صلوات کلید استجابت دعا

آیه

إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِکتَهُ یصَلُّونَ عَلَی النَّبِی یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً[1]

ترجمه

همانا خداوند و فرشتگان او بر پیامبر درود می فرستند؛ ای کسانی که ایمان آورده اید! شما (نیز) بر او درود فرستید و به او سلام کنید سلامی همراه با تسلیم.

نکته ها:

در کتاب های ششگانه ی اهل سنّت روایاتی آمده که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پرسیدند: چگونه صلوات بفرستیم؟ فرمود: بگویید: «اللهم صل علی محمد و آل محمد»

در صحیح بخاری [2] (باب چگونگی صلوات بر پیامبر) وقتی این حدیث را نقل می کند، در همان نقل حدیث، کلمه ی «آل محمد» را حذف کرده، چنین می نویسد: از محمّد «صلّی اللّه علیه و سلّم» پرسیدند: چگونه صلوات بفرستیم؟ فرمود: بگویید: «اللهم صل علی محمد و علی آل محمد»!؟

در کنار نام پیامبر، ذکر صلوات مهم است. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «هرکه درکتاب ونوشته ای بر من صلوات فرستد تا آن صلوات در آن نوشته باقی است، برای او پاداش خواهدبود».[3]

در حدیث می خوانیم: «هرکس بر حضرت محمّد صلی الله علیه و آله یک صلوات فرستد، خداوند ده صلوات بر او می فرستد و ده لغزش او را می پوشاند».[4]

صلوات، کلید استجابت دعا و سبب سنگین شدن میزان مؤمن در قیامت می شود.

خداوند در قرآن به پیامبرش می فرماید: به زکات دهندگان صلوات فرست، خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً. .. صَلِّ عَلَیهِمْ [5]، در این آیه به مردم سفارش می کند که بر پیامبر صلوات فرستاده شود. آری، در اسلام رابطه مردم و رهبر، رابطه صلوات ودرود است همان گونه که در آیه 54 سوره انعام خدا به پیامبرش دستور می دهد به کسانی که به ملاقاتت می آیند سلام کن. «إِذا جاءَک الَّذِینَ یؤْمِنُونَ بِآیاتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَیکمْ»

امام صادق علیه السلام فرمود: «درود خداوند به معنای رحمت، درود ملائکه به معنای به پاکی یاد کردن و درود مردم به معنای دعاست».[6]

پیام ها:

1- هرگاه خواستید دیگران را به کار خیری دعوت کنید، اوّل خود و دست اندرکاران شروع کنید. (خداوند برای فرمان صلوات به مردم، اوّل از صلوات خود و فرشتگان نام می برد.) «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِکتَهُ یصَلُّونَ»

2- صلوات خدا و فرشتگان دایمی است. «یصَلُّونَ»

3- صلوات بر پیامبر، لازمه ایمان و از وظائف مؤمنان است. «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا»

4- درود لفظی کافی نیست، تسلیم عملی نیز لازم است. «صَلُّوا عَلَیهِ وَ سَلِّمُوا»

5- رابطه ی مردم و رهبر در حکومت الهی، صلوات و سلام است. (علاقه ی قلبی کافی نیست، اظهار علاقه لازم است.) «صَلُّوا عَلَیهِ وَ سَلِّمُوا»

پی نوشت ها

[1] احزاب 56

[2] صحيح بخارى، حديث 5880.

[3] تفسير روح‏البيان.

[4] تفسير مجمع البيان.

[5] توبه، 103.

[6] تفسير نورالثقلين.

http://www.hawzah.net

 

اهمیت فوق العاده صلوات بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله

حقیقت این است که روایات اسلامی اهمیت فوق العاده ای برای صلوات بر پیامبر ذکر کرده و در منابع شیعه و اهل سنّت ثواب و پاداش فوق العاده ای برای این عمل ذکر شده، به اندازه ای که مایه اعجاب و شگفتی است، که به عنوان نمونه بخشی از این روایات را گلچین کرده، در ذیل از نظر خوانندگان عزیز می گذرانیم، سپس به تحلیلی در این زمینه می نشینیم
تاریخ انتشار : 1395/9/6
بازدید : 221
منبع : پیام امام امیر المومنین علیه السلام؛ ج 3؛ ص192 , مکارم شیرازی ؛ناصر

1- در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السّلام می خوانیم:

«ألصّلاة علی النّبی و آله أمحق للخطایا من الماء إلی النّار و السّلام علی النّبی أفضل من عتق رقاب

، صلوات بر پیامبر و آل او گناهان را محو می کند، شدیدتر از آنچه آب، آتش را خاموش می کند و سلام بر پیامبر و آل او افضل است از آزاد کردن بردگان»[1]

2- در حدیثی از امام صادق علیه السّلام می خوانیم:

«إذا ذکر النّبی فأکثروا الصّلاة علیه فإنّه من صلّی علی النّبی صلاة واحدة صلّی اللّه علیه ألف صلاة فی ألف صفّ من الملائکة و لم یبق شی ء ممّا خلقه اللّه إلّا صلّی علی [ذلک ] العبد لصلاة اللّه علیه و صلاة ملائکته فمن لم یرغب فی هذا فهو جاهل مغرور قد بری ء اللّه منه و رسوله و أهل بیته

، هنگامی که نام پیامبر برده شود بسیار صلوات بر او بفرستید، چرا که هر کس یک صلوات بر پیامبر اکرم بفرستد خداوند هزار صلوات و درود در هزار صفّ از ملائکه، بر او می فرستد، و چیزی از مخلوقات خدا باقی نمی ماند، مگر این که به خاطر صلوات خدا و فرشتگانش بر او صلوات می فرستند و هر کس به چنین پاداش عظیمی علاقه نداشته باشد، جاهل مغروری است که خدا و رسول خدا و اهل بیتش از او بیزارند»[2] 3- در حدیث دیگری از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله می خوانیم:

«کلّ دعاء محجوب حتّی یصلّی علی النّبی

، هیچ دعایی به اجابت نمی رسد مگر اینکه صلوات بر پیامبر فرستاده شود[3]».

4- باز در حدیث دیگری از همان حضرت می خوانیم:

«ألصّلاة علی نور علی الصّراط

، صلوات بر من نور صراط (در قیامت) است. [4]».

5- در حدیث دیگری از امام باقر یا امام صادق علیه السّلام نقل شده که فرمود:

(ما فی المیزان شی ء أثقل من الصّلاة علی محمّد و آل محمّد و إنّ الرّجل لتوضع أعماله فی المیزان فتمیل به فیخرج الصّلاة علیه فیضعها فی میزانه فترجّح

، در ترازوی سنجش اعمال (در قیامت) چیزی سنگین تر از صلوات بر محمّد و آل محمّد نیست، کسانی

هستند که اعمالشان را در ترازوی سنجش عمل می گذارند، سبک و ناچیز است سپس صلوات بر آن حضرت را بیرون آورده و بر آن می نهند سنگینی می کند و برتری می یابد». [5] 6- در حدیث دیگری از خود آن حضرت آمده است:

«صلّوا علی فإنّ الصّلاة علی زکاة لکم

، صلوات بر من بفرستید، چرا که صلوات بر من، باعث نموّ (روح و جان) شما می شود»[6] 7- در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است:

«إذا کان یوم الخمیس بعث اللّه ملائکة معهم صحف من فضّة و أقلام من ذهب یکتبون یوم الخمیس و لیلة الجمعة أکثر النّاس علی صلاة

، روز پنج شنبه که می شود خداوند فرشتگانی را با لوح هایی از نقره و قلمهایی از طلا می فرستد تا نام کسانی را که روز پنج شنبه و شب جمعه بیشتر از همه بر من صلوات می فرستند، بنویسند[7]».

8- در حدیث دیگری از امام صادق علیه السّلام از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله چنین نقل شده است که روزی به علی علیه السّلام فرمود:

«ألا أبشّرک؟ قال: بلی بأبی أنت و أمّی فإنّک لم تزل مبشّرا بکلّ خیر. فقال: أخبرنی جبرئیل آنفا بالعجب. فقال أمیرالمؤمنین: و ما الّذی أخبرک یا رسول اللّه؟ قال: أخبرنی أنّ الرّجل من أمّتی إذا صلّی علی فأتبع بالصّلاة علی أهل بیتی فتحت له أبواب السّماء و صلّت علیه الملائکة سبعین صلاة و أنّه إن کان من المذنبین تحاتّ عنه الذّنوب کماتحاتّ الورق من الشّجر

، آیا به تو بشارت بدهم؟ علی علیه السّلام عرض کرد: آری پدر و مادرم فدایت، تو همیشه بشارت دهنده به همه نیکی ها بوده ای.

پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود: جبرئیل الآن از چیز عجیبی به من خبر داد، امیرمؤمنان علیه السّلام پرسید: چه خبری داده، ای رسول خدا؟ فرمود: به من خبر داد که یکی از امّت من هنگامی که صلوات بر من می فرستد و به دنبال آن صلوات بر اهل بیتم، درهای آسمان به روی او گشوده می شود و فرشتگان هفتاد صلوات بر او می فرستند و اگر از گنه کاران باشد، گناهانش فرو می ریزد آن گونه که برگها از درختان می ریزند[8]».

9- در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است:

«أکثروا الصّلاة علی فإنّ اللّه وکل بی ملکا عند قبری فإذا صلّی علی رجل من أمّتی قال ذلک الملک یا محمّد: إنّ فلان بن فلان صلّی علیک السّاعة

، زیاد صلوات بر من بفرستید، چرا که خداوند فرشته ای را نزد قبر من مأمور ساخته که هر فردی از امّت من، صلوات بر من بفرستد آن فرشته می گوید: فلان کس، فرزند فلان، هم اکنون بر تو صلوات فرستاد». [9] 10- در حدیثی از امام باقر علیه السّلام از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله چنین نقل شده است:

«من صلّی علی إیمانا و احتسابا إستأنف العمل

، هر کس از روی ایمان و به خاطر خداوند، بر من صلوات بفرستد (تمام گناهانش بخشوده خواهد شد و) اعمال خود را از نو آغاز می کند[10]».

11- نه تنها به هنگام ذکر نام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله باید صلوات بر او فرستاد، بلکه به هنگام نوشتن نیز تأکید شده است که صلوات را بنویسند، آن گونه که در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله می خوانیم:

«من صلّی علی فی کتاب لم تزل الملائکة تستغفر له مادام اسمی فی ذلک الکتاب

، کسی که در نوشته ای صلوات بر من بنویسد، فرشتگان- مادامی که اسم من در آن نوشته است- برای او استغفار می کنند[11]».

12- عایشه از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل می کند که فرمود:

«من سرّه أن یلقی اللّه غدا راضیا فلیکثر الصّلاة

، علی، کسی که دوست دارد خدا را فردای قیامت ملاقات کند در حالی که از او خشنود باشد، پس زیاد بر من صلوات بفرستد[12]».

کوتاه سخن این که روایات بسیار فراوانی در این زمینه نقل شده، که از اهمیت فوق العاده صلوات و درود بر پیامبر و آل حکایت می کند، به گونه ای که در کمتر عملی از اعمال، این همه ثواب و فضیلت دیده می شود و آنچه ما در احادیث دوازده گانه بالا آوردیم، در واقع بخش کوچکی از آن است.

پاسخ به چند سؤال

1- این همه اهمیت برای چیست؟

در اینجا قبل از هر چیز، این سؤال پیش می آید که این همه اهمیت برای چیست؟ و چه فلسفه ای در صلوات بر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نهفته شده است؟

در پاسخ این سؤال می توان گفت که نخستین فلسفه آن این است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و مقام شامخ او فراموش نشود، و لازمه آن این است که اسلام و برنامه های اسلامی متروک نمی شود و به این ترتیب ادامه صلوات بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله رمز بقای اسلام و نام مبارک او است.

دیگر این که این صلوات و درود سبب می شود که ما به مقام والای آن حضرت بیشتر آشنا شویم و از اخلاق و اعمال و صفاتش الگو بگیریم و لذا از بعضی از تعبیرات استفاده می شود که صلوات بر آن حضرت، باعث پاکیزگی اخلاق و طهارت اعمال و ریزش گناهان ما می شود، چنان که در زیارت جامعه می خوانیم:

«و جعل صلاتنا علیکم و ما خصّنا به من ولایتکم طیبا لخلقنا و طهارة لأنفسنا و تزکیة لنا و کفّارة لذنوبنا

، خداوند صلوات ما را بر شما (پیامبر و آل پیامبر) و ولایت ما را نسبت

به شما، سبب پاکیزگی اخلاق، طهارت نفوس و نموّ و رشد معنوی و کفّاره گناهان ما قرار داده است»[13].

در روایات متعدّد دیگری نیز اشاره به بخشودگی گناهان، به هنگام درود بر پیامبر و آل او شده است.

از طرفی صلوات و درود بر پیامبر و آل او، رحمت تازه الهی را بر روح پاک آنها فرو می فرستد و از آنجا که آنها منبع فیض اند، از سوی آنها به امّت نیز سرازیر می شود بنابراین، درود و رحمت بر آنها، در واقع درود و رحمت بر خود ما است.

اضافه بر این، فرستادن صلوات و درود بر آن بزرگواران، نوعی حق شناسی و قدردانی و تشکر از زحماتی است که برای هدایت امّت کشیده اند و بی شک این حقّ شناسی و قدردانی اجر و پاداش الهی دارد.

2- آیا صلوات بر پیامبر برای او اثری دارد؟

سؤال دیگری که در اینجا مطرح است این است که آیا صلوات و درود بر پیامبر و آل او، در مقام و منزلت آنها اثر دارد؟

گاه بعضی از ناآگاهان می گویند: هیچ اثری ندارد چون آنها به مقاماتی که باید برسند، رسیده اند، ولی سستی این سخن با توجّه به این که سیر تکاملی انسان هیچ حدّ و مرزی را نمی شناسد و به سوی نامتناهی پیش می رود، آشکار می شود و لذا با صراحت در بعضی از دعاها که در تشهّد و غیر آن خوانده می شود، عرضه می داریم:

«و ارفع درجته، درجه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله را بالاتر از آنچه هست، بالا ببر». [14] از این رو، قرآن مجید نیز با صراحت می گوید: «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِکتَهُ یصَلُّونَ عَلَی النَّبِی یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً»؛ خدا و فرشتگانش بر پیامبر اکرم  درود و رحمت می فرستند، ای کسانی که ایمان آورده اید بر او درود بفرستید و سلام گویید و تسلیم (فرمان او) باشید»[15] تعبیر به فعل مضارع «یصَلُّونَ» دلیل بر ادامه این رحمت است و به یقین هر مسلمانی که سخن از توحید و اسلام می گوید، رحمت تازه ای برای بنیانگذار این آیین نوشته می شود و این رحمت با انجام اعمال او نیز تداوم می یابد، چرا که این سنّت های حسنه را او بنیان نهاد.

3- با چه الفاظی درود بفرستیم؟

سؤال دیگری که در اینجا مطرح است، این است که چگونه و با چه الفاظی باید بر آن حضرت صلوات فرستاد؟

در این زمینه نیز روایات متعدّدی از طرق شیعه و اهل سنّت به ما رسیده و در همه آنها تأکید شده است که باید آل محمّد علیهم السّلام به هنگام فرستادن صلوات ذکر شوند، که ما در اینجا به ذکر چند روایت از طرق اهل سنّت، بسنده می کنیم:

در «الدّر المنثور» از «صحیح بخاری» و «مسلم» و «ابو داود» و «ترمذی» و «نسائی» و «ابن ماجه» و «ابن مردویه» و گروه دیگری، از «کعب بن عجره» نقل شده که مردی خدمت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله عرض کرد: «أمّا السّلام علیک فقد علمناه فکیف الصّلاة علیک، سلام بر تو را می دانیم چگونه است، امّا صلوات و درود بر تو باید چگونه باشد؟» پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود بگو:

«أللّهمّ صلّ علی محمّد و علی آل محمّد کما صلّیت علی آل إبراهیم إنّک حمید مجید. ألّلهمّ بارک علی محمّد و علی آل محمّد کما بارکت علی آل إبراهیم إنّک حمید مجید» نویسنده تفسیر «الدّر المنثور» اضافه بر حدیث فوق، هیجده حدیث دیگر نقل  کرده که در همه آنها تصریح شده که «آل محمّد» را باید به هنگام صلوات ذکر کرد، این احادیث از کتب مشهور و معروف اهل سنّت از گروهی از صحابه از جمله «ابن عبّاس»، «ابو سعید خدری»، «ابو هریره»، «طلحه»، «ابو مسعود انصاری»، «بریده»، «ابن مسعود»، «کعب بن عجره» و «امیر مؤمنان علی علیه السّلام» نقل شده است. [16] در «صحیح بخاری»[17] روایات متعدّدی در این زمینه نقل شده و در «صحیح مسلم»[18] نیز، دو روایت آمده است و جالب این که در «صحیح مسلم» با آن که در احادیث فوق چند بار «محمّد و آل محمد»، با هم ذکر شده، عنوانی را که برای این باب انتخاب کرده «باب الصّلاة علی النّبی صلّی اللّه علیه و سلّم» (بدون ذکر آل) می باشد! این نکته نیز لازم به یادآوری است که در بعضی از روایات اهل سنّت و بسیاری از روایات شیعه، حتّی کلمه «علی» میان «محمّد و آل محمّد» فاصله نشده است و کیفیت صلوات به این صورت است: «الّلهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد».

این سخن را با حدیثی از «صواعق ابن حجر»[19] پایان می بریم. او نقل می کند که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود:

«لا تصلّوا علی الصّلاة البتراء! فقالوا: و ما الصّلاة البتراء؟ قال: یقولون: «أللّهمّ صلّ علی محمّد» و تمسکون، بل قولوا: أللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد

، هرگز صلوات ناقص و ناتمام بر من نفرستید! عرض کردند: صلوات ناقص و ناتمام چیست؟ فرمود: اینکه فقط بگوئید: «أللّهمّ صلّ علی محمّد» سپس امساک کنید، بلکه بگوئید: أللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد». در جلد اوّل کنز العمّال نیز روایات متعدّدی در این زمینه دیده می شود.

4- صلوات و درود واجب است، یا مستحب؟

سؤال دیگر این که آیا صلوات فرستادن بر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله واجب است یا مستحبّ؟ ظاهر آیه شریفه پنجاه و شش سوره احزاب «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِکتَهُ یصَلُّونَ عَلَی النَّبِی» وجوب است، زیرا می دانیم امر، ظاهر در وجوب می باشد مگر این که قرینه ای بر خلاف آن قائم شود و در این آیه خداوند امر به صلوات و سلام بر پیامبر کرده است، بنابراین، حدّاقل لازم است یک بار بر آن حضرت صلوات و درود و سلام فرستاد، این در حالی است که مشهور فقهای شیعه و جمعی از فقهای اهل سنّت معتقد به وجوب صلوات در تشهّد هستند.

«ابن قدامه» فقیه معروف اهل سنّت در کتاب «المغنی» می گوید: در تشهّد اوّل، باید بر پیامبر صلوات بفرستد و بگوید: «أللّهمّ صلّ علی محمّد و علی آل محمّد کما صلّیت علی إبراهیم. . . و هی واجبة فی صحیح المذهب و هو قول الشّافعی و اسحاق. . . ، صلوات فرستادن بر پیامبر و آلش در فتوای صحیح واجب است و «شافعی» و «اسحاق» نیز بر همین عقیده اند». سپس از «ابن راهویه» (از فقهای اهل سنّت) نقل می کند: «لو أنّ رجلا ترک الصّلاة علی النّبی صلّی اللّه علیه و آله فی التشهّد بطلت صلاته، اگر کسی صلوات بر پیامبر را در تشهّد ترک کند، نمازش باطل است، سپس می افزاید: ظاهر مذهب «احمد» (امام معروف اهل سنّت) نیز وجوب آن است. [20] نویسنده کتاب «التّاج الجامع للاصول» (شیخ منصور علی ناصف) در ذیل آیه پنجاه و شش سوره احزاب «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِکتَهُ یصَلُّونَ عَلَی النَّبِی» تصریح می کند که ظاهر آیه این است که صلوات و سلام، بر پیامبر اکرم واجب است و این سخن مورد اتّفاق علما می باشد[21].

5- مفهوم واقعی صلوات

آخرین سؤالی که در اینجا مطرح است این است که مفهوم صلوات چیست؟

معروف در میان علما و دانشمندان این است که صلوات اگر از سوی خداوند باشد به معنای رحمت است و اگر از سوی فرشتگان و انسانها باشد به معنای طلب رحمت است. یا به تعبیری که در روایت امام کاظم علیه السّلام آمده است در پاسخ این سؤال که معنای صلوات خدا و ملائکه و مؤمنان در آیه شریفه «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِکتَهُ یصَلُّونَ عَلَی النَّبِی» چیست؟ فرمود:

«صلاة اللّه رحمة من اللّه و صلاة الملائکة تزکیة منهم له، و صلاة المؤمنین دعاء منهم له

، صلوات خداوند رحمتی از ناحیه او است و صلوات ملائکه، تقدیس و پاک شمردن آنها است نسبت به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و صلوات مؤمنین، دعا و تقاضای رحمت است از آنها برای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله». [22] بعضی معتقدند تمام این معانی به یک اصل باز می گردد و آن ثنای جمیل است خواه به صورت فرستادن رحمت بوده باشد، یا تقدیس و پاک شمردن، و یا تقاضای رحمت، که هر کس به مقتضای حال خودش آن را انجام می دهد. [23] و از آنجا که ریشه اصلی این لغت، «صلی» (بر وزن سعی) به معنای در آتش افکندن، یا سوختن و برشته شدن در آتش است، بعضی معتقدند که صلوات به معنای دور کردن آتش عذاب الهی است، که نتیجه آن رحمت یا تقاضای رحمت است، ولی بعضی میان «صلو» که به اصطلاح ناقص واوی است، با «صلی» که ناقص یایی است، فرق گذاشته اند و معنای اخیر را مربوط به «صلی» دانسته اند و معانی قبل را مربوط به «صلو». (دقّت کنید!) به هر حال، تمام اینها نشان می دهد که با هر صلوات و سلامی که به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرستاده می شود، رحمت تازه ای بر روان پاک او نازل می گردد و بعید نیست که این رحمت از ناحیه آن منبع عظیم الهی، به سوی امّتش نیز سرازیر شود. از همین رو صلوات و درود بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مایه رحمت و پاکی و آموزش برای خود انسان است.

درباره اینکه منظور از آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله همان اهل بیت، یعنی فرزندان او هستند به خواست خدا در ذیل خطبه 239 بحث خواهیم کرد. در جلد اوّل همین شرح، ذیل خطبه دوّم صفحه 303 نیز اشاره ای به این معنا داشتیم.

پی نوشت ها

[1] ثواب الاعمال صدوق، ص 185.

[2] بحار الانوار، جلد 17، ص 30.

[3] كنز العمّال، جلد 1، صفحه 490، شماره 2153 و 2149.

[4] كنز العمّال، جلد 1، صفحه 490، شماره 2153 و 2149.

[5] وسائل الشيعه، جلد 4، صفحه 1210( باب 34 از ابواب ذكر).

[6] كنز العمّال، جلد 1، صفحه 494، شماره 2182.

[7] كنز العمّال، جلد 1، شماره 2177.

[8]  شرح علّامه خويى بر نهج البلاغه، جلد 5، صفحه 214- 215.

[9] كنز العمّال، جلد 1، صفحه 494، شماره 2181.

[10] وسائل الشيعة، جلد 4، صفحه 1213( باب 34 از ابواب الذّكر).

[11] كنز العمّال، جلد 1، صفحه 507، حديث 2243.

[12]  كنز العمّال، جلد 1، صفحه 504، حديث 2229.

[13]  زيارت جامعه كبيره.

[14] وسائل الشيعه، جلد 4، صفحه 989، باب كيفيّة التشهّد.

[15]  سوره احزاب، آيه 56.

[16]  تفسير الدّر المنثور، جلد 5، صفحه 216 به بعد،( ذيل آيه 56 سوره احزاب).

[17] صحيح بخارى، جلد 6، صفحه 151، در تفسير سوره احزاب.

[18] صحيح مسلم، جلد 1، صفحه 305، باب الصلاة على النبى صلّى اللّه عليه و آله.

[19] صواعق ابن حجر، صفحه 144.

[20]  المغنى، جلد 1، صفحه 579.

[21]  التّاج الجامع للاصول، جلد 5، صفحه 143.

[22] تفسير نور الثقلين، جلد 4، صفحه 302، شماره 221( ذيل آيه 56 سوره احزاب).

[23]  التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، مادّه« صلو»( با اقتباس و نقل به معنا).

http://www.hawzah.net

نگاهی به ویژگی های اخلاقی امام حسن مجتبی (ع)

اخلاق، دستمایه سترگ هدایت است. زندگی کوتاه دنیا در پرتو آموزه های اخلاقی، خود بهشتی برین می شود. انسان برای رسیدن به رشد، کمال و بالندگی اخلاقی به شناخت نیاز دارد. شناخت، گاه از راه تحصیل معارف اخلاقی و گاهی از راه شناخت نمونه های عملی و به تعبیر دیگر، الگوهای اخلاقی ایجاد می شود.پیشوایان پاک دین علیهم السلام به دلیل بهره مندی از ویژگی عصمت و دوری از عصیان و اشتباه، برترین مربیان اخلاق برای انسان، بویژه برای دوستداران و پیروان خود به شمار می روند. در نوشتار حاضر برخی از ویژگی های اخلاقی امام حسن(ع) مورد بررسی قرار گرفته است.
تاریخ انتشار : 1395/9/7
بازدید : 153
منبع : کیهان , ابوالفضل هادی منش

عبادت

امام صادق(ع) در بیان حال معنوی امام حسن(ع) می فرمود: امام مجتبی(ع) عابدترین مردم زمان خود بود. بسیار حج به صورت پیاده و گاه با پای برهنه بجای می آورد. همیشه او را در حال گفتن ذکر می دیدند و هر گاه آیه یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا را می شنید، پاسخ می گفت: لَبَّیک اللَّهُمَّ لَبَّیک (خداوند! گوش به فرمان توام.)[1]

آن امام همواره در قنوت نمازش، بسیار دعا می کرد و خدا را این گونه می خواند:....بارخدایا! تو خود می دانی که من از تلاش خود فروگذار نکرده ام تا هنگامی که برش تیغم از میان رفت و تنها شدم. در آن وقت از گذشتگان خودم پیروی کردم (صبر کردم) تا جلوی این دشمن سرکش و ریختن خون شیعیان را بگیرم تا اینکه حفظ کردم آنچه را اولیای من حفظ کردند. خشم خود را فرو بردم و به خواسته آنها تن در دادم. به راهی رفتم که می خواستند و هیچ نگفتم تا یاری تو فرا برسد که تو تنها یاور حق و بهترین پشتیبان آن هستی؛ گرچه این یاری تأخیر افتد و نابود شدن دشمن اندکی به درازا کشد.[2]

ترس از خدا

هرگاه امام مجتبی(ع) وضو می گرفت، تمام بدنش از ترس خدا می لرزید و رنگ چهره اش زرد می شد. وقتی از او در این باره می پرسیدند، می فرمود: بنده خدا باید وقتی برای بندگی به درگاه او، آماده می شود، از ترس او رنگش تغییر کند و اعضایش بلرزد.»[3]

هرگاه برای نماز به مسجد می رفت، کنار در می ایستاد و این گونه زمزمه می کرد: إِلَهِی ضَیفُک بِبَابِک یا مُحْسِنُ قَدْ أَتَاک الْمُسِی ءُ فَتَجَاوَزْ عَنْ قَبِیحِ مَا عِنْدِی بِجَمِیلِ مَا عِنْدَک یا کرِیم؛[4]خدایا! مهمانت به درگاهت آمده است. ای نیکوکردار! بدکار به نزد تو آمده است. پس از زشتی و گناهی که نزد من است به زیبایی آنچه نزد توست، درگذر؛ ای بخشاینده!»

امام صادق(ع) فرمود: وقتی (امام حسن(ع)) به یاد مرگ می افتاد می گریست. هرگاه به یاد قبر می افتاد، گریه می کرد. وقتی به یاد قیامت می افتاد، ناله می کرد، هرگاه به یاد گذشتن از [پل] صراط می افتاد، می گریست. هرگاه به یاد عرضه اعمال بر خداوند می افتاد، ناله ای می کرد و از هوش می رفت. وقتی به نماز می ایستاد، بدنش در مقابل پروردگارش می لرزید. هرگاه بهشت و دوزخ را به یاد می آورد، مانند مارگزیده، مضطرب می شد و از خدا بهشت را می خواست و از آتش جهنم به او پناه می برد.[5]

هنگامی که آثار مرگ در چهره اش آشکار شد، او را دیدند که می گرید. پرسیدند: چرا می گریید؛ در پاسخ می فرمود: إِنَّمَا أَبْکی لِخَصْلَتَینِ: لِهَوْلِ الْمُطَّلَعِ وَ فِرَاقِ الْأَحِبَّهْ[6] دو دلیل می گریم: از ترس روز قیامت و از دوری دوستانم.»

 همنشینی با قرآن

آن بزرگوار، صوتی زیبا در قرائت قرآن داشت و علوم قرآن را از کودکی به نیکی می دانست. همواره پیش از خوابیدن، سوره کهف را تلاوت می کرد و سپس می خوابید. گفته اند در دوران زندگانی پیامبر اکرم(ص) شخصی وارد مسجد شد و از کسی درباره تفسیر شاهد و مشهود[7] پرسید؛ آن مرد پاسخ داد: شاهد، روز جمعه است و مشهود، روز عرفه. از مرد دیگری پرسید؛ ولی او گفت: شاهد روز جمعه و مشهود روز عید قربان است.

سپس نزد کودکی رفت که گوشه مسجد نشسته بود. او پاسخ داد: شاهد محمد (ص) رسول خدا و مشهود روز قیامت است؛ مگر نخوانده ای که خداوند [درباره رسولش] می فرماید: ای پیامبر! ما تو را گواه و بشارتگر و هشدار دهنده فرستادیم.[8] و نیز درباره قیامت می فرماید: ذلِک یوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ وَ ذلِک یوْمٌ مَشْهُود»؛[9]آن روز، روزی است که مردم را برای آن گرد می آورند و روزی است که (جملگی در آن) حاضر می شوند.»

راوی داستان می گوید که پرسیدم: فردی که اول پاسخ داد که بود؟» گفتند: ابن عباس. پرسیدم: دومی که بود؟ گفتند: ابن عمر. سپس گفتم: آن کودک که از همه بهتر و درست تر پاسخ داد که بود؟ گفتند: او حسن بن علی بن ابی طالب بود.[10]

 مهربانی

مهربانی با بندگان خدا از ویژگیهای بارز ایشان بود. اَنس می گوید که روزی در محضر امام بودم. یکی از کنیزان ایشان با شاخه گلی در دست وارد شد و آن را به امام تقدیم کرد. حضرت گل را از او گرفت و با مهربانی فرمود: برو تو آزادی! من که از این رفتار حضرت شگفت زده بودم، گفتم: ای فرزند رسول خدا! این کنیز، تنها یک شاخه گل به شما هدیه کرد، آنگاه شما او را آزاد می کنید؟ امام در پاسخم فرمود: خداوند بزرگ و مهربان به ما فرموده است: وَ إِذا حُییتُمْ بِتَحِیةٍ فَحَیوا بِأَحْسَنَ مِنْها؛[11]هر کس به شما مهربانی کرد، دو برابر او را پاسخ گوئید. سپس امام فرمود: پاداش در برابر مهربانی او نیز آزادی اش بود.[12]

 گذشت

امام بسیار با گذشت و بزرگوار بود و از ستم دیگران چشم پوشی می کرد. بارها پیش می آمد که واکنش حضرت به رفتار ناشایست دیگران، سبب تغییر رویه فرد خطاکار می شد.

در همسایگی ایشان، خانواده ای یهودی می زیستند. دیوار خانه یهودی، شکافی پیدا کرده و نجاست از منزل او به خانه امام نفوذ کرده بود. فرد یهودی نیز از این جریان آگاهی نداشت تا اینکه روزی زن یهودی برای درخواست نیازی به خانه آن حضرت آمد و دید که شکاف دیوار سبب شده است که دیوار خانه امام نجس شود. بی درنگ، نزد شوهرش رفت و او را آگاه ساخت. مرد یهودی نزد حضرت آمد و از سهل انگاری خود پوزش خواست و از اینکه امام، در این مدت سکوت کرده و چیزی نگفته بود، شرمنده شد.

امام برای اینکه او بیشتر شرمنده نشود، فرمود: از جدم رسول خدا(ص) شنیدم که به همسایه مهربانی کنید. یهودی با دیدن گذشت، چشم پوشی و برخورد پسندیده ایشان به خانه اش برگشت، دست زن و بچه اش را گرفت و نزد امام آمد و از ایشان خواست تا آنان را به دین اسلام درآورد.[13]

 فروتنی

امام مانند جدش رسول الله(ص) بدون هیچ تکبری روی زمین می نشست و با تهیدستان، هم سفره می شد. روزی سواره از محلی می گذشت که دید گروهی از بینوایان روی زمین نشسته اند و مقداری نان را پیش خود گذارده اند و می خورند. وقتی امام را دیدند، به ایشان تعارف کردند و حضرت را سر سفره خویش خواندند. امام از مرکب خویش پیاده شد و این آیه را تلاوت کرد: إِنَّهُ لا یحِبُّ الْمُسْتَکبِرین»؛ خداوند خود بزرگ بینان را دوست نمی دارد (نحل/23).» سپس سر سفره آنان نشست و مشغول خوردن شد. وقتی همگی سیر شدند، امام آنها را به منزل خود فرا خواند و از آنان پذیرایی فرمود و به آنان پوشاک هدیه کرد.[14]

آن حضرت همواره دیگران را نیز بر خود مقدم می داشت و پیوسته با احترام و فروتنی با مردم برخورد می کرد.

میهمان نوازی

آن گرامی، همواره از میهمانان پذیرایی می کرد. گاه از اشخاصی پذیرایی می کرد که حتی آنان را نمی شناخت؛ بویژه، امام به پذیرایی از بینوایان علاقه زیادی داشت، آنان را به خانه خود می برد و به گرمی پذیرایی می کرد و به آنها لباس و مال می بخشید.[15]

 بردباری

از سخت ترین دوران زندگانی با برکت امام مجتبی(ع)، دوران پس از صلح با معاویه بود. ایشان، سختی این سالهای ستم را با بردباری وصف ناشدنی اش سپری می کرد. در این سالها، از غریبه و آشنا سخنان زشت و گزنده می شنید و از خدنگ بی وفایی، زخم می خورد. بسیاری از دوستان به ایشان پشت کرده بودند. روزگار، برایشان به سختی می گذشت. ناسزا گفتن به حضرت علی(ع) شیوه سخنرانان شهر شده بود. هرگاه امام را می دیدند می گفتند: السَّلَامُ عَلَیک یا مُذِلَّ الْمُؤْمِنِین؛[16]سلام بر تو ای خوار کننده مؤمنان. در حضور ایشان، به هتک و دشنام امیرالمؤمنین(ع) زبان می گشودند و امام با بردباری و مظلومیت بسیار، هتاکیها و دشنامها را تحمل می کرد.

روزی ایشان، وارد مجلس معاویه شد. مجلسی شلوغ و پر ازدحام بود. امام، جای خالی نیافت و ناگزیر، نزدیک پای معاویه نشست که بالای منبر بود. معاویه با دشنام به حضرت علی(ع) سخنش را آغاز کرد و درباره خلافت خودش سخن راند و گفت: من از عایشه در شگفتم که مرا در خور خلافت ندیده است و فکر می کند که این جایگاه، حق من نیست. سپس با حالتی تمسخرآمیز گفت: زن را به این سخنان چه کار؟ خدا از گناهش بگذرد. آری! پدر این مرد [با اشاره به امام مجتبی(ع)] در کار خلافت با من سرستیز داشت، خدا هم جانش را گرفت.

امام فرمود: ای معاویه! آیا از سخنان عایشه تعجب می کنی؟ معاویه گفت: بله به خدا! امام فرمود: می خواهی عجیب تر از آن را برایت بگویم؟ گفت: بگو. آن حضرت پاسخ داد: عجیب تر از اینکه عایشه تو را قبول ندارد، این است که من پای منبر تو و نزد پای تو بنشینم. [17]

 بخشندگی و برآوردن نیازهای دیگران

می توان گفت که بارزترین ویژگی امام مجتبی (ع) که بهترین سرمشق برای دوستداران او است، بخشندگی بسیار و دستگیری از دیگران است. ایشان به بهانه های مختلف، همه را از خوان کرم خویش بهره مند می ساخت و آنقدر بخشش می کرد تا شخص نیازمند بی نیاز می شد؛ زیرا طبق تعالیم اسلام، بخشش باید بگونه ای باشد که فرهنگ گدایی را ریشه کن سازد و در صورت امکان، شخص را از جرگه نیازمندان بیرون کند.

روزی حضرت مشغول عبادت بود. دید فردی در کنار او نشسته است و به درگاه خدا می گوید: خدایا! هزار درهم به من ارزانی دار. حضرت به خانه آمد و برای او ده هزار درهم فرستاد.[18]

پی نوشت:

[1] بحارالانوار، ج43، ص331.

[2] مناقب آل ابیطالب، ابن شهرآشوب،ج4، ص14 و بحار الانوار، ج43، ص339.

[3] مناقب آل ابیطالب، ابن شهرآشوب،ج4، ص14 و بحار الانوار، ج43، ص339.

[4] مناقب ابن شهر آشوب، ج4، ص17 و بحارالانوار، همان.

[5] بحارالانوار، همان

[6] همان، ص332.

[7] بروج/3.

[8]  احزاب/45.

[9] هود/103.

[10] بحارالانوار، ج43، ص345.

[11] نساء/86.

[12] مناقب، ابن شهر آشوب، ج4، ص18.

[13] تحفة الواعظین، ج2، ص106.

[14] بحارالانوار، ج43، ص352.

[15] مناقب، ابن شهر آشوب، ج4، ص16 و 17

[16] همان، ج75، ص287

[17] ناسخ التواریخ،ج2، ص293

[18] مناقب، ابن شهر آشوب، ج4، ص17.

http://www.hawzah.net

نگاهی به سبک زندگی قرآنی خاتم المرسلین(ص) - تجسم عینی اخلاق خدایی

از نظر قرآن، پیامبر گرامی اسلام، اسوه حسنه زندگی است؛ زیرا تجسم همه آموزه های وحیانی قرآن است و خلق پیامبر(ص) همان خلق قرآنی نیکی است که خداوند انسان را برای خلافت الهی خود بدان خوانده است. به سخن دیگر، پیامبر(ص) آینه اخلاق خداوندی و مظهر اتم و اکمل آن است. شاید این کلی گویی نتواند حقیقت آن حضرت(ص) را بیان کند؛ بنابراین، لازم است تا با بررسی آیاتی که خداوند پیامبر(ص) را وصف می کند، دریابیم که پیامبر(ص) چگونه مظهر اخلاق خداوندی است تا بتوانیم براساس فلسفه و سبک زندگی آن حضرت(ص) زندگی شخصی و فردی و اجتماعی خود را تنظیم کنیم و در حوزه ها و ابعاد گوناگون از جمله عبادی و اخلاق فردی و اجتماعی از ایشان پیروی کنیم و محبوب خداوند شویم.

اسوه حسنه برای تمام نسل ها در همه عصرها

خداوند در قرآن پیامبرش را به عنوان اسوه حسنه معرفی می کند. این بدان معناست که آن حضرت(ص) باید به گونه ای باشد که هیچ گونه رفتار ضد خدایی و ضد اخلاقی و هنجاری از ایشان سر نزده باشد. بنابراین، همه روایاتی که به نوعی نقص و عیبی را درباره پیامبر(ص) مطرح می کند و ایشان را دارای اخلاق و یا رفتاری زشت می داند، اخبار دروغین و نادرست و ناروایی است که باید به دیوار کوبیده شود. به عنوان نمونه اخباری که از عبوس شدن پیامبر(ص) در برخورد با برخی از افراد مانند کور و نابینا و کنارکشی از ایشان از سوی برخی نقل شده باید نادرست و باطل باشد؛ زیرا کسی که به طور مطلق به عنوان اسوه نیک الهی مطرح است حتی در یک مورد نمی بایست رفتاری خلاف اخلاق و هنجار داشته باشد؛ زیرا در صورت وجود حتی یک خلاف و اشتباه و خطا ولو سهوی و غیرعمدی، نمی تواند سرمشق نیک مطلق الهی برای بشر باشد. اگر یک مورد دروغ از ایشان نقل شده یا احتمال آن داده شود که ایشان دروغی گفته باشد، دیگر سخنش غیرقابل اعتماد خواهد بود. خداوند درباره ویژگی رفتاری آن حضرت(ص) می فرماید: لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه لمن کان یرجو الله و الیوم الآخر و ذکر الله کثیرا؛ هر آینه برای شما در رسول الله سرمشق نیک برای کسانی است که امید به خداوند و روز آخرت دارند و خداوند را بسیار یاد می کنند.[1] از این آیه به دست می آید که سبک زندگی را باید از پیامبر آموخت. کسانی که می خواهند خداوند ایشان را به سعادت اخروی و بی پایان برساند و در آخرت سعادتمند باشند، باید روش زندگی آن حضرت را الگوی خویش قرار دهند. همچنین از آیه به دست می آید که سبک زندگی پیامبر(ص) خود بهترین ذکر الهی است؛ در حقیقت هر کسی به ایشان و سبک زندگی اش می نگرد و الگو می گیرد، همواره اهل ذکر الله خواهد بود؛ زیرا زندگی ایشان سرشار از ذکر الله است و هر بعدی از ابعاد زندگی اش انسان را به یاد خدا می آورد که همین ذکر الله موجب رسیدن به مقام اطمینان و طمانینه ای است که در آیات 26 تا 30 سوره فجر درباره آثار آن از جمله رسیدن به مقام جنت فعل و صفات و ذات سخن گفته شده است.

حجیت سبک زندگی پیامبر(ص)

از آیات قرآن از جمله آیه 7 سوره حشر به دست می آید که سبک زندگی پیامبر(ص) آنچنان کامل و معصومانه است که انسان بدون هیچ اما و اگری می تواند آن را سرمشق زندگی خود قرار دهد. خداوند می فرماید: و ما اتاکم الرسول فخذوه و ما نهاکم عنه فانتهوا؛ و آنچه را فرستاده [او] به شما داد آن را بگیرید و از آنچه شما را باز داشت باز ایستید. بر اساس این آیه و آیات دیگر قرآن، سبک زندگی پیامبر(ص) در قول و فعل و تقریر برای مردمان حجت است، چنانکه حجتی علیه آنان است. به این معنا که هر انسانی می تواند بر اساس این سبک زندگی در نزد خداوند استدلال کند و بگوید رفتار و گفتار و افکارم بر اساس آن چیزی است که پیامبر(ص) فرموده است؛ چنانکه خداوند نیز می تواند استدلال کند که چرا برخلاف رفتار و افکار و گفتار پیامبر(ص) عمل کرده اید؟ پس سبک زندگی آن حضرت(ص) باید آنچنان کامل باشد که بتوان آن را حجت قرار داد و بر اساس آن له و علیه کسی حکم کرد. این بدان معناست که پیامبر(ص) در اوج اصول اخلاقی و در مرتبه مکارم اخلاقی رفتار می کرد و اگر کسی بتواند آنچنان رفتار کند، نه تنها به اوج می رسد بلکه در هنگام محاسبه و مواخذه دست پر خواهد بود.

محبوبیت سبک زندگی پیامبر(ص)

بر اساس همین اصول است که خداوند زندگی پیامبر(ص) را یک زندگی مطلوب و محبوب معرفی می کند و از مردم می خواهد برای رسیدن به مقام محبوبیت در نزد خداوند، از او و سبک زندگی اش اطاعت کنند. خداوند می فرماید:

بگو اگر خدا را دوست دارید از من پیروی کنید تا خدا دوستتان بدارد و گناهان شما را بر شما ببخشاید و خداوند آمرزنده مهربان است. بگو خدا و پیامبر[او] را اطلاعت کنید، پس اگر رویگردان شدند قطعا خداوند کافران را دوست ندارد[2] در این آیات بیان شده که با اطاعت از پیامبری که محبوب خداوند است، می توان به محبوبیت خداوند دست یافت؛ زیرا ایشان در همه چیز در اوج کمال بوده و شاخصی است که می توان بر اساس آن حق و باطل را شناخت.

خلق عظیم پیامبر(ص)

عظمت اخلاقی پیامبر(ص) چنان مثال زدنی است که خداوند خود، ایشان را به عنوان سرمشق عینی برای بشریت معرفی می کند؛ زیرا پیامبر(ص) تجسم عینی مظاهر کمالی اسماء الهی و اخلاق الهی است و اگر خداوند می خواست در قالب چیزی یا کسی اخلاق خویش را بنمایاند، کسی جز پیامبر(ص) ظرفیت آن را نداشته و ندارد تا این صفات کمالی اخلاق را در آن تجلی بخشد بنابراین، پیامبر(ص) مجسمه عینی و ملموس اخلاق خداوندی است و اوست که می تواند بازتاب دهنده اخلاق الهی باشد؛ زیرا پیامبر(ص) آینه ای است که می تواند تمام قد و قامت یار را نشان دهد. پس برای اینکه انسان خدایی شود و رنگ خدایی بگیرد[3] و در مقام مظاهر اسماء الهی در مقام خلافت خداوند، مظهر ربوبیت شود باید از پیامبر(ص) بیاموزد و ایشان را سرمشق قرار دهد تا خلیفه خداوند شود.[4]

سرمشقی از جنس انسان

باید توجه داشت که پیامبر(ص) از جنس بشر است. تاکید بر بشریت از آن روست که همه نواقص بشری در پیامبر(ص) وجود دارد؛ ولی ایشان با اتصال به خداوند غنی حمید، توانست نواقص فقری خود را به غنای الهی پیوند زند و همانند برکه آبی که به دریای بی نهایت الهی پیوند خورده از همه آثار و برکات آن دریای بی نهایت بهره مند شود. بنابراین نباید عصمت پیامبر(ص) را به عنوان یک مانع در سرمشق گیری مطرح کرد و گفت: پیامبر(ص) معصوم کجا؟ مای غیر معصوم کجا؟! بلکه باید گفت: همان طوری که پیامبر(ص) با اتصال به خداوند غنی حمید، از فقر و نواقص فقری، خود را رهانید[5] ما نیز باید با فرار از هر مانعی و اتصال به خداوند، از فقر بشری رهایی یافته و با خداوند، مستغنی شویم و به غنا و ثروت و دارایی بی پایان رسیم. از این رو در آیات قرآن بارها اصطلاح «انا بشر مثلکم» تکرار می شود، با این تفاوت که «یوحی الی» که این وحی به سبب همان اتصال است. پس اگر کسی می خواهد به مقامات غنا و ثروت الهی برسد باید خودش را از راه سرمشق های عینی و ملموس از جمله پیامبر(ص) به این مقامات برساند و بداند که پیامبر(ص) از جنس بشر است و هر بشری از این ظرفیت برخوردار است تا خودش را به جای غنی برساند و از غنای الهی برخوردار و بهره مند گردد.

خداوند در آیه 128 سوره توبه در هنگام توصیف پیامبر(ص) به اخلاق الهی می فرماید: رسول من انفسکم؛ او فرستاده ای از جنس خود مردم است. این تاکید از آن روست تا گمان نشود که آن حضرت(ص) به سبب عصمت الهی نمی تواند الگوی کسانی باشد که عصمت الهی ندارند؛ زیرا پیامبر(ص) همانند دیگران از شهوت های غذایی و جنسی و مانند آن برخوردار بوده است و این طور نبوده که ویژگی بشری خود را از دست داده باشد، بلکه ایشان نیز در برابر زیبایی حتی زیبایی زنان شگفت زده می شد[6] و تحت تاثیر زیبایی و مانند آن قرار می گرفت ولی خود را براساس تقوای الهی که به طرق مختلف از جمله عبادت حاصل شده، حفظ می کرد. خداوند در آیات بسیاری از قرآن از جمله آیه 21 سوره بقره بیان می کند اگر انسان عبادت و بندگی کند به مقام تقوا می رسد که از جمله آثار آن دست یابی به سه گانه یقین است که در آن صورت چون اهل شهود است علم و دانش وی به گونه ای خواهد بود که تردیدی در آن راه نمی یابد و خداوند به او بصیرتی می دهد که حق و باطل را بازشناسد حتی اگر در فتنه باشد و همچنین از وحی نیز برخوردار می شود که به او می گوید کدام کار خیر را باید انجام دهد.[7]

نفوذ پذیری در برابر رنج مردم

از نظر قرآن انسان مومن همانند خداوند دارای صفت عزت است. عزت به معنای نفوذ ناپذیری و سخت و مقاوم بودن در برابر فشارهای بیرونی و درونی است. زمین عزاز به معنای زمین سفت و سختی است که هیچ چیزی نمی تواند شکافی در آن ایجاد کند و راه نفوذ و رخنه ای بیابد. از آنجا که چنین زمینی بسیار مقاوم و استوار است، به طور طبیعی مغلوب و مقهور کسی و چیزی نمی شود؛ از این رو عزیز را غالب غیرمغلوب و قاهر غیر مقهور نیز می دانند که لازمه چنین سرزمین و چیزی است و چون چنین سرزمین هایی کم است، به هر چیزی که نادرالوجود باشد نیز عزیز می گویند.

اما خداوند با آنکه پیامبرش را همانند خود دارای چنین عزتی می داند و می فرماید: لله العزه و لرسوله و للمومنین؛ عزت تنها برای خداوند و رسولش و مومنان است.[8] با این حال می فرماید همین پیامبر(ص) در برابر رنج مردم آنچنان نرم و لطیف است که به سادگی خود را وا می دهد و مورد نفوذ قرار می گیرد. او چنان لطیف و نرم است که وقتی با رنج مردم مواجه می شود دیگر طاقت ندارد و به سادگی و آسانی نرم می شود. خداوند می فرماید: عزیز علیه ما عنتم؛ هر چه شما را رنج می دهد بر ایشان عزیز می شود[9] ؛ یعنی به راحتی آن عزت و نفوذ ناپذیری اش کنار می رود و دیوار عزتش ترک می خورد و همانند سنگ خارا می ترکد و از ایشان آب نرم و لطیف محبت بیرون می زند. این پیامبری که در برابر دشمنان، سختگیر و شدید و همانند دژی استوار محکم و عزیز و نفوذناپذیر است، در برابر مومنان و رنج مردم چنان اهل رحمت و رافت است[10] که دیواره عزتش ترک می خورد و نرم و لطیف می شود. پس بر ایشان گران است تا رنج مردمان را ببیند و در برابر مشکلات انسان ها سخت می شکند و احساس ناراحتی می کند و از همدردی به همدلی می رسد و می کوشد به هر وسیله ای شده از جمله شفاعت و استغفار برای مردمان راهگشای آنان باشد و باری از مشکلات و رنج های آنان بردارد و خود را در سختی و رنجی افکند که حتی مورد اعتراض خداوند قرار می گیرد.[11]

حرص پیامبر(ص) برای مردم

خداوند در تبیین شخصیت و خلق و خوی پیامبر(ص) به صفت حرص ایشان اشاره می کند و می فرماید: حریص علیکم؛ بر شما حریص است.[12] باید توجه داشت که واژه طمع به معنای درخواست چیزی است که شخص استحقاق آن را ندارد؛ اما حرص به معنای درخواست زیاده از استحقاق است؛ یعنی شخص استحقاق چیزی را دارد ولی استحقاق بیش از آن را ندارد، ولی خواهان آن است. از نظر قرآن، طمع و حرص می تواند مثبت و منفی باشد؛ زیرا اگر این طمع در جنبه های مادی دنیوی و برای خودش باشد، منفی و ضدارزشی است؛ ولی اگر در جنبه های معنوی و اخروی باشد، امری ارزشی و مثبت است. اینکه انسان طمع بهشتی شدن را داشته باشد یا برای مقامات برتر و والای بهشتی حرص بزند و یا برای نجات مردمان آزمندی داشته باشد، امری مثبت و ارزشی است. با آنکه خداوند به پیامبر(ص) می فرماید هر کسی که او بخواهد اهل ایمان نمی شود، بلکه مشیت الهی به هر چه تعلق گرفته آن می شود، باز پیامبر(ص) از سر رافت و دلسوزی حرص می زند که بیش از آنچه ممکن است، کسانی اهل ایمان شوند و از آتش دوزخ نجات یابند. این گونه است که شب و روز بر احوالات مردم اشک می ریزد و آنها را از دوزخ می ترساند و از خداوند می خواهد تا انسان ها را از شرور نفسانی و شیطانی نجات دهد و به بهشت عافیت و سعادت و سلامت برساند. این حرص و آزمندی، مثبت است و هر کسی باید بکوشد حتی دشمنان خونی اش از دوزخ در امان مانند و آنها را حواله دوزخ نکند. از آیه به دست می آید که حرص حضرت تنها محدود به خویشان نبود بلکه حتی دشمنان و منافقان را شامل می شود؛ زیرا ایشان رحمت برای جهانیان بود.[13]

خداوند در آیات دیگر نیز به مسئله علاقه مندی آن حضرت(ص) برای هدایت و رنجی که از کفر ایشان می برد، اشاره کرده است. خداوند متعال در آیه دیگری می فرماید: «و اصبر و ما صبرک الا بالله و لا تحزن علیهم و لا تک فی ضیق مما یمکرون» صبر کن و صبر تو فقط برای خدا و به توفیق خدا باشد! و به خاطر (کارهای) آنها، اندوهگین و دلسرد مشو! و از توطئه های آنها، در تنگنا قرار مگیر.[14]

در جایی دیگر می فرماید: «فلا تذهب نفسک علیهم حسرت ان الله علیم بما یصنعون؛ » پس مبادا به سبب حسرت ها[ی گوناگون] بر آنان، جانت [از کف] برود؛ قطعا خدا به آنچه می کنند، داناست.[15] از این دو آیه به دست می آید که ایشان بسیار از کفر مردم رنج می برد؛ زیرا می دانست و می دید که آتش دوزخ چه می کند و نمی خواست هیچ کسی گرفتار چنین آتشی شود. این نهایت دلسوزی بود که موجب تحلیل و ذوب شدن و پیر شدن پیامبر(ص) و رنج عظیم ایشان می شد.

رافت و رحمت خاص برای مومنان

ایشان همان طوری که نسبت به همگان احساس مسئولیت می کرد و رنج می برد که چرا گمراه هستند و به سوی دوزخ می روند، نسبت به مومنان از دو صفت اخلاقی برتر نیز برخوردار بود که در آیه 128 سوره توبه به آن اشاره شده است. خداوند می فرماید: «بالمؤمنین رؤوف رحیم؛ ایشان نسبت به مومنان اهل رافت و رحمت رحیمی بودند. در حقیقت رحمانیت ایشان عام و برای همه عالمیان از انسان و جن و فرشته و ما سوی الله بود؛ همان طوری که خداوند این گونه است؛ اما نسبت به مومنان همانند خداوند اهل رحمت رحیمی و خاص بود. آن حضرت در برابر مومنان بسیار متواضع و فروتن بود و از خود ایثار می کرد. در آیات قرآنی مواردی از ایثارگری و کرامت اخلاقی ایشان بیان شده است. پس پیامبر(ص) با آنکه پیامبر اعظم بود همچنین پیامبر اکرم بود و در مقام و مرتبه مکارم اخلاقی با مردم مومن مواجه می شد و فراتر از عدل و احسان در مرتبه کرامت با ایشان تعامل داشت.

عفو و گذشت از خطاکار

پیامبر عظیم الشأن اسلام در مسایل فردی اهل عفو و گذشت بود. او از خیلی اهانت ها و توهین ها و سنگ پرانی ها و دشمنی های فردی دشمنانش گذشت کرد و خطاهای ایشان را نادیده گرفت. البته اگر مسئله اجتماعی بود و خطری از دشمنان جامعه را تهدید می کرد حتی اگر به شکل شایعه سازی و اخبارهای دروغین بود، به شدت برخورد می کرد، اما اگر مسائل اجتماعی تحت تاثیر شدید قرار نمی گرفت حتی در این حوزه نیز اهل گذشت بود. از این روست که از ابوسفیان ها و مانند آنها گذشت با آنکه نقش بسیار مخربی را در طول تاریخ بیست و سه ساله دعوت داشتند. خداوند از پیامبر(ص) خواسته بود تا در مقام احسان اهل عفو و گذشت باشد و ایشان نیز این گونه بود: فاعف عنهم.[16]

استغفار برای همگان

از دیگر خصوصیات اخلاقی رسول خدا استغفار برای همگان بود. از آنجا که انسان ها دچار گناه و خطا می شوند و همین گناهان موجب فرود عذاب الهی است، ولی وجود پیامبر(ص) و استغفار ایشان، خود مهم ترین بازدارنده از عذاب الهی بود.[17] از این رو ایشان برای مردم استغفار می کرد تا پاک و پاکیزه شوند و ظرفیت پذیرش کار خیر را پیدا کنند. آن حضرت(ص) حتی برای دشمنان و منافقان استغفار می کرد که البته در برخی از موارد به سبب آنکه این استغفار مانع از عذاب می شد، خداوند از پیامبر می خواهد نسبت به برخی به طور استثنا استغفار نکند؛ زیرا آنان سزاوار و شایسته استغفار نیستند.[18] اما برای دیگران استغفار مجاز می بود و حتی ایشان مامور به استغفار بود و حضرت نیز این کار را می کردند.[19]

مشاوره و مشارکت بخشی در امور اجتماعی

پیامبر(ص) با آنکه با اتصال به منبع و خاستگاه علم و دانش از همه چیز آگاه بود؛ ولی برای تربیت مردم و جامعه به اصل مشاوره می پرداخت و با مشارکت بخشی در امور اجتماعی تلاش می کرد تا عقول مردم را رشد دهد. این گونه است که در امور اجتماعی با مشارکت بخشی به مردم آنان را تشویق به فعالیت های اجتماعی و حضور فعال در جامعه می کرد. این صفت و اخلاق پیامبری موجب شد تا مردمانی در جامعه رشد کنند که جهان اسلام را در منطقه غرب آسیا مدیریت کنند و تمدن اسلامی را بسازند. پیامبر(ص) به حکم الهی در امور اجتماعی اهل مشورت بود و مردم را به مشارکت فعال در عرصه های اجتماعی و سیاسی دعوت می کرد و این گونه نبود که از انتقاد بترسد و دیگران را به بی سوادی متهم کند؛ در حالی که خود اهل علم غیب بود. خداوند به پیامبرش می فرماید: شاورهم فی الامر[20] آن حضرت(ص) نیز در امور جنگی و غیرجنگی از مردمان مشورت می گرفت که از جمله معروف ترین آنها مشورت در جنگ احزاب و یا همان جنگ خندق است.

مهمان داری و مهمان پذیری

از دیگر خصوصیات اخلاقی پیامبر(ص) مهمان پذیری و مهمان داری البته از قشر مستضف و نادار بود، نه آنکه دارندگان را بر سر سفره خویش مهمان کند. ایشان با آنکه غذایی کم و ساده می خورد ولی همواره بر سر سفره خویش مردم ندار را دعوت می کرد و مهمان می نمود. در این مهمانی ها نه افراد پولدار و سرشناس بلکه فقیران و ناتوانان حضور داشتند که گاه هم مایه دردسر بودند ولی ایشان با بزرگواری با مهمان برخورد می کرد و با آنکه خسته بود به روی خویش نمی آورد و برخی مهمانان با گستاخی مزاحمت های کلامی و رفتاری را موجب می شدند که البته پیامبر(ص) از روی حیا برخوردی نمی کرد. خداوند می فرماید: ای کسانی که ایمان آورده اید! به خانه پیامبر وارد نشوید مگر آنکه به شما اجازه داده شود برای خوردن غذا (به شرط آنکه قبل از موعد نیایید) و در انتظار وقت غذا نباشید؛ ولی هرگاه دعوت شدید پس داخل شوید و وقتی غذا خوردید پراکنده شوید و (بعد از خوردن غذا) به گفت وگو نپردازید؛ همانا این (گفت وگوهای پس از غذا) پیامبر را آزار می دهد، اما او از شما شرم می کند (و چیزی نمی گوید) ولی خداوند از (گفتن) حق شرم ندارد.[21]

آنچه بیان شد تنها گوشه ای از خلق عظیم و سبک زندگی قرآنی پیامبر(ص) در حوزه رفتار اجتماعی است. با بهره گیری از همین نمونه ها می توان سبک زندگی خود را دگرگون و جامعه را به سوی نظام اسلامی سوق داد. باشد با بهره گیری از سبک زندگی پیامبر(ص) جهانی سرشار از صلح و صفا و مهر و عشق و محبت ایجاد کرد.

پی نوشت ها

[1] احزاب، آیه6

[2]  آل عمران، آیات 31 و 32

[3]  بقره، آیه 138

[4]  آل عمران، آیه 79

[5] فاطر، آیه 25

[6] احزاب، آیه 52

[7] بقره، آیه 282؛ انفال، آیه 29؛ طلاق، آیات 2 و 3؛ تکاثر، آیات 5 و 7؛ واقعه، آیه 95؛ انبیاء، آیه 73

[8] منافقون، آیه 8

[9] توبه، آیه 128

[10] فتح، آیه 29

[11] شعراء، آیه 3

[12] توبه، آیه 128

[13] انبیاء، آیه 107

[14]  نحل، آیه 127

[15] فاطر، آیه 8

[16] آل عمران، آیه 159

[17]انفال، آیه 33

[18] توبه، آیه 80

[19]  آل عمران، آیه 159

[20] آل عمران، آیه 159

[21] احزاب، آیه 53

http://www.hawzah.net

آیا پیامبر به مرگ طبیعی از دنیا رفته یا شهید شده است؟

درباره اين موضوع در ميان نويسندگان و مورخان اختلاف مي باشد و بعضي از نويسندگان فقط به بيان اين جمله که مريض شد و از دنيا رفت اکتفاء کرده اند. و بعضي قائلند که حضرت مسموم شده و به شهادت رسيدند. که اکثرا هم همين قول دوم را قبول دارند. یا شهادت پیامبر.jpg
در کتب تاريخي نقل شده است که يهوديان چندين مرتبه تصميم گرفتند که پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را به شهادت برسانند ولي هر مرتبه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ توسط جبرييل از اين توطئه آگاه مي شد و يهوديان به مقصود خود نمي رسيدند و در پايان جنگ خيبر نيز گروهي از بزرگان قوم يهود زينب دختر حارث را که از اشراف يهود بود و پدر خود حارث و برادر خود مرحب و شوهر خود سلام بن مشکم را از دست داده بود تحريک کردند تا شايد به مقصود خود که نابودي رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ و در نتيجه نابودي دين تازه تأسيس اسلام بود نايل شوند ولي اگر چه اين عمل نيز به شهادت آني و فوري آن حضرت منجر نشد ولي باعث مسموميت آن حضرت گرديد و در نهايت در درازمدت به شهادت آن حضرت انجاميد.
مورخ بزرگ «محمد بن عمر واقدي» در مغازي، واقعه رحلت پيامبر را چنين نقل مي کند:
چون رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ خيبر را گشود و آرام گرفت، زينب، دختر حارث شروع به پرس و جو کرد که محمد کدام قسمت گوسفند را بيشتر دوست دارد؟ گفتند: شانه و سردست را، زينب گوسفندي را کشت، و سپس زهر کشندة تب آوري را که با مشورت يهود فراهم آورده بود به تمام گوشت و مخصوصاً شانه و سردست آن زد و آن را مسموم کرد. چون غروب شد و رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ به منزل خود آمد پس متوجّه زينب شد از او پرسيد، کاري داري؟ او گفت: اي ابوالقاسم! هديه اي برايت آورده ام ـ اگر چيزي را به پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ هديه مي کردند از آن مي خوردند و اگر صدقه بود از آن نمي خوردند ـ پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ دستور فرمود تا هديه او را گرفتند و در برابر آن حضرت نهادند. آن گاه فرمود: نزديک بياييد و شام بخوريد! ياران آن حضرت که حاضر بودند نشستند و شروع به خوردن کردند. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از گوشت بازو خوردند و «بُشْر بن براء» هم لرزيد. همين که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و بشر لقمه هاي خود را خوردند، پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به ياران خود فرمود: از خوردن اين گوشت دست برداريد که اين بازو به من خبر مي دهد که مسموم است. و «بشر بن براء» گفت: اي رسول خدا، به خدا سوگند که من هم از همين يک لقمه فهميدم، و علّت آن که آن را از دهان بيرون نينداختم براي اين بود که خوراک شما را ناگوار نسازم، و چون شما لقمه خود را خورديد جان خودم را عزيزتر از جان شما نديدم. وانگهي اميدوار بودم که اين لقمه کشنده نباشد، بشر هنوز از جاي خود برنخاسته بود که رنگش مانند عباي سياه شد و يک سال بيمار بود و نمي توانست حرکت کند و بعد هم به همين علّت مرد. همچنين گفته اند که «بشر بن براء» هماندم مُرد و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ پس از سه سال ديگر زنده ماندند.
رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ زينب را فرا خواندند و پرسيدند: شانه و بازوي گوسفند را مسموم کرده بودي؟ گفت: چه کسي به تو خبر داد؟ فرمود: خود گوشت. گفت آري. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: چه چيزي تو را به اين کار واداشت؟ گفت: پدر و عمو و همسرم را کشتي و بر قوم من رساندي آن چه رساندي. با خود گفتم اگر پيامبر باشد که خود گوشت به او خبر مي دهد که چه کرده ام، و اگر پادشاه باشد از او خلاص مي شويم.
در مورد سرنوشت زينب مطالب مختلفي نقل شده است. برخي از راويان گفته اند: رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ دستور فرمود تا او را کشتند و برخي از راويان گفته اند: پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ او را عفو فرمود. سه نفر هم دست بر طعام برده ولي چيزي از آن نخورده بودند. پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ به اصحاب خود دستور داد تا خون بگيرند و آنها ميان سر خود را تيغ زدند و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ هم زير کتف چپ خود را خون گرفت و هم گفته اند که از پس گردن خود خون گرفت.
گويند: مادر بُشْر بن براء مي گفت: در مرضي که منجر به مرگ پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ شد به ديدنش رفتم رسول خدا تب شديدي داشت، پيامبر فرمود: همان طور که اجر و پاداش ما دو برابر است بلا و سختي ما هم دو چندان است. مردم مي پندارند که من گرفتار ذات الجنب شده ام، و حال آن که چنين نيست و خداوند آن بيماري را بر من مسلط نکرده است و اين ريشخندي شيطاني است. اين اثر لقمه اي است که من و پسرت خورديم، از آن روز بيماري در من ريشه دوانده است. تاکنون که پاره شدن رگ قلبم نزديک شده است. بنابراين رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از دنيا رفت در حالي که شهيد بود... (محمد بن عمر واقدي، مغازي، ترجمه دکتر مهدوي دامغاني، نشر دانشگاهي، ج2، ص517 الي 519. )
علاوه بر «واقدي»، «ابن هشام»( ابن هشام، السيرهَ النبويّه، بيروت، دارالقلم، ج3، ص352) ، «طبري»( محمد بن جرير طبري، تاريخ الطبري، دارالکتب العلميه، ج2، ص138) و «ابن اثير»( ابن اثير، الکامل في التاريخ، دارالاحياء التراث العربي، ج1، ص598ـ599؛ نويسنده در پاورقي اين کتاب اين واقعه را از قول ديگر مورّخان و محدثّان نيز نقل مي کند بعد از نقل اين مطلب که اين روايت از ابن اسحاق مي باشد مي گويد: بيهقي در کتاب دلايل النبوه اين مطلب را از طريق ابي نفره از جابر نقل مي کند. و عبدالرزاق در تأليف خود از معمر از زهري و ابن حجر در الفتح و مسلم در کتب خود و النووي در شرح مسلم و... اين حادثه را بيان مي کنند (رجوع شود به پاورقي کتاب الکامل في التاريخ، ج1، ص598 ) اين واقعه را نقل کرده اند ولي اين سه مورّخ بيان کرده اند که رسول خدا لقمه را بيرون انداختند و از آن گوشت چيزي تناول نکردند ولي آن زهر خطرناک به آب دهان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مخلوط شد و همين باعث شهادت آن حضرت گرديد. (ظاهراً اسناد اين سه مورخ از يک فرد و آن هم ابن اسحاق مي باشد).
«يعقوبي» مورّخ بزرگ ديگر جهان اسلام نيز اين جريان را در تاريخ خود ذکر مي کند ولي فقط به مسموميت آن حضرت اشاره مي کند ولي از شهادت آن حضرت سخن نمي گويد.( تاريخ يعقوبي، ترجمه محمد ابراهيم آيتي، انتشارات علمي و فرهنگي، ج1، ص416)
مورّخان و محدّثان شيعه نيز بيشتر به اين سمت رفته اند که علت مرگ رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ همان گوشت مسمومي بوده است که زينب «دختر حارث» به آن حضرت خورانيده بود.
علامه مجلسي (ره) در کتاب «جلاء العيون» نقل مي کند که:
«در احاديث معتبر وارد شده است، آن حضرت به شهادت از دنيا رفت. چنان چه «صفار» به سند معتبر از حضرت صادق ـ عليه السلام ـ روايت کرده است. (مجلسي، محمد باقر، جلاءُ العيون، ص82ـ83) مرحوم «ثقة الاسلام کليني» نيز در کتاب با ارزش «اصول کافي» به اصل توطئه از قول امام باقر ـ عليه السلام ـ اشاره مي کند. (کليني، اصول کافي؛ مجلسي، بحارالانوار، ج2؛ و در کتب ديگر خود در باره اين واقعه احاديثي نقل نموده است که دلالت بر شهادت آن حضرت دارند)
برخي از اخبار و نقل ها نيز حکايت از آن دارند که پيامبر گرامي اسلام توسط برخي منافقين در ميان مسلمين مسموم گرديده و به شهادت رسيدند.
در کتاب «فروغ ابديت» نيز بعد از نقل اين واقعه در پاورقي آمده است:
«معروف اين است که پيامبر در کسالت وفات خود مي فرمود : اين بيماري از آثار غذاي مسمومي است که آن زن يهودي پس از فتح براي من آورد. زيرا اگرچه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ اولين لقمه را بيرون انداخت ولي آن زهر خطرناک با آب دهان پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ کمي مخلوط شد و روي دستگاه هاي بدن آن حضرت اثر خود را گذاشت.( سبحاني، جعفر، فروغ ابديت، قم، دفتر تبليغات اسلامي، ج2، ص664)
مرحوم شيخ طوسي در كتاب تهذيب الأحكام مي‌نويسد :
محمد بن عبد الله (صلي الله عليه وآله وسلم ) ... در روز دوشنبه 28 صفر سال دهم هجري در حالي از دنيا رفت كه مسموم شده بود .( تهذيب الأحكام - الشيخ الطوسي - ج 6 - ص 2 )
و نيز مرحوم علامه حلي در كتاب المنتهي مي‌نويسد :
اما اين كه چه كسي و در چه زماني آن حضرت را سمّ داده است ، همانند بسيار ديگر از زواياي زندگي آن حضرت براي ما روشن نيست .( منتهى المطلب (ط.ق) - العلامة الحلي - ج 2 - ص 887 )
در نتيجه اين كه چه كسي پيامبر را سمّ داده و اين سمّ در چه زماني بوده است ، براي ما به صورت دقيق روشن نيست و تنها مي توان از مجموع آنچه بيان شد نتيجه گرفت که مرگ پيامبر اکرم ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ طبيعي نبوده است و آن حضرت با شهادت از دنيا رفته است .

http://vahabiat.porsemani.ir

عصمت پیامبر اکرم(ص) و دیگر پیامبران(ع)

اخیرا شبكه فارسي و وهابي كلمه نسبت به عصمت پيامبر اکرم و دیگر پیامبران تشكيك ميكنند و عصمت حضرات را صرفا در ابلاغ پيام مي دانند. خواهشمندم در اين زمينه راهنمايي بفرمائيد

شیعه معتقد است عصمت، یكی از مهم ترین ویژگی های پیامبر اکرم(ص) و دیگر پیامبران الهی است؛ بنابراین، لازم است پیش از بیان دلایل عصمت، معنا و حقیقت آن روشن گردد.
واژه عصمت
واژه عصمت ـ از ماده «عَصَمَ» ـ در لغت به معنای «منع» و «حفظ» و نگهداشتن و مانع شدن و پیش گیری از ناملایمات است[1] و در اصطلاح، به نیرویی در وجود انسان گفته می شود كه دارنده آن را با قدرت داشتن بر انجام آن از گناه، خطا و اشتباه باز می دارد.[2]
با توضیح یاد شده، روشن می شود كه عصمت بر دو نوع است:
1. عصمت از گناه؛ یعنی معصوم كسی است كه با اختیار و قصد، مرتكب گناه نمی شود؛
2. عصمت از خطا و اشتباه؛ یعنی معصوم، افزون بر ترك گناه، از خطا و اشتباه هم مصون باشد. مصونیّت پیامبران از گناه و خطا، به طور اجمال، از سوی همه ی مسلمانان، بلكه همه صاحبان ادیان و ملل پذیرفته شده است، ولی در ویژگی های آن، آرا و نظریه های گوناگونی وجود دارد كه در نوشتار حاضر، مجال بیان آن ها نیست.
شیعه معتقد است كه پیامبر باید از همه ی گناهان، چه صغیره و چه كبیره، چه عمدی و چه سهوی، چه پیش از نبوت و چه پس از آن، معصوم باشد.[3]
دلایل عصمت
دلیل اول: هدف اصلی از بعثت پیامبران، راهنمایی بشر به سوی حقایق و وظایفی است كه خدای متعال برای انسان ها تعیین فرموده است و ایشان در حقیقت، نمایندگان الهی در میان انسان ها هستند كه باید دیگران را به راه راست، هدایت كنند؛ حال اگر چنین نمایندگان و سفیرانی به دستورات الهی پایبند نباشند و خودشان بر خلاف محتوای رسالتشان عمل كنند، مردم رفتارشان را با گفتارشان متناقض دیده، دیگر به گفته هایشان اعتماد لازم را پیدا نمی كنند و در نتیجه هدف از بعثت ایشان به طور كامل تحقق نخواهد یافت؛ بنابراین، حكمت و لطف الهی اقتضا دارد كه پیامبران، افرادی پاك و معصوم از گناه باشند.
این دلیل، عصمت پیامبر را نسبت به هر گناهی، چه كبیره و چه صغیره، چه عمدی و چه سهوی، چه پیش از بعثت و چه پس از آن اثبات می كند؛ زیرا كوچك ترین گناه سهوی، هر چند پیش از بعثت رخ داده باشد، به اندازه ی خود، پیامبر را لكه دار كرده و به همان مقدار از اعتماد مردم می كاهد و حال این كه باید اعتماد به پیامبر صد درصد باشد تا راه هر گونه شك و تردید و شبهه ای بسته شود.
دلیل دوم: افزون بر این كه پیامبران وظیفه دارند محتوای وحی و رسالت خویش را به مردم ابلاغ كنند و راه راست را به ایشان نشان دهند، وظیفه دارند به تزكیه، تربیت و راهبری مردم اقدام نمایند؛ آن هم تربیتی همگانی كه شامل آماده ترین و برجسته ترین افراد جامعه نیز بشود و چنین مقامی در خور كسانی است كه خودشان به عالی ترین مدارج كمال انسانی رسیده باشند و این همان مقام «عصمت» است.
افزون بر این، اساساً نقش رفتار مربی در تربیت دیگران، از نقش گفتار اوبسیار مهم تر است و كسی كه از نظر رفتار، نقص ها و كمبودهایی داشته باشد، سخنانش تأثیر مطلوب را ندارد؛ پس هنگامی هدف الهی از بعثت پیامبران، به عنوان مربیان جامعه، به طور كامل تحقق می یابد كه آن ها از هر گونه لغزشی در گفتار و كردار مصون باشند.
و اما دارا بودن تقوا و پرهیز از گناهان، آن گونه كه در حد عصمت نباشد، نیز نمی تواند اطمینان كامل را در میان مردم ایجاد كند؛ زیرا باز هم احتمال گناه و خطا در فرض مذكور وجود دارد.
از دلیل هایی كه گفته شد روشن می شود كه پیامبران، افزون بر مصون بودن از ارتكاب گناه، از اشتباه و نسیان نیز مصون می باشند؛ چه اشتباه و نسیان در بیان احكام و عمل به آن ها و چه نسبت به موضوع های خارجی و امور عادی؛ زیرا در صورت اشتباه و نسیان، اعتماد كامل برای مردم حاصل نمی شود و در هر موردی كه پیامبر حكمی بگوید احتمال می دهند كه اشتباه باشد؛ از این رو پیامبران به طور كامل به هدف خود كه تعلیم و تربیت است، نمی رسند، و همچنین است اگر در عمل به احكام اشتباه كنند؛ زیرا ممكن است همین عمل سرمشق یا دستاویز گروهی شود و گمراه گردند؛ گذشته از این، خود عمل هم نوعی از بیان حكم است. اگر مردم ببینند و یا احتمال دهند كه پیغمبر در موضوع ها و امور عادی، چه در خلوت و چه در ملأ عام، گرفتار اشتباه و نسیان است، نسبت به احكام تردید می كنند و اطمینان لازم در مردم كه مقدمه تحقق هدف پیامبران است، حاصل نمی شود.
سوال: از آنچه گفته شد، لزوم عصمت پیامبران از هرگونه گناه و خطایی روشن شد؛ اما آیا این عصمت و مصونیت از خطا و گناه، امری ارادی و در اختیار معصومان(علیهم السلام)است یا آن كه نیرویی خداداد بوده و در نتیجه هیچ گونه افتخاری برای آن ها به شمار نمی رود؟
در پاسخ می گوییم: عصمت از گناه و معصیت، به طور كامل اختیاری و با اراده ی معصومان(علیهم السلام)است؛ اما عصمت و مصونیت از اشتباه و فراموشی و مانند آن، نیرویی است خدادادی كه بر اساس شایستگی فردی و اهمیت رسالت الهی، به معصومان(علیهم السلام) داده شده است؛ گرچه بعید نیست بگوییم: عقل و حواس سالم و كامل معصومان(علیهم السلام) به اندازه ای بوده كه هیچ گاه گرفتار فراموشی، غفلت، اشتباه و امثال آن ها نمی شدند، و این مرحله از عصمت نیز به طور كامل اختیاری بوده و جبری در كار نبوده است؛ همان گونه درباره ی انسان عاقل و دارای حواس سالم، هیچ گاه تصوّر نمی شود كه بر اثر فراموشی و یا غفلت، به خوردن كثافت ها و آشغال های موجود در زباله دانی ها، اقدام كند و یا پزشك ماهری كه از آلودگی آب حاصل از شستن لباس های بیماران آگاهی كامل دارد، از آن آب بیاشامد؛ بنابراین، عصمت، چه نسبت به گناه و چه نسبت به اشتباه، از اختیار و اراده ی معصومان(علیهم السلام)بیرون نیست.
البته عصمت دارای مراحل و درجه هایی است كه ممكن است شخص معصوم پس از گذرانیدن آن هابه اختیار و اراده ی خود، و به لطف پروردگار به درجات بالاتری دست یابد؛ چنان كه وجود چنین مقامی از عصمت، از برخی آیات قرآن نیز استفاده می شود: (إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَكُمْ تَطْهِیراً)[4]
به این نكته نیز باید توجه داشت كه اِتِّصاف معصومان(علیهم السلام)به برخی از مراتب عصمت، از جانب پروردگار گرچه خارج از اختیار آنان است، اما در عین حال افتخار و ارزشی برای آنان محسوب می شود، همانطور كه سنگ های معدنی كم یاب نسبت به سنگ های معمولی، دارای ارزش و برتری هستند، گرچه از خود هیچ گونه اختیاری نداشته باشند افزون بر آن ـ چنان كه گفته شد ـ: خداوند بر اساس شناختی كه از لیاقت و شایستگی برخی از انسان ها دارد، آنان را به درجه های عالی عصمت متِّصف می نماید.
حسن ختام این گفتار را به مناظره ی زیبا و جامع امام رضا- علیه السلام - و یكی از عالمان اهل سنت، اختصاص می دهیم، تا افزون بر تبیین باور شیعه از زبان گویای امام معصوم- علیه السلام -، شبهه های موجود در این زمینه نیز پاسخ داده شود.
اباصلت هروی می گوید: پس از آن كه مأمون (خلیفه ی عباسی)، پیروان ادیان و مذاهب مختلف را در برابر امام رضا- علیه السلام -قرار داد، و هر یك از آنان با حجّت و دلیلی محكم كه امام- علیه السلام - ارائه می فرمود، شكست خوردند، علی بن محمد بن جَهم برخاست و عرض كرد:
ای پسر رسول خدا! آیا شما قائل به عصمت پیامبران هستید؟
امام- علیه السلام - فرمود: آری.
عرض كرد: پس در برابر این آیات قرآن چه پاسخی دارید:
1. (وَ عَصی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی)؛[5]
2. (وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ)؛[6]
3. (وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها)؛[7]
4. (وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّما فَتَنّاهُ)؛[8]
5. (وَ تُخْفِی فِی نَفْسِكَ مَا اللّهُ مُبْدِیهِ وَ تَخْشَی النّاسَ وَ اللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ).[9]
امام- علیه السلام - فرمود: «وای بر تو ای علی! از خدا بترس و گناهان زشت را به پیامبران خدا نسبت مده و كتاب خدا را با رأی و نظر خود، تفسیر و تأویل مكن! به درستی كه خداوند ـ عزّ و جلّ ـ می فرماید: (ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ)[10].
اما درباره ی آیه اول، پس به درستی كه خداوند ـ عزّوجلّ ـ آدم- علیه السلام - را حجّت و جانشین خود در زمین و شهرها قرار داد و او را برای (ماندن در ) بهشت نیافرید و معصیت آدم در بهشت بود نه در زمین، و آن هم برای آن بود كه مقدّرات الهی كامل و اجرا گردد؛ پس هنگامی كه به زمین فرستاده شد و حجّت و جانشین خدا در زمین گردید، به او مقام عصمت داده شد، به دلیل آیه مباركه: (إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ)؛[11] و اما آیه دوم، مراد از آن این است كه داود- علیه السلام -گمان می كرد كه خداوند متعال، رزق و روزی را بر او تنگ نخواهد كرد آیا این آیه را نشینده ای: (وَ أمّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ)؛[12] یعنی روزی را بر او تنگ گرفت، و گرنه، اگر گمان می برد كه خداوند بر او قدرت ندارد (لا یقدر علیه) كه همانا كافر می گردید؛ و اما آیه سوم (درباره ی حضرت یوسف) ، پس به درستی كه آن زن نسبت به یوسف اهتمام و تمایل ورزید، ولی یوسف به كشتن او اهتمام كرد (در صورتی كه وی را به آن معصیت مجبور كند) ، پس خداوند كشتن آن زن و آن گناه را از حضرت یوسف دور كرد؛ خداوند می فرماید: (كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ)؛ یعنی قتل (كشتن آن زن ) «والفحشاء»؛[13] یعنی زنا؛ و اما داود- علیه السلام -، پس بگو كه گذشتنگان تو درباره ی او چه می گویند؟
علی بن جهم گفت: می گویند: داود پیامبر، در محراب خود به نماز خواندن مشغول بود، كه ابلیس به صورت پرنده ای بسیار زیبا در مقابل او نمایان شد، پس نماز خود را قطع كرد تا آن پرنده را بگیرد، پرنده به حیات خانه رفت و او به دنبال آن، آن گاه پرنده به داخل خانه ی «اوریا» ـ فرزند حنان ـ افتاد و داود نیز به دنبال آن رفت، تا آن كه در آن جا همسر اوریا را در حال استحمام مشاهده كرد، همین كه چشمش به او افتاد، عاشق و دلباخته ی او شد، این در زمانی بود كه داود، اوریا را به یكی از جنگ ها فرستاده بود، پس نامه ای به فرمانده ی جنگ نوشت و از او خواست كه اوریا را در صف مقدم جنگ قرار دهد، او نیز چنین كرد، ولی اوریا پیروز گشت و كشته نشد. این موضوع برای داود بسیار دشوار شد، بار دوم نامه ای نوشت و از فرمانده ی جنگ خواست كه او را جلوی «تابوت» قرار دهد، تا آن كه در نهایت اوریا كشته شد و داود پیامبر با همسر او ازدواج كرد.
اباصلت می گوید: امام رضا- علیه السلام - پس از شنیدن این سخنان، با دست خود بر پیشانی خودشان زدند، و فرمودند: (إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ) همانا شما پیامبری از پیامبران خدا را به سبك شمردن نماز و بی اعتنایی به آن نسبت داده اید، تا آن كه به دنبال پرنده ای حركت كرد و سپس مرتكب زنا و قتل شد.
علی بن جهم پرسید: ای فرزند رسول خدا! پس گناه داود چه بود؟
امام فرمود: وای بر تو! به درستی كه داود گمان می برد كه خداوند هیچ كس را از او عالم تر نیافریده، پس خداوند دو فرشته را به سوی او فرستاد و از محراب او بالا رفته و به او رسیده و چنین گفتند: (خَصْمانِ بَغی بَعْضُنا عَلی بَعْض فَاحْكُمْ بَیْنَنا بِالْحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَ اهْدِنا إِلی سَواءِ الصِّراطِ)[14]
داود- علیه السلام - در قضاوت شتاب كرد و علیه مدعی علیه حكم كرد: (وَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلی نِعاجِهِ) بدون آن كه از مدعی شاهدی بر ادعایش بخواهد و یا این كه سخن مدّعی علیه را بشنود، و این بود ماجرای خطای داود در قضاوتش، نه آنچه را كه شما بیان می كنید. آیا نشنیده ای سخن خداوند را كه می فرماید: «ای داود! ما تو را خلیفه(و نماینده ی خود) در زمین قرار دادیم؛ پس در میان مردم به حق داوری كن... .»[15]
علی بن جهم می گوید: عرض كردم: ای پسر رسول خدا! پس داستان او با اوریا چه بوده است؟
امام رضا- علیه السلام - فرمودند: در دوران داود- علیه السلام - هنگامی كه مردها مرده و یا كشته می شدند، زن های آنان تا ابد حق ازدواج با دیگران را نداشتند، و اولین كسی كه خداوند متعال چنین ازدواجی را برای او حلال كرد، داود- علیه السلام - بود؛ لذا این مسأله از جهت اوریا بر مردم سخت گذشت.
و اما آیه مربوط به حضرت محمد - صلی الله علیه وآله - جریان آن چنین است كه خداوند سبحان نام های همسران پیامبر - صلی الله علیه وآله - در دنیا و آخرت را برای پیامبرش بیان و معرفی كرد و این كه آنان مادران مؤمنان می باشند، و یكی از آنان زینب ـ دختر جَحْش ـ بود كه در آن زمان همسر زید بن حارثه بود؛ پس پیامبر - صلی الله علیه وآله - نام او را پنهان كرده و برای مردم بیان نكرد، تا منافقان نگویند: پیامبر زن شوهردار را همسر خود دانسته و او را جزو مادران مؤمنان قرار داده است، و چون پیامبر - صلی الله علیه وآله - از این سخن منافقان می ترسید، خداوند فرمود: (َاللهُ اَحَقُّ أنْ تَخْشاهُ)؛ و خداوند سزاوارتر است كه از او بترسی. و خداوند ازدواج هیچ كس را خود بر عهده نگرفته مگر ازدواج حوّا با آدم، و زینب با رسول خدا - صلی الله علیه وآله -، و فاطمه با علی - علیهما السلام- .
اباصلت هروی می گوید: علی بن جهم با شنیدن این پاسخ روشن و قاطع، گریه كرد و چنین گفت: ای پسر رسول خدا! من از عقیده ی خود توبه كرده و از امروز به بعد سخنی درباره ی پیامبران نخواهم گفت، مگر آنچه را كه شما فرمودید.[16]
ناگفته نماند كه این روایت مبارك، دلیل نقلی عصمت پیامبران را نیز در بر دارد؛ از جمله: استشهاد امام- علیه السلام - به آیه 33 سوره ی آل عمران. با مطالبی كه امام فرمود، روشن می شود كه سایر اشكال های وارد شده بر عصمت پیامبران بر اساس آیات قرآن، مردود می باشد.
آیات دیگری نیز وجود دارد كه می توان از آن ها برای اثبات عصمت استفاده كرد؛ از جمله:
آیه: (وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَیْنا وَ نُوحاً هَدَیْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسی وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِی الُْمحْسِنِینَ وَ زَكَرِیّا وَ یَحْیی وَ عِیسی وَ إِلْیاسَ كُلٌّ مِنَ الصّالِحِینَ وَ إِسْماعِیلَ وَ الْیَسَعَ وَ یُونُسَ وَ لُوطاً وَ كلاًّ فَضَّلْنا عَلَی الْعالَمِینَ وَ مِنْ آبائِهِمْ وَ ذُرِّیّاتِهِمْ وَ إِخْوانِهِمْ وَ اجْتَبَیْناهُمْ وَ هَدَیْناهُمْ إِلی صِراط مُسْتَقِیم)[17]
خداوند سبحان در این آیه، پیامبران را برگزیدگان خود و هدایت شوندگان از جانب خود می داند. در آیه دیگر می فرماید: (أُولئِكَ الَّذِینَ هَدَی اللّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِنْ هُوَ إِلاّ ذِكْری لِلْعالَمِینَ)[18]
در این آیه، افزون بر توصیف پیامبران به هدایت شوندگان از جانب پروردگار، از آنان به اسوه و الگو تعبیر شده است؛ از سوی دیگر می فرماید: (وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ هاد وَ مَنْ یَهْدِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلّ)[19]؛
می فرماید: هر كس مشمول هدایت الهی گردد، گمراهی در او راه ندارد، و در آیه ای دیگر تصریح می فرماید كه حقیقت گناه، انحراف از صراط مستقیم، بلكه همانا گمراهی است: (أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْكُمْ یا بَنِی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ وَ أَنِ اعْبُدُونِی هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلاًّ كَثِیراً أَ فَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ)[20].
دقت در آیات یاد شده و تأمل در آن ها، عصمت پیامبران را به روشنی اثبات می كند. توضیح این كه: در آیات نخست، پیامبران، اسوه، الگو و هدایت شوندگان در میان امت معرفی شده اند؛ سپس در آیه بعد می فرماید: كسی كه مشمول هدایت الهی گردد، گمراهی در او راه ندارد، و در آیه بعد گناه را همان گمراهی می داند؛ در نتیجه، پیامبران مشمول هدایت خاص الهی قرار گرفته اند، و گمراهی در چنین افرادی راه ندارد و چون حقیقت گناه، گمراهی از صراط مستقیم است؛ بنابراین، كسی كه گمراهی در او راه ندارد، به گناه آلوده نمی شود، و این همان مقام والای عصمت از گناه است كه به تصریح آیات یاد شده، هیچ گونه گناهی (از كوچك و بزرگ، پیش از نبوت و پس از آن و...) برای هدایت شدگان از میان امت ها، یعنی پیامبران، تصوّر نمی شود.
[1]. ر.ك: لغت نامه دهخدا، واژه ی (عصمه) و سایر كتاب های لغت.
[2]. ر.ك: راهنماشناسی، ص 121.
[3]. مع الشیعه الامامیه فی عقائدهم، ص 57. متأسفانه در كتب مشهور اهل سنت، باورهای ناروایی در این زمینه درباره ی پیامبران وجود دارد كه برخی از آن موارد و پاسخ آن ها را علامه ی حلی ـ قدس سره ـ در كتاب نهج الحق و كشف الصدق، ص 142 به بعد «عصمه الانبیاء» بیان كرده است.
[4]. احزاب، 33.
[5]. طه، 121: «آدم پروردگارش را نافرمانی كرد، و از پاداش او محروم شد.»
[6]. انبیاء، 87 «و ذوالنون (= یونس) را (به یادآور) در آن هنگام كه خشمگین (از میان قوم خود) رفت و چنین می پنداشت كه ما بر او تنگ نخواهیم گرفت.»
[7]. یوسف، 24 «آن زن قصد او (یوسف) كرد و او نیز قصد وی می نمود.»
[8]. ص، 24 «داود دانست كه ما او را (با این ماجرا) آزموده ایم.»
[9]. احزاب، 37 «(درباره ی پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله)) و در دل چیزی را می پنداشتی كه خداوند آن را آشكار می كند و از مردم می ترسیدی، در حالی كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسی.»
[10]. آل عمران، 7 «در حالی كه تفسیر (و تأویل) آن ها را، جز خدا و راسخان در علم، نمی دانند.»
[11]. آل عمران، 33 «خداوند، آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برتری داد.»
[12]. فجر، 16 «و اما هنگامی كه برای امتحان، روزیش را بر او تنگ می گیرد.»
[13]. یوسف، 24 «این چنین كردیم تا بدی و فحشا را از تو دور سازیم.»
[14]. ص، 22 ـ 24 «گفتند: «نترس! دو نفر شاكی هستیم كه یكی از ما بر دیگری ستم كرده؛ اكنون در میان ما به حق داوری كن و ستم روا مدار و ما را به راه راست هدایت كن. این برادر من است، او نود و نه میش دارد و من یكی بیش ندارم؛ اما او اصرار می كند كه این یكی را هم به من واگذار، و در سخن بر من غلبه كرده است. (داود) گفت: «مسلماً او با درخواست یك میش تو برای افزودن آن به میش هایش، بر تو ستم نموده؛ و بسیاری از شریكان (و دوستان) به یكدیگر ستم می كنند، مگر كسانی كه ایمان آورده و اعمال صالح انجام داده اند؛ اما عده ی آنان كم است. داود دانست كه ما او را (با این ماجرا) آزموده ایم؛ از این رو از پروردگارش طلب آمرزش نمود و به سجده افتاد و توبه كرد.»
[15]. ص (38)، 26.
[16]. امالی شیخ صدوق، مجلس بیستم، ص 150 ـ 153، حدیث 148 / 3؛ خصال شیخ صدوق، حدیث 321 / 5؛ عیون اخبار الرضا- علیه السلام-، ج 1، ص 191، حدیث 1؛ بحارالانوار، ج 11، ص 72، حدیث 1.
[17]. انعام، 84 ـ 88.
[18]. انعام، 90.
[19]. زمر، 36 ـ 37.
[20]. یس، 60 ـ 62.

http://vahabiat.porsemani.ir

یا ارتباط پیامبر اکرم(ص) بعد از رحلتش با این دنیا قطع شده است؟

به عقیده شیعیان، هرچند که بعد از رحلت پیامبر (ص)، امکان مشاهده فیزیکی ایشان وجود نداشته و نمی توان ارتباطاتی که مختص به جهان مادی است را با ایشان برقرار نمود، اما ارتباط معنوی این فرستاده بزرگ الاهی با پیروانش قطع نشده و آن حضرت، هم اکنون نیز از این جهان و آنچه در آن می گذرد، با خبر است و سلام و زیارت ما نیز یقینا به گوش ایشان خواهد رسید و مؤثر خواهد بود.
در ضمن، هرچند وهابیون با استناد به دو آیه درصدد اثبات خلاف این مطلب هستند اما باید بگوییم این دو آیه مورد استناد وهابیت، مدعای آنان را ثابت ننموده، بلکه آیات بسیاری در قرآن وجود دارد که امکان ارتباط با مردگان را ثابت نموده و در برخی موارد، مانند شهیدان اعلام می نماید که آنان در واقع، مرده نیستند، بلکه افراد زنده ای هستند که نزد خدایشان روزی می خورند و با بازماندگان خود ارتباط معنوی ایجاد می نمایند. مطمئنا پیامبری که هم خود یک شهید بوده و هم مقامی بسیار والاتر از دیگر شهدا دارد، از چنین توانایی محروم نخواهد بود.
پاسخ تفصیلی
برای روشن شدن مطلب، ابتدا باید به این نکته توجه نمود که متأسفانه، برخی مبلغان وهابی با استناد نادرست به بخشی از آیات قرآن کریم و بدون توجه به دیگر آیات و نیز سنت قطعی نبوی، در صدد اثبات عقاید خود و تحمیل آن به دیگران هستند که صد البته این رویکردشان حتی از جانب افراد منصف اهل سنت نیز قابل پذیرش نیست. [1]
در همین راستا، آنان، پیامبر اکرم (ص) را بعد از وفات، شخصی بی تأثیر و بی خبر از اوضاع کنونی معرفی نموده و به همین دلیل، زیارت و درخواست شفاعت از ایشان را امری بی فایده می پندارند [2] و برای منطقی نشان دادن این ادعای خود، دلایلی را نیز ارائه می نمایند .
بنابراین، باید در مرحله اول، آیات فوق را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده و بیان نماییم که چگونه آنان از این آیات، در صدد اثبات ادعای خویش می باشند و در مرحله بعد به پاسخ گویی موارد مطرح شده بپردازیم و در نهایت، آیاتی را که می تواند به عنوان دلیلی بر اشراف پیامبر (ص) بر جهان هستی؛ حتی بعد از رحلتشان قرار گیرد در اختیارتان قرار دهیم.
1. در ارتباط با آیاتی که مورد استدلال وهابیون قرار گرفته، باید گفت:
1-1. آیه اول (بقره 259) در ارتباط با شخصی است [3] که با دیدن شهری ویران و خالی از سکنه، بدون آن که منکر معاد شود، در تعجب فرو مانده بود که زنده شدن مردگان این شهر که در زیر خروارها خاک قرار گرفته اند، چگونه خواهد بود؟!
به دنبال خطور چنین تصوری، خداوند او را به مدت صد سال میراند و سپس زنده گردانید و از او پرسید که گمان می کنی چه مدت در این مکان توقف کرده ای؟ او در پاسخ عرضه داشت که یک روز و یا بخشی از یک روز! سپس خداوند او را از مرگ صدساله اش آگاه ساخت.
وهابیان اظهار می دارند که شخصی که بر اساس این آیه، به مدت صد سال مرده بود، هیچ اطلاعی از جهان پیرامون خود نداشت و به همین دلیل، در پاسخ خداوند، مدت مکث خود را کمتر از یک روز اعلام نمود! و به همین دلیل، نتیجه می گیرند که انسان ها بعد از مرگ، حتی متوجه گذشت زمان نخواهند شد، تا چه رسد به این که منشأ آثار و برکاتی برای دیگران باشند و به همین دلیل، سخن گفتن با مردگان کاری بیهوده و عبث است!
2-1. آیه دوم (مائده 117-116) نیز بیانگر پاسخ عیسی (ع) به خداوند است که از او پرسید: آیا تو مردم را به پرستش خود و مادرت دعوت نمودی؟! که ایشان در جواب عرضه می دارند: اگر چنین گفتاری از من صادر شده بود، تو خود بهتر آن را می دانی! تو هرچه بر دلم می گذرد می دانی، اما من چنین دانشی نسبت به تو ندارم ... من تا زمانی که میانشان بودم، بر گفتار و کردار آنان نظارت داشتم، اما اکنون که مرا از میان آنان برداشتی، مراقبت از آنان، تنها بر عهده خود تو است و ...
وهابیان از این آیه نتیجه می گیرند که پیامبران، تنها زمانی می توانند بر امت خود نظارت داشته باشند که زنده و میان آنان باشند و بعد از مرگ، دستشان از انجام هر کاری کوتاه است. بنابر این، دلیلی ندارد که ما بیهوده وقت خود را با گفت و گو با آنان گذرانده و از آنان درخواست نماییم که واسطه ما در برآورده شدن حاجاتمان توسط خداوند باشند!
2. اکنون که دو آیه مورد نظرتان و چگونگی بهره گیری وهابیون از آنها برای اثبات ادعایشان تا حدودی مشخص شد، به بیان پاسخ لازم می پردازیم:
1-2. در ارتباط با آیه اول باید دانست که خداوند، یک انسان را حتی در زمان زنده بودنش، در یک سطح هوشیاری قرار نداده است. او زمانی که بیدار است و تفکر می نماید، آگاهی دقیق تری نسبت به دنیای پیرامونی خود دارد و زمانی که در گوشه ای مشغول استراحت است، شاید به بسیاری از اتفاقاتی که در اطراف او واقع می شود، توجه چندانی نمی نماید و در نهایت، زمانی که خواب است، هوشیاری او به حداقل ممکن خواهد رسید و با این وجود، در تمام موارد فوق، به عنوان انسانی زنده به شمار می آید.
اعتقاد شیعیان در ارتباط با مردگان نیز آن نیست که تمام آنان در موقعیت یکسان و برابری قرار دارند، بلکه خداوند می تواند، مطابق با آنچه صلاح می داند، آنان را در جایگاه های مختلفی قرار دهد، به نحوی که برخی از آنان، چه از نیکان و چه از بدان، مانند زندگان و بلکه بیشتر از آنان از هوشیاری و دانش برخوردار بوده و برخی دیگر، حتی از حداقل ها نیز برخوردار نباشند. [4] در قسمت بعد و در ارتباط با زنده بودن شهیدان نیز در این مورد، سخن خواهیم گفت.
بر این اساس، طبیعی است که خداوند برای نشان دادن قدرت خود به شخصی که با وجود ایمان قلبی، اندک تعجبی در ارتباط با زنده نمودن مردگان داشته است، به گونه ای برخورد نماید که برای مدت زیادی، ارتباط او را با دنیای پیرامونی به طور کامل قطع نموده و سپس با برگشت چنین ارتباطی، یقین او را نسبت به معاد افزون سازد و بدیهی است که نمی توان از این ماجرا، نتیجه ای کلی گرفت که تمام اشخاصی که از دنیا رفته اند، نمی توانند احساس و ارتباطی نسبت به جهان مادی داشته باشند، بلکه همان گونه که خواهیم دید، ممکن است خداوند برای برخی افراد مانند شهدا، این توانایی را حتی بعد از شهادتشان نیز حفظ نموده باشد.
از سوی دیگر، اگر در همین آیه نیز دقت کنیم، مشاهده می نماییم که خداوند، این برخورد دوگانه را بیان نموده است، به گونه ای که در شرایط کاملا مساوی و برابر، چهارپای آن فرد متوفی، بر اثر مرور زمان، تبدیل به استخوانی شده، اما غذایی که به همراه داشته، کاملا سالم و دست نخورده باقی مانده بود!
از شما می پرسیم: آیا خداوند نمی تواند، فردی مانند پیامبر اکرم (ص) را حتی بعد از رحلتشان نیز واسطه میان خود و بندگانش نماید، همان گونه که به تصریح قرآن، در زمان حیاتشان نیز، در بسیاری از موارد، چنین ارتباطی میان خدا و خلق، با وساطت ایشان انجام می شده است؟! [5] و آیا این موضوع، هیچ تضادی با عقاید اسلامی خواهد داشت؟!
2-2. یک انسان می تواند با حضور فیزیکی خود بر جامعه تأثیر گذار باشد. با مردم نشست و برخاست داشته و آنان را به خوبی ها دعوت نموده و از بدی ها بازدارد. اما در ارتباط با برخی انسان ها، علاوه بر آن که حضور فیزیکی آنان مؤثر است، حضور معنویشان نیز می تواند تأثیرگذار باشد. روایتی در ارتباط با حضور معنوی پیامبر (ص) وجود دارد که بیشتر محدثان و مفسران اهل سنت نیز آن را نقل نموده اند مبنی بر این که پیامبر (ص) فرموده است که من بر دشمنانی پیروز شده ام که یک ماه باید مسافت طی نماییم تا به آنان برسیم و این به دلیل ترسی است که خدا بر دل آنان انداخته است. [6]
طبیعی است که حضور فیزیکی پیامبران در متن جامعه بر اثر عواملی؛ مانند مرگ، مسافرت، زندانی شدن و ... منتفی می شود، اما چه دلیلی وجود دارد که این امور را پایان دهنده حضور معنوی آنان ارزیابی نماییم؟!
آنچه در سوره مائده از زبان عیسای پیامبر (ع) نقل شده، تنها به پایان حضور و نظارت فیزیکی این پیامبر الاهی اشاره نموده که به عقیده بیشتر مفسران، این قطع ارتباط هم به دلیل مرگ ایشان نبوده است، چون غالب مسلمانان معتقدند که عیسی (ع) زنده بوده و در آخر الزمان نیز بار دیگر شاهد حضور فیزیکی ایشان خواهیم بود. [7] براین اساس، اظهارات عیسی (ع) بدان معنا نیست که حضور معنوی ایشان خاتمه یافته است، بلکه تنها به این موضوع اشاره می نماید که ایشان دیگر در مواردی که نیاز به حضور فیزیکی است، نمی تواند تأثیر گذار بوده و مستقیما به پیروان خویش اعلام نماید که دست از عقاید باطل خود بردارند و این که ایشان خطاب به خداوند عرضه داشته که بعد از وفاتم تنها تو ناظر بر کردار آنان خواهی بود، بدین معنا نیست که نظارت معنوی عیسی (ع) خاتمه یافته است، بلکه ایشان به این واقعیت اشاره می نمایند که در واقع، تنها این خداوند است که در ورای تمام ناظران کردار بشر، چه فرشتگان و چه انبیا، بر اعمال آنان احاطه دارد و آیات بسیار دیگری از قرآن کریم نیز بیانگر چنین واقعیتی است، از جمله آیه ای که در توبیخ برخی همسران پیامبر(ص) نازل شده و اعلام می نماید که در صورت ادامه آزار و اذیتشان، خداوند به تنهایی پشتیبان او بوده و علاوه بر آن، ایشان از پشتیبانی جبریل و افراد با ایمان و فرشتگان نیز برخوردار خواهد بود، [8] و همان گونه که عبارت انحصارگونه "فإن الله هو مولاه" در این آیه، ولایت و پشتیبانی جبرئیل و فرشتگان و ... را منتفی نمی داند، عبارت مشابه "کنت انت الرقیب علیهم" در سوره مائده نیز، هیچ دلالتی بر پایان نظارت و حضور معنوی عیسی (ع) نخواهد نمود.
با توجه به آنچه گفته شد، به این نکته نیز توجه فرمایید که از میان صدها هزار مسلمانی که در زمان زندگی پیامبر (ص) وجود داشته اند، تنها درصد کمی از آنان، امکان ارتباط مستقیم و رو در رو و در میان گذاشتن خواهش های خود و درخواست شفاعت از ایشان را داشته اند و از طرفی در قرآن کریم، به همان تعداد اندک نیز توصیه شده که بیش از حد معمول مزاحم اوقات پیامبر (ص) نشده و ایشان را از زندگی عادی بازندارند که این موضوع، موجب اذیت و آزارشان شده و حیایشان مانع می شود تا پیروان خود را از اطراف خویش متفرق سازند. [9] حال، اگر از طرفی، توصیه قرآن به مراجعه به پیامبر (ص) و ارتباط معنوی با ایشان، بعد از انجام گناهان را ملاحظه نماییم [10] و از طرف دیگر این واقعیت بدیهی را نیز در نظر بگیریم که تمام مسلمانان بعد از رحلت ایشان و نیز اکثریت آنانی که در زمان حیاتشان حضور داشته اند، توانایی مشاهده فیزیکی و درخواست مستقیم از ایشان را نداشته اند، آیا این ناعادلانه نیست که اکثریت قریب به اتفاق مسلمانان را از ارتباط معنوی با پیامبر خویش محروم بدانیم و توصیه خداوند به چنین ارتباطی را منحصر به اشخاصی بدانیم که به هر دلیل، امکان ارتباط فیزیکی با ایشان را داشته اند، حتی اگر از ایمان و اعتقاد متزلزل تری نسبت به سایرین برخوردار بوده اند؟!
شیعیان، به دلیل آموزه های پیشوایان معصوم خود معتقدند که اکنون نیز می توان چنین ارتباطی را ایجاد نموده و شفاعت ایشان را خواستار شد و این موضوع منحصر به پیامبر (ص) نیز نبوده، بلکه ارواح اولیای الاهی و شهیدان نیز بر رفتار و کردار ما نظارت دارند. [11]
3. با آن که به نظر می رسد، پاسخ کافی به شبهه وهابیان در این ارتباط ارائه شده، اما برای تکمیل آن و اطمینان بیشتر شما، به چند مورد از آیات قرآن کریم که به زنده بودن برخی از آنانی که اکنون به ظاهر در کنار ما نیستند، تصریح دارد، اشاره نموده و سخن را به پایان می بریم:
1-3. خداوند در قرآن کریم، خطاب به پیامبر (ص) می فرماید که از پیامبران گذشته بپرس که آیا غیر از خداوند، الهه های دیگری را نیز برای پرستش قرار دادیم [12] ؟!
پرسش ما این است که چگونه پیامبر (ص) می تواند از پیامبران گذشته که وفات نموده اند، موضوعی را بپرسد؟! غالب مفسران اهل سنت، معتقدند که پیامبرمان در شب معراج، این پرسش را از پیامبران گذشته مطرح نمود. [13]
پس براین اساس، آنان دارای نوعی از حیات بوده اند که توانسته اند به پرسش پیامبر (ص) پاسخ دهند. پس چه ایرادی دارد که همان نوع از زندگانی را اکنون برای پیامبر خویش نیز متصور بدانیم؟!
2-3. در آیه دیگری از قرآن می خوانیم [14] که بعد سخنانی در ارتباط با موسی (ع)، خطاب به پیامبر (ص) بیان می شود که در دیدار با "او" تردیدی نداشته باش! هر چند برخی مفسران، ضمیر موجود در آیه را به خداوند برگردانده و بیان نموده اند که مراد از "دیدار او"، "لقاء الله" است، اما بسیاری از مفسران نیز تفسیر دیگری را برگزیده اند که نتیجه اش آن است که خداوند به پیامبر ما مژده داده که قبل از رحلتشان نیز با موسی (ع) دیداری خواهند داشت و به دنبال آن، این ملاقات در شب معراج، انجام شده است. [15]
صرف نظر از این که کدام تفسیر، صحیح باشد، اما جالب است بدانید که هیچ مفسر برجسته ای از اهل سنت، امکان وقوع چنین ملاقاتی را به دلیل رحلت حضرت موسی (ع)، منتفی ندانسته است.
حال اگر براساس قرآن کریم، امکان ملاقات با مردگان وجود داشته باشد، آیا زیارت قبور و ارتباط معنوی با آنان، شرک و بدعت به شمار خواهد آمد؟!
3-3. در قسمت دیگری از قرآن می خوانیم که شخص با ایمانی، به مجرد خروج از دنیا، مورد عنایات خاص الاهی قرار گرفته و به دنبال آن، اظهار نمود که: کاش قوم من می دانستند که خداوند چه رفتار کریمانه ای با من داشته و گناهانم را بخشیده است. [16] بدیهی است که این اظهارات، مربوط به روز قیامت نبوده، چون در آن جا قوم او با چشمان خود، ورود او به بهشت را مشاهده می نمایند و دلیلی ندارد که او چنین آرزویی نماید، بلکه این گفتار، مربوط به برزخ این فرد با ایمان است که قوم او اطلاع چندانی از وضعیت او ندارند. بیشتر مفسران اهل سنت نیز به این نکته اشاره نموده اند که این آرزوی او، مربوط به گذشته است و نه خبر از آینده. [17] آیا به عقیده وهابیان، ارزش و اعتبار پیامبر ما از آن فرد با ایمان کمتر بوده و در حالی که او دارای شعور و احساس است، پیامبر گرامی اسلام فاقد آنها است؟!
4-3. در چندین آیه به مردم اعلام شده است که شهیدان راه خدا را مرده نپندارند، بلکه آنان هم اکنون زنده بوده و نزد خداوند از روزی خوبی برخوردارند، هر چند که این موضوع برای برخی، قابل درک نباشد! [18] به تصریح قرآن کریم، این شهیدان می توانند با دوستان خود، ارتباط معنوی ایجاد نموده و آنان را به نترسیدن و غمناک نبودن توصیه نموده و اظهار دارند که خداوند پاداش افراد نیکوکار را از یاد نخواهد برد. [19]
زنده بودن پیامبر (ص) و امکان ایجاد ارتباط معنوی با ایشان را به خوبی می توان از این دسته از آیات استفاده نمود، به این ترتیب که:
اولا: بر اساس آیه ای از قرآن، مقام پیامبران و صدیقان در مرتبه ای والاتر از شهیدان قرار دارد، [20] بنابراین، اگر شهیدان بعد از شهادتشان زنده باشند، آیا زنده بودن پیامبرانی که در مقام والاتری از آنان قرار دارند، عجیب خواهد بود؟!
ثانیا: حتی اگر زنده بودن را منحصر به شهیدان دانسته و آن را به پیامبران سرایت ندهیم، باید بدانیم که پیامبر گرامی اسلام نیز بر اساس عقیده بیشتر شیعیان و اهل سنت، مسموم شده و به شهادت رسیده اند. [21]
بنابراین، پیامبر ما شهید زنده ای است که ناظر بر اعمالمان بوده و توانایی برقراری ارتباط معنوی با ما را دارد و شبهه های وهابیان، حتی نتوانسته است، اهل سنت را متقاعد نماید تا از زیارت ایشان و ایجاد چنین ارتباطی دست بردارند. مشکل اصلی وهابیت در این نکته است که آنان به جای دقت و ریشه یابی آیات و روایات به ظواهر آن بسنده نموده و نوعی جمود و تحجر بر افکار آنان حاکم است، به نحوی که آنان در مواردی که روایات مسلم و غیر قابل انکاری در ارتباط با امکان برقراری ارتباط با مردگان وجود دارد، آن را می پذیرند. به عنوان نمونه، گفت و گوی پیامبر (ص) با کافران کشته شده در جنگ بدر را منکر نمی شوند [22] و معتقدند که مردگان صدای کفش افرادی که بر مزار آنان عبور می کنند را می شنوند. [23] آنان حتی معتقدند که پیامبر (ص) می تواند جواب افرادی را بدهد که بر او سلام می کنند، [24] اما نمی خواهند به خود بباورانند که همان پیامبری که توانایی جواب سلام آنان را دارد، خواهد توانست به عنوان واسطه ای میان خدا و ایشان نیز قرار گیرد.

[1] رک: کتاب "وفاءالوفاء" تألیف سمهودی
[2] گروهی از وهابیون، توسل به پیامبر (ص) و درخواست از ایشان را در زمان حیاتشان مجاز دانسته و بعد از رحلتشان بی فایده می دانند.
[3] در بیشتر روایات و تفاسیر، عزیر پیامبر به عنوان فردی معرفی شده است که این آیه به بیان ماجرای او می پردازد. ر.ک: مستدرک حاکم نیشابوری، ج 2، ص 282، دار المعرفة، بیروت، 1406 ق.
[4] در این ارتباط، رک: شیخ مفید، اوائل المقالات، ص 76- 75، کنگره شیخ مفید، قم، 1413 ق.
[5] نساء، 64، "...لو أنهم إذ ظلموا أنفسهم جاؤک فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول...".
[6] به عنوان نمونه: ر.ک: ابو جعفر طبری، جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 2، دار المعرفة، بیروت، 1412 ق، "نصرت بالرعب مسیره شهر".
[7] همان، ج 3، ص 203.
[8] تحریم، 4.
[9] احزاب، 53، "...لا تدخلوا بیوت النبی إلا أن یؤذن لکم...".
[10] نساء، 64.
[11] امام صادق (ع) مى‏فرماید: «به درستى که مؤمن خانواده خویش را زیارت مى‏کند؛ پس آن چه را دوست دارد، مى‏بیند و آن چه را ناخوشایند دارد، از او پوشیده مى‏شود و به درستى که کافر خانواده خویش را زیارت مى‏کند؛ پس مى‏بیند آن چه ناخوشایند اوست و از او پوشیده مى‏شود، آن چه را دوست دارد. امام (ع) مى‏فرماید: پاره‏اى از ایشان هر جمعه زیارت مى‏کنند و پاره‏اى بر حسب عمل خود زیارت مى‏کنند» ،کلینى، کافى، ج 3، ص 230.
[12] زخرف، 45.
[13] قرطبی، محمد بن احمد، الجامع لأحکام القرآن، ج 16، ص 95، انتشارات ناصر خسرو، تهران، 1364 ش.
[14] سجده، 23.
[15] الجامع لأحکام القرآن، ج 14، ص 108.
[16] یس، 27- 26، "قیل ادخل الجنة قال یا لیت قومی یعلمون بما غفر لی ربی و جعلنی من المکرمین".
[17] الجامع لأحکام القرآن، ج 16، ص 20.
[18] بقره، 154؛ آل عمران، 169.
[19] آل عمران، 171-170، "یستبشرون بالذین لم یلحقوا بهم ....و أن الله لا یضیع أجر المحسنین".
[20] نساء، 69، "فأولئک مع الذین أنعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین..".
[21] صحیح بخاری، ج 5، ص 9، دار الفکر، بیروت، 1401 ق.
[22]صحیح بخاری، ج 2، ص 92.
[23] مسند احمد، ج 2، ص 537، دار صادر، بیروت، بی تا.

گردآوری و پاسخ:
سید محمد مهدی حسین پور
مدیر گروه وهابیت

http://vahabiat.porsemani.ir

پیامبر(ص)در حدیث قرطاس چه می خواست بنویسد؟

یكی از سوالاتی كه ذهن هر حق جویی را به خود مشغول میكند این است كه پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله وسلم در آخرین لحظات حیات چه میخواستند بفرمایند؟ hadis ghertas حدیث قرطاس.jpeg
در طبقات کبری از ابن عباس نقل شده که گفت: وقتی وفات رسول خدا نزدیک شد، در خانه مردانی بودند که در بین آنان عمر بن خطاب هم حضور داشت و پیامبر خدا فرمود: برای من کاغذی بیاورید تا برایتان کتابی بنویسم. پس از آن هرگز گمراه نشوید. در این هنگام عمر بن خطاب گفت: مریضی بر او شدت یافته و قرآن نزد ماست و کتاب خدا ما را کافی است. اهل خانه اختلاف کردند. برخی بر قول خلیفه دوم اصرار ورزیدند و عده‏ای خواهان اطاعت از امر پیامبر(ص) بودند. هنگامی که اختلاف و نزاع زیاد شد پیامبر(ص) فرمود: از نزد من برخیزید و بروید.
طبقات کبری، ابن سعد، ج 2، ص 242
این حادثه در کتاب‏های صحیح بخاری، مسند احمد بن حنبل، صحیح مسلم، طبقات کبری، سیره نبویه ذهبی به تفصیل آمده است.
بسیار ضروری و مهم است كه پیامبر صلی الله علیه و اله وسلم به چه مطلبی میخواستند تصریح بفرمایند که عمربن خطاب مانع شد؟
ما این جواب را با استفاده از مدارک علمای اهل سنت پاسخ میگوییم ؟
نووی متوفای676 كه از شخصیت‌های برجسته اهل سنت و شارح صحیح مسلم است ، می گوید :
فقد اختلف العلماء فی الكتاب الذی هم النبی ( صلى الله علیه وسلم ) به فقیل أراد أن ینص على الخلافة فی إنسان معین لئلا یقع نزاع وفتن .
علما اختلاف دارند كه هدف پیامبر از نوشتن نامه چه بود . برخی گفته‌اند كه پیامبر می خواست صراحتا بنویسد كه خلیفه بعد از من كی است تا هیچ نزاعی و فتنه‌ای بعد از پیامبر بر نخیزد .
ابن حجر عسقلانی ، متوفای 852 می نویسد :
وقیل بل أراد أن ینص على أسامی الخلفاء بعده حتى لا یقع بینهم الاختلاف قاله سفیان بن عیینة .
فتح الباری - ابن حجر - ج 1 - ص 186 .
پیامبر اكرم می خواست اسامی خلفای بعد از خودش را نام ببرد تا اختلافی بین آن‌ها ایجاد نشود . همین تعبیر را عینی در كتاب عمدة القاری ، ج2 ، ص171 آورده است .
و همچنین عینی از خطابی نقل كرده است كه :
قال الخطابی : یحتمل وجهین . أحدهما : أنه أراد أن ینص على الإمامة بعده فترتفع تلك الفتن العظیمة كحرب الجمل وصفین .
عمدة القاری - العینی - ج 2 - ص 171 .
پیامبر می خواست امام را معین كند تا این فتنه های بزرگی مثل قضیه جنگ جمل و صفین پیش نیاید .
جالب این است كه قسطلانی در ارشاد الساری شرح صحیح بخاری ، ج1 ، ص207 می گوید :
اكتب لكم كتاباً فیه نص علی الأئمة بعدی .
من كتابی بنویسم كه در آن تصریح كرده باشم ائمه بعد از خودم را .
و همچنین جناب كرمانی ، مشهور به شمس الأئمه كه كتابی دارد در شرح صحیح بخاری به نام الكوكب الدراری فی شرح صحیح البخاری ، ج2 ، ص172 . یك تعبیر زیبائی دارد :
اراد أن یكتب اسم الخلیفة بعده لئلا یختلف الناس ولا یتنازعوا .
پیامبر اراده كرد كه اسم خلیفه بعد از خودش را بنویسد تا مردم اختلاف و تنازع نكنند .
احمد امین مصری متوفای 1373كه از شخصیت‌های بلند آوازه معاصر ما نیز هست ، بعد از تحقیق و بررسی به این نتیجه رسیده است :
وقد اراد الرسول فی مرضه الذی مات فیه أن یعن من یلی الأمر من بعده .
یوم الاسلام ، ص41 .
پیامبر اكرم می خواست امام بعداز خودش را معین كند تا راه اختلاف بسته شود .
و خود خلیفه دوم در عبارتی كه ابن أبی الحدید در شرح نهج البلاغه ، ج12 ، ص20 آورده ، صراحت دارد كه :
ولقد أراد فی مرضه ان یصرح باسمه فمنعت من ذلك إشفاقا وحیطة على الاسلام .
پیغمبر اراده کرد که تصریح کند به اسم ایشان اما من مانع شدم ....
با توجه به این که رسول الله (صلی الله علیه واله وسلم) در آخرین روزهای زندگی اش این خطبه را خواند :
ایها الناس انی تارك فیكم الثقلین كتاب الله وعترتی .
ای مردم همانا من باقی گذاشتم در بین شما کتاب خدا و عترتم را.
حتی جابر می گوید كه پیامبر مریض بود و توانائی راه رفتن نداشت ، آقا امیر المؤمنین و فضل بن عباس دست پیامبر را گرفتند و او آمد به مسجد و پیامبر حدیث ثقلین را مطرح كردند .
دوباره برگشت به منزل و قبل از رحلت شان جمعیت زیادی جمع شده بودند و حتی تعبیر دارد كه غرفه پیامبر ، از جمعیت موج می زد . آن جا فرمود : من در آینده نزدیك پیش خدا خواهم رفت :
الا انی مخلف فیكم كتاب الله وعترتی اهل بیتی ، ثم اخذ بید علی و قال هذا علی مع القرآن والقرآن مع علی لا یفترقا حتی یردا علی الحوض فأسئلكم ما تخلفونی فیهما .
آگاه باشید که کتاب خدا و اهل بیتم را میان شما باقی گذاشتم سپس دست امیرالمومنین علیه السلام را گرفتند و فرمودند علی با قرآن است و قران با علی از هم جدا نمیشوند تا بر حوض وارد شوند پس من شما را از انها سوال میکنم ..
الصواعق المحرقه ، ص124 ، چاپ محمدیه مصر و المقتل الحسین ، خوارزمی ، ص164 و تفسیر بحر المحیط ، ابو حیان ، ج1 ، ص112
با آگاهی به این مطالب روشن میشود که پیامبر اكرم در این نامه(حدیث قرطاس) می خواست همان چیزی را كه قبلاً در حدیث ثقلین بیان كرده‌اند تاکید کنند که :
إنی تارك فیكم ما إن تمسكتم به لن تضلوا بعدی أحدهما أعظم من الآخر كتاب الله حبل ممدود من السماء إلى الأرض وعترتی أهل بیتی ولن یتفرقا حتى یردا على الحوض فانظروا كیف تخلفونی فیهما "
صحیح ترمذی ، ج5 ، ص328 ، ح 3874 و تفسیر ابن كثیر ، ج 4 ، ص113 .
مردم من چیزی را در میان شما می گذارم كه اگر عمل كنید ، هر گز گمراه نخواهید شد ....
مشخص است كه مراد رسول اكرم این بود كه هم توصیه به كتاب كند و هم توصیه به اهل بیت . یا حتی نام اهل بیت را هم در این جا بنویسد .
و لذا این عبارت عمر كه می گوید : حسبنا كتاب الله ، می خواست یك ردی بر سخن پیامبر داشته باشد كه اگر می خواهی ما را به كتاب الله و اهل بیت توصیه كنی ، كتاب ما را كفایت می كند ، نیازی به اهل بیت نداریم .

http://vahabiat.porsemani.ir

فلسفه عزادارى بر اهل‌بيت (عليهم‌السلام) و فوايد آن چيست؟

فلسفه و حكمت عزادارى را مى‌توان در امور ذيل، رهيابى كرد:
الف. محبت و دوستى: قرآن و روايات، دوستى خاندان رسول اكرم صلى‌الله‌عليه‌و‌آله و اهل‌بيت (عليهم‌السلام) را بر مسلمانان واجب كرده است[1]. روشن است كه دوستى لوازمى دارد و محبّ صادق، كسى است كه شرط دوستى را ـ چنان كه بايد و شايد ـ به جا آورد. يكى از مهم‌ترين لوازم دوستى، هم دردى و هم دلى با دوستان در مواقع سوگ يا شادى آنان است[2]؛ از اين رو در احاديث، بر برپايى جشن و سرور در ايام شادى اهل‌بيت (عليهم‌السلام) و ابراز حزن و اندوه در مواقع سوگ آنان، تأكيد فراوان شده است.
حضرت على (عليه‌السلام) در روايتى مى‌فرمايد: «شيعه و پيروان ما در شادى و حزن ما شريكند». «يفرحون لفرحنا و يحزنون لحزننا»[3] امام صادق (عليه‌السلام) نيز فرمودند: «شيعتنا جزء منا خُلِقوا مِن فضل طينتنا يسوؤهم ما يسؤنا و يسرّهم ما يسرّنا»[4]؛ «شيعيان ما پاره‌اى از خود ما بوده واز زيادى گل ما خلق شده‌اند؛ آنچه كه ما را بدحال يا خوشحال مى‌سازد، آنان را بدحال و خوشحال مى‌گرداند».
اين وظيفه عقلانى و شرعى، ايجاب مى‌كند كه در ايام عزادارى اهل‌بيت (عليهم‌السلام) ، حزن و اندوه خود را به «زبان حال»؛ يعنى، با اشك، آه و ناله و زارى، از نظر خوراك، با كم خوردن و كم آشاميدن مانند افراد غم‌زده[5] و از نظر پوشاك، با پوشيدن لباسى كه از حيث جنس و رنگ و نحوه پوشش در عرف، حكايت‌گر اندوه و ناراحتى است، آشكار سازيم.
ب. انسان‌سازى: از آنجا كه در فرهنگ شيعى، عزادارى بايد از سر معرفت و شناخت باشد؛ هم‌دردى با آن عزيزان، در واقع يادآورى فضايل، مناقب و آرمان‌هاى آنان بوده و بدين شكل، آدمى را به سمت الگوگيرى و الگوپذيرى از آنان سوق مى‌دهد.
فردى كه با معرفت در مجالس عزادارى، شركت مى‌كند؛ شعور و شور، شناخت و عاطفه را درهم مى‌آميزد و در پرتو آن، انگيزه‌اى قوى در او پديدار گشته و هنگام خروج از مراسم عزادارى، مانند محبى مى‌شود كه فعّال و شتابان، به دنبال پياده كردن اوصاف محبوب در وجود خويشتن است.
ج. جامعه‌سازى: هنگامى كه مجلس عزادارى، موجب انسان‌سازى گشت؛ تغيير درونى انسان به عرصه جامعه نيز كشيده مى‌شود و آدمى مى‌كوشد تا آرمان‌هاى اهل‌بيت (عليهم‌السلام) را در جامعه حكم‌فرما كند.
به بيان ديگر، عزادارى بر اهل‌بيت (عليهم‌السلام) ؛ در واقع با يك واسطه زمينه را براى حفظ آرمان‌هاى آنان و پياده كردن آنها فراهم مى‌سازد. به همين دليل مى‌توان گفت: يكى از حكمت‌هاى عزادارى، ساختن جامعه براساس الگوى ارائه شده از سوى اسلام است.
د. انتقال‌دهنده فرهنگ شيعى به نسل بعد: كسى نمى‌تواند منكر اين حقيقت شود كه نسل جديد در سنين كودكى، در مجالس عزادارى با فرهنگ اهل‌بيت (عليهم‌السلام) آشنا مى‌شوند. به راستى عزادارى و مجالس تعزيه، يكى از عناصر و عوامل برجسته‌اى است تا آموزه‌هاى نظرى و عملى امامان راستين، به نسل‌هاى آينده منتقل شود. مراسم عزادارى، به دليل قالب و محتوا، بهترين راه براى تعليم و تربيت نسل جديد و آشنايى آنان با گفتار و كردار اهل‌بيت (عليهم‌السلام) است.

پی نوشت ها
______________________________
[1]. نگا: شورى 42، آيه 23؛ هود (11)، آيه 29؛ ميزان‌الحكمه، ج 2، ص 236.
[2]. نگا: المحبة فى الكتاب والسنة، صص 169 ـ 170 و 181 ـ 182.
[3]. بحارالانوار، ج 44، ص 287.
[4]. امالى، ص 305.
[5]. طبق فرموده امام صادق (عليه‌السلام) به معاوية بن وهب، «عزاداران سيدالشهدا در روز عاشورا از آب و غذا دورى جويند تا آن كه يك ساعت از وقت فضيلت نماز عصر بگذرد، و در حد لزوم به غذاى معمول صاحبان مصيبت، سدّ جوع و عطش كنند». [نگا: تاريخ النياحة الامام الشهيد الحسين بن على، ج 1، صص 157ـ159].

http://vahabiat.porsemani.ir

اعتراف خلفا به حقانیت حضرت علی(ع)

لطفا احاديث و رواياتي از جايگاه و حقانيت حضرت علي از زبان خلفاي قبل خود را بيان كنيد

در این زمینه به دو روایت بسنده می شود:
ابن باکثیر مکی شافعی، متوفای ۱۰۴۷ در ” وسیله المال فی عد مناقب الال ” بعد از ذکر حدیث غدیر به طرق متعدده گوید: ودار قطنی در فضایل ازمعقل بن یسار رضی الله عنه با بررسی طریق روایت نموده که گفت: شنیدم ابوبکر رضی الله عنه می گفت: علی بن ابی طالب علیه السلام عترت رسول خدا صلی الله علیه و آله است، یعنی آنهائی که پیغمبر صلی الله علیه و آله بتمسک بانها و پذیرش رهبری آنها را تاکید فرموده، پس آنها ستارگان راهنمائی هستند هر کس از آنها پیروی نمود هدایت یافت، و ابوبکر رضی الله عنه او (علی علیه السلام) را باین مزیت مخصوص داشته، زیرا او (علی علیه السلام) در این مقام امام است، و در شهر علم و عرفان است، پس او امام ائمه و عالم امت است. و گوئی این نظر و گفتار را (ابوبکر) از رسول خدا صلی الله علیه و آله اخذ و باو تبعیت نموده که آنجناب او را در روز غدیرخم از بین آنها بانچه سابقا ذکر شد اختصاص داد، و این حدیث درست و شکی و ریبی که منافی با آن باشد وجود ندارد، و از گروه بسیار زیادی از صحابه روایت شده و شیوع و شهر بسزا یافته و کافی است در این باب مجمع حجه الوداع. (الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب ج ۱ ص ۶۸۹)
همچنین علامه امینی در الغدیر در مورد اعترافات عمر می نویسد:
راغب آنرا در جلد ۷ محاضراتش درص ۲۱۳ ذکر نموده که ابن عباس گفت: شبی با عمر براهی میرفتم، و عمر بر قاطری و من بر اسبی سوار بودیم، در اینموقع (عمر) آیه ای را قراءت کرد که در آن از علی بن ابی طالب علیه السّلام یاد شده، سپس گفت: سوگند بخدا ای اولاد عبد المطلب، بطور تحقیق علی در میان شما اولی (سزاوارتر) باین امر (خلافت) بود از من و ابی بکر. ابن عباس گوید: من با خود گفتم: خدا مرا نبخشد اگر من او را ببخشم (خدا مرا رها نکند اگر دست از او بدارم)، پس باو گفتم: یا امیر المؤمنین آیا تو چنین سخنی را میگوئی؟ در حالیکه تو و رفیقت برجستید و امر خلافت را شما از ما سلب نمودید، نه سایر مردم!! عمر گفت: دور شوید (یا- از این سخن خود داری کنید) ای اولاد عبد المطلب: همانا شما یاران عمر بن خطاب هستید، (ابن عباس گوید) پس از این سخن او، من خود را بعقب افکندم و او زمانی اندک جلو افتاد سپس (چون تعلل مرا در طی راه احساس نمود) مرا (با تعرّض و نکوهش امر به همراهی در روش نمود) گفت: راه بیا از راه وامانی، و گفت: سخن خود را بر من تکرار کن، گفتم: مطلبی را یادآور شدی، و من پاسخ آنرا رد نمودم، و اگر تو سکوت می کردی، ما نیز ساکت بودیم.
عمر گفت: بخدا قسم ما نکردیم آنچه را که کردیم از روی عداوت و لیکن ما او را کوچک شمردیم و ترسیدیم که عرب بسبب کشتارهائی که (در غزوات) از آنها کرده بخلافت او تن ندهند و با او هم داستان و متحد نشوند، (ابن عباس گوید) خواستم (در پاسخ او) بگویم: رسول خدا صلی اللّه علیه و آله او را اعزام مینمود (بقبائل عرب و میدانهای جنگ) و او بزرگان و رؤسای آنها را در هم میشکست و زبون میساخت و پیغمبر صلی اللّه علیه و آله در آن مأموریت ها علی را کوچک نمی شمرد، مع الوصف تو و رفیقت (ابو بکر) او را کوچک میشمارید؟! سپس عمر گفت: شد آنچه شد، در عین حال تو چگونه میبینی؟ بخدا قسم، ما در هیچ امری بدون او (علی علیه السّلام) تصمیم نمیگیریم و هیچ کاری بدون اذن او انجام نمیدهیم.
و در شرح نهج البلاغه جلد ۲ ص ۲۰ (در ذکر این داستان) چنین مذکور است: عمر گفت: ای ابن عباس سوگند بخدا همانا، این رفیق تو (یعنی علی علیه السلام) اولی (سزاوارترین) مردم است بامر (خلافت) بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جز اینکه ما درباره او (تصدی او بامر خلافت) از دو چیز ترسیدیم، .. تا آنجا که ابن عباس گوید: گفتم یا امیر المؤمنین، آن دو چیز کدام است؟ گفت: ترس و اندیشه ما از جوانی او، و علاقه و محبت او نسبت باولاد عبد المطلب بود.
و در جلد ۲ ص ۱۱۵ (همان کتاب) چنین مذکور است: بی میلی ما نسبت باو بجهت جوانی او و محبّت او نسبت باولاد عبد المطلب بود.
و گواهی بولایت أمیر المؤمنین علیه السّلام بمعنای مقصود ما (اولویت مطلق) نور و حکمتی است که در دلهای دوستان آنجناب نهاده شده است که در برابر آن بار سفر بسته میشود «۱» و برای تعیین (و تشخیص) حامل بار سنگین آن (ولایت) رسولان اعزام میشوند، چنانکه در آنچه بیهقی در «المحاسن و المساوی» ج ۱ ص ۳۰ ضمن حدیث طولانی که بین ابن عباس و مردی از اهالی (حمص) از توابع شام جریان یافته وارد شده، ضمن آن چنین مذکور است: آنمرد شامی بابن عباس گفت: همانا طایفه و قبیله من خرج سفر برای من گرد آوردند و من فرستاده آنهایم که بعنوان امین خود مرا نزد تو فرستاده اند و تو را نمیسزد که مرا بدون برآوردن حاجتم برگردانی، زیرا قبیله و قوم من در امر علی علیه السّلام (و برای محبت او) در معرض هلاکت هستند، تو آنها را از این تنگی و مشکل برهان، تا خداوند تو را از تنگی برهاند، در نتیجه ابن عباس باو گفت: ای برادر شامی همانا علی علیه السّلام در این امّت از حیث فضیلت و علمش همانند آن عبد صالح است که موسی علیه السّلام با او ملاقات نمود. سپس حدیث
ام سلمه را ذکر نموده که متضمن فضایل بسیاری است برای علی علیه السّلام و آن مرد شامی بابن عباس گفت: سینه مرا از نور و حکمت پر نمودی و مرا از تنگی و مشقّت رهاندی خدای تو را از تنگی برهاناد، گواهی میدهم باینکه علی رضی اللّه عنه مولای من و مولای هر مرد و زن مؤمنی است.
هذا صِراطُ رَبِّکَ مُسْتَقِیماً قَدْ فَصَّلْنَا الْآیاتِ لِقَوْمٍ یَذَّکَّرُونَ سوره انعام آیه ۱۳۶٫(الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج ۱، ص: ۶۷۶)

http://vahabiat.porsemani.ir

ماجرای رحلت و قبض روح پیامبر (صلی الله علیه و آله) توسط عزرائیل

در حالی که اضطراب و دلهره، سراسر «مدینه» را فرا گرفته بود، یاران پیامبر- صلی الله علیه و آله -، با دیدگانی  اشکبار و دل هایی آکنده از اندوه، دور خانه پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ گرد آمده بودند تا از سرانجام بیماری پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ آگاه شوند. گزارش هایی که از داخل خانه به بیرون می رسید، از وخامت وضع مزاجی آن حضرت، حکایت می کرد و هر نوع امید بهبودی را از بین می برد.
گروهی از یاران آن حضرت، علاقه مند بودند که از نزدیک رهبر عالیقدر خود را زیارت کنند، ولی وخامت وضع پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ اجازه نمی داد در اتاقی که  حضرت در آن بستری شده بود، جز اهل بیت وی، کسی رفت و آمد کند.
دختر گرامی و یگانه یادگار پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ، فاطمه ـ علیها السلام ـ در کنار بستر پدر بزرگوارش نشسته بود و بر چهره نورانی آن حضرت نظاره می کرد. ایشان مشاهده می کرد که عرق  موت، بسان دانه های مروارید، از پیشانی و صورت پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ سرازیر می شود.[1] زهرای مرضیّه با دیدگانی اشک بار و اندوهگین، شعر زیر را  که از سروده های ابوطالب درباره پیامبر  ـ صلی الله علیه و آله ـ بود، زمزمه می کرد:
و ابیض یستسقی الغمام بوجهه ـ ثمال الیتامی عصمة للارامل؛ یعنی چهره روشنی که به احترام آن از ابر باران درخواست می شود، شخصیتی که پناهگاه یتیمان و نگهبان بیوه زنان است.
در این هنگام، پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ دیدگان خود را گشود و با صدای آهسته به دختر عزیزش فرمود: این شعری است که ابوطالب درباره من سروده است، ولی شایسته است به جای آن، این آیه را تلاوت کنید. وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِکمْ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاکرِينَ[2] یعنی محمّد پیامبر خدا است و پیش از او پیامبرانی آمده اند و رفته اند. آیا هر گاه او فوت کند و یا کشته شود، به آیین گذشتگان خود باز می گردید؟ هر کس به آیین گذشتگان خود باز گردد، خدا را ضرر نمی رساند و خداوند، سپاس گزاران را پاداش می دهد.[3]
پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ با دختر خود سخن می گوید.تجربه نشان می دهد که عواطف در شخصیت های بزرگ، بر اثر تراکم افکار و فعالیت های زیاد، نسبت به فرزندان خود کم فروغ می شود. زیرا اهداف بزرگ و افکار جهانی، آن چنان آن را به خود مشغول می سازد که دیگر عاطفه و علاقه به فرزندان، مجالی برای بروز و ظهور خود نمی یابد؛ ولی شخصیت های بزرگ معنوی از این قاعده، مستثنی هستند. آنان با داشتن بزرگترین اهداف و ایده های جهانی و مشاغل روز افزون، روح وسیع و بزرگی دارند که گرایش به یک قسمت، آن ها را از قسمت دیگر باز نمی دارد.
علاقه پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ به یگانه فرزندش، از عالی ترین تجلّی عواطف انسانی بود.[4] تا آن جا که پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ هیچ گاه بدون وداع و خداحافظی با دختر خود، به مسافرت نمی رفت و هنگام مراجعت از سفر، قبل از همه به دیدن زهرا ـ علیها السلام ـ می شتافت؛ در برابر همسران خود، از وی احترام شایسته ای به عمل می آورد و به یاران خود می فرمود: «فاطمه پاره تن من است. خشنودی وی خشنودی من و خشم او خشم من است».[5]
دیدار حضرت زهرا ـ علیها السلام ـ پیامبر- صلی الله علیه و آله - را به یاد  پاکترین و با عاطفه ترین، زنان جهان، حضرت خدیجه کبری ـ علیها السلام ـ می انداخت که در راه هدف مقدّس شوهر، به سختی های عجیبی تن داد و ثروت و مکنت خود را در آن راه بذل کرد.
در تمام روزهایی که پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ بستری بود، فاطمه ـ علیها السلام ـ در کنار بستر پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ نشسته و لحظه اي از او دور نمی شد. ناگاه پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ به دختر خود اشاره کرد که با او سخن بگوید: زهرا ـ علیها السلام ـ قدری خم شد و سر را نزدیک پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ آورد. آن گاه پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ با دخترش به طور آهسته سخن گفت؛ کسانی که در کنار بستر آن حضرت بودند، از حقیقت گفتگوی آن ها آگاه نشدند. وقتی سخن پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ به پایان رسید، زهرا ـ علیها السلام ـ به شدت گریست و سیلاب اشک از دیدگانش جاری شد. ولی مقارن همین وضع پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ بار دیگر به دخترش اشاره کرد و آهسته با وی سخن گفت: این بار حضرت زهرا ـ علیها السلام ـ خوشحال شد. وجود این دو حالت متضاد در دو وقت مقارن،  حاضران را متعجب ساخت، آنان از زهرا ـ علیها السلام ـ خواستند که از حقیقت گفتار پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ آگاهشان سازد و علّت بروز این دو حالت مختلف را برای آنان روشن سازد. زهرا ـ علیها السلام ـ فرمود: من راز رسول خدا را فاش نمی کنم.
پس از درگذشت پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ زهرا ـ علیها السلام ـ روی اصرار عایشه، آنان را از حقیقت ماجرا آگاه ساخت و فرمود: پدرم در نخستین بار، مرا از مرگ خود مطلع کرد و اظهار نموده که من از این بیماری، بهبودی نمی یابم. برای همین جهت به من گریه و ناله دست داد، ولی بار دیگر به من فرمود که تو نخستین کسی هستی که از اهل بیت من، به من ملحق می شوی. این خبر مرا خوشحال کرد و فهمیدم که پس از اندکی به پدرم ملحق می شوم.[6]
از ابن عباس روايت شده است که رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ هنگام بيماري لحظه اي بيهوش گرديد، در آن هنگام در خانه کوبيده شد. حضرت فاطمه ـ عليها السلام ـ فرمود: کيستي؟ کوبنده در گفت: مرد غريبي هستم، آمده ام از رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ پرسشي کنم. آيا اجازه مي دهيد به محضرش برسم؟
فاطمه ـ عليها السلام ـ فرمود: بازگرد، خدا تو را بيامرزد. اکنون پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ بيمار است. آن شخص غريب رفت و پس از لحظه اي باز آمد و در خانه را کوبيد و گفت: مرد غريبي است که از پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ اجازه ورود مي طلبد، آيا به غريبان اجازه ورود مي دهيد؟
در اين هنگام رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ به هوش آمد و فرمود: فاطمه جان! آيا مي داني اين شخص کيست؟ اين کسي است که جمعيت ها را پراکنده مي کند. اين فرشته مرگ (عزرائيل) است. به خدا سوگند قبل از من از کسي اجازه نگرفته و پس از من هم از احدي اجازه نمي گيرد. به خاطر مقام ارجمندي که در پيشگاه خداوند دارم، از من اجازه مي طلبد، به او اجازه ورود بده.
فاطمه ـ عليها السلام ـ به او فرمود: داخل شو، خدا تو را بيامرزد. عزرائيل مانند نسيم ملايمي وارد خانه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ شد و گفت: «السلام علي اهل بيت رسول الله؛ سلام بر خاندان رسول خدا».[7]
خداوند متعال تو را سلام مي رساند و فرمان داده است تا بي اجازه تو قبض روح نکنم.
پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: از تو درخواستي دارم، منتظر بمان تا جبرئيل نيز حاضر شود.
در اين هنگام جبرئيل به حضور پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ رسيد، حضرت فرمود: در چنين موقعيتي مرا تنها گذاشتي.
جبرئيل عرض کرد: بشارت باد که تو را مژده آورده ام.
حضرت پرسيد: آن مژده کدام است؟
جبرئيل عرض کرد: آتش جهنم به مناسبت ورود تو به بهشت خاموش شده است و بهشت آراسته شده و حوريان سياه چشم، صف در صف ايستاده اند و فرشتگان، قدوم روح تو را ستايش مي گويند.
حضرت فرمود: چه نيکوست! آيا سخن ديگري داريد؟
جبرئيل عرض کرد: بهشت بر پيامبران، پيش از ورود تو حرام است.
حضرت فرمود: بشارت مرا افزون کن. عرض کرد: خداوند به تو آن داده که به هيچ پيامبري نداده است و آن حوض کوثر و مقام پسنديده و شفاعت امّت است که تنها مخصوص توست. حضرت فرمود: از شنيدن اين بشارت، دلم آرام شد و احساس رضايت مي کنم. اي ملک الموت! نزديک بيا و قبض روحم کن.[8]
آن حضرت در آخرین روز های بیماری خود، نماز و رعایت حال بردگان را زیاد سفارش می کرد و مي فرمود: با بردگان به نیکی رفتار کنید و در خوراک و پوشاک آن ها دقت نمایید و با آنان به نرمی سخن  بگویید و حسن معاشرت را پیشه خود سازید.
در آخرین لحظه های زندگی، چشمان خود را باز کرد و گفت: برادرم را صدا بزنید تا بیاید در کنار بستر من بنشیند. همه فهمیدند مقصودش علی ـ علیه السلام ـ است. علی ـ علیه السلام ـ در کنار بستر آن حضرت نشست، ولی احساس کرد که پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ می خواهد از بستر برخیزد. علی ـ علیه السلام ـ آن بزرگوار را از بستر بلند کرد و به سینه خود تکیه داد.
چیزی نگذشت که علائم احتضار در وجود شریف پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ پدید آمد، آن حضرت در آغوش علی ـ علیه السلام ـ جان به جان آفرین تسلیم کرد.[9]
امیر  مومنان – علیه السلام - در یکی از خطبه های خود به این مطلب تصریح کرده و می فرماید: «و لقد قبض رسول الله و ان رأسه لعلی صدری... و لقد ولیت غسله و الملائکة اعوانی»؛[10] یعنی پیامبر خدا در حالی که سر او بر سینه من بود، قبض روح شد من در حالی که فرشتگان مرا یاری و کمک می کردند، ایشان را غسل دادم.
گروهی از محدّثین نقل می کنند که آخرین جمله ای که پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ درآخرین لحظات زندگی خود فرمود، جمله: «لا، مع الرّفیق الاعلی» بوده است. گویا فرشته وحی (جبرئیل) او را در موقع قبض روح، مخیّر ساخته است که بهبودی یابد و بار دیگر به این جهان باز گردد؛ و یا پیک الهی (عزرائیل) روح او را قبض کند و به سرای دیگر بشتابد. وی با گفتن جمله مزبور، به پیک الهی رسانیده است که می خواهد به سرای دیگر بشتابد و با کسانی که در آیه زير به آن ها اشاره شده، به سر ببرد: وَمَن يُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلَئِک مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَدَاء وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولَئِک رَفِيقًا[11]؛ یعنی  کسانی که از خدا و رسولش اطاعت کنند، با کسانی هستند که خداوند به آن ها نعمت بخشیده؛ از پیامبران و و صدّیقان و شهیدان و صالحان و این ها چه نیکو دوستان و رفیقانی هستند.
پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ این جمله را (لا مع الرّفیق الاعلی) فرمود و دیدگان و لب های وی روی هم افتاد.[12]

پی نوشت ها:
[1] . سبحانی، جعفر، فروغ ابدیّت، قم، نشر دانش اسلامی، چاپ دوم، 1363.ش، ج 2، ص 503.
[2] . سوره آل عمران ،آیه 144.
[3] . مفید، محمد بن محمد، الارشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، ترجمه رسولي محلاتی، سید هاشم، تهران، انتشارات علمیّه اسلامیّه، چاپ دوم، 1346 ش، ج اول، ص 176 ـ 177.
[4] .  سبحانی، پیشین، ج 2، ص 504.
[5] . ربانی خلخالی، علی، زن از دیدگاه اسلام، قم، انتشارات قرآن، چاپ اول، 1399.ق، ص 16 به نقل از: بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح  البخاری، ج 2، ص120.
[6] . ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، بیروت، داربیروت للطباعة و النشر، چاپ اول، 1405.ق، ج 2، ص 247 ـ 248 ؛ ابن اثیر جزری، علی بن محمد، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 323.
[7] . محمدي اشتهاردي، محمد، سوگنامه آل محمد- صلی الله علیه و آله -،  قم، انتشارات ناصر، چاپ اول، 1379ش، ص18ـ19 به نقل از: قمی، عباس، الانوار البهية، ص16ـ17 ؛ همو، کحل البصر، ص192.
[8] . اوليايي، سيد نبي الدين، تاريخ انبياء (قصص قرآن)، با مقدمه دکتر خلخالي، سيد کاظم، تهران، نشر محمد، چاپ سوم، 1364ش، ص720.
[9] .  ابن سعد، پیشین، ج 2، ص 263.
[10] .  سبحانی، پیشین، ص 507 به نقل از نهج البلاغه.
[11] . سوره نساء ، آیه 69.
[12] .  ابن هشام، عبد الملک، السیرة النبویه، قم، انتشارات ایران، چاپ اول، 1363ش، ج 4، ص 305؛ طبرسی، فضل بن حسن، اعلام الوری باعلام الهدی، تهران، دار الکتب الاسلامیه، چاپ سوم، 1390.ق، ص137.

http://andisheqom.com

علت جلوگیری از دفن امام حسن (ع) در کنار پیامبر (ص)

يكي از امامان معصوم و نوه ي بزرگ پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ حضرت امام حسن مجتبي است كه مورد ظلم بني اميه و ديگر دشمنان واقع شده و با زهر كينه به شهادت رسيده و بعد از شهادت نيز، جنازه مطهر آن حضرت مورد حمله و تيرباران واقع شد.[1]
اين دشمنان چه كساني بودند؟ و چرا با امام حسن مجتبي كه به گفته پيامبر سيد جوانان اهل بهشت بود اين گونه برخورد كردند؟ و هدفشان چه بود؟
به گفته مورخين يكي از افرادي كه در آزار و اذيت امام حسن ـ عليه السلام ـ ، چه در حال حيات و چه بعد از شهادت آن حضرت نقش مؤثري داشت، معاويه پسر ابي سفيان است. او از طرف امام حسن براي آينده ي بني اميه  احساس خطر مي‌كرد و سرانجام بادروغ و تزوير  جَعده- كه همسر امام حسن بود- را وادار کرد که  آن حضرت را به شهادت برساند.[2]
فرد ديگري كه عداوت بسياري با امام حسن داشت و حتي در جلوگيري از دفن جنازه ي ايشان در كنار مرقد پيامبر نقش مؤثري داشت؛ مروان پسر حكم بود. همان كسي كه پيامبر او و پدرش را به خاطر كارهاي خلاف و دشمني‌هايشان نسبت به اسلام از مدينه بيرون كرده بود،و عمر و ابوبکر از رفع تبعيد آنها امتناع کرده بودند اما عثمان در زمان خلافتش آنها را به شهر آورد و مروان را داماد خود كرد. مروان نسبت به خاندان پيامبر بغض و كينه ي شديدي داشت و هيچ زماني از آزار و اذيت اهل بيت دريغ نمي‌كرد.
چنانکه مي دانيد مسلمان شدن بني اميه و آل ابي‌سفيان از روي ناچاري بودوآن‌ها زماني مسلمان شدند كه اسلام قدرت حاكم شده بود و آنها براي حفظ جان خود اسلام آوردند.از اين رو آنها هيچ وقت با خلوص نيّت مسلمان نشدند و از هر فرصتي براي ضربه زدن به اسلام استفاده مي‌كردند. آنها به گفته‌هاي پيامبر و دستورات حضرت اعتنايي نداشتند. در جريان دفن امام حسن ـ عليه السلام ـ وقتي كه ابوسعيد خدري (از اصحاب پيامبر) به مروان گفت: آيا از دفن حسن در كنار جدش ممانعت مي‌كني در حالي كه رسول خدا او را سيد جوانان اهل بهشت ناميد؛ مروان با تمسخر به او گفت: اگر امثال تو حديث پيامبر را روايت نمي‌كردند ضايع شده و از بين مي‌رفت.[3]
با توجه به روايت مي‌فهميم كه مروان و امثال او چقدر به اسلام پاي بند بودند! و حتي سعي داشتند احاديث و سفارشات پيامبر گفته نشود و مردم آنها را فراموش كنند. بني اميه از اسلام بعنوان سپري براي پيشبرد اهداف خود استفاده مي‌كردند.
دليل ديگري كه در رابطه با جلوگيري مروان از دفن امام حسن ـ عليه السلام ـ گفته شده اين است كه چون مروان آن زمان از حكومت مدينه عزل شده بود با اين اقدام مي‌خواست معاويه را از خودش راضي كند و به اين وسيله، خوش خدمتي خود را به معاويه نشان دهد و دوباره به حكومت مدينه برسد و به همين خاطر بعد از اينكه از دفن امام جلوگيري كرد آنرا با آب و تاب براي معاويه گزارش كرد.[4]
 فرد ديگري كه در جلوگيري از دفن امام در كنار مرقد پيامبر نقش داشت عايشه دختر ابي بكر و همسر پيامبر بود كه به تحريك مروان[5] و همچنين به خاطر عداوتي كه از امام علي ـ عليه السلام ـ و فرزندان آن حضرت داشت از دفن امام در روضه ي پيامبر جلوگيري كرد. مروان به عنوان سردمدار اين فتنه  مي‌گفت كه چرا عثمان بايد بيرون مدينه دفن شود و حسن ـ عليه السلام ـ در كنار پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ . در اين ميان نيز آل اميه و آل ابي‌سفيان و فرزندان عثمان با او همصدا شدند و از اين كار جلوگيري كردند. عايشه نيز به فرزندان امام علي ـ عليه السلام ـ مخصوصاً به امام حسن ـ عليه السلام ـ بدبين بود و نسبت به او كينه داشت.
عايشه در جريان دفن امام حسن ـ عليه السلام ـ گفت: مي‌خواهيد كسي را كه من دوست ندارم به خانه ي من داخل كنيد.[6] البته ادعاي عايشه هم مانند ادعاي سايرين بهانه بود؛ چون عايشه از خانه پيامبر سهم كمي داشت و نمي‌توانست ادعا كند كه خانه همه‌اش مال اوست اما چون از حضرت علي ـ عليه السلام ـ و فرزندان آن حضرت به خاطر وقايعي كه پيش از اين جريان اتفاق افتاده بود كينه و عداوت داشت با اين بهانه از دفن امام جلوگيري كرد.
هدف ديگري که مخالفين از اين اقدام خود داشتند همانا دور کردن خاندان پيامبر ازايشان وجايگزيني وابستگان خود به عنوان نزديکان پيامبر بود که البته در رسيدن به اين هدف توفيق چنداني نيافتند.
 
معرفي منابع، جهت مطالعه بيشتر:
1ـ زندگاني امام حسن مجتبي، سيدهاشم رسولي محلاتي.
2ـ حيات امام حسن، باقر شريف قرشي.
3ـ علي و فرزندانش، محمدعلي خليلي (مترجم).
4ـ حسن كيست؟ فضل الله كمپاني.

پی نوشت ها:
[1] . قرشي، سيد علي اكبر، شخصيت امام مجتبي، چاپ ميهن، 1380 هـ ، ص 372، نوبت چاپ اول.
[2] . اصفهاني، ابوالفرج، مقاتل الطالبيين، ترجمه سيد هاشم رسولي محلاتي، تهران، كتابفروشي صدوق، 1349، ص 65.
[3] . جعفريان، رسول، حيات فكري سياسي امامان شيعه، قم، انتشارات انصاريان،‌چاپ پنجم، 81، ص168.
[4] . همان، ص169، به نقل از انساب الاشراف، ج3، ص65.
[5] . مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، مؤسسه وفاء، بيروت، چاپ دوم، 1403 هـ ، ج44، ص157.
[6] . قائمي، علي، در مكتب كريم اهل‌بيت امام حسن مجتبي ـ عليه السلام ـ ، انتشارات اميري، چاپ اول، 74، ص 442، و قمي، شيخ عباس، منتهي الآمال، ج1، انتشارات هجرت چاپ هشتم، 73، قم، ص440.

http://andisheqom.com

آبروداری کنید با تهیه یک جهیزیه

سلام و خداقوت

این فراخوان برای تهیه جهیزیه یک عروس آبرومند است.

خانواده در منزلی استیجاری با پرداخت ۷ میلیون تومان ودیعه و اجاره بهای ماهیانه ۶۷۰ هزار تومان زندگی می کنند.

۲ فرزند دارند که یکی از آنها عروس خانم ۲۰ ساله ای است که چندماهی است عقد کرده است.

پدر خانواده قبلا در یک کارگاه خیاطی کار می کرده که بدلیل ورشکستگی؛ کارگاه تعطیل و مدتی در پیک موتوری کار میکند.

بدلیل تصادف و جراحی ناچار از پیک موتوری خارج و در یک شرکت نگهبان می شود با حقوق ماهیانه ۸۰۰ هزار تومان.

یک بار هم تحت عمل جراحی قلب قرار گرفته اند و درحال حاضر مشکل ریوی هم دارند.

مادر خانواده هم در اکثر روزها در ایستگاه های مترو و برخی مدارس دست فروشی پوشاک می کنند.

داماد هم در یک مجموعه صنعتی کارگر است و قصد دارد در صورت امادگی عروس در اوایل ماه ربیع الاول به خانه بخت بروند.

همت کنید برای تهیه جهیزیه این عروس آبرومند

برای کمک کلیک کنید(خیریه همت)

عصر ایران

بخشش و احسان امام حسن مجتبی(ع) نوشتاری از آیت الله امینی

امام صادق علیه السلام فرمود: مردى‌ به عثمان بن عفان که در مسجد نشسته بود، مراجعه کرد و چیزى‌ خواست. عثمان، پنج درهم به او داد. آن مرد گفت: «مرا به کسانى‌ معرفى‌ کن که بیشتر به من کمک کنند.» عثمان به گوشه‏اى‌ از مسجد که حسن و حسین و عبداللّه بن جعفر در آن جا نشسته بودند، اشاره کرد. مرد، نزد آنان رفت و سلام کرد و تقاضاى‌ کمک نمود.

امام حسن علیه السلام فرمود: «از مردم چیز خواستن، حرام است؛ جز در یکى‌ از این موارد: دیه مقتول، قرضى‌ که وقت ادایش فرا رسیده، فقر شدید.

درخواست تو در کدام یک از این‏هاست؟» عرض کرد: «در یکى‌ از این‏هاست.» امام حسن علیه السلام پنجاه دینار، امام حسین علیه السلام چهل و نه دینار و عبداللّه بن جعفر چهل و هشت دینار به او عطا کردند.

عثمان، در مقابل این بزرگوارى‌ و احسان گفت: «چه کسى‌ مى‌‏تواند همانند این جوانان باشد؟ اینان علم را از پدرشان آموخته‏اند و خیر و حکمت را دریافت کرده‏اند.»[۲۰]

سعید بن عبدالعزیز مى‌‏گوید: «حسن بن على‌ علیه السلام مردى‌ را دید که دعا مى‌‏کند و از خدا مى‌‏خواهد ده هزار درهم به او عطا کند. به منزل رفت و ده هزار درهم برایش فرستاد.»[۲۱]

مردى‌ خدمت امام حسن علیه السلام آمد و عرض کرد: تو را سوگند مى‌‏دهم به خدایى‌ که این همه نعمت را بدون شفیع، به شما عطا کرده، مرا از دست این دشمن ستم‏کارى‌ که نه به سال‏خوردگان احترام مى‌‏گذارد، نه به کودکان ترحم مى‌‏کند، نجات دهى‌.» امام حسن که تکیه کرده بود، نشست و فرمود: «دشمنت کیست تا برایت داد خواهى‌ کنم؟». آن مرد در جواب عرض کرد: «فقر و تهى‌ دستى‌.»

امام علیه السلام سربرداشت و به خدمت گزار خود فرمود: «هر چه نزد تو موجود است، حاضر کن.» خادم رفت و پنج هزار درهم آورد. فرمود: «همه را به این مرد بده.» بعد از آن فرمود: «تو را سوگند مى‌‏دهم که هر گاه این دشمن به تو روى‌ آورد، براى‌ داد خواهى‌ نزد من بیایى‌.»[۲۲]

ابن عایشه روایت کرده که یک مرد شامى‌، امام حسن علیه السلام را دید که سواره حرکت مى‌‏کند. شروع کرد به دشنام دادن و بد گفتن، ولى‌ آن حضرت جوابش را نداد تا این که از دشنام دادن فارغ شد. امام به سوى‌ آن مرد توجه کرد و سلام داد و فرمود: «یا شیخ! گمان دارم غریب هستى‌ و امر بر تو مشتبه شده است.

اگر طلب رضایت کنى‌، راضى‌ مى‌‏شوم، و اگر چیزى‌ بخواهى‌، عطا مى‌‏کنم و اگر رهنمود خواهى‌، تو را هدایت مى‌‏کنم و اگر حیوان سوارى‌ ندارى‌، به تو مى‌‏دهم و اگر گرسنه باشى‌، سیرت مى‌‏کنم و اگر برهنه باشى‌، لباست مى‌‏دهم و اگر محتاج باشى‌، نیازت را بر طرف مى‌‏سازم و اگر رانده شده‏اى‌، پناهت مى‌‏دهم و اگر حاجتى‌ دارى‌ برآورده مى‌‏سازم و اگر اثاث سفرت را به منزل من‏ بیاورى‌ و میهمانم باشى‌، خشنود مى‌‏شوم. خانه‏ام وسیع است و داراى‌ امکانات هستم.»

وقتى‌ مرد شامى‌، سخنان آن حضرت را شنید، گریست و عرض کرد:

«اشهد انّک خلیفه اللّه فى‌ ارضه. اللّه اعلم حیث یجعل رسالته. قبلًا تو و پدرت، مبغوض‏ترین مردم نزد من بودید، ولى‌ اکنون، تو محبوب‏ترین مردم پیش من هستى‌.».

آن گاه اثاث سفر خود را به منزل آن حضرت برد و میهمانش شد و از عقیده‏مندان و دوستداران آن جناب گشت.[۲۳][۲۴]

پی نوشت:

[۲۰]. همان، ص ۳۳۲.

[۲۱]. همان، ص ۳۴۱.

[۲۲]. همان، ص ۳۵۰.

[۲۳]. همان، ص ۳۴۴.

[۲۴] امینى‌، ابراهیم، امامت و امامان علیهم السلام، ۱جلد، موسسه بوستان کتاب (مرکز چاپ و نشر دفتر تبلیغات اسلامى‌ حوزه علمیه قم) – قم، چاپ: اول، ۱۳۸۸.

منبع: شفقنا

منبع:سایت جماران www.jamaran.ir