• جواب:

    مقدمه: الف) چنانکه روشن است کسي که وصيت مي کند اگر وصيت خود را در ملاء عام و در بين مردم بگويد از نظر اعتبار بيشتر از نوشته اي است که خصوصي و در جمع اهل خانواده يا چند نفر غير از خانواده بنويسد؛ چون مخفي کردن و تحريف و تغيير نوشته آسان تر از گفته اي است که در انظار عمومي به اطلاع همه رسيده باشد.
    ب) وصيّت نمودن پيامبر در مورد خلافت اميرالمؤمنين از مسائل روشن و بديهي مسلم است و بزرگان شيعه و سني معتبر آن را در منابع و به اسناد مختلف نقل کرده اند که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از اوايل بعثت تا آخرين روزهاي عمر در مکان و زمان هاي متفاوت، علي ابن ابي طالب ـ عليه السلام ـ را به عنوان جانشين و امام بعد از خود معرفي و سفارش نموده است.
    ج) کاري که پيامبر در روزهاي آخر حيات مي خواست انجام بدهد؛ تاکيدي بود براي اتمام حجت وکسي که مخالفت کرد و جنجال به راه انداخت و مانع شد؛ او ماهيت و قصد خود را آشکار ساخت که هدف و برنامه اي براي بعد از پيامبر داشتند؛ فايده دستور پيامبر به آوردن کاغذ و قلم دراينجا با مخالفت و ممانعت او روشن شد چون خود او از جمله کساني بود که در کودتاي سقيفه شرکت داشت و از عناصر اصلي بود؛
    اينک به چند نمونه از کلام اهل سنت در خصوص وصيتهاي پيامبر درباره جانشيني اشاره مي گردد:
    1. حديث «الإنذار في يوم الدار»: ابن جرير طبري در تاريخ خود از ابن عباس مي نويسد که علي ابن ابي طالب گفت: وقتي اين آيه بر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ نازل شد که «وانذر عشيرتک الأقربين»[1] پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مرا خواند وگفت: حدود چهل نفر از خويشاوندان مرا براي خوردن طعام دعوت کن، و من چنين کردم و حمزه و عباس و ابولهب و... را دعوت کردم. سپس پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در ميان اين جمع دستور الهي را که جبرئيل برآن حضرت آورده بود، اجرا نمود و به ايشان گفت: اي فرزندان عبدالمطلب، خداوند مرا فرموده، شما را به سوي او دعوت کنم، و رسالت خويش را از خويشان خود آغاز نمايم، پس هر کس از شما بر اين امر مرا ياري کند، برادر و وصي و جانشين من در ميان شماست هيچ کس از ايشان به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ پاسخي نداد و از ترس به او پشت کردند. در اين حال من که جوان ترين آنها بودم گفتم: من اي نبي خدا تو را در انجام رسالت ياري مي کنم، پس مرا گرفت و گفت: «ان هذا اخي و وصيي وخليفتي فيکم، فاسمعوا له وأطيعوا، قال علي بن ابي طالب: فقام القوم يضحکون ويقولون لأبي طالب: قد أمرک أن تسمع لابنک وتطيع»[2] يعني اين برادر و جانشين من است در ميان شما پس سخنان او را بشنويد و او را اطاعت کنيد، وگفت: علي ابن ابي طالب پس همه ايستادند و در حاليکه مي خنديدند، به ابي طالب مي گفتند: تو را امر کرد که سخنان پسرت را گوش کني و اطاعت کني».
    هيثمي در مجمع الزوائد مي آورد، عن عبد الله بن مسعود، قال: «استتبعني رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ليلة الجن فانطلقت معه حتي بلغنا أعلي مکة فخطّ لي خطاً (و ساق الحديث الي ان قال) قال: اي النبي ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ اني وعدت أن يومن بي الجن والإنس، فاما الأنس فقد آمنت بي، واما الجن فقد رأيت، قال: وما أظن أجلي إلا قد اقترب، قلت: يا رسول الله الا تستخلف أبابکر؟ فأعرض عني فرأيت أنه لم يوافقه، فقلت: يا رسول الله ألا تستخلف عمر؟ فأعرض عني فرأيت أنه لم يوافقه، فقلت يا رسول الله ألا تستخلف علياً؟ قال: ذاک والذي لا اله الا هو إن بايعتموه وأطعتموه أدخلکم الجنة اکتعين. قال رواه الطبراني»[3] يعني عبد الله بن مسعود مي گويد: پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مرا دعوت کرد تا به دنبال او بروم... پس من به دنبال او روان شدم تا اين که به مرتفع ترين مکان رسيدم، پس براي من نوشته اي را مرقوم فرمود. تا اينجا که مي گويد، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: همانا به من وعده داده شده که تمام جن و انس به من ايمان آوردند، پس انسان ها به من ايمان آوردند امّا جن همانا رياکارانه عمل کرد وگمان مي کنم آشکارتر از اين باشد مگر اين که وعدة داده شده نزديک است. گفتم: اي رسول خدا آيا جانشين خود را ابابکر برمي گزيني؟ پس از من روي گرداند که فهميدم با اين امر موافق نمي باشد. (و مرگ من فرا رسيده باشد) گفتم: اي رسول خدا آيا جانشين خود را عمر انتخاب مي کني؟ پس از من روي گرداند که فهميدم با اين امر موافق نمي باشد. من گفتم: اي رسول خدا آيا جانشين خود را علي برمي گزيني؟ فرمود اوست و قسم به آن کسي که جز او خدايي نيست و اگر با او بيعت نماييد و اطاعتش کنيد، همگي شما را به بهشت داخل مي کند.
    3. احمد بن حنبل در مسند خود از جابر بن سمره به سند خويش چنين نقل مي کند: «قال رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ: لا يزال الدين قائماً حتي يکون اثنا عشر خليفة من قريش»[4] يعني پيوسته دين پايدار است تا اينکه دوازده خليفه از قريش بيايند. که اين روايت سندي محکم و قوي است بر حقانيت مذهب شيعة اثني عشري که اولين ايشان علي ابن ابي طالب وآخرين آنها مهدي است. ودليل بر بطلان ديگر مذاهب، زيرا اين روايت برآنچه که اهل عامه به آن معتقد است در خلفاي راشدين چهارگانه يا پنج گانه به انضمام حسن بن علي ـ عليه السلام ـ ، قابل انطباق نيست، چرا که آنها تعدادشان کمتر است يا خلافت غير از اين ها از بني اميه يا بني العباس هم با اين روايت سازگاري ندارد، چرا که آنها تعدادشان بيشتر است و همينطور مذاهب ديگر مثل اسماعيليه، فطحيه و زيديه.
    هيثمي در مجمع الزوائد خود از سلمان روايت مي کند که سلمان گفت: «يا رسول الله إن لکل نبي وصيا فمن وصيک؟ فسکت عني فلما کان بعد رأني فقال: يا سلمان فأسرعت اليه، وقلت لبيک، قال: تعلم من وصي موسي؟ قلت: نعم، يوشع بن نون، قال: لم؟ قلت: لانه کان اعلمهم يومئذ (قال) فان وصي وموضع سري وخير من أترک بعدي وينجز عدتي ويقضي ديني علي بن ابي طالب[5] (قال) رواه الطبراني».
    پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ در جواب سلمان که پرسيد: «همة پيامبران وصي داشتند پس چه کسي وصي شما مي باشد؟» پاسخ داد: آيا وصي موسي را مي شناسي؟ گفتم: بله، يوشع بن نون است. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: براي چه او وصي موسي بود؟ گفتم: براي اينکه او اعلم ايشان در اين هنگام بود. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: پس همانا من وصي و موضع اسرار من و بهترين کسي که بعد از من باقي مي ماند و خواسته هاي مرا برآورده مي کند و دين مرا برپا مي دارد، علي ابن ابي طالب است، هيثمي مي گويد: اين روايت را طبراني هم نقل کرده است.
    4. حديث منزلت: اين روايت متواتراً نقل شده است که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ زماني که به قصد غزوات مدينه و مرکز حکومتي مسلمين را ترک مي فرمود، علي ـ عليه السلام ـ را به عنوان جانشين در مدينه قرار مي دادند. در اين خصوص صحيح بخاري در کتاب بدء الخلق در باب غزوة تبوک به سند خود از مصعب بن سعد روايت مي کند: «أن رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ خرج الي تبوک واستخلف علياً ـ عليه السلام ـ فقال: أتخلفني في الصبيان والنساء؟ قال: الا ترضي ان تکون مني بمنزلة هارون من موسي إلا أنه لا نبي بعدي»[6] ترجمه: همانا پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ خارج شد از مدينه براي شرکت در غزوة تبوک و علي ـ عليه السلام ـ را به عنوان جانشين تعيين نمود، پس فرمود: آيا جانشين من در مدينه براي بچه ها و زنان مي شوي؟ آيا رضايت مي دهي که تو براي من به منزله هارون براي موسي ـ عليه السلام ـ باشي که هنگام خروج موسي، برادرش هارون جانشين وي بود. با اين تفاوت که بعد از موسي پيامبران ديگر مي امدند ولي بعد از من پيامبري نخواهد آمد و تو وصي آخرين پيامبر هستي؟
    5. صحيح ترمذي هم اين روايت را به دو طريق نقل مي کند، يکي از طريق سعيد بن المسيب عن سعد أبي وقاص و ديگري از جابر بن عبدالله که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به علي ـ عليه السلام ـ فرمود: «أنت مني بمنزلة هارون من موسي الا لا نبي بعدي».[7]
    6. حديث ثقلين: اين حديث از قويترين ادله بر جانشيني علي ابن ابي طالب ـ عليه السلام ـ است، و در تواتر آن بين علماي شيعه و علماي اهل سنت اجماع وجود دارد. صحيح مسلم در کتاب فضائل الصحابه در باب فضائل علي ابن ابي طالب ـ عليه السلام ـ به سند خود از يزيد بن حيان روايت مي کند، که من و حصين بن سبره و عمر بن مسلم نزد زيد بن ارقم رفتيم پس حصين به او گفت: همانا اي زيد تو پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را بسيار ديده اي و حديثش را شنيده اي و در غزوات همراه او شرکت داشتي و پشت سر او نماز خواندي، براي ما بگو که از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ چه شنيدي؟ پس زيد گفت: روزي که از مکه برمي گشتيم در محلي به نام خم بين مکه و مدينه در حالي که خطبه مي خواند وحمد وثنا بر خداوند مي نمود و موعظه مي کرد، گفت: «الا ايها الناس، فانما انا بشر يوشک آن ياتي رسول ربي فاجيب واني تارک فيکم الثقلين، أولهما کتاب الله فيه الهدي والنور، فخذوا بکتاب الله واستمسکوا به، فحث علي کتاب الله ورغب فيه؛ ثم قال: واهل بيتي أذکرکم الله في اهل بيتي، اذکرکم الله في اهل بيتي، اذکرکم الله في اهل بيتي فقال له حصين: ومن أهل بيته يازيد؟ اليس نساؤه من اهل بيته؟ قال: نساؤه من اهل بيته ولکن اهل بيته منحرم الصدقة بعده، قال: ومن هم؟ قال: وهم آل علي وآل عقيل وآل جعفر وآل عباس، قال: کل هؤلاء حرم الصدقة؟ قال نعم».[8] ترجمه: «اي مردم آگاه باشيد، بدرستيکه من انساني هستم که گمان مي رود که مرگم نزديک باشد پس بايد فرستادة پروردگار را اجابت کرد و همانا من در ميان شما دو شيء گرانبها باقي مي گذارم، اول از آن دو کتاب خداست که در آن هدايت و نور مي باشد، پس بگيريد کتاب خدا را و به آن تمسک جوييد؛ زيد مي گويد: پس پيامبر (ص) برانگيخت (مردم را) به سوي کتاب خدا و آنها را به سوي آن دعوت نمود؛ سپس فرمود: وديگري اهل بيت من است که تذکر مي دهم و يادآوري مي کنم خدا را به شما در مورد اهل بيت خود، (اين جمله را سه مرتبه تکرار فرمود). پس حصين از زيد پرسيد: اهل بيت پيامبر (ص) چه کساني هستند؟ آيا زنان پيامبر هم از اهل بيت او محسوب مي شوند؟ گفت: زنان او از اهل بيت او محسوب مي شوند، اما اهل بيت او کساني هستند که بعد از او صدقه بر آنان حرام مي باشد. حصين پرسيد: ايشان چه کساني هستند؟ زيد گفت: آنان آل علي ـ عليه السلام ـ وآل عقيل وآل جعفر وآل عباس مي باشند. حصين پرسيد: صدقه بر تمام اينان حرام است؟ زيد گفت: بله».
    ابن حجر هيثمي در کتاب الصواعق المحرقة همين مضامين را از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مي آورد که در مرضي که منجر به فوت آن حضرت شده است، آنجا فرموده است.[9]
    در مورد سند اين حديث: بايد گفت اين حديث را بزرگان صحابه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ روايت کرده اند مثل: علي ـ عليه السلام ـ ، ابي ذر، جابر بن عبد الله انصاري، و زيد بن أرقم، وأبي سعيد الخدري و زيد بن ثابت وحذيفه بن اسيد الغفاري و…؛ که مناوي در فيض القدير[10] و ابن حجر هيثمي در الصواعق المحرقه،[11] بيشتر از بيست طريق براي اين روايت نقل کرده اند که اين خود دليلي است بر تواتر آن.
    اما در مورد دلالت اين حديث: با رعايت قرائن قطعيه و شواهد آشکار که دو متن روايت پيچيده شده است، مي توان اين روايت را در اعلي مراتب قوّت دانست؛ قرائني مثل: «انما انا بشر يوشک آن يأتي رسول ربي فاجيب» و «اين تارک فيکم الثقلين او خليفتين[12] او فانظروا کيف تخلفوني فيهما[13] او کيف تخلفوني فيکم الثقلين» يا قول پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ: «ولا تقدموهما فتهلکوا ولا تعلموهما فهم اعلم منکم»[14] دلالت بر اين دارند که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ، کتاب و اهل بيت را جانشين خود قرار داده و امّت را ترک کرده است، پس همانا افضل و اعلم از اهل بيت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ علي ـ عليه السلام ـ مي باشد. ابن حجر هيثمي که کتابي در ردّ شيعه نوشته است به نام «الصواعق المحرقة علي البدع و الزندقة ـ يعني بهم الشيعة ـ» در مورد اين حديث اينگونه مي آورد که: «تنبيه، سمي رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ القرآن وعترته، ثقلين لان الثقل کل نفيس وخطير مصون، وهذان کذلک اذ کل منهما معدن للعلوم الدينية والاسرار والحکم العلية والاحکام الشرعية ولذا حث رسول الله ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ علي الاقتداء والتمسک بهم والتعلم منهم وقال: الحمد لله الذي جعل فينا الحکمة اهل البيت».[15]
    ترجمه: تنبيه و آگاهي: رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ قرآن وعترت خود را ثقلين ناميد: براي اينکه هر شي نفيس وگرانبها وبزرگ مصون و در امان است، و اين دو (قرآن و عترت) هم اين چنين هستند؛ براي اينکه هر کدام از آنها معدن علوم دين و اسرار و حکمت هاي الهي و احکام شرعي هستند و به همين خاطر پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ بر پيروي و تمسک و آموختن از آنها دستور فرمود و تحريک نمود؛ و فرمود: حمد مخصوص خدايي است که در ما حکمت اهل بيت را قرار داد.
    نهايت اينکه اين ادّله گوشه اي از دلايل خلافت و جانشيني بلافصل امام علي ـ عليه السلام ـ مي باشد و همه مورد تأييد علماي اهل سنت است.

    معرفی منابع جهت مطالعه بیشتر:

    1ـ الغدير، علامه اميني.
    2ـ فضائل الخمسه في الصحاح السته، السيد مرتضي الحسيني الفيروزآبادي.
    3ـ الوصي، مرحوم سيد محمد حيدري.
    4ـ علي والوصيه، مرحوم نجم الدين عسکري.

    پاورقي ها:

    [1]. شعراء / 214.
    [2]. تاريخ طبري، مطبعة الاستقامه بالقاهره، 1357ق، ج2، ص62؛ متقي هندي، کنز العمال، مطبعة دائرة المعارف النظاميه، 1312ق، حيدر آباد، دکن، ج6، ص392.
    [3]. هيثمي، مجمع الزوائد، مکتبه قدسي، 1352ق، ج8، ص314.
    [4]. مسند احمد بن حنبل، مطبعة ميمنية مصر، سنه 1313ق، ج5، ص86 و ص92؛ حافظ ابونعيم، حليه الاولياء مطبعة سعادت مصر، 1350ق، ج4، ص333.
    [5]. هيثمي، مجمع الزوائد، همان کتاب، ج9، ص113؛ ابن حجر عسقلاني، تهذيب التهذيب، مطبعة مجلس دائره المعارف النظاميه حيدر آباد دکن، 1325ق، ج3، ص106، متقي هندي، کنز العمال، مطبعة مجلس دائره المعارف النظاميه حيدر آباد دکن. 1312ق، ج6، ص154.
    [6]. صحيح مسلم، مطبعه بولاق، 1290ق، کتاب فضائل الصحابه، باب فضائل علي(ع)، مسند ابي داود، مطبعة الکستليه، 1280ق، ج1، ص29، ابونعيم، حليه الأولياء، همان کتاب، ج7، ص195 و 196، به دو طرق بسيار، مسند احمد حنبل، همان کتاب، ج1، ص182، خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، مطبعه سعادت، 1349ق، مصر، ج11، ص432، نسائي، خصائص علي ابن ابي طالب(ع)، مطبعة التقدم العلميه مصر، ص16.
    [7]. صحيح ترمزي، مطبعه بولاق، 1292ق، ج2، ص301؛ مسند ابي داود، همان، ج1، ص29؛ مسند احمد حنبل، همان، ج1، ص179، و ج3، ص338.
    [8]. مسند احمد حنبل، همان، ج4، ص366؛ سنن بيهقي، مطبعة مجلس دائره المعارف النظاميه حيدرآباد دکن، 1321ق، ج2، ص148 و ج7، ص30؛ و سنن الدارمي مطبعه الاعتدال، 1349ق، دمشق، ج2، ص431؛ و متقي هندي، کنز العمال، همان، ج1، ص45، و ج7، ص102، والطحاوي، مشکل الاثار، مطبعة مجلس دائره المعارف النظاميه حيدرآباد دکن، 1333ق، ج4، ص368.
    [9]. ابن حجر هيثمي الصواعق المحرقة، مطبعة ميمنيه مصر، 1312ق، ص75.
    [10]. المناوي فيض القدير، مطبعه المصطفي مصر، 1356ق، ج3، ص14.
    [11]. ابن حجر هيثمي، مطبعه ميمنيه مصر، 1312ق، ص136.
    [12]. مسند احمد بن حنبل، همان، ج5، ص181.
    [13]. حاکم، مستدرک الصحيحين، مطبعة مجلس دائرة المعارف النظامية حيدر آباد دکن، 1324ق، ج3، ص109.
    [14]. متقي هندي، کنز العمال، همان، ج1، ص47.
    [15]. هيثمي، الصواعق المحرقه، همان، ص90.

    منبع:مرکز مطالعات و پاسخگویی به شبهات حوزه علمیه قم