تقرير پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در موضوع امامت غافل بود مخصوصا در فهم و تفسير و تطبيق آيات قرآن حتما سنت پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به عنوان اصلي ترين منبع براي تفسير آيات و بيان مصاديق آن مد نظر قرار گيرد. همچنان که قرآن کريم در بيان ديگر ارکان دين مثل: نماز، روزه، حج و... به بيان کليات قضيه اکتفا نموده و جزئيات مسأله توسط پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بيان شده است، در قضيه امامت نيز قرآن اصل موضوع را مطرح نموده و برخي ويژگي هاي مقام امامت را بيان نموده اما تطبيق اين آيات و معرفي مصاديق و خصوصيات اسمي امام را به خود پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ واگذار نموده است همانند جزئيات فريضه نماز و تعداد رکعات آن.
    بنابراين چون خود قرآن وظيفه تبيين و شرح آيات را به عهده پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ گذاشته است «وَأَنزَلْنَا إِلَيْک الذِّکرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ»[3] لذا بايد براي فهم منظور آيات و تفسير آن به سخنان پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ رجوع نمود که فصل الخطاب مي باشد. خوشبختانه در اين رابطه يعني امامت علي ـ عليه السلام ـ و اينکه اين موضوع قبل از هر چيز منشأ قرآني دارد، در احاديث زيادي به نقل از رسول اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در منابع حديثي شيعه و سني نقل شده است که آيه سوم سوره مائده مربوط به جريان غدير و امامت علي ـ عليه السلام ـ است. در اين جا به چند نمونه از اين احاديث اشاره مي نمايم:
    1. سيوطي در الدرالمنثور به نقل از ابي سعيد خدري از پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نقل نموده است «لما نصب رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ عليا يوم غدير خم فنادي له بالولايه، هبط جبرئيل بهذه الآيه اليوم اکملت لکم دينکم...»[4] هنگامي که رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ علي را روز غدير خم به جانشيني منصوب نمود و او را به عنوان ولي و سرپرست مردم معرفي کرد، اين آيه را جبرئيل وحي نازل نمود.
    2. در روايت ديگر از ابوهريره نقل مي کند که «لما کان يوم غدير خم و هو يوم ثماني عشر من ذي الحجه قال النبي ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ : من کنت مولاه فعلي مولاه، فانزل الله اليوم اکملت لکم دينکم و اتممت عليکم نعمتي و رضيت لکم الاسلام دينا»[5] در روز غدير بيست و هشتم ذي حجه پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: هر کس من مولا و پيشواي اويم علي مولاي او است، سپس خداوند آيه اليوم اکملت... را نازل نمود.
    3. از ابو سعيد خدري نقل شده است که: ان النبي ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ دعا الناس الي علي في غدير خم و ذلک يوم الخميس فدعا عليا فاخذ بضبعيه فرفعها حتي نظر الناس الي بياض ابطي رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ثم لم يتفرقوا حتي نزلت هذه الآيه «اليوم اکملت لکم دينکم...» فقال رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ : الله اکبر علي اکمال الدين و اتمام النعمه و رضي الرب برسالتي و بالولاية لعلي من بعدي»[6] پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در غدير مردم را به سوي علي فرا خواند و اين واقعه در روز پنج شنبه بود سپس علي ـ عليه السلام ـ را خواند و دستانش را بلند نمود به گونه اي که مردم سفيدي زير بغل پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را مي ديدند، بعد مردم هنوز متفرق نشده بودند که آيه «اليوم اکملت لکم...» پيامبر فرمود: الله اکبر از اينکه دين کامل شد و نعمت تمام گرديد و خداوند به رسالت من و ولايت علي بعد از من، رضايت داد.
    4. در روايت ديگر آمده است: «و انزل الله في حجة الوداع و هي آخر عمره ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ (اليوم اکملت لکم دينکم و اتممت عليکم نعمتي و رضيت لکم الاسلام دينا) فامر الامامة من تمام الدين و اقام لهم عليا اماما...؛[7] خداوند در حجة الوداع در آخر عمر پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ آيه اليوم...» را نازل فرمود و امر اطاعت را موجب کامل شدن دين قرار داد و علي ـ عليه السلام ـ را امام و پيشواي مردم نمود. و ديگر رواياتي که در منابع شيعه و سني در مورد شأن نزول اين آيه نازل شده است همگي تأکيد بر اين مطلب دارد که آيه مورد اشاره در خصوص امر امامت و جانشيني امير المومنين ـ عليه السلام ـ نازل شده است.

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1ـ اهلبيت در قرآن و حديث، محمدي ري شهري.
    2ـ امامت و رهبري، شهيد مرتضي مطهري.
    3ـ بررسي مسائل کل امامت، ابراهيم اميني.
    4ـ بررسي شخصيت اهل بيت در قرآن، ولي الله نقي پورفر.

    پاورقي ها:

    [1]. احزاب / 33.
    [2]. نساء / 59.
    [3]. نحل / 44.
    [4]. الدر المنثور، ج3، ص19.
    [5]. همان مدرک.
    [6]. البرهان،ج1،ص 445؛ الغدير، ج1، ص232.
    [7]. البرهان، ج1، ص425.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم